مقاله

مقالات موضوع نقد ادبی را اینجا می‌توانید بخوانید.

نقد، ستیز، ستایش

  • نوشته شده : javan
  • 05 نوامبر 2018
  • تعداد نظرات :0

نقد، به معنی سره و ناسره کردن، محک زدن و مظنه کردن و سرانجام داوری است.

باشگاه اندیشه سئوالاتی را درباره نقد منصفانه از احمد شاکری، محقق، منتقد ادبی و عضو هیات علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی پرسید و شاکری از میان سئوال های ارائه شده، به یک سئوال باشگاه پاسخ داد. متن حاضر، پاسخ وی به پرسش «نقد منصفانه و تعریف آن از دید شما چیست؟» است. با تشکر از ایشان توجه شما را به این پاسخ، جلب می کنیم.

 

به عنوان مقدمه باید اذعان کنم موضوع نقد منصفانه – حداقل از منظر بنده- بحثی مبسوط و دامنه دار است. از این رو از میان نه سئوال مطرح شده توسط شما ترجیح می دهم تنها یک سئوال را اندیشیده و عرایضی را تقدیم نمایم:
ابتدا مایلم بحث نقد منصفانه را از طرح همین موضوع از سوی شما آغاز کنم. گاهی چنین بحث هایی کاملا تاسیسی است؛ یعنی طرحی اکتشافی برای ورود به حوزه های انضمامی علوم است و گاهی بحثی تحلیلی است که بر پایه سنت عملی و علمی ماضی بنا شده است. به نظر می رسد برای ورود دقیق به حوزه هایی چون نقد منصفانه، ماهیت سئوال و سپس تعیین حوزه علمی پاسخگوی به آن ضروری است. به نظر می رسد هم در تعیین ماهیت، اهداف و روش های نقد و هم در تبیین کلمه انصاف – که مرادف های مصطلحی هم در بین اهالی نقد دارد- باید اندکی تامل کرد. و به این سئوال پاسخ داد که آیا حوزه اخلاق با بایسته ها و مبانی اخلاقی باید پاسخ روشنی به این ملاک مردد بدهد یا خیر؟ ضمن آن که به نظر می رسد در طرح این سئوال، نتیجه نقد به عنوان معیار انصاف فرض شده است. یعنی حکمی که منتقد صادر می کند یا کشفی که از موضوع نقد به عمل می آورد آیا به ردای انصاف ملبس می شود یا خیر. چنین شیوه ای از طرح مسئله، عملا به ابزار نقد، نظریه انتقادی و روش های نقد و همچنین مراتب آن توجه عمیقی ندارد. اما به نظر می رسد عمل نقد – به خصوص در حوزه ادبیات که موضوع بحث بنده خواهد بود- به شدت وابسته به این امور چهارگانه است و آن چه از آن به عنوان برایند منصفانه نقد یاد می شود ارتباط مستقیم و پیوسته ای با تک تک این مراحل دارد. بنابراین به نظر می رسد در طرح بحث، جنس سئوال به نحوی است که در تحقیقات بینارشته ای باید حل و فصل شود. یعنی هم بنیان های فکری و فلسفی اخلاق اهمیت می یابند و هم اشراف به چیستی نقد ادبی و کارکرد سنتی و مدرن آن و نحوه مواجهه اش با متن.
به نظر می رسد در ابتدا باید تکلیفمان را با دو اصطلاح روشن کنیم. در سنتی ترین شکل تعریف نقد که با معنای لغوی آن نیز تناسب دارد، نقد، به معنی سره و ناسره کردن، محک زدن و مظنه کردن و سرانجام داوری است. فرهنگ معین، کلمه نقد را بدین گونه تعریف می‌کند:
ـ تمیز دادن خوب از بد،
ـ آشکار کردن محاسن و معایب سخن،
ـ تشخیص معایب و محاسن اثری ادبی. (ص 4784)
در زبان فرانسه به نقد، لاکریتیک و به منتقد لوکریتیک و در انگلیسی به نقد، کریتیک می‌گویند، که همگی از ریشه لاتینی کریتیکوس که آن هم از ریشه یونانی کریتیکس است که آن هم از کرینیین یعنی قضاوت می‌آید.
وجه جامع این مفاهیم، قضاوت و اظهار آن از سوی منتقد است. به نظر می رسد همین مفهوم قضاوت است که جنبه آسیب شناسانه نقد را در دیدگاه سنتی بر جنبه تحسین گرِ آن برتری داده است. چنان که دیدگاه مشهور نیز عموما چنین برداشتی را از این مفهوم دارند. زیرا قضاوت عموما با فرضیه وقوع خطا صورت می گیرد و آن چه موقع از آن است حکمی است که با احراز وقوع خطا اعمال می شود. از این رو می توان از کلمات دیگری که بار منفی کمتری از قضاوت دارند چون داوری و ارزیابی استفاده کرد. زیرا منتقد با فرض وجود خطا به موضوع نقدش نمی پردازد، و از این رو عدم دستیابی به خطای نویسنده را شکستی بر ادعای اولیه اش قلمداد نمی کند.
از سوی دیگر حوزه هنر و نقد هنر با نقد دیگر مقولات علمی و تجربی متفاوت است. بخشی از عمل نقد مربوط به آثار مترتب بر شناخت و درک منتقد از موضوع مورد نظرش است. این آثار با آن چه در علوم تجربی و ریاضی و برخی علوم انسانی به آن اشاره می شود، متفاوت است. این تفاوت از دو جهت است: نخست ابزارهای سنجش و دیگر نفس معیارهای مورد نظر. ابزارهای سنجش در علوم طبیعی و ریاضی، دقیق و کمی یا کیفی اند. در برخی موضوعات علوم انسانی همانند فطریات اخلاقی نیز ابزارها فطری و بدیهی فرض می شوند. از سوی دیگر معیارها نیز در سه بخش پیش گفته دقیق اند. برخی از این معیارها ناظر بر مفاهیم بدیهی ای چون «کل بزرگتر از جزء است» یا «جمع و رفع نقیضین محال است» هستند. در برخی موضوعات اخلاقی نیز فهم حسن و قبح رفتارها امری بشری و عمومی است؛ قبح ظلم و حسن عدل.
اما آیا در عالم هنر نیز از آن جهت که ساختاری هنری را ارائه می دهد- نه از آن جهت که به موضوعات پیش گفته می پردازد- می توان به معیارهای دقیقی دست یافت؟ بنابر این به نظر می رسد دو امر، دست منتقد را از رسیدن به احکام کلی و قطعی در حوزه هایی از نقد هنر دور می کند. زیرا ابزار حکم کلی نیازمند به ابزاری برای دست یابی به کشف تام است، و کشف تام از هنر که ذاتا دارای مفاهیمی مشکک است، دشوار به نظر می رسد.
البته باید اذعان داشت چنین تشکیکی، تمامی جوانب هنر را تحت تاثیر خود قرار نمی دهد. این گونه نیست که وجود چنین ظرفیت هایی در اثر هنری و ادبی، عرصه معنایی آن را به تزلزل کامل و بلکه انکار هر نوع قطعیتی در معنی بکشاند. بلکه ساختارهای روایی به فراخور ظرفیت خود نسبتی با معنای تشکیکی پیدا می کنند. با این وجود گمان می رود عرصه هنر و ادبیات در ظرفیت های خلاقه اش همواره افق هایی را بر روی هنر می گشاید که پیش از آن تجربه نشده اند. هر تجربه جدیدی می تواند معیارها را در همان وجه خلاقه توسعه دهد. این توسعه یافتگی عنصر جدایی ناپذیر هنر است که منتقدان را از کرسی احکام قطعی پایین می آورد و آن ها را به بازنگری در مفاهیم و معیارها و تعریف جدید از آن ها وا می دارد. از این رو، اگر در عرصه های تجربی و ریاضی بتوان احکام قطعی ای را صادر کرد، هنر و ادبیات در جنبه های پیشرو خود یا عرصه های سایه گون و تشکیکی خود، ملاحظات متفاوتی را می طلبد.
نقد در حوزه ادبیات فرایندی است مترتب بر کشف و متاخر از مطالعه اثر. بنابر این عمل نقد به بازخوانی اثر ادبی و کشف روابط دلالی الفاظ آن و بنیان نهادن جهان داستانی در پی کشف دلالت ها استوار است. این فرایند، بازسازی عمل مطالعه از سوی خواننده داستان است. از آن جا که مخاطب نقد ادبی، خود مخاطب اثر ادبی موضوع نقد نیز بوده است، منتقد پیش از هر گونه داوری ای باید در ضمن مرور اثر و خوانش کشفی، خود مخاطب اثر را نیز در همین بخش مورد خطاب قرار دهد. از این روست که کشف منتقد در عمل نقد، به لحاظ اولویت و اهمیت از رتبه بالاتری از حکمی که صادر می کند برخوردار است. تردیدی در این نیست که ماهیت ادبیات که با ابزار کلمه به بیان مفاهیم و تصاویر ذهنی نویسنده اشاره می کند بر ذهنیت خوانندگان خود دامن می زند. صورتی که نویسنده از جهان واقع در ذهن خود می اورد و جهان ذهنی اش را با آن بنا می کند دلالت تطابقی با یکدیگر ندارند. از سوی دیگر، تلاش نویسنده برای ریختن جهان ذهنی اش در قالب کلمات نیز هیچ رهیافت تضمینی ای برای او در انتقال ذهنیاتش به ارمغان نمی آورد. اما در ایستگاه آخر تولید و درک معنی نیز مخاطب مشتاق و ناگزیر است از دریچه الفاظ قراردادی به جهان ذهنی نویسنده دست یابد. منتقد خبره ترین فرد در درک وجه دلالی و صورت های دلالت گری الفاظ بر معانی است. بخش اعظم کار منتقد، تلاش برای بازپیمایی مسیری است که خواننده غیر حرفه ای، آن را ناقص پیموده است.
اما عمل نقد از فرایند خلاقه داستان خالی نیست. برخی با تصور تمایز بین علم نقد و مهارت داستان نویسی عملا این دو را از مقولات غیر متداخل دانسته اند. به این معنی که منتقد بما هو منتقد، نویسنده نیست. و نویسنده نیز از آن جهت که در فرایند خلاقه ای تجربیاتش را روایت می کند نیازمند آشنایی با مفاهیم نقد نیست. بلکه عمل نویسندگی با عمل نقد، آمیزش پذیر نیست و نویسنده داستان زمانی که داستان می نویسد تصورات منتقدانه او را در راه خلاقه اش متوقف خواهد کرد.
اما همانطور که گفته شد ماهیت خلاقه داستان و مقوله زیبایی که امری تشکیکی است منتقد را نه با معیارهای از پیش دانسته اش، بلکه با اوج تخیلش متاثر می سازد. توضیح آن که بخش قابل توجهی از داوری ادبیات، به خصوص ادبیات روایی، ناظر بر داوری میان امر خوب و بد نیست. بلکه اغلب انتخاب ها حالتی بین خوب یا خوب تر دارند. در حقیقت دامنه وسیعی از ابزارها، امکانات و تجربیات و خلاقیت است که فاصله میان کف و سقف آفرینش را پر می کند. بلکه این وسعت و گستره آن قدر بدون مرز است که نمی توان نازل ترین حد و عالی ترین سطح داستانی را مشخص کرد. زیرا دست یابی به عالی ترین نمونه داستان به معنای توقف هنر و تخیل در آن است.
از این رو، منتقد با تخیلش – همانند دیگر خوانندگان- روایت داستانی را می خواند و آن را در ذهنش کامل می کند. آن چه هنر در این بخش با آن سنجیده می شود بر اساس نمونه های عالی تر و انتخاب های بهتر هنرمندانه است. تا منتقد نتواند نمونه بهتری را –حتی به صورت اجمالی یا غیر منسجم- در ذهن بیاورد نخواهد توانست ارزش اثر هنری را درک کند. این بدان معنی است که منتقد نیز در عیار سنجی اثر ادبی داستانی از قوایی که تصور می شد خاص داستان نویس است بهره می برد. بنابر این اگر منتقد در تجربه، قدرت تخیل، آشنایی با مهارت داستان نویسی، دانش نظری و عمیق از زندگی، کمتر از نویسنده اثر باشد، برخی معیارهای سنجش داستان را که بر پایه انتخاب بهتر نویسنده به کار برده می شود از دست خواهد داد. همین امر تاثیر خود را در مفهوم انصاف در نقد نیز نشان می دهد. زیرا انصاف اولا و بالذات وصف منتقد است و منتقدی که واجد مهارت های لازم در درک داستان و تخیل داستانی و تجربیات زندگی نباشد از منظری پایین تر از نویسنده داستان، اثرش را نقد خواهد کرد. از این رو یا به ستایش نابه جا دچار می شود یا بدون دلیل، نویسنده و اثرش را منکوب می کند.
اما مفهوم انصاف نیز قابل تامل است. در تاج العروس و قاموس المحیط، انصاف مرادف با عدل دانسته شده است. در تاج العروس آمده است: اّنصّفّ: اذا اخذ الحق و اعطی الحق.
البته مرادف های قابل توجهی هم برای نقد منصفانه بکار برده شده یا قابل تاسیس است؛ نقد اخلاقی، نقد دینی، نقد متعهد. اما باید توجه داشت که انصاف همواره نیازمند متعلق است. آیا متعلق انصاف خود اثر و موضوع نقد است؟ آیا متعلق انصاف مخاطب اثر و خواننده ادبیات است، یا مخاطب انصاف خالق و نویسنده داستان است؟
روشن است که مخاطب نقد، خود اثر نیست. اثر هنری یا داستان موضوع نقد است نه مخاطب نقد. معنای عدل، استیفای حق و اعطای حق است. بنابر این سئوال را به نحو دیگری نیز می توان طرح نمود. حق کتاب چیست؟ حق مخاطب و نویسنده کدام است؟ در این ترسیم در یک سو منتقد قرار دارد و در سوی دیگر یکی از امور سه گانه پیش گفته. در این ترسم سه گانه نیز باید توجه داشت حق امری دو سویه است. زیرا همان گونه که کتاب، خواننده کتاب و نویسنده کتاب بر منتقد حقی دارند، منتقد نیز بر این سه حقی خواهد داشت. این تعبیر از حق با مفهوم وظیفه آمیزش می یابد.
بنابر این همانگونه که اصطلاح انصاف برای نقد بکار می رود برای داستان نویس، کتاب و خواننده نیز قابل حمل است.
روش دیگری که برای تعیین مفهوم انصاف قابل توجه است مفاهیم متضاداند. اصطلاح نقد منصفانه در مقابل نقد جانبدارانه مطرح می شود. اهمیت این اصطلاح به اندازه ای است که یکی از چالش های مهم عرصه نقد را رقم زده است. آیا آنچه نقد را از حوزه انصاف خارج کرده و وارد قسم نقد جانبدارانه می کند مطلق جانب داری است؟ اگر چنین باشد باید در مفهوم عدل تجدید نظر کرده و کلمه مساوات را به جای آن بنشانیم. زیرا عدالت به معنای استیفای حق است و این امر جز با جانب داری از حق و مقابله با ظلم ممکن نیست.
اما این امر در نقد ادبیات، چالش مهمی را فراروی منتقد موحد مومن قرار می دهد. زیرا طبق قاعده ای مشهور، آثار نوشته شده در هر مکتب باید بر پایه بنیان های فلسفی آن مکتب، بایسته های آن، ابزارهای مورد استفاده اش و قواعد متداولش مورد ارزیابی قرار گیرد. از این رو، نقد رمان نو که اساسا تصور خاص خود را از زمان و انسان و واقعیت ارائه می دهد در دستگاه انتقادی ای که به امور مطلق معتقد است و امور وهمی را از آن ممتاز می کند ممکن نیست. واکنش مشهور منتقدین به چنین نقدی با خاستگاه های توحیدی و اسلامی آن است که بهتر است به جای نقد اثر به نقد مکتب بپردازید. اما زمانی که به نقد اثری می پردازید رعایت خاستگاه فکری و پذیرش نگاه مکتب به جهان و انسان جای چون و چرا ندارد. همین امر موجب شده است که عموم منتقدان کشورمان که بعضا معتقد به مبانی فکری اسلامی در باب انسان و جهان هستند عملا در جایگاه منتقد آثار غربی کاملا خلع سلاح شده، سپر بیندازند.
طبق آن چه از نقد منصفانه گذشت، باید اذعان داشت چنین رویکردهای انتقادی در ادبیات مثال نقد غیر منصفانه است. زیرا حقیقت انصاف جز با شناخت جهان و بر پایه جهان بینی شکل نمی گیرد. و از این رو، نقد منصفانه، نقدی است که از خاستگاه توحیدی سرچشمه گیرد و مطالبات خود را نیز از متن و نویسنده با این معیار و شاقول تنظیم کند./پایان