دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 3464
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

6135 بازدید

یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ در سال ۱۲۵۷ ه.ش. در شهرستان رشت محله استادسرا در یک خانواده متوسط چشم به جهان گشود.
سنین اول عمر را در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع رشت به آموختن صرف و نحو و تحصیلات دینی گذرانید. چندی هم در مدرسه محمودیه تهران به همین منظور اقامت گزید. با این سطح تعلیم می توانست یک امام جماعت یا یک مجتهد از کار درآید، اما حوادث و انقلابات کشور مسیر افکارش را تغییر و عبا، عمامه و نعلین را به تفنگ، فشنگ و نارنجک مبدل ساخت.
از همان دوران تحصیل حامی مظلومان و دشمن ستمگران بود. اگر کسی نسبت به شخص ستمی می کرد میرزا با ظالم مبارزه می کرد. هیکلی بزرگ و چشمانی زاغ و بازوانی ورزیده، پیشانی باز و چهره ای خندان داشت. در ادب و تواضع نیز مشهور و بسیار عفیف و معتقد به فرایض دینی و مؤمن به اصول اخلاقی، مردی ساکت، متفکر و سخنانش سنجیده و گاه آمیخته به لطیفه و مزاح بود. به شاهنامه علاقه خاصی داشت و در جنگل مجالس شاهنامه خوانی برپا می داشت.
میرزا دارای دو خواهر و دو برادر بود؛ محمّد علی از او بزرگتر و رحیم از او کوچک تر بود که هر دو بعد از میرزا وفات یافتند.
میرزا کوچک خان علت عقب افتادگی ایرانیان را نداشتن سواد و دانش نو می دانست از این رو چهار مدرسه در صومعه سرا، کسما، فومن و ماسوله تاسیس کرد.
هنگامیکه مجلس به توپ بسته شد میرزا کوچک در تفلیس و بادکوبه بود. چون علما در سفارت عثمانی در شبهندری رشت متحصن شدند وی نیز به جمع متحصنین پیوست و پس از اینکه آقا بالاخان حاکم ستمکار و عامل استبداد کشته شد، میرزا کوچک جزو ابواب جمعی سپاه سپهدار تنکابنی شد اما بزودی به گروه سردار محیی ملحق گردید و در فتح قزوین شرکت و برای پیروزی مجاهدین کوشش بسیار کرد. از جمله هنگامی که توپچی مجاهدان گفت اگر توپ برفراز فلان کوه قرار داده شود بر دشمن بهتر مسلط می شویم، میرزا کوچک با کمک چند نفر این کار را انجام داد اما به کمر میرزا صدمه خورد و درد آن تا پایان عمر آزارش می داد.
پس از فتح قزوین، میرزا در علیشاه عوض شهریار به مجاهدین ملحق گردید و در فتح تهران شرکت جست و در جنگ سه روزه با استبداد مأمور جبهه قزاقخانه بود.
در شورش شاهسون همراه یپرم و سردار اسعد به یاری ستارخان رفت اما بیمار گشته نیمه راه بازگشت. آنگاه به جنگ ترکمن ها که بوسیله شاه مخلوع تحریک شده بودند رفت و در این جنگ تیر خورد. او را برای معالجه به روسیه فرستادند. پس از چند ماه در بادکوبه و تفلیس معالجه شده به گیلان بازگشت و هنگامی به ایران رسید که ترکمن ها دیگر سر جنگ نداشتند.
در این هنگام به امر کنسول روس، میرزا کوچک خان بواسطه داشتن افکار آزادیخواهانه از وطن خود تبعید گردید و مدتی در تهران بسر برد اما همیشه فریادش نسبت به جور و ستم روس ها بلند بود. در تهران از رفتار برخی از مجاهدین از جمله معزالسلطان (سردار محیی) رنجید و از او برید. در حالیکه با تنگدستی روزگار می گذرانید از پذیرفتن کمک های سردار محیی خودداری می کرد.
میرزا کوچک امید فراوان به مشروطه نوپا و نوخاسته بسته بود ولی بیگانگان نمی خواستند ایران دارای حکومتی باشد که از حقوق ملت خود دفاع کند. لذا به آزار کردن و نومید ساختن آزادیخواهان و مبارزان راه آزادی پرداختند. میرزا کوچک خان طاقت این همه ستم را نیاورد، از این رو با تنی چند از همراهان به گیلان بازگشت و در آنجا با کمیته دموکرات های رشت ارتباط یافت.
در این احوال دکتر حشمت طالقانی و حاجی احمد کسمائی همدرس و همدوره میرزا کوچک خان با وی همراه شدند و بنای نهضت جنگل را پی ریزی کردند. با انتشار خبر تشکیل نهضت جنگل، آزادیخواهان و ناراضی ها به این حزب پیوستند و روز به روز نهضت جنگل نیرومندتر گردید. سلطان داوودخان افسر ژاندارمری که از تربیت شدگان سوئدی ها بود و در شیراز بوسیله قوام الملک شیرازی دستگیر و شکنجه شده بود، از شیراز گریخته به گیلان آمد و به انقلاب جنگل پیوست. غلامرضاخان برادر سلطان داودخان که برای سرکوبی جنگلی ها از مرکز به گیلان آمده بود با سپاهیان همراه خود به جنگلیان پیوست. میرزا محمد تقی پسیان نیز در کمک به انقلاب جنگل کوتاهی نمی کرد از جمله عده ای را از طرف حزب سوسیال دموکرات که خود نیز عضو آن بود، همچنین لاهوتی و میرزاده عشقی را کمک کرد که به میرزا ملحق شوند. مردم آزادیخواه گیلان از هر نوع کمک در حق جنگلیان دریغ نمی نمودند و به صورت های مختلف به این نهضت کمک می کردند، اسلحه برای آنها می فرستادند و آنان را از خطرات احتمالی و حملات دولت مرکزی و روس ها آگاه می ساختند.
رفته رفته بر قدرت جنگلی ها چندان افزوده شد که تا نزدیکی های رشت پیشروی کردند و با شبیخون زدن به مراکز دولتی حکمران رشت و کنسول روس سخت نگران شدند.
هدف جنگلی ها اخراج نیروهای بیگانه، رفع بی عدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد و برقراری دولتی مردمی بود. در همین راستا در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۲۹۹ هجری شمسی قوای جنگل با انتشار بیانیه ای تشکیل کمیته انقلاب سرخ ایران و الغاء اصول سلطنت و تأسیس حکومت جمهوری را اعلام نمودند و یکروز بعد کمیته انقلاب، هیئت دولت جمهوری را معرفی کرد، که میرزا عنوان سرکمیسر و کمیسر جنگ را داشت.
هنوز دولت تازه انقلابی سامان نگرفته بود که با حمایت بلشویک های روس اغتشاش انقلابی های سرخ طرفدار شوروی آغاز گردید بطوریکه نهایتا جمعه ۱۸ تیر ۱۲۹۹ میرزا به عنوان اعتراض از رشت به فومن رفت و قبل از حرکت دو نفر نماینده با نامه مفصلی برای لنین به مسکو فرستاد که در آن ذکر شده بود: «در موقع، خود به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملّت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویک ها را قبول کند».
در تاریخ شنبه ۹ مرداد ۱۲۹۹ طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت بر ضدّ میرزا کودتا و همه طرفداران میرزا را هرکه و هرجا بود دستگیر و بازداشت کردند. آنها دولت جدیدی اعلام کردند که احسان اله خان سرکمیسر و کمیسر خارجه و سید جعفر جوادزاده (پیشه وری معروف) کمیسر داخله شد.
اختلافات، بگیر و ببندها بالا گرفت و قوای جنگل تضعیف گردید. به فرمان احمدشاه قاجار قوای دولتی (قزاق ها) به سرکردگی سردارسپه (رضا میرپنج سابق و پهلوی آینده) برای سرکوبی قوای سرخ وارد رشت گردید که چندین برخورد جنگی بین دو قوای بوجود آمد که گاهاً نیروهای دولتی پیشروی و گاهاً عقب نشینی می کردند. در نهایت با مذاکرات پشت پرده، قوای سرخ خاک رشت و انزلی را ترک نمودند. لازم به ذکر است در این جنگ ها میرزا با قوای خود در فومن بود که بی طرف مانده و در فکر تجدید قوا بود.
مذاکرات قزاق ها به سرکردگی سردارسپه با میرزا به شکست انجامید. اما دکتر حشمت و یارانش فریب قول و فعل های سردارسپه را خوردند و پس از تسلیم به دار آویخته شدند. در نهایت قوای قزاق از فرست استفاده و طی شبیخون های فراوانی نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی نمود و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند.
میرزا به اتفاق تنها یار وفادارش، گائوک آلمانی معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، که همیشه از میرزا حمایت می کرد، به کوه های خلخال زدند ولی دچار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر ضربات خرد کننده سرما و برف در تاریخ ۱۱ آذر ۱۳۰۰، هنگامی که میرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، از پای در آمدند.
کرم نام کرد (مکاری) که از خلخال عازم گیلان بود آن دو را در میان برف ها دید و شناخت. بسیار ناراحت شد از اینکه تنها است و یاوری که بتواند به وظائف انسانی عمل نماید ندارد. با این حال سعی نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان را به حال آورد ولی بی نتیجه و بی حاصل بود. به سرعت به سوی آبادی و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالی که مرید میرزا بودند به سرعت به محل رسیدند و تن یخ زده هر دو را به قریه آوردند ولی مرغ روحشان پرواز نموده بود.
خبر فوت میرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، به سرعت همه جا پیچید و از جمله به گوش محمّدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود، رسید. نامبرده با عدّه ای تفگچی به خانقاه رفت و اهالی را از دفن اجساد مانع کرد. سپس به منظور انتقامجوئی و به خاطر کینه دیرینه که با جنگلی ها داشت دستور داد یکی از طالش های همراه وی سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند. رضا استکانی، مزدور او سر از تن این مبارز وطن، استقلال و آزادی جدا کرد و تحویل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امیر مقتدر به ماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسلیم فرماندهان نظامی کرد.
قزاق ها فاتحانه سر این سردار رشید را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نوبل است، مدّت ها در معرض تماشا مردم قرار دادند. سپس خالو قربان معروف که از یاران سابق میرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگی گرفته بود، سر میرزا را به تهران برد و تسلیم سردارسپه نمود.
سر میرزا را به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند. بعد یکی از یاران قدیمی میرزا بنام کاس آقا حسام، سر میرزا را محرمانه از گورکن تحویل و به رشت برد و در محلّی موسوم به سلیمان داراب به خاک سپرد. در شهریور ۱۳۲۰ و همزمان با فرار رضاشاه (سردارسپه و میرپنج سابق) آزادیخواهان گیلان قصد داشتند جسد میرزا (تن بی سر) را با تشریفات شایسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولی سرسپردگان پهلوی جلوگیری کردند. در نتیجه به جهت پیشگیری از برخورد، جسد میرزا را بطور عادی به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند. هر ساله ۱۱ آذر، مراسمی ساده در مزار آن شهید در سلیمان داراب رشت برگزار می شود.
مجاهدین اولیه جنگل به احتیاجات زندگی توجهی نداشتند. موهای سر و صورت را رها کرده تا جائیکه موهای اصلاح نشده، آنان را به شکل خاصی جلوه گر می ساخت. یک کلاه نمدی سیاه بر سر، یک نیم تنه ضخیم پیشمین چوخا بر تن، کفشی از چرم گاو میش (چموش) به پا، کوله باری سنگین به پشت، چماقی از چوب ازگیل در مشت، یک تفنگ ورندل یا حسن موسی به دوش، یک داس یا دهره آویخته به کمر و چند قطار فشنگ حمایل داشتند. در کاوشی که از جیب های میرزا نمودند تنها یک سکه نقره یک ریالی یافتند!

منابع:
1. کتاب سردار جنگل، نوشته ابراهیم فخرائی
2. http://de.geocities.com/gile_mard/daastaan.html
3. http://www.irantamadon.com

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 12

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر