دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 2591
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1346 بازدید

بردگى: مملوکیت انسانى براى انسانى دیگر
بردگى در لغت به معناى اسیرى، غلامى، بندگى و مملوکیت انسانى براى انسانى دیگر[1] آمده است و به کسى که بنده و مملوک دیگرى باشد برده، عبد یا غلام گویند.[2] در اصطلاح نیز عبارت است از مملوکیت برخى از انسانها براى انسانهاى دیگر که بر اساس آن مالک یا برده‌دار مالک جان، مال، ناموس و دسترنج وى بوده، در خرید و فروش او آزاد است.[3] قرآن از برده و بردگى با واژگان و تعبیرهایى گوناگون یاد کرده؛ از جمله: 1. «عبد» که به معناى تسلیم، خضوع، بنده و برده است.[4] این واژه و مشتقات آن در آیات متعددى به کار رفته؛ ولى در 5 آیه به معناى برده یا بردگى است که سه‌بار به صورت مفرد (عبد) (بقره/ 2، 178، 221؛ نحل/ 16، 75) و یک‌بار به صورت جمع (عباد) (نور/24، 32) و یک بار به صورت فعل (عَبَّدت) (شعراء/ 26، 22) آمده است.
2. «رَقَبَه» از «رقب» به معناى مراقبت گرفته شده[5] و در لغت به معانى مختلفى چون گردن و برده[6] آمده است و به بردگان از آن جهت که ریسمان در گردن آنان مى‌آویختند رقبه گفته‌اند.[7] این واژه 8 بار در قرآن به معناى برده به کار رفته‌که‌6 بار به صورت مفرد (رقبه) (نساء/ 4، 92؛ مائده/5‌، 89‌؛ مجادله 58‌، 3؛ بلد/ 90، 13) و دو بار به صورت جمع (رقاب) (بقره/ 2، 177؛ توبه/9، 60) آمده است.
3.‌«اَمَه» به معناى زن برده (کنیز) است[8] و یک بار به صورت مفرد (بقره/2،221) و یک بار به صورت جمع (اماء) (نور/24، 32) به کار رفته‌است.
4.‌«فَتى» به معناى جوان و جوانمرد و برده است[9] و 10 بار در قرآن به کار رفته که در 5 مورد به‌معناى غلام و برده است که یک بار به صورت مفرد (فَتى) (یوسف/ 12، 30)، یک بار به صورت تثنیه (فَتَیان) (یوسف/ 12، 36) و سه بار به شکل جمع (فِتْیان) و (فَتَیات) (یوسف/ 12، 62‌؛ نساء/ 4، 25؛ نور/‌24،‌33) به کار رفته است.
5‌.‌«مِلک یَمین»؛ ملک به معناى تسلط شخص بر چیزى به گونه‌اى که اختیار آن به دست وى باشد آمده[10] و «یمین» به معناى سوگند، عهد و پیمان است[11] و ممکن است بدان جهت به برده ملک یمین اطلاق شده که شخص با عهد و پیمان مالک وى مى‌گردد. برخى مقصود از ملک یمین را تنها کنیز دانسته‌اند؛ ولى عده‌اى گفته‌اند: مقصود اعم از کنیز و غلام است.[12] این تعبیر 15 بار در قرآن به کار رفته؛ از جمله در آیات 3، 24 ـ 25، 36 نساء/4 که در بیشتر این موارد مقصود کنیزان هستند؛ همچنین واژه «مَوْلى» در قرآن فراوان به کار رفته که در یک‌آیه (نحل/16، 76) به معناى مالک و صاحب برده[13]است. در مجموع این آیات، قرآن ضمن بیان برخى موارد بردگى و اسباب آن در ملل پیشین، از وجود بردگى در عهد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)سخن به میان آورده و برخى قوانین و احکام مربوط به بردگان از جمله آزادى و ازدواج‌بردگان و احسان کردن به آنان را یادآورى کرده است.

پیشینه بردگى:
بردگى و برده‌دارى از روزگار بسیار کهن و قرنها پیش از میلاد در میان اقوام و ملل‌پیشین رایج بوده و افراد، گروهها و حتى حکومتها، افراد یا اقوام دیگر را به بردگى مى‌گرفتند و آنها را خریده، فروخته یا در کارهاى خدماتى و دشوار به کار مى‌گرفتند، افزون بر این، بردگى در قوانین و شرایع پیشین مانند قانون حمورابى، مانو، شریعت یهود، مسیحیت و جز اینها نیز به رسمیت شناخته شده[14] و دستورات و احکامى در مورد بردگان در این قوانین صادر گردیده است.
به نوشته ویل‌دورانت بردگى در میان یونانیان رواج فراوانى داشت. آنان اسیران جنگى، کودکان سرراهى، کودکان ولگرد و مجرمان را به بردگى مى‌گرفتند و آنها را خرید و فروش مى‌کردند.[15] افلاطون[16] و ارسطو[17] از فلاسفه بزرگ یونان اصل بردگى را معقول و حتى آن را از ضروریات هر جامعه مى‌دانستند. رومیان نیز اسیران جنگى، فرزندان بردگان، دزدان دریایى و راهزنان، اطفال سرراهى، اطفالى که به وسیله پدر و مادرشان فروخته مى‌شدند و محکومان به اعمال شاقه را به بردگى مى‌گرفتند[18] و در کارهاى دشوار به کار گرفته،‌به طرز وحشیانه‌اى شکنجه مى‌کردند تا آنجا که این سختگیریها چندین بار به قیام بردگان بر ضد‌مالکان انجامید.[19]
در ایران باستان نیز بردگى رایج بوده و آیین زرتشت از آن نهى نکرده بود. ایرانیان بیشتر، اسیران جنگى را به بردگى مى‌گرفتند[20]، هر چند از بردگى رعایا و کشاورزان به دست مالکان در برخى از دوره‌ها نیز گزارشهایى نقل شده است[21]؛ همچنین بردگى در مذهب یهود مشروع بوده و در تورات سفارشها و دستوراتى در این مورد از جمله خریدن برده از امتهاى اطراف خود و استفاده از آنان در تولید و کشاورزى[22]، برده کردن و فروختن سارق در صورت عدم توان پرداخت غرامت از سوى وى[23]، مجازات مولا در صورت کشته شدن بلافاصله برده بر اثر ضربه عصاى وى و عدم مجازات مولا در صورتى که برده پس از چند ساعت بمیرد[24] وارد گردیده است. در شریعت عیسى(علیه السلام)نیز بردگى مورد تأیید بوده است. در نامه پولس به افسیسیان، بردگان به اطاعت با ترس و هراس از اربابان بشرى خود توصیه شده‌اند.[25] به نقل مسترهاکس در قاموس کتاب مقدس، انجیل ابداً در خصوص آزادى غلامان سخن نرانده و بلکه بر عکس، غلامان را، به اطاعت مالکان خود مأمور کرده است.[26] برخى از فلاسفه شهیر و قدیس مسیحى بردگى را نوعى کیفر خدایى براى بردگان مى‌دانستند.[27] در میان عرب جاهلى نیز برده‌دارى مرسوم بود و آنان ضمن به بردگى گرفتن اسیران جنگى از دیگر سرزمینها نیز برده‌هایى خریده، آنها را به فروش مى‌رساندند[28]، افزون بر این وامدارانى که نمى‌توانستند وام خود را بپردازند نیز به بردگى گرفته مى‌شدند[29]، چنان‌که گاه اشخاص آزاد در جریان یک قمار خود را باخته، به دام بردگى مى‌افتادند.[30]
قرآن کریم نیز در آیاتى به برخى موارد بردگى در میان امتهاى پیشین پرداخته است؛ از جمله در سوره یوسف/12 به سرگذشت یوسف و برادرانش اشاره کرده که پس از افکندن او در چاه، به وسیله کاروانى نجات مى‌یابد و سپس به بهایى اندک فروخته مى‌شود: «وشَرَوهُ بِثَمَن بَخس دَرهِمَ مَعدودَة». (یوسف/ 12، 20) در آیه 30 همین سوره نیز از بردگى آن حضرت یاد شده است[31]: «و قالَ نِسوَةٌ فِى المَدینَةِ امرَاَتُ العَزیزِ تُروِدُ فَتـها عَن نَفسِهِ». سپس در آیاتى دیگر از زندانى شدن آن حضرت به همراه دو برده دیگر یاد شده است[32]: «و‌دَخَلَ مَعَهُ السِّجنَ فَتَیانِ». (یوسف/12، 36) از آیات دیگر این سوره برمى‌آید که یوسف نیز پس از رسیدن به حکومت خود بردگانى داشته است؛ از جمله آیه‌62 این سوره که در آن به غلامان خود فرمان مى‌دهد که پول یا قیمت گندم برادرانش را در میان بار آنان قرار دهند: «و قالَ لِفِتیـنِهِ اجعَلوا بِضـعَتَهُم فى رِحالِهِم لَعَلَّهُم یَعرِفونَها» ؛ همچنین از آیات 74 ـ 75 این سوره به دست مى‌آید که جزاى سرقت در عصر یوسف بردگى (دائم یا موقت) بوده است[33]: «قالوا فَما جَزؤُهُ اِن کُنتُم کـذِبین * قالوا جَزؤُهُ مَن وُجِدَ فى رَحلِهِ فَهُوَ جَزؤُهُ». به عقیده برخى از مفسران، مردم آن عصر سارق را به مدت یک سال به بردگى مى‌گرفتند. قول دیگر این است که این سنت تنها در نزد مردم کنعان و شریعت حضرت یعقوب رایج بوده و آنان سارق را به اندازه سرقتش به بردگى مى‌گرفتند[34]؛ نه طبق قوانین مصر، و آیه بعد که مى‌گوید: یوسف نمى‌توانست طبق قوانین مصر برادرش را در نزد خود نگه دارد: «ما کانَ لِیَأخُذَ اَخاهُ فى دینِ المَلِکِ» (یوسف/12، 76) مى‌تواند مؤید این رأى باشد.
در عصر موسى(علیه السلام) نیز بردگى رایج بوده و فرعون تمامى قوم بنى‌اسرائیل* را برده و بنده خود کرده بود، ازاین‌رو وقتى موسى و هارون وى را به پرستش خداى یگانه فراخواندند فرعون و اطرافیانش با این استدلال که قوم شما بنده و برده ما هستند از ایمان آوردن به آنان امتناع کردند: «فَقالوا اَنُؤمِنُ لِبَشَرَینِ مِثلِنا وقَومُهُما لَنا عـبِدون». (مؤمنون/23، 47) در آیه 22 شعراء/26 نیز موسى(علیه السلام)فرعون را به سبب به بردگى گرفتن بنى‌اسرائیل سرزنش مى‌کند: «تِلکَ نِعمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ اَن عَبَّدتَ بَنى اِسرءیل» ؛ همچنین قرآن در آیات متعدد دیگر از کشتن مردان و زنده نگه‌داشتن زنان از سوى فرعون یاد کرده است: «یُذَبِّحونَ اَبناءَکُم ویَستَحیونَ نِساءَکُم» (بقره/ 2، 49؛ اعراف/7، 127، 141؛ ابراهیم/ 14، 6‌؛ قصص/28، 4) که به نظر برخى از مفسران زنده نگه‌داشتن زنان براى بردگى و خدمت به فرعونیان بوده است.[35]
آیاتى نیز به وجود بردگى و رواج آن در میان اعراب جاهلى پیش از اسلام و عصر پیامبر اشاره دارد؛ از جمله در آیه 37 احزاب/33 از آزاد شدن یکى از بردگان به دست پیامبر یاد شده است: «و اِذ تَقولُ لِلَّذى اَنعَمَ اللّهُ عَلَیهِ و اَنعَمتَ عَلَیهِ اَمسِک عَلَیکَ زَوجَکَ». مراد از شخص مورد نظر در آیه، زید‌بن حارثه و مراد از نعمت دادن خدا و پیامبر به او آزادى وى به دست رسول‌اکرم(صلى الله علیه وآله)است[36]، زیرا وى پیش از اسلام برده خدیجه همسر آن حضرت بود.[37] آیه 33 نور نیز از وجود زنان برده در میان اعراب و وادار کردن آنان به عمل فحشا براى کسب درآمد دنیوى سخن گفته است: «ولا‌تُکرِهوا فَتَیـتِکُم عَلَى البِغاءِ اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا» ؛ همچنین آیات متعدد دیگرى به وجود بردگان در میان جامعه مسلمانان صدر اسلام اشاره دارد که در آن خداوند برخى احکام بردگان و وظیفه مسلمانان در برابر آنان را یادآورى کرده است. (‌=>‌همین مقاله، احکام بردگى)
بردگى در کشورهاى مختلف تا سالهاى طولانى پس از ظهور اسلام ادامه داشت تا اینکه در حدود قرن 19 میلادى نهضت دامنه‌دارى براى الغاى بردگى در جهان آغاز گردید و بردگى به شکل مرسوم آن در همه دولتها پایان یافت[38]؛ لیکن هر چند بردگى فردى در این قرن پایان یافت، ولى با تغییر نوع و شکل آن بردگى جمعى و استثمار ملتها جاى بردگى فردى را گرفت.[39] مظاهرى از این نوع بردگى جدید و مدرن در عصر کنونى نیز رایج است.

اسلام و بردگى:
بر خلاف اقوام و ملتهاى پیشین که بردگى را به صورت گسترده جایز شمرده، از راههاى متعدد بدان اقدام مى‌کردند و هیچ منزلت و ارزشى براى بردگان قائل نبودند، اسلام در مواجهه با این واقعیت موجود راهکارهایى را برگزید؛ اولاً فقه اسلامى همه راههاى بردگى را مسدود ساخت و تنها برده کردن اسیران جنگى کافر را جایز شمرد: «ما کانَ لِنَبِىّ اَن‌یَکونَ لَهُ اَسرى‌حَتّى یُثخِنَ فِى الاَرضِ» (انفال/8‌،67) که طبق روایات و نظر فقهاى شیعه و اهل سنت، حاکم اسلامى مخیر است این اسیران را با فدیه یا بدون فدیه آزاد کند یا آنان را به بردگى بگیرد.[40] این امر از آیه 50 احزاب/33 استفاده مى‌شود. خداوند در این آیه به پیامبر اسلام اجازه ازدواج با کنیزانى را داده که از راه غنایم جنگ (فىء) مالک شده است: «یـاَیُّهَا النَّبىُّ اِنّا اَحلَلنا لَکَ... وما مَلَکَت یَمینُکَ مِمّا اَفاءَ‌اللّهُ عَلَیکَ». تجویز بردگى اسیران نه از آن جهت است که اسلام حرمتى براى جان انسانها قائل نبوده، یا در پى استثمار بشر است، بلکه اسلام بردگى را جزئى از جنگ و جهاد و نتیجه قهرى آن مى‌داند؛ جنگى که در برابر مسلمانان افراد کافران معاندى قرار دارند که به هیچ وجه حاضر به سازش و تسلیم در برابر عدالت و قوانین الهى نیستند، بلکه با اصرار بر کفر و ستیزه‌جویى و گاه اقدام به جنگ با مسلمانان در پى از بین بردن عدالت و تعالیم الهى بر آمده‌اند و روشن است که به بردگى گرفتن این‌گونه افراد نه تنها ظلم به بشر و استثمار آنان نیست، بلکه در جهت خدمت به انسانیت و تحقق عدالت است[41]، افزون بر این، هدف دیگر از برده کردن اسیران را مى‌توان تربیت کردن آنان در سایه تعالیم اسلامى دانست[42]، بر این اساس در آیاتى از قرآن کریم (نساء/4، 92) و احادیث[43]، بیشتر بر آزاد کردن بردگان مؤمن و رهیافته به حق تأکید شده و مسلمانان از آزاد کردن برده کافر منع شده‌اند.[44] ثانیاً حکم بردگى اسیران در شریعت اسلام حکمى الزامى نیست تا حاکم اسلامى یا مسلمانان موظف به برده کردن کافران باشند، بلکه حکمى اختیارى است که حاکم اسلامى با توجه به مصالح مسلمانان و شرایط موجود، اختیار برگزیدن این راه را دارد[45]، ازاین‌رو پیامبر‌اسلام ـ جز موارد نادر از جمله غزوه بنى‌قریظه که زنان آنان را به بردگى گرفت و آنان را براى خرید اسب و سلاح به نجد فرستاد ـ [46] در بیشتر جنگها اسیران کافر را آزاد مى‌کرد؛ از جمله در غزوه بنى‌نضیر آن حضرت هیچ یک از جنگجویان کافر را به اسارت* و بردگى نگرفت (حشر/59‌، 1 ـ 2)، در جنگ بدر همه اسیران مشرک را با فدیه* یا بدون فدیه آزاد کرد[47] (محمّد/47،4)، در فتح مکه همه اهالى آن را آزاد کرد[48] و در غزوه هوازن هم 6000 اسیر را بدون گرفتن فدیه آزاد کرد.[49] ثالثاً بر خلاف اقوام و ملل دیگر که به برده به صورت کالایى نگریسته، براى جان او ارزشى قائل نبودند اسلام مقام بشریت برده را پا بر جا ساخت و براى او روحى مساوى با روح مالکش قرار داد و به مسلمانان سفارش کرد تا به جاى عنوان «کنیز» و «غلام» بردگان را با عنوان «پسرم» و «دخترم» یاد کنند.[50] در برخى روابط اجتماعى و مسئولیتها نیز به آنان حق تساوى با آزادگان بخشید تا آنجا که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) غلامى سیاه را مؤذن ویژه خود قرار داد.[51] آن حضرت بین بردگان و اشراف عرب پیمان برادرى استوار کرد[52]، دختر عمه خود زینب را به همسرى فردى از بردگان درآورد[53] و وى را به فرماندهى سپاهى که در آن بزرگان عرب بودند برگزید[54]، افزون بر این زمینه پیشرفت علمى آنان را فراهم ساخت، به گونه‌اى که بسیارى از مفسران و فقیهان برجسته صدر اسلام همچون عطا، مجاهد، سعید‌بن جبیر و زید‌بن اسلم از بردگان و موالیان بودند.[55] رابعاً هرچند اسلام یک راه را براى بردگى باز گذاشته؛ اما در مقابل، راههاى پرشمارى را براى آزادى بردگان گشوده است که برخى از این راهها را به عنوان تکلیفى الزامى بر مسلمانان واجب کرده و برخى راهها را داراى فضیلت و پاداش دانسته است، ضمن اینکه راههایى نیز قرار داده که بردگان به طور قهرى و بدون رضایت مالک آزاد گردند که اگر همگان این راهها را مى‌پیمودند پس از مدت کوتاهى همه بردگان آزاد مى‌شدند[56](‌=>‌همین مدخل، احکام بردگى)، بر این اساس همه محدثان و فقیهان اسلامى در کتابهاى حدیثى و فقهى خود ابوابى با عنوان «باب‌العتق» [57] یا «کتاب العتق» [58] یعنى باب یا مبحث آزادى بردگان آورده‌اند؛ نه باب یا کتاب «استرقاق»، یعنى بردگى که این نکته حکایت از توجه و اهتمام شدید اسلام به آزاد شدن بردگان و پرهیز از برده ساختن آنان دارد.

احکام بردگان

1. محجور بودن برده:
برده از نظر اسلام مِلْک مولا محسوب مى‌شود و وى حق تملک و تصرف در چیزى را ندارد: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبدًا مَملوکـًا لا یَقدِرُ عَلى شَىء». (نحل/ 16، 75) مقصود از «لایَقدِرُ» نفى مطلق قدرت نیست، بلکه مراد قدرت تصرف در امور و اختیار تشریعى است که آیه فوق آن را نفى کرده است.[59] قرآن در آیه‌اى دیگر نیز با استفهام انکارى مشارکت عبد در اموال مولا را نفى کرده است[60]: «ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِن اَنفُسِکُم هَل لَکُم مِن ما مَلَکَت اَیمـنُکُم مِن شُرَکاءَ فیما رَزَقنـکُم». (روم/ 30، 28) بر پایه این نظر بردگان حق تصرف در اموال یا منعقد ساختن عقود و ایقاعات از جمله ازدواج یا طلاق را ندارند[61]، ازاین‌رو قرآن در آیه‌اى دیگر به مؤمنان سفارش مى‌کند تا در صورت ازدواج با بردگان از مالکان آنان اجازه بگیرند: «فانکِحوهُنَّ بِاِذنِ اَهلِهِنَّ». (نساء/4، 25) رأى بیشتر‌بلکه مشهور میان فقیهان امامیه نیز همین است[62]؛ ولى برخى با استناد به ذیل آیه 32 نور/24 که در آن خداوند وعده داده است تا بردگان فقیر را از فضل خود بى‌نیاز سازد: «اِن یَکونوا فُقَراءَ یُغنِهِمُ‌اللّهُ مِن فَضلِهِ» و نیز برخى روایات[63] که در آن مال به عبد نسبت داده شده قائل به حق تملک بردگان شده‌اند.[64] برخى نیز برآن‌اند که برده حق تصرف در برخى اموال، از جمله مبلغى که در معامله مجاز از سوى مالک و افزون بر سهم او به دست مى‌آورد (فاضل الضریبه)، ارش جنایاتى که بر او وارد مى‌شود و آنچه مالک به او تملیک کرده را دارد.[65] عده‌اى نیز بین ادله فوق جمع کرده و گفته‌اند: برده مالک مى‌شود؛ اما حق تصرف در اموالش را ندارد.[66]

2. آزاد سازى برده:
در اسلام احکام متعددى براى آزاد شدن بردگان تشریع شده که برخى از آنها الزامى است[67]؛ از جمله:

الف. کفاره قتل خطایى:
کفاره کشتن مسلمانى از روى خطا دیه کامل و آزاد کردن برده‌اى مسلمان است: «مَن قَتَلَ مُؤمِنـًا خَطَــًا فَتَحریرُ رَقَبَة مُؤمِنَة ودِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلى اَهلِهِ» (نساء/ 4، 92)؛ اما در صورتى که اولیاى مقتول، کافر و دشمن مسلمانان باشند تنها یک برده مؤمن آزاد مى‌گردد: «فَاِن کَانَ مِن قَوم عَدُوّ لَکُم وهُوَ مُؤمِنٌ فَتَحریرُ رَقَبَة مُؤمِنَة» (نساء/4،92) و اگر اولیاى مقتول، کافر و همپیمان مسلمانان باشند افزون بر آزاد کردن برده پرداخت دیه نیز لازم است: «واِن کانَ مِن قَوم بَینَکُم وبَینَهُم میثـقٌ فَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلى اَهلِهِ وتَحرِیرُ رَقَبَة مُؤمِنَة». (نساء/4،92) بیشتر مفسران و فقهاى اهل سنت مقتول در آیه فوق را کافر دانسته‌اند[68]؛ لیکن ظاهر آیه و روایات تفسیرى[69] مؤید مسلمان بودن مقتول است. رأى مفسران شیعه نیز همین است.[70] در صورتى که قاتل توانایى آزاد کردن برده را نداشته باشد یا برده‌اى یافت نشود باید دو ماه پیاپى روزه بگیرد: «فَمَن لَم یَجِد فَصیامُ شَهرَینِ‌مُتَتابِعَینِ». (نساء/4، 92)

ب. کفاره شکستن سوگند:
کفاره شکستن سوگندى که از روى اراده و به گونه جدّى ادا شود آزاد کردن یک برده یا اطعام 10 مسکین یا پوشاندن آنان است: «فَکَفّـرَتُهُ اِطعامُ عَشَرَةِ مَسـکینَ... اَو کِسوَتُهُم اَو تَحریرُ رَقَبَة». (مائده/5‌،89) درباره اینکه مراد از برده در این آیه چیست دو نظر وجود دارد: بنابر یک نظر که بسیارى از اهل‌سنت آن را پذیرفته‌اند برده باید مسلمان باشد[71]؛ ولى بنابر نظر دیگر که ظاهر آیه نیز آن را تأیید مى‌کند کفایت مطلق برده است. فقهاى امامیه نظر اخیر را پذیرفته‌اند[72]، هر چند آزاد کردن برده مؤمن را بهتر‌دانسته‌اند.[73]

ج. کفاره ظهار:
کسى که پس از ظهار همسر خویش قصد بازگشت داشته باشد قبل از مباشرت باید برده‌اى را آزاد کند: «والَّذینَ یُظـهِرونَ مِن نِسائِهِم ثُمَّ یَعودونَ لِما قالوا فَتَحریرُ رَقَبَة مِن قَبلِ اَن یَتَماسّا» (مجادله/ 58‌، 3)؛ اما اگر برده‌اى نیابد باید دو ماه پیاپى روزه بگیرد: «فَمَن لَم‌یَجِد فَصیامُ شَهرَینِ مُتَتابِعَینِ مِن قَبلِ اَن یَتَماسّا». (مجادله/58‌، 4) در برده کفاره ظهار نیز بین فقهاى فریقین دو قول است: برخى قید مسلمان بودن را شرط دانسته‌اند[74]؛ ولى برخى دیگر آزاد کردن هر برده‌اى را کافى مى‌دانند.[75]

د. آزادسازى بردگان با زکات:
یکى از مصارف زکات آزاد کردن بردگان است: «اِنَّمَا الصَّدَقـتُ لِلفُقَراءِ والمَسـکینِ... وفِى الرِّقابِ» (توبه/9، 60) که در صورت وجود برده، دولت اسلامى و مؤمنان موظف‌اند بخشى از زکات را در این راه هزینه کنند.
افزون بر راههاى فوق قرآن در آیاتى دیگر مسلمانان را به آزاد کردن بردگان با انفاق اموال خود توصیه و ترغیب کرده و براى این عمل پاداشهاى فراوانى قرار داده است؛ از جمله در آیه 33 نور/24 مسلمانان به منعقد کردن قرارداد مکاتبه با بردگان جهت آزادى آنان توصیه شده‌اند: «والَّذینَ یَبتَغونَ الکِتـبَ مِمّا مَلَکَت اَیمـنُکُم فَکاتِبوهُم اِن عَلِمتُم‌فیهِم خَیرًا». مکاتبه قراردادى است که بین برده و مالک منعقد مى‌شود و براساس آن برده متعهد مى‌گردد از طریق کسب، مالى تهیه کرده، به اقساط براى آزادى خود بپردازد.[76] برخى از اهل سنت چنین قراردادى را بر مالکان واجب دانسته‌اند[77]؛ لیکن فقهاى امامیه و بیشتر اهل‌سنت انعقاد آن را مستحب دانسته‌اند.[78]مقصود از «خَیراً» در آیه فوق، قدرت بر کسب، پرداخت مال الکتابه و توانایى تشکیل دادن زندگى مستقل پس از آزادى است.[79] براى تسریع در آزاد شدن بردگان و تسهیل این امر، مالکان مأمور شده‌اند که از مال اللّه به آنان بدهند: «وءاتوهُم مِن مالِ اللّهِ». (نور/ 24، 33) به نظر برخى از فقها مراد از این مال، پرداخت بخشى از زکات به بردگان است.[80] عده‌اى نیز گفته‌اند: مالک بخشى از اقساط را به او بخشیده، در صورت دریافت به او باز گرداند.[81] این احتمال نیز وجود دارد که در آغاز سرمایه‌اى در اختیار بردگان نهاده شود تا با کسب کردن، برده، هم معاش خود را اداره و هم اقساط خود را پرداخت کند[82]؛ همچنین قرآن در آیه 177 بقره/2 از جمله مصادیق کار نیک را پرداخت اموال براى آزادى بردگان دانسته و چنین افرادى را از راستگویان و پرهیزگاران شمرده است: «ولـکِنَّ البِرَّ مَن...ءاتَى المالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى القُربى... وفِى الرِّقابِ... اُولـئِکَ الَّذینَ صَدَقوا واُولـئِکَ هُمُ المُتَّقون». در آیاتى دیگر آزاد ساختن بردگان عامل عبور از گردنه‌هاى سخت قیامت دانسته شده است: «فَلا اقتَحَمَ العَقَبَه * و ما اَدرکَ مَا العَقَبَه * فَکُّ رَقَبَه». (بلد/ 90، 11 ـ 13)
در روایات اسلامى نیز براى عتق بردگان پاداش و فضایل فراوانى بیان شده است[83]، افزون بر این در سیره عملى پیامبر و اهل‌بیت(علیهم السلام)هم این کار بسیار گزارش شده است، چنان که در روایتى امام‌صادق(علیه السلام)فرمود: على(علیه السلام) در طول عمر خویش 1000 بنده از دسترنج خود آزاد کرد.[84] افزون بر راههاى واجب و مستحب عتق، به موجب فقه اسلامى در برخى موارد عتق به گونه قهرى صورت مى‌گیرد.[85]

3. ازدواج بردگان:
از دیدگاه اسلام بردگان مانند افراد دیگر از بسیارى حقوق اجتماعى و فردى از جمله حق ازدواج بهره‌مندند، ازاین‌رو مالکان مأمور شده‌اند تا زمینه ازدواج آنان را فراهم‌کرده، آنان را همسر دهند: «و اَنکِحوا‌...‌الصّــلِحینَ مِن عِبادِکُم واِمائِکُم». (نور/ 24، 32) مقصود از بردگان صالح به نظر برخى، بردگان بالغ و شایسته براى ازدواج است.[86] برخى نیز آن را به صلاحیت در اعتقاد و ایمان تفسیر کرده‌اند[87]؛ ولى ظاهراً مراد از آن صلاحیت فرهنگى و اخلاقى برده و احساس مسئولیت او در زندگى مشترک باشد که در عصر نزول، بردگان فاقد این خصوصیت بودند.[88] به نظر امامیه و بیشتر‌فقیهان اهل سنت بردگان مى‌توانند با زنان آزاد نیز ازدواج کنند[89]؛ ولى برخى از مذاهب اسلامى برآن‌اند که بردگان حق ازدواج با زنان آزاد را ندارند.[90]
همچنین قرآن بردگان را با انسانهاى آزاد از یک نسل و همه را فرزندان آدم[91] یا همه را شریک در ایمان و اسلام[92] دانسته است: «بَعضُکُم مِن بَعض» (نساء/4، 25) و به مسلمانانى که به سبب مهر سنگین و نفقه زیاد[93] توانایى ازدواج با زنان آزاد را ندارند توصیه مى‌کند که با کنیزان مسلمان ازدواج کنند: «و مَن لَم یَستَطِع مِنکُم طَولاً اَن یَنکِحَ المُحصَنـتِ المُؤمِنـتِ فَمِن ما مَلَکَت اَیمـنُکُم مِن فَتَیـتِکُمُ المُؤمِنـتِ». (نساء/4، 25) البته این ازدواج باید با اجازه مالکان بردگان باشد: «فانکِحوهُنَّ بِاِذنِ اَهلِهِنَّ» و مهریه متعارف پرداخت شود: «وءاتوهُنَّ اُجورَهُنَّ بِالمَعروفِ» و شرط بردگان را نیز آن دانسته است که آنان آشکارا یا در نهان مرتکب عمل منافى عفت نگردند: «مُحصَنـت غَیرَ مُسـفِحـت ولا مُتَّخِذتِ اَخدان». سپس قرآن مى‌گوید: این ازدواج براى کسانى است که مى‌ترسند در صورت ازدواج نکردن گرفتار کار حرام شوند: «ذلِکَ لِمَن خَشِىَ العَنَتَ مِنکُم» و در نهایت به این دسته از مسلمانان سفارش مى‌کند که اگر صبر کنند بهتر است: «واَن تَصبِروا خَیرٌ لَکُم» (نساء/ 4، 25) که مقصود، صبر از ازدواج با کنیزان[94] یا صبر بر عفت و عدم ارتکاب حرام است.[95] به نظر برخى اولویت ازدواج با زنان آزاد و مشروط کردن ازدواج با بردگان به شرایط مذکور (عدم توانایى بر ازدواج با زنان آزاد و ترس از ارتکاب حرام) بدان جهت بوده است که طبع انسانها از ازدواج با بردگان کراهت داشته و آن را براى خود کسر شأن مى‌شمردند[96] و نیز ممکن است راز نهى و آوردن این شرایط، پایین بودن سطح فرهنگ و اخلاق بردگان در آن عصر باشد[97]، بنابراین، شرایط مذکور شرط وجوب نبوده، بلکه بر برترى ازدواج با زنان آزاد و مرجوح بودن ازدواج با برده دلالت دارد[98]؛ لیکن برخى از فقیهان اسلامى شرایط فوق را شرط وجوب دانسته، بدون تحقق آن ازدواج با بردگان را ممنوع‌مى‌دانند.[99]

4. استمتاع از برده:
از جمله آثار مملوکیت برده، جواز استمتاع مالک از اوست[100]: «یـاَیُّهَا النَّبىُّ اِنّا اَحلَلنا لَکَ اَزوجَکَ الّـتى ءاتَیتَ اُجورَهُنَّ وما مَلَکَت یَمینُکَ» (احزاب/ 33، 50 و نیز نساء/ 4، 3)، بر این اساس بهره‌گیرى جنسى مالکان مرد از کنیزان خود و آشکار کردن عورت هر یک در برابر دیگرى جایز بوده، هیچ‌گونه ملامتى بر آنان نخواهد بود: «والَّذینَ هُم لِفُروجِهِم حـفِظون * اِلاّ عَلى اَزوجِهِم اَو ما مَلَکَت اَیمـنُهُم فَاِنَّهُم غَیرُ مَلومین» (مؤمنون/23، 5 ـ 6)؛ همچنین اگر برده زن که به اسارت مسلمانان در مى‌آید شوهر داشته باشد اسارت وى به منزله فسخ نکاح شمرده شده[101] و ازدواج با او یا استمتاع از وى براى مالک مباح خواهد بود: «حُرِّمَت عَلَیکُم... والمُحصَنـتُ مِنَ النِّساءِ اِلاّ مامَلَکَت اَیمـنُکُم». (نساء/4، 23 ـ 24) آیه مذکور درباره اسیران غزوه اوطاس نازل شد که پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)پس از اطمینان از باردار نبودن زنان اسیر استمتاع از آنان را براى مالکان مسلمان آنان جایز شمرد.[102] اما برخى معتقدند اگر زن و شوهر کافر با هم به اسارت درآمدند ازدواج آنان به قوت خود باقى است و فسخ نمى‌شود.[103]

5‌. احکام جزایى بردگان:
قرآن در آیاتى به برخى از احکام جزایى مربوط به بردگان اشاره کرده است؛ مانند:

الف. قصاص:
به نظر فقیهان امامیه و بیشتر اهل سنت اگر غیربرده، برده‌اى را بکشد قصاص نمى‌شود[104]: «کُتِبَ عَلَیکُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى الحُرُّ بِالحُرِّ» (بقره/2، 178)؛ لیکن قاتل افزون بر پرداخت قیمت برده، تعزیر مى‌گردد[105]؛ اما در مقابل، حنفیه با استناد به عموم آیات قصاص همچون: «کُتِبَ عَلَیکُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى» (بقره/ 2، 178) و «کَتَبنا عَلَیهِم فیها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ» (مائده/ 5‌، 45) و برخى روایات به قصاص انسان آزاد در مقابل کشتن برده فتوا داده‌اند و مقصود از جملات «الحُرُّ بِالحُرِّ والعَبدُ بِالعَبدِ» (بقره/2،178) را ردّ عقیده برخى قبایل در جاهلیت* دانسته‌اند که در برابر کشتن برده‌اى از قبیله خود انسان آزادى را از قبیله قاتل مى‌کشتند که قرآن با نزول این آیه، روش آنان را باطل دانست.[106] برخى دیگر نیز گفته‌اند: غیر برده تنها در صورتى که برده دیگرى را بکشد قصاص مى‌گردد[107]؛ همچنین اگر برده‌اى برده دیگر را بکشد قصاص مى‌گردد: «کُتِبَ عَلَیکُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى... العَبدُ بِالعَبدِ». (بقره/ 2، 178)

ب. حدّ برده:
اگر برده‌اى مرتکب عمل زنا گردد حد او نصف حد انسان آزاد است: «فَاِذا اُحصِنَّ فَاِن اَتَینَ بِفـحِشَة فَعَلَیهِنَّ نِصفُ ما عَلَى المُحصَنـتِ مِنَ العَذابِ». (نساء/ 4، 25) رأى فقیهان امامیه و برخى از فقهاى عامه با استناد به آیه فوق و برخى روایات همین است[108]؛ ولى برخى فقیهان «احصان» را در آیه فوق به معناى ازدواج دانسته و گفته‌اند: حدّ برده ازدواج کرده نصف انسان آزاد بوده و برده مجرد حدّى ندارد[109]. عده‌اى دیگر نیز احصان را به معناى ازدواج و آیه را مخصوص کنیزان دانسته و مى‌گویند: حدّ کنیزى که ازدواج کرده نصف انسان آزاد است؛ اما حد کنیزى که ازدواج نکرده و عبد همچون انسان آزاد 100 تازیانه است.[110] برخى نیز احصان را به معناى اسلام دانسته‌اند[111]؛ لیکن با توجه به اینکه در قرآن احصان در بیشتر موارد به معناى پاکدامنى آمده و اینکه مجازات زنان شوهردار سنگسار است و سنگسار قابل تنصیف نیست، احصان در آیه فوق نمى‌تواند به معناى اسلام یا همسردار بودن باشد، بلکه به معناى پاکدامنى است[112]؛ همچنین برخى از آیه فوق استفاده‌کرده‌اند که بردگان سنگسار نمى‌شوند، زیرا‌سنگسار قابل تنصیف نیست.[113]

6‌. محرمیت برده و مالک:
آشکار کردن عورت مالک مرد و کنیزان وى در برابر یکدیگر جایز است[114]: «والَّذینَ هُم لِفُروجِهِم حـفِظون * اِلاّ عَلى اَزوجِهِم اَو ما مَلَکَت اَیمـنُهُم فَاِنَّهُم غَیرُ مَلومین». (مؤمنون/ 23، 5 ـ 6) البته جواز این عمل محدود به موارد خاص از جمله شوهر نداشتن کنیزان است[115]؛ همچنین در آیه‌اى دیگر آشکار کردن زینت زنان مالک در برابر بردگان خود مباح شمرده شده است: «و لا یُبدینَ زینَتَهُنَّ اِلاّ لِبُعولَتِهِنَّ...اَو ما مَلَکَت اَیمـنُهُنَّ». (نور/ 24، 31) گرچه ظاهر جمله «ما‌مَلَکَت اَیمـنُهُنَّ» عام است و شامل غلام و کنیز مى‌شود و برخى فقیهان اهل سنت به همین استناد آشکار کردن زینت زنان مالک را در برابر غلامان جایز شمرده‌اند[116]؛ لیکن به نظر بیشتر و بلکه اجماع علماى امامیه[117] و برخى فقهاى اهل‌سنت[118] آشکار کردن زینت زن مالک در برابر غلام جایز نیست و مراد از تعبیر مذکور در آیه تنها کنیزان دانسته شده است.

7. اجازه‌خواهى برده:
قرآن در آیه 58 نور/24 اوقات سه‌گانه پیش از نماز صبح، نیمروز که زن و مرد لباس خود را براى استراحت از تن بیرون مى‌آورند و بعد از نماز عشا را عورت و زمان خلوت شمرده، به مؤمنان خطاب مى‌کند که باید بردگان و کودکانشان هنگام ورود به خلوتگاه آنان در این سه وقت اجازه بگیرند: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لِیَستَـذِنکُمُ الَّذینَ مَلَکَت اَیمـنُکُم والَّذینَ لَم یَبلُغُوا الحُلُمَ مِنکُم ثَلـثَ مَرّات» ؛ اما در غیر این اوقات سه گانه اجازه گرفتن لازم نیست: «لَیسَ عَلَیکُم ولا عَلَیهِم جُناحٌ بَعدَهُنَّ طَوّافونَ عَلَیکُم». هرچند در برخى روایات مقصود از بردگان در آیه فوق غلامان دانسته شده[119]؛ ولى ظاهر آیه عام است و شامل غلامان و کنیزان هر دو مى‌شود.[120] برخى روایات دیگر نیز این عمومیت را تأیید مى‌کند.[121] راز این اجازه‌خواهى رعایت اصول تربیتى و پرهیز از پدیدآمدن مفاسد اخلاقى و اجتماعى و انحراف بردگان و اطفال است.[122]

8‌. احسان به برده:
قرآن در آیات متعدد مسلمانان را به احسان کردن به بردگان سفارش کرده است. در آیه 36 نساء/ 4 احسان به برده در کنار پرستش خداى یگانه و ترک شرک که از مهم‌ترین اصول و معارف اسلامى است، به مسلمانان توصیه شده است: «واعبُدوا اللّهَ ولا تُشرِکوا بِهِ شیــًا وبِالولِدَینِ اِحسـنـًا... وما مَلَکَت اَیمـنُکُم». در آیاتى دیگر آنان که به اسیران اطعام مى‌کنند از ابرار شمرده شده و به پاداشهاى عظیم اخروى وعده داده شده‌اند: «اِنَّ الاَبرارَ... یُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسکینـًا ویَتیمـًا واَسیرا...فَوَقـهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِکَ الیَومِ ولَقـّـهُم نَضرَةً و سُرورا». (انسان/76، 5‌، 8‌، 10) اسیر در آیه فوق به اسیر کافر و مسلمان زندانى و برده تفسیر شده است.[123]
در احادیث نیز بر احسان به بردگان و رعایت حقوق آنان تأکید شده است؛ در روایتى پیامبر اکرم مسلمانان را به رعایت و توجه به بردگان سفارش‌کرده، آنان را به پوشاندن، سیر کردن و نیکو سخن گفتن توصیه کرده است.[124] در حدیثى دیگر، بردگان برادران مسلمانان دانسته شده‌اند و مسلمانان به غذا دادن به بردگان از آنچه خود مى‌خورند و پوشاندن آنان از آنچه خود مى‌پوشند مأمور گشته‌اند.[125] در حدیثى دیگر فرجام بدرفتارى با بردگان را جهنم دانسته و مسلمانان به اکرام به بردگان همچون فرزندان خود توصیه شده‌اند.[126]

برده در تمثیلهاى قرآنى:
قرآن کریم گاه جهت تبیین برخى از حقایق و مفاهیم عالى انسانى و تربیتى براى مخاطبان از روش تمثیل بهره جسته است؛ از جمله تمثیلهاى رایج در قرآن مَثَل زدن به بردگان، و فرهنگ حاکم آن روز بر بردگى است؛ در آیه 75 نحل/16 مشرکان را به برده مملوکى تشبیه کرده که توان انجام دادن هیچ کارى را ندارند و در مقابل، انسان مؤمن را همچون انسان آزاده‌اى دانسته که اختیار کامل دارد و اموالش را در راه خدا انفاق مى‌کند:[127] «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبدًا مَملوکـًا لا یَقدِرُ عَلى شَىء ومَن رَزَقنـهُ مِنّا رِزقـًا حَسَنـًا فَهُوَ یُنفِقُ مِنهُ سِرًّا وجَهرًا هَل یَستَوونَ». قدرت و اختیار نداشتن انسان مشرک یا از آن جهت است که بنده خدا نیست و در قید عبودیت دیگران است[128] یا بدان جهت است که چون کار خیر همچون انفاق در راه خدا نمى‌کند گویا همچون برده‌اى است که توان هیچ کارى ندارد.[129] برخى مراد از این تمثیل را خدایان باطل و فاقد قدرت یعنى بتها در مقابل خداى قادر و توانا دانسته‌اند که خدایان باطل همانند برده قدرت بر هیچ کارى ندارد؛ اما خداى یگانه همچون انسان آزاده اختیار کامل براى انجام هر کارى را دارد.[130] در آیه بعد انسان کافر را به برده‌اى لال، بى‌اختیار و سربار مولا تشبیه کرده است: «وضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَینِ اَحَدُهُما اَبکَمُ لا یَقدِرُ عَلى شَىء وهُوَ کَلٌّ عَلى مَولـهُ اَینَما یُوَجِّههُ لا یَأتِ بِخَیر هَل یَستَوى هُوَ ومَن یَأمُرُ بِالعَدلِ وهُوَ عَلى صِرط مُستَقیم». (نحل/16، 76) همان‌گونه که برده لال به جهت مملوک بودن و نداشتن قدرت بیان قادر بر انجام کارى نیست انسان مشرک نیز به جهت اسارت در دام شرک و خرافات و سپردن امور خویش به بتها قادر به انجام هیچ کارى نیست.[131] برخى مقصود از این تمثیل را نیز خداى یگانه و خدایان باطل و قدرت نداشتن خدایان باطل در برابر خداوند یکتا دانسته‌اند.[132] در سوره روم/30 نیز پس از آنکه از دلایل توحید و معاد سخن به میان آورده به رابطه میان بردگان و مالکان اشاره کرده که مالکان حاضر‌نیستند آنان را با خود شریک سازند تا با یکدیگر مساوى گردند: «ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِن اَنفُسِکُم هَل لَکُم مِن ما مَلَکَت اَیمـنُکُم مِن شُرَکاءَ فیما رَزَقنـکُم فَاَنتُم فیهِ سَواءٌ تَخافونَهُم کَخیفَتِکُم اَنفُسَکُم». (روم/30، 28) قرآن با این مثال در صدد بیان این نکته است که وقتى شما در‌مورد بردگانتان که ملک مجازى شما هستند شرکت در اموالتان و برابر شدن آنان با خود را نادرست مى‌دانید چگونه مخلوقهاى خدا همچون مسیح، فرشتگان، جن و بتها را که مخلوق و ملک‌حقیقى خدا هستند شریک خدا مى‌شمارید.[133] برخى مثال فوق را اشاره به سخن مشرکان در حجّ و هنگام لبیک گفتن مى‌دانند که مى‌گفتند: براى خدا شریکى نیست، جز شریکى که خدا مالک او و مالک املاک اوست.[134] در آیه 29 زمر/39 نیز براى اثبات منفعت یک خدایى و مضرات خدایان متعدد به وضعیت دو برده مثال مى‌زند که یکى از آنان ارباب متعدد با خواسته‌هاى متضاد دارد؛ اما دیگرى داراى یک سرپرست است: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَکاءُ مُتَشـکِسونَ و رَجُلاً سَلَمـًا لِرَجُل هَل یَستَویانِ مَثَلاً» ، بنابراین آنان‌که به خدایان متعدد دل بسته‌اند جز حیرت در زندگى بهره‌اى ندارند؛ اما آنان که به خداى یگانه ایمان آورده‌اند برنامه زندگى و سرنوشت آنان روشن است و در زندگى و آینده خویش حیرتى ندارند.

منابع
احکام القرآن، جصاص؛ اسلام و آزادى بردگان؛ اسلام و مسأله آزادى؛ بردگى و رباخوارى؛ الام؛ ایضاح الفوائد فى شرح اشکالات القواعد؛ بحار الانوار؛ بدایع الصنایع فى ترتیب الشرایع؛ البدایة و‌النهایه؛ بردگى از دیدگاه اسلام؛ بردگى در جهان؛ برهان قرآن؛ تاریخ‌الامم و الملوک، طبرى؛ تاریخ بردگى؛ تاریخ تمدن؛ تاریخ تمدن اسلام؛ تاریخ سیاسى اسلام؛ التبیان فى تفسیر القرآن؛ التحقیق فى کلمات القرآن الکریم؛ تذکرة الفقهاء؛ تفسیر التحریر و التنویر؛ تفسیر القمى؛ تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب؛ تفسیر المنار؛ تفسیر نمونه؛ تفسیر نور الثقلین؛ تهذیب الاحکام؛ جامع البیان عن تأویل آى القرآن؛ الجامع الصغیر فى احادیث البشیر و النذیر؛ الجامع لاحکام‌القرآن، قرطبى؛ جامع‌المدارک فى شرح المختصر النافع؛ جواهرالکلام فى شرح شرایع الاسلام؛ حاشیة الدسوقى على الشرح الکبیر؛ رجال انزل الله فیهم قرآناً؛ الروضة البهیة فى شرح اللمعة الدمشقیه؛ ریاض المسائل فى تحقیق الاحکام بالدلائل؛ زبدة‌البیان فى براهین احکام القرآن؛ سنن ابن‌ماجه؛ السنن الکبرى؛ السیرة النبویه، ابن‌هشام؛ شرایع‌الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام؛ صحیح البخارى؛ صحیح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الکبرى؛ عوالى اللئالى العزیزیة فى الاحادیث الدینیه؛ فرهنگ اصطلاحات سیاسى؛ الفصول فى الاصول (اصول الفقه)؛ الفقه الاسلامى و ادلته؛ فقه‌الرضا(علیه السلام)؛ فقه القرآن، راوندى؛ قاموس کتاب مقدس؛ الکافى؛ کتاب الخلاف؛ کتاب السرائر؛ کتاب مقدس؛ الکشاف؛ کشاف القناع؛ کنزالعمال فى سنن الاقوال و‌الافعال؛ لسان العرب؛ لغت‌نامه؛ المبسوط؛ المبسوط فى فقه الامامیه؛ مجمع البحرین؛ مجمع‌البیان فى تفسیر القرآن؛ مجمع‌الزوائد و منبع الفوائد؛ المجموع فى شرح المهذب؛ مختصر المزنى؛ مختلف الشیعة فى احکام الشریعه؛ المستدرک على الصحیحین؛ مستدرک‌الوسائل؛ مسند احمدبن حنبل؛ المصنف؛ المعجم الکبیر؛ المغنى و الشرح الکبیر؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام؛ المقنعه؛ مواهب‌الجلیل شرح مختصر خلیل؛ الموسوعة الفقهیة المیسره؛ المیزان فى تفسیر القرآن؛ نثر طوبى؛ نگاهى به بردگى؛ النهایة فى مجرد الفقه والفتاوى؛ نیل‌الاوطار من احادیث سید الاخیار؛ وسائل الشیعه.

پی نوشت:
[1]. لسان العرب، ج‌5‌، ص‌288، «رقق»؛ لغت نامه، ج‌3، ص‌3946، «بردگى».
[2]. لغت‌نامه، ج‌3، ص‌3952، «برده».
[3]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌8‌؛ فرهنگ اصطلاحات علوم سیاسى، ص‌391.
[4]. مفردات، ص‌542؛ التحقیق، ج‌8، ص‌12، «عبد».
[5]. التحقیق، ج‌4، ص‌166، «رقب».
[6]. مفردات، ص‌361‌ـ‌362، «رقب».
[7]. نثر طوبى، ص‌314.
[8]. التحقیق، ج‌1، ص‌152، «أمو».
[9]. مفردات، ص‌625‌؛ لسان العرب، ج‌10، ص‌182‌ـ‌183، «فتا».
[10]. التحقیق، ج‌11، ص‌163، «ملک».
[11]. مفردات، ص‌893‌ـ‌894‌؛ مجمع البحرین، ج‌2، ص‌582‌، «یمن».
[12]. مجمع البحرین، ج‌4، ص‌228، «ملک».
[13]. مجمع البیان، ج‌6‌، ص‌578‌؛ مجمع البحرین، ج‌4، ص‌563‌، «ولى».
[14]. تفسیر المنار، ج‌11، ص‌228؛ بردگى در جهان، ص‌7، 84‌؛ بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌1‌ـ‌2.
[15]. تاریخ تمدن، ج‌2، ص‌308‌ـ‌309
[16]. بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌4.
[17]. اسلام و مسأله آزادى، ص‌112‌ـ‌113.
[18]. تاریخ بردگى، ص‌39؛ اسلام و مسأله آزادى، ص‌113‌ـ‌114.
[19]. تاریخ تمدن، ج‌3، ص‌132‌ـ‌133؛ بردگى در جهان، ص‌39.
[20]. بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌7.
[21]. تاریخ بردگى، ص‌64‌، 69‌.
[22]. کتاب مقدس، لاویان، 25: 45‌ـ‌46.
[23]. همان، خروج، 22: 3.
[24]. همان، 21: 20‌ـ‌21.
[25]. همان، رساله پولس به افسیسیان، 6: 5‌.
[26]. قاموس کتاب مقدس، ص‌590‌.
[27]. بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌10.
[28]. تاریخ تمدن اسلام، ص‌661‌.
[29]. المفصل، ج‌4، ص‌567‌؛ بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌14.
[30]. المفصل، ج‌4، ص‌567‌.
[31]. جامع‌البیان، مج7، ج‌12، ص‌258؛ مجمع البیان، ج‌5‌، ص‌396.
[32]. جامع البیان، مج‌7، ج‌12، ص‌280؛ تفسیر قمى، ج‌1، ص‌344؛ مجمع‌البیان، ج‌5‌، ص‌400.
[33]. نمونه،ج‌10، ص‌40‌ـ‌41.
[34]. مجمع‌البیان، ج‌5‌، ص‌386؛ تفسیر قرطبى، ج‌9، ص‌153.
[35]. جامع البیان، مج‌1، ج‌1، ص‌390؛ مجمع البیان، ج‌1،ص‌227.
[36]. مجمع‌البیان، ج‌8‌، ص‌563‌ـ‌564‌.
[37]. رجال انزل الله فیهم قرآناً، ج‌3، ص‌131.
[38]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌12‌ـ‌13.
[39]. بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌12‌ـ‌13؛ برهان قرآن، ص‌62‌، 65‌؛ اسلام و آزادى بردگان، ص‌14، 23.
[40]. مجمع البیان، ج‌9،ص‌147؛ وسائل الشیعه، ج‌11، ص‌53‌؛ جواهر الکلام، ج‌21، ص‌126.
[41]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌34‌ـ‌35.
[42]. نگاهى به بردگى، ص‌135.
[43]. کنز العمال، ج‌10، ص‌314، 319؛ وسائل الشیعه، ج‌22، ص‌369، 371.
[44]. مستدرک الوسائل، ج‌15، ص‌413‌ـ‌414.
[45]. اسلام و آزادى بردگان، ص‌36.
[46]. تاریخ طبرى، ج‌2، ص‌613‌؛ مجمع البیان، ج‌8‌، ص‌553‌؛ البدایة و النهایه، ج‌4، ص‌144.
[47]. جامع‌البیان، مج‌13، ج‌26، ص‌56‌؛ مجمع‌البیان، ج‌4، ص‌859‌.
[48]. السنن الکبرى، ج‌13، ص‌440‌ـ‌441؛ بحارالانوار، ج‌19، ص‌181.
[49]. السیرة النبویه، ج‌4، ص‌131‌ـ‌132؛ تاریخ طبرى، ج‌3، ص‌41؛ البدایة و النهایه، ج‌4، ص‌404، 406.
[50]. صحیح مسلم، ج‌7، ص‌464؛ السنن‌الکبرى، ج‌11، ص‌522‌؛ تفسیر قرطبى، ج‌9، ص‌128.
[51]. صحیح البخارى، ج‌5‌، ص‌169؛ المستدرک، ج‌3، ص‌318؛ بحارالانوار، ج‌8‌، ص‌116؛ ج‌22، ص‌141.
[52]. مجمع الزوائد، ج‌8‌، ص‌171؛ برهان قرآن، ص‌46.
[53]. المصنف، ج‌6‌، ص‌153؛ المعجم الکبیر، ج‌22، ص‌447؛ بحارالانوار، ج‌22، ص‌218.
[54]. مسند احمد، ج‌7، ص‌323؛ البدایة و النهایه، ج‌5‌، ص‌237؛ بحارالانوار، ج‌20، ص‌375.
[55]. بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌48.
[56]. تاریخ سیاسى اسلام، ص‌191 ، 194؛ اسلام و آزادى بردگان، ص‌25 ، 33.
[57]. تهذیب، ج‌8‌، ص‌309؛ فقه الرضا(علیه السلام)، ص‌305؛ المقنعه، ص‌548‌؛ المبسوط، سرخسى، ج‌7، ص‌2، 142.
[58]. الکافى، ج6‌، ص177؛ النهایه، ص539‌؛ المجموع، ج‌16، ص‌3.
[59]. التبیان، ج‌6‌، ص‌409؛ الخلاف، ج‌3، ص‌121.
[60]. الخلاف، ج‌3، ص‌121‌ـ‌122؛ تذکرة الفقهاء، ج‌2، ص‌8‌؛ ایضاح الفوائد، ج‌1، ص‌440.
[61]. المبسوط، سرخسى، ج‌5‌، ص‌125؛ مختلف الشیعه، ج‌7، ص‌258‌ـ‌259؛ جواهرالکلام، ج‌30، ص‌276.
[62]. جواهر الکلام، ج‌24، ص‌172؛ ریاض‌المسائل، ج‌8‌، ص‌387‌ـ‌388.
[63]. الکافى، ج‌5‌، ص‌303؛ ج‌6‌، ص‌190؛ سنن ابن‌ماجه، ج‌2، ص‌845‌.
[64]. الخلاف، ج‌3، ص‌121، 123؛ زبدة البیان، ص‌622‌.
[65]. المبسوط، طوسى، ج‌2، ص‌137؛ شرایع الاسلام، ج‌2، ص‌313‌ـ‌314.
[66]. شرایع الاسلام، ج‌2، ص‌314؛ الروضة البهیه، ج‌1، ص‌334؛ زبدة البیان، ص‌621‌ـ‌622‌.
[67]. جواهرالکلام، ج‌34، ص‌86‌، 388؛ بردگى از دیدگاه اسلام، ص‌38، 43؛ اسلام و آزادى بردگان، ص‌25، 31.
[68]. احکام‌القرآن، ج‌2، ص‌336‌ـ‌337؛ تفسیر قرطبى، ج‌5‌، ص‌209؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5716‌ـ‌5717‌.
[69]. تفسیر قمى، ج‌1، ص‌175؛ نورالثقلین، ج‌1، ص‌530‌.
[70]. مجمع البیان، ج‌3، ص‌140؛ المیزان، ج‌5‌، ص‌38‌ـ‌39.
[71]. المغنى، ج‌11، ص‌262؛ نیل الاوطار، ج‌10، ص‌184‌ـ‌185.
[72]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌227؛ زبدة البیان، ص‌632‌.
[73]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌227.
[74]. الفصول فى الاصول، ج‌1، ص‌222؛ البدائع الصنایع، ج‌5‌، ص‌109‌ـ‌110.
[75]. المبسوط، طوسى، ج‌5‌، ص‌158؛ المبسوط، سرخسى، ج‌7، ص‌2‌ـ‌3؛ الفصول فى الاصول، ج‌1، ص‌222، 224.
[76]. مجمع البیان، ج‌7، ص‌220؛ تفسیر قرطبى، ج‌12، ص‌162.
[77]. جامع البیان، مج‌10، ج‌18، ص‌168‌ـ‌169؛ تفسیر قرطبى، ج‌12، ص‌162؛ مواهب الجلیل، ج‌8‌، ص‌480.
[78]. التبیان، ج‌7، ص‌433‌ـ‌434؛ المبسوط، طوسى، ج‌6‌، ص‌72؛ المجموع، ج‌1، ص‌285.
[79]. التبیان، ج‌7، ص‌433؛ مجمع البیان، ج‌7، ص‌221؛ نمونه، ج‌14، ص‌459.
[80]. المبسوط، طوسى، ج‌4، ص‌309؛ السرائر، ج‌3، ص‌29؛ زبدة البیان، ص‌635‌.
[81]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌218؛ نورالثقلین، ج‌3، ص‌601‌ـ‌602‌.
[82]. نمونه، ج‌14، ص‌460.
[83]. مسند احمد، ج‌3، ص‌149؛ صحیح مسلم، ج‌4، ص‌217‌ـ‌218؛ وسائل الشیعه، ج‌23، ص‌11.
[84]. الکافى، ج‌8‌، ص‌164‌ـ‌165؛ بحارالانوار، ج‌41، ص‌130.
[85]. المجموع، ج‌16، ص‌3، 67‌؛ جواهرالکلام، ج‌34، ص‌86‌، 388.
[86]. المیزان، ج‌15، ص‌122.
[87]. مجمع‌البیان، ج‌7، ص‌220.
[88]. تفسیر قرطبى، ج‌12، ص‌159؛ نمونه، ج‌14، ص‌466‌ـ‌467.
[89]. الخلاف، ج‌4، ص‌273، 316؛ مختصر المزنى، ص‌232؛ حاشیة‌الدسوقى، ج‌2، ص‌508‌.
[90]. الخلاف، ج‌4، ص‌273، 316؛ المغنى، ج‌7، ص‌468.
[91]. التبیان، ج‌3، ص‌170؛ مجمع البیان، ج‌3، ص‌55‌؛ التحریر و التنویر، ج‌5‌، ص‌15.
[92]. مجمع البیان، ج 3، ص‌55؛ تفسیر قرطبى، ج 5، ص‌93.
[93]. مجمع البیان، ج‌3، ص‌54‌.
[94]. جامع البیان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌36‌ـ‌37؛ تفسیر قرطبى، ج‌5‌، ص‌97؛ التحریر و التنویر،ج‌5‌، ص‌18.
[95]. مجمع البیان، ج‌3، ص‌55‌؛ المیزان، ج‌4، ص‌298.
[96]. المیزان، ج‌4، ص‌295.
[97]. نمونه، ج‌3، ص‌351.
[98]. التبیان، ج‌3، ص‌169.
[99]. جامع المدارک، ج‌4، ص‌228؛ الموسوعة الفقهیه، ج‌3، ص‌233؛ مختصر المزنى، ص‌170.
[100]. فقه القرآن، ج‌2، ص‌126؛ جواهر الکلام، ج‌3، ص‌204؛ الام، ج‌5‌، ص‌69‌ـ‌70.
[101]. التبیان، ج‌3، ص‌162؛ مجمع البیان، ج‌3، ص‌51‌؛ المجموع، ج‌19، ص‌328.
[102]. جامع البیان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌4‌ـ‌5‌؛ مجمع‌البیان، ج‌3، ص‌51‌.
[103]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌530‌؛ المجموع، ج‌19، ص‌328.
[104]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌148؛ الروضة البهیه، ج‌2، ص‌378؛ جواهر الکلام، ج‌42، ص‌91.
[105]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌148؛ الروضة البهیه، ج‌2، ص‌378.
[106]. الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5670‌.
[107]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌149.
[108]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌394؛ ک