جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶
بر خط: 1891
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

11831 بازدید

رضاشاه پهلوی در 24 اسفندماه 1256 ش مطابق ربیع اولال 1295 هـ. ق و برابر 16 مارس 1878 م در قصبه آلاشت از توابع سوادکوه مازندران متولد شد. پدرش عباسعلی خان معروف به داداش بیک با درجه یاوری، افسر فوج سوادکوه بود و پدربزرگش مرادعلی خان باوند از افراد همین فوج بود که در جنگ هرات کشته شد. آخرین درجه نظامی او نایب اولی بود.
عباسعلی خان در 1254 در یک مأموریت موقت در تهران، با دختری به نام زهرا که پدرش در تهران خیاطخانه داشت و به تازگی فوت نموده بود و دختر در حضانت برادرش ابوالقاسم خان قرار داشت، ازدواج نمود. خانواده این دختر از مهاجرین گرجستان بودند که بعد از قرارداد ترکمانچای به ایران آمده بودند.
عباسعلی خان با تازه عروس چند ماهی در تهران به سر برد و چون مأموریتش در تهران به اتمام رسید، به الشت بازگشت و به علت نامساعد بودن وضع مالی، نتوانست مسکن مستقلی برای او تدارک ببیند و ناگزیر او را به خانه همسر اولش برد. طبعا خانواده اصلی او از این مهمان ناخوانده نه تنها خشنود نبودند بلکه به عناوین مختلف در مقام آزار و زجر وی برمی آمدند، مخصوصا از زمانی که مشخص شد زهرا باردار است، فشار بر او بیشتر شد. هنوز چند روز از تولد نوزاد جدید سپری نشده بود که یاور عباسعلی خان به بیماری فجأه درگذشت و همسرش الشت را ترک و با طفل چند روزه خود عازم تهران گردید و با قافله ای که مرکوب آنها قاطر بود، حرکت کرد. در سرگدوک فیرزکوه، طفل چند روزه از سرما و برف سیاه شد و به اغما رفت و مادر پنداشت که نوزادش مرده است. او را به چاروادار سپرد تا جسد را دفن کند. چاروادار طفل مرده را در آخور یکی از طویله ها با قنداق برجای گذاشت و خود و قافله به راه افتادند. ساعتی دیگر قافله تازه ای می رسد و یکی از آنها آواز گریه طفلی را می شنود و می رود کودکی را در آخور می بیند، او را برده، گرم می کند و شیر می دهد و همراه خود می آورند. در فیروزکوه به قافله قبلی می رسند و ماجرای طفل را بیان می کنند. در همین هنگام مادر طفل از ماجرا مطلع شده و کودک خود را باز می ستاند.
توقف این خانواده چند ماهی در تهران طول نکشید و مجددا به الشت سوادکوه بازگشتند. حضانت و قیومیت بچه به سرهنگ نصرالله خان عمویشان که در همان فوج سوادکوه فرمانده دسته پیاده بود داده شد و مادرش نیز به تهران بازگشت و شوهر کرد.(1)
رضا تا چهارده سالگی آموزش ندید و حتی سواد خواندن و نوشتن را یاد نگرفت. از ده سالگی آثار گردنفرازی و سرکشی در او پدید آمد. در چهارده سالگی نصرالله خان عمویش او را به عنوان قزاق پیاده به فوج سوادکوه سپرد و قرار بر این شد هر قزاقی که بیمار یا غایب می شود، به جای او رضا وارد صف شود. رضا فقط دو جیره غذا دریافت می کرد و حقوقی به وی پرداخت نمی شد. دو سال بدین منوال در فوج سوادکوه خدمت می کرد. بیباکی و رشادتش مورد توجه واقع شد و به طور رسمی در فوج با ماهی سه تومان استخدام گردید و فوج، اسبی در اختیار او قرار داد. غالبا حفاظت راه سازی و فیروزکوه با و و سه قزاق دیگر بود.
در 1313 هـ.ق که ناصرالدین شاه در زاویه مقدسه حضرت عبدالعظیم به قتل رسید، میرزا علی اصغر خان امین ال صدراعظم برای حفظ پایتخت تدابیری اتخاذ نمود، از جمله فوج سوادکوه را که ابوابجمعی او بود، به تهران فرا خواند. فوج سوادکوه پس از سه روز وارد تهران شد و حفاظت سفارتخانه ها و بانک های خارجی و موسسات دولتی به این فوج سپرده شد. رضاخان تابین سرکش و تندرو هر چند مدتی محافظ یکی از سفارتخانه ها بود. قریب سه سال در سفارت هلند و همین مدت در سفارت بلژیک نگهبانی می داد. (2)
رضاخان در 1319 هـ.ق در اثر جدیت در کار و خدمات نظامی، وکیل باشی شد و به مشهد انتقال یافت و سرپرست محافظین بانک استقراضی روسیه شد. سختگیری های او در مورد ارباب رجوع بانک موجب گردید تجار نزد والی شکایت برند. والی نیز دستور تنبیه و تعویض مستحفظین بانک را داد. رضاخان به تهران بازگشت و به آتریاد قزاق تهران معرفی شد و محل خدمت او، گروهان شصت تیر شد.
مظفرالدین شاه در سفر اول خود به اروپا چند عدد شصت تیر وارد کرده بود، از جمله آن یکی به قزاقخانه داد. ماژور سرهنگ عبدالله خان فرمانده گروهان شصت تیر شد و رضا قزاق پیاده وکیل باشی آن گروهان گردید. رضاخان وکیل باشی در تعلیم تابین های زیردست خود جدیت زیادی به خرج داد به طوری که نفرات زیردست او بسیار ورزیده و تیرانداز ماهر بودند و از این رو با وجودی که درجه گروهبانی داشت، اسمش در قزاقخانه سر زبان ها افتاد سهل است، در محافل تهران مخصوصا بین لوطی ها و قمه کش ها و ورزشکاران شهرت یافت. مرحوم ملک الشعرای بهار در جلد اول تاریخ احزاب سیاسی چنین نوشته است:
«طبق تحقیقی که کرده ایم در قزاقخانه مدرسه ای بود که اتاق های بالا ویژه اولاد صاحب منصبان قزاق و سایر محترمین و اتاق های پائین خاص اطفال افراد قزاق و اولاد فقراء بود. در آن اوقات از روسیه معلمی برای ورزش جدید به ایران آمد که شاگردان قزاق را مشق ورزش بدهد و گروهانی که رضاخان، وکیل باشی آنجا بود و شصت تیر داشتند و ریاست آن با عبدالله خان سرهنگ بود، از شاگردان پائین بودند و این شاگردان در ورزش بهتر از شاگردان مدرسه بالا از کار درآمدند و همه آنها از بچه های شیطان و ورزیده و تابین های رضاخان بودند. اول صاحب منصبان مشق ورزش می کردند و سپس به تابین های خود تعلیم می دادند و رضاخان نیز از جمله آنها بود بدین لحاظ که از ورزش خوب از کار درآمد و به تابین های خود خوب تعلیم داد و در کار شصت تیر نیز امتحان های خوب داد.»
رضاخان وکیل باشی گروهان شصت تیر همه روزه پس از خدمت در سربازخانه، در قهوه خانه حاج صفر واقع در محله سنگلج حضور پیدا می کرد و گاهی پاتوق او عکاسخانه میرزا جعفر خادم بود و غالبا عده ای از نظامیان و ورزشکاران نیز عصرها همین رویه را اتخاذ می کردند و هنگام گفتگوهای عادی، گاهی بین آنها اختلاف نظر حاصل می شد که منجر به شوشکه کشی می گردید.
مرحوم عبدالله مستوفی در جلد سوم زندگانی من در صفحه 324 درباره رضاخان و گردنکشی و شرارت او چنین نوشته است:
«در میان قزاق ها دو نفر بودند که از همه بیشتر در شوشکه کشی تظاهر داشته و افراد عادی قزاق از عهده آرام کردن آنها برنمی آمدند و هر وقت یکی از این دو نفر مشغول این بی مزگی می شد، باید آن دیگری را مأمور کنند که بتواند آقای وکیل باشی را مغلوب و شوشکه او را غلاف کند.
این دو نفر یکی رضا و دیگری علیشاه بودند. رضاشاه پهلوی اثر زخم یکی از این مبارزه ها را بر صورت خود داشت. ولی من که علیشاه را در مقام سرتیپی و رئیس تیپ مستقل کرمان دیدم، اثری از مقابله به مثل از طرف رضا در صورت او به جا نیاوردم و این خود مدلل می دارد که رضا بیشتر از علیشاه، رعایت هم قطاری را می نموده است والا تلافی و معامله متقابله در نوبت دیگر که گزک دست رضا می افتاده، کار مشکلی نبوده است. ولی از وقتی که رضا، رضاخان شد و به مقام افسری ارتقاء یافت، دیگر از این قماش کارها نمی کرد.»
رضاخان تا 1324 هـ . ق در آتریاد تهران در گروهان شصت تیر مشغول کار بود. در این سال مردم ابتدا برای تأسیس عدالتخانه در اماکن متبرکه متحصن شده و عزل عین الدوله صدراعظم را که مردی مستبد و سختگیر بود، خواستار شدند و سرانجام به سفارت انگلیس رفته تقاضای حکومت مشروطه نمودند. مظفرالدین شاه در مقابل خواسته مردم تاب مقاومت نیاورد، عین الدوله را عزل و میرزا نصرالله خان مشیرالدوله را به جای او نشانید و فرمان مشروطیت را صادر کرد. مظفرالدین شاه رشوه دیگری هم به مردم داد و آن تبعید عین الدوله به فریمان ملک شخصی او بود. عین الدوله از شاه تقاضا کرد که برای حفظ جان او و همسرش (مهد علیا) که دختر شاه بود، عده ای قزاق همراه او روانه فریمان نماید. شاه خواسته عین الدوله را به قزاقخانه ابلاغ کرد و در نتیجه یک دسته قزاق به فرماندهی رضا وکیل باشی در معیت عین الدوله عازم فریمان شدند. در همان چند روز اول عین الدوله طرز کار و انضباط و دیسیپلین فرمانده قزاقان محافظ خود را پسندیده و با او گاهی به مذاکره می نشست. والی خراسان وجود عین الدوله را در فریمان به مصلحت نمی دانست و از این رو از شاه خواست تا محل او را تغییر دهد و سرانجام عین الدوله به مازندران رفت و رضاخان و قزاقان را همراه خود برد. در مازندران، به توصیه و صلاحدید عین الدوله، رضاخان ایام فراغت خود را به تحصیل اختصاص داد و ظرف چند ماه خواندن و نوشتن را فرا گرفت و همین چند ماه تحصیل مایه اولیه سواد رضاخان شد و بعدها نزد دبیر اعظم بهرامی منشی خود کار را ادامه داد. (3)
توقف رضاخان نزد عین الدوله زیاد طولانی نشد. پس از مرگ مظفرالدین شاه به تهران احضار گردید و به همان گروهان شصت تیر معرفی شد. در همان موقع عبدالله خان فرمانده گروهان شصت تیر درگذشت و رضاخان با ارتقاء به درجه افسری، فرمانده گروهان شد و کریم آقاخان بوذرجمهری وکیل باشی گروهان گردید.
در شهریورماه 1288 ش در زنجان حاج ملاقربانعلی متنفذ و مستبد زنجان علیه حکومت مشروطه قیام نمود و در همان موقع رحیم خان چلبیانلو و شاهسون ها شهر اردبیل را محاصره نمودند و پس از تصرف آن شهر، اموال مردم را غارت کردند. از تهران عده ای از سواران بختیاری به ریاست جعفرقلی خان سردار بهادر (بعدها سردار اسعد) و عده ای مجاهد ارمنی به فرماندهی یپرم خان و تعدادی قزاق به فرماندهی نایب رضاخان فرمانده گروهان شصت تیر عازم آذربایجان شدند. ابتدا غائله زنجان سپس مسئله شاهسون ها با فتح نیروی دولتی خاتمه یافت. رضاخان و گروهانش در این دو جنگ از خود رشادت ها به خرج دادند. در سفر اردبیل، رضاخان جان یپرم خان را نجات داد.
ملک الشعرای بهار در این مورد چنین می نویسد:
«شبی در مدرسه ارامنه نمایش بود. سردار سپه وزیر جنگ و سردار بهادر که آن وقت سردار اسعد لقب یافته بود و جمعی دیگر از رجال نیز دعوت داشتند منهم بودم.
... در یکی از فواصل پرده های نمایش در اتاقی هدایت شدیم که مخصوص مهمان محترم تهیه و چیده شده بود. سردار سپه مرا هم دعوت کرد و در آن اتاق سر میز نشسته بودیم و صحبت های متفرقه به میان آمد، منجمله سردار اسعد اشاره به سفر اردبیل کرد و گفت در سفری که ما در رکاب حضرت اشرف به اردبیل رفتیم. سردار سپه نگذاشت سخنش تمام شود و گفت خیر من در رکاب شما بودم ... و بعد از آن گفت:
من در آن سفر (یپرم) را از مرگ نجات دادم زیرا اشرار دره ای را از دو طرف گرفته بودند و تا ته دره و کوهها را در دست داشتند و ما در جلگه مقابل آن دره اردو زده بودیم و تا میدان جنگ فاصله زیادی نداشت و به دره مزبور نزدیک بود.
روزی از دشمن خبری نشد. یفرم سوار شد برای تحقیق از مواضع مقدم دشمن تنها پیش رفت و من ملتفت خبط او شدم و نگران بودم. یفرم رفت و داخل دره شد و بلافاصله صدای شلیک تفنگ شنیده شد و یفرم برنگشت.
من به عجله سوار شده به سوی دره راندم. به دهنه دره که رسیدم دیدم که در دو طرف دره اشرار پشت سنگ ها موضع گرفته اند. یفرم غفلت کرده مسافتی به داخل دره رانده است و از دو سو هدف گرفته و اسبش را زده اند و خود او به خاکریز سر قناتی پناه برده و تا فشنگ داشته از خود دفاع کرده و سپس با ماوزر به دفاع پرداخته و فشنگ در لوله ماوزر گیر کرده است و چند نفر پشت خم به طرف او کشاله کرده اند و او با لوله ماوزر مأیوسانه به آنها نهیب می دهد.
من پیاده شدم و با تفنگ چند تیر به اطراف و جلو او تیراندازی کردم. یفرم را از آن مخمصه نجات دادم.... و آن روز کاری مهم صورت دادیم».
پس از مراجعت به تهران، ضمن استقبال باشکوهی که از هر سه واحد جنگی به عمل آمد، رضاخان فرمانده گروهان شصت تیر به درجه ی ارتقاء پیدا کرد.
در 1290 ش محمدعلی میرزا، شاه مخلوع ایران، به اتفاق ملک منصور میرزا شعاع السلطنه و سالارالدوله دو برادرش وارد ایران شدند و هر کدام با گردآوری سپاهی عظیم به قصد تصاحب تهران به تلاش افتادند. طلایه دار این قوا به فرماندهی میرزا علی خان ارشدالدوله پس از تصرف شاهرود به سمت تهران حرکت کرد و در جعفرآباد ورامین آرایش جنگی گرفت. سردار بهادر و یپرم خان مأمور مدافعه از پایتخت شدند و گروهان رضاخان نیز با شصت تیرش در این جنگ شرکت داشتند. رضاخان در این جنگ با شصت تیرش رشادت و جلادت زیادی به خرج داد. با وجودی که قوای ارشدالدوله چندین برابر قوای دولتی بود، پس از یک روز زدوخورد مغلوب و به دست قوای دولتی اسیر گردید و سپس اعدام شد.
در همان موقع سالارالدوله با چهل هزار سوار از ایل کلهر به سمت تهران پیش آمد و پس از تصرف اراک و ملایر، در ساوه اردو زد و قوائی از تهران به سرپرستی یپرم و سردار بهادر عازم ساوه شد. رضاخان با گروهانش در آن جنگ شرکت داشت.
در اردیبهشت ماه 1291 ش بار دیگر ابوالفتح میرزا سالارالدوله به ایران حمله کرد و پس از تسخیر کردستان و کرمانشاه، آهنگ همدان نمود. از طرف دولت، عبدالحسین میرزا فرمانفرما مأمور دفع حملات شد و جنگ سختی بین دو گروه آغاز شد. در این جنگ یپرم خان و دکتر سهراب در شورجه به قتل رسیدند. در این نبرد رضاخان با شصت تیرش شرکت داشت و از کسانی که در آن جنگ بودند، شنیده شد که می گفتند رضاخان کمال شجاعت و رشادت را به خرج داده بود و یکی از عوامل عمده شکست اشرار توپخانه و مقاومت رضاخان بود.
رضاخان در 1292 ش مأمور سرکوبی اشرار و راهزنان تربت جام و باخزر شد و این مأموریت جنگی را انجام داد و درجه یاوری گرفت و به آتریاد آذربایجان انتقال یافت. در این مأموریت با چند نفر افسران روسی که قصد ربودن زنی را در تبریز داشتند برخورد شدید پیدا کرد و گذشته از زخمی نمودن نظامیان روس، زن را از دست آنها نجات داد. امیر پنجه محمدخان (بعدها سردار اعظم) در حفظ یاور رضاخان جد و جهدی معمول داشت و محرمانه او را به تهران فرستاد و از طرف فرمانده دیویزیون قزاق به فرماندهی با طالیون تیراندازان آتریاد همدان منصوب شد و پس از چندی فرمانده گردان پیاده همدان شد و در همین سمت یک برخورد نظامی با محمدتقی خان پسیان فرمانده ژاندارمری همدان پیدا کرد. در 1294 ش درجه سرهنگی گرفت و در همان سال با گردانش به تهران احضار شد و در بیرون دروازه قزوین اردو زد.
در همین سال، ژنرال مایدل از فرماندهی لشکر قزاق عزل شد و از طرف کرنسکی رئیس حکومت موقتی روسیه، سرهنگی به نام کلرژه به فرماندهی لشکر قزاق منصوب و به ایران آمد. از این تغییر، افسران روسی و افسران ایرانی ناراضی شدند و سرانجام سرهنگ رضاخان حاضر شد این مهمان ناخوانده را از ایران خارج نماید. سرهنگ رضاخان ابتدا به وسیله گردان پیاده خود محل قزاقخانه را تصرف کرد، سپس وارد اتاق فرمانده دیویزیون شد و به وی اخطار کرد چون افسران ایرانی از شما راضی نیستند باید استعفا نموده از ایران خارج شوید. کلرژه چون راهی نداشت و استقامت را بی فایده دید، استعفای خود را به سرهنگ رضاخان داده و کلنل استاروسلسکی را به قائم مقامی خویش تعیین کرد و به این ترتیب کودتای اول رضاخان در قزاقخانه انجام گرفت. اقدام رضاخان در اخراج فرمانده روسی لشکر قزاق، موقعیت او را در بین قزاقان افزایش داد.
در اردیبهشت 1297 ش سرهنگ رضاخان به فرماندهی فوج تیراندازان همدان تعیین شد و در همان موقع حمایل و نشان سرتیپ سومی گرفت. فرمان وی به شرح زیر از طرف احمدشاه صادر شد.
«نظر به پاس خدمت و مراتب لیاقت که از رضاخان سرهنگ بریگاد قزاق معروض افتاده است به تصویب جناب اشرف امجد اکرم مهین دستور معظم وثوق الدوله رئیس الوزراء و استدعای جناب مستطاب اجل اکرم افخم سپهدار اعظم وزیر جنگ معزی الیه را به اعطاء حمایل و نشان سرتیپ سوم قرین افتخار فرمودیم. (4)
امضاء»
سرتیپ رضاخان در آن مأموریت در چند جنگ داخلی شرکت کرد از جمله در محاربات گیلان با میرزا کوچک خان مشارکت نمود ولی توفیقی نیافت. در 1299 فرمانده فوج پیاده آتریاد تهران شد و بعد به فرماندهی آتریاد همدان منصوب گردید و درجه سرتیپ دومی گرفت . متن فرمان به این شرح است:
«نظر به پاس خدمت و مراتب لیاقت که از معتمدال رضاخان سرتیپ سوم قزاق معروض افتاده است به تصویب جناب مستطاب اشرف امجد اکرم افخم مهین دستور معظم میرزا حسن خان مشیرالدوله رئیس الوزراء و استدعاء جناب مستطاب اجل اکرم افخم وثوق السلطنه وزیر جنگ معزی الیه را به اعطاء منصب سرتیپ دومی قرین افتخار فرمودیم.» (5)
سرتیپ رضاخان هنگامی که فرمانده فوج پیاده تهران بود، مأمور سرکوبی بلشویک ها در بندر انزلی و غازیان شد. قبل از حرکت عده قرار شد خانواده افراد هنگ برای دیدار و تودیع در محوطه پادگان حضور یابند و این دستور بلافاصله اجرا شد. در موقع ملاقات نفرات هنگ با خانواده خودشان یک سرهنگ روسی به نام خایاروف برای بازدید وارد پادگان شد. سرتیپ رضاخان برای سرهنگ روسی فرمان خبردار داد ولی سرهنگ بدون اعتناء به احترامات نظامی نسبت به ملاقات افراد هنگ با خانواده شان عصبانی شده، دستور اخراج آنها را داد. ولی سرتیپ رضاخان به شدت به عمل سرهنگ روسی اعتراض نموده، گفتگوی آنها به مناقشه تبدیل شد و رضاخان با شوشکه به صاحب منصب روسی حمله کرد و در نتیجه سرهنگ از معرکه گریخت و رضاخان پاگون های خود را کنده، قصد ترک خدمت نمود. در همین موقع سرهنگ استاروسلسکی فرمانده قزاقخانه وارد پادگان شده، در مقام دلجویی از رضاخان برآمد و قضیه ظاهرا فیصله یافت. این فوج پس از چند روز راهپیمایی، به رشت و بندر انزلی رسید. در همان لحظات اولیه، قسمت اعظم افراد فوج کشته شدند و بقیه افراد به زحمت جان خود را نجات دادند. پس از شکست واحد رضاخان، استاروسلسکی فرمانده قزاقخانه با دو گردان پیاده و تیرانداز عازم رشت شد و در نخستین روزهای زدوخورد، جنگلیان را عقب راند و روس ها نیز رشت را تخلیه کردند. در اول مهرماه به مناسبت پنجاهمین سال تأسیس قزاقخانه در ایران، استاروسلسکی به درجه سرداری رسید و عده ای از صاحب منصبان نیز ترفیع درجه گرفتند و سرتیپ رضاخان نیز میرپنج شد.
اولین اقدامی که از طرف سپهدار دشتی رئیس الوزراء جدید انجام گرفت، اخراج استاروسلسکی و کلیه صاحب منصبان روسی بود. این اقدام می بایستی در کابینه قبلی صورت گیرد ولی مشیرالدوله به هیچ وجه زیر بار تحمیل انگلیس نرفت و علت اصلی استعفای او همین موضوع بود. با اخراج افسران روسی کلیه فرماندهان قزاق از میان افسران ایرانی انتخاب شدند. سردار قاسم والی از طرف احمدشاه به فرماندهی دیویزیون قزاق تعیین گردید و میرپنج رضاخان نیز فرمانده آتریاد همدان شد. آتریاد همدان پس از شکست از قوای جنگل، عقب نشینی کرد و به جای استقرار در همدان، به قزوین آمد و در قریه ای به نام آقابابا در جاده رشت اردو زد.
انتصاب سردار همایون والی در میان افسران ارشد قزاقخانه حسن اثر نبخشید. گرچه او از خانواده ای اصیل و باسابقه بود و در سن سیر فرانسه تحصیل کرده بود، ولی غالبا در مشاغل اداری خدمت کرده و در میدان جنگ هرگز حاضر نشده بود. یکی از کسانی که با انتصاب سردار همایون علنا به مخالفت پرداخت، میرپنج رضاخان بود که در گراندهتل قزوین طی نطقی این انتصاب را بدون جهت خواند و از همین جا بود که فکر فرماندهی نیروی قزاق در مخیله او بوجود آمد. در میان افسرانی که در آتریاد همدان با رضاخان همکاری داشتند، بیش از همه سرتیپ احمد آقاخان صاحب نفوذ بود. زیرا غیر از پدرش، بیشتر افسران ارشد قزاقخانه از اقرباء نزدیک او بودند. رضاخان از سرتیپ احمدی خواست تا سفری به تهران کرده، با سرداران مذاکره کند و از آنها اجازه بگیرد تا داوطلب فرماندهی دیویزیون قزاق گردد. احمدآقاخان این مأموریت خود را انجام داد و پس از بازگشت، میرپنج رضاخان ظاهرا برای دیدار خانواده خود و باطنا برای پی گیری کارش به تهران رفت و توسط امیر تومان عبدالله خان (امیر طهماسبی) فرمانده گارد شاه، وقتی برای ملاقات با احمدشاه تعیین شد و بین میرپنج و احمدشاه مذاکرات انجام گرفت که از کم و کیف آن کسی مطلع نیست و پس از این ملاقات و چند دیدار دوستانه با بعضی از سرداران، رضاخان به محل خدمت خود بازگشت.
در دی ماه 1299 ژنرال آیرونساید فرمانده کل قوای انگلیس در ایران و عراق، در معیت چند نفر از افسران ارشد برای بازدید اردوهای متوقف در قزوین به آن شهر عزیمت نموده و در اجتماع افسران سخنرانی می کند که توسط سروان کاظم خان ترجمه می گردد. پس از سخنان ژنرال انگلیسی، میرپنج رضاخان سخنان تندی ایراد می کند و می گوید ما سربازان پادشاه ایران هستیم و با شما کاری نداریم. شاید، همین ژست و رشادت رضاخان در آن روز باعث انتخاب وی به اهرم نظامی گردید و بعد از آن روز چند ملاقات بین ژنرال آیرونساید و رضاخان انجام یافت و گفته شد از طرف ژنرال انگلیسی به وی تأکید شده بود که همه گونه کمک به شما خواهیم کرد.
در اوایل بهمن ماه 1299 واقعه ای در قزوین اتفاق افتاد که نام میرپنج رضاخان ورد زبان مردم آن شهر شد و آن، کتک زدن یک افسر روسی بود.
توضیح آنکه کسارملسکوف افسر روسی قزاقخانه قزوین که مانند سایر افسران روسی از قزاقخانه ایران اخراج شده بود، هنوز قزوین را ترک ننموده و با لباس افسری روسی در خیابان ها تردد می کرد. روزی در نزدیکی عمارت عالی قاپوی قزوین، میرپنج رضاخان با وی مواجه می شود. افسر روسی سعی می کند خود را از دید میرپنج مخفی نماید ولی رضاخان با عجله به سمت وی رفت و با شلاقی که در دست داشته، چند ضربه به سر و صورت او نواخته و فریاد می زند شما دیگر رسمیت ندارید و یک فرد عادی هستید و در همان جا پاگون های او را می کند و لباس نظامی را از تن افسر روسی خارج می سازند. این اقدام رضاخان نزد مردم قزوین او را قهرمان ساخت.
احمدشاه که در تابستان 1298 به اروپا سفر کرده بود، در اواخر بهار 1299 به تهران بازگشت و بلافاصله وثوق الدوله رئیس الوزراء از کار کناره گیری کرد و مشیرالدوله جانشین او شد. مشیرالدوله نیز در مقابل مداخلات دولت انگلیس تاب مقاومت نیاورده و پس از چهار ماه کنار رفت و در نتیجه احمدشاه به توصیه سفارت انگلیس فتح الله خان سپهدار رشتی را به رئیس الوزرائی برگزید.
انتخاب آن شخص به رئیس الوزرائی طلیعه آن بود که قرارداد 1919 قابل اجرا نبوده و فکر دیگری جانشین آن شده است که اولین قدم فکر و برنامه جدید، اخراج افسران روسی از قزاقخانه بود. دولت سپهدار زمینه را برای یک کودتای سیاسی و نظامی فراهم ساخت و آیرونساید برای فرماندهی نظامی این کار، میرپنج رضاخان را انتخاب کرد و عامل سیاسی و اصلی سیدضیاءالدین مدیر روزنامه رعد بود که برای اجرای قرارداد 1919 جانفشانی نمود.
مقدمات کودتا که از هر جهت در ماه های دی و بهمن فراهم شده بود از 25 بهمن در آتریاد همدان مقیم آقابابای قزوین به مرحله اجرا درآمد. قوای تحت فرماندهی میرپنج رضاخان عبارت بود از فوج سوار به فرماندهی سرتیپ دوم احمدآقاخان، فوج پیاده به فرماندهی سرهنگ مرتضی خان و گردان پیاده آباد عراق به فرماندهی سرهنگ جان محمدخان که مجموع این قوا هزاروچهارصد نفر بودند. علاوه بر این قوا، چهار توپ صجرائی به فرماندهی یاور رستم وند، نیرو را پشتیبانی می کرد. طلایه دار اردو که هنگ سوار بود، 25 بهمن ماه 1299 ش از قزوین به حرکت درآمد و بالاخره با تمام قوا در دوم اسفندماه در شاه آباد نزدیک تهران اردو زدند. در این مدت چند بار از طرف احمدشاه به اردو پیغام داده شده به قزوین بازگردند ولی طبق دستوری که قبلا داده شده بود، فرامین صادره از تهران مورد اجرا قرار نگرفت.
بعدازظهر روز دوم حوت سیدضیاءالدین مدیر روزنامه رعد در حالی که عبا و عمامه را تبدیل به سرداری و کلاه پوستی نموده بود، به اتفاق ماژور مسعود خان در شاه آباد حضور یافتند و با میرپنج رضاخان و سایر افسران اردو آشنائی پیدا کردند. آنگاه سید ضیاءالدین، قرآنی از جیب خود بیرون آورده و روی میز می گذارد و قسم نامه ای را که قبلا تنظیم کرده بود، به شرح زیر قرائت می نماید:
«ما سید ضیاءالدین، میرپنج رضاخان، سرتیپ احمدآقاخان، ماژور مسعودخان و کاپیتان کاظم خان قسم یاد می کنیم که در راه مملکت وفادار بوده و در طریق سعادت و ترقی و تعالی کشور و ملت ایران گام برداریم و در انجام مقصود و آنچه لازمه فداکاری است فروگذار نکنیم.»
پس از امضای قسم نامه، سیدضیاءالدین مقادیری پول در اختیار میرپنج رضاخان قرار می دهد تا کلیه حقوق معوقه سربازان و درجه داران و افسران پرداخت شود. هنوز چند لحظه از تقسیم مواجب سپری نشده بود که یک اتومبیل از تهران به شاه آباد رسید و سرنشینان آن عبارت بودند از معین الملک رئیس دفتر شاه، ادیب السلطنه معاون رئیس الوزراء و یک نفر انگلیسی. این هیئت تقاضای ملاقات با میرپنج رضاخان را نمودند ولی بلافاصله به دستور سید ضیاءالدین هر سه توقیف و تحویل رئیس دژبان شدند.
در نخستین دقایق روز سوم حوت اردوی اعزامی بدون کوچکترین مقاومتی وارد تهران شد و یکسر به قزاقخانه رفت و برای ارعاب مردم چند تیر توپ شلیک شد. از طرف دو سه کمیسری مقاومت کوچکی به عمل آمد که به شدت سرکوب شد. درب زندان برای زندانیان گشوده شد و زندانیان آزاد شدند. در آن شب مجموعا پنج نفر به قتل رسیدند.
هنگامی که اردوی قزاق با هزار و چهارصد سرباز وارد تهران شد، سه فوج کامل ژاندارم در باغشاه آماده باش بودند. این افراد از این لحاظ در باغشاه آماده شده بودند که چنانچه در مقابل نیروی قزاق درآمد و اعلامیه ای که تحت عنوان «حکم می کنم» به امضای رضا فرمانده دیویزیون قزاق که قبلا در چاپخانه روزنامه رعد چاپ آماده شده بود، به در و دیوار چسباندند. عجیب آنکه وقتی رضاخان اعلامیه را دید، مدتی به آن نگریست. در همان اعلامیه آمده بود که کاپیتان کاظم خان حاکم نظامی تهران است و اینکه جز نانوائی و قصابی، تا اطلاع ثانوی همه جا باید تعطیل باشد.
اقدام دوم کودتاچیان لیستی قریب 150 نفر بود که سید ضیاءالدین به دست میرپنج رضاخان داد و قاطعانه گفت همه آنها باید ظرف چند ساعت بازداشت شوند و رضاخان از خواندن نام بعضی از آنها وحشت کرد ولی چاره ای جز انجام برنامه نداشت.
احمدشاه و محمدحسین میرزا هنگام ورود نیرو به تهران، بنا به گفته امیرتومان عبدالله خان قصد فرار داشتند، ولی با نصایح امیرتومان از این فکر منصرف شدند و در اولین فرصت با نرمان وزیرمختار انگلیس تلفنی تماس گرفتند و نرمان به آنها از هر جهت اطمینان داد و توصیه نمود آنچه می خواهند انجام دهید.
روز چهارم اسفندماه 1299 احمدشاه دو فرمان صادر کرد: یکی فرمان ریاست وزرائی سید ضیاءالدین و دیگری فرمان ریاست دیویزیون قزاق برای میرپنج رضاخان با لقب جدید سردار سپه بود.
سید ضیاءالدین روز هشتم اسفند دو اعلامیه صادر کرد، یکی با امضای خود و دیگری با امضای سردار سپه رئیس دیویزیون قزاق. هر دو اعلامیه بشارت از اقدامات انقلابی و تند می داد.
روز دهم اسفند، وزیران کابینه معرفی شدند و وزارت جنگ نصیب ماژور مسعودخان شد. ولی از همان روزهای اول معرفی کابینه، آب ماژور مسعودخان و سردار سپه در یک جوی سرازیر نشد. برای سردار سپه فرمانبرداری از احکام یک جوان سی ساله با درجه سرگردی که نه جنگی دیده بود و نه شغلی داشت، گران بود. از این رو شکاف بین آن دو آغاز و عمیق شد، به طوری که سید ضیاء ناچار شد سمت وزارت جنگ را به سردار سپه تفویض کند و ماژور مسعودخان را وزیر مشاور نمود.
سردار سپه در اواخر فروردین ماه یک مانور نظامی در بیرون دروازه دولت انجام داد که احمدشاه و محمدحسن میرزا و وزراء مختار و هیئت وزیران برای بازدید دعوت شده بودند. این مانور طلیعه قدرت نمائی سردار سپه و معرفی قشون بود. در همان ایام بریگاد مرکزی را که واحدی مستقل بود، ضمیمه دیویزیون قزاق نمود و حاکم نظامی تهران را که از دوستان و نزدیکان سید ضیاء بود، تغییر داد. تمام این اقدامات نشانگر این بود که سردار سپه دنباله روی سید ضیاء نیست و خود خط مشی دارد و فعلا کارهای خود را با نظر و صلاحدید شاه انجام می دهد.
سید ضیاءالدین پس از صد روز صدارت، برکنار و از ایران تبعید شد و قوام السلطنه جای او را گرفت و سردار سپه در سمت وزارت جنگ تثبیت شد. در تابستان 1300 دولت مخصوصا وزیر جنگ، با چند مسئله مهم و بغرنج نظامی مواجه شد.
کلنل محمدتقی خان پسیان فرمانده ژاندارمری و حاکم نظامی خراسان، سر از اطاعت حکومت مرکزی پیچیده و آن منطقه را تحت قبضه خود درآورد.
امیر موید سوادکوهی در مازندران علم طغیان برافراشت و قسمت اعظم مازندران را تصرف کرد. ساعدالدوله فرزند سپهسالار تنکابنی با حمایت عده ای از متنفذین شهر تنکابن را تصرف نموده و سپاهی برای حمله به تهران تدارک دید.
حاج بابای اردبیلی که از یاغیان و گردنکشان معروف بود، شهر زنجان و اطراف را متصرف و به قتل و غارت مردم پرداخت.
میرزاکوچک خان و جنگلیان، جانی تازه یافته مجددا اوضاع گیلان را منقلب نمودند. سردار سپه نیروئی حدود هشتصد نفر مرکب از قزاق، ژاندارم و امنیه تحت سرپرستی میرپنج حسین آقا خزاعی، کلنل گلروپ، سالار نظام و سرهنگ عزیزالله ضرغامی برای مقابله با کلنل پسیان فرستاد و در خط سبزوار ماژور اسمعیل خان بهادر رئیس خط مشهد و سبزوار جلوی آنها را گرفت و فرماندهان را چند روزی بازداشت کرد و امر به بازگشت داد. پس از اینکه نیروی دولتی موفق به شکستن حصار کلنل نگردید، قوام السلطنه شخصا شکست قیام کلنل را برعهده گرفته با همراهی امیر شوکت الملک علم و شجاع الملک هزاره و سایر عشایر خراسان، غائله را خاتمه داد.
برای سرکوبی امیر مؤید سوادکوهی، سرتیپ احمدآقاخان با تیپ سوار انتخاب گردید و سریعا به سوادکوه رفت و در یک حمله گازانبری، امیر مؤید فرار کرد و خانه و آشیانه او به آتش کشیده شد. امیر مؤید پس از چندی مورد عفو واقع گردید.
برای خاموش ساختن غائله تنکابن و سرکوبی ساعدالدوله، سرتیپ محمد زکریا با دو گردان سوار و پیاده، به محل قیام حرکت کرد و با کمک ماژور فضل الله خان حاکم نظامی تنکابن، قوای ساعدالدوله را درهم شکست. محمد زکریا پس از خلع سلاح قوای ساعدالدوله و بدست آوردن غنائم جنگی فراوان به تهران بازگشت و ساعدالدوله هم با شفاعت سردار کبیر عموی خود که چندی وزیر جنگ بود، مورد بخشش سردار سپه قرار گرفت و او با درجه سرهنگی در ارتش استخدام نمود و در سفرهای جنگی، وی را با خود همراه می ساخت. مسئله گیلان و میرزا کوچک خان و پاکسازی آن منطقه را سردار سپه شخصا متقبل گردید و قوائی با خود به گیلان برد، ولی زدوخوردی به وقوع نپیوست و میرزا کوچک خان به کوه های اطراف پناه برد و سرانجام از سرما خشک شد. خالوقربان هم تسلیم گردید.
حاج بابای اردبیلی هم با هنگ پیاده تهران به فرماندهی سرهنگ محمد محتشمی چون برف در تابستان آب شد.
تمام این اقدامات و پیروزی ها برای سردار سپه موقعیت ممتازی فراهم ساخت، مخصوصا حمایت قوام السلطنه از او و تأمین اعتبارات لازم موجبات فتح و پیروزی او گردید. سردارسپه برای تثبیت خود به فکر ایجاد قشون متحدالشکل افتاد و سرانجام در نیمه های دی ماه 1300 از ادغام قزاقخانه، ژاندارمری و بریگاد مرکزی قشون متحدالشکل را به وجود آورد و پنج لشکر برای حفظ امنیت سرتاسر کشور پیش بینی کرد که عبارت بودند از لشکر مرکز تحت فرماندهی مستقیم سردار سپه، لشکر غرب، لشکر شرق، لشکر شمال، لشکر جنوب.
در همین موقع قوام السلطنه به حمایت از وزیر مالیه خود از کار کناره گیری کرد و مجلس، مشیرالدوله را به ریاست وزرائی برگزید و مشیرالدوله در کابینه خود، وزارت جنگ را کماکان به رضاخان سردارسپه سپرد.در این کابینه، سردارسپه برای مخارج وزارت جنگ، اداره کل غله و نان و خالصجات را که درآمد مستقیم داشتند، تحت نظر گرفت. در همین هنگام یاور لاهوتی افسر ژاندارم مقیم شرفخانه با افراد تحت فرماندهی خود علیه حکومت مرکزی قیام نمود. شهر تبریز را متصرف و مخبرالسلطنه والی آذربایجان را به زندان اندخت و مدت 48 ساعت شهر تبریز در تصرف لاهوتی بود که در نتیجه حمله و جنگ لشکر تبریز غائله تمام شد و لاهوتی به شوروی فرار کرد و یازده تن از افسران وی در دادگاه نظامی محکوم به اعدام شدند که بعدها با شفاعت سید حسن مدرس از زندان آزاد گردیدند.
روز دوم اسفندماه 1300 ش رضاخان سردار سپه طی اعلامیه ای، خود را مسبب کودتا معرفی کرد و افزود: آیا با حضور من، مسبب حقیقی کودتا را تجسس کردن مضحک نیست!؟
در خردادماه 1301 ش دولت مشیرالدوله سقوط کرد و مجلس مجددا قوام السلطنه را به ریاست وزرائی برگزید و قوام السلطنه همچنان وزارت جنگ را به سردار سپه داد. در همین موقع اسمعیل آقا سمیتقو بار دیگر منطقه آذربایجان را مورد تجاوز و کشت و کشتار قرار داد و قلعه چهریق را مرکز کار خود نمود. لشکر آذربایجان مأمور سرکوبی او شد ولی توفیقی نیافت. سرانجام سرتیپ امان میرزا رئیس ارکان حزب، مأمور دفع سمیتقو شد و با قوای تازه نفسی که در لشکر مرکز تدارک شده بود، به سمت آذربایجان حرکت کرد و از سه طرف سمیتقو را مورد حمله قرار داد و سرانجام سمیقو شکست خورده و خاک ایران را ترک کرد و قلعه چهریق به تصرف قوای دولتی درآمد. سردار سپه از نتیجه این توفیق قشون بهره برداری کرد و تمام روزنامه ها به مدح و ستایش او پرداختند و جشن ها تشکیل شد و تهران چراغانی گردید و مؤتمن الملک رئیس مجلس، این موفقیت را به سردار سپه و قشون در جلسه علنی مجلس تبریک گفت و احمدشاه نیز از اروپا از سردارسپه تمجید کرد. چند روز پس از تجلیل از سردارسپه، معتمدالتجار نماینده تبریز در مجلس طی ایراد نطقی، شدیدا سردار سپه را مورد حمله قرار داد و او را قانون شکن و قلدر خواند و از اعمال نظامیان انتقاد کرد. مدرس نیز در تأیید اظهارات معتمدالتجار، شرحی بیان نمود و افزود ما قدرت داریم که شاه را برداریم، طبعا سردارسپه را نیز می توانیم برکنار سازیم. حمله معتمدالتجار و مدرس به رضاخان وزیر جنگ، مولود دخالتهای او در امور مالیه و شهربانی و خالصجات بود. علاوه بر آن، با برپا ساختن حکومت نظامی در شهرها از جمله آذربایجان، موجبات آزار و اذیت مردم را فراهم می ساخت.
رضاخان برای اینکه خود را از بودجه دولت نجات دهد، دو اداره مهم وزارت مالیه را که عبارت بودند از اداره کل مالیات مستقیم و اداره کل خالصجات، ضمیمه وزارت جنگ نموده بود و درآمد آن را اختصاص به قشون داده بود و در تهران و شهرستان ها نظامیان را در رأس آن دو اداره قرار داد و با جبر و زور، از تجار و اصناف مالیات را وصول می نمود و مخصوصا حاکم نظامی تبریز در این مورد عده ای از تجار تبریز را کتک زده و آنها را به زندان انداخته بود. دیگر آنکه جراید در تهران جرأت انتقاد از قشون و وزیر جنگ را نداشتند و با مختصر انتقادی که از او می شد، روزنامه نویس به شدت تنبیه می شد.
در همان روزها حسین صبا مدیر روزنامه ستاره ایران به اتهام انتقاد ملایمی که از سردارسپه نموده بود، دستگیر و در میدان مشق او را به سه پایه بسته و کتک مفصلی زده بودند.
فلسفی مدیر روزنامه حیات جاوید به اتهام نصیحت به سردار سپه به وزارت جنگ احضار و رضاخان با مشت، دندان او را شکسته بود و مدیر و سردبیر روزنامه را در دژبان حبس نموده بودند. نظیر این گونه حوادث موجب نطق شدید معتمدالتجار شده بود. سردارسپه پس از حمله معتمدالتجار در جمع افسران نطقی ایراد نمود و خدمات خود را برشمرد و استعفای خود را اعلام کرد و از حضور در وزارت جنگ خودداری نمود. به تبعیت از سردارسپه، محمودخان امیر اقتدار حاکم نظامی تهران از کار کناره گیری نمود و امنیت شهر مختل شد و چند نفر به وضع مرموزی به قتل رسیدند. تظاهرات مردم در شهرها علیه معتمدالتجار که به تحریک نظامیان صورت گرفت، دولت را موظف ساخت تا در برگرداندن سردارسپه اقدام کند. در جلسه ای که در کاخ گلستان با حضور ولیعهد و قوام السلطنه و سردارسپه تشکیل شد، سردارسپه آمادگی خود را برای بازگشت اعلام نمود و دو روز بعد در مجلس برای اولین بار نوشته ای را قرائت نمود و اعلام کرد منبعد حکومت نظامی منحل خواهد شد و اداره های مالیت مستقیم و خالصجات از وزارت جنگ منتزع خواهند شد.
در بهمن ماه 1301 ش قوام السلطنه از ریاست دولت کناره گیری کرد و مجلس، میرزا حسن مستوفی الممالک را به جای او تعیین نمود. در این کابینه هم چنان سردار سپه وزیر جنگ شد. کابینه مستوفی الممالک بیش از چهار ماه دوام نکرد و ساقط شد. مشیرالدوله جانشین او شد و کماکان در آن کابینه هم رضاخان سردارسپه، وزارت جنگ را عهده دار بود.
انتخابات دوره پنجم مجلس شورای ملی در تابستان 1302 ش انجام پذیرفت. بجز شهر تهران، انتخابات در تمام حوزه ها زیر نظر نظامیان قرار داشت. هشتاد درصد از نمایندگان پس از بیعت با سردارسپه، با کمک نظامیان سر از صندوق ها درآوردند.
مجلس چهارم در تابستان 1302 ش پایان یافت و شاه اعلامیه سفر سوم خود را به اروپا انتشار داد و مشیرالدوله هم در اثر بی اعتنائی های سردارسپه و بعضا اهانت های او نزد شاه رفت و استعفای خود را تقدیم کرد و اصرار شاه در تثبیت وی ثمری نداد. علت اصلی استعفای مشیرالدوله، توقیف قوام السلطنه بود که یک هفته قبل سردارسپه، قوام السلطنه را به وزارت جنگ احضار و به جرم سوءقصد نسبت به خودش، بازداشت نمود. این مسئله در روحیه مشیرالدوله محافظه کار و حیثیت طلب اثر نامطلوبی گذاشت و به سرعت خود خود را از معرکه بیرون کشید. احمدشاه سرانجام در اثر توصیه سوسیالیست ها، سردارسپه رضاخان را به رئیس الوزرائی برگزید و خود راهی اروپا شد. سردار سپه پس از احراز مقام ریاست دولت که توأم با وزارت جنگ بود، اعلامیه ای انتشار داد و پروگرام خود را به دو جمله زیر محدود نمود: 1) حفظ حقوق مملکت 2) اجرای قانون. هنوز چند روزی از مسافرت احمدشاه به اروپا نگذشته بود که در کشور همسایه ما عثمانی، رژیم حکومتی از سلطنتی به جمهوری تبدیل شد و ژنرال مصطفی کمال پاشا به ریاست جمهوری انتخاب گردید و این تخم لق در کشتزار مغز سردارسپه پرورش یافت.
سردارسپه در روزهای نخستین صدارت خود، نظمیه را به تصرف درآورده و ژنرال وستداهل سوئدی را از ایران اخراج نمود و سرهنگ محمدخان درگاهی را به جای او نشانید و سرهنگ بوذرجمهری را نیز به ریاست بلدیه منصوب کرد و حکومت تمام شهرهای بزرگ را به نظامیان داد.
مجلس پنجم روز 22 بهمن ماه 1302 افتتاح شد و چند روزی سرگرم مسائل داخلی بود تا رسمیت یافت. در همان هنگام در تهران و تمام شهرهای ایران نغمه جمهوریت بلند شد و سپس طومار و تلگراف به سوی مجلس سرازیر شد. نظامیان در حالی که لباس قرمز پوشیده بودند، ضمن دفیله در خیابان های تهران خواستار جمهوری شدند. ادارات و مؤسسات دولتی تعطیل عمومی نبوده، در نهضت جمهوری شرکت کردند. تدین و قائم مقام عدل در مجلس علیه قاجاریه سخن ها گفتند و سرانجام طرح قانونی مبنی بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوریت را تقدیم مجلس کردند. وکلای موافق سخن دادند. مدرس و اقلیت شجاعانه در مقام رد جمهوریت برآمدند و سرانجام مدرس از احیاءالسلطنه بهرامی سیلی خورد ولی در حقیقت این سیلی به صورت جمهوریت نواخته شد و عده ای به طرفداری مدرس و عقیم کردن جمهوریت در تهران و شهرستان ها دست به تظاهرات زدند. رهبری مخالفت با اعلام جمهوریت با روحانیون بود. سردارسپه چون برنامه خود را نقش بر آب دید، به خواسته روحانیون تمکین کرد و روز یازدهم فروردین ماه 1303 ش عازم قم شد و با علماء ملاقات نموده، به پاس مخالفت علماء، انصراف خود را از جمهوریت اعلام نمود و در این زمینه اعلامیه ای داد. وقتی خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین خود، رضاخان سردارسپه را تلگرافی از رئیس الوزرائی خلع نمود و به جای وی مستوفی الممالک را پیشنهاد کرد و وزارت جنگ را نیز توصیه کرد به محمودخان امیراقتدار بسپارند. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردارسپه از سمت رئیس الوزرائی و وزیر جنگی استعفا داده قصد خروج از ایران نمود که به توصیه دوستان قرار شد موقتا به بومهن ملک شخصی خود برود و او نیز چنین کرد.
پس از استعفای رضاشاه، یکباره تمام مطبوعات طرفدار او به صدا درآمدند و ضمن حمله شدید به احمدشاه، خواستار ترضیه خاطر او شدند. تندترین مقالات سرمقاله روزنامه شفق سرخ به مدیریت شیخ علی دشتی بود که تحت عنوان «پدر وطن رفت» علیه احمدشاه و مدرس انتشار داد. همزمان با سروصدای روزنامه ها، نظامیان در تهران و شهرستان ها به رژه پرداخته، تظاهرات نمایشی کردند و تمام فرماندهان لشکرها تلگرافات تندی به مجلس مخابره و تهدید کردند که اگر رضایت سردارسپه حاصل نشود، به تهران حمله خواهیم کرد و اثری از مجلس و وکلاء باقی نخواهیم گذارد.
احمدآقا امیرلشکر غرب و حسین آقا امیرلشکر شرق در تلگرافات تند خود به مجلس برای اخذ تصمیم فقط دو روز مهلت دادند.
روز 21 فروردین ماه 1303 جلسه فوق العاده و سری مجلس تشکیل شد و رضاخان سردارسپه با 92 رأی مجددا به رئیس الوزرائی تعیین گردید. مجلس تلگرافی نظریه و رأی تمایل خود را به احمدشاه در پاریس اعلام کرد و احمدشاه در پاسخ تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره نمود:
«مجلس شورای ملی- با اینکه قانون اساسی به ما حق می داد که سلب اعتماد خودمان را از رئیس الوزراء وقت بنمائیم، معذلک صلاح اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید. (شاه)»
سردارسپه پس از استقرار در سمت نخست وزیری و وزارت جنگ، به امیرلشکر طهماسبی فرمان داد تا اقبال السلطنه ماکوئی را که سال ها سرحددار قسمتی از آذربایجان بود، دستگیر و به زندان بیندازد و گنجینه و خزائن گرانبهای او را به تهران نزد او ارسال دارد. طهماسبی این مأموریت را با ظرافت انجام داد. با اینکه اقبال السلطنه در زندان به بیماری فجأه درگذشت، ولی خزائن گرانبهای او بدون تصرف، تحویل سردارسپه شد.
در تیرماه 1303 ش برای ارعاب مطبوعات و مخالفین، دستور قتل میرزاده عشقی شاعر انقلابی و مدیر روزنامه تندروی قرن بیستم صادر شد و او در منزل خود توسط چند ناشناس ترور شد. به دنبال قتل عشقی، مدیران جرائد مخالف دولت، در مجلس متحصن شدند. هنوز دو هفته از قتل عشقی نگذشته بود که ماژور ایمیری ویس کنسول آمریکا در تهران، هنگام عکسبرداری از سقاخانه آشیخ هادی که در آن روزها معجزاتی به آن نسبت داده می شد، به دست عده ای ابتدا مضروب و سپس در بیمارستان شهربانی با داس و چکش و آب گرم به قتل رسید و سردارسپه به محض اطلاع از این واقعه حکومت نظامی اعلام کرد و عده ای از مخالفین خود را بازداشت کرده، شدت عمل نشان داد. در مقابل عمل سردارسپه و تندروی های او، مدرس و اقلیت از دست طرفداران سردارسپه کتک خوردند و نتوانستند در مجلس حضور یابند و استیضاح خود را بیان کنند. فقط ملک الشعراء علت عدم حضور یاران خود را توضیح داد و مجلس به اتفاق آراء به سردارسپه رأی موافق داد.
سردارسپه رضاخان در آبان ماه 1303 بدون اطلاع مجلس، از طریق قم و اصفهان و شیراز عازم خوزستان شد تا کار شیخ خزعل را یکسره نماید. قبل از حرکت سردارسپه، 5 تیپ اطراف خوزستان را محاصره نموده بودند. شیخ خزعل طی تلگرافی از سردارسپه اظهار ندامت نموده و تقاضای عفو کرد و سردار سپه به شرط تسلیم قطعی، ندامت او را پذیرفت و وارد خوزستان شد. سرتیپ زاهدی را به حکومت نظامی اهواز و چند تن دیگر از افسران خود را حاکم نظامی شهرهای خوزستان تعیین کرد. سردار سپه پس از تسلیم خزعل و گذاردن چند تیپ نظامی در آنجا، اهواز را ترک نموده عازم عتبات شد و پس از زیارت اعتاب مقدسه و ملاقات با روحانیون، به تهران بازگشت.
سردارسپه پس از ورود به تهران، به تکاپو افتاد تا امتیازی برای خود بگیرد و سرانجام به این اندیشه رسید که فرماندهی کل قوا را که در قانون اساسی به شاه اختصاص دارد، به خود انتقال دهد و از این رو به فعالیت پرداخت و مدرس را با خود همراه ساخت و سرانجام با کمک مدرس، طرح قانونی زیر به تصویب مجلس شورای ملی رسید:
«ریاست عالیه کل قوای دفاعیه و تأمینیه مملکتی را مخصوص آقای رضاخان سردارسپه دانسته که با اختیارات تامه در حدود قانون اساسی و قوانین مملکتی انجام وظیفه نماید و سمت مزبور بدون تصویب مجلس شورای ملی از ایشان سلب نخواهد شد.»
در حقیقت باید از این تاریخ احمدشاه را پادشاه مخلوع ایران دانست و رضاخان پهلوی را پادشاه جدید ایران خواند.
در اوایل 1304 ش سردار سپه با مساعدت مدرس، قانون نظام اجباری را به تصویب رسانید ولی اجرای آن را به بعد موکول کرد. در همین اوان، با مدرس نزدیک تر شد و یاران او را به کابینه خواند و قرار شد دو تن از وزیران کابینه توسط مدرس تعیین شوند. مدرس، شکرالله خان قوام الدوله را برای وزارت داخله و نصرت الدوله فیروز را برای وزارت مالیه معرفی کرد. سردارسپه هر دو را وارد کابینه کرد. در همین ایام، احمدشاه طی تلگرافی اعلام نمود قصد ورود به کشور را دارد و سردارسپه جوابی شایسته و مطیعانه داد، ولی فردای آن روز، نان در تهران کمیاب شد و دستجات ناراضی در خیابان ها راه افتاد و تظاهرات و کمبود نان ابعاد گسترده گرفت. در این تظاهرات زنان نیز فعالانه شرکت داشتند. خبر شلوغی شهرها و اجتماع مردم به اطلاع احمدشاه رسید و طی تلگرافی انصراف خود را از بازگشت به ایران به علل ادامه معالجات اعلام نمود و سردارسپه نیز تمامی دوستان خود را به کار گرفت تا کار قاجاریه را یکسره سازند. ابتدا امیرلشکر طهماسبی فرماندار نظامی تهران به دنبال رسیدگی به کار بلوای نان، عده ای از درباریان را توقیف نموده و آنان را محرک واقعه معرفی کرد ولی یکمرتبه در همه جا صحبت از خلع قاجاریه و پادشاهی رضاخان به میان آمد. در انتخابات هیئت رئیسه مجلس، مؤتمن الملک ریاست را نپذیرفت و با انتخاب مجدد حاضر به قبول ریاست مجلس نشد تا حداقل دست دوستان سردار سپه در حرکت بعدی در مجلس باز باشد. مجلس پس از یأس از مؤتمن الملک، به مستوفی الممالک رأی داد. او نیز زیر بار مسئولیت نرفت و شفاها و کتبا از قبول ریاست اعراض نمود. از اواخر مهرماه، تظاهرات علیه قاجاریه شکل گرفت. همه جا چادر زدند و خواستار خلع قاجاریه شدند. تلگراف و طومار از هر طرف سرازیر شد و مردم شهرها وکلای مجلس را دعوت به مخابره حضوری نمودند و در میان مخابرات خواستند تا هر چه زودتر تکلیف قاجار روشن شود. کارگردانی این تظاهرات در همه جا با نظامیان بود و به قصد ارعاب اقلیت، تصمیم به قتل ملک الشعرای بهار گرفته شد ولی اشتباها واعظ قزوینی شهید شد. سرانجام روز نهم آبان ماه 1304 ش جلسه علنی مجلس شورای ملی به ریاست سید محمد تدین نائب رئیس مجلس تشکیل شد و طرحی را که از دو روز قبل تهیه و توسط نمایندگان در منزل سردارسپه به امضاء رسیده بود، به قید سه فوریت به مجلس دادند. به ترتیب مدرس، تقی زاده، علاء، مصدق و دولت آبادی به عنوان مخالف صحبت کردند. از طرف اکثریت علی اکبر داور و یاسائی پاسخ دادند و سرانجام ماده واحده به شرح زیر با 80 رأی موافق از 85 نفر به تصویب رسید:
«مجلس شورای ملی به نام سعادت ملت ایران، انقراض سلسله قاجاریه را اعلام نموده و حکومت موقتی را در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص رضاخان پهلوی واگذار می نماید. تعیین حکومت قطعی موکول به نظر مجلس موسسان است که برای تغییر مواد 36 و 37 و 38 و 40 متمم قانون اساسی تشکیل می شود.»
مقارن ظهر روز 9 آبان ماه 1304، پس از تصویب ماده واحده خلع قاجاریه، مردم تهران با شنیدن شلیک دوازده توپ از آن مستحضر شدند. بلافاصله هیئتی مأمور تحویل گرفتن کاخ های سلطنتی و اخراج محمدحسن میرزا ولیعهد و حرمسرای احمدشاه شدند. عصر همان روز محمدحسن میرزا به مرز عراق حرکت داده شد و درباریان نیز کاخ های سلطنتی را تخلیه کردند و برخی از آنان به زندان رفتند و تمام کاخ ها و اثاثیه سلطنتی مهر و موم شد. وزیر خارجه و وزیر داخله، خلع قاجاریه را به نمایندگان سیاسی کشورها در تهران و ولات و حکام ابلاغ کردند و فروغی وزیر مالیه، به کفالت نخست وزیری برگزیده شد و زندانیان سیاسی آزاد شدند و مقدمات تشکیل مجلس مؤسسان فراهم گردید. در مقابل تصمیم مجلس شورای ملی مبنی بر خلع قاجاریه، احمدشاه در پاریس عکس العمل نشان داد و خلع خود را غیرقانونی دانست و حکومت رضاخان را متکی به اسلحه اعلام کرد.
مجلس مؤسسان در 15 آذرماه تشکیل شد و سرانجام در روز 23 آذرماه اصول 36 و 37 و 38 و 40 متمم قانون اساسی را تغییر داد و به موجب این اصلاح، سلطنت دائمی ایران به رضاخان پهلوی و اعقاب ذکور وی تفویض گردید.
مجلس مؤسسان در قانون اساسی و متمم قانون اساسی و سایر قوانین موضوع مملکتی پیش بینی نشده بود و معلوم نشد چگونه و براساس چه قانونی در طرح نمایندگان آن را مطرح نمودند. اساسا واضعین قانون اساسی و متمم آن پیش بینی لازمه را برای تجدیدنظر در قانون اساسی و متمم آن ننموده بودند. هر دو قانون در مجلس اول به تصویب رسید و سلب فرماندهی کل قوا از احمدشاه و تفویض آن به رضاخان پهلوی نیز در مجلس پنجم تصویب گردید. ولی معلوم نشد بر مبنای چه اصلی، مجلس مؤسسان که در قوانین ما پیش بینی نشده بود، به میان آمد و هنوز غیرقانونی بودن آن مورد بحث و گفتگوی حقوقدانان می باشد.
رضاخان پهلوی در روز 22 آذرماه، رضاشاه پهلوی شد و سلطنت دائمی نصیب او گردید و کارگردانان خلع قاجاریه پاداش گرفتند. محمدعلی فروعی (ذکاءالملک) رئیس الوزراء و سردار معظم خراسانی (تیمورتاش) وزیر دربار شد و دیگران نیز به فراخور فعالیت خود دستمزد خود را دریافت داشتند. محمدرضا شاه فرزند شش ساله رضاخان نیز به ولیعهدی تعیین و معرفی گردید.
روز 4 اردیبهشت ماه 1305 ش رضاخان پهلوی مراسم تاجگذاری را انجام داد و در سرتاسر مملکت جشن و چراغانی برپا گردید و بلافاصله محمدعلی فروعی که برای انجام کارهای خاصی به رئیس الوزرائی انتخاب شده بود، از کار کناره گیری نمود و رئیس الوزرائی ایران به عهده حسن مستوفی قرار گرفت و فروعی در کابینه او وزیر جنگ شد. تیمورتاش وزیر دربار، برای رفع اختلافات اقتصادی و مرزی به شوروی اعزام شد و در همین مأموریت مقدمات حل اختلافات با ترکیه را فراهم ساخت. انتخابات ششم مجلس شورای ملی پایان گرفت. مدرس و یاران او و دکتر مصدق از تهران به وکالت رسیدند و سیدمحمد تدین ریاست مجلس را عهده دار شد.
در تیر ماه 1305 ش آشوب و ناامنی و ظغیان، قسمت اعظم کشور را فرا گرفت. سربازان و درجه داران فوج سلماس به علت نرسیدن حقوق شورش کردند و سرهنگ یوسف ارفعی فرمانده خود را قطعه قطعه نموده، پس از غارت پادگان و اسلحه خانه، به سوی خوی حرکت کردند. نفرات پادگان مراوه تپه به فرماندهی لهاک باوند (سالار جنگ) به علت سخت گیری های سرتیپ جان محمدخان فرمانده لشکر شرق و ندادن حقوق و جیره به افراد پادگان، شورش و طغیان کرده، مسلحانه وارد بجنورد شدند و پس از تصرف شهر، به افسران ساخلوی آنجا تکلیف همکاری کردند و چون از طرف آنها جواب مساعد داده نشد، عده ای از صاحب منصبان و درجه داران را اعدام نموده، با گرفتن غنیمت به سمت قوچان و مشهد حرکت کردند و در مشهد و شهرهای دیگر خراسان به علت سوءرفتار فرمانده لشکر و کشتارهای بی جهت و غارت اموال مردم و تصرف گنجینه و مخازن سردار معزز بجنوردی، مردم به ستوه آمده و هر آن بیم انفجار در پیش بود. در بلوچستان، دوست محمدخان بلوچ سر به طغیان برداشت و از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی نموده، ادارات و مؤسسات را در دست گرفت. سختگیریهای امیرلشکر امیراحمدی در لرستان، جبهه ضد مخالف دولت بوجود آورد.
رضاخان پهلوی، سرلشکر حسین خزاعی را مأمور رسیدگی به وضع فوج سلماس نمود. خزاعی پس از ورود به سلماس با همکاری لشکر آذربایجان کلیه افراد پادگان را دستگیر و محاکمه و محکوم به اعدام نمود ولی به توصیه رضاشاه، عده ای را مورد عفو قرار گرفته و 56 نفر از آنها اعدام شدند و سرتیپ محمد حسین آیرم فرمانده لشکر آذربایجان از کار برکنار و بلاشغل ماند. رضاشاه برای خاموش ساختن خراسان، شخصا اقدام نمود و لدی الورود در جمع افسران، سرتیپ جان محمدخان امیر علائی را خلع درجه نموده به زندان انداخت و از موجودی حساب او حقوق معوقه افسران و درجه داران را پرداخت و عده ای از افسران لشکر را مضروب و به زندان انداخت و سرتیپ امان الله میرزا جهانبانی را به سمت فرمانده لشکر شرق تعیین نمود. آنگاه با واحدهایی که همراه او به خراسان آمده بودند، به سمت قوچان و بجنورد حرکت کرد. لهاک خان باوند فرمانده پادگان مراوه تپه، چون خود را از هر طرف در محاصره دید، از مرز باجگیران وارد شوروی شد و عده ای از نفرات هم به او تأسی کرده وارد خاک شوروی شدند. رضاشاه به محض ورود به بجنورد، دستور تشکیل دادگاه نظامی داد و عده زیادی از همکاران لهاک خان محاکمه و 12 نفر از آنها اعدام گردیدند. آنگاه قصد بلوچستان کرد و طی تلگرافی، دوست محمدخان را از این طغیان برحذر داشت. دوست محمدخان تسلیم شد و به تهران انتقال یافت. سرتیپ شاه بختی نیز به جای امیراحمدی به لرستان اعزام گردید و تدابیری برای ترضیه خاطر الوار به عمل آمد.
در آبان ماه همین سال، سیدحسن مدرس نماینده روحانی مجلس و مخالف سلطنت پهلوی، در بامداد روز هفتم آبان مورد سوءقصد قرار گرفته و از چند ناحیه به شدت مجروح شد و در مجلس غوغائی برخاست و مدرس نیز پس از دو ماه سلامت خود را بازیافت.
در بهمن ماه 1305 شد دولت مستوفی استیضاح شد و مستوفی پاسخ استیضاح را کتبا به مجلس فرستاد و رأی اعتماد گرفت و رئیس مجلس و سه نفر از وکلای متنقد را وارد کابینه کرد. سیدمحمد تدین به وزارت فرهنگ، عمادالسلطنه فاطمی به وزارت داخله و علی اکبر داور به وزارت عدلیه و نصرت الدوله فیروز به وزارت مالیه تعیین شدند. داور بلافاصله عدلیه تهران و شهرستان ها را منحل نمود و از مجلس تقاضای اختیارات تشکیلاتی و وضع قوانین گرفت. دو ماه بعد عدلیه جدید شروع به کار نمود و از طرف پهلوی فرمان لغو کاپیتولاسیون صادر شد.
اولین عکس العمل روحانیت نسبت به رضاشاه، در فروردین ماه 1306 نشان داده شد. برای تحویل سال نو عده ای از درباریان از جمله همسر شاه به قم رفته و در بالای غرفه های رواق جا گرفتند. ابتدا یکی از روحانیون به بانوان درباری تذکر داد که حجاب خود را مطابق شئون اسلامی نمایند و چون از طرف زنان درباری، توصیه او پذیرفته نشد، شیخ محمدتقی بافقی که از روحانیون متنفذ و رشید قم بود، به بانوان اخطار کرد که یا به اصلاح حجاب خود بپردازند و یا از رواق خارج شوند و در نتیجه بانوان اخطار کرد که یا به اصلاح حجاب خود بپردازند و یا از رواق خارج شوند و در نتیجه بانوان درباری از رواق خارج شده و در منزل تولیت سکنی گزیدند و تلفنی ماجرا را به رضاشاه اطلاع دادند. فردای آن روز رضاشاه با تجهیزات کامل نظامی و زره پوش وارد قم شد و یکسره به سمت حرم رفته و دستور ضرب و شتم روحانیون را داد و خود شخصا در ایراد ضرب مشارکت نمود. در این جریان رئیس شهربانی قم به شدت مضروب گردید و عده ای از روحانیون دستگیر و به زندان افتاد. یکی از کسانی که مضروب گردید، شیخ محمدتقی بافقی بود که پس از ایراد ضرب به زندان افتاد و مدت ها نیز در تبعید به سر می برد.
نخست وزیری حسن مستوفی بیش از یک سال به طول نینجامید و آن هم همیشه با تحریک و سروصدا مواجه بود. در خردادماه 1306 رضاشاه استعفای مستوفی را پذیرفت و اختیار تعیین رئیس الوزرای جدید را به تیمورتاش وزیر دربار داد و او نیز مخبرالسلطنه هدایت را برای این منظور معرفی کرد. مخبرالسلطنه ظاهرا رئیس الوزراء شد ولی در باطن تمام کارها با صلاحدید و موافقت تیمورتاش انجام می گرفت. اولین اقدام در این کابینه، سلب اختیارات از دکتر میلیسپو مستشار مالی و بعد لغو کنترات او بود. زیرا میلیسپو با سمتی که داشت، به آسانی با اعتبارات وزارت جنگ موافقت نمی کرد و پهلوی از او ناراضی بود، به طوری که وقتی شاه برای عزیمت به خراسان و رسیدگی به وقایع آنجا یکصد هزار تومان از میلیسپو پول خواست، نداد.
در همین سال، دومین برخورد روحانیت با شاه، سنگین تر از برخورد اولیه بود. در آذرماه 1306 به علت اجرای قانون نظام اجباری، علماء و روحانیون به آن اعتراض کردند و در شهرها سروصدا بلند شد. علماء و مردم اصفهان پیشقراول این مخالفت شدند و حاج آقا نورالله، رهبری مخالفت با دولت را در دست گرفت و بازار اصفهان تعطیل شد. تدریجا شهرهای ایران به اصفهان تأسی نموده به حال تعطیل درآمدند و سرانجام حاج آقا نورالله نجفی و آقاجمال و سیدالعراقین با عده زیادی از روحانیون به قم مهاجرت کردند. از سایر شهرها نیز دستجات روحانی و بازاری به آنها پیوستند و بازار شهرها تعطیل شد و اعتصابات ابعاد گسترده تری پیدا کرد. از تهران مخبرالسلطنه رئیس الوزراء و تیمورتاش وزیر دربار، به اتفاق سیدمحمد امامی امام جمعه تهران و سیدجواد ظهیرالاسلام به قم رفته، با علماء به مذاکره و گفتگو نشستند. علمای مقیم قم خواسته های خود را در چهار ماده بیان نمودند، از جمله تجدیدنظر در قانون نظام اجباری بود. تقاضای آنها کلا پذیرفته شد و علماء متفرق شدند ولی چند روز بعد حاج آقا نورالله نجفی که از اجله علماء و محل توجه توده مسلمین بود، درگذشت. در تمام شهرهای ایران مراسم سوگواری عظیم برگزار گردید و چند روز ادارات دولتی تعطیل گردید ولی مرگ این روحانی عالیقدر، بطور طبیعی تلقی نگردید و سخن ها در این مورد به میان آمد.
در 1306 ش رضاشاه پهلوی اولین شدت عمل را نسبت به کسانی که قصد برهم زدن تاج و تخت و وراثت او را داشتند، اجرا نمود و سرهنگ محمود پولادین را اعدام و یاران او را حبس های طولانی داد.
از قوانین مهم و قابل ذکری که در اوایل سلطنت پهلوی به تصویب رسید، می توان قوانین زیر را نام برد: قانون تأسیس راه آهن سراسری، قانون تشکیل بانک ملی ایران، قانون ورزش اجباری، قانون محاکمات مختلسین دولتی، جلد اول قانون مدنی، قانون اعزام محصل به خارج، قانون محاکمه وزراء قانون انحصار تریاک، قانون توحید لباس، قانون منع فروش برده، قانون سلب اجازه نشر اسکناس از بانک شاهی، قانون تأسیس بانک رهنی، قانون تشکیل دیوان انتظامی قضات، قانون جزا، قانون تجارت، قانون ثبت اسناد و املاک، قانون توسعه معابر، قانون مبارزه با قاچاق، قانون تابعیت، قانون نظارت در امر اسعار، و قانون وکالت دادگستری.
در مرداد ماه 1307 ش دوره ششم مجلس پایان پذیرفت و دوره هفتم آغاز به کار کرد. سه تن از وکلای تهران، مشیرالدوله پیرنیا، مؤتمن الملک پیرنیا و حسن مستوفی وکالت را نپذیرفتند (و شیخ علی مدرس نوری نیز از حضور در مجلس خودداری نمود). یکی از شرایط عضویت در این مجلس، خارج شدن از کسوت روحانیت بود.
هنوز چند روزی از اختتام دوره ششم مجلس سپری نشده بود و مدرس همچنان در مدرسه عالی سپهسالار به تدریس معارف اسلامی و الهیات اشتغال داشت که دستگیر شد.
در اوایل شب 16 مهرماه ناگهان سرتیپ محمد درگاهی رئیس شهربانی، به اتفاق عده ای صاحب منصب و آژان و مأمور وارد منزل سیدحسن مدرس شدند تا وی را دستگیر نمایند. بین مدرس و درگاهی ابتدا مشاجره لفظی پیش آمد و کار به زدوخورد کشید و مدرس چند سیلی به صورت درگاهی نواخت. مأمورین به کمک درگاهی آمده، با ضرب و شتم، سید عالیقدر را دستگیر و از خانه بیرون برده، سوار یک اتومبیل نمودند و پارچه ای نیز به سر او کشیده تا کسی او را نبیند. چند مأمور با اتومبیل او را از تهران خارج و به سمت خراسان عزیمت کردند و سرانجام در شهر سرحدی خواف که بدهواترین شهرهای شرق ایران بود، تحویل شهربانی دادند. مدرس قریب 9 سال در زندان خواف در نهایت سختی به عبادت مشغول بود ولی باز هم رضاشاه از این پیرمرد نحیف که فقط پوست و استخوانی از او باقی مانده بود، صرفنظر نکرد. او را به زندان کاشمر انتقال دادند و سرانجام او را از بین بردند (1316ش).
همزمان با دستگیری سیدحسن مدرس، قانون توحید لباس به مرحله اجرا درآمد و پوشش لباس روحانیت، مخصوص طبقات خاصی گردید و از طرف دولت قرار شد کسانی که مجاز به پوشیدن لباس روحانیت می باشند، باید جواز دولتی داشته باشند و از طرفی قانون ثبت املاک و اسناد در بین روحانیت با حسن قبول تلقی نشد و تدریجا نارضائی عمومی بین مردم حکمفرما گردید. خلع سلاح عشایر نیز مزید بر علت گردید و سرانجام جنبش علیه حکومت پهلوی از فارس آغاز شد.
در اسفندماه 1307 ش کلیه افراد ایل قشقائی که در تمام نقاط باختر فارس پراکنده بودند، اجتماع نموده و تحت ریاست سالار حشمت تمام راه های ارتباطی را مسدود نموده و علیه تصمیمات دولت و مصوبات مجلس بنای مخالفت را گذاردند. قشون سالار حشمت اغلب قراء و قصبات را غارت نموده و غالب آنها را به تصرف خود درآوردند. ظرف چند روز شورش عشایر ابعاد گسترده تری پیدا کرد و ایلات بهارلو، اینانلو، بویراحمدی، دره شوری، عرب و نفر از هر گوشه فارس سر به طغیان و شورش برداشتند و قلمرو خمسه فارس در حیطه تاخت و تاز قرار دادند و نیروی نظامی مقیم فارس با زدوخورد موضعی عقب نشینی کردند. تقاضای عشایر فارس عبارت بود از: عدم خلع سلاح، عدم اعزام جوانان به نظام وظیفه، مخالفت با قانون توحید لباس، مخالفت با سجل احوال و چند مورد دیگر. ظرف یک هفته، تمام فارس به تصرف ایلات درآمد و شهر شیراز محاصره گردید و از ورود خواروبار به آن جلوگیری شد. رضاپهلوی، اکبر میرزا صارم الدوله را به استانداری فارس برگزید؛ سرتیپ زاهدی رئیس ژاندارمری و سرتیپ نخجوان فرمانده نیروئی هوائی را به شیراز فرستاد؛ ولی نه تنها اوضاع بهبودی نیافت بلکه شورش عشایر به منطقه بختیاری هم سرایت کرد و خوانین بختیاری به سمت دهکرد روان شدند؛ دره شوری ها به ارتفاعات مشرف بر پل خان حمله کرده، عده زیادی از نظامیان را به قتل رسانیدند؛ شهر دهکرد هم به دست شورشیان بختیاری سقوط نمود؛ شهر فسا زیر سلطه بهارلو قرار گرفت و به طور کلی منطقه فارس و جنوب ایران از تصرف حکومت مرکزی خارج گردید. رضا پهلوی، استاندار و فرماندهان نظامی مقیم فارس را به تهران احضار و همه را به زندان افکند و سرتیپ حبیب الله شیبانی را با ارتقاء به درجه سرلشکری، فرمانده قوای جنوب و والی نمود و از تهران نیز چند هنگ برای تقویت نیروی نظامی فارس به آن منطقه عزیمت کرد. امیرلشکر حبیب الله شیبانی با تعدادی زره پوش و دو گردان سوار و موتوریزه به سمت فارس حرکت کرد و در نزدیکی های شیراز، قوای او مورد حمله قرار گرفته و تماما تارومار شدند. ولی چند زره پوش توانستند وارد شیراز شوند. شیبانی نیز توسط همین زره پوش ها خود را به شیراز رسانید. اولین کار وی، عفو عمومی بود و بعد صولت الدوله قشقائی را که در تهران و در زندان بسر می برد، به شیراز احضار و آزاد نمود. دومین کار وی، نجات شهر شیراز از محاصره بود که عشایر از تصرف شیراز منصرف و قوای خود را عقب کشیدند. از تهران نیروی هوائی به کمک رسید و عشایر را به گلوله بست ولی ثمری نداد و تهاجم عشایر بیشتر شد. افواج نادری، پهلوی و رضاپور از تهران به سمت فارس حرکت کردند و مأمور سرکوبی عشایر بویراحمدی و ممسنی شدند ولی در یک حمله، بویراحمدی ها به فرماندهی لهراسب، عده زیادی از قوای دولت مقتول شدند. شورش عشایر فارس قریب دو سال طول کشید و سرانجام در تنگ تامرادی عده زیادی از قوای دولتی کشته شدند. رضاشاه ناچار متوسل به سردار اسعد بختیاری شد و وی با عده ای سوار و پیاده وارد فارس شد و در اثر تلاش او و صولت الدوله قشقائی، عشایر دست از جنگ کشیدند، به مناطق خود بازگشتند و روی هم رفته این شورش دو سال طول کشید. پس از ایجاد آرامش در منطقه فارس، شیبانی که طغیان و شورش را خوابانده بود، به تهران احضار گردید و به علت خبط نظامی در محاصره تنگ تامرادی تحویل دادگاه نظامی شد و دو سال محکومیت یافت و پس از ختم محکومیت به اروپا رفت.
رضاشاه پهلوی از روزی که به سلطنت رسید، درصدد بود که سهم ایران را از نفت جنوب افزایش دهد. ولی در سال های اول سلطنت، مذاکرات او به نتیجه ای نرسید. چندین بار تیمورتاش وزیر دربار، به اروپا عزیمت نمود و با مقامات شرکت نفت به مذاکره پرداخت ولی نتیجه ای حاصل نشد و چندین بار نیز مدیران شرکت نفت ایران و انگلیس به ریاست سرجان کدمن مدیرعامل شرکت، به تهران آمدند و هیچ گونه نتیجه مثبتی حاصل نشد. آخرین سفر تیمورتاش به لندن در نیمه دوم سال 1310 ش بود. در 1311 ش به طور ناگهانی سهم ایران کاهش یافت و مجموعا مبلغ پرداختی به ایران سیصدهزار پوند بود که نسبت به سنوات قبل، کمتر از نصف شده بود. چون انگلیسی ها به هیچ وجه زیر بار افزایش نمی رفتند، به دستور رضاشاه، دولت اقداماتی را آغاز نمود. از جمله در روز 4 دی ماه 1311 ش علی دشتی نماینده مجلس، در جلسه علنی نطقی ایراد کرد و بر شرکت نفت سخت اعتراض نمود و عمل آنها را مضحک خواند. تقی زاده وزیر مالیه وقت، در همین جلسه توضیحاتی داد و انعقاد قرارداد دارسی را ناشی از عدم اطلاع و به صورت مصادره اموال دانست و افزود اگر مذاکرات به نتیجه مطلوب نرسید، برای احقاق حق خود به وسایل دیگری توسل می جوئیم. به دنبال این گفتگو در مجلس، جراید محدود کشور به بحث و انتقاد پرداخته و عمل شرکت نفت را به شدت مورد انتقاد قرار دادند. باز هم هیچگونه اقدامی از طرف کمپانی به عمل نیامد تا اینکه در جلسه هیئت وزیران که در 6 آذرماه 1311 تشکیل گردید، رضاشاه وارد هیئت دولت شد و پرونده نفت را خواست و آن را در بخاری انداخته و سوزاند و به هیئت دولت اخطار کرد که از اینجا نمی روید تا قرارداد نفت را لغو نمائید.
هیئت وزیران در همان جلسه امتیاز نفت و قرارداد دارسی را لغو کرد. فردای آن روز جراید فوق العاده انتشار داده و در تهران و سایر شهرها چراغانی شد و مردم جشن گرفتند. در جلسه 10 آذر مجلس شورای ملی، تقی زاده وزیر مالیه، لغو امتیاز دارسی را اعلام کرد و پس از نطق های تملق آمیز نمایندگان به اتفاق آراء اقدام هیئت وزیران را تأیید کردند. شرکت نفت ایران و انگلیس بلافاصله اقدام دولت ایران را در لغو قرارداد دارسی غیرقانونی خواند و پیشنهاد کرد بهتر است دولت ایران از تصمیم خود عدول کند. درتاریخ 23 آذرماه، دولت انگلستان یادداشت شدیداللحنی برای محمدعلی فروغی وزیر خارجه ایران فرستاد و ایران را تهدید کرد که از طریق سازمان های بین المللی، اقدام به ابطال تصمیم دولت ایران خواهند نمود.
فردای آن روز دولت انگلستان به استناد ماده 15 اساسنامه جامعه ملل، شکایت خود را از دولت ایران به علت فسخ قرارداد دارسی، تسلیم دبیرخانه جامعه ملل نمود و در نهم دی ماه 1311 ش دولت ایران هیئتی به ریاست علی اکبر داور وزیر دادگستری و عضویت حسین علاء، انوشیروان سپهبدی و نصرالله انتظام، برای پاسخگوئی به شکایت دولت انگلستان به جامعه ملل فرستاد.
در جلسات جامعه ملل، به مسئله شکایت انگلیس در ایران رسیدگی شد. سرجان سیمون وزیر امور خارجه انگلستان، در چندین جلسه به ایراد سخن پرداخت و اقدام ایران را خلاف مقررات بین المللی و مواد قرارداد دانست. داور رئیس هیئت نمایندگی ایران، طی نطق های مفصلی از اقدام دولت ایران و یک کمپانی شکایتی دارد، باید شکایت خود را در محاکم ایران مطرح سازد و اصولا دخالت دولت انگلستان در این موضوع صحیح و درست نیست. و بالاخره در روز 14 بهمن ماه 1311 ش جامعه ملل به پیشنهاد دکتر نبش نماینده دولت چکسلواکی، قرار موقت صادر کرد که به موجب آن، شرکت نفت وارد مذاکره مستقیم با دولت ایران گردد و اگر چنانچه مذاکرات مستقیم به نتیجه نرسید، هیئت نمایندگی ایران به تهران بازگشتند ولی داور سه کارشناس نفت درجه اول از فرانسه و آمریکا و انگلستان استخدام کرد و با خود به ایران آورد.
در نیمه اول فروردین ماه 1312 سرجان کدمن مدیرعامل شرکت نفت، در رأس هیئتی وارد تهران شد تا در اجرای نظر جامعه ملل، مستقیما با دولت ایران مذاکره کند. از فردای آن روز مذاکرات آغاز شد. نمایندگان ایران عبارت بودند از: داور وزیر عدلیه، فروغی وزیر امور خارجه، و تقی زاده وزیر مالیه. مذاکرات قریب به بیست روز ادامه یافت. طرفین در اصول و فروع به نتیجه رسیدند ولی هنگام تنظیم قرارداد، سرجان کدمن اظهار کرد در مقابل امتیازات زیادی که کمپانی به دولت ایران داده است، باید در مقابل آن امتیازی هم بگیرد و آن امتیاز این است که قرارداد جدید برای مدت 60 سال دیگر باید باشد. این تقاضا مورد موافقت نمایندگان ایران واقع نشد و نمایندگان کمپانی نفت آماده برای ترک ایران شدند و برای خداحافظی نزد رضاشاه رفتند و رضاشاه به آنها تکلیف کرد چند روز دیگر باقی بمانند تا با دخالت او در این قرارداد، مسئله فیصله یابد. فردای آن روز رضاشاه به نمایندگان ایران تکلیف کرد که تقاضای کمپانی انگلستان را بپذیرند و قرارداد را بر مبنای 60 سال تهیه کنند. سرانجام قرارداد مطابق میل کمپانی نفت تنظیم گردید و مدت آن 60 سال تعیین شد. مجلس شورای ملی در روز 5 خرداد 1312 قرارداد را که مشتمل بر یک مقدمه و 37 ماده بود، با 105 رأی موافق از 113 نماینده به تصویب رسانید و این مسئله گفتگوهائی در بین مردم ایجاد کرد که حاصل آن عدم رضایت بود.
سیدحسن تقی زاده وزیر مالیه وقت که گرداننده مذاکرات و امضاءکنندگان قرارداد بود، برای دفاع از امضاء خود در مجلس پانزدهم، در پاسخ یکی از نمایندگان نطقی ایراد کرده و توضیحاتی داد از جمله گفت: «من شخصا هیچ وقت راضی به تمدید مدت نبودم و دیگران هم نبودند و اگر قصوری در این کار یا اشتباهی بود، تقصیر آلت فعل نبوده بلکه تقصیر فاعل بود (یعنی رضاشاه) که بدبختانه اشتباهی کرد و نتوانست برگردد. او خود هم راضی به تمدید مدت نبود و در بدو اظهار این مطلب از طرف حضرات روبروی آنها به تحاشی و وحشت گفت عجب این کار به هیچ وجه شدنی نیست، می خواهید که ما که سی سال بر گذشتگان برای این کار لعنت کرده ایم، پنجاه سال دیگر مورد لعن مردم و آیندگان بشویم، ولی عاقبت در مقابل اصرار تسلیم شد.»
به هر کیفیتی، قرارداد نفت با امتیازات تازه ای برای مدت 60 سال تمدید شد و نقطه سیاهی در تاریخ سیاسی ایران ثبت گردید.
پس از امضاء قرارداد نفت، مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) پس از شش سال و چند ماه از رئیس الوزرائی برکنار شد و محمدعلی فروغی به ریاست دولت برگزیده شد.
آغاز نخست وزیری دوم محمدعلی فروغی مقارن است با آغاز دیکتاتوری مطلق رضاشاه پهلوی و هجوم به دین و مذهب و روحانیت و انجام یک سلسله اقدامات برخلاف موازین مذهبی و گسترده تر شدن سایه پلیس سیاسی بر سر مردم.
هنوز چند روزی از رئیس الوزرائی فروغی نگذشته بود که عبدالحسین تیمورتاش وزیر مقتدر دربار، در زندان قصر به طرز دلخراشی به قتل رسید و متعاقب آن جعفرقلی اسعد وزیر جنگ و ارشد وزیران کابینه که در معیت شاه به شمال رفته بود، توسط پلیس سیاسی دستگیر و زندانی شد. همزمان با دستگیری اسعد و امیرحسین ایلخان نمایندگان مجلس سلب مصونیت شد و به زندان افتادند. عده زیادی از سران بختیاری و قشقائی نیز دستگیر و زندانی شدند.
دردهم فروردین 1313 ش سردار اسعد در زندان قصر به قتل رسید و بامداد همان روز عده زیادی از سران بختیاری و بویراحمدی در زندان قصر به دار آویخته شدند و عده زیادی نیز به حبس های طویل المدت محکومیت یافتند که برخی از آنها در زندان جان سپردند.
در اوایل 1313 ش رضاشاه بنا به توصیه فروغی و دعوت کمال آتاتورک، برای بازدید مظاهر تمدن اروپائی و ارمغان گرفتن آنها برای ایران به ترکیه رفت. این مسافرت قریب به یک ماه طول کشید و عواقب خونباری برای کشور داشت که بدان اشاره خواهد شد. اولین سوغات ترکیه استعمال کلاه فرنگی (شاپو) و دیگری کشف حجاب بود.
در اوایل 1314 ش به دستور رضاشاه پهلوی، کلاه مردم ایران تغییر و استعمال کلاه پهلوی ممنوع گردید و دولت طی اعلامیه ای متذکر شد تمام افراد کشور مقیدند کلاه بین المللی استعمال نمایند و وزیر کشور نیز به کارمندان دولت دستور داد چنانچه از کلاه شاپو استفاده نشود مأمورین دولت منتظر خدمت می شوند.
در همین موقع به دستور رضاشاه، مقرراتی برای انعقاد مجالس ختم و سوگواری و روضه خوانی وضع گردید و مجالس ختم موظفا بایستی در مساجدی که دولت تعیین می کند، منعقد شود و حداکثر مدت آن هم از دو ساعت تجاوز نکند و برای برپا ساختن مجالس روضه خوانی و سوگواری نیز مردم موظف شدند از پلیس قبلا کسب اجازه نمایند و وعاظ و منبریها نیز هنگام وضع در چارچوب معینی که پلیس معین خواهد کرد بایستی صحبت نمایند و از طرفی، پلیس به آسانی اجازه برپا ساختن مجالس سوگواری و روضه خوانی را نمی داد و عملا مجالس ذکر مصیبت ممنوع شد.
محمدولی اسدی نایب التولیه آستان قدس که از مقربین درگاه و کاملا مورد اعتماد رضاشاه بود، طی گزارش محرمانه ای به دربار یادآوری کرد که مسئله تغییر کلاه و کشف حجاب و محدود ساختن مجالس روضه خوانی در شهر مذهبی مشهد که دارالعلم بزرگ اسلامی است، مصلحت نیست و بهتر آن است که تدریجا و با تدابیری خاص این مسائل در این استان پیاده شود و ممکن است در اثر اجرای این برنامه در خراسان مخصوصا مشهد، قیامی از طرف مردم مسلمان به وقوع بپیوندد. دفتر مخصوص رضاشاه نظریه نایب التولیه آستان قدس رضوی را با چهار مقام مؤثر خراسان در میان می گذارد و نظریه آنها را خواستار می گردد. فتح الله پاکروان استاندار، سرتیپ ایرج مطبوعی فرمانده لشکر، و سرهنگ بیات رئیس شهربانی گزارش می دهند که اجرای برنامه با مشکل و کوچکترین مقاومتی مواجه نخواهد شد. تنها عبدالعلی لطفی رئیس استیناف خراسان نظریه اسدی را تأیید می نماید و بر همین اساس از دفتر مخصوص شاه ابلاغ می شود که تمام دستورات قبلی باید به عمل آید. پس از انتشار اعلامیه های دولت در مورد کلاه و مجالس ختم و روضه خوانی، در شهر مشهد با عکس العمل جامعه روحانیت و بازاریان مواجه شد و تدریجا دکان ها تعطیل گردید و از طرف روحانیون و وعاظ سخنانی در این زمینه ایراد گردید و شهر مشهد آماده برای یک قیام عمومی شد. روز 21 تیرماه 1314 ش تظاهرات مردم علیه تصمیمات دولت شکل گرفت و مردم در مسجد گوهرشاد اجتماع نموده، به عمل دولت اعتراض کردند. شیخ بهلول واعظ در اجتماع چند هزار نفری مسجد گوهرشاد، بی پروا سخن گفت و آنها را به پایداری و استقامت در مقابل دولت تشویق کرد. ابتدا مأمورین انتظامی به تیراندازی هوائی پرداختند ولی ثمری نداد و مردم متفرق نشدند. سرانجام لشکر شرق وارد میدان شد. مسجد گوهرشاد و اطراف صحن مطهر از طرف سربازان هنگ پیاده مشهد محاصره گردید و یکباره صدای صفیر گلوله و خمپاره و توپ، شهر مشهد را به لرزه درآورد. عده ای از مسجد گوهرشاد به صحن مطهر آمدند که شاید از خطر مصون باشند ولی ناگهان گلوله ها به سمت آنها به غرش درآمد و ظرف مدت کوتاهی چندین هزار نفر کشته و زخمی باقی ماند و نظامیان به جمع آوری اجساد مقتولین و مجروحین پرداختند و همه آنها را در گودالی ریخته زیر خاک پنهان نمودند. به دنبال واقعه اسفناک گوهرشاد، عده زیادی از علماء و فقهاء شهر مشهد دستگیر و بازداشت شدند. آیات عظام سید یونس اردبیلی، آقازاده، شیخ آقابزرگ شاهرودی، سید عبدالله شیرازی، شیخ هاشم قزوینی و دستغیب توقیف و به زندان رفتند. علاوه بر روحانیون، قریب دویست نفر از اصناف و طلاب علوم دینی دستگیر و در زندان ها جای گرفتند.
یک هیئت نظامی از تهران برای رسیدگی به قیام گوهرشاد به مشهد رفت و بازجویی از اسدی آغاز شد و سرانجام او را مقصر تشخیص دادند. دیوان حرب فوق العاده به ریاست سرتیپ البرز در مشهد تشکیل شد و سرانجام اسدی محکوم به اعدام گردید و حکم در روز 29 آذرماه 1314 ش در خارج شهر مشهد به اجرا درآمد. همان روز فرزندان اسدی توقیف و به زندان افتادند و کلیه اموال منقول و غیرمنقول آنها غارت شد و سال ها فرزندان او در زندان و یا تبعید به سر بردند.
در سال دوم نخست وزیری فروغی، به دستور رضاشاه یک سلسله اقدامات فرهنگی انجام گرفت که اهم آنها عبارتست از تأسیس دانشگاه تهران و تصویب قانون اجازه تأسیس دانشسراهای مقدماتی و دانشسرای عالی به منظور تربیت دبیر و آموزگار. همچنین در این سال جشن هزارمین سال تولد فردوسی با شرکت عده زیادی از مستشرقین در تهران و مشهد تشکیل شد و آرامگاه باشکوهی برای فردوسی در طوس بنا گردید و افتتاح شد. در همین سال آرامگاه خیام نیز به صورت آبرمندی درآمد. قبر حافظ و سعدی در شیراز به صورت زیبا و باارزش بنیاد گرفت.
در اوایل 1314 ش برای توسعه و تکمیل زبان فارسی و وضع واژه های جدید فارسی و جایگزین نمودن آنها به جای لغات بیگانه، سازمانی به نام فرهنگستان تأسیس یافت و نخبه دانشمندان در
رشته های مختلف عضویت آن را پذیرفتند. این سازمان تحولی در زبان فارسی ایجاد کرد ولی بعدا به علت تندروی های بیجا و عجله در وضع لغات غیرمأنوس، برای معلم و متعلم زحماتی ایجاد نمود.
رضاشاه پهلوی برای تحکیم رژیم استبدادی خود در 1310 ش سرتیپ محمدحسین آیرم را که مردی سفاک و حیله گر و از دست پروردگان افسران روسی قزاقخانه بود، در رأس شهربانی قرار داد و از وی خواست تا همه کس و همه چیز را تحت مراقبت قرار دهد. آیرم، شهربانی را توسعه داد و اداره ای به نام اداره سیاسی که بعد کارآگاهی نام گرفت، تأسیس کرد و جمع کثیری از مأمورین شهربانی را در آن اداره جای داد و تمام مقامات و دولتمردان و نمایندگان مجلس تحت نظر قرار گرفتند. همه روزه گزارش های زیادی درباره افراد به دربار می فرستاد و به اشخاص اتهاماتی راست یا دروغ وارد می کرد و نامه های بی امضائی جعل و به دربار ارسال می نمود و خود مأمور تحقیق آنها می شد. خشونت رضاشاه نسبت به تیمورتاش، مولود همین گزارش های خلاف واقع آیرم بود.
قبل از آیرم، سرتیپ محمد درگاهی نیز نظیر این گونه اعمال را انجام می داد و علیه افراد مؤثر توطئه هائی را افشاء می نمود. پس از محاکمه و محکومیت فیروز فیروز (نصرت الدوله) نوبت به تیمورتاش وزیر دربار رسید. پس از عزل و تحت نظر بودن، دستگیر و در دادگستری به اتهام سوءاستفاده محاکمه و به زندان و غرامت سنگین محکوم شد و پس از چهار ماه تحمل زندان، از بین برده شد. متعاقب او صولت الدوله قشقائی و سردار اسعد بختیاری و جمع زیادی از سران عشایر در زندان معدوم شدند.
در دوران رئیس الوزرائی فروغی، شاه نسبت به عده ای از رجال و مقامات ظنین شد. حسین دادگر رئیس مجلس شورای ملی مورد خشم قرار گرفت و به وی ابلاغ شد ایران را ترک گوید والا به سرنوشت فیروز اسعد و تیمورتاش دچار خواهد شد. او نیز به فوریت تهران را ترک نمود. در همان ایام زین العابدین رهنما مدیر روزنامه دولتی ایران و برادرش به زندان افتادند و پس از مدتی به عراق تبعید شدند. علی دشتی نماینده مجلس و مدیر روزنامه دولتی شفق سرخ و بازیگر عصر طلائی نیز دستگیر و زندانی و تبعید شد. فرج الله بهرامی رئیس دفتر مخصوص شاه که از افراد مؤثر و نزدیکان پهلوی بود، به زندان افتاد. عمادالسلطنه فاطمی وزیر کابینه های قبل و بعد از قاجاریه، تا شهریور 1320 در زندان به وضع نامطلوبی به انتظار اعدام روزشماری می کرد. آیرم در کنار جنایاتی که مرتکب می شد، به جمع آوری مال و منال پرداخت و از هر طرف برای خویش عوایدی تازه تدارک می دید و در حساب محرمانه خود در بانک شاهی آنها را اندوخته می کرد و خوب می دانست به زودی پرده از روی اعمال خلاف او برداشته خواهد شد و به کیفر اعمالش خواهد رسید. لذا تدابیری برای نجات خود اندیشید و خود را سخت بیمار نشان داد به طوری که اطباء ایران از علاجش عاجز ماندند. به هر ترفندی بود، اجازه خروج برای معالجه گرفت و به اروپا رفت و دیگر به ایران بازنگشت. سرپاس رکن الدین مختاری جانشین او، همان صفات آیرم را داشت، نهایت دامن خود را آلوده به مسائل مالی نکرد ولی در شدت عمل و پرونده سازی و به دام انداختن مردم ید طولانی داشت. نفوذ شهربانی در دوره او به حد اعلاء رسید تا جائی که در مقابل هر صندوق پست، یک مأمور شهربانی کشیک می داد و نامه ها را کنترل می کرد. مسافرت از شهری به شهری اجازه خروج داشت و در دوران او جمع کثیری از مردم عادی و بی گناه در زندان ها به سر می بردند و گناه آنها این بود که همسر یا دخترشان حاضر به کشف حجاب نبود و در مقابل سئوال پاسبان که چرا چادر داری، اظهار می کردند که پدر یا شوهرمان اجازه برداشتن حجاب را نمی دهد. همان کافی که آن افراد بی گناه را به جرم اقدام علیه امنیت کشور، بازداشت کنند.
فروغی در آذرماه 1314 ش به اتهام پشتیبانی از محمدولی اسدی نایب التولیه آستان قدس رضوی، از کار برکنار شد و تحت مراقبت مأموران شهربانی قرار گرفت. ریاست فرهنگستان را نیز از او گرفته به وثوق دادند. فروغی مجاز به معاشرت و ظاهر شدن در مجامع عمومی نبود و کوچکترین حرکتی از او از دیدگاه پلیس مخفی دور نمی ماند. یک روز پس از برکناری فروغی، محمود جم وزیر داخله به نخست وزیری منصوب شد و همان وزیران کابینه قبلی را در دولت خود تثبیت نمود و مجری اوامر شد. جم بهترین و مطلوب ترین نخست وزیر دوران دیکتاتوری بود و جز اصغاء اوامر! و اجرای آن از جانب خود، کاری را انجام نمی دادند. در سال اول نخست وزیری او، یکی از پایه گذاران سلطنت پهلوی از وحشت و ترش رضاشاه خودکشی کرد. داور وزیر مالیه کابینه فروغی و جم که مورد بی مهر رضاشاه واقع شده بود، می دانست به زودی مانند تیمورتاش و اسعد و فیروز در کنج زندان با خفت و خواری از بین خواهد رفت. لذا خود با مصرف مقداری تریاک به حیات خود خاتمه داد. داور چون در وزارت دادگستری خود مرد موفقی بود، رضاشاه او را به وزارت دارائی فرستاد تا در آن وزارتخانه نیز تحولی به وجود آورد در حالی که آن کار مورد میل و رغبت او نبود.
رضاشاه پهلوی پس از بازگشت از سفر ترکیه، تصمیم به کشف حجاب در ایران گرفت و همیشه این مطلب را در هیئت دولت مطرح و مورد مذاکره قرار می داد و فروغی به او قول داده بود که این خواسته شاه را به مرحله اجرا درخواهد آورد. ولی وقایع اسفبار مشهد و قیام گوهرشاد که منجر به برکناری او شد، فرصت انجام این کار را نیافت و محمود جم در نخستین روزهای نخست وزیری خود، پرچم آن را در دست گرفت.
علی اصغر حکمت وزیر معارف وقت، در یادداشت های خود در این باره چنین می نویسد:
«جلسه تاریخی رفع حجاب از زنان ایران روز چهارشنبه 17 دی ماه 1314 ش منعقد شد، بعدازظهر که آسمان صاف و آفتاب درخشان و هوا در کمال اعتدال بود در دو تالار فوقانی عمارت دانشسرای تهران (خیابان روزولت) مراسم پذیرائی به عمل می آید و رؤسای مدارس عالیه، خانم های مدیر دبستان ها و دبیرستان ها و دختران فارغ التحصیل در سالن شرقی حاضر بودند. در سالن غربی جمعی از رجال و محترمین هیئت وزراء و مدیرهای دبیرستان ها و صاحب منصبان وزارت معارف قرار گرفتند. درست در ساعت سه و نیم بعدازظهر، اتومبیل شاهنشاه به صحن باغ دانشسرا وارد شد. وزیر معارف خیرمقدم عرض کرد. شاهنشاه به اتفاق نخست وزیر و هیئت دولت به سمت سالن غربی راهنمائی شدند و در آنجا در برابر میزی بزرگ که دیپلم ها و جوایز حاضر شده بود، قرار گرفتند. وزیر معارف لایحه مختصری در گزارش و عرض سپاس قرائت کرد و بعد از آن، شاهنشاه دیپلم ها را به دست خود به یکایک مدیران آموزشگاه ها اعطاء کردند و جوایز شاگردان برجسته را مرحمت فرمودند. آنگاه وزیر معارف استدعا کرد که اکنون به تالار دیگر تشریف فرما شوند. در آنجا تمام خانم ها لباس های متحدالشکل که عبارت از جامه بلند سورمه ای رنگ بود بر تن داشتند و همه نشان شش گوش معارف را بر سینه خود نصب نموده و در صف منظمی ایستاده بودند. شاهنشاه پس از توزیع دیپلم ها و جوایز، به طرف خانم ها آمدند. خانم هاجر تربیت که مدیره دانشسرای دختران بود، لایحه ای عرض کرد و اعلیحضرت در جواب، سخنانی دائر بر اهمیت مقام زن در اجتماع و عقب افتادگی زنان ایران و تشویق آنان به برابری و هم شأنی با مردان بیان فرمودند.»
کشف حجاب در روز 17 دی ماه 1314 ش به مرحله اجرا درآمد. در آن روز غیر از فرهنگیان، تمام مدعوین با همسران خود بدون حجاب شرکت کرده بودند. رضاشاه پهلوی نیز با همسر و دو دخترش بدون حجاب در مراسم شرکت کردند. از فردای آن روز وزارتخانه ها و سازمان های دولتی موظف شدند برای این اقدام مجلس، جشن و سرور برپا سازند و در هر وزارتخانه و سازمان دولتی کارمندان بالاجبار با همسران خود بدون حجاب شرکت کنند. حاج محتشم السلطنه اسفندیاری رئیس مجلس شورای ملی، مقدم بر این کار شد. در کافه ها و کاباره های تهران عده ای رقاصه که از چندی پیش آماده شده بودند، نه تنها بدون حجاب بلکه عریان و لخت به پایکوبی و شادمانی پرداختند و آهنگ هایی را که قبلا برای رفع حجاب ساخته شده بود، با صدای خوش و ناخوش می خواندند. پلیس با خشونت مأمور برگرفتن چادر از سر بانوان بود. در اجرای این دستور، مذهب و عاطفه نبایستی مدخلیت داشته باشند. ضرب و شتم و پاره کردن چادر و روسری و اهانت به آنان، از وظایف عادی پلیس شده بود. تنها به این هم اکتفا نمی شد، شوهران و پدران زنان غیر مکشوفه را به کلانتری جلب نموده، به زندان می بردند و برای آنها پرونده اقدام علیه امنیت کشور می ساختند. ولی با تمام این سختگیری ها، عده زیادی از زنان، چادر از سر نکشیدند و خود را داخل منزل زندانی ساختند.
پلیس سیاسی در 1316 ش یک شبکه کمونیستی را در ایران کشف کرد که در رأس آن دکتر تقی ارانی قرار داشت. در این رابطه 53 نفر بازداشت شدند. تحقیقات اولیه و اخذ اقرار توأم با شکنجه های شدید توسط پلیس انجام گرفت و پرونده ساخته و پرداخته پلیس به دادگاه جنائی تهران ارجاع شد. برای تمام دستگیرشدگان، وکیل تسخیری تعیین گردید و غالبا دفاع آنها از متهم نبود بلکه از ادعانامه دادستان بود. یکی دو نفر از وکلاء که وظیفه وکالت خود را انجام داده بودند، حتی مورد ملامت قرار گرفته و مدتی از وکالت محروم شدند. سرانجام دادگاه جنائی دستگیرشدگان را از سه تا ده سال محکوم به زندان نمود ولی تا زمانی که رضاشاه در ایران بود، حتی آن افرادی که مدت زندانی آنها پایان گرفته بود، آزاد نشدند و تا استعفای رضاشاه و عفو عمومی که به تصویب رسید، از زندان رهائی یافتند. دکتر تقی ارانی در 1318 ش در زندان به بیماری تیفوس درگذشت. در همان سال محمد فرخی یزدی مدیر روزنامه طوفان و منوچهر اسعد و عبدالحسین دیبا در زندان به قتل رسیدند.
در نهم شهریورماه 1318 آدولف هیتلر در پارلمان آن کشور نطقی ایراد کرد و به بهانه اینکه لهستان در مرزهای آلمان دست به تجاوز زده است، به لهستان حمله کرد و با اعتراض شدید دولت های فرانسه و انگلیس مواجه شد و آن دو دولت نیز علیه آلمان اعلان جنگ دادند و بدین ترتیب جنگ بین المللی دوم آغاز شد. دولت ایران در نخستین روزهای جنگ طی اعلامیه ای اعلام بیطرفی کرد و دو ماه بعد به هنگام افتتاح مجلس دوازدهم، رضاشاه محمود جم نخست وزیر را از خدمت معاف نمود و دکتر احمد متین دفتری را به ریاست دولت برگزید. انتخاب متین دفتری به ریاست دولت که تحصیلکرده مدرسه ایران و آلمان معروف به ژرمانوفیلی بود، بخوبی روشن می ساخت که رضاشاه در جنگ جهانی، دولت آلمان را برنده جنگ تشخیص داده بود. در آن ایام، گذشته از آنکه عده زیادی از مهندسین آلمانی در خدمت دولت ایران بودند، بیشتر کارخانجات و صنایعی که در ایران بنیاد گرفته بود از آلمان ها خریداری و توسط آنها مونتاژ می شد. از همه بالاتر، بین ایران و آلمان قرارداد پایاپای به امضاء رسیده بود و طرفین به کشور یکدیگر کالا صادر می کردند. در آن ایام، ایران بازار بسیار خوبی برای دولت آلمان بود. به علت شروع جنگ، بیشتر کارخانجات آلمان به جای تولیدات صنعتی، به ساختن ابزارهای جنگی پرداخته و از اجرای تعهدات خود نسبت به دولت ایران خودداری نمودند و از طرفی در اوایل جز شوروی راهی برای ارسال صنایع و کالاهای تولیدی آلمان به ایران وجود نداشت که آن هم با حمله آلمان به شوروی مسدود گردید. دولت آلمان غیر از تعهداتی که به دولت ایران داشت، تعهدات سنگینی نسبت به تجار ایران داشت و قبل از جنگ عده ای از بازرگانان ایرانی با افتتاح اعتبارات اسنادی برای کالاهای سفارشی خود مبلغ چهل میلیون مارک در آلمان ذخیره داشتند که بایستی یا کالا تحویل بگیرند و یا اعتبارات آنها عودت داده شود. انتخاب متین دفتری که معروف به داشتن حسن روابط با آلمان ها بود، از این انگیزه سرچشمه می گرفت. جنگ خیلی زود در ایران اثر بخشید. تمام صنایع به علت نرسیدن قطعات یدکی متوقف شدند و عده ای تجار ورشکسته شده، مرتبا از دولت کمک می خواستند. تلاش متین دفتری برای رفع مشکلات موجود به جائی نرسید و آشفتگی وضع اقتصادی ایران، به انفجار نزدیک شد و شاه ناگزیر پس از 8 ماه، متین دفتری را عزل و تحت تعقیب قرار داد و مجددا یکی از مهره های قدیمی دولت انگلستان را به نخست وزیری برگزید. علی منصور در تیرماه 1319ش از طرف رضاشاه نخست وزیر شد، بدون آنکه در کادر وزیران تغییری بدهد. در 1319 ش جنگ اروپا شدت بیشتری یافت و سرانجام آلمان به شوروی حمله کرد و تمام راه های ارتباطی ایران قطع شد. تدریجا رادیوهای خارجی مسائلی را درباره نقش ایران در جنگ عنوان نمودند و سرانجام دولت انگلستان از دولت ایران تقاضا کرد که برای حمل سلاح به شوروی راهی جز ایران وجود ندارد و چون ایران این تقاضا را نپذیرفت، متفقین وجود عده ای از اتباع آلمانی و ایتالیائی را بهانه قرار داده و از دولت ایران خواستند تا نسبت به اخراج آنها اقدام شود و دولت ایران پاسخ داد که رفتار اتباع بیگانه در این کشور تحت کنترل است و طبعا هیچ خطری برای متفقین ایجاد نخواهد نمود.
ایدن وزیر خارجه انگلستان در اواخر مرداد در مجلس مبعوثان نطقی ایراد کرده و متذکر شد عده زیادی متخصص آلمانی در ایران خطر بزرگی برای آن کشور ایجاد کرده است و رضاشاه هم روز 28 مردادماه در جشن دانشکده افسری در نطق کوتاه خود اشاره به وقایع قریب الوقوع نموده و افسران را هشدار داد.
سپیده دم روز سوم شهریورماه 1320 ش قوای نظامی شوروی از شمال و مشرق و قوای نظامی انگلستان از جنوب، مرزهای کشور ایران را مورد حمله شدید زمینی، هوائی و دریائی قرار دادند و در همان هنگام سفرای آن دو کشور، علی منصور نخست وزیر ایران را از جریان این امر آگاه ساختند و علی منصور هم بلافاصله شاه را در جریان قرار داد. جلسه هیئت وزیران در همان موقع تشکیل شد و به دستور شاه، یک ستاد جنگی به وجود آمد. در همان روز رضاشاه سفرای دو دولت شوروی و انگلستان را احضار و علت حمله به خاک ایران را جویا شد. سفراء پاسخ دادند که علت، وجود همان اتباع آلمانی در ایران است.
در نخستین حمله قوای انگلیس به ایران، نیروی دریائی ایران مضمحل گردید و فرماندهان آن به شهادت رسیدند و چند کشتی غرق شد و شهر اهواز هم به شدت بمباران گردید. قوای شوروی شهرهای تبریز، اردبیل، رضائیه، خوی، اهر، رشت و قزوین را مورد حمله هوائی و زمینی قرار داده و لشکرهای شمالی و شرقی ایران در همان روزهای اول متلاشی شدند. سرانجام روز پنجم شهریورماه، منصور از ریاست دولت کناره گیری کرد و پس از صلاح اندیشی شاه، فروغی را که مدت شش سال خانه نشین و تحت نظر بود، به نخست وزیری برگزید و اولین تصمیم فروغی، اعلام ترک مخاصمه بود. پس از اعلام ترک مخاصمه، دولتین شرایط سنگین خود را بیان نموده و دولت ایران آن را پذیرفت. در نتیجه، جنگ متوقف گردید و طرح مرخص نمودن سربازان به تصویب شورای عالی جنگ رسیده، به مرحله اجرا درآمد و کلیه سربازان در 18 لشکر مرخص شدند. سربازخانه ها مورد غارت قرار گرفتند و آنچه در آنجا وجود داشت به یغما رفت. در شهر تهران حکومت نظامی اعلام شد و مردم از ترس جان خود، تهران و سایر شهرها را ترک نمودند. مذاکرات فروغی با سفرای دو کشور ادامه یافت و صحبت از پیمان سه جانبه بود ولی دولتین، رژیم آن روز را قبول نداشتند. شوروی تمایل زیادی به برقراری رژیم جمهوری داشت و انگلستان نظر به قاجاریه دوخته بود و حمیدرضا فرزند محمد حسن میرزا ولیعهد سابق را کاندیدای پادشاهی ایران ساخت. ولی سرانجام تصمیم بر این گرفته شد که رضا پهلوی از سلطنت کناره گیری نماید و سلطنت ایران به جانشین قانونی تحویل گردد.
روز 25 شهریورماه 1320 ش رضاشاه از سلطنت کناره گیری و عازم اصفهان گردید و به دنبال کناره گیری او، محمدرضا پهلوی به سلطنت نشست. رضاشاه در اصفهان طبق اسناد رسمی، کلیه اموال خود را اعم از منقول و غیرمنقول و نقدینه به محمدرضا پهلوی در مقابل یک سیر نبات هبه کرد و از طریق یزد و کرمان، وارد بندرعباس شد و روز پنجم مهرماه به وسیله یک کشتی باری به اتفاق خانواده خود، آب های ایران را ترک کرد و بعد از مدتی در جزیره موریس او را پیاده کردند. چندی در آن جزیره بود که در اثر اقدامات فرزندانش به شهر ژوهانسبورگ که آب و هوای بهتری داشت، انتقال داده شد و بالاخره در روز 4 مردادماه 1323 ش درگذشت و جنازه وی را به مصر انتقال داده و به صورت امانت در آنجا نگهداری کردند و بالاخره در اردیبهشت ماه 1329 ش جنازه را به تهران انتقال داده و در مقبره ای که در حضرت عبدالعظیم در شهر ری احداث شده بود، دفن کردند.
رضاشاه پهلوی مردی طماع و آزمند و مال اندوز بود و در طول سلطنت نسبتا کوتاه خود، از جمع آوری مال و منال کوتاهی نکرد و املاک و کارخانجات زیادی برای خود تدارک دید. به طوری که برای اداره املاک، سازمان بزرگی به نام «املاک اختصاصی» تشکیل داد. به دست آوردن این املاک به طرق مختلف انجام گرفت. بعضی از آنها به صورت پیشکشی تقدیم شد، قسمتی به زور و جبر از مالکین آنها سلب مالکیت گردید و قسمت اعظم آن به ثمن بخس خریداری شد. آز و طمع شاه از نیمه دوم سلطنتش افزایش یافت و تقریبا قمست اعظم مازندران متعلق به او بود. در خراسان و سیستان و خوزستان و فارس و اصفهان هم املاکی تدارک دید به طوری که تعداد املاک او به ادعای دکتر مصدق در دادگاه بدوی نظامی به 5200 رقبه رسید. کارخانجات و هتل ها نیز تعداد قابل ملاحظه ای بودند. به طوری که در حسابجاری او مبلغ 680000000 ریال موجودی نقدی بود و همه را به جانشین خود هبه کرد که صرف امور خیریه و بهداشتی و عام المنفعه شود ولی عملا این کار در سطح بسیار کوچکی انجام گرفت.
دیگر از صفات زشت رضاشاه، شقاوت و بی رحمی او بود. تمام کسانی که در دوران او به قتل رسیدند، از دوستان و نزدیکان و پایه گذاران حکومت او بودند ولی به محض آنکه از آنها رفع نیاز نمود، همه را از دم تیغ گذرانید و یا به حبس و تبعید فرستاد.
رضاخان پهلوی از نخستین روزهائی که به قدرت رسید و مقام وزارت جنگ را احراز کرد، رای آنکه هر چه زودتر به مقصود خود نائل شود، با روحانیون نزدیک شد و با آنها حشر و نشر پیدا کرد و در مراسم سوگواری و عزاداری شرکت می نمود و در صف مقدم عزاداران قرار می گرفت و حتی در قزاقخانه مجالس مفصل روضه خوانی دائر نموده خود جزء صاحبان عزا از مردم پذیرائی می کرد و در جریان جمهوریت به خواسته روحانیون، از آن صرفنظر کرد ولی تدریجا که به قدرت رسید، برای تضعیف آن از هیچ اقدامی کوتاهی نکرد.
رضاشاه مردی بلند بالا، رشید، درشت استخوان و با جبروت و هیبت بود. چشمان نافذی داشت به طوری که هیچکس نمی توانست دیده به چهره او بدوزد. آثار دو ضربه شمشیر در صورتش به چشم می خورد که نشانگر سرکشی ها و گردن فرازی های او بود. بسیار بددهن و هتاک بود و در دشنام دادن به اشخاص از الفاظ بسیار رکیک استفاده می کرد. بسیار بی عاطفه بود و حس جبران در او وجود نداشت. وقتی به سلطنت رسید، کوچکترین کمکی به منسوبان خود نکرد. در زندگی نظم و ترتیب خاصی داشت و فوق العاده دقیق و وقت شناس بود. همه کارهای خود را در ساعات معینی انجام می داد. خست او به اندازه ای بود که برای کم و کاست یک نخ سیگار یا یک استکان چای، نوکران خود را بازخواست و یا کتک می زد. از زندگی خصوصی گرفته تا سطوح مختلف مملکت، خست خود را اعمال می نمود به طوری که از ابتدا تا انتهای سلطنت خود، دیناری به حقوق های اداری و نظامی و مقامات کشور اضافه نکرد.
ساده لباس می پوشید و ساده زندگی می کرد و از زن و شب نشینی و خوشگذرانی پرهیز می نمود. ظاهرا چهار زن به حباله نکاح خود درآورد و از آن چهار زن صاحب یازده فرزند شد.
اولین فرزند وی که ابتدا فاطمه و بعد همدم السلطنه نام گرفت. در 1289 متولد شد و طبعا ازدواج رضاخان با اولین همسر خود در سنین جوانی بوده است. از خانواده این زن اطلاعی به دست نیامده و مسلما یک شخص عادی و معمولی بوده است. زمانی که به درجه سرهنگی رسید و در قزاقخانه اسم رسمی پیدا کرد، با تاج الملوک دختر زشت میرپنج تیمورخان آیرملو ازدواج کرد. تیمورخان شش دختر و سه پسر داشت و نام خانوادگی تیموری را برای خود انتخاب نمود. فرزندان ذکور او رشدی نکرده و کوچکترین پسر او که هنوز حیات دارد، چندی معاون شهرداری اصفهان بود.
دختر اول تیمورخان به زوجیت اجلال الدوله داستان درآمد و یک پسر و چهار دختر آورد.
دامادهای او به ترتیب عبارت بودند از سرلشکر فرهاد دادستان، سپهبد ایرج محوی، سپهبد سیف الله ضرغامی و سرتیپ زین العابدین بوذرجمهری. پسرش به نام اکبر دادستان در ارتش درجه سرتیپی داشت.
دختر دوم تیمورخان به همسری رضاخان درآمد و مجموعا چهار فرزند آورد به نام های شمس، اشرف، محمدرضا و علیرضا.
دختر سوم تیمورخان، زن نصرالله خان مین باشیان شد که رئیس موزیک ارتش بود و چهار پسر و دو دختر داشت. مهرداد پهلبد، ارتشبد مین باشیان و نصرت الله عضو شرکت نفت و مهندس عزت الله فرزندان ذکور او بودند.
دختر چهارم تیمورخان همسر پسر سرلشکر آیرم گردید.
دختر پنجم به همسری دکتر محسن حجازی درآمد ودکتر حجازی از برکت این ازدواج چند دوره از خراسان سناتور شد.
دختر ششم تیمورخان را حاج محتشم السلطنه اسفندیاری برای یکی از پسران خود به نام دکتر حسینعلی اسفندیاری عقد نمود. این داماد نیز از برکت این ازدواج، مدت ها وابسته فرهنگی ایران در آمریکا بود و چند دوره نیز سناتور شد و بعد از انقلاب توسط خدمتگزارش به قتل رسید.
سومین همسر رضاشاه، ملکه توران امیرسلیمانی دختر مصطفی مجدالسلطنه بود که در 1300 این ازدواج صورت گرفت و یک فرزند به نام غلامرضا آورد. پس از چند ماه بین آنها جدائی افتاد.
همسر چهارم رضاشاه، عصمت الملوک دولتشاهی بود. پدرش مجلل الدوله دولتشاهی از نواده های دولتشاه فرزند فتحعلیشاه قاجار بود و پنج فرزند آورد به نام های عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، حمیدرضا و فاطمه پهلوی.
رضاشاه اعتیاد به تریاک داشت و روزی دو نوبت آن را استعمال می کرد. ظاهرا هنگام مرگ، سن او 67 سال طبق شناسنامه اعلام گردید ولی بدون تردید حداقل ده سال سن خود را کمتر از واقعیت ثبت کرده بود. در اواخر سلطنت، کهولت او کاملا مشهود بود. روز تولد او هم (24 اسفند) صحیح نبود و خود آن روز را تعیین نموده بود.

پی نوشت:
1-نام مادر رضاخان زهرا بود ولی بعدا برخی نام او را نوش آفرین آورده اند که طبعا صحیح نیست و شاید هم نام دوم او بوده است. زهرا قریب ده سال پس از مرگ شوهر اولش به همسری قزاقی به نام «داداش بیک» درآمد. این همان قزاقی است که سر رنجر میرزا رضاخان کرمانی قاتل ناصرالدین شاه را در دست دارد که در حقیقت ناپدری رضاخان است و از این رو برخی به اشتباه پدر رضاخان را داداش بیک ذکر کرده اند. از قائم مقام الملک رفیع شنیدم که می فرمود وقتی سردار سپه درصدد تخریب گورستان حسن آباد تهران برآمد، قبر مادر و ناپدری خود را نشان داد. روی قبر مادرش نوشته شده بود «آرامگاه زهرا متعلقه داداش بیک». قائم مقام افزود آن روز به هر کیفیتی بود از خراب کردن آن دو قبر جلوگیری کردم ولی شب هنگام رضاخان تنها به قبرستان رفته بود و اثر آن دو قبر را محو کرده و فردای آن روز هم سایر قبور تخریب گردید. در محل قبرستان حسن آباد بعدها اداره آتش نشانی احداث شد.
2-از قائم الملک رفیع شنیدم که در 1303 وزیر مختار بلژیک در تهران، رضاخان سردار سپه رئیس الوزراء و وزیر جنگ را به یک ضیافت دعوت کرده بود. چند لحظه قبل از ورود سردار سپه، وزیرمختار از محوطه سفارتخانه خارج و در آستانه درب سفارت به انتظار ورود ایستاد و وقتی سردار سپه از اتومبیل پیاده شد، وزیر مختار جلو رفت و مشغول خیرمقدم گوئی شد ولی سردار سپه به اظهارات او توجهی نکرد و چشمش متوجه اتاقک تخته ای که برای نگهبان محافظ سفارت در خیابان گذاشته بودند شد و با دقت آن را نگاه می کرد به طوری که وزیر مختار سوال کرد چه مطلبی توجه حضرت اشرف را جلب کرده است. رضاخان بلافاصله جواب داد مدت سه سال در این اتاقک نگهبان سفارت شما بودم. وزیرمختار پس از شنیدن این مطلب فورا دستور داد خدمتگزاران سفارت، اتاقک را از جلوی سفارت به اتاق وزیرمختار انتقال دادند و آن را بالاتر از میز خود جای داد.
3-رضاخان چه در زمان وزارت جنگ و رئیس الوزرائی و چه در دوران پادشاهی خود، همواره نسبت به عین الدوله احترام لازم را مبذول می داشت.
در 1306 ش که عین الدوله بیمار و در منزل بستری بود، رضاشاه پهلوی به عیادت او رفت و در همان روز مبلغ چهل هزار تومان از قروض او را پرداخت و پس از مرگش، در مجلس ختم حضور یافته و دستور برچیدن ختم را صادر نمود.
4-تاریخ معاصر ایران، کتاب سوم، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، صفحه 329.
5-همان

منبع:
1- کتاب شرح رجال سیاسی نظامی معاصر ایران، ج 1، نوشته دکتر باقر عاقلی ، انتشارات گفتار با همکاری نشر علم، 1380

موضوعات

مطالب

تعداد: 69
» 
1
2
3

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر