دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1799
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

7580 بازدید

دولت State. ساخت قدرتی که در سرزمین معین (نک کشور) بر مردمانی معین (نک ملت)، تسلط پایدار دارد، و از نظر داخلی نگهبان نظم به شمار می‌آید و از نظر خارجی پاسدار تمامیت سرزمین و منافع ملت و یکایک شهروندان خویش. این ساخت قدرت به صورت نهادها و سازمانهای اداری، سیاسی، قضایی، و نظامی فعلیت می‌یابد. در نظام مبتنی بر «تفکیک قوا»، حکومت قوه‌ی اجرائی دولت را تشکیل می‌دهد. در نظامهای سنتی گذشته، که حق‌الاهی اساس مشروعیت فرمانفرمایی بود و فرمانفرما(sovereign) قدرت خویش را، نظراً، از مرجعی برین و ماوراء طبیعی می‌گرفت، میان مفهوم حکومت و دولت فرقی وجود نداشت، و در واقع، کشور عبارت بود از قلمروی که فرمانفرما فتح کرده یا به ارث برده و تا زمانی که قدرت او بتواند آن را نگاه دارد و از آن اوست و مردم سرزمین نیز فرمانگزاران و رعایای او بند. ولی با پیدایش مفهوم جدید دولت در حقوق عمومی و حقوق بین‌الملل، و بویژه با پیدایش مفهوم جدید ملت، که کلیّت انسانی تاریخمند و پایدار شمرده می‌شود، دولت نیز ساخت قدرتی پایدار شناخته شده است که بنا به اراده‌ی ملت (نک خواست همگانی) برای حفظ نظام کشور و دفاع از سرزمین و مردمان آن برپا می‌شود. بنابراین، دولت، ملت، و کشور (یا سرزمین) سه عنصر پایداری هستند که سه رأس یک مثلث را تشکیل می‌دهند و موجودیت هر یک وابسته به دیگری است. در مفهوم جدید دولت، که از قرن شانزدهم با ماکیاولی و ژان بودن در اروپا پدید آمده و در قرنهای هفده و هجده بسط نظری یافته و با انقلاب فرانسه پایدار گشته است، هر ملت مالک سرزمین خویش و تشکیل دهنده‌ی دولت خویش است. بنابراین، دولت عبارتست از ساخت قدرتی که ملت برای دفاع از خود و سرزمین خود و برقراری نظم و قانون در میان خود نگهبانی نظام خود پدید می‌آورد؛ و حکومت به عنوان دستگاهی دگرگونی‌پذیر در درون این ساخت کمابیش پایدار، انجام کارکردهای آن را به عهده دارد. بنابراین، سه مفهوم دولت و ملت و کشور، نظراً، سه عنصر ثابت و پایدار و تاریخی‌اند، ولی نظام حکومت (یا رژیم)، برحسب ضروریات اجتماعی و تاریخی دگرگونی‌پذیر است، چنانکه ممکن است نظام حکومت در درون یک دولت از سلطنت به جمهوریت و یا از استبداد به دموکراسی تبدیل شود، ولی فرض براینست که آن سه عنصر اصلی همچنان پایدارند.
مفهوم جدید دولت با ناسیونالیسم یا ملت باوری ارتباط مستقیم دارد و این دید که از انقلاب فرانسه به بعد در جهان پراکنده شده است، در سراسر جهان بازتابی عظیم داشته و سراسر جهان غیراروپایی را نیز زیر و زبر کرده است، چنانکه درخواست برای برپا کردن «دولت ملی» یکی از مهمترین محرکهای جنبشهای سیاسی و انقلابها در قرن بیستم بوده است.
بسیاری از متفکران جدید میان جامعه و دولت و یا «جامعه‌ی مدنی» و «جامعه‌ی سیاسی» جدایی نهاده‌اند. بر اساس این جداگری، «دولت» بخشی از جامعه است، نه تمامی آن، که به نمایندگی از طرف جامعه بر آن فرمان می‌راند. ولی در فلسفه‌ی هگل، دولت در حکم جانی در تن جامعه و عنصر نظام‌بخش و جهت‌دهنده به آن و مظهر «روح مطلق» است. این نظریه در فاشیسم و نازیسم اساس برداشت نسبت به دولت قرار گرفته است. ولی بنابر نظریه‌ی مارکسیستی، در سیر تکاملی تاریخ بشر، زمانی می‌رسد که جامعه‌های بشری وارد مرحله‌ی زندگی طبقاتی می‌شوند و کشاکش منافع میان طبقات وجود دولت را به عنوان عامل سرکوبی و پاسداری «نظم» ضروری می‌کند. به این ترتیب، جامعه‌شناسی تاریخی مارکسیسم روزگاری را پیش‌بینی می‌کند که در آن با از میان رفتن طبقات اجتماعی، دولت نیز «مانند تبر سنگی به موزه‌ی تاریخ» سپرده شود.

منابع:
1. کتاب دانشنامه سیاسی، نوشته داریوش آشوری، تهران، انتشارات مروارید.

مطالب

تعداد: 57
» 
1
2
3

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر