مقاله

مقالات موضوع تصوف را اینجا می‌توانید بخوانید!

در باب تصوف سعدی

نوشتار حاضر، متن سخنرانی دکتر حسن بلخاری با عنوان «در باب تصوف سعدی» است که روز شنبه اول اردیبهشت 1388 در فرهنگستان هنر ایراد شد.

قصد امروز ما اینست که در مورد تصوف در آثارسعدی کنکاش کنیم و ببینیم که آیا می شود او را یک صوفی نامید یا خیر؟ و اگر او یک صوفی است نوع صوفی گری او در تمدن اسلامی با کدام فِرق و اصناف عرفانی ما سازگارتر است؟ در این زمینه کمتر تحلیلی را شاهد بوده ایم.
آیا می شود سعدی را یک ابن عربی دانست؟ در نگاه اول می گوییم هرگز. چرا که سعدی، سعدی است و دریای ژرف و عمیق عرفانی را که ابن عربی در سخن خود آورده است در گلستان و بوستان و مجالس پنج گانه نمی بینیم. آیا می شود سعدی رایک حافظ دانست؟
از خلاف آمده عادت به طلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
در مورد این دو مصرع حافظ می توان دو کتاب نوشت. چرا که او جمع و تفرقه، خوف و رجا و کثرت در عین وحدت را به زیبایی در این شعر آورده است که اینها از مبانی مهم فلسفه هستند. ما کسان دیگری هم داریم مانند مولانا، شیخ اشراق، غزالی، بایزید بسطامی و عین القضات همدانی که همگی از صوفیان و عارفان بزرگ زمان خود بوده اند. اما آیا سعدی هم جزء اینها بشمار می رود؟
ابتدا ضروریست برای شناخت جایگاه سعدی در ساحت عرفان اسلامی یک جمع بندی مختصر از عرفان در تمدن اسلامی داشته باشیم و ببینیم که او را به کدام متن و کدام استوانه های عرفان اسلامی و تصوف می توان نسبت داد.
چند جریان عرفانی در تمدن اسلامی وجود دارد. یکی جریان اولیه شکل گیری عرفان اسلامی است که با رابعه شروع می شود. این جریان از نظر زمانی اواسط و نیمه دوم قرن دوم هجری را شامل می شود و مبتنی بر ریاضت است و نه اندیشه. این جریان عرفانی بر زهد و دنیاگریزی استوار است. این جواب طبیعی سالکان مسلمان در مقابل بی عدالتی های روزگار و وارونه شدن حقیقت اسلام است که باعث و بانی آن خلفای ستمگر اموی و عباسی هستند.
جریان بعدی که بعد از رابعه آغاز می گردد «صحو» نام دارد و سردمدار این جریان جنید بغدادی است که شخص بسیار بزرگی در تاریخ عرفان است. او نکات مهمی را بیان می کند که از آن جمله می توان به عبارت زیر اشاره کرد:
«لیس الاعتبار بالخرقه بل اعتبار بالحرقه»؛ اعتبار عرفان به لباسی که بر تن دارید نیست، بلکه به آتشی است که در درون شماست.
شما حتما روایت شبلی را شنیده اید که هنگامی که شبلی تاجرزاده و مرفه به کسب مشق عاشقی می آید، جنید به او می گوید:
تو از این قلمرو نه ای
تو مرد این میدان نه ای
سپس برای او سه شرط می گذارد که البته شبلی هر سه آنها را انجام می دهد. او در بغداد یکسال دریوزگی و گدایی نمود. یکسال هم به کبریت فروشی روی آورد و یکسال هم به مریدان خدمت کرد.
گرچه جنید باز هم به او می گوید: «در وجود تو چیزی مرموز وجود دارد» و این نکته در مساله دار زدن حلاج نمود می یابد. زمانی که او را سنگسارمی کردند شبلی هم گلی می اندازد. حلاج از گل شبلی می گرید. از او می پرسند چرا از آن همه سنگ هیچ نگفتی و از گلی گریستی؟ گفت آنان که سنگ انداختند نمی دانستند که باید می انداختند، ولی شبلی می دانست که نباید می انداخت حتی اگر گل باشد. بهرحال جنید استاد شبلی و انسان بزرگی بوده است. او یک جریان عرفانی پدید می آورد که اساس آن بر هوشیاری و شریعت مداری است. در این نوع از عرفان عبادات و نماز و روزه بسیار مهم است. این جنبه عرفانی به طریقت با نفی شریعت نمی رسد. به عبارتی دیگر این نوع از عرفان، طریقت را از راه شریعت می رود تا به حقیقت برسد.
جریان عرفانی سوم «سُکر» نام دارد و سردمدار این جریان بایزید بسطامی است.
«لیس فی جبتی الی الله ما اعظم من سبحانی ما اعظم من شانی»
او کسی است که در حقیقت سردسته اصحاب مست عرفانی است. معنای لغوی سُکر یعنی مستی و مسکرات یعنی مست کننده ها. این مشرب مبنای شریعت ندارد و مبنای آن اناالحق و افشای اسرار عرفانی است:
… جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد.
اعتقاد آنان بر این بود که اگر به پشت بام رسیدی نردبان را بالا نمی بری بلکه فرو می اندازی.
هنگامی که از بایزید پرسیدند چرا نمار نمی خوانی؟ جواب داد: نماز باید مرا بخواند.
علیه این مساله جریان وسیعی نیز آغاز شد که دار زدن حلاج یکی از این جریانات بود.
حال سعدی را در کدام دسته می توان قرار داد؟ در کجای آثار او زهد به معنای ابراهیم ادهم یا ابراهیم خواص یا رابعه را داریم؟
زمانی که حسن بصری، رابعه را گفت: «رغبتی کنی تا عقدی بندیم و نکاحی کنیم.» رابعه به او جواب داد: «با کدامین وجود قصد نکاح داری؟ وجود نمانده هرچه هست، اوست.»
سعدی از تبار زهد نیست. از تبار شریعت مداران جنیدی هم نیست. از تبار سکریان هم نیست. اما دسته های عرفانی به همین جا ختم نمی شود.
جریان بعدی جریانی است که در آن عارفان عارف بالعمل نیستند، بلکه عارف بالنظرند. ابن عربی یکی از آنهاست که البته عده ای بنا به داستان او در اصفهان و دختر مکین الدین، او را اهل عمل نیز دانسته اند، اما بیشتر از او فتوحات و نظر دیده می شود.
این جریان بیشتر مبین اسرار عرفان است تا عامل و سالک آن. در آثار سعدی هم چند متن مانند فتوحات و فصوص یافت می شود.
دسته پنجمی هم وجود دارند که تلاش آنرا دارند که دین را با تصوف آشتی دهند. سردمدار آنها امام محمد غزالی است. او پس از 8 الی 9 سال در به دری و رها کردن منصب امامت در بغداد قصد می کند تا عرفان را از سکر و صحو و زهد رها کند و وارد قلمرو اخلاق نماید. به عبارت دیگر تصوف اخلاقی را پدید آورد. در این مورد کتابهای قابل توجه احیای علوم دین و کیمیای سعادت را می توان نام برد.
گرچه سعدی با هیچکدام از این دسته ها قابل قیاس نیست اما به گروه پنجم تقرب بیشتری دارد. چرا که در آثارسعدی دغدغه اخلاقیات به وفور به چشم می خورد. یکی از رموز ماندگاری او هم اینست که هیچ دوره ای از دوره های حیات بشری نیست که انسان از اخلاق بی نیاز باشد.
نسبت به ماهیت و نحوه بحث او اختلاف بسیار است. اما تا هنگامی که اخلاق هست موضوعیت دارد. سعدی همانطور که ذکر شد با گروه پنجم سازگاری دارد. لکن تفاوت اخلاقیات او در گلستان و بوستان و رسائل و مجالس پنجگانه با غزالی در اینست که غزالی دغدغه مخاطب خاص را دارد. غزالی در کتابهای خود گرچه به زبان فارسی است اما رموزی را به میان آورده است که ادراکش برای عامه آسان نیست در صورتی که سعدی اینگونه نیست.
نمی توان کلام یک صوفی مغرق در عالم شهود را بر سر در سازمان ملل متحد مشاهده کرد ولی شعر سعدی اینگونه نیست و در عین زیبایی ساده است. اروپاییان یک ضرب المثل دارند که می گوید: زیبا ساده است. سخن سعدی هم اینگونه است و این هنر سعدی است که همان معانی تصوف اخلاقی و نه تصوف ابن عربی را با زبانی ساده به تصویر کشیده است.
تصوف سعدی، تصوف ابن عربی نیست. ابن عربی از خطرات خمس سخن می گوید: «چگونه نطقه تمت وحدت به کثرت کائنات تبدیل می شود. تعیین اول، تعیین ثانی، غیب مضاف، عالم مثال یا حضرت خیال و اکوان.»
البته پیروان او حضرت جامع جمیع مراتب یا مرتبه سادسه را به آن اضافه کرده اند. می بینیم که این بحث و رموز بسیار مشکل است اما سعدی مسائل اخلاقی را به گونه ای بیان کرده که لذت بخش است و این قدرت و کمال سعدی را می رساند که در عین زیبایی، معنا را تنزل نداده است. در حالیکه عده ای برای اینکه مخاطب عام بیابند به نازل کردن معنا پرداخته اند و حرمت آن را می شکنند.
حال دیدگاه سعدی به تصوف چگونه است؟
در باب درویشان که باب دوم گلستان است حکایتی است که «یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف. گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع، اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان.» با توجه به اینکه گلستان در سال 656 نوشته شد و 18 سال از فوت ابن عربی می گذرد و در قونیه مشرب دیگری در حال شکل گیری است، سعدی کنایه بر این دارد که در قدیم عرفا به واقع عارف بودند اما امروزه اگرچه خانقاه دارند اما در اصل پریشانند و این در گلستان آمده است.
چو هر ساعت از تو به جایی رود دل
به تنهایی اندر صفایی نبینی
ورت جاه و مالست و زرع و تجارت
چو دل با خدایست خلوت نشینی
اما صرفا با توجه به یک حکایت نمی توان دیدگاه سعدی را بیان کرد. چرا که در همین گلستان دیدگاه های دیگری نیز می یابیم و از اینرو نمی توان او را یک منتقد صوفیان دانست.
در مجالس پنجگانه که سخنرانی های سعدی بوده است سخنان زیبا و مرصعی می یابیم. درمجلس سوم از مجالس پنج گانه اش می خوانیم:
«ای مردی که حدیث ما به زبان نداری، این خموشی تا کی.
ای یاری که هرگز یاد ما نیاری، این فراموشی تا کی.
ای شخصی که با هر کس بازاری ساخته ای، این رسوایی تا کی.
ای کسی که تو را با همه ناکسان رای بود، این ناهمواری تا کی.
ای آنکه تو را نزد همه خسان جای بود، این خواری تا کی.
هر که فراموشی عشق ما پیشه سازد و جان و تن و دل را در آتش عشق ما نگدازد از راه عدل و داد خود ندا در عالم ملک و ملکوت در دهیم که نسو الله فانسیهم ان المنافقین هم الفاسقون. و از لشکر شیطانش گردانیم که استحود علیهم الشیطان فانسیهم ذکر الله اولئک حزب الشیطان. این صفت بیگانگان و سمت راندگان است. بیا تا نشان آشنایان دهیم و حدیث مردان گوییم
ای مردی که بامداد سر از بالش برداری و شربت عشق ما نوشی، نوشت باد.
ای مردی که هر شب دل بر آتش عشق ما کباب کنی و جگر از شوق ما خوناب، مبارکت باد.
ای یاری که تنت در درد ما می سوزد و جانب از محبت ما می افروزد، این سوختن بر مزیدت باد.
جوانمردا هرگز گمان مبر که عشق دنیا و شوق عقبا با هم راست آید – الدنیا والاخرة الذرتان، اذا رضی اهداهما سخف فی الاخرا – اگر به یکی دل بستی دیگری را ناگزیر فروگذاشتی. یا دنیا را توانی بودن یا عقبا را، یا هوا را توانی بودن یا خدا را. اما آنکه هم دنیا خواهی هم آخرت را، آن به کاری نیاید چه دوستی آن سلطانی است که با کسی نسازد.
اندر ره عشق یا تو کنجی یا من
از عشق آن آتشی برافروز آنگاه بدان آتش دنیا را بسوز، پس عقبا را چون دنیا و عقبا سوختی خود را بسوز که در راه او همچنان که دنیا و عقبا زحمت اند، نهاد تو نیز زحمت است و تا زحمت وجود تو بود سلطان شهود او در حجاب عزت خویش متواری بود. چون تو تویی، او نیست، لاجرم برای او شدن تو شدن باید وانهی. حکایتی آمده است که:
عشق بر موسی (ع) تاختن آورد. بر تور برآمد و به قدم صدق بایستاد و گفت: اَرِنی
خطاب آمد که موسی خودی خود با خود داری که اضافه به خود می کنی ارنی. این حدیث زحمت وجود تو برنتابد، یا تو خود را توانی بود یا ما را.»
در این مورد شمس تعبیری زیبا دارد. او می گوید:
«موسی تو را به میقات خوانده اند، تو در متن شهودی و می گویی ارنی؟»
در ادمه حکایت می بینیم:
«لم ترانی سلطان شهود ما را بر نهادی سایه افکند که او نیست شده باشد و در کتم عدم خود را جای داده پس از آن با خود تجلی کنی. موسی خود را بگذار و هم به ما، ما را ببین. که هر که ما را بیند هم به ما بیند و ما بیند.
از امیرالمومنین پرسیدند به چه خدا را شناختی؟ جواب داد به خدا، خدا را شناختم. او را بدو شناختم و دانستم اگر بدو نشناختمی هرگز به مجد و معرفت او راه نیافتمی. مومن چون دل به او سپرد چشمش می نگرد از زاویه چشم خدا.
طاووس عارفان بایزید بسطامی یکشب در خلوت خانه مکاشفات، کمند شوق را بر کنگره کبریایی او درانداخت و آتش عشق در نهاد خود برافروخت و زبان از در عجز و درماندگی بگشاد و گفت: بار خدایا تا کی در آتش هجران تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟ به سرش ندا آمد که بایزید هنوز تویی. تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی، فروگذار نخست را و خود را در بر در بگذار و درآ.
زهی مهتر عالم و بنی آدم که همچو توانی گفتن موسی و غیر موسی را از تو عشق بازی باید آموختن که گوید ارنی، تا گویند تویی تو همراه توست. چون دور دولت به تو رسد، دور محمد رود:
بلغ الاولی بکماله
کشف الدجا بجماله
حسنت جمیع خصاله
صلو علیه و آله
چون دور دولت به تو رسد که سید کائناتی و سرور موجوداتی، گویی من هرگز نگویم که من. با وجود محبوب ما را جز عدم نزیبد. چون هستی او را باشد، ما را جز نیستی رخت فرو ننهد. ندانم که الف الم تو را چه لطافت با خود دارد. چه کنم حرف دیگر یاد نداد استادم. و با جان عاشقان چه غمزه ها می کند. جوانمردا کدام عاشق است که استحقاق آن دارد که بر معشوق حکم کند. چگونه موسی جسارت می کند که به خدا حکم کند که خدا خود را بر من بنما. اگر معشوق از سر کرم دست فضلی بر سر کسی فرود آورد آن دیگر بود. اما عاشق از همه تصرفی معزوز باشد و اگر تصرف کند آن تصرف نامقبول بود. محمد چون به شرط ادب در راه آمد و بی استحقاقی خویش بدید که او را از این صفت می باید که حلیت و پیرایه او بود. به او گفتند خدا را نمی بینی؟ باز چون موسی که او را استحقاق نبود داغ حرمان بر جبیل طبع او نهادند و فرمودند: لم ترانی. و از آن میخی ساختند و بر احداق اشفاق او زدند تا دیده اش مودب گردد. جوانمردا معشوق همه عزت و کبریا و عظمت بود و عاشق همه انقیاد و تواضع و مذمت. عاشق همه این گوید: ارنی، انظر الیک. معشوق همه این ندا کند در ملک الملکوت که: لم ترانی و افتادگان وادی محبت این فریاد کنند که ملکا ما را از همه معاصی نگاه دار و توفیق طاعات و عبادات ارزانی دار.»

سخنران : حسن بلخاری
خبرنگار : سعید بابایی