جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶
بر خط: 3769
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

12903 بازدید

توماس هابس+تامس هابز+تامس هابس


یکی از فیلسوفان بزرگ سده هفدهم میلادی انگلیس. امروزه، بیشترین شهرتش به خاطر فلسفه سیاسی است که در اثرش به نام لویاتان تجسم یافته.

● زندگی
توماس هابس Thomas Habbes در تاریخ 5 آوریل 1588 هنگامی که کشتی‌های جنگی اسپانیا در حال نزدیک شدن به سواحل انگلستان بودند و این کشور در بیم درگیری نظامی به سر می‌برد، در روستایی نزدیک مالمزبری (Malmesbury) زاده شد. بنا به گفته‌ جان آبری، مادر توماس هابز از خبر نزدیک شدن ناوگان عظیم اسپانیا به بنادر انگلستان هول کرده و زودتر از موعد معین زاییده بود. خود او بعدها گفته بود که مادر من دوقلو زایید و ترس همزاد من بوده است. هابس‌شناسان از تأثیر روانی این ترس در شخصیت وی یاد کرده و این پدیده را حتا در فلسفه‌ی سیاسی او برجسته یافته‌اند.
پدر هابس کشیش کم‌سواد و تنگدستی بود که بیش از کتاب مقدس، به میخوارگی و قمار پناه می‌برد و بعدها خانواده را ترک کرد و در گمنامی درگذشت. به این ترتیب، سرپرستی توماس به عموی ثروتمندش واگذار شد که وی را برای آموزش به مدرسه‌ای خصوصی سپرد.
توماس جوان و بسیار با استعداد، در سن چهارده سالگی به دانشگاه آکسفورد فرستاده شد و در سال 1607 یعنی هنگامی که فقط نوزده سال داشت، فارغ التحصیل شد و اجازه‌ی تدریس در رشته‌ی منطق در آکسفورد را به دست آورد. در آن ایام هنوز فلسفه‌ی مدرسی (اسکولاستیک) و اندیشه‌های ارسطو بر فضای فکری آکسفورد حاکم بود. اما برای هابس این اندیشه‌ها خشک و ملال‌آور بود، از همین رو بطور سنجشگرانه و با استقلال رأی از هر دوی آنها فاصله گرفت.
هابس به توصیه‌ی یکی از همکارانش، مقام استادی خانواده‌ی با نفوذ لرد کاوندیش (Lord Cavendish) را پذیرفت و همین امر امکان استقلال مالی و نتیجتا آموزش و رشد همه جانبه‌ی روحی و فکری او را فراهم ساخت. افزون بر آن، از این طریق، زمینه‌ی تماس و تبادل نظر او با محافل علمی در انگلستان و سایر کشورها نیز مهیا شد و به گسترش دامنه‌ی تأثیرگذاری اندیشه‌های او انجامید. هابس بارها به فرانسه و ایتالیا سفر کرد و با شخصیت‌های علمی پرآوازه‌ی عصر خود مانند دکارت (Descartes)، گاسندی (Gassendi) و گالیله (Galilei) که در واقع بنیادگذاران علوم طبیعی دوران جدید و سازندگان تصویر تازه از جهان بودند، دیدار و دوستی داشت. در انگلستان نیز پای او به محافل فلسفی پیرامون فرانسیس بیکن (Francis Bacons) باز شد و حتا نقل کرده‌اند که هابس در اواخر عمر بیکن، مدت کوتاهی منشی ویژه‌ی او بوده است. آن دو علیرغم اختلاف نظر در روش و نظریه‌ی علم، پیکار مشترکی را علیه اندیشه‌های اسکولاستیک پیش می‌بردند.
با آغاز ناآرامی‌های جمهوریخواهانه علیه پادشاه انگلستان چارلز اول (استوارت) و افزایش خطر جنگ داخلی، اشراف طرفدار سلطنت از توماس هابس خواستند تا طرحی از فلسفه‌ی سیاسی خود را در دفاع از حقانیت سلطنت منتشر کند. این طرح که بدوا برای بخش پایانی یک سه‌گانی (تریلوژی) تحت عنوان «عنصر‌های فلسفی» (Elementa philosophia) در نظر گرفته شده بود، پیشاهنگام در سال 1640 تحت عنوان «عنصر‌های قانون، طبیعی و سیاسی» انتشار یافت. هابس در این اثر، ادعای مطلق انحصار قدرت توسط سلطنت را مورد پشتیبانی قرار داده بود و تصور می‌کرد که روش مستدل، عینی و فارغ از احساسات و شور و شوق سیاسی او در این نوشته، بتواند مخالفان را مجاب کند و از خطر شورش و جنگ داخلی جلوگیرد. اما گرایش زمانه علیه او بود و از همین رو پس از پیروزی پارلمان «طولانی» در مقابل پادشاه و هوادارانش در پاییز 1640، به ناچار از بیم بازداشت به پاریس گریخت. خود او بعدها گفته بود: من نخستین کسی بودم که فرار را بر قرار ترجیح داد، زیرا آن دلیری که برای هیچکس فایده‌ای در بر ندارد و فقط امنیت انسان را به مخاطره می‌افکند، فضیلت نیست.
هابس کمی بیش از ده سال در تبعید فرانسه بسر برد. در سال 1642، روایت مبسوط و بازنوشته‌ای از نظریه‌ی دولت خود را تحت عنوان «شهروند» (De cive) منتشر کرد. مهم‌ترین اثر او «لویاتان» (Leviathan) یا «سرشت، صورت و قدرت یک دولت کلیسایی و مدنی» نیز در همین ایام به رشته‌ی نگارش درآمد و در سال 1651 در لندن منتشر گردید. از آنجا که هابس حکومت غصبی اولیور کرامول (Oliver Cromwell) و سلطه‌ی مطلق او را نیز برحق می‌دانست و از اقدام پارلمان مخالف شاه در راستای محدود کردن نظم کلیسایی و جانشین کردن غیر‌روحانیان به جای روحانیان در چنین نظمی پشتیبانی نموده بود، از ترس پیگرد توسط سلطنت طلبان ناچار شد از پاریس بگریزد و به لندن بازگردد. در آنجا تحت پشتیبانی «کرامول» قرار گرفت.
پس از استقرار دوباره‌ی سلطنت در سال 1660، پادشاه جدید انگلستان چارلز دوم (استوارت) نیز که در جوانی نزد هابس ریاضیات آموخته بود، وی را در سایه‌ی حمایت خود گرفت. حملاتی که در این ایام متوجه هابس بود، بیشتر از ناحیه‌ی کلیسا و محافل نزدیک آن صورت می‌گرفت که به وی انگ ملحد می‌زدند. هابس در این ایام بخش‌های اول و دوم «عنصر‌های فلسفی» خود در مورد فلسفه‌ی طبیعی (De corpore) و آنتروپولوژی (De homine) را به ترتیب در سالهای 1655 و 1658 منتشر ساخت.
تأثیر اندیشه‌های هابس روزافزون بود، اما به همان نسبت نیز بر تعداد مخالفان و دشمنان او افزوده می‌گشت. سال 1666 سال طاعون، آتش‌سوزی و ویرانی در لندن بود. روحانیان کلیسا فرصت را مغتنم شمرده و کارزار تبلیغاتی گسترده‌ای علیه دگراندیشان سازمان دادند و مخالفان فکری خود را مسبب فلاکت و بدبختی حاکم معرفی کردند. آنان از جمله به دلیل حملات و انتقاداتی که هابس بویژه در بخش پایانی کتاب «لویاتان» به پاپ و حکومت روحانیان کرده بود، وی و آثارش را در لیست سیاه قرار دادند. از همین رو نوشته‌ی جدید او تحت عنوان «بهیموث» (Behemoth) یا «پارلمان طولانی» که انتقادی کوبنده از تاریخچه‌ی جنگ داخلی انگلستان بود، نتوانست در آن زمان منتشر گردد و پس از مرگ هابس اجازه‌ی انتشار یافت.
هابس در سال 1668 به چاپ مجموعه‌ی کاملی از نوشته‌های فلسفی خود در آمستردام مبادرت ورزید. این مجموعه از جمله دربرگیرنده‌ی روایتی لاتینی از «لویاتان» نیز بود که با روایت انگلیسی آن در بعضی قسمت‌ها دارای تفاوت‌هایی بود. «ایرینگ فتچر» هابس شناس آلمانی، این تفاوت را حتا شامل شیوه‌ی نگارش می‌داند. به نظر او در حالیکه روایت انگلیسی لویاتان رنگین و زنده و مزین به طنز و حتا استهزاست، روایت لاتینی آن از خشکی دانشورانه‌ای برخوردار است. باید متذکر شد که همین روایت لاتینی تا سه سده منبع اصلی ویراست‌ها، ترجمه‌ها و تفسیرهای گوناگون در اروپا بود و روایت انگلیسی آن از اواسط قرن بیستم به این سو تدریجا" جای خود را باز کرد. هابس علاوه بر آثار فلسفی و سیاسی، دارای نوشته‌های دیگری نیز در زمینه‌های علمی و تاریخی بود که برخی از آنها پس از مرگ وی انتشار یافت. افزون بر آن، هابس مترجم زبردستی نیز بود و یکی دیگر از فعالیت‌های نگارشی او، برگردان برخی آثار از یونانی و از جمله «ایلیاد و اودیسه»‌ی هومر بود که نخستین بار در سال 1667 در لندن منتشر گردید.
توماس هابس در تاریخ 4 دسامبر سال 1679 یعنی حدود 9 سال پیش از «انقلاب شکوهمند» انگلستان، در سن 91 سالگی چشم از جهان فروبست. این انقلاب، نظام مشروطه‌ی سلطنتی را برای انگلستان به همراه آورد و سلطنت مطلقه‌ را ـ که از جمله زمانی مورد پشتیبانی هابس بود ـ در آن کشور برای همیشه به خاک سپرد.

● اندیشه

- عقاید فلسفی هابز
هابز فلسفه را «علم حرکت» میداند و میگوید فلسفه شناخت معلولها به علت و شناخت علتها به معلولشان بوسیله استدلال درست است. و چون رابطه علت و معلول جز حرکت چیزی نیست در حقیقت فلسفه «علم حرکت» است و اما اندیشه و استدلال درست یعنی فراهم آوردن معلومات با هم یا جدا کردن آنها از یکدیگر روشن تر بگوئیم، یعنی تجزیه و ترکیب. اما تجزیه و ترکیب تنها به اجسام تعلق میگیرد و غیر از جسم هرچه هست موضوع فلسفه وعلم نمی تواند بشود و مربوط به دین و ایمان است. پس سر و کار علم و فلسفه (علوم ریاضی و طبیعی) با جسم است و جسم خواه طبیعی یعنی جماد و نبات و بدن های حیوانی و انسانی و خواه اجسام اجتماعی و مدنی یعنی مردم و اقوام و ملل (اخلاق و سیاست). در همه این علوم مدار عمل بر تجربه و حس است و بنیاد فکر و تعقل نیز حس است. محسوسات بوسیله حافظه در ذهن اندوخته میشود و معلومات را تشکیل میدهد که جمع و تفریق آنها فکر و تعقل را میسازد. چون درست بنگری حس هم حرکتی است که از اشیاء در محیط به وجود می آید و بوسیله اعصاب به مغز انسان میرسد. به نظر وی هوشیاری جز تصویر ذهنی از حرکاتی که در سلسله اعصاب صورت میگیرد چیزی نیست. بنابراین اساس شناسائی آدمی را باید در تاثرات حسی جستجو کرد. حادثات و عوارضی که به نظر ما میرسد، همه توهم است، چنانکه به تجربه می بینیم که چون به چشم ضربتی وارد آید، اگرچه در شب تاریک باشد چشم برق میزند و روشنایی حس میشود و حال آنکه نوری در میان نیست. نفس یا روح (روان) هم امر غیرجسمانی نیست و میان حیوان و انسان تفاوت در شدت و ضعف مدارک است و ما نیز مانند جانوران گرفتار نفسانیات هستیم که بر ما مسلطند و اختیاری از خود نداریم.

- روانشناسی هابز
میگوید آدمی طبیعةً خودخواه و سودجوست. اگر بپذیریم که یک فرد به فرد دیگر طبیعةً ممکن است محبت داشته باشد، دلیلی موجود نیست که هر فرد به همه افراد محبت نداشته باشد. اما چون می بینیم که یک فرد به همه افراد محبت ندارد، پس فردی به فرد دیگر هم نمی تواند محبت داشته باشد. آنچه را ما محبت میخوانیم، نوعی خودپرستی و سودجویی است که با چهره محبت آشکار شده است. اعمال آدمی بر دو گونه است: اعمال غیرارادی، از قبیل حرکت نبض و کار سایر اعضای بدن که به اختیارآدمی نیستند. و اعمال ارادی یا اختیاری. محرک اعمال ارادی دو اصل است: اولی رغبت و دومی نفرت. رغبت ما را بجانب چیزها میکشاند و نفرت از آنها دور میکند.تمایل ما همیشه به چیزهایی نیست که هم اکنون رغبت ما را برمی انگیزد بلکه در عین حال به آن چیزی که در آینده هم رغبت ما را به خود جلب میکند توجه داریم. ولی رغبت اساسی ما به قدرت است که با آن همه رغبتها برآورده میشود. اگر در اعمال آدمیان عقل دخالتی نداشت و محرک آنها تنها رغبت و نفرت بود با در نظر داشتن محیط و عوامل موثر در آنها می توانستیم واکنش و سلوک آنها را در آینده پیش بینی کنیم. در این صورت اعمال آدمی هم مانند ماده می توانست مورد مطالعه دقیق علمی قرار گیرد. اما با دخالت عقل کار دشوار میشود و پیش بینی را در مورد رفتار آدمی مشکل میسازد.

- انسان در حال طبیعی
هابز میگوید: آدمیان در حال طبیعی (قبل از تشکیل اجتماع) همه سود خود را میجویند، و چون استعدادها در همه مساوی است و همه یک نوع چیزها را خواستارند ناچار میانشان رقابت و خصومت پدید می آید. هر فرد دشمن افراد دیگر است و این عبارت از او معروف است: انسان برای انسان گرگ است. منظور هابز این نیست که افراد پیوسته با هم در کشمکشند، بلکه منظور وی این است که افراد پیوسته به هم قصد تعرض دارند. هیچکس از خطر دیگران ایمن نیست و هرکه نیروی بیشتری دارد پیش میبرد و این حق طبیعی است. در چنین وضعی تصور خوب و بد وجود ندارد، چه بد و خوب ساخته قانون است و قانون فرع تشکیل اجتماع است. آنچه آدمیان را وادار میکند که این حال را ترک کنند ترس از مرگ است که آدمی از آن وحشت دارد عقل راهنمای عاطفه وحشت از مرگ می گردد و برای ایجاد صلح و ایمنی اصولی پیدا میکندکه هابز آنها را قوانین طبیعت میخواند.

- قوانین طبیعت
هابز در تعریف قانون طبیعت گوید: «قانون طبیعت قاعده یا اصلی کلی است که عقل آن را کشف کرده است، و بموجب آن آدمی را از اعمالی که موجب تباهی اوست یا به بقای او لطمه میزند بازمی دارد و به چیزهایی وادار میکند که برای حفظ حیاتش ضروری است.» (لویاتان فصل شانزدهم). مهمترین قانون طبیعت که سایر قوانین را در حقیقت میتوان از آن بیرون کشید این است: «آدمی باید تا آنجا که بتواند برای خود در راه تامین صلح بکوشد. اما اگر موفق نشود باید به هر وسیله ای دست یازد تا در جنگ پیروز شود.» قسمت اول این اصل شامل قانون اول و اساسی طبیعت است و آن این است: «صلح را جستجو کن و به دنبال آن برو»! قسمت دوم مجموعه حقوق طبیعی افراد است که باید «بکوشیم تا به هر وسیله هست از خود دفاع کنیم». (لویاتان فصل شانزدهم). قانون دوم طبیعت از قانون اول مشتق شده است: «آنکه فرد بخواهد در صورتی که دیگران بخواهند» تا آنجا که برای حفظ صلح و دفاع از نفس ضروری است آزادی خود را درمقابل دیگران به همان اندازه محدود کند که میخواهد دیگران آزادی خویش را در مقابل او محدود کنند».

- پیمان اجتماعی و تشکیل اجتماع و دولت
افراد میتوانند بدو صورت از حقوق طبیعی خودچشم پوشی کنند. یکی آنکه حق خود را ساقط کنند. دیگر آنکه آن را به دیگری منتقل سازند. همین که فردی به یکی از این دو صورت حق خود را ساقط کرد دیگر دارای آن حق نیست وگرنه اجتماع نقیضین لازم می آید. بنابه عقیده هابز اگر محرک فرد تنها جلب سود و دفع زیان است، پس چگونه میتوان باور داشت که فرد از حق خود بگذرد وآن را به دیگری انتقال دهد؟ پاسخ این است که فرد ازحقی میگذرد به این امید که سود فراوان تر و پابرجاتری به دست آورد. این امر را که مردم حقی بدهند و سودی بستانند هابز پیمان اجتماعی خوانده است. برای اینکه این پیمانها از یک یا دو طرف شکسته نشود و همیشه پایدار بماند هابز میگوید: «پیمانها بدون ضمانت شمشیر کلماتی بیش نیستند و نمی توانند بقای خود را تامین کنند». این است که افراد توافق میکنند که قدرت واحدی را حکمران خود سازند و نیروهای خود را در اختیار او بگذارند تا در سایه شمشیر او که در حقیقت شمشیر اجتماع، و افراد سازنده اجتماع است اغتشاش و ناامنی رابه نظم و ایمنی تبدیل کنند. این همان پیمان اجتماعی است که اجتماع و دولت را به وجود می آورد و پیمانی است که هر فرد با فرد دیگری می بندد. «من حق حکومت بر خود را با این مرد یا به این انجمن مردان منتقل میکنم و تسلط او را بر خود مجاز می شمارم. به شرط آنکه توبه همان ترتیب حقوق خود را به او منتقل کنی و اعمال او را مجاز بشماری.» کسی که به این ترتیب حقوق افراد به او منتقل شده است سلطان یا حکمران خوانده میشودو او را هابز چنین تعریف میکند: «شخصی که اعمال او را عده زیادی به موجب پیمانی که با یکدیگر بسته اند اعمال خود دانسته اند بدان منظور که وسایل و نیروهای همه آنها را به هر ترتیب که مناسب بداند به کار بردتا صلح را نگاه دارد و دفاع از آنها را تامین کند».

- دولت تاسیسی و دولت اکتسابی
وقتی افراد با یکدیگر پیمان بستند که همه با هم از حقوق بگذرند، و این حقوق را در اختیار حکمرانی بگذارند، تاسیس دولت کرده اند، ولی ایجاد دولت به نوع دیگری نیز ممکن است، و آن وقتی است که دشمنی بر اجتماع چیره شود، و حکومت خود را بر آن اجتماع تحمیل کند. مردم فردفرد یا جمعاً تسلط حکمران غالب را قبول میکنند، تا از آسیب او ایمن باشند. هابز چنین دولتی را دولت اکتسابی میخواند (در روزگار ما نمونه دولت تاسیسی دولت ژنرال دوگل در زمان جنگ جهانی دوم در فرانسه است. و مثال دولت اکتسابی حکومت نظامی متفقین بر آلمان غربی پس از جنگ اخیر میباشد).

- حقوق و تکالیف حکمران
به نظر هابز حکومت فرد بهترین حکومت است آنچه مهم است این است که قوای حکومت خواه در دست یک مرد باشد و یا انجمنی از مردان و یا همه مردم باشد. باید قدرت وی برترین قدرتها باشد و مقید به هیچ قید و بندی نباشد. مهمترین تکلیف حکمران برقراری نظم و صلح است. ساختن قانون و تطبیق آن با موارد معین (قضاوت) و اجرای قانون همه از حقوق و تکالیف حکمران است. اراده حکمران قانون است، ولی تکلیف او آن است که قوانینی بیاورد که حقوق طبیعی افراد اجتماع را حفاظت کند. قدرت حکمران نامحدود است چه قدرت مشروط جمع نقیضین است. اگر قدرت حکمران مطلق نباشد، در انجام تکالیف اساسی خود که برقراری نظم داخلی و برانداختن دشمن خارجی است توفیق نخواهد یافت.

- انحلال پیمان اجتماعی
مفسران نظریات هابز اغلب چنین پنداشته اند که قدرت حکمران ابدی است و برای افراد راه بازگشت وجود ندارد. بعضی از عبارات هابز این نکته را تایید میکند، ولی در فصل بیست ویکم کتاب لویاتان چنین میگوید: «افراد نسبت به حکمران تا وقتی مکلفند که نیرویی که حکمران با آن نیروافراد را حفاظت میکند، برجا باشد; زیرا افراد حق دارند وقتی دیگری نتواند از آنها دفاع کند، خود به دفاع از خویشتن برخیزند و این حق به موجب هیچ پیمانی ساقط نمیشود.» هابز فرمانروایی حکمران را تا وقتی مشروع میداند که از منافع اساسی افراد حفاظت کند و وقتی دیگر نتواند این وظیفه اساسی را انجام دهد افراد ملزم به اطاعت از او نیستند. اساس حکومت در نظر هابز اساس عقلی است نه احساساتی و اخلاقی و مبتنی بر حفظ حقوق مردم است.

- دین و دولت
به نظر هابز اگر افراد آزاد باشند میکوشند تا عقاید خود را بر دیگران تحمیل کنند. عقاید دینی از این قاعده مستثنی نیستند. بنابراین وجود قدرتی فوق قدرت افراد لازم است تا از این ستمگری جلوگیری کند. اسرار دین را با عقل نمی توان درک کرد و شناخت، باید آنها را ناشناخته پذیرفت. می گوید:«اسرار دین مثل حبی است که پزشک به بیمار میدهد. باید ناجویده بلع شود تا نتیجه شفابخش دهد. اگر جویده شود، تلخی آن حس میشود و دهان آن را بیرون می افکند». اما اگر دین در اختیار دولت باشد، دولت فرمان میدهد که افراد چه اصولی را بپذیرند و در نتیجه از این لحاظ نظمی برقرار میشود. اما اشخاص میتوانند در دل خود به هرچه بخواهند اعتقاد داشته باشند یا اصلاً اعتقادی به دین نداشته باشند، ولی حفظ صورت ظاهر برای حفظاجتماع ضروری است.

- سنجش فلسفه سیاسی هابز
فلسفه سیاسی هابز بر تصوری که او از خواص نفس آدمی دارد مبتنی است. چون سایقهای نفس آدمی جز خودخواهی و سودجویی چیزی نیست، پس طبیعةً هر فرد دشمن افراد دیگر است و نتیجه این وضع، تنازع و کشمکش و ناامنی دائم است. از نوشته های هابز برمی آید که از لحاظ تاریخی معتقد است «وضع طبیعی» قبل از تشکیل اجتماع وجود داشته است، و با ایجاد پیمان اجتماعی و تشکیل دولت این وضع پایان یافته است. تحقیقات علمای روانشناسی و مردم شناسی، به خصوص تحقیقاتی که در تشکیلات اجتماعات بدوی کرده اند عقیده هابز را باطل می کند. در بدوی ترین اجتماعات هم «وضع طبیعی» چنانکه او میگوید دیده نشده است. اشکال عقیده هابز این است که به قول پرفسور گورچ «در نظر هابز مرحله ای بین اغتشاش و حکومت مطلق موجود نیست. وی متوجه نبوده است که رسم و عادت پیش از قانون وجود داشته است و ضمانت اجرائی رسم و عادت همان قدر قوی است که ضمانت اجرائی قانون». از طرف دیگر به فرض اینکه حکومت جانشین اغتشاش و هرج و مرج شده باشد معلوم نیست هر نظم و آرامشی از اغتشاش و هرج و مرج بهتر باشد. در گورستان هم نظم و آرامش برقرار است، اما نبایدتصور کرد که هابز حکومت مطلق را به هر نحوی که باشدمی پذیرد. او معتقد است که حکمران در وضع قانون و اعمال قدرت خویش باید به حداقل لازم برای حفظ دفاع اجتماع قناعت کند و در حقیقت جز آنچه مطلقاً برای ایجاد نظم و دفاع اجتماع لازم است کاری نکند. این است که معتقدان دیگر از جمله پرفسور گورچ مورخ انگلیسی که ذکراو گذشت گفته اند که دولت در نظر هابز فقط وظایف پاسبانی و نگهبانی را انجام میدهد. به عبارت دیگر تنها وظایف منفی به عهده دارد و هیچگونه وظیفه مثبتی ندارد. و این تصور از وظیفه دولت تصور ناقصی است. یونانیان قدیم دولت را مکلف میدانستند که افراد را در راه کمال اندازد و سعادت آنها را تامین کند. امروز نیز کمتر دولتی است که وظایف خود را منحصر به برقراری نظم و امنیت کند مسلماً تصور امروز ما از دولت بیشترتصور مثبت است. با اینهمه ارجمندی مقام هابز در تاریخ تفکر سیاسی دوران جدید همچنان محفوظ می ماند. بیش از هر چیز اهمیت او شاید در این باشد که تفکر سیاسی را از قید سنت و رجوع به عقاید ثقات و یا توسل به اصول دینی و یا اصول ماوراء طبیعت آزاد کرد و تفکر سیاسی را بر پایه علمی قرار دارد. از این رو روش تفکر هابز در مسائل بیش از نتایجی که گرفته است اهمیت دارد بخصوص که متوجه شده است برای ساختن دستگاه فلسفه سیاسی باید از روانشناسی فرد شروع کرد و خود او چنین کرد. اما در عقایدی هم که بیان کرده است بخصوص دو نکته اهمیت شایان دارد: اول اینکه نشان داده است اعمال قدرت لازمه هر نوع حکومت است و اگر قدرت حکومت تجزیه شود و هر جزء مستقل باشد اداره امور کشور دشوار می گردد. حتی در دموکراسی های امروز حکومتی نمی توان یافت که در آن اجبار و اعمال قدرت وسیله مهم کار دستگاه نباشد. درست است که در دمکراسی های امروز عده ای که حکومت میکنند از جانب مردم انتخاب میشوند، اما نکته مهم این است که مادام که حکومت میکنند اعمال قدرت و اجبار به کار میبرند و از اعمال قدرت و اجبار چاره نیست. نهایت آنکه از زمان هابز تاکنون دانشمندانی که درباره حکومت تفکر کرده اند کوشیده اند تا وسایلی بیابند که دولت از این اعمال قدرت و اجبار تنها به نفع اجتماع استفاده کند. نکته دیگری که هابز تاکید کرده است این است که در دولت تاسیسی ایجاد دولت عملی است که به اختیار افراد سر می زند و بنابراین اراده افراد منشاء قدرت حکمرانی است، و مجوز این قدرت رضامندی آنهاست.

- نظریه هابز و وضع بین المللی
هابز با آنکه به نظر می رسد طرفدار سلطنت مطلقه است به این ترتیب حتی سلطنت مطلق را بر اراده افراد مبتنی میداند. این بود که سلطنت طلبان که قدرت شاه را موهبتی الهی می دانستند با او همان قدر دشمن شدند که مخالفان شاه. اگر آنچه هابز در خصوص وضع طبیعی گفته است درباره افراد صادق نباشد مسلماً درباره دولتها صادق است، و عقاید هابز بیان درستی از وضع دولتها نسبت به یکدیگر است و به نظر می رسد چاره ای هم که او برای نجات افراد از «وضع طبیعی» اندیشیده است برای نجات دولتها از ناامنی دائمی که صلح جهان را تهدید میکندتنها راه نجات باشد. دولتهای مستقل همیشه نسبت به یکدیگر در «وضع طبیعی» بوده اند، یعنی هر یک صرفاً دنبال منافع خویش رفته و رقیب و دشمن دیگران بوده اند. اگر هم زمانی صلح و آرامش برقرار بوده است خطر جنگ و امکان حمله دولتی بر دولت دیگر هیچگاه از میان نرفته است و «وضع جنگ دائم»، چنانکه هابز نشان داده است پیوسته میان دولت ها موجود بوده است. هابز گفته است: «مردم نسبت به یکدیگر مثل گرگند». این گفته همیشه دررابطه بین دولتها راست بوده است. آیا چاره آن نیست که برای تامین صلح جهانی، دولتها راه حلی را که هابز پیشنهاد کرده است بپذیرند. یعنی همه از مقدار بسیاری آزادی و اختیار خود درگذرند و قدرت واحدی را بر خود حکمران سازند؟ راست است که دولتها برای ایمنی ازتجاوز یکدیگر با هم پیمانها بسته و اتحادیه های ناحیه ای تشکیل داده اند، ولی هر وقت منافع آنها ایجاب کرده است از شکستن این پیمانها و بر هم زدن این اتحادیه ها باکی نداشته اند. علت آن است که به قول هابز «پیمانها، بدون قدرت شمشیری که ضامن اجرای آن باشد کلماتی بیش نیستند».

● درباره‌ی «لویاتان»
اهمیت تاریخی توماس هابس در آرای سیاسی اوست. مهم‌ترین اثر سیاسی وی «لویاتان» نام دارد. نه فصل نخست از بخش اول این کتاب به بررسی انسان، دریافت‌های حسی، انگارش‌ها، زبان، خرد و اراده‌ی او اختصاص دارد. هابس تلاش می‌کند، بنیادی‌ترین عنصرهای شیوه‌ی رفتاری انسان را کشف کند. نتیجه‌ی گوهرین چنین بازنمودی، شناخت نسبت به این امر است که آدمیان در پی حفظ خویشتن و کسب لذت هستند. هابس از فصل دهم این اثر، بطور منظم مناسبات میان انسان‌ها را مورد بررسی قرار می دهد و در واقع از تحلیل معرفت‌شناختی و روان‌شناختی به تحلیل جامعه‌شناختی گذر می‌کند. قدرت به مثابه عالی‌ترین ابزار برای ارضای نیازهای انسان به رسمیت شناخته می‌شود. کوشش برای کسب لذت هر چه بیشتر در انسان‌ها، به تلاش هر چه بیشتر در راه ازدیاد و انباشت قدرت نزد آنان و مآلا" منازعه‌ی میان آنان منجر می‌گردد. نتیجه‌ی چنین وضعیتی، جنگ همه بر ضد همه و بیم دائمی از مرگ خشونت‌بار است. راه برون رفت از چنین وضعیتی، ایجاد نظمی سیاسی بر پایه‌ی یک قرارداد است که همه با آن موافق باشند. آدمیان با تکیه بر خرد خود به این بصیرت دست می‌یابند که داوطلبانه از حقوق خود چشمپوشی و تمامی آن را به قدرتی قاهر واگذار کنند تا بتواند نظم را برقرار سازد و بیم از مرگ خشونت‌بار را از میان بردارد. به واسطه‌ی این قرارداد و وحدت انبوه‌ای از آدمیان، موجودی عظیم هستی می‌پذیرد که همان دولت است. بنابراین دولت به سان ماشینی غول‌آسا توسط آدمیان ساخته می‌شود، اما به محض پیکرگیری آن، دیگر اراده‌ی آدمیان بر آن حکمفرما نیست. هابس برای نامگذاری این ماشین غول آسا از نماد «لویاتان» سود می‌جوید که جانوری افسانه‌ای است و نام او در کتاب مقدس نیز آمده است.
بر طبق نظر «کارل اشمیت» حقوقدان و سیاست‌شناس آلمانی، طبق تفسیرهای اسطوره‌شناختی (میتولوژیک) و یزدان‌شناختی (تئولوژیک) سنت یهودی، لویاتان می‌تواند نام الوهیت افسانه‌‌های بابلی نیز باشد که در سیل آغازین، جانوری آبزی شبیه تمساح یا نهنگ بوده است. نقطه‌ی مقابل آن «بهیموث» است که در افسانه‌ها منظما" به عنوان جانور خشکی مطرح شده است. لویاتان اکثرا" با سایر جانوران افسانه‌ای انجیل که خصلت آخرالزمانی (آپوکالیپتیک) دارند نیز یکسان گرفته شده و گاه به عنوان قدرت شیطانی یا خود ابلیس نیز تفسیر ‌شده است. در احادیث یهودی، «لویاتان» و «بهیموث» نمادهای قدرت‌های الحادی هستند که برای تسلط بر آدمیان، دست به نبردی خشونت‌بار می‌زنند. «لویاتان» در سده‌های میانه و در سنت مسیحی به نماد شکست ابلیس در تسلط بر بشریت تبدیل می‌شود و سرانجام در قلاب صلیب مقدس گرفتار می‌آید. «کارل اشمیت» خاطر نشان می‌سازد که هابس زمانی که نام «لویاتان» را برای اثر خود برگزیده است، تنها می‌توانسته از بخشی از این تصورات سنتی آگاه بوده باشد و نمی‌توانسته برد گزینش این نام را به درستی ارزیابی نماید. نماد لویاتان علاوه بر روی جلد کتاب، در دو بخش از متن مورد استفاده‌ی هابس قرار می‌گیرد: یکبار به عنوان یک آدم بزرگ مصنوعی و بار دیگر به عنوان قدرتی که با تکیه بر رعب و وحشت، همگان را به پذیرش صلح وامی‌دارد. برای هابس نیز همین نماد چیرگی‌ناپذیری قدرت مطرح بوده است. هابس در یکی از جدال‌های کتبی خود با اسقف برمهول (Bramhall) خاطر نشان ساخته است که مقابله‌ی «بهیموث با لویاتان»، می‌توانست عنوان مناسبی در وازنش و ابطال لویاتان ‌بوده باشد. «کارل اشمیت» نتیجه می‌گیرد که «بهیموث» برای هابس نماد بی‌سالاری (آنارشی) جنگ داخلی است که علیه تهدید مستمر آن، تنها قدرت «لویاتان» می‌تواند امنیت را تأمین کند.
«فتچر» با حرکت از روح و منطق دوران جدید که از جمله شاخص‌های اصلی آن چیرگی انسان بر طبیعت و دستاوردهای علمی و فنی است، بر این تفسیر «کارل اشمیت» که دولت هابسی بیشتر یک ماشین است تا یک ارگان زنده، نکته‌ا‌ی روشنگر می‌افزاید. و آن اینکه ساختن یک ماشین با هدف پاسداری از علایق فرد، می‌توانسته آفرینش موفقی در عصر مکانیکی و ماشینی شدن باشد. در عصر جنگ‌های مذهبی و مخاطراتش برای همزیستی انسان‌ها، خنثی کردن تکنیکی آن از طریق ماشینی که بتواند آدمیان را برای ایجاد پیش‌شرط همزیستی مسالمت‌آمیز به فرمانبری ملزم سازد، به ضرورتی تبدیل شده بود. لویاتان، از منظر سیاست داخلی، فقط می‌تواند نماد قدرت بزرگ ناشی از اتحاد افراد برای بنیادگذاری فرمانروا باشد. سخن گفتن از آن به مثابه خدای جدیدی که رعایا و شهروندان آتی آن را مشترکا احضار خواهند کرد، با اندیشه‌ی هشیارانه‌ی توماس هابس سازگاری ندارد.

منابع:
1. http://www.ketabnews.com
2. http://www.andishe.de
3. لغت نامه دهخدا
4. http://fa.wikipedia.org

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 31
» 
1
2

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر