دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 3184
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

10971 بازدید

یورگن هابرماس (زاده 18 ژوئن 1929 در دوسلدورف آلمان) از فیلسوفان و نظریه پردازان اجتماعی معاصر است که در چارچوب سنت نظریه انتقادی کار می کند. تمرکز پژوهشهای او بر روی شناخت شناسی، تجزیه و تحلیل جوامع پیشرفته صنعتی سرمایه داری و سیاست روز آلمان است. وی از منتقدین ژاک دریدا است.

زندگی
هابرماس، که اکنون دوران سالخوردگی و بازنشستگی اش را طی می کند، از بزرگ ترین فلاسفه و عالمان اجتماعی زندة دنیا و وارث مکتب فکری بانفوذِ فرانکفورت است؛ مکتبی که تأثیری بسیار ژرف بر تحوّل فکری او گذاشته؛ تا آن جا که پیش از هر چیز نام او، مکتب فرانکفورت را تداعی می کند. شاید به دلیل رفتار رسمی هابرماس باشد که اطّلاع چندانی از زندگی شخصی و خانوادگی او در دست نیست؛ جز این که ازدواج کرده و سه فرزند دارد؛ در دوران آلمان نازی بزرگ شده و همین، نقطة آغاز بسیاری از تحوّلات فکری اش می باشد. به این معنا که او هم مانند بسیاری از روشنفکرانی که نازیسم را تجربه کرده اند، در آغاز کار روشنفکرانه اش سخت کنجکاو شد تا بداند چطور می توان ظهور نازیسم را در آلمان – کشوری با این همه اندیشة فلسفی درخشان و رهایی بخش – تبیین کرد و توضیح داد؟ او هم، مانند سایر روشنفکران معاصر خود، به صرافت بازاندیشی و تعیین مجدّد جایگاهِ دقیقِ سنّت تفکّر آلمانی که این چنین تحقیر شده بود، افتاد .
هابرماس، در ۱۹۲۹ در دولسدورف آلمان، به دنیا آمد. پدرش، رییس دفتر صنعت و تجارت شهر و پدربزرگش، مدیر آموزشگاه محلّی بود. پس خاستگاه خانوادگی اش، از طبقة متوسّط و اهل اندیشه است. تحصیلاتش را در شهر گومزباخ و در دانشگاه های گوتینگن، بن و زوریخ گذراند و مدّتی روزنامه نگار بود. در ۱۹۵۴ از رساله اش با عنوان مطلق و مفهوم تاریخ: در بررسی تضاد بین مطلق و مفهوم تاریخ در اندیشة شلینگ دفاع کرد.
در دهة ۱۹۵۰، هابرماس آثار لوکاچ را خواند و به شدّت تحت تأثیر قرار گرفت. بعد به مطالعة نوشته های دیگر متقدّمان مکتب فرانکفورت روی آورد. بین سال های ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹ دستیار آدورنو شد و به این ترتیب از استادش بسیار آموخت و مجموعاً همة این ها باعث گردید تا اوّلین اثرش یعنی دگرگونی ساختاری حوزة عمومی را در ۱۹۶۲ بنویسد. مجموعة تأییدها، کاربست ها و نقدهای بسیار، این کتاب را – که البتّه با تأخیر زیاد در سال ۱۹۸۹ به انگلیسی ترجمه شد – به اثری هم چنان زنده و پرخواننده بدل ساخته است.
هابرماس، از ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۴ در دانشگاه هایدلبرگ به تدریس فلسفه پرداخت و نیز از ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۱ در دانشگاه فرایبورگ جامعه شناسی و فلسفه تدریس کرد. از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۱ مدیریّت مؤسّسة تحقیقات ماکس پلانک در استارنبرگ را بر عهده گرفت. پس از بازگشت به فرانکفورت در ۱۹۸۱، بزرگ ترین اثر خود، نظریة کنش ارتباطی را منتشر ساخت. از ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۸ نیز در دانشگاه یوهان ولفگانگ گوته در شهر فرانکفورت به تدریس اشتغال داشت و اکنون بازنشسته شده. جز این ها، مطالعة پراگماتیسمِ آمریکایی و اندیشه ورزی در حوزه های متنوّع فلسفی – که مغفولِ دانش جویان هم نسلش بود – او را از سایر اندیشمندان هم ترازش متمایز ساخته است.

اندیشه
مطالعة آثار هابرماس، خواننده را پیشاروی جامعه شناسی قرار می دهد که بن مایه های قوی فلسفی دارد و این موضوع، یکی از تفاوت های او با فرانکفورتی های قدیمی تر است. هابرماس گرچه هم دانش آموخته و هم این روزها نمایندة زنده – و به بیانی، آخرین بازماندة – مکتب فرانفکورت است؛ اما در مواردی با آن ها هم رأی نیست. از جمله این که زیربنا و بن مایة کارهای هابرماس فلسفی ست؛ در حالی که مثلاً در اندیشه های آدورنو و هورکهایمر – شاید جز در مقالة نظریة انتقادی و نظریة سنتی و در مانیفست ۱۹۳۷ و همین طور در نطق افتتاحیة هورکهایمر – تأکید زیادی بر فلسفه وجود ندارد. در یک کلام، هابرماس از پیشینة فلسفی آلمان، بسیار پرمایه تر از دیگر فرانکفورتی ها بهره برده است و این، خود را در نقد هابرماس به آدورنو و دیگر فرانکفورتی ها نشان می دهد، آن جا که سرزنش وار از عدمِ توجّه آن ها به هایدگر می گوید. باز به همین شکل، با اینکه بسیاری از فرانکفورتی های نسل اوّل برای رهایی از نازیسم، مدّتی کم و بیش طولانی را در آمریکا گذراندند، هابرماس در نقد آن ها از کم توجّهی شان به جامعه شناسی آمریکایی می گوید. در حالی که خود، کاملاً از جامعه شناسی آمریکایی در نظریه پردازی سود برده است.
نیز، هابرماس، اشکالِ نمادین تعامل اجتماعی را به نظریة انتقادی فرانکفورت افزوده است و به هیچ وجه، بدبینی فرانکفورتی ها را نسبت به خِرَد ابزاری ندارد. او، به خرد رهایی بخش و بهترشدن زندگی مردم معتقد است. بن مایه های فلسفی کار هابرماس و تعلّقش به مکتب انتقادی باعث می شود که برای جامعه شناسی به جز تحلیل و تبیین، وظیفة ارائة راه حل و یاری رساندن به دیگران را نیز قایل باشد و همة این ها، مجموعاً او را به اندیشمندی بزرگ و متفاوت بدل نموده است. این تفاوت را پیوزی، به خلاصه ترین وجه، این طور بیان می کند:
هابرماس، از توجّه زیادی که به او شده در شگفت است. برای او، زندگی فکری، بازی، شغل و پرورش هوش و استعداد نیست؛ بلکه قبل از هر چیز، احساس انجامِ وظیفه است و همین احساسِ انجامِ وظیفه از طریقِ جدّیت اخلاقی، بر تمام کارهای او سایه افکنده است. تنها هدفِ تحقیقاتی هابرماس، پیش بینی و توجیهِ جامعة بهتر جهانی ست که فرصت های بیشتری را برای نیکبختی و صلح و وحدت ممکن سازد. جامعه ای عقلانی تر و منطبق با نیازهای جمعی و نه منطبق با قدرت های خودکامه.
یورگن هابرماس را می توان مهمترین متفکر از نسل دوم مکتب فرانکفورت یا مکتب انتقادی دانست . او از نادر متفکران این مکتب است که با دیدی خوشبینانه به آینده و مدرنیته می نگرد و معتقد است که تمدن بشری توانایی ساخت فردایی روشن و گریزاز بیگانگی و سایر تبعات جامعه ی صنعتی را دارد . او مدرنیته را پروژه ای ناتمام می داند که در صورت تلاش و کسب موفقیت انسان در به کمال رساندن آن، سرنوشت و آینده ای مثبت در انتظار جامعه ی بشری است. هابرماس رمز این موفقیت را در ارتباط جستجو می کند و شاه کلید آن را کنش ارتباطی انسان می داند اما چگونه و در کجا؟ در پاسخ به این سوال هابرماس برای فضای گفتگو شرایطی را قائل می شود که مهمترین آن فراهم شدن فضایی خالی از هرگونه میدان قدرت است .عرصه ی عمومی یا حوزه ی عمومی شهروندی می تواند پایه ای برای این کنش باشد که در صورت بسط و رهایی از هرگونه تحدید می تواند فضای گفتگو و ارتباط را مهیا کند.

منابع:
1. http://fa.wikipedia.org

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 51
» 
1
2
3

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر