شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 1221
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

5287 بازدید

در میان فیلسوفان و رمان نویسان نیمه دوم قرن بیستم، آیریس مرداک از حیث دلمشغولى نسبت به اخلاق، مقام شایان توجهى دارد.
مرداک رمان نویسى حرفه اى و اندیشه ور بود. در طول ۴۰سال فعالیت فکر و ادبى خود ۲۶رمان پدید آورد. آخرین رمانش را هم در حالى نوشت که از بیمارى آلزایمر رنج مى برد.

زندگی
آیریس مرداک IRIS MURDOCH در ۱۹۱۹ در دوبلین ایرلند به دنیا آمد. ادبیات کلاسیک و تاریخ و فلسفه باستان را در آکسفورد خواند.
طى جنگ جهانى دوم از اعضاى فعال انجمن کمونیست بود اما عاقبت نسبت به ایدئولوژى آن ناخرسندى پیداکرد و استعفا داد. در دوران کار و تحصیلش مدتى زیرنظر لودویک ویتگنشتاین به تحصیل فلسفه پرداخت. در ۱۹۴۸ استادیار دانشگاه سنت آن در دانشگاه آکسفورد شد و تا ۱۹۳۶ به عنوان استاد مشاور یا راهنما در آنجا به کار اشتغال داشت.
از آن سال به بعد وقت خود را صرف نوشتن کرد. اولین کتابش در سال ۱۹۵۳ منتشر شد که پژوهشى انتقادى راجع به سارتر بود. مرداک در دهه ۱۹۴۰ با سارتر ملاقات کرد و به اگزیستانسیالیسم علاقه مند شد. در ۱۹۵۶ ازدواج کرد. در طول این سالها پیوسته به نوشتن رمان اشتغال داشت که از جمله موفق ترین آنها رمان زنگ (۱۹۵۸) است. برخى دیگر از رمانها و سایر آثارش عبارتند از : زمان فرشتگان (۱۹۶۵)، حاکمیت خیر و سایر مفاهیم (۱۹۶۷)، رؤیاى برونو (۱۹۶۹)، دریا دریا(۱۹۷۸)، سال پرندگان (۱۹۷۸) هنر و عشق(۱۹۸۰)، شاگرد فیلسوف (۱۹۸۳)، فراسوى خدایان (۱۹۸۷)،اسطوره سیاسى وجودى (۱۹۸۹)، متافیزیک در مقام راهنمایى به اخلاق (۱۹۹۳)، شوالیه سبز (۱۹۹۳)، وضعیت دشوار جکسن (۱۹۹۵)، اگزیستانسیالیست ها و عرفا، نوشته هایى درباره فلسفه و ادبیات (۱۹۹۷). هیچ یک از این آثار به فارسى ترجمه و منتشر نشده است. درباره اش نیز اثر مستقلى به فارسى انتشار نیافته است.
آیریس مرداک در ۱۹۹۹ درگذشت.

اندیشه
رمانهاى مرداک، شخصیت ها را در روایت ها و درجات متفاوت خیر و خوبى اخلاقى و در بستر معاصر به تصویر مى کشند. مرداک یک واقع گرا یا رئالیست اخلاقى و اخلاق گرا است. واقع گرایان اخلاقى یا کسانى که به واقعیت هاى اخلاقى مستقل از انسان قائل هستند باوجود همه تفاوتها در این نکته متفق القول اند که حقایقى اخلاقى وجود دارد که قادریم آنها را تشخیص دهیم و وجودشان بستگى به شناخت ما از آنها ندارد.
مرداک در مقاله اى در سال ۱۹۵۶ به نام رؤیاها و خودشناسى از حیثیت وجود شناختى خیراخلاقى سخن مى گوید و به نقد و ارزیابى دیدگاههاى جى.اى. مور و شاخه هاى گوناگون مکتب کانت، مکتب سودباورى، رفتارگرایى و اگزیستانسیالیسم رایج در میان معاصرانش مى پردازد.
به عقیده مرداک، جى.اى.مور تأثیر بزرگى برمباحث اخلاقى در قرن بیستم داشته است. او یکى از چهره هاى شاخص کمبریج بود که پیوسته در رهیافتشان نسبت به مباحث اخلاقى و تعریف اخلاق، نگرشى طبیعت گرایانه داشتند و به تعبیر استوارت همپشایر از امور استعلایى فارغ بودند و مفهوم رستگارى چه در این جهان و چه در جهان دیگر را تخطئه مى کردند.
مکتب اصالت فایده یا سودباورى که میراث فیلسوفان قرن نوزدهمى، جرمى بنتام و جان استوارت میل بود در میان فیلسوفان کمبریج مقبولیت عام یافت. برخى مانند مور البته با تعریف نتیجه گراى خیر اخلاقى برحسب خوشى یا لذت که مفهومى غیرارزشى بود ناخرسند بودند. مور در کتاب اصول اخلاقى (۱۹۰۳) این نظر را مطرح کرد که کلمه خیریا خوبى در معناى اخلاقى تعریف ناشدنى است و ما به ازاى یک کیفیت غیرطبیعى در رفتارهاست. مرداک اعتقاد دارد که مور در این نکته اساساً برحق است. خیر را مى توان به نحوحسى تجربى ادراک کرد اما اصل و بنیان آن از سطح تجربه فراتر مى رود.
مرداک در یکى از آثارش به نام متافیزیک و اخلاق (۱۹۵۷) توضیح مى دهد که مور «به رغم دیدگاه خود، یک طبیعت گرا» محسوب مى شود به این معنا که واقع گرا یا توصیف گرا است گرچه این مور بود که اصطلاح مغالطه طبیعت گرایانه (naturalistic fallacy) را برساخت. مرداک با نظر مثبت مور نسبت به این راى هیوم که ارزش هاى اخلاقى را نمى توان از امور واقع (facts) استنتاج کرد موافق نبود. مرداک از این بیم داشت که جانبدارى مور از جدانگارى ارزش از امر واقع در نزد هیوم یا آنچه امروزه از آن باعنوان مسأله باید و هست در فلسفه اخلاق یاد مى شود، چه بسا به شرح و تعبیرى تقلیل گرا و حتى سطحى از اخلاق بینجامد و با وجه رو به افزایش علم به منزوى ساختن امور اخلاقى منتهى شود.
اگر هیچ بینش و تصور اصیلى از خیر در میان نباشد اخلاق به موضوع انتخاب اراده تبدیل مى شد. هرچند، مرداک گمان مى کند که چه بسا مور در جانبدارى از هیوم خواسته است با مغالطه منطقى اى که جان استوارت میل فایده گرا مرتکب شده بود و معتقد بود که آنچه هدف میل و خواهش قرارمى گیرد باید انجام هم شود (و به عبارت دیگر مبناى بایستى اخلاقى را میل و خواهش مى دانست) مقابله کند.
مرداک در اثرى به سال ۱۹۵۷نسبت به این رأى همدلى نشان مى دهد که جدانگارى میان باید و هست یا امر واقع و ارزش که اغلب به نام برهانى منطقى انجام مى شود تأثیرى بسیار ویرانگر برتفکر اخلاقى داشته است. به عقیده او هیچ شکاف ثابتى میان امور واقع و ارزشهاى اخلاقى وجود ندارد. در نظر مرداک تقریباً همه مفاهیم و اندیشه هاى ما توأم با ارزیابى است. به عبارت دیگر ارزیابى اخلاقى در نحوه تجربه ما از دنیا سریان دارد و مرداک براى تأکید براین نکته از اصطلاح تجسد استفاده مى کند. او در این باره مى نویسد: خیر و شرى که رؤیایشان را در سرداریم ممکن است حضورى ملموس تر از آنچه به صورت متعارف به نظر مى رسد، داشته باشد. استفاده از اصطلاح تجسد در مورد حضور فراگیر ارزش هاى اخلاقى برابر با حلول به معناى وحدت وجودى نیست. به عقیده مرداک افلاطونى، خیرامرى متعالى و در عین حال واقعى است. مرداک در این مورد به سخن پاپ ژان پل دوم اشاره مى کند که اعتقاد متافیزیکى آیر(پوزیتیویست آکسفورد) مبنى براینکه ارزش ها هیچ وجود واقعى ندارند را نوعى نیست انگارى در ارزش هاى اخلاقى و اعتقاد معرفت شناختى آیر دایر براینکه ارزش ها متعلق شناخت قرار نمى گیرند را با تعبیر شناخت ناپذیرى در اخلاق ارزیابى کرده بود.
مرداک از فلسفه اخلاق بسیارى ازمعاصرانش فاصله گرفته بود. در گردهمایى انجمن ارسطویى در سال ۱۹۵۶ این نظر را مطرح ساخت که تأکید براراده لامحاله نه به کلیت و جهانشمولى اعمال اخلاقى بلکه به تفوق و استیلاى انتخاب هاى بى ملاک و معیار خود افراد منجر مى شود همان چیزى که نیچه پیش بینى کرده بود و مى خواست چنین شود. شاید بتوان دیدگاه سلبى مرداک راجع به گفتار اخلاقى رایج را در چند بند خلاصه کرد:
۱ ـ تعریف فایده باورانه از خیر اخلاقى نارسا است حتى آنگونه که جان استوارت میل یا ریچارهار آن را تقدیر کرده بودند. دلیلش هم فقدان گوهر عینى در مفهوم خیر در این دیدگاه است. این نارسایى تنها تا حدودى در نزد مور برطرف شد.
۲ـ مرداک برآن بود که نتیجه طبیعى عدم بازشناسى خیر به عنوان امرى واقعى در نزد فلاسفه آکسفورد، تأکید بى جهت و زیاده از حد برتحلیل مبتنى بر زبان عادى یا بازیهاى زبانى در ارزیابى هاى اخلاقى و حاکمیت خودمدارى اراده و آزادى انتخاب به شیوه کانتى را به دنبال داشت.
۳ـ مرداک تصویر رفتارگرایانه گیلبرت رایل از ذهن را غیرواقعى مى دانست و آن را در فهم و پیشبرد زندگى اخلاقى غیرمفید مى شمرد.
۴ ـ فلسفه آکسفورد به اعتقاد مرداک قاصر از ارائه نظریه اى متقن درباره انگیزه و فعل اخلاقى است. او این پرسش را مطرح مى کند که اگر کیفیت اخلاقى یک عمل بستگى به انتخاب دارد پس چرا آنچه زمینه لازم براى اتخاذ آن تصمیم را فراهم مى کند نباید مهم باشد؟ به دید مرداک، این کیفیت آگاهى و بصیرت اخلاقى است که به انتخاب شکل مى دهد و باید شکل دهد. ونیل به بصیرت راجع به خیر، به مدد حفظ و مراقبت درونى صورت مى گیرد.

دین و اخلاق
مرداک این پیش فرض اساسى فلسفه مدرن را که اخلاق خودسالار و مستقل از اعتقادات و باورهاى دینى است نمى پذیرد و برآن ایراد مى گیرد. اگرچه او هیچ نیازى به اعتقادات صورى و رسمى نمى بیند و دیدگاه دئیستى تعمیم داده شده اى را مفروض نمى گیرد عمیقاً براى کسانى که به امور فوق محسوس اعتقاد دارند احترام قائل است. او در این باره چنین مى نویسد: «آگاهى عام ما از خیر یا خوبى به صورت غیر صریح و به صورت حسى از حضور خدا یا لااقل وجود او همواره با ماست.»
مرداک درباره رابطه تاریخى میان اخلاق و دین مى نویسد: «اخلاق همواره با دین پیوند داشته و دین با عرفان. از میان رفتن این حد واسط، اخلاق را در موقعیتى به یقین دشوارتر قرارمى دهد. زمینه رشد اخلاق همانا نوعى عرفان است اگر مقصود از عرفان یک ایمان غیرجزمى اساساً غیرمدرن به وجود خیر که وابسته به تجربه است باشد.
در نزد مرداک آشکارترین پل ارتباط میان اخلاق و دین، فضیلت است. در سنت دینى، فضیلت امرى گرانبهاشمرده مى شود که باید در پى کسب آن بود. به عقیده مرداک ایثار و پرهیز از خودبینى زمینه رشد آن چیزى را که وى با پیروى از تعبیر سیمون وى (Simone Weil) «نگرش دوستدارانه» مى نامید فراهم مى آورد. «نگرش توأم با عشق» فرد را قادر مى سازد که با مادیگرایى خود محورانه روبرو شود و نیروهایش را به طرف انتخاب راه درست جهت دهد. فضیلت مرهون بخت و اقبال نیست بلکه پاداش «نگرش صحیح اخلاقى» است. مرداک با تأسى از سیمون وى این نظر را پیش مى نهد که آداب معنوى برخاسته از سنت هاى گوناگون دینى، در دسترس همگان قراردارند و فرد را براى نیل به یک زندگى فضیلت مندانه یارى مى کنند.
او براهمیت آداب و اعمال سنتى دینى به عنوان راهى براى پرداختن به امور ارزشمند تأکید مى کرد که به اعتقاد وى یکى از مهمترین آنها نیایش است. او در این باره مى نویسد: «فضل و رحمت همواره همراه نیایش است. نیایش انسان را یارى مى دهد که برمحدودیتهاى شخصیت غلبه پیداکند.» مرداک سپس این سؤال را مطرح مى کند که آیا آنان که در زمره معتقدان دینى نیستند مى توانند تصورى مناسب از چنین فعالیتى داشته باشند؟» او پس از بحثى دراین باره مى گوید: «من باید این نظر را مطرح کنم که خدا یگانه هدف کامل غیرقابل رؤیت و ضرورتاً واقعى نیایش و مراقبه است.»
از دیگر امورى که مرداک بدان توجه مى دهد، هنر است. به عقیده او هنر موجب مى شود که انسان به دیگران با همدلى و دوستى و مهر بنگرد. یکى از شارحان اندیشه هاى او در این باره چنین مى نویسد: «براى سارتر دوزخ، دیگرى است (Hell is other people) اما براى مرداک، به عکس، دوزخ آن است که شخص چهاردیوارى اى به دور نفس فربه و راحت اندیش خود بکشد که راه خروجى به دیگران یا به خیرنداشته باشد، بهشت جایگاه بصیرت حقیقى و غیرخودخواهانه است و برزخ محل سعى و سلوکى اخلاقى که مى کوشد ما را از این به آن منتقل کند.»

منابع:
1. http://www.iran-newspaper.com/1383/830226/html/think.htm

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 2

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر