دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶
بر خط: 2940
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

4696 بازدید

آلوین پلنتینگا ALVIN PLANTINGA ، فیلسوف برجسته دین، در ۱۵ نوامبر ۱۹۳۲ در میشیگان آمریکا به دنیا آمد، زمانی که پدرش دانشجوی لیسانس فلسفه در دانشگاه میشیگان بود. خانواده های پدر و مادرش در زمان جنگ های داخلی آمریکا از هلند به ایالات متحده مهاجرت کرده بودند. پلنتینگا در زندگینامه خود نوشته اش از خاطرات خویش می گوید؛ اینکه وقتی ۸ ، ۹ ساله بود به طور جدی درباره اصول مذهب کالون (calvinism) می اندیشید از جمله اینکه تأکید مذهب کالون بر سرشت گناه آلود بشر او را سخت به حیرت و شگفتی فرو می برد. در ۱۰ ، ۱۱ سالگی در بحث های بسیار پرشور و حرارت اما نامنظم جبر و اختیار، علم پیشین الهی، تقدیر و نظایر اینها شرکت می کرد. در همان سنین و در دوران دبیرستان که پدرش در آن وقت استاد فلسفه، روانشناسی و زبان های لاتین و یونانی در کالج جیمز تاون بود در کلیساها و مراسم مذهبی شرکت می کرد. یکی از این مراسم، در اردوهای تابستانی بود که کلیسا ترتیب می داد. پلنتینگا درباره این اردوها چنین می نویسد: «مطمئن هستم که این اردوها از لحاظ معنوی برای خیلی ها و شاید برای من مفید بودند. آنها ما را سرشار از شور و هیجان می کردند. هرچند من تا حدود زیادی، دخترها را جالب توجه تر می یافتم تا موعظه ها را و برای من و دیگران حس و حال ها صرفاً روحانی نبود.» در اواخر ۱۹۴۹ در کالج جیمز تاون ثبت نام کرد، پس از چند سال تحصیل در آنجا وارد دانشگاه هاروارد شد و در رشته فلسفه به تحصیل پرداخت. در هاروارد برای اولین بار با تفکر جدی ضدمسیحی از جمله آثار برتراند راسل (با کتاب چرا من یک مسیحی نیستم) و دیگران آشنا شد.
تنوع و گوناگونی آرا و عقاید در هاروارد او را تکان داد. در آنجا وقت زیادی صرف این مسائل می شد که آیا خدایی شخص وار وجود دارد؟ آیا مسیحیت مخالف یهودیت است؟ و چیزهایی از این قبیل. پلنتینگای جوان از خود می پرسید که آیا آنچه تاکنون بدان اعتقاد داشت درست بوده است یا نه. رفته رفته تردیدهایی به ذهنش راه یافت. اکنون دیگر نگرشش آمیزه ای از تردید و تهور بود. از خود می پرسید چه چیز بزرگی در مورد این ناقدان دین وجود دارد؟ چرا باید به آنها باور داشته باشم؟ درست است آنها بیشتر از من می دانند و بیشتر از من اندیشیده اند اما جوهر انتقادهایشان به مسیحیت یا خدا باوری چیست؟ آیا این ایرادها و انتقادها واقعاً محتوای درخور توجهی دارند؟ و اگر چنین نباشد چرا باید نظراتشان را جدی بگیرم و آنها را مرتبط با آنچه خود فکر می کنم بدانم؟ این تردیدها به هرحال به آن شکل به درازا نکشید اما گه گاه سربر می آوردند.
در نیم سال دوم دو حادثه روی داد که این تردیدها و پریشانی ها را برطرف کرد. او خود در این باره چنین می گوید: «در یک غروب ابری و گرفته و بادخیز پس از صرف شام به اتاقم برمی گشتم. هوا تیره و تاریک و بارانی بود. ناگهان گویی آسمان گشوده شد. چنین می نمود که موسیقی ای با نغمه های پرشکوه و اثرگذار به گوشم می خورد. نوری با زیبایی و جلال خیره کننده تابیدن گرفته بود. به نظرم می رسید که می توانم اعماق آسمان را ببینم و ناگهان با روشنی و باور و اعتماد بسیار دیدم یا شاید احساس کردم که پروردگار به راستی وجود دارد و جلوه می کند. تأثیرات این تجربه مدت ها باقی ماند. من باز هم درگیر دلایل و براهین اثبات وجود خدا بودم اما حالا دیگر اغلب به نظرم این براهین صرفاً دارای خصلت آکادمیک می رسیدند و ربط چندانی به دلمشغولی های وجودی نداشتند مثل این بود که کسی استدلال کند که مثلاً زمان گذشته وجود دارد یا انسان های دیگر واقعاً با روبات های هوشمند فرق دارند. چنین حوادثی بعدها به طور پیوسته رخ نمی دادند و فقط در یک مورد دیگر بود که حضور خدا را بسیار نزدیک و قوی احساس کردم. شبی ابری بیباکانه به پیاده روی می رود. پس از چندی برف و باران و مه همه جا را فرا می گیرد. آن شب درحالی که سراپا می لرزید به درختی بزرگ پناه می برد: «در آن هوای مملو از باد و برف و باران خدا را بسیار نزدیک احساس می کردم نزدیک تر از آنچه قبل از آن یا پس از آن احساس می کردم. برایم روشن نبود که خواست و مشیت خداوند در مورد من چیست اما او را بسیار نزدیک احساس می کردم. حضورش فوق العاده مشهود بود. در بسیاری موارد دیگر هم حضور پروردگار را حس کردم گاه بسیار پرقدرت: در کوه ها، در دعا و نمازها، در کلیسا، هنگام مطالعه کتاب مقدس، هنگام شنیدن موسیقی، با دیدن زیبایی پرتوهای خورشید در لابه لای برگ های درختان، در علف زارها، بودن در جنگل ها در شبی برفی و مواردی دیگر. به ویژه حس باشکوهی گاه به خاطر چیزی خاص مثل بامدادی دل انگیز وجودم را فرا می گرفت.»
دومین حادثه در آن نیم سالی که در هاروارد بود آشنایی اش با ویلیام هری جلما بود. او از پدرش چیزهایی راجع به جلما شنیده بود پس در کلاس هایش شرکت کرد و او را یک مسیحی ژرف اندیش و متفکر یافت. او به گفته پلنتینگا با شکها و انتقادها و شیوه های تفکر بدیلی که مدرنیته برانگیخته بود عمیقاً آشنایی داشت ولی ابداً نمی هراسید و این پلنتینگا را بسیار تحت تأثیر قرار داد. به ویژه اینکه می گفت: «بخش بیشتر مخالفت عقلی با مسیحیت و خداباوری (theism) در واقع نوعی امپریالیسم فکری بود که مبنای سستی داشت. به ما گفته اند که انسان بالغ شده و به فراسوی چنین شیوه ابتدایی تفکر رفته است اینکه این طرز فکر از مد افتاده یا با ذهنیت علمی ناسازگار است یا به کار علم مدرن نمی آید یا به پیشرفت تاریخ ربطی ندارد و چیزهایی از این قبیل. اما چرا باید هیچ یک از این چیزها را باور کرد؟ آیا آنها چیزی صرف ادعا هستند؟»
پلنتینگا آنچنان تحت تأثیر جلما قرار گرفت که هاروارد را ترک کرد و به کالج کالوین آمد تا زیرنظر او فلسفه بخواند. پلنتینگا این کار را بهترین تصمیمی می داند که تا به حال گرفته است. او کالج کالوین را دارای تأثیر قوی معنوی از برخی جهات مرکز و کانون زندگی عقلی خود می دانست. «در کالوین این باور کلی وجود داشت که مسیحیت با کل حیات فکری و عقلی از جمله علوم گوناگون مرتبط است (گرچه در مورد چگونگی این ارتباط اتفاق نظر زیادی وجود ندارد). این باور هنوز هم در کالج کالوین حاکم است و من هم آن را قبول دارم. به عقیده من کار فکری و عقلانی جدی و تعهد دینی پیوند و ارتباطی ناگسستنی با هم دارند. چیزی همچون تلاش عقلی که از لحاظ دینی خنثی باشد وجود ندارد. یا به تعبیر دقیق تر چیزی به اسم تلاش عقلی جدی و اصیل و بالنسبه کامل که از لحاظ دینی خنثی و بی اثر باشد وجود ندارد. من هنوز هم براین عقیده ام گرچه به سادگی نمی توان آن را اثبات کرد یا به تفصیل آن را شرح و بسط داد.»
پلنتینگا در ۱۹۵۵ با کتلین دبور ازدواج کرد و او را در سراسر زندگی مشترکش مادر و همسری بی نظیر یافت. پلنتینگا در ژانویه ۱۹۵۴ کالج کالوین را برای ادامه تحصیل در دانشگاه میشیگان ترک کرد. در آنجا با کسانی چون ویلیام آلستون، ریچارد کارت رایت و ویلیام فرانکنا درس خواند. در میشیگان مثل گذشته توجه بسیار به انواع حملات فلسفی علیه خداباوری سنتی می کرد حملاتی از قبیل «این ادعا که خداباوری ناسازگار با وجود شر است و این ادعای فروید که آن را برخاسته از ارضا و آرزواندیشی می دانست و ادعای پوزیتیویستی که سخن گفتن راجع به امور الهی را فاقد معنی می پنداشت و نظایر آنها. این ایرادها (به استثنای مسأله شر) به نظرم موجه نما و فریبکارانه می رسیدند. آنها خودشان را به صورت چیزی شبیه کشفیات، چیزی که ما انسان های جدید پس از قرن ها تاریکی و ظلمت عاقبت به وجودشان پی برده بودیم به رخ می کشیدند.» پلنتینگا به شرح نظرات انتقادی خود در این موارد می پردازد و در ادامه زندگینامه خود نوشته اش می گوید از دانشگاه میشیگان به دانشگاه ییل رفت تا به مطالعات گسترده در متافیزیک بپردازد.
دکترایش را در اواخر ۱۹۵۷ از ییل گرفت و همان سال به دانشگاه ایالتی وین (wayne) رفت. در وین با دلایل و براهین ضدخداباوری که به گفته وی برخی استادان آنها را با عمق و مهارت فلسفی بسیار تقریر می کردند روبرو شد. جو وین برایش به یک اعتبار بسیار خوب بود. با همکارانش روابط نیکو داشت. با هم همفکری و همکاری داشتند و نوعی جو فکری مشترک به وجود آورده بودند. اما اعتقادش به مسیحیت با آن جو سازگار نبود. در آنجا با دلایل ضد خداباورانه در سطحی بسیار پیشرفته مواجه شده بود، در آن زمان در حال نوشتن کتاب خدا و سایر اذهان بود. این کتاب برپایه ایده ای محوری که به ذهنش خطور کرده بودشکل گرفت ایده دفاع مبتنی براختیار (Free Will Defence) یعنی «این نظر که اگر خدا قادر مطلق باشد، باز هم جهان ممکنی هست که او می تواند آنها را به فعلیت نرساند» (یا به تعبیر دیگر قدرت مطلق خدا منطقاً ایجاب نمی کند که خدا بالضروره بهترین جهان ممکن را بیافریند).
پلنتینگا در ادامه می گوید که در آن جو فکری سعی می کرد از اصول اعتقاد توحیدی دفاع کند از جمله ثابت کند که علم و قدرت و خوبی مطلق خدا تناقضی با وجود شر در جهان ندارد. به هرروی او از لحاظ دینی دانشگاه وین را با روحیه خود چندان سازگار نمی یافت.
در ۱۹۶۳ استاد محبوبش هری جلما از گروه فلسفه کالج کالوین بازنشسته شد. پلنتینگا را برای جانشینی وی دعوت کردند. پلنتینگا هم با وجود امکانات بسیار و محیط بزرگ دانشگاه وین و اصرار زیادی که بر ماندنش در آنجا می شد ترجیح داد به محیط کوچک کالج کالوین بپیوندد. از دلایلش این بود که این اعتقاد کالونی را قبول داشت که نه تحقیق و نه تحصیل از لحاظ دینی خنثی نیستند. از طرف دیگر پایبندی اش به مسیحیت و دلمشغولی به حرفه فلسفی اش موجب شد که در پی محیطی باشد که بتواند این علایق را به شکل هماهنگ دنبال کند و کالج کالوین این شرایط را برایش فراهم می کرد. در ۱۹۸۲ کالج کالوین را به مقصد دانشگاه نوتردام ترک کرد و تدریس و کارهای علمی اش را در گروه فلسفه آن دانشگاه ادامه داد.
پلنتینگا امروزه یکی از برجسته ترین فلاسفه دین در آمریکا محسوب می شود. او تاکنون عناوین افتخاری بسیاری دریافت داشته است از جمله جایزه آموزش ممتاز از سوی بنیاد دنفورد، عضویت افتخاری در مرکز پژوهش های پیشرفته در علوم رفتاری، عضویت آکادمی علوم و فنون آمریکا، دکترای افتخاری از دانشگاه گلاسکو.
پلنتینگا در سال های ۸۲ـ۱۹۸۱ رئیس بخش غربی انجمن فلسفه آمریکا و از ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۶ رئیس انجمن فیلسوفان مسیحی بوده است. او در دانشگاه های مختلف آمریکا و کانادا و انگلیس درس داده و سخنرانی کرده است. در ۸۸ـ۱۹۸۷ از طرف دانشگاه ابردین برای ایراد سخن در مجموعه سخنرانی های پروجهه و مشهور گیفورد دعوت شد. شهرت عمده او در متافیزیک مبتنی بر مقولات وضعی (modality)، برهان وجودی، مسأله شر و معرفت شناسی اعتقاد دینی است. از جمله کتاب های او می توان به «خدا و سایر اذهان»، «ماهیت ضرورت»، «ایمان و عقلانیت»، و «مسأله شر» اشاره کرد. کتاب اخیر به فارسی ترجمه و منتشر شده است. پلنتینگا همچنین در نشریات معتبری مانند فصلنامه فلسفی آمریکا، پژوهش های فلسفی، مجله فلسفه و جز اینها مقاله می نویسد.

اندیشه

1. در برابر مسأله شر
یکی از علایق اصلی پلنتینگا در طول سالیان متمادی کار فکری و فلسفی اش، الهیات فلسفی و مدافعه گری دینی بوده است: کوشش برای دفاع از مسیحیت یا به معنایی عام تر دفاع از خداباوری در برابر انواع حملاتی که به آن می شود. او می گوید: «مدعی نیستم که تجربیات غیرمعمول دینی بسیار داشته ام (اگرچه در موارد قابل توجهی حضور خدا را قویاً حس می کردم) اما تقریباً در سراسر زندگی ام به حقانیت مسیحیت باور داشته ام» در این میان مسأله شر ذهن او را سخت به خود مشغول می داشت: «شر در انواع مختلف بروز می کند که بعضی از آنها بسیار پریشان کننده اند: زن جوان خوش قریحه ای دچار بیماریی صعب العلاج و جانسوز می شود، مرد جوانی با دنیایی امید و آرزو در سانحه ای معمولی کشته می شود، همسر و مادری مهربان و دوست داشتنی مبتلا به سرطانی کشنده می شود، کودکی دلبند و عزیز سرطان خون می گیرد و با رنج و مشقت بسیار جان می سپارد. حکمت و سر این حوادث چیست؟» پلنتینگا از بیماری سخت عصبی پدرش هم یاد می کند و در ادامه می گوید: «چرا خدا چنین اموری را روا می دارد؟ دامنه رنج و شر در جهان هولناک و خوف انگیز است. در یک نبرد گسترده و خونین طی جنگ داخلی چین ۶ میلیون نفر کشته شدند. هیتلر و استالین و پل پوت و هزاران جانی و تبهکار ریز و درشت دیگر در این کره خاکی بودند و هستند. چرا خدا این همه شر در جهان خود را روا می دارد؟ گاه شر چهره سوگناک و جانگدازی به خود می گیرد. پلنتینگا در ادامه می نویسد: «به یاد می آورم گزارش حادثه ای را که سال ها پیش در یک روزنامه محلی به چاپ رسیده بود. یک راننده کامیون روزی برای صرف ناهار به خانه می رود. دختر سه ساله اش در حیاط بازی می کرد. پس از ناهار مرد سوار کامیونش شد و به راه افتاد اما متوجه نبود که دخترکش آن موقع پشت کامیون بازی می کرد. دختر زیر چرخ های بزرگ کامیون کشته شد. می توان رنج و سوگ قلب پاره پاره این مرد را تصور کرد. و اگر او به خدا اعتقاد داشت چه بسا نسبت به او خشمگین شده باشد که به هرحال می توانست به هزار و یک راه جلوی وقوع این حادثه را بگیرد پس چرا چنین نکرد؟ گاه شر به صورت یک حس شیطانی نمودار می شود. کسانی که بر دیگران قدرت دارند چه بسا از رنج و مرگ آنان لذت ببرند: زنی در یک اردوگاه نازی مجبور می شود انتخاب کند که کدام یک از بچه هایش به کوره آدم سوزی برود و کدام یک زنده بماند. چرا خدا این همه شرور و شروری به این دهشتناکی را در جهانش روا می دارد؟ چگونه می توان اینها را سازگار با لطف و عنایت و محبت او به مخلوقاتش دانست؟
پلنتینگا در پاسخ می گوید: «یک مسیحی باید اذعان کند که نمی داند. یعنی او با همه جزئیاتش نمی داند. در یک سطح عمومی شاید بداند که خدا شر را روا می دارد چون او می تواند با روا داشتن شر و نه با جلوگیری از آن جهانی که در نزد او بهتر است بیافریند و آنچه از دید خدا بهتر است البته بهتر است. اما ما نمی دانیم چرا جهان با همه مصایبش می تواند بهتر از جهان های دیگری که می توانیم تصورشان کنیم باشد. نه تنها این را نمی دانیم بلکه اغلب نمی توانیم به هیچ نوع امکان و شق خوب دیگر بیندیشیم. بنابراین مسیحی باید تصدیق کند که به تفصیل نمی داند چرا خداوند شر را در این جهان روا می دارد. این می تواند عمیقاً پریشان کننده و اضطراب انگیز باشد. ممکن است یک فرد معتقد نگرشی به خدا پیدا کند که خودش آن را تقبیح می کند. ممکن است اغوا شویم که نسبت به او خشم بگیریم و بی اعتماد شویم و او را متهم به بی عدالتی کنیم.» پلنتینگا در کتاب های مختلف خود با تحلیل های دقیق نشان می دهد که هیچ تناقض منطقی بین قدرت و علم و خیر مطلق خدا از یک سو و وجود شر از سوی دیگر وجود ندارد. در زندگینامه خود نوشته اش هم به این نکته تصریح می کند و می گوید: «وجود شر نمی تواند برهانی بر ضد نگرش خداباورانه باشد. در این تردید نیست اما این پاسخ سرد و انتزاعی است. آنچه یک مؤمن در چنین شرایطی بدان نیاز دارد نه فلسفه بلکه آرامش و تسلای معنوی است.»
پلنتینگا در شرح و بسط موضوع شر ذکر دو نکته را حائز اهمیت می شمارد. اولین نکته مربوط به عقیده خاص مسیحیت مبنی بر وجه الهی شخصیت مسیح و رنج بردن او در روی زمین است که شاید بتوان آن را تا اندازه ای بر زندگی پرمرارت سایر پیامبران نیز تطبیق کرد. به هرروی، پلنتینگا بر این گمان است که مسیحیت از این حیث منبعی منحصر به فرد برای پرداختن به مسأله وجودی شر دراختیار دارد.
دومین نکته موردنظر او اهمیت بیشتر و عامتری دارد. به عقیده او مسأله شر می تواند موقعیتی برای آشفتگی و نومیدی معنوی فراهم کند و اعتقاد دارد که در میان همه دلایل ضدتوحیدی تنها دلیل و برهان مبتنی بر شر شایسته آن است که جدی گرفته شود. ولی در عین حال می افزاید: «شگفت آنکه براساس وجود شر می توان برهانی به نفع خداباوری اقامه کرد برهانی که دست کم به اندازه برهان ضدتوحیدی قوت دارد.» پلنتینگا در مجال محدود زندگینامه اش به این نکته اشاره می کند که آنچه بیش از هرچیز ذهن را به خود مشغول می کند شرارت و تبهکاری برخی انسان هاست که در مورد آنها ارزیابی اخلاقی صورت می گیرد. ولی اگر دیدگاه اصالت طبیعت (Naturalism) که شق بدیل دیدگاه خداباورانه است حقیقت داشته باشد دیگر چیزی شرارت و تبهکاری ارزیابی نخواهد شد.
نگرش طبیعت گرایانه به جهان به عقیده او جایی برای تعهد اصیل اخلاقی از هیچ نوعی باقی نمی گذارد. از منظر اصالت طبیعت که یکی از ارکان آن باور به قطعیت و شمول مطلق علیت است این مسأله که چگونه ممکن است انسان ها با مضامینی که بدانها اعتقاد دارند مرتبط باشند و این مضامین چگونه می توانند به زنجیره علی (Causal) اعمال انسان وارد شوند تبیین ناپذیر است. فقط در صورتی واقعاً چنین ارزیابی ممکن است که به نحوی مخلوقاتی صاحب عقل وجود داشته باشند و متعهد باشند که هنجارهایی را رعایت کنند هنجارهایی که عمل بر ضد آنها، در نقاط اوج خودش شرارت و تبهکاری ارزیابی می شود. اما اصالت طبیعت نمی تواند جایی برای این هنجارها تعیین کند. آن هنجارها مستلزم وجودی الهی و فوق طبیعی است که آن هنجارها را وضع و انسان ها را به رعایت آنها امر کرده باشد. پلنتینگا در ادامه می گوید: «مذهب اصالت طبیعت (Naturalism) شاید بتواند به حماقت و عقل گریزی دامن بزند ولی نمی تواند از شرارت و تبهکاری پرهیز دهد. بنابراین اگر کسی تصور کند که واقعاً چیزی به نام شرارت و تبهکاری وجود دارد و آن را امری موهوم و خیالی نداند و اگر فکر کند که دیدگاه های اصلی در این باب عبارتند از خداباوری و مذهب اصالت طبیعت، پس یک برهان خداباورانه قوی بر مبنای وجود شر دراختیار دارد.

2. قرینه و اعتقاد توحیدی
علاوه بر مسأله شر یکی دیگر از مسائلی که توجه پلنتینگا را سخت به خود مشغول می کرد مربوط به ایراد قرینه گرویان (Evidentialists) به اعتقاد توحیدی است که او آن را محور بحث کتاب خدا و سایر اذهان قرار داد. مخالف دیدگاه الهی ادعا می کند که اعتقاد به خدا غیرعقلانی است زیرا با واقعیاتی نظیر شر در تعارض است یا به این دلیل که علیه آن قرینه ای وجود دارد یا به نفع آن قرینه ای وجود ندارد. پلنتینگا در آن کتاب به طور مفصل استدلال می کند که اعتقاد به خدا و اعتقاد به سایر اذهان جایگاه معرفت شناختی یکسانی دارند و از آنجا که اعتقاد به ذهن های دیگر به روشنی عقلانی است اعتقاد به خدا هم معقول و خردپذیر است. او در آن کتاب مسأله عقلانی بودن اعتقاد توحیدی را برحسب براهین له و علیه وجود خدا مورد بررسی قرار داده بود. در همین باره، در مصاحبه ای که چند سال پیش انجام شد در برابر این پرسش که اگر ما اعتقاد به خدا را برپایه مبانی به عنوان امری عقلی و استدلالی بپذیریم چگونه می توانیم بدانیم که این اعتقاد راست است؟ می گوید: «این سؤال مشابه سؤالاتی درباره ادراک یا حافظه یا اذهان دیگر است. اساساً در این موارد به گمان من موضوعی که در اینجا مطرح است اعتماد به قوای شناختی انسان است. ما تمایل داریم که به اذهان دیگر باور داشته باشیم. تمایل داریم که به گذشته یا به امور غیرمادی باور داشته باشیم. بسیاری از ما همچنین تمایل داریم که تحت شرایطی به وجود خدا معتقد باشیم. اما آیا اصلاً راهی وجود دارد که ما دراین موارد از قوای شناختی خود بیرون برویم و آنها را مستقلاً بررسی کنیم تا صحت و سقم آنها را بسنجیم؟ چنین چیزی امکان ندارد. مقصود پلنتینگا این است که اعتقاد به خدا مثل سایر نمونه های یادشده یک باور پایه (basic) است. او در آن مصاحبه ضمن اشاره به سخن کالون در مورد وجود حس الهی در انسان (sensus divinitatis) می گوید که عقل عرفی و تجربه مشترک بشر را محق می داند ولی در عین حال ارائه براهین برای اثبات وجود خدا را ایراد پذیر نمی داند و آنها را در برخی زمینه ها بسیار سودمند می شمارد و می افزاید: «همه حرف من این است که این دلایل و براهین نه برای علم به وجود خدا ضرورت دارند و نه برای عقلانی بودن اعتقاد به خدا.» پلنتینگا در ۱۹۷۴ «آیا اعتقاد داشتن به خدا عقلانی است؟» را نوشت. او در این اثر استدلال کرد که اعتقاد به خدا می تواند کاملاً معقول و خردپذیر باشد حتی اگر هیچ یک از برهان های خداباورانه کارگر نباشد و هیچ دلیل و قرینه غیر دوری هم برای آن وجود نداشته باشد.
هدف اصلی اش در این اثر آن بود که ثابت کند اعتقاد به خدا یک باور پایه و کاملاً عقلی است بدون آنکه این اعتقاد مبتنی بر براهین یا دلیل و شاهد و قرینه (evidence) از سایر قضایایی که فرد بدان ها اعتقاد دارد باشد. پلنتینگا بعدها در «عقلانیت و اعتقاد به خدا» درباره خود مفهوم عقلی بودن (rationality) بیشتر کند و کاو کرد و تمایز میان دو مقام عقلی بودن یعنی توجیه (justification) و تجویز (warrant) را مطرح کرد. توجیه به این معناست که شخص در چارچوب عقلی خود هیچ وظیفه یا تعهد عقلی را زیرپا نگذارد ولی تجویز آن ویژگی ای است که معرفت را از اعتقاد حقیقی صرف متمایز می کند. این موضوعی است که پلنتینگا در «عقلانیت و اعتقاد به خدا» بدان می پردازد و می گوید این تمایز در قرون وسطی به نحوی شناخته شده بود اما بعدها در اوج مبناگروی (foundationalism) دوره مدرن به بوته فراموشی افتاد و می افزاید اگر ما عقلانیت را به معنای Warrant بگیریم مجموعه کاملاً متفاوتی از ملاحظات با مسأله عقلانی بودن اعتقاد به خدا ارتباط پیدا می کند. درواقع در این تعبیر، این پرسش معرفتی از لحاظ وجود شناختی یا الهیاتی خنثی نخواهد بود و اگر به قدر کافی مورد تحقیق قرار گیرد به شکل پرسشی وجودی و الهیاتی در می آید.
پلنتینگا بعد از شرح این موضوع در ادامه زندگینامه فکری خود به این نکته اشاره می کند که متفکران اصلاحگرا مانند جان کالون معتقد بودند خدا در نهاد ما گرایش به پذیرفتن اعتقاد به خویش تحت شرایطی عینی قرار داده است. به عقیده وی ما همان طور که تحت شرایطی خاص تمایلی طبیعی به شکل دادن باورهای مفهومی داریم، تحت شرایطی هم به صورت طبیعی باورهایی در مورد خدا از قبیل اینکه خدا همه چیز را آفریده یا خدا با من سخن گفته یا خدا به خاطر کارهایی که انجام داده ام بر من می گیرد و عتابم می کند پیدا می کنیم و شخصی که در این شرایط به یکی از این باورها و اعتقادات می رسد هم در چارچوب معرفتی خود قرار دارد (یعنی واجد توجیه است) و هم اعتقاداتش برای او دارای تجویز و ضمانت (Warrant) است. پلنتینگا این نظر کالون را قبول دارد و می گوید: «خلاصه آنکه شخصی که اعتقاد به خدا را به عنوان اعتقادی پایه می پذیرد ممکن است در چارچوب معرفتی خود کاملاً محق باشد و تحت آن شرایط واقعاً بداند که خدا وجود دارد (یعنی اعتقادش وجه معرفتی داشته باشد و باوری صرف نباشد). پلنتینگا بحث مفصل و گسترده در این باره و سیر نظرات خود را در یک کتاب سه جلدی می آورد که نوشتن دو جلد اول را در سال ۱۹۹۲ به پایان رسانده است.

3. فلسفه مسیحی
یکی از دلمشغولی های همیشگی پلنتینگا پیوند و رابطه میان فلسفه و مسیحیت بوده است. او در سال ۲۰۰۲ در مقاله ای مفصل و تأمل برانگیز به نام نصیحت به فلاسفه مسیحی ضمن بحث مستوفا درباره جریان های مختلف فکری و اشاره به بنیان های سست پاره ای مکاتب فلسفی که در ظاهر استوار و محکم می نمایند می گوید: فیلسوفان مسیحی نباید تسلیم گمان های شایع فلسفی شوند و خود را درگیر مباحثی کنند که ربطی به اجتماع مسیحیان یا مسیحیت ندارد. فی المثل اگر روانشناسی معاصر تا حدود زیادی طبیعت گرا است برعهده روانشناسان مسیحی است که به شرح و بسط روانشناسی ای بپردازند که با فوق طبیعت گرایی مسیحی وفاق داشته باشد. اما آنها چرا نباید مبانی طبیعت گرایانه روانشناسی معاصر را بپذیرند یا چرا فیلسوف مسیحی نباید تن به مبانی اصالت طبیعی و ضددینی فلان مکتب شایع فلسفی دهد. مگرنه اینکه باید تن به اصول ناب و محض علمی یا فلسفی با هرنتیجه ممکن داد؟ نکته اصلی پلنتینگا که برپایه معرفت شناسی اصلاح شده (Reformed epistemology) و نگرش کلی اش استوار است چنان که قبلاً به آن اشاره شد این است که اساساً این رشته های تحقیقی خنثی و بی طرف نیستند و چیزی به اسم مبانی کاملاً ناب و خالص که در مورد این رشته ها ادعا می شود وجود ندارد. در همین خصوص می نویسد: «این نظر که علم (science) پدیده ای دقیق و عقلی و مسلط بر خود و به کلی نامتأثر از عواطف و احساسات است و می کوشد با بی طرفی و اتقان مطلق حقایق مربوط به انسان و عالم را کاملاً مستقل از دین یا ایدئولوژی یا باورهای اخلاقی یا اعتقادات الهیاتی کشف کند، افسانه ای بیش نیست. افسانه ای که عمیقاً برخطاست.» به نظر پلنتینگا متفکر مسیحی پرسش ها و طرح های خودش را دارد، طرح هایی که چه بسا مورد قبول فیلسوف شکاک یا نامعتقد نباشد. او می تواند به این پرسش ها پاسخ هایی دهد که دقیقاً همان چیزی را مفروض و مسلم می گیرند که شکاک نسبت به آنها شک می ورزد حتی اگر این شکاکیت در بیشتر گروه های پرآوازه فلسفه مورد قبول باشد. این به معنای بی اعتنایی به جریان های فلسفی نیست. یا به این معنی که فیلسوف مسیحی مسؤولیتی نسبت به دنیای فلسفه ندارد بلکه به این معنی است که مسؤولیت اصلی و اساسی او ناظر به جامعه مسیحیان و نهایتاً معطوف به خدا است. جامعه فلسفی مسیحی (و قاعدتاً جوامع فلسفی ادیان دیگر) باید بکوشند به پرسش ها و مسائل «خودشان» جواب دهند.
او در پایان مقاله می گوید که فلاسفه مسیحی نباید به این خرسند باشند که فیلسوف اند و از قضا مسیحی هم هستند بلکه باید فیلسوف مسیحی باشند، باید با استقلال و شجاعت و کمال جویی دینی طرح ها و موضوعات و مسائل خودشان را دنبال کنند.
پلنتینگا در پایان زندگی نامه خود نوشته اش می گوید: «من هم به تبع اگوستین بر این باورم که در واقع نبرد و نزاعی میان شهر خدا (civitas Dei) و شهر دنیا (civitas Mundi) وجود دارد. به گمان من ما با سه شق روبروییم: از یک طرف مذهب اصالت طبیعت قرار دارد که سابقه اش به جهان باستان باز می گردد. این نگرش می گوید که خدایی وجود ندارد، طبیعت همه چیز است و نوع بشر را باید جزئی از طبیعت شمرد. دوم، نگرشی است که من آن را انسان محوری یا اومانیسم عصر روشنگری می نامم که می توان آن را ذهن گرایی (subjectivism) روشنگری یا «ضد واقع گرایی روشنگری» هم نامید.
این نحوه تفکر به صورت منسجم و اساسی به امانوئل کانت باز می گردد که بر طبق اصول محوری آن، در واقع ما انسان ها هستیم که به جهان شکل می دهیم و حدود و مرزها و طرح کلی و اساسی آن را تعیین می کنیم.» سومین شقی که پلنتینگا در این قسمت به صراحت آن را بیان نمی کند واقع گرایی دینی است که عالم هستی را ترکیبی از طبیعت و فوق طبیعت می داند و قائل به وجود خالق الهی است. باری، او در ادامه، درنهایت اختصار می گوید که علم، فلسفه و کوشش فکری و عقلی به طور عام، تلاش برای فهم و شناخت انسان و عالم، به هزار ویک نحو به این نبرد و نزاعی که کمی پیش از این به آن اشاره شد راه می یابند «و هرچه علم مورد بحث به آنچه مشخصاً مربوط به انسان است نزدیک تر باشد این ارتباط عمیق تر است.»
پلنتینگا با این تأکید دوباره به بحث فلسفه مسیحی باز می گردد و می گوید: «یک فیلسوف مسیحی موفق کسی نیست که در دنیای فلسفه شهرت و آوازه ای به هم رسانده باشد و نه کسی که به اصطلاح «برجسته» است بلکه او فیلسوفی است که خالصانه و به سهم و شیوه خویش خدمت پروردگار می کند. ما فلاسفه کار فلسفی مان را به نحوی فردگرایانه، رقابتی و حتی خود محور انجام می دهیم. علاقه فلاسفه این است که یک دیگر را براساس توانایی جدلی و فلسفی رده بندی کنند. حتی دانشجویان فلسفه را هم براساس این گونه توانایی های فلسفی ارزیابی می کنیم و به آنان که چنین توانایی هایی ندارند چندان اعتنا نمی کنیم مثل اینکه در میدان مسابقه قرار داریم. اما همه اینها فریب است. فلسفه یک رقابت ورزشی نیست. به عقیده پلنتینگا فیلسوفی که تعهد و باور دینی دارد هنگامی موفق نیست که به شهرت رسیده باشد بل فیلسوفی است که به شیوه ای دقیق و سنجشگرانه به مسائل خاص جامعه دینی خویش می پردازد.» بنابر ارزیابی پلنتینگا برخلاف چند دهه گذشته امروزه در آمریکا دانشجویان و فیلسوفان دقیق النظر بسیاری هستند که با همین ویژگی ها یعنی تعهد و تعمق دینی و تفکر دقیق فلسفی به مسائل خاص جامعه خویش می پردازند.

منابع:
1. http://www.iran-newspaper.com/1382/821210/html/think.htm
2. http://www.iran-newspaper.com/1382/821213/html/think.htm

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 4

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر