سه‌شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1272
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

8479 بازدید

سوسیالیسم(socialism) یا جامعه باوری، این اصطلاح که از واژه‌ی «سوسیال»، به معنای اجتماعی، در زبان فرانسه، گرفته شده است، معناهای بسیار دارد، اما تعریف معمول این اصطلاح را در واژه‌نامه‌ی انگلیسی آکسفورد، چنین می‌توان یافت: «سوسیالیسم تئوری یا سیاستی است که هدف آن مالکیت یا نظارت جامعه بر وسایل تولید- سرمایه، زمین، اموال و جز آنها- بطور کلی، و اداره‌ی آنها به سود همگان است.» اما چنین تعریفی اختلاف نظرها و روشهای سوسیالیستها و مدعیان بی‌شمار هواداری از سوسیالیسم را درباره‌ی مفاهیم این تعریف، روشن نمی‌کند. بهرحال، یک تعریف بی‌چون و چرا از سوسیالیسم ممکن نیست، زیرا مفهوم «مالکیت و نظارت عمومی» بسیار کشدار است و بر سر آن همرایی نهایی وجود ندارد.
مهمترین عنصر مشترک نظریه‌های سوسیالیست تکیه بر برتری جامعه و سود همگانی بر فرد و سودفردی است. از جهت تاریخی، سوسیالیسم طغیانی است بر ضد فردباوری (اندیویدوالیسم) و لیبرالیسم اقتصادی عصر جدید. سوسیالیسم نفی این نظریه است که پیگیری نفع فردی، چنانه هواداران سرمایه‌داری ادعا می‌کنند، خود به خود به نفع اجتماعی می‌انجامد، بلکه، به عقیده‌ی این مکتب، دخالت اکثریت و دولت، در مقام نماینده‌ی اکثریت، می‌تواند نفع عمومی را از دستبرد افراد در امان دارد.
بعضی ریشه‌های سوسیالیسم را تا نخستین نظریه‌های اخلاقی و دینی مشوق برابری و همکاری اجتماعی و یا آرمانشهر افلاطونی، واپس می‌برند، اما سوسیالیسم جدید، در واقع، فراورده‌ی مستقیم انقلاب صنعتی است. سوسیالیسم یک ایدئولوژی شورنده علیه پیامدهای شوم انقلاب صنعتی برای اکثریت جامعه بویژه پرولتاریا*ست.
اصطلاح «سوسیالیست» به معنای جدید آن، اول بار در 1827 برای پیروان رابرت آون در انگلستان به کار رفت، و اصطلاح «سوسیالیسم» در 1832 در نشریه‌ی ارگان پیروان سن سیمون برای عقاید سن سیمون به کار برده شد و پس از آن در فرانسه و انگلستان و آلمان و امریکا رواج یافت.
نخستین سوسیالیستها کسانی بودند که به یک سیستم «اجتماعی» اعتقاد داشتند و آنچه همگی یکزبان با آن مخالف بودند نظام فردی اقتصاد موجود بود. این سوسیالیستها در زمینه‌ی پدید آوردن آرمانشهرها (یوتوپیاها) تجربه‌هایی نیز کردند. سوسیالیسم از آغاز پیدایش خود بر مدعاهای فرد در مقام عضو جامعه (نه در برابر جامعه) تکیه کرده است و این اندیشه‌ی اصلی صورتها و عنوانهای بسیار گرفته است که از مهمترین آنها: آنارشیسم، سندیکالیسم، سوسیالیسم مسیحی، سوسیالیسم دموکراتیک، و بولشویسم است. هر یک از این مکتبها اصولی خاص خود دارند، اما هدف همه‌ی آنها پدید آوردن اقتصادی است که در آن جامعه، مسئولیت‌ شیوه‌ی بهره‌برداری از ابزارهای تولید را داشته باشد.
اما در مورد روشهای رسیدن به این هدف میان مکتبهای مختلف وابسته به این عنوان کلی اختلاف نظر زیاد وجود دارد. پرودون (نک آنارشیسم) تحقق این هدف را در بازگشت به یک اقتصاد ساده می‌دانست که در آن تولید به دست جامعه‌های کوچک خود گردان (نک خود گردانی) باشد. از سوی دیگر، پیشوایان نخستین مکتبهای سوسیالیست – سن سیمون، فوریه، و آون – انقلاب صنعتی را پذیرفتند، اما به نظر آنان نیروی تولیدی این انقلاب می‌بایست به نفع تمام جامعه به کار افتد. همچنین مارکس بر آن بود که سرمایه‌داری مانع رشد تولید است و «آشفتگی اجتماعی» ناشی از روش تولید سرمایه‌داری سرانجام باید به یک «برنامه‌ی کلی» بدل شود.
پیدایش مارکسیسم در نیمه‌ی قرن نوزدهم نقطه‌ی تحول بسیار بزرگی در اندیشه‌ی سوسیالیستی است، زیرا از آن پس تا این زمان کمابیش همه‌ی جنبشهای سوسیالیست به نحوی و به درجه‌ای زیرنفوذ و تأثیر آن بوده‌اند.
مارکسیسم عنوان «سوسیالیسم علمی» به خود می‌دهد، از آنجا که مبنای آن بر تحلیل اجتماعی و تاریخی و کشف قوانین «ناگزیر» تاریخ قرارداد. انگلس، اندیشه‌های سوسیالیست‌های پیش از مارکس و خود را «سوسیالیسم آرمانشهری» (یوتوپیایی) می‌خواند، زیرا که هواداران این اندیشه‌ها در پی بنیانگذاری جامعه‌یی کامل، بیرون از شناخت ضروریات و امکانات جامعه‌ی کنونی بودند و نظرگاهشان بیشتر انساندوستانه و اخلاقی بود تا تاریخی و اجتماعی. حال آنکه، مارکسیسم می‌خواهد نشان دهد که این دگرگونی همان اندازه که از نظر اخلاقی درست و خوشایند است، از نظر تاریخی نیز «ناگزیر» است، زیرا از «جبر تاریخ»- چنانکه مارکسیسم تحلیل می‌کند – برمی‌خیزد.
اما در میان مارکسیستها، پس از مرگ مارکس، در مورد چگونگی این «ناگزیری» و روش تحقیق آن بحثهای بسیار درگرفت که هنوز هم ادامه دارد. بویژه جریان اقتصادی و اجتماعی اروپا، که به «انقلاب پرولتاریایی» (چنانکه مارکس پیش‌بینی کرده بود) و سرنگونی سرمایه‌داری نینجامید، تردیدهایی را برانگیخت که سبب پیدایش انواع بازنگری‌ها (نک بازنگرشگری) در مارکسیسم شد.
ظهور بولشویسم در روسیه و پیروزی آن در 1917 یک مرحله‌ی اساسی دیگر در تاریخ تحول سوسیالیسم است، زیرا از آن پس (از 1920) جنبش سوسیالیستی به دو شاخه‌ی اصلی کمونیست و سوسیالیست تقسیم شد. ویژگی کمونیسم تکیه بر ماهیت انقلابی مارکسیسم و «ناگزیری» تحقق سوسیالیسم است، در حالی که سوسیالیستها رفته – رفته از جنبه‌ی انقلابی و «علمی» مارکسیسم به جنبه‌ی اخلاقی سوسیالیسم و سنتهای دموکراسی غربی گراییدند، و بدینگونه جنبش سوسیالیستی به دو جناح انقلابی و بهبودخواه (رفمورمیست) تجزیه شد و جناح اخیر عنوان «سوسیال دموکرات» (نک سوسیالیسم دموکراتیک) گرفت. امروزه عنوان «سوسیالیست» برای کمونیستها کمتر به کار می‌رود.
سوسیالیسم و انترناسیونالیسم: جنبش سوسیالیستی، که اساس اخلاقی و نظری آن بر پایه‌ی اندیشه‌های دوران «روشنگری» (قرن هجدهم) و انسان‌باوری و انساندوستی (اوماتیسم)، که میراث آن دوران است، قرار دارد، از آغاز پیدایش خود دارای روحیه‌ی انترناسیونالیستی بود، و مارکسیسم بویژه در نیرومند کردن این جنبه‌ی سوسیالیسم اثر فراوان داشته است. مارکسیسم میان پرولتاریای جهانی همبستگی ذاتی می‌بیند و یکی از پایه‌های نظری آن انترناسیونالیسم پرولتاریایی است.
جنبش سوسیالیستی، به عنوان یک پدیده‌ی تاریخی، عمده‌ترین جنبش چپ اروپایی‌ست و در کشورهای اروپایی برای برقراری حق رأی همگانی، بهبود جامعه و وضع اجتماعی طبقات کم درآمد و تهیدست و نظارت دولت بر اقتصاد، با موفقیت کوشیده است. اما حزبهای سوسیالیست در کشورهای اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم سرکوب شدند. در «جهان سوم»* نوع اروپایی جنبش کارگری موفقیتی نداشته است و در بخش عمده‌ی آسیا و افریقا سوسیالیسم با نظام یک حزبی همراه شده است. مفهوم «توسعه‌ی اقتصادی» در این دو قاره بیشتر با کمونیسم نزدیک می‌نماید تا با سوسیالیسم. اما در غرب، تجربه‌ی رژیمهای کمونیست و استبداد فراگیر حاکم بر آنها، از جاذبه‌ی رویای سوسیالیستی مالکیت عمومی کاسته است. برای حفظ آزادیهای سیاسی و اجتماعی انواع «اقتصاد آمیخته (مختلط)» را پذیرفته‌اند، زیرا، با تجربه‌ی کشورهای کمونیست، این مسئله مطرح شده است که انحصار قدرت سیاسی (نظام یک حزبی) انحصار اقتصادی را نیز به همراه دارد، خواه انحصار دولتی باشد (سرمایه‌داری دولتی) خواه خصوصی.
در سالهای اخیر اندیشه‌ی «رشد اقتصادی»، که همواره با اندیشه‌ی سوسیالیستی مربوط بوده است، با مسئله‌ی کمیابی منابع در کره‌ی زمین و چشم‌انداز انفجار جمعیت روبر شده است. همچنین سست‌شدن پایه‌های اعتقاد بی‌چون و چرا به پیشرفت (نک پیشرفت‌باوری) انگیزه‌ی بنیادی سوسیالیسم، یعنی حرکت به سوی آرمانشهر یا جامعه‌ی برابری و آزادی کامل را ضعیف کرده و این پرسش را برای بسیاری برانگیخته است که برابری و آزادی تا کجا با هم سازگارند؟ از اینرو، تجربه‌های تاریخی قرن بیستم سوسیالیستها را براگیخته است که در پیش‌فرضهای اندیشه‌ی سوسیالیستی بازنگرند و آنها را از نو ارزیابی کنند.

منابع:
1. کتاب دانشنامه سیاسی، نوشته داریوش آشوری، تهران، انتشارات مروارید.

افراد و مشاهیر

ساختار درختی

مطالب

تعداد: 30
» 
1
2

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر