چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 2170
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

4553 بازدید

هانس کونگ امروزه یکى از بزرگترین متألهان کاتولیک در سطح جهانى محسوب مى شود و برخى حتى بر این عقیده اند که او بزرگترین متأله مسیحى درعصر حاضر است.

هانس کونگ HANS KUNG در سال۱۹۲۸ در سوئیس به دنیا آمد. تا سال۱۹۵۵در روم تحصیل کرد و سپس به پاریس رفت و تا ۱۹۵۷ در آنجا به تحصیلات خود ادامه داد. او در این سال دکترایش را با دفاع از رساله اش در باب آموزه برائت کارل بارت دریافت کرد. به عنوان چهره اى درخشان به استادى کرسى الهیات بنیادین در دانشگاه توبینگن منصوب شد اما با چاپ کتاب «Infallible? An Enquiry» در سال،۱۹۷۸ که در آن اعتقاد به خطاناپذیرى پاپ را زیر سؤال برده بود از تدریس رسمى در دانشگاه منع شد. کوشش هایى هم که براى متقاعد کردن او براى تجدیدنظر در این باب به خرج رفت حاصلى نداشت. سپس به مؤسسه مستقل تحقیقات (کلیساى) جهانى در دانشگاه توبینگن منتقل شد و در آنجا به فعالیت هاى خود ادامه داد.
کونگ صاحب تألیفات متعدد است از جمله کتابهاى آیا خدا وجود دارد؟ (کتابى بسیار حجیم)، در باب مسیحى بودن، متفکران بزرگ مسیحى، معنویت در ادیان جهان، تاریخ کلیساى کاتولیک، الهیات براى هزاره سوم، زندگى ابدى (زندگى پس از مرگ به عنوان یک مسأله زیستى، فلسفى و الهیاتى) و بالاخره کتاب مسؤولیت جهانى. هیچ یک از این آثار به فارسى ترجمه نشده است. نگاهى حتى گذرا به مجموعه کتابها و فعالیت هایش نشان مى دهد که ذهنیتى گشوده به مسائل بنیادین دارد: خدا، زندگى پس از مرگ، ارتباط میان ادیان ومسؤولیت اخلاقى در گستره اى جهانى ونظایر اینها. اخلاق جهانى یکى از محورهاى توجه او در دهه اخیر است.
در سال۱۹۹۲ پارلمان ادیان جهان در شیکاگو از او دعوت کرد که پیش نویس «اعلامیه ادیان براى یک اخلاق جهانى» را تهیه و تنظیم کند و هانس کونگ در سپتامبر۱۹۹۳ تنظیم و تهیه این اعلامیه را به انجام رساند. اگر کسى اعلامیه را بخواند متوجه مى شود که این اعلامیه شروعى بسیار برانگیزاننده دارد: به بحرانهاى بزرگ اقتصادى و سیاسى و زیست محیطى جهان اشاره مى کند و ضرورت مسؤولیت پذیرى جدى در حل معضلات و مصائب بین المللى را بویژه با محوریت اخلاق جهانى گوشزد مى کند. برخى از رئوس این اعلامیه بدین شرح است:
۱. بدون یک اخلاق جهانى، نظم جهانى بهترى وجود نخواهد داشت
۲. یک نیاز بنیادین: با هر انسانى باید انسانى رفتار کرد
۳. به طرف فرهنگى فارغ از خشونت و احترام به زندگى
۴. به سوى یک فرهنگ سرشار از همبستگى و نظام اقتصادى عادلانه
۵ .به طرف فرهنگ تسامح و زندگى در صداقت
۶ . به طرف فرهنگ حقوق برابر و همکارى میان مردان و زنان
۷. دگرگونى در ذهنیت ها و آگاهى ها.

اندیشه
به دید هانس کونگ ما امروزه بیش از هر زمان دیگر به مکانیسمى جامع براى مقابله با معضلات جهانى نیاز داریم. او تصریح مى کند که در درون تعالیم همه ادیان جهان مفاهیم اخلاقى مشترکى وجود دارد که مى تواند زمینه اى اخلاقى براى مصون ماندن انسانها از یأس و ناامیدى و پوچى فراهم کند و جامعه بشرى را از فرو افتادن در ورطه پریشانى و بى نظمى فراگیر حفظ نماید. او مى گوید در گذشته چندفرصت خوب براى تحقق چنین امرى از دست رفت: پایان جنگ جهانى اول (در۱۹۱۸)، پایان جنگ جهانى دوم (در ۱۹۴۵) و سقوط امپراتورى ایالات متحده شوروى (در ۱۹۸۹) فرصتهاى خوبى بودند براى ایجاد شکلهاى نوینى از همزیستى و وفاق جهانى اما این فرصتها از دست رفت.
هانس کونگ در بیان مجمل دیدگاههایش درباره ادیان و ملت ها چنین مى گوید: «هیچ صلحى میان ملتها نخواهد بود مگر آنکه میان ادیان صلح باشد. هیچ صلحى میان ادیان نخواهد بود اگر گفت وگویى میان آنها وجود نداشته باشد. هیچ گفت وگویى میان ادیان وجود نخواهد داشت مگر آنکه معیارهاى اخلاقى مشترکى در میان باشد و بالاخره آنکه: بدون یک اخلاق جهانى هیچ صلحى وجود نخواهد داشت.»

نقش دین در پست مدرنیته
هانس کونگ معتقد است که در برابر «پریشانى هاى جدید» که بصیرت آدمى را به تیرگى مى کشاند، نباید دین را نادیده گرفت. در این باره چنین مى گوید: «به دید من اگر بخواهیم در مواجهه با معضلات اساسى دنیاى مدرن برون شویى بیابیم راهى جز این نداریم که برخلاف بسیارى ازمتفکران پیشرو ازهایدگر گرفته تا پوپر واندیشه وران چپ جدید پرسش راجع به دین را در بین الهلالین قرار ندهیم ونادیده نگیریم، بلکه باید آن را به همراه هر چیز دیگرى به نحو پست مدرن مطمح نظر قرار دهیم.» کونگ در ادامه مى گوید: «مقصود من از دین، نوعى نیروى سرمدى غیرتاریخى نیست. من آن را جلوه یک واقعیت فراتاریخى و فرااجتماعى مى دانم که تحقق تاریخى و اجتماعى دارد. مثل هر چیز دیگرى، از معمارى تا سیاست، دین هم نیازمند تحلیل و بررسى جدى است اگر که بخواهیم اصولاً درک و فهمى از «موقعیت فکرى و فرهنگى عصرمان» داشته باشیم. در انجام چنین تحلیلى این دونکته را مدنظر قرار مى دهیم:
۱. بحران فکرى و فرهنگى روزگار ما که از جنگ جهانى اول آشکار شد و کسانى چون یاسپرس و دیگران آن را تشخیص دادند به طور قطع با بحران دینى ملازم است. ۲.دیگر اینکه بدون تشخیص و حل بحران دینى هیچ تشخیص و راه حلى براى وضعیت فکرى و فرهنگى عصرمان به موفقیت نخواهد نرسید و هچ رأى و نظر روشنى امکانپذیر نخواهد بود.»
هانس کونگ این سؤال را مطرح مى کند که آیا این صرفاً نوعى نگرش نومحافظه کارانه و واکنشى نیست؟ در پاسخ به این پرسش مى گوید: «در این مورد باید در برابر ضدیت جهانى با مدرنیسم مقاومت کرد... متألهان باید دقت کنند که در انتقام از شعار» مرگ خدا «(که اکنون دیگر شیوع ندارد) شعار» مرگ مدرنیته «را مطرح نکنند، به» پروژه مدرنیته «باید حرمت نهاد.»
او درعین حال برآن است که مدرنیسم مدافعه جویانه، نسخه اى از روشنگرى یا به تعبیر دیگر «روشنگرى سخت و قاطع» هم قادرنیست بحران مدرنیته را حل کند. نواقص و عیب هاى علم و عقل ابزارى و ویرانگرى هاى بزرگ حاصل از تکنولوژى را نمى توان به صرف توسل به علم و تکنولوژى بیشتر برطرف کرد. »
در ادامه مى گوید: پس از همه تشخیص ها و پیش بینى هاى فویرباخ، مارکس و نیچه، مرگ دین که درمدرنیته انتظارمى رفت رخ نداده است بلکه بیشتر ایمان کودکانه و خامدستانه بسیارى از افراد موردپرسش واقع شده است. نه دین بلکه مرگ آن، پندار بزرگ بوده است.
دین همچنان درجوامع غرب حضور دارد و نیز درعرصه عمومى، برخلاف همه نظریه هاى کارکردى که قائل به رانده شدن دین به قلمرو امور صرفاً شخصى و خصوصى اند.
در شرق و غرب، شمال و جنوب، در فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها، درمباحث تحقیقى و دررسانه ها، درگروههاى کوچک جوانان و روشنفکران و اجتماعات ساده، و در حرکت هاى بزرگ دینى سیاسى، از لهستان تا آمریکا، از اسرائیل تا آفریقاى جنوبى، از ایران تا فیلیپین دین حضور دارد.
جهان نگرى علمى و جهت دهى دینى به واقعیت، تعهدسیاسى و ایمان دینى لااقل درجوامع پیشرفته غرب دیگر با یکدیگر ناسازگار انگاشته نمى شوند. پس از جریان هاى کم عمر دهه هاى پنجاه، شصت و هفتاد خیلى ها به روشنى متوجه شده اند که در «زمانه عسرت» آنچه مسأله است نه صرفاً «فراموشى وجود» (به تعبیر مارتین هایدگر) بلکه فراموشى خداست، «کسوف خدا» (به تعبیر مارتین بوبر). «انسان تک بعدى نمى تواند بعد متعالى اى براى خود فراهم کند و بدون وجود متعالى (transcendence) تعالى یافتن، و «اصل امید »چیزهایى تهى اند و فاقد معنا و پایه و اساس و طراحى «استراتژیک »آینده فقط به مدد فرمولهاى ریاضى، امروزه حتى ازسوى اقتصاددانان اهل فکر صرفاً یک خرافه ذهنى محسوب مى شود.
طراحان اکنون محتاج به آنند که به الگوهاى رفتاراجتماعى نیز توجه داشته باشند. مى بینیم که حتى نظریه پرداز سیستم هاى تحلیلى دقیقى چون نیکلاس لوهمن درمورد حوزه هایى از زندگى که اکنون به واسطه جریان سکولاریسم یا دنیوى شدن مستقل و قائم به خود شده اند، مى گوید:« آنها فاقد محتواى دینى اند و به همین خاطر داراى ساختارهایى هستند که تناقض و ناسازوارى درونى دارند مگر آنکه بتوانند برحسب مقولات دینى از نو صورتبندى شوند.
به نحو مشابه جامعه شناس آمریکایى مثل دنیل بل معتقد است که درمواجهه با «تناقض هاى فرهنگى سرمایه دارى» ، بنیانهاى اخلاقى جامعه سکولار را فقط با احیاى خودآگاهى دینى مى توان ترمیم کرد: «احیاى بزرگ: دین و فرهنگ درعصر پساصنعتى» . دو شق وجود دارد: درانتظار خدابودن یا درانتظار پوچ و بى معناى گودو. »
هانس کونگ درادامه، نظراتش را دراین باب بدین صورت دسته بندى مى کند:
۱ـ مدرنیته نه چنانکه نومحافظه کاران مى گویند یک« برنامه پایان یافته »است (چون به هرحال خانه مدرنیته کامل نشده است)، و نه چنانکه هابرماس مى گوید یک« پروژه ناتمام» (خانه مدرنیته با دو جنگ جهانى لااقل درمورد فاشیسم و استالینیسم تا دیوارهاى اصلى آن سوخته است)، بلکه مدرنیته خود را درتحول و دگرگونى مى یابد، پارادایمى است که کهنه شده و باید بر بنایى نو ساخته شود:
۱ـ باید قدرت نقادى روشنگرى را در تقابل با هرنوع تعدى اجتماعى و ابهام اندیشى و جمود حفظ کرد.
۲ـ اما درعین حال باید تقلیل گرایى مدرنیته را ردکنیم و به سطوح عمیق تر معنوى و دینى توجه داشته باشیم.
باورخرافى مدرنیته به عقل، علم و پیشرفت را هم باید رد کنیم و نیز نیروهاى خود مخربى که این باور خرافى درطول تاریخ افسارشان را گسیخت (ازجمله ملیت پرستى، استعمار و جهان گسترى).
۳ ـ بالاخره اینکه باید ازمدرنیته فراتر برویم و به فراسوى آن حرکت کنیم.
باید درچارچوب پارادایمى از پست مدرنیته آن را مورد بازاندیشى قراردهیم که درآن ابعاد سرکوب شده و واپس رانده شده ازجمله دین اثرى نو و عمیق خواهندداشت.
هانس کونگ دراینجا به یورگن هابرماس، تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر اشاراتى دارد که حاوى نکات جالب توجهى است و دیدگاههاى او را بیشتر بازمى کند. او درادامه مطلب قبلى مى گوید:« بنابراین مایه تأسف است که دراین مسأله، یورگن هابرماس آخرین نماینده برجسته نظریه انتقادى مکتب فرانکفورت بصیرت ها و نگرش هاى محورى استادانش در فرانکفورت را موردبررسى و تحلیل و بسط و گسترش بیشتر قرارنمى دهد. دراینجا بویژه کار ماکس هورکهایمر به یاد مى آید که درمواجهه با معضلات و دشواریهاى مدرنیته برخلاف دوستش تئودور آدورنو، براى یافتن یک منبع مستقل بصیرت به تجربیات زیبایى شناختى هنرمدرن پناه نبرد بلکه به طورجدى با مسأله دین روبرو شد.»
او هم مثل آدورنو درخانواده اى یهودى به دنیا آمد و یهودى بارآمد اما دربرخورد با جریان آدم سوزى توسط نازیها نمى توانست به ایمان قدیم پدرانش بازگردد.هورکهایمر تأثیرپذیرى مذهبى اش از کتاب مقدس عهد عتیق درتحریم تصاویر و نقادى کانت درباب معرفت و نیز لاادرى گرى مدرن نمى توانست سخنى ایجابى درباره چیستى وجود مطلق (the Absolute) بگوید و نگفت. اما تا آخر عمرش عقیده داشت:
۱- که بدون وجودى به کلى دیگر ، بدون« الهیات»، بدون ایمان به خدا هیچ معنایى درزندگى نیست که از صیانت نفس محض فراتر رود.
۲- که بدون دین هیچ تمایز معتبرى میان حقیقت و خطا، عشق و نفرت و اخلاق و بى اخلاقى نمى توان یافت.
۳- که بدون« وجودى به کلى دیگر» شور و اشتیاق به عدالت کامل تحقق نخواهدیافت ودرپایان قاتلان و تبهکاران برمظلومان و بى گناهان تفوق خواهندداشت.
4- که بدون خداوند« نیازما به تسلى» (تعبیرى ازهابرماس) هیچگاه برآورده نخواهدشد.
آیا مثلاً فلسفه دراینجا همچنان به دین نظر خواهدداد؟ حق با فیلسوف فرانسوى امانوئل لویناس یک یهودى معتقد است که مى گوید:« دین بهتر مى داند. دین معتقد است که بهتر مى داند، من معتقد نیستم که فلسفه بتواند تسلى بخش باشد. تسلى بخشیدن یک کارکرد کاملاً متفاوت است: یک کارکرددینى است. »
هانس کونگ در کتاب الهیات براى هزاره سوم به طور مفصل از مفهوم «پارادایم» و تغییر در پارادایم ها سخن مى گوید و چنانکه تصریح مى کند، در این باب مرهون کتاب مهم و کلاسیک توماس کوهن یعنى ساختار انقلابهاى علمى است. بعداز شرح و بیان نظر کوهن درباره پارادایم ها آن را در مورد الهیات به کار مى برد. کونگ در ابتداى بحث خود درباره پارادایم که معناى آن را خود بیان مى کند، چنین مى گوید: فرضیات و تئوریهاى محورى نو در علوم طبیعى (یا تجربى) نه صرفاً به واسطه تحقیق پذیرى تجربى Verification)) چنان که پوزیتیویست هاى مکتب وین گمان مى کردند) پدیدمى آید و نه صرفاً از طریق ابطال پذیرى (falsification چنانکه کارل پوپر از اصحاب عقل گرایى انتقادى مى انگاشت). هر دو نظر بیش از حد مکانیکى اند. کشفیات جدید، در یک فرایند به غایت پیچیده و معمولاً طولانى شکل مى گیرند که در آن یک الگوى تبیین یا «پارادایم» معتبر جدید جایگزین پارادایم پیشین که قبلاً معتبر بود مى شود. این فر ایند یا جریان تغییر و جایگزینى در پارادایم ها نه کاملاً عقلى است ونه کاملاً غیرعقلى و در هر حال، بیشتر انقلابى (revolutionary) است تا تحولى (evolutionary). این یک تغییر پارادایمى (paradigm change) است.
این نظریه را مورخ علم و فیزیکدان آمریکایى توماس کوهن در کتاب ساختار انقلابهاى علمى که اکنون یک اثر کلاسیک در حوزه پژوهش هاى جدید درباره علم محسوب مى شود مطرح کرده است. من خوشحالم تصدیق کنم که این نظریه بود که مرا به درک و فهم جامع ترى از نتایج و پیامدهاى الهیاتى مسائل مربوط به رشد معرفت راهنمایى کرد.» کونگ مى گوید از مصطلحات کوهن به شکلى محدود و بدون تأکید بر کلمات «پارادایم» یا «انقلاب»استفاده مى کند. مى گوید: «پارادایم که در اصل صرفاً به معناى الگو، نمونه و طرحى براى آزمایشهاى بیشتر است معنایى مبهم پیدا کرده است. من ترجیح مى دهم از الگوهاى تفسیر، تبیین یا فهم سخن بگویم. مقصود من از پارادایم همان طور که کوهن تعریف جامعى از آن به دست داد عبارت است از: «مجموعه کامل اعتقادات، ارزشها، فنون و نظایر اینهاست که اعضاى یک اجتماع مفروض بدانها پایبند هستند.»
در فیزیک مى توان میان الگوهاى بزرگ (macromodel) بطلمیوسى، کپرنیکى، نیوتونى و انیشتینى فرق گذاشت. آیا نمى توانیم تمایز مشابهى در الهیات میان الگوهاى یونانى اسکندرانى، لاتین اگوستینى، قرون وسطایى تومیستى، اصلاح گرایانه (رفورمیستى) و یک یا چندین الگوى تفسیرى انتقادى مدرن قائل شویم؟ این پرسشى است که کونگ مطرح مى کند و پس از طرح و توضیح مفاهیم پارادایم ها یا الگوهاى بزرگ (macro) ، متوسط (meso) و کوچک (micro) به شرح دیدگاه مثبت خود در این باره مى پردازد. او با مثالهاى متعدد نشان مى دهد که چگونه در سیر تاریخ علم وقتى یک پارادایم علمى مثلاً پارادایم هیأت بطلمیوسى دچار بحران مى شود و دیگر نمى تواند کشفیات جدید را تبیین کند رفته رفته جاى خود را به پارادایمى نو مى دهد. بعد با مثالهایى از تاریخ الهیات مسیحى نشان مى دهد که در الهیات نیز «تغییر پارادایمى» رخ مى دهد. یکى از شاهد مثالهاى او کار فکرى توماس اکوئیناس است. هانس کونگ در این باره چنین مى نویسد: «چه چیزى باعث شد که توماس اکوئیناس مدرن ترین متأله قرن سیزدهم تصمیم بگیرد براى عقل در نسبت با ایمان، براى معناى لفظى کتاب مقدس در نسبت با معناى استعارى و معنوى آن، براى طبیعت در نسبت با فیض الهى و براى فلسفه در نسبت با الهیات ارزش و اهمیت بالایى قائل شود؟ پاسخ این پرسش، بحران در نظام اگوستینى (Augustinianism) است که پذیرش و رواج پیدا کردن کل آثار ارسطو در اروپاى مسیحى علت آن بود. رواج آثار ارسطو نه تنها به مواجهه با حجم عظیمى از آرا و اندیشه هاى جدید بویژه در علم منجر شد بلکه آشنایى با فلسفه اسلامى (Arabic) را که آن هم در جهت فلسفه ارسطو بود موجب شد. در این شرایط، الهیات به صورت رشته اى تحقیقى در دانشگاهها درآمد و شکل نوینى پیدا کرد. توماس نیز که از لحاظ روش شناختى آدمى دقیق بود و ذهنى وقاد و جدى داشت در نظام فوق العاده یکپارچه خود جایى براى تفکر افلاطونى اگوستینى یافت. او هرگز درگیر بحث وجدل با افلاطون و اگوستین نشد اما در تفسیر مجدد اندیشه هاى آنان هیچ تردید و درنگى نداشت.» هانس کونگ به عنوان نمونه دیگرى از تغییر پارادایمى در تاریخ الهیات به قرن شانزدهم مى رود زمانى که مارتین لوتر طرحى نودر الهیات مسیحى درانداخت. چرا؟ «چون دستگاه نظام مند و نظرى فلسفه و الهیات اسکولاستیک (مدرسى) دچار بحران شده بود و این خودبخشى از بحران بزرگترى بود که جامعه و کلیساى قرون وسطاى متأخر را فراگرفته بود. فلسفه مدرسى با غوطه ور شدن در استدلالها و نتیجه گیریهاى عقلى ، حقایق اساسى ایمان و نیز خصلت وجودى آن را مورد غفلت قرار داده بود.»
کونگ تصریح مى کند که آنچه در اینجا به اختصار بیان کرده [و ما آن را در این گفتار به اختصار بیشتر بیان کرده ایم] طرحى کلى از جریان هاى به غایت پیچیده اى است که جامعه متألهان را زیر تأثیر قرار مى دهد. از جمله بازیهاى تاریخ این است که در الهیات نیز درست مثل علوم، خود علم معمول و متعارف به ناگزیر به ضعیف شدن الگوى استقرار یافته مددمى رساند. این بدین سبب است که علم متعارف هرچه بیشتر به صورت تخصصى شده درمى آید و اصلاح مى شود، اطلاعات اضافى به میان مى آورد که در چارچوب الگوى رایج نمى گنجند. مثلاً ستاره شناسان هرچه بیشتر حرکت ستارگان را برمبناى نظام بطلمیوسى مطالعه کردند مواد و مصالح بیشترى براى رد نظام کیهان شناختى بطلمیوسى فراهم کردند.» اما مقصود از علم متعارف چیست؟ هانس کونگ در این باره مى گوید: «علم متعارف (normal science) پدیده رایجى است که هم در علوم طبیعى و هم درالهیات وجود دارد با آموزگاران، کتابها و نویسندگان کلاسیک خودش. اعتقاد به این امور از ویژگى هاى علم متعارف است: رشد تراکمى معرفت، حل مسائل (یا« معماهاى») باقیمانده و مقاومت دربرابر هر چیزى که ممکن است به تغییر یا به حاشیه رانده شدن پارادایم یا الگوى فهم مستقر منتهى گردد.»
هانس کونگ در جاى دیگرى از کتاب مى نویسد: «در الهیات هم بمانند علوم طبیعى وقوف بر یک بحران فزاینده معمولاً نقطه عطفى است براى تغییرى محورى در مفروضات اساسى اى که سابق بر آن معتبر بودند و عاقبت زمینه اى براى یک پارادایم یا الگوى تفسیرى جدید ایجاد مى کنند: آنجا که روشها و قواعد موجود ناموفق اند، به جست وجو براى یافتن روشها و قواعد جدید مى انجامند.»
«خلاصه آنکه پارادایم یا الگوى تفسیرى به همراه کل مجموعه پیچیده روشهاى متفاوت، حوزه هاى تحقیق و راه حل هاى بى حاصلى که تاکنون بر متألهان شناخته شده است دستخوش تغییر و دگرگونى مى شود. متألهان مى شود گفت خود را به نوع نگرش دیگرى خو مى دهند: نگریستن در بستر و زمینه یک الگوى متفاوت. اکنون چیزهاى بسیارى به ادراک درمى آیند که قبل از این به آنها توجه نمى شد و چیزهایى هم نادیده انگاشته مى شوند که قبلاً در معرض دید و توجه بوده اند. بارى، روایتى نو از انسان، جهان و خدا در قلمرو تحقیق و تفکر الهیاتى رواج پیدا مى کند و کل و جزئیاتش در روشنایى متفاوتى ظاهر مى شود.»
هانس کونگ خاطرنشان مى سازد که متأله مصون از خطا نیست و ادعاهایش درباب خطاناپذیرى در زمره ضعیف ترین ادعاهاست. الهیات هرگز نباید به یک نظام بسته تبدیل شود بلکه باید پیوسته در حال نو شدن باشد: «از این رو شخصاً برآنم که الهیات مدام باید مورد اصلاح قرار گیرد.» حاصل سخن هانس کونگ به اختصار آن است که الهیات باید برپایه پارادایم یا الگوى تفسیرى نوین استوار گردد: «فقط الهیاتى که در بستر تجربه معاصر جاى گیرد، فقط یک الهیات کاملاً محققانه و دقیقاً به همین دلیل، جهانى و روزآمد، فقط این نوع الهیات مى تواند جایگاه خود را در دانشگاه، در میان سایر رشته ها و علوم توجیه و تثبیت کند...»

ادیان جهان
«صلح و صفاى میان ادیان پیش زمینه صلح و صفا میان ملت ها است. آنچه امروزه بدان نیازمندیم تحلیلى جهان شمول راجع به وضعیت دینى این عصر تحت این پرسش است: درپایان هزاره دوم وضعیت ادیان در دنیاى امروز چگونه است؟ در کجاها میان ادیان تعارض و تناظر، واگرایى و همگرایى مى یابیم؟ به عبارت دیگر کجاها مى توانیم سرآغازهایى براى گفت وگو و فهم متقابل بیابیم؟» هانس کونگ پس از این سخن باز به مسأله تغییر پارادایمى اشاره مى کند و پس از بحثى مفصل در این باب پرسش از حقانیت ادیان را مطرح مى سازد. پرسشى که از نظر او بسیار دشوار است و با توسل به فى المثل راه حل هاى پراگماتیستى کسانى چون جیمز و دیویى نمى توان تکلیف آن را روشن کرد. او در این مورد براى بررسى دقیق مسأله چهار دیدگاه اساسى برمى شمارد:
1ـ هیچ دینى حقانیت ندارد یا همه ادیان به یکسان فاقد حقیقت اند. او در نقد و بررسى این دیدگاه به الحاد اشاره مى کند و آن را از منظرى جهانى، در میان مردمان یک پدیده نوعاً غربى مى داند که گرچه به شرق هم راه پیدا کرده است و در مجموع آن را یک پدیده محدود (اقلیت) فرهنگى در این قرن مى شمرد.
۲ـ فقط یک دین واحد حقانیت دارد. یا همه ادیان دیگر فاقد حقیقت اند. کونگ در اینجا از باب نمونه به موقف کاتولیک سنتى اشاره مى کند که در سده هاى اولیه مسیحى توسط کسانى چون اوریگن و اگوستین زمینه آن ایجاد شد و به شکل صریح در چهارمین شوراى کلیساى کاتولیک(به سال ۱۲۱۵ میلادى) با این شعار معروف اظهار شد: «ExtraEcclesiam nulla salus» یعنى در بیرون کلیسا هیچ رستگاریى وجود ندارد! هانس کونگ در ادامه مى گوید: پنجاه سال قبل از کشف آمریکا شوراى کلیسایى فلورانس (درسال ۱۴۴۲) صراحتاً و بى هیچ ابهامى اعلام داشت که «کلیساى مقدس روم قویاً براین عقیده است و اقرار مى کند و اعلام مى د ارد که هیچکس در بیرون کلیساى کاتولیک، نه کافر، نه یهود، نه بى ایمان و نه آن کس که از کلیساى کاتولیک جدا شده است نه تنها از زندگى ابدى بى بهره خواهد ماند، بلکه محکوم به آتش جاودانى است که براى شیطان و یارانش برپا شده است مگر آنکه پیش از مرگش به کلیساى کاتولیک بپیوندد.» کونگ در ادامه، ضمن اشاره به بیانیه شوراى دوم واتیکان (در سال ۱۹۶۴) که رهایى و رستگارى ابدى را در ادیان دیگر نیز امکانپذیر مى شمارد مى گوید: «این به این معناست که موقف یا دیدگاه کاتولیک سنتى امروز دیگر موقف رسمى آیین کاتولیک نیست. حتى دین هاى غیرمسیحى هم مى توانند راههایى به رستگارى باشند.»
۳ ـ بنابر دیدگاه سوم، هر دینى حقانیت دارد. یا همه ادیان به یکسان برخوردار از حقیقت اند. کونگ در نقد این دیدگاه به تفاوت هاى اساسى میان ادیان اشاره مى کند و مى افزاید: «هر کس ادعا کند که همه ادیان اساساً به یکسان حقانیت دارند از قلمرو دین از قلمرو همه چیز استعداد آدمى در اشتباه کردن و فروافتادن در لغزش هاى اخلاقى را منتفى مى داند.
اما چرا نباید این مثل قدیمى که انسان جایز الخطاست در مورد دین هم صادق باشد؟ انسان اشتباه مى کند از جمله در امور دینى. آیا دینى وجود دارد که در قالبى انسانى شکل نگرفته باشد؟ آیا مى شود که همه اظهارات دینى، همه اساطیر و افسانه ها و نمادها، همه وحى ها و اصول اعتقادى و بالاخره همه آداب و مناسک و رسوم، همه مراجع و پدیده ها در آیین هندو، آیین بودا، اسلام، یهودیت و مسیحیت جملگى به یکسان و به معناى کامل کلمه اعتبار و حقانیت داشته باشند؟ نه. این واقعیت که شخص واجد فلان تجربه است به هیچ وجه دال بر حقانیت آنچه تجربه مى کند نیست. فرق هست میان تجربه هاى دینى و تجربه هاى شبه دینى و ما نمى توانیم سحر و جادو یا اعتقاد به چیزهاى خرافى و باورهاى احمقانه را همسطح اعتقاد به وجود خدا ( یا واقعیت برهمن) یا اعتقاد به رهایى و رستگارى بدانیم...
۴ ـ فقط یک دین حقانیت دارد. یا، همه دینها سهمى از حقیقت یک دین دارند. اگر دیدگاه انحصارگرایى که هیچ حقیقتى در بیرون خود باز نمى شناسد درست به اندازه نسبیت انگارى که هرحقیقتى را نسبى مى کند و همه ارزشها و معیارها را به یکسان در محل بى اعتنایى قرار مى دهد و هیچ تمایزى میان ادیان نمى گذارد ناپذیرفتنى باشد پس چنین مى نماید که دیدگاه شمول گرایى اصیل و صبور راه حل واقعى است. هانس کونگ به عنوان مثال به ادیان هند اشاره مى کند و نیز به نمونه اى در خود مسیحیت، به نظریه «مسیحیان بى نام و نشان» . کونگ دراین باره مى نویسد: «نظریه مسیحیان بى نام و نشان کارل رانر در تحلیل نهایى هنوز وابسته به یک دیدگاه برترى و تفوق (مسیحى ) است که دین خود فرد را پیشاپیش دین حقیقى مى گیرد. چون برطبق نظریه کارل رانر که مى کوشد معضل عقیده جزمى «بیرون از کلیسا» را حل کند همه یهودیان ، هندوها، مسلمانان، و بوداییان نجات خواهند یافت، نه به این سبب که آنان یهودى، مسلمان، هندو، و بودایى اند بلکه بدین سبب که آنها در تحلیل نهایى مسیحى هستند «مسیحیان بى نام ونشان» . کونگ در بخشى از نقد و بررسى این نظر مى نویسد: «در جهان هرگز نمى توان یهودى یا مسلمان یا هندو یا بودایى جدى یافت که غرور و تکبر این ادعا را که وى «بى نام ونشان» و بالاتر از آن، یک «مسیحى بى نام ونشان» است حس نکند. جداى ا ز استفاده به کلى خودسرانه از واژه» بى نام و نشان و گمنام «که انگار هیچ یک از این مردمان شناختى از خودشان ندارند این نوع نگاه به عقاید دیگران هرگونه بحث و گفت وگوى میان پیروان ادیان را در همان آغاز به پایان مى برد» . هانس کونگ تصریح مى کند که «نباید فراموش کنیم که پیروان سایر ادیان داراى حرمت اند و باید به آنان احترام گذاشت نه آنکه آنها را در ذیل الهیات مسیحى قرار داد» .
بعد در جایى دیگر از ملاک یا ملاکهاى حقانیت ادیان سخن مى گوید: «پرسش درباره حقیقت هردین چیزى بیش از نظریه محض را هدف خود قرار مى دهد. حقیقت هرگز فقط در نظامهایى از گزاره هاى حقیقى راجع به خدا، انسان و جهان جلوه گر نمى شود ، مجموعه اى از گزاره هاى صادق که گزاره هاى دیگر در برابر آنها جملگى نادرست اند. حقیقت در عین حال همواره کیفیت عملى (Praxis) هم دارد، و نحوه اى تجربه، روشنگرى، آزادى و اشراق است» .
در جایى دیگر مى نویسد: «تأمل و تعمقى نو در باب انسان در ادیان جهان جریان دارد. نمونه روشنى از آن، اعلامیه «کنفرانس جهانى ادیان براى صلح» است که در سال ۱۹۷۰ در کیوتوى ژاپن برگزار شد: اگر بخواهیم با همفکرى به موضوع مهم صلح بپردازیم پى خواهیم برد که چیزهایى که میان ما الفت و اتحاد ایجاد مى کند مهمتر از چیزهایى است که ما را از هم جدا مى کنند. درمى یابیم که دراین موارد با یکدیگر اشتراک داریم : ۱ ـ اعتقاد به وحدت اساسى خانواده بشرى و برابرى و شرافت همه مردان و زنان ۲ ـ احترام نسبت به فرد و وجدانش ۳ـ پایبندى به ارزش جامعه بشرى ۴ ـ عقیده برآینه قدرت و توانایى برابر با حق و حقانیت نیست و اینکه قدرت انسان نمى تواند قائم به خود و مطلق باشد ۵ـ ایمان به اینکه محبت، همدلى ، نوعدوستى ، از خودگذشتگى و قدرت فکرى در نهایت قدرتى بزرگتر از کینه، دشمنى و خودمحورى دارند ۶ ـ احساس تعهد و توجه نسبت به حمایت از بینوایان و ستمدیدگان در برابر اغنیا و ستمکاران ۷ـ و امید استوار و عمیق به پیروزى نهایى اراده خیر» .
هانس کونگ در ادامه بحث خود در باره ملاک حقیقت چنین مى گوید: «سؤال اساسى در جست وجویمان براى یافتن ملاک حقیقت این است: خیر فرد در چیست؟ پاسخ: چیزى که واقعاً او را یارى کند که انسان باشد. بنابراین معیار اخلاقى اساسى، انسان است که باید به نحو انسانى زندگى کند نه غیرانسانى. انسانها این انسانیت را باید در همه لایه هاى آن (ازجمله در غرایز و احساسات) و همه ابعاد (ازجمله پیوندشان با جامعه و طبیعت) از حیث فردى و اجتماعى تحقق بخشند. اما این همچنین بدین معنى است که انسانیت به هسته خود نمى رسد اگر که بعد «فراانسانى» ، وجود نامشروط و فراگیر و مطلق انکار شود یا به تدریج محو گردد. انسانیت بدون این بعد، پیکره اى بى روح بیش نیست» .
هانس کونگ با این زمینه به ملاک هاى مثبت و منفى مى پردازد و ملاک مثبت را چنین شرح وبیان مى کند: «یک دین تا آنجا که به فضیلت هاى انسانى مدد برساند، تا آنجا که تعالیمش در باب ایمان و اخلاق و آداب و نهادهایش انسانها را در هویت انسانى شان حمایت کند و این امکان را براى آنان فراهم سازد که وجودى پرمعنى و ثمربخش کسب کنند، دینى حقیقى و خوب است. به عبارت دیگر هرچه که آشکارا انسانها را در ابعاد جسمانى و روحى و فردى و اجتماعى شان ارتقا وتعالى ببخشد و به بیان دیگر آنچه انسانى و به راستى انسانى و انسان ساز باشد مى تواند بعد» الهى «را بپرورد.»
ملاک منفى نیز چنین است : «تا آنجا که دینى به امور غیرانسانى دامن زند، تا آنجا که تعالیمش در باب ایمان واخلاق و آداب و نهادهایش انسانها را از هویت انسانى شان دور سازد، و آنها را از رسیدن به وجودى پرمعنى و ثمربخش محروم نگه دارد دینى باطل و بد است .
به بیان دیگر هرچه که آشکارا به انسانها در ابعاد جسمانى و روحى و فردى و اجتماعى شان آسیب برساند و آنان را خوار سازد و به عبارت دیگر آنچه غیرانسانى است ، آنچه از انسانیت حقیقى به دور است نمى تواند بعد «الهى» را بپرورد.»
اما سواى این ملاکهاى عمدتاً اخلاقى این پرسش و معضل مهم همچنان برجاست که از کدام منظر مى توان به سنجش و ارزیابى سنت هاى دینى پرداخت؟ آیا «سنجشگاه» مطلق و مصون از خطایى وجود دارد؟ هانس کونگ دراین باره چنین مى گوید: «هیچ متأله یا دین پژوه و هیچ مرجع دینى یا سیاسى وجود ندارد که بتواند چنان از همه ادیان دور شود و بر فراز آنها قرار گیرد تا بتواند آنها را» به نحو عینى «، از بالا مورد قضاوت و ارزیابى قرار دهد. هرکس گمان کند که مى تواند در یک موضع» خنثى «فراتر از همه سنت ها بایستد در مورد هیچ یک از آنها راه به جایى نخواهد برد. هرکس که خود(به تعبیر رایمون پانیکار) از پنجره خویش به واقعیت مى نگرد از سخن گفتن با دیگرانى که آنها هم از پنجره هاى خودشان به واقعیت مى نگرند امتناع ورزد، هرکس که گمان کند مى تواند بر فراز هر چیزى قرار گیرد و آن را قضاوت و ارزیابى کند زیر پایش خالى مى شود. موم بالهاى او مثال ایکاروس در خورشید حقیقت ذوب خواهدشد» . اینها سخنان صریح هانس کونگ است.
او در ادامه این سخنان که هسته اصلى نظرات او را در مورد سنبت میان ادیان جهان با حقیقت بیان مى دارد به ایمان شخصى اش به مسیحیت اشاره مى کند و آن را براى خودش دین حقیقى مى شمارد. در عین حال مى افزاید که دین هاى دیگر نیز برخوردار از حقیقت اند و علاوه بر این، در نسبت با حقیقت وجوه اشتراک بسیارى با مسیحیت دارند. مسأله اى که به دید کونگ در اینجا حائز اهمیت است این است که متألهان و دینداران هر دینى باید به درستى شرح دهند که چرا به آن دین پایبند هستند. در مورد خودش دلایل را ایمان به خدا وتجلى او در عیسى مسیح بر مى شمارد . ناگفته نماند که در آثار هانس کونگ تأکید بر جایگاه بلند عیسى مسیح در مسیحیت کاملاً آشکار است. نکته مورد اشاره دیگر هانس کونگ این است که آنچه در باور مسیحیان محوریت دارد در تحلیل نهایى خود خداوند است ونه دین مسیحى به خودى خود.
در این باره تصریح مى کندکه «مسیحیان نه به مسیحیت بلکه به خداوند یکتا ایمان دارند....» از نظر او دین مسیحى دینى که وجود عینى و واقعى در تاریخ دارد تا زمانى که مسیحیان را به خدا رهنمون شود دین حقیقى است اما اگر خلاف این باشددین غیرحقیقى است. (کونگ در اینجا به نظر کارل بارت اشاره دارد که میان ایمان مسیحى ودین مسیحى به عنوان امرى که در طول تاریخ خود را نمایاند و دچار انواع کاستى ها و ضعف بشرى شد تمایز قائل بود) دین یک راه است و اصالت واعتبار آن به هدف ومیزان نزدیک کردن پیروان آن دین به آن هدف وغایت بستگى دارد. هانس کونگ سپس به ضرورت اصلاح اشاره مى کند، اصلاح پیامبرانه و ضرورت وجود اصلاح کنندگان پیامبر گونه (Prophetic corrective) در این باره مى نویسد: «ضرورت دارد حتى پس از مسیح ، وجود اصلاحگران پیامبر صفت، پیامبرانى در کلیسا و چنانکه امروزه به طور آشکارترى مى بینیم پیامبران وانسانهاى روشن بین در بیرون از کلیسا نیز ، که درمیان آنها محمد پیامبر و بودا بدون تردید مقامى عالى دارند» .
هانس کونگ در ادامه این سخن مى گوید: «تصمیم به گرویدن و ایمان آوردن به خداوند یکتا، که نه تنها خداى فیلسوفان و فرهیختگان (خداى یونانیان) و خداى ابراهیم و اسحاق و یعقوب (خداى یهودیان)، بلکه خداى عیسى مسیح (خداى مسیحیان) است، بیانگر یک تصمیم ایمانى در عمیق ترین سطح آن است، (Faith-decision) تصمیم به ایمان آوردن.
این تصمیم ایمانى به هیچ وجه یکسره ذهنى و انفسى (Subjective) و خود خواسته نیست بلکه کاملاً مسؤولیتى عقلانى در بر دارد» . به اعتقاد هانس کونگ آنچه امروزه مورد نیاز است نه جدایى افکندن میان الهیات و پژوهش هاى دینى(چنانکه کارل بارت معتقدبود) و نه یکسان انگاشتن آنها( که عملاً الهیات را به دین پژوهى تنزل مى دهد یا دین پژوهى را به الهیات فرو مى کاهد) بلکه تعامل انتقادى میان آنهاست.
کونگ در اواخر کتاب مى گوید: «از این ملاحظات پیچیده و طولانى باید روشن شده باشدکه بیشترین حد گشودگى الهیاتى نسبت به ادیان دیگر نه شخص را وا مى دارد که از پایبندى اعتقادى و ایمانش دست بکشد و نه پرسش راجع به حقیقت را معلق گذارد. ما پیوسته باید در جستجوى حقیقت باشیم، اما یک محدودیت نهایى هست که بر همه ادیان اثر مى گذارد: علاوه بر دو بعد افقى (درونى و بیرونى) نسبت به هر دین، بعد سومى هم وجود دارد، به اصطلاح بعد عمومى: براى من به عنوان یک معتقد و براى ما به عنوان یک اجتماع اهل ایمان، مسیحیت تاآنجا که مایه تقرب به خدا از طریق مسیح شود یقیناً دین صاحب حقانیت است. اما هیچ دینى کل حقیقت را در اختیار ندارد. فقط خداوند است که کل حقیقت رادراختیار دارد. تنها خود خدا چنانکه بکرات اشاره کردیم حقیقت است.
هانس کونگ در اینجا با همه دقت نظرش، سخنى درباره تغییر کیش و گرویدن به دین هاى دیگر وگسترش هر دین در طول تاریخ و در روزگار معاصر نمى گوید. او در پایان این بحث به غایت دین و دنیا وزندگانى آدمیان، به وجود مطلق و یگانه اى که همه چیز به او ختم مى شود اشاره مى کند:» چه کسى مى داندکه مسیح شناسى، قرآن شناسى و بوداشناسى و نیز کلیساى مسیحى، امت اسلامى و سنگهه بودایى(در یک سده دیگر) در سال ۲۰۸۷ چگونه خواهد بود[سال تألیف و چاپ کتاب الهیات براى هزاره سوم ، ۱۹۸۷ است].
اما در موردآینده یک چیز قطعى است: در پایان زندگى انسانها و در پایان سیر جهان، نه بودیسم و هندوئیسم در میان خواهد بود ونه اسلام و یهودیت و نه مسیحیت. در پایان جهان، هیچ دینى بر جاى نخواهد بود بلکه آنچه در میان است، وجود وصف ناپذیرى است که همه ادیان از او سرچشمه گرفته اند... در پایان زمان وزمین دیگر کسى میان ادیان جدایى نخواهد افکند. تنها خداوند خواهد ماند که همه قدرتها (از جمله مرگ) تابع اوست، خدایى که بر همه چیز استیلا دارد و بر کل عالم هستى حاکم است ».

منبع:
- روزنامه ایران 5/10/1383 و 6/10/1383

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 6

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر