یک‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 3422
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

5468 بازدید

زندگی
سیمون وی (Simone Weil)، فیلسوف و عارف فرانسوی، در سوم فوریه سال ۱۹۰۹ میلادی در شهر پاریس به دنیا آمد. خانواده او یهودی مذهب و بورژوا بود، اما دخترکِ نحیفِ شکننده هیچ گاه بدین دو صفت نگرایید . او و برادرش آندره وی (Andre Weil) ،که بعدها ریاضیدان نام آوری شد، کودکانی هوشمند با رگه هایی آشکار از نبوغ به شمار می آمدند. کودکی سیمون، همچون بسیاری از کودکی های دیگر، بسیار شتابنده و مات گذشت. او در پانزده سالگی، کمی پیش از آن که وقتش رسیده باشد، از دبیرستان فارغ التحصیل شد. در این هنگام از دریچه ارتباط با آلن (Allen)، فلسفه دانی که آموزگار او بود، به جهان اندیشه های فیلسوفان دیگر راه یافت.
در ۱۹۳۰، درست در آغازین سال دهه دوم زندگی، سیمون به ابتلایی گرفتار آمد که تا پایان عمر همیشه با او بود. سردردهای کشنده و ویران کننده او از همین سال آغاز شد. وی در ۲۲ سالگی و در سال ۱۹۳۱ در اکول نرمال به درجه آگره، معادل دکتری، در فلسفه دست یافت. رساله او «علم و ادراک در فلسفه دکارت» (science and perception in Descartes) نام داشت. سیمون وی تا چهار سال پس از این، معلم دبیرستان شد و همزمان برای روزنامه ها و مجلات گوناگون مقاله می نوشت.او مارکسیسم را برای رفاه، عدالت و صلح می خواست، اما بعدها به صادقانه ترین لحن ممکن اعتراف کرد که اشتباه می کرده است.
در طی این سال ها، همراه با شورمندی سیاسی و کار و فعالیت بی امان، دغدغه هایی معنوی در دل و جان او می روییدند و آرام آرام سر برمی آوردند. اما شاید نخستین جذبه جدی زندگی او در ۱۹۳۷ و در سفر پرتغال شکل گرفت.
سیمون وی در یادداشت های خود می گوید: «در ۱۹۳۷ دو ماجرای باشکوه در پرتغال داشتم؛ در نمازخانه ای کوچک، به سبک رومانسک قرن دوازدهم، نمازخانه سنتا ماریا، تنها و در شکوهی وصف ناشدنی از پاکی محض، چیزی نیرومندتر از من مرا وادار کرد که برای نخستین بار در زندگی ام به زانو بیفتم». و این آغاز ماجرای کشش های معنوی سیمون وی بود. از این پس او گرفتار امواج جذبات عاشقانه ای شد که هر چند در آغاز آسان می نمود، بعدها دشوار می افتاد. برای رسیدن به چنین خلوتی او از تقدیرهای فراوان گذر کرده بود.
وی برای آن که همراهی و همدلی خود را با طبقه پرولتاریا نشان دهد ، و دست کم به خود اثبات کند، به سال های ۱۹۳۴ و ۱۹۳۵ چند ماهی در کارخانه به کار مشغول شده بود. اما وضعیت رنجوریِ جسمانی او هرگز اجازه نمی داد که بتواند در کارهایی سخت دوام بیاورد. با رها کردن کار در کارخانه، برای آن که روح شورمند مبارزه گر خود را ارضا کند، در ۱۹۳۶ وی به اسپانیا رفته بود تا در جنگ داخلی شرکت جوید، اما در آشپزخانه، ظرف روغن داغ واژگون شد و تنش را سوزاند. وی ناگزیر شد با سوختگی شدید به خانه بازگردد. آیا این همه تقدیر سرشت سرنوشت او نبود؟
این تقدیر او را به آغوش مواجهه ای معنوی و روحانی برد و در مکاشفه ای آفریننده جان او را شیفته حقایق کرد. او اندک اندک به لمس نور مذهب نزدیک می شد و خود را به دست جریان معنویت می سپرد. این تقدیر هستیِ سراپا طلب او بود: «در سال ۱۹۳۸، از یکشنبه پیش از عید پاک تا سه شنبه پس از آن، ده روز را در« دیر سلزمس» گذراندم. در آن جا همه عبادت ها را انجام می دادم. اما گرفتار سر دردهایی کشنده و داغان کننده بودم. کوچک ترین صدا همانند ضربه ای به من آسیب می رساند. با کوشش فوق العاده برای تمرکز می توانستم بر این تن مفلوک غلبه کنم و رهایش کنم تا رنج ببرد و در گوشه ای مچاله شود و من سرخوشی و لذت محض را در زیبایی تصور ناکردنی سرودها و واژگان بیابم. این تجربه مرا قادر ساخت تا فهمی بهتر از امکان عشق الهی در میان مصیبت و ابتلا داشته باشم. این ماجرا چندان تداوم یافت که در عرصه این نیایش ها و عبادت ها، اندیشه شورمند مسیح یک بار، اما برای ابد، در من ریخت.
در آن جا یک انگلیسی کاتولیک جوان بود که من نخستین اندیشه ها را درباره قدرت ماورای طبیعی مقدسات از او آموختم. بخت ـ و من اغلب ترجیح می دهم به جای مشیت بگویم بخت ـ او را پیامبر من خواسته بود. او با من از شاعران انگلیسی زبان قرن هفدهم سخن گفت و همین بود که بعدتر با خواندن آثار آنان، شعری به نام« عشق »را کشف کردم. من این شعر را از بر کرده ام و اغلب در اوج سردردهای وحشتناک، خودم را به خواندن آن مجبور می کنم. من تمام توجه خود را به آن متمرکز و معطوف می کنم و با تمام وجود خود را به مهربانی ای که این شعر تقدیس می کند پیوند می زنم. عادت کرده بودم آن را چونان شعری زیبا بخوانم، اما بی آن که خود بدانم، این خوانش ارزش دعا و نیایش داشت. در طی یکی از همین مرورها و بازخوانی ها بود که مسیح، خود، آمد و مرا تصرف کرد. من در میان رنج خود، تنها حضور عشقی را احساس کردم».
وی در همین سال و برای نخستین بار تمام عهد عتیق را به زبان یونانی خواند و به پدر روحانی دیر قول داد که آن را از بر کند و همین کار را نیز کرد. سیمون وی می گوید: «از آن هنگام به بعد، خواندن آن را هر روز صبح با توجه و تمرکز مطلق، تمرین و تکرار کرده ام. اگر هم در طول بازخوانی، توجه من اندکی منحرف شود، دوباره شروع می کنم تا بتوانم به تمرکز محض و مطلق برسم. اگرچه این کار را هر روز تکرار می کنم، در نتیجه هر بار از حد انتظارم فراتر می رود. بارها می شود که همان نخستین واژه ها، اندیشه های مرا از تنم جدا می کنند و به جایی بیرون از مکان می برند؛ جایی که هیچ چشم اندازی نیست. در این حال، گستره های معمولی ادراک با گونه ای بی نهایت جایگزین می شود. در این حال، احساس می کنم در این بی کرانِ بی کران، سکوت وجود دارد؛ سکوتی که به معنای غیاب صدا نیست، بلکه مثبت تر از احساس صداست. سر و صدایی اگر وجود داشته باشد، تنها پس از عبور از این سکوت به من می رسد. گاهی نیز در خلال این خواندن ها، یا در لحظه ای دیگر، مسیح با من و در شخص من حضور دارد. این حضور به گونه ای بی نهایت واقعی تر، پویاتر و شفاف تر از آن لحظه نخستین است که او مرا تصرف کرد».
در سپتامبر ۱۹۴۱ برای نخستین بار، عاشقانه و متضرعانه خداوند را نیایش می کند: «تا این هنگام، هرگز در طول زندگی ـ دست کم به زبان واژگان ـ نیایش نکرده بودم. من هیچ کلمه ای ، بلند یا در درون، به خدا نگفته بودم».
سال های پس از این برای وی سال های غوطه خوردن در دریای تماشا و معرفت است. او به مذهب کاتولیک گرایید، اما نپذیرفت و نخواست که غسل تعمید داده شود. به گمان او کلیسای کاتولیک نیز نیازمند اصلاحات ژرفی است. از این به بعد تا پایان عمر کوتاه خود، سیمون وی همواره غرق در شناخت افزون تر و نیز درگیر معادله هایی پیچیده تر در فرایند تحول معنوی خود بود. از این پس بود که کتاب ها و مقاله های او این جا و آن جا چاپ شدند و سلوک معنوی او را هر دم آشکارتر می کردند. «جاذبه و رحمت» (Gravity and Grace)، «در انتظار خداوند» (waiting for God) و گزارش های معنوی او در این دوران نگاشته شده اند.
وی در آوریل ۱۹۴۳ به سبب ابتلا به سوء تغذیه، خستگی مفرط و بیماری سل، در بیمارستانی بستری شد. دلیل سوء تغذیه او این بودکه برای همدلی و همراهی با ناتوانان و سربازان دوران جنگ در فرانسه کم غذا می خورد و برای خودش جیره بندی جنگی مقرر کرده بود. این امتناع آگاهانه و فداکارانه از غذا خوردن، جسم شکننده او را نحیف تر کرده بود. با این حال، در همین ایام کتاب مقدس هندویان، گیتا، را به زبان سانسکریت بازخوانی کرد. روح پرشور او وقفه نمی شناخت. درآگوست همان سال، حال سیمون وی وخیم شد و ناگزیر او را در آسایشگاهی در اشفورد (Ashford) بستری کردند.
این آخرین روزهای زندگی او بود. سیمون وی در ۲۴ آگوست سال ۱۹۴۳ در ۳۴ سالگی و بر اثر نارسایی قلبیِ ناشی از سل و سوء تغذیه درگذشت. جسد استخوانی او را در قبرستان نو اشفورد در قطعه کاتولیک ها دفن کردند. این پایان زندگی کوتاه دختری بود که سلوک معنوی خود را در واپسین سال ها آغاز کرده و با این حال به قله هایی بلند رسیده بود.

اندیشه
یکی از مفاهیم عمیق و جذاب نگره «وی»، توجه او به مفهوم «فاصله» میان خداوند و انسان است. در نظرگاه او، عشق راز آفرینش انسان و جهان است: «خداوند عشق را برای عشق آفریده است. او چیزی جز عشق و ابزارهای عشق ورزیدن را خلق نکرده است. خداوند عشق را در همه اشکال آن آفریده است. او موجوداتی لایق عشق ورزیدن از همه فواصل ممکن را آفریده است. هیچ کس جز خداوند نمی توانست این کار را انجام دهد. او، خود، به دورترین فاصله ممکن رفت؛ به دورترین و برترین جا. او جاودانه در میان هستی و از پس مه سکوت پژواک می کند و هارمونی دل انگیزی را پدیدار می آورد. همه مخلوقات به جز ارتعاش صدای او هیچ اند. این زبان خداوند است. اگر به این سکوت گوش فرا دهیم، صدای او را متمایزتر از هر چیز دیگر درمی یابیم».
در نگاه سیمون وی، تنها عاشقان راستین می توانند حقیقت این صدای برآمده از سکوت را بشنوند و دریابند. اما این صدا از جایی دیگر می آید: از حضیض رنج و ابتلا. «کسانی که لایق عشق اند، این صدا و آهنگ را از همان عمیق ترین دره، که رنج آنان را بدان جا درافکنده، می شنوند. از این لحظه به بعد آنان دیگر نمی توانند هیچ شکی داشته باشند». اما این فاصله میان خداوند و انسان را چه چیز پُر می کند؟ خداوند در آن دورترین نقطه و ما این جا در این پایین ترین دره، چگونه به هم می رسیم؟ این پرسش همیشگی دینداران در همه جای عالم است. سیمون وی به شیوه خود به این پرسش پاسخ می دهد: «غلظت و ستبریِ بی پایانی از زمان و مکان میان ما و خداوند وجود دارد و ما ناگریزیم که از آن درگذریم. و خداوند باید اول این کار را انجام دهد و همین است که نخست او به سراغ ما می آید. در میان رابطه های بین خداوند و انسان، عشق بزرگ ترین است. عشق به اندازه همان فاصله ای که باید از آن بگذریم، بزرگ است. هم از این رو، عشق می تواند، چندان که این فاصله بزرگ است، بزرگ باشد».
در نظر وی، این فاصله را مسیح با تن مصلوب خود پر می کند. خیر و برکت مسیح هم به اندازه فاصله میان خداوند و آفریده های اوست. پس خداوند با این همه فاصله که میان ما و او وجود دارد، پنهان نیست. او خود را آشکار کرده است. «خداوند خود را از پس این غلظت بی نهایت زمان و مکان به منظور رسیدن به روح انسان نشان می دهد». در حقیقت این آشکاری، حرکت خداوند به سوی انسان از یک سَرِ دایره عشق است. در آن سوی دیگر، انسان تنهای تنها و در حقیقت کورمال کورمال و جست وجو کننده در تاریکی، ناگزیر است در پی کسی که دوستش می دارد، از ستبریِ بی پایان زمان و مکان بگذرد. این است که روح انسان همان سوی را آغاز می کند که خداوند به سوی او آغاز کرده است. صلیب چنین معنایی دارد».
جهان ماده فاصله بین ما و خداوند است: «این فاصله را عشق الهی بر نهاده است و جهانی که ما در آن زندگی می کنیم و بخشی از آنیم، همین فاصله است. ما در این فاصله نقطه ای هستیم. زمان، مکان و سازکاری که بر ماده چیره است، این فاصله است. آنچه ما شیء می نامیم چیزی جز این سازکار نیست». در عین حال، این جهان ماده منفور نیست. اگر ما از آن جا که خداوند هست به این جهان بنگریم، آن را کاملاً متفاوت می یابیم: «می سزد کسانی که خداوندِ جهان ماده را دوست می دارند، ماده را هم دوست بدارند: ماده سزاوار عشق ورزیدن می شود؛ چنان که عاشق به مهربانی به سوزنی نگاه می کند که روزی زن مرده او از آن استفاده می کرده است».
همین جهان مادی وقتی از نسبت رهگذر با خداوند مفهوم می یابد، رنگی دیگر می گیرد و زیبا می شود. نسبت با خداوند است که همه جهان را زیبا می کند حتی اگر رنج و دشواری آشکاری در آن باشد: «ماده وقتی از انسان اطاعت کند زیبا نیست، تنها وقتی زیباست که از خداوند اطاعت کند. دریا به چشم، بدین سبب که کشتی ها در آن غرق می شود، کمتر زیباست و یا زشت نیست، بلکه برعکس این امر به زیبایی دریا می افزاید. اگر دریا حرکت امواج خود را تغییر دهد تا مراقب کشتی ها باشد، مخلوقی دارای بصیرت و انتخاب است، نه این جریان خروشان. این اطاعت محض و کامل است که زیبایی دریا را می سازد».
از همین جا می توانیم به اندیشه وی درباره زیبایی نیز بنگریم. به گمان سیمون وی، «زیبایی نظم کامل است». اما این تعریف نیز می تواند بسط یابد: «هوش و خرد ما این نظم و نظام کامل را در می یابد. این نظم جهان هم برای خود ما و هم برای حواس ما زیباست. زیبایی برآیند آن شیوه و خصلتی است که نیروهای قهار کائنات بدان گونه نظم می یابند. تقاطع زیبایی و درد جایی است که حقیقت می تواند یافته شود».
سیمون وی نقش توجه به زیبایی برای رسیدن به خداوند را مهم می داند. به اعتقاد او: «اکنون و در این دوران، زیبایی جهان تقریباً تنها راهی است که ما با آن می توانیم بگذاریم خداوند در ما رخنه کند. اکنون جریانی از زیبایی، اگرچه ناقص و علیل، در همه جوانب زندگی سکولار جاری است. اگر توجه به این زیبایی صادق و محض باشد، تمام زندگی سکولار را فرو می شوید و به پای خداوند می ریزد». وی پدید آورنده و آفریننده زیبایی را خداوند می داند و بس. به گمان او «زیبایی دام خداوند» است: «تمایل طبیعی روح انسان به زیبایی، دام خداوند است که اغلب آن را به کار می برد تا بر انسان چیره شود. زیبایی جهان دهانه ای یک هزارتوست». از دیگر سو، زیبایی، حضور خداست: «زیبایی جهان همکاری حکمت الهی در آفرینش است؛ لبخنند مهربان مسیح برای ماست که از طریق ماده می آید. خداوند در زیبایی کائنات حاضر است و عشق به زیبایی از حضور خداوند در روح ما برمی آید».
در نگاه وی، انسان مخلوق خداوند و هم از این رو به ناگزیر مطیع اوست. اما اختیار انسانی در این جا معنایی دیگر دارد. این تسلیم در برابر خداوند است که انسان را تعالی می دهد: «انسان هرگز نمی تواند از اطاعت خداوند بگریزد. مخلوق نمی تواند مطیع نباشد. اما اختیار اعطا شده به انسان، به مثابه مخلوق آزاد و عاقل، بدین معناست که او می تواند به اطاعت خداوند رضایت دهد یا ندهد و تسلیم آن بشود یا نشود». در این عرصه، اعتقاد به خداوند کافی نیست. شاید همه انسان ها به نظم و نظام آفرینش الهی معتقد باشند، اما این همه خواسته ادیان نیست: «از ما نمی خواهند که به خداوند معتقد شویم، بلکه فقط این که عشق خود را به خدایان دروغین اعطا نکنیم».
این خدایان دروغین چشم ما را از حقیقت خودمان برمی گیرند و جذب خویش می کنند. برای آن که عشق خود را به خدایان تهی نبخشیم، باید و می توانیم دو کار بکنیم: «نخست این که باور نکنیم آینده جایی برای ارضا و برآورده کردن آرزوهای ماست. آینده از همان ماده حال و اکنون ساخته شده است. ما به خوبی می دانیم آنچه داریم، ثروت، قدرت، آبرو و احترام، دانش، دوست داشتن عزیزانمان و نیز اندیشه نیکبختی آنان، این همه ما را راضی نمی کند. به گمان ما روزی که بیشتر داشته باشیم، خرسندتریم. اما ما به خود دروغ می گوییم. همچنین اگر از ابتلا و مصیبت رنج ببریم، فکر می کنیم هرگاه این رنج پایان یابد ما راضی و خرسند خواهیم شد. اما باز هم اشتباه می کنیم؛ زیرا به محض این که به پایان یافتن رنج عادت کردیم، چیز دیگری خواهیم خواست». پس به گمان سیمون وی، رضایت از حال، از همین اکنون که در آن غرقه ایم ـ با هرچه هست و نیست ـ ما را از خدایان دروغین دور می کند.
اما برای دور افکندن الهه های پوشالی کار دیگری هم لازم است: «دوم این که ما نباید نیاز را با خیر اشتباه بگیریم. خوب ها و خوبی های بسیاری وجود دارند که ما معتقدیم برای زندگی به آنها نیازمندیم. اما اغلب اشتباه می کنیم؛ زیرا بدون آنها هم زنده می مانیم. ولی حتی اگر این پندار ما درست باشد و نبود این خوب ها و خوبی ها ما را بکشد یا دست کم انرژی حیاتی ما را ویران کند، باز هم دلیل نمی شود که همه این ها «خیر» باشند. هیچ کس راضی نیست که زندگی ساده ای داشته باشد. ما اغلب چیزهای دیگری می خواهیم. اما همه آنچه ما بدان نیازمندیم این است که به خود دروغ نگوییم. کافی است تصورکنیم که همه آرزوهای ما برآورده شده است. پس از مدتی باز هم ناراضی خواهیم بود و چیز دیگری خواهیم خواست؛ هرچند نمی دانیم چه باید بخواهیم».
این سخنان هرگز به معنای فروکوفتن تمایلات بشری و نیز سرکوب نیاز به تلاش برای تعالی نیست. سخن بر سَرِ حد و دامنه امیال انسانی و شناخت جهان است. ما از دروغ های خود در رنجیم و اگر بتوانیم جهان را چنان که هست بپذیریم می شکفیم: «زندگی برای انسان ها تنها با دروغ گفتن به خود تحمل پذیر است. اما آنان که از دروغ گفتن به خود سر باز می زنند و ترجیح می دهند بدانند که زندگی توان فرساست، بدون این که علیه سرنوشت خود بشورند، آری اینان به درکی بیرون از زمان می رسند؛ چیزی که قادرشان می سازد زندگی را چنان که هست بپذیرند».
اما آیا می توانیم از شرور و رنج ها رهایی یابیم؟ پاسخ وی مثبت است: «هر فردی وجود شر را احساس می کند، از آن می هراسد و می خواهد از آن نجات یابد. اما شر نه رنج است و نه گناه، بلکه در یک آن هم این و هم آن و چیزی مشترک در این هر دوست. این ها به یکدیگر مرتبط اند. گناه موجب رنج بردن تو می شود و رنج بردن مایه شر توست. این آمیزه جدایی ناپذیر رنج و گناه، همان شری است که ما علی رغم میل خودمان در آن غرقه ایم و همواره می ترسیم که خود را در آن بیابیم».
سیمون وی به حقیقت، امکان و حتی حتمیت ارتباط انسان با خداوند معتقد است. خود او تجارب و رابطه های معنوی و روحانی بسیاری با خداوند داشته و از همسخنی با خداوند راز گفته است. یکی از این تجربه های مینوی را در جلد دوم یادداشت هایش و در مقاله ای کوتاه با عنوان «با من بیا» (come with me) شرح داده شده است. وی در این نوشته توضیح می دهد که خداوند چگونه «آمده» و با او ملاقات کرده است. بر بنیاد این توضیح و روایت، خداوند او را به شیروانی یک کلیسا می برد و آن دو در آن جا سه روز با هم زندگی می کنند و در طی این مدت، تنها نان می خورند و آب می نوشند. درک این مطلب بر اساس تلقی مسیحی از اقانیم ثلاثه وتجسد خداوند در عیسی مسیح و تثلیث چندان دشوار نیست. بر طبق نگره های مسیحی این روایت سر آن ندارد که خداوند را جسم و جسمانی نشان دهد. در روایت وی، «خداوند همه آن چیزی است که ما نیستیم».
از دیگر سو، وی معتقد است که ما نمی توانیم کنه وجود خداوند را درک کنیم. این شناخت کامل فراتر از ظرفیت ماست. اما «او» «آن جا» است و ما تنها باید او را نیایش کنیم. حتی هنگامی که حیرت زده ایم که آیا خداوند وجود دارد یا نه، باز هم باید او را نیایش و عبادت کنیم . به گمان سیمون وی، اگر راه را بگشاییم، حضور خداوند را لمس می کنیم. این درکی انسانی است. به واقع، تا وقتی این مواجهه شخصی و فردی پیش نیاید، سخن گفتن از وجود خداوند دشواری ساز است. وی می گوید: «از میان دو مرد که مواجهه ای با خداوند ندارند، آن کس که وجود او را انکار می کند، احتمالاً به حقیقت نزدیک تر است».
در نگاه وی، روح ما همواره آکنده از سر و صدا و شلوغی و به تعبیر شرقی تر «کثرات» است. اشتغالات روح انسانی او را از وحدت منحرف می کند و سرگرم کثرت ها می سازد. با وجود این «در روح ما بخشی به نام سکوت هست که هرگز در آن چیزی نمی شنویم. آن گاه که سکوت خداوند به سمت روح ما می آید و در آن رخنه می کند و به سکوتی که رازآلوده در ما هست می پیوندد، از آن پس است که ما دل و جان خود را به خداوند بخشیده ایم و به او معتقد شده ایم. تنها دو چیز به قدر کافی نیرومند وجود دارند که می توانند بدین شیوه در روح ما رخنه کنند. این دو ابتلا و زیبایی اند».
یکی از ارکان مهم نگره معنوی سیمون وی، مفهوم ابتلا (affliction) است. ابتلا به گمان او نقشی آشکارکننده، نیرودهنده و سازنده دارد. وی ابتلا را با رنج و درد متفاوت می داند. درد صرفاً فیزیکی و جسمانی است. رنج نیز هم جسمانی و هم ذهنی است. اما «ابتلا ساییدن و خُرد کردن روح است». این مفهوم بنیادین در فلسفه سیمون وی، تعریف ناپذیر و غریب است: «ابتلا در طبیعت خود، نامفهوم،گنگ و بیان ناشدنی است. اندیشه انسان قادر نیست واقعیت ابتلا را دریابد».
ابتلا آن است که تمام روح را تصرف کند و آن را یکسره نشان بگذارد. «تنها وقتی ابتلای واقعی در کار است که در همه جنبه های اجتماعی، روان شناختی و جسمانی به زندگی حمله کند. در این حال، آن کس که داغ ابتلا بر پیشانی دارد، تنها مالک نیمی از روح خود است». با این حال، مصیبت و ابتلا، چهره خداوند را به آدمی نشان می دهد و خود راه سلوک به سوی اوست. ابتلا از غیاب خداوند آغاز می شود و به حضور او پایان می یابد. وقتی در رنجی به نام ابتلا غرقه شویم، سرانجام به خداوند می رسیم. فرجام راه ابتلا مواجهه با خداوند است. اما این راهی آسان نیست.
«ابتلا، خداوندی را که مدتی همچون مردی مرده غایب بوده و غایب تر از نور در تاریکی مطلق یک دخمه می نموده، آشکار می کند. در آغاز گونه ای هراس بر روح ما چیره می شود. در غیاب خداوند چیزی برای دوست داشتن وجود ندارد. نکته وحشتناک این است که اگر در این تاریکی، که چیزی برای دوست داشتن وجود ندارد، روح نیز از عشق ورزیدن دست بکشد، غیاب خداوند همیشگی و دائم خواهد شد. اما روح ناگزیر است که حتی در خلأ به عشق ورزیدن و دوست داشتن ادامه دهد، یا دست کم بخواهد که عشق بورزد. سپس یک روز خداوند می آید تا خود را به این روح نشان دهد و زیبایی جهان را برای او آشکار کند؛ چنان که در مورد ایوب چنین شده است. اما اگر روح از عشق ورزیدن دست بکشد، سقوط می کند و حتی این زندگی نیز چیزی تقریباً همانند جهنم می شود».
سیمون وی، دخترک نحیف سال های جنگ، تنها کمی بیش از سه دهه زندگی کرد، اما در همین سال های کوتاه نیز راه خود را در میان همه تاریکی ها باز یافت. آلبرکامو (Albert camus) درباره او گفته است: «آن سیمون وی که من هنوز می شناسم، تنها بزرگ زمانه ماست». تی. اس. الیوت (T.S. Eliot) نیز او را چنین خوانده است: «زنی نابغه؛ با گونه ای نبوغ همانند نبوغ قدسیان». گوستاو تیبون (Gustav thibon) گفته است: «آن مقدس دوست داشتنی می خواست این توسل را نیز به فهرست مقدسات بیفزاید: خداوندا، ما را از مقدس بودن و مقدس زندگی کردن نجات بده». سیمون وی را به راستی «قدیس عصر از خودبیگانگی» خوانده اند. بر سنگ گور او تابلوی کوچکی وجود دارد که جمله ای به ایتالیایی روی آن نوشته شده است: «تنهایی ام رنج و اندوه دیگران را تا هنگام مرگ من در آغوش گرفت».

منبع:
روزنامه همشهری 24/4/1383

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 4

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر