چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
بر خط: 3269
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

12863 بازدید

تولد و دوران کودکى
محمد تقى مصباح یزدى، 11 بهمن 1313، در دامان پرمهر خانواده اى متدین و مذهبى در شهر یزد به دنیا آمد. زندگى پدر و مادر استاد در منزل میراثىِ مادریشان با سختى بسیار مى گذشت. مادر با کمک خاله ها، در خانه جوراب مى بافت تا پدر براى گذران زندگى جوراب ها را در مغازه بفروشد. این شغل بسیار کم درآمدى بود؛ به طورى که پدر مى بایست هر از چندى مبلغى قرض مى کرد تا به کارش سامانِ دوباره دهد.
با وجود همه سختى ها این خانواده بسیار مذهبى و شیفته اهل بیت(علیهم السلام) در آن دوران خفقان رضاخانى، که برپا کردن مراسم عزادارى مطلقاً ممنوع بود، شب هاى محرم در زیرزمین منزل، مجلس توسل و عزادارى برقرار مى کردند، و شب هاى جمعه دعاى کمیل و ذکر حدیث و صبح هر جمعه نیز دعاى ندبه برگزار مى گشت؛ به طورى که پدر دعاى ندبه را حفظ شده بود و آن را از بر مى خواند.
همین علاقه و دلبستگى به دین و علاقه مندى به خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) سبب شد که اولین فرزند خانواده «محمدتقى» نام گیرد.

دوران مدرسه
روزگار کودکى محمدتقى در آغوش خانواده اى اینچنین پاکدل و باصفا، با اندوخته هایى ارزشمند از تربیت ناب دینى سپرى شد، و او براى کسب دانش و معرفت بیشتر راهى دبستان گردید. محمد تقى چنان مشتاق دانستن بود که همه ساله در امتحانات پایانى، شاگرد ممتاز مدرسه شناخته مى شد و همین امر موجب محبوبیت او نزد مدیر و معلمان مدرسه گشته بود، و آنان وى را تشویق مى کردند که با ادامه این شیوه درس خواندن، از مخترعان و مکتشفان و دانشمندان برجسته میهن باشد. اما محمدتقى آرزویى دیگر داشت. او تنها به تحصیل علوم دینى و کسب معارف الهى مى اندیشید، و بر همین اساس بود که در انشاى کلاس چهارم نوشت مى خواهد به نجف برود و درس دینى بخواند. این انشا آموزگار و هم شاگردى هاى محمدتقى را شگفت زده کرد؛ چه هم کلاس ها که خود آرزو داشتند روزى خلبان، سرهنگ، وزیر، وکیل یا... شوند، مى دیدند شاگرد ممتاز مدرسه عجب پیشه اى براى آینده اش در نظر گرفته است!
این شگفتى در آن دوران بى سبب نبود؛ دورانى که جامعه هیچ اقبالى به علوم دینى نداشت. از این گذشته روحانى و عالم دینى به دیده تحقیر نگریسته مى شد، و دستگاه تبلیغات رضاخانى بیشترِ مردم را به روحانیان بدبین ساخته بود. البته پیرمردها و پیرزن هایى بودند که به طور سنتى علایقى مذهبى داشتند؛ اما براى نسل جوان آن روز، از اسلام جز نامى نمانده بود. اغلب روحانیان، به زور یا به دلخواه، از لباس روحانیت خارج شده، به کسب و کار مشغول بودند، و علماى اسلام در فقر بسیار شدیدى، که تصور آن براى مردم این زمان دشوار است، به سر مى بردند. حال در چنین روزگارى اگر کسى مى گفت که مى خواهد آخوند شود، بسیار شگفت انگیز بود.
افزون بر تربیت و آموزش هاى پدر و مادر، آنچه محمدتقى را به این سوى مى کشید جذبه معنوىِ شیخ احمد آخوندى بود. شیخ احمد، روحانى دل سوخته و متعهدِ ساکن نجف بود. او هر از چندى براى سرکشى به موقوفه اى که متولى آن بود به یزد مى آمد و میهمان خانه آنان مى شد. حالات عرفانى و عبادى او بسیار زیبا و باشکوه بود. شیخ نیمه هاى شب بیدار مى شد و وضو مى ساخت. سپس فانوس کوچکى به دست مى گرفت و به مسجد مى رفت و بین الطلوعین به خانه باز مى گشت. مشاهده این حالات، تأثیرى عمیق بر روحیه محمدتقى گذاشت، و این تأثیر آن گاه دو چندان شد که شیخ به او گفت: «بچه اى که به این خوبى نماز مى خواند و به این خوبى درس مى خواند چه بجا و مناسب است که طلبه و عالم دینى بشود». اینچنین بود که عشق به فراگیرى علوم و معارف الهى در جان او زبانه کشید، و بعد از آن دیگر هیچ ذوق و شوقى نداشت جز هجرت به نجف و تحصیل علوم دینى.

آغاز طلبگى
محمدتقىِ نوجوان در سال تحصیلى 26ـ1325 دوره ابتدایى را به پایان برد. انتظار به سر آمده بود و شیفتگى به فراگیرى علوم دین موجب شد که او به جاى گذراندن تعطیلات و تفریحات، از همان ابتداى تابستان وارد حوزه علمیه یزد شود. محمدتقى در یکى از حجره هاى مدرسه شفیعیه ـ واقع در میدان خان ـ ساکن شد و بى اعتنا به وضع نابسامان حوزه، و مخروبه بودن مدارس و حجره ها، و نیز فقدان استاد و برنامه درسى منظم، چنان به درس و بحث و مطالعه اهتمام ورزید که در مدت چهار سال، تمام مقدمات و سطوح متوسطه را تا رسایل و مکاسب، با تحقیق و جدیت فوق العاده اى به پایان برد؛ حال آنکه گذراندن این مدارج، به طور معمول حدود هشت سال زمان مى طلبید.
البته او این پیشرفت ها و موفقیت ها را بیشتر مرهون عنایات و زحمات استادان خود، به خصوص مرحوم حاج شیخ محمدعلى نحوى مى داند؛ چه آن مرحوم براى تعلیم وى وقتِ زیادى صرف مى کرد و به صورت خصوصى درس مى گفت، و هرقدر که او آمادگى داشت، کوتاهى نمى کرد. همچنین به جاى مباحثه، پرسش هایى براى او مطرح مى ساخت، یا از او مى خواست که خلاصه درس ها را بنویسد و بعد آن خلاصه ها را به عربى برگرداند؛ آن گاه این نوشته هاى عربى را مى گرفت و تصحیح مى کرد.
استادان دیگرى که او در این دوره از محضرشان بهره برد از این قرارند: مرحوم حاج محمدعلى نحوى که در همان مدرسه شفیعیه حجره داشت. او ادبیات و بخش چشم گیرى از سطوح را نزد مرحوم نحوى آموخت؛ مرحوم شیخ عبدالحسین عرب و عجم که استاد شرح نظام او بود؛ مرحوم آقا سیدعلى رضا مدرسى ـ شاگرد آقا ضیا عراقى ـ مقدارى از شرح لمعه و رسایل را به او تعلیم داد؛ و بالاخره حاج میرزامحمد انوارى، که قسمت هایى از قوانین الاصول را در محضر ایشان فرا گرفت.
محمدتقى، همچنین در کنار دروس رسمى حوزه، با انگیزه علم دوستى و حقیقت جویى، برخى علوم روز از قبیل فیزیک، شیمى، فیزیولوژى و زبان فرانسه را نزد روحانى فرهیخته اى به نام «محقّقى رشتى» که بعدها از سوى مرحوم آیت الله العظمى بروجردى به آلمان اعزام شد، مى آموخت.

هجرت به نجف
طلبه جوان، با ذوق و شوق فراوان گرم تحصیل بود که بار دیگر شیخ احمد آخوندى که اول بار انفاس قدسى اش او را دلباخته معارف قرآن و عترت(علیهم السلام) ساخته بود، به میهمانى شان آمد. شیخ با مشاهده آن همه علاقه و پیشرفت، وى را تشویق کرد که براى ادامه و تکمیل تحصیلات به نجف اشرف هجرت کند و خانواده را نیز ترغیب نمود تا براى حمایت از او به نجف مهاجرت کنند و مقیم آن دیار شوند.
به این ترتیب پدر و مادر که دلبسته فرزند بودند، تصمیم گرفتند خانه و وسایل کارشان را بفروشند و به نجف هجرت کنند. هرچند پیشنهاد اولیه محمدتقى این بود که به او اجازه دهند به قم سفر کند و در آن حوزه ادامه تحصیل دهد؛ اما خانواده اصرار داشتند که از همان ابتدا به نجف بروند. به هرحال مجاورت مرقد امیرمؤمنان(علیه السلام) و رونق فراوان حوزه نجف سبب شد که آنان در این تصمیم جدى تر باشند و سرانجام به نجف هجرت کنند. از این رو، اواخر سال 1330 بود که همگى راهى نجف شدند.
قرار بود طلبه جوان با خیال آسوده به درس و تحقیق بپردازد و پدر و مادر کار بافندگى خود را در آنجا از سر گیرند؛ اما پس از شش ماه که به زحمت در آنجا ماندند، وضع کارى خانواده رونقى نگرفت و تلاش هاى فراوانِ پدر براى کسب درآمد کارگر نیفتاد، و در نهایت مجبور شدند به ایران مراجعت کنند. محمدتقى اصرار داشت که دست کم اجازه دهند او براى مدتى به تنهایى در نجف بماند و وقتى وضع مالى شان در ایران سامان یافت نزد آنان بازگردد؛ اما والدین او و به خصوص مادر به هیچوجه رضایت نمى دادند. مرحوم آقا شیخ محمدعلى سرابى و مرحوم آقا سیدعلى فانى (علامه فانى) به منزل آنان آمدند و به پدر اصرار کردند که بگذارید فرزندتان اینجا بماند. یکى از آنان گفت: «اگر شما پسرت را با این استعداد سرشار، از اینجا ببرى و نگذارى به تحصیل ادامه دهد، امام زمان(علیه السلام) از شما راضى نخواهند بود». اما پدر گفت: «من مى توانم تحمل کنم ولى مادرش نمى تواند، و آن قدر به او دلبستگى دارد که جانش در فراق او به خطر مى افتد».
به هر روى، تقدیر نبود که محمدتقى در نجف بماند و تقریباً پس از یک سال تحصیلى، اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد سال بعد همراه خانواده به تهران عزیمت کرد، و چون هنوز سر و سامانى نداشتند و از طرفى پایان سال تحصیلى فرا رسیده بود، محمدتقى تابستان آن سال را در تهران و با خانواده سپرى کرد.
اقامت در نجف، هرچند کوتاه بود، خاطرات بسیارى به یادگار گذاشت. گرمى بازار درس و بحث و حضور علماى بزرگى چون مرحوم حکیم، مرحوم شاهرودى، مرحوم سیدعبدالهادى شیرازى، مرحوم میرزا آقا استهباناتى که آن روزها از علماى تراز اول بودند و امثال مرحوم خویى که در رتبه بعد قرار داشتند، شکوه و جلال خاصى به حوزه نجف بخشیده بود.
او از همان آغاز مى کوشید ضمن احترام به همه بزرگان حوزه، به هیچ بیتى وابسته نشود. از همین روى، تمام مدتى که در نجف بود به خانه هیچ یک از مراجع رفتوآمد نمى کرد؛ مگر در یکى از اعیاد که به اتفاق استادش، آقاى فانى، براى عرض تبریک، چند دقیقه اى به خانه همسایه شان مرحوم آقاسیدجمال گلپایگانى رفتند. او این شیوه را در قم نیز ادامه داد، و با وجود ارادت و محبتى که از بزرگان حوزه در دل داشت، جز براى درس گرفتن، یا شرکت در مجالس سوگوارى اهل بیت(علیهم السلام) که در منزل مرحوم آیت الله العظمى بروجردى برپا مى شد، به بیوت آنان رفتوآمد نمى کرد.

هجرت به قم
خانواده از نجف بازگشتند و قرار شد براى مدتى در تهران بمانند. اما محمدتقى تصمیم داشت براى تحصیل به قم عزیمت کند. خانواده ابتدا بناى مخالفت گذاشت که «ما هنوز استقرار پیدا نکرده ایم و درآمد قابل توجهى نداریم که به تو کمک کنیم تا بتوانى درس بخوانى» و حتى از بعضى بستگان اهل علم خواستند تا او را قانع کنند که دست کم یک سال در تهران بماند تا پس اندازى براى خرج تحصیلش فراهم کنند. ولى او به هرحال نمى پذیرفت؛ زیرا معتقد بود درس خواندن در حوزه یک واجب شرعى است که رضایت والدین در آن دخالتى ندارد؛ هرچند سرانجام توانست با گفتوگوهاى مؤدبانه و دلایل متین خود، آنان را قانع سازد و رضایتشان را جلب کند. به این ترتیب، محمدتقى تابستان آن سال را در انتظار آغاز سال تحصیلى همراه خانواده در تهران ماند.
مهدى، برادر کوچک تر محمدتقى بود، و در یک فروشگاه ظروف آلومینیوم شاگردى مى کرد. او از پس انداز ناچیز خود در طول تابستان، یک چراغ فتیله اى، یک بشقاب، یک قابلمه، یک قاشق و یک قورى فلزى براى برادر خرید تا با خاطرى آسوده تر در قم زندگى کند و درس بخواند.
البته محمدتقى نیز در تابستان بى کار نبود و با تدریس در کلاس هاى تابستانى توانست شصت تومان به دست آورد. با چهل تومانِ آن یک پتو خرید و بیست تومان باقى مانده را خرج راه ساخت. او حدود بیست روز مانده به آغاز درس ها راهى قم شد تا بلکه بتواند حجره اى بگیرد و سامانى بیابد.
یافتن حجره کار آسانى نبود. آن روزها دو ـ سه مدرسه کوچک در گوشه و کنار قم، و دو مدرسه بزرگ در نزدیکى حرم مطهر وجود داشت: یکى مدرسه فیضیه و دیگرى مدرسه حجتیه. احتمال اینکه در این دو مدرسه به کسى حجره بدهند، بیشتر بود؛ اما با وجود این، شرط ورود به مدرسه تازه ساز حجتیه آن بود که طلبه مى بایست بیست سال تمام داشته باشد، و محمدتقى هنوز 19 ساله بود. به این ترتیب تنها مدرسه فیضیه باقى مى ماند. پیدا کردن متولى مدرسه بسیار مشکل بود. «مى بایست هر روز ساعت ها کنار حسینیه اى که نزدیک منزلش بود مى نشستى که اگر یک وقت از منزلش خارج شد، پیدایش کنى و دست به دامنش شوى و از او حجره بخواهى! او هم اگر سرِحال بود و حوصله داشت، برخورد خوبش این بود که "حالا شما چند روز صبر کنید، شاید حجره خالى پیدا شود!" و از این جور جواب هاى سربالا».
یکى دو ماه به همین صورت گذشت و او موفق نشد حجره اى پیدا کند. در این مدت، هر چند روزى میهمان یکى از دوستان و همشهرى ها بود، و کم کم احساس مى کرد میزبان ها از حضورش خسته شده اند. از طرفى درس ها شروع شده بود و او هنوز سرگردان بود، و از سویى پس اندازش نیز تمام شده بود.
این گرفتارى ها عرصه را بر او تنگ کرده بود، تا اینکه سرانجام روزى متولى را در حیاط مدرسه دید و با ناراحتى به او گفت: «آقا! من دو ماه است اینجا سرگردانم و شما هم با اینکه حجره خالى دارید، مرتب وعده مى دهید و عمل نمى کنید. شاهدش هم این است که شخصى که بعد از من آمده بود، به شما مراجعه کرد و به او حجره دادید، و با اینکه من قبل از او آمده بودم، به من حجره ندادید!..». متولى مدرسه نیز در پاسخ، جواب تندى داد و کاملا مأیوسش کرد. بر اثر ناامیدى و احساس غربت، بغضش ترکید و با گریه زمزمه کرد: «اگر به من حجره ندهید، از شما به حضرت معصومه(علیها السلام) شکایت مى کنم!» اما متولى مدرسه هیچ متأثر نشد.
طلبه جوان با حالت گریان از او دور مى شد که مشهدى ماشاءاللّه، خادم مدرسه فیضیه، صدایش کرد و گفت: «آقاى یزدى! چرا گریه مى کنى؟! و بعد آهسته گفت: ناراحت نباش، من به شما حجره مى دهم!»
مشهدى این را گفت و از او دور شد. مدتى گذشت و او همچنان در انتظار آمدن مشهدى ماشاءاللّه بود. بالاخره خادم مدرسه با طلبه دیگرى به نام سیدعلى محمد پیدا شد. او نیز جوانى یزدى بود و دنبال حجره مى گشت، و به این ترتیب با هم به حجره مورد نظر رفتند. «حجره که چه عرض شود، یک فضاى باریکه اى بود که در واقع انبارى زیر پله هاى واقع در زاویه مدرسه به شمار مى رفت و اسباب آبپاشى و جارو و از این قبیل را آنجا نگهدارى مى کردند. تخت شکسته اى هم در یک گوشه آن افتاده بود. دیوارها تا سقف نم داشت و ابداً آفتاب به آنجا نمى تابید، و درِ آن هم شیشه نداشت!»
با این حال هر دو آن قدر خوشحال شدند که گویى بهشت را به آنان داده اند. محمدتقى و سیدعلى محمد حجره را تمیز و مرتب کردند و تصمیم گرفتند در آن زندگى کنند.
با وجود آنکه روزها بیشتر بیرون حجره به سر مى بردند و شب ها نیز فقط براى چند ساعت استراحت به آنجا مى آمدند، بعد از ده ـ دوازده روز هر دو، بر اثر رطوبت، دچار پادرد و کمردردى شدید شدند. مدتى با همین وضع گذشت تا اینکه روزى یکى از طلبه هاى یزدى نزد آنان آمد و گفت که رفیق هم حجره اش ازدواج کرده به منزل منتقل شده است، و وسایل حجره آنان را به حجره خودش برد، و به این ترتیب از آن به بعد ایشان حجره دار شدند؛ حجره اى که به اصطلاح آبرومند بود و مى شد در آن زندگى کرد.
سال اول به این منوال در مدرسه فیضیه گذشت. محمدتقى روزانه در چهار درس شرکت مى کرد: درس خیارات مکاسب مرحوم آقامرتضى حائرى، که صبح ها در منزل ایشان برقرار مى شد؛ جلد اول کفایه مرحوم آقاشیخ عبدالجواد جبل عاملى که اول طلوع آفتاب در مسجد عشقعلى برگزار مى شد، و او با یکى از دوستانش پیش از طلوع آفتاب این درس را مباحثه مى کردند؛ جلد دوم کفایه نزد مرحوم آقامرتضى حائرى که عصرها در منزل ایشان برگزار مى شد؛ و دیگرى درس منظومه بود. آموختن و مطالعه و مباحثه این دروس، تمام وقت او را پر مى کرد، و در شبانه روز پنج تا شش ساعت براى استراحت و دیگر امور باقى مى ماند. اما وى با علاقه و شوقى وصف ناپذیر مشکلات و کاستى ها را به جان مى خرید و دل مشغولى عمده اش پرداختن به درس و بحث بود.
او مشکلات خود را در آن دوران این گونه توصیف مى کند:
...نهایت کمکى که خانواده ام مى توانستند به من بکنند ماهیانه حدود بیست تومان بود، که آن هم مرتب نمى رسید، و گاه مى شد که حتى یک لقمه نان براى شب نداشتیم. طورى برنامه ریزى کرده بودیم که روزى 6 تا 7 قران بیشتر خرجمان نشود، و این، تنها پولِ یک نان سنگک و یک سیر پنیر مى شد. بعضى وقت ها هم نصف نان سنگک مى خریدیم و براى شب هم بعد از نماز سى شاهى مى دادیم و از خشکه پزى کنار درب فیضیه یک نان کسمه کوچک مى گرفتیم و این شام ما بود.... یک روز پولمان کاملا تمام شده بود و من تصمیم گرفتم پولى قرض کنم. در خلوت با خدا نجوا کردم که «خدایا مى خواهم براى رضاى تو و براى اعتلاى دین تو درس بخوانم! خودت مى دانى که توقع زیادى هم ندارم! هرگونه که خودت صلاح مى دانى وسیله اى فراهم کن که من مقدارى پول از کسى قرض کنم یا بگیرم! مى دانى که من آدمى نیستم که بتوانم پیش کسى بروم و تقاضاى حاجت کنم. خودت برسان! اگر هم صلاح نمى دانى، توفیق بده تا بتوانم صبر کنم».
[گذشت] تا اینکه عصر یک روز، که ظهرش ناهار حسابى نخورده بودم، داشتم در حیاط مدرسه فیضیه قدم مى زدم که شنیدم پستچى از طلبه ها سراغ محمدتقى یزدى را مى گیرد. جلو رفتم و با ناباورى از اینکه کسى برایم نامه بفرستد، نامه را گرفتم. از یکى از علماى یزد بود که آن وقت ها ارتباطى با ایشان نداشتم. ایشان یک حواله بیست تومانى براى من فرستاده بودند، که بعد از چند ماه سفره مان رونق گرفت....
آن زمان مرحوم آقاى حجت به طلبه ها مُهر نان مى داد. من هم به فکر افتادم از ایشان تقاضاى مُهر نان کنم؛ اما نمى خواستم به دستگاه ایشان مراجعه کنم. بنابر این نامه اى به این مضمون نوشتم:
حضرت آیت الله حجت، من شخصى به این نام هستم و در قم درس مى خوانم و در درس آقاى حائرى شرکت مى کنم. شنیده ام که مُهر نانى به طلبه ها مى دهید. اگر شامل من هم مى شود، من هم طلبه هستم.
صبح که مى خواستم نامه را ببرم فکر کردم نکند این کار، خلاف قاعده و برنامه حوزه باشد، و این نان به کس دیگرى تعلق داشته باشد و به ملاحظه شاگردى آقاى حائرى بخواهند به من بدهند! این بود که نامه را پاره کردم....
با وجود همه این دشوارى ها شیخ محمدتقى در مدت یک سال، باقى مانده دروس سطح را به اتمام رساند، و از سال بعد در دروس خارج فقه مرحوم آیت الله بروجردى و خارج اصول امام خمینى حضور یافت. از سوى دیگر، بیست سالش تمام شده بود و با احراز شرایط اقامت در مدرسه حجتیه، در آنجا حجره گرفت. توفیق آشنایى با بزرگان و علماى وارسته اى همچون امام خمینى، علامه طباطبایى و آیت الله بهجت چنان لذت بخش بود که تازه مى فهمید هجرت از نجف به قم از تقدیرات بسیار نیکوى خداوند در حق او بوده است.

آشنایى با امام خمینى
شیخ محمدتقى از همان سال اول ورود به قم، با امام خمینى، که از سال ها پیش استاد برجسته حوزه بود، آشنا شد و خدمت ایشان ارادت یافت. با اینکه هنوز کفایه و مکاسب مى خواند، گاهگاهى براى کسب آمادگى در درس خارج ایشان شرکت مى جست و از سال دوم به بعد به طور مرتب در آن درس حاضر مى شد.
از جمله خصوصیات بارز امام، دقت نظر، نقادى آزادانه و آزادى اندیشه بود که در درس هاى دیگر اساتید کمتر دیده مى شد. این ویژگى ها براى ذهن پویاى طلبه اى چون او بسیار جذاب بود. از سوى دیگر تعطیلى درس اخلاق امام افسوس برانگیز بود؛ درس اخلاقى که از جذابیت، تأثیرگذارى و بى نظیرى آن حکایت ها نقل مى کردند، و البته گواه نقل هاى دوستان در رفتار و منش امام کاملا آشکار بود. متانت و وقار در شخصیت ایشان موج مى زد. امام خمینى در مجالس بسیار کم سخن مى گفت و گاه سراسر مجلس را با سکوت برگزار مى کرد و فقط به پرسش هاى علمى و دینى افراد پاسخ مى داد. ابّهت ایشان مانعِ آن مى شد که در حضورش مسائل متفرقه و بى فایده مطرح شود.
از دیگر ویژگى هاى برجسته امام این بود که اجازه نمى داد هیچ کس در مسیر، کنار ایشان یا پشت سرشان حرکت کند و غالباً تنها راه مى رفت، و اگر کسى سؤالى داشت، مى ایستاد و پاسخ مى داد و دوباره حرکت مى کرد. به طور کلى ایشان در عین تواضع و فروتنى، وقار و سنگینى به خصوصى داشت، که جمع بین این دو ویژگى جز از کسانى که با عوالم دیگر ارتباط روحى و معنوى دارند، میسر نیست. تنها کسانى مبتلا به کبر نمى شوند و در عین حال متانت و وقار خود را حفظ مى کنند که توجه قلبى خاصى به خداوند داشته باشند.

آشنایى با علامه طباطبایى
آن روزها که تازه به قم آمده بود، در مدرسه حجتیه، کنار ساعت آفتابىِ پهلوى حوض، سیدى نورانى توجه او را به خود جلب کرد. او مردى بسیار نحیف بود که عمامه اى کوچک بر سر داشت، و لباس هاى بى پیرایه اش از ساده زیستى او حکایت مى کرد. محمدتقى درباره او از دوستانش پرسید. گفتند: او قاضى کوچک است، و این ساعت آفتابى را نیز خودش ساخته و اینک براى تشخیص ساعت آمده است. تازه تنها این نیست. آشنایى با هیئت و ریاضیات نیز یکى از خصوصیات ایشان است. او امتیازات دیگرى هم دارند: درس تفسیر مى گویند، استاد فلسفه هستند، و....
مدتى از این ماجرا گذشت تا اینکه یکى از دوستان به او پیشنهاد کرد در درس تفسیر استاد که روزهاى پنجشنبه در مسجد سلماسى تشکیل مى شد شرکت کند. او نیز پذیرفت، و پس از مشاهده حالات معنوى و روحانى علامه، و نیز روش تدریس بسیار عالى شان مجذوب و شیفته ایشان شد و آرزو کرد همواره در خدمت و مصاحبت ایشان باشد.
محمدتقى پس از آن در پى موقعیتى بود تا با علامه ارتباط بیشترى برقرار کند؛ ولى روحیه اش چنان بود که نمى توانست خود را نزد استاد مطرح سازد. از طرفى برخورد علامه نیز به گونه اى بود که به صورت افراد نگاه نمى کردند. به هرحال در درس ایشان شرکت مى جست و گاه نکته هایى که به نظرش مبهم مى رسید، پس از درس مى پرسید و گاهى هم که سؤال کنندگان زیاد بودند دنبال ایشان به راه مى افتاد و اگر فرصتى دست مى داد سؤالش را مطرح مى کرد.
سرانجام سؤال هاى هوشمندانه محمدتقى توجه علامه را جلب کرد و موجب عنایت خاص ایشان به وى گردید، و این زمینه اى شد که او به تدریج بتواند درخواست هاى دیگرى مطرح سازد، و از ایشان بخواهد که در زمینه مسائل اخلاقى و معنوى او را راهنمایى کنند.
رابطه محمدتقى با علامه چنان قوت گرفت که گاه به طور خصوصى از ارشادات اخلاقى آن بزرگوار بهره مند مى شد، و علامه نیز نسخه هاى دست نویس تفسیر خود را پیش از چاپ به وى مى داد تا مرور کند و اگر نکته اى براى اصلاح به نظرش مى رسد، تذکر دهد.

آشنایى با آیت الله بهجت
از جمله دیگر بزرگانى که محمدتقى در همان سال هاى اول با ایشان آشنا شد، حضرت آیت الله بهجت(مدظله العالى) بود. منزل آیت الله کنار مدرسه حجتیه قرار داشت و معمولاً در رفتوآمدها، و به خصوص صبح ها که ایشان از حرم بازمى گشتند، در کوچه با ایشان برخورد مى کرد. مدتى گذشت و از دوستان شنید که آیت الله بهجت از نظر علمى بسیار برجسته اند و سال هاى قبل، از شاگردان ممتاز آقاى بروجردى بوده اند، همچنین از نظر اخلاقى و معنوى برگزیده و اهل مقامات اند، و در نجف از شاگردان عارف کامل، مرحوم سیدعلى آقاى قاضى بوده اند، که دیگر شاگردان آن مرحوم، از مقامات عالى معنوى او خبر مى داده اند. یکى از شاگردان مرحوم قاضى که جانشین ایشان نیز به شمار مى آمد، مى گفت: «آقاى بهجت هنوز محاسنش درست در نیامده بود که به مقامات بسیار بالایى رسیده بود. همچنین مرحوم حاج آقا مصطفى خمینى مى گفت پدرش، وجود این مقامات را در آقاى بهجت تصدیق مى کند».
این اوصاف، محمد تقى را که همیشه تشنه فضیلت و معنویت بود، ترغیب مى کرد که از چنین شخصیتى بهره برد؛ ولى از آنجا که آیت الله بهجت به آسانى کسى را نمى پذیرفت، با عده اى از دوستان تصمیم گرفتند براى تقویت بنیه فقهى شان از ایشان بخواهند به طور خصوصى براى آنان فقه بگوید و به این طریق بتوانند از خصوصیات اخلاقى ایشان نیز بهره گیرند. آیت الله بهجت پذیرفتند و درس فقه پربارى همراه با دقت نظرهاى کم نظیر و استقلال رأىِ تحسین برانگیز، ارائه فرمودند. شیخ محمدتقى که مدت پانزده سال در آن درس شرکت نمود، محضر درسى آن آیت حق را این گونه توصیف مى کند:
درسى بسیار پرمحتوا، دقیق و خوب بود، و آنچه بر خوبى آن مى افزود این بود که ایشان غالباً پیش از درس تشریف مى آوردند و به مناسبتى ـ که گاهى در آن زمان آن مناسبت را درک نمى کردیم ـ حدیثى مى خواندند، یا داستانى نقل مى کردند، و ضمن آن، مطالب اخلاقى و دینى اى را که مورد نظرشان بود مى فهماندند، و عجیب این بود که هم من و هم دوستان دیگر، تجربه کرده بودیم مطالبى که آنجا گفته مى شد و ظاهراً بدون مناسبت به نظر مى رسید، در واقع نکته هایى بود که براى افراد سازندگى داشت، و اشاره به مسایلى بود که به بعضى از افراد حاضر در جلسه مربوط مى شد و خود آنها درک مى کردند، و گاهى هم با خیره شدن در چشم شخص، گویا به او مى فهماندند که «دارم به تو مى گویم!...» و همین طور گاهى درباره یک مسئله سیاسى، جریانى را قبل از وقوع آن پیش بینى مى کردند. مخصوصاً آن زمان ها در کوران انقلاب و حملاتى که دژخیمان شاه به فیضیه مى کردند، ایشان اصرار داشتند که باید این وقایع را نوشت و منتشر کرد. طرح این مسائل از طرف ایشان انگیزه اى شد که ما نیز بیشتر در فعالیت ها و مبارزات، مشارکت داشته باشیم.

دوستان دوران تحصیل
شیخ محمدتقى در دوران تحصیلش، و به خصوص در مدرسه حجتیه، معمولاً با طلبه هایى طرح دوستى صمیمانه مى ریخت که علاوه بر سخت کوشى در درس و بحث و مطالعه، از روحیات و سجایاى معنوى و اخلاقى نیز برخوردار بودند. از میان بهترین دوستان او مى توان افراد ذیل را نام برد:
شیخ محمدحسین بهجتى اردکانى که ذوق و طبع شعرى خوبى دارند و اینک امام جمعه اردکان هستند، برادر ایشان مرحوم شیخ على بهجتى که ایشان نیز از طلبه هاى بسیار فاضل و باصفا بودند، شیخ على پهلوانى که از بزرگان سیر و سلوک اند، آیت الله میرزاحسین نورى که از مراجع تقلید به شمار مى روند، و برادر ایشان مرحوم میرزاحسن آقا که خطیب، نویسنده و خطاط بودند، و شیخ على اکبر مسعودى خمینى که اکنون تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه(علیها السلام) را بر عهده دارند.
پس از ازدواج و انتقال به منزل نیز رفت و آمدهاى فراوان شیخ محمدتقى به مدرسه حجتیه، سبب شد دوستان صمیمى دیگرى از جمله شهید باهنر، حضرت حجة الاسلام و المسلین هاشمى رفسنجانى و حضرت آیت الله خامنه اى پیدا کند که بعدها این دوستى زمینه ساز همکارى هاى بسیارى در دوران مبارزه با طاغوت گردید.

مطالعات و تحقیقات
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی در زمینه هاى مختلف علوم اسلامى از قبیل فقه و اصول، تفسیر و فلسفه، و نیز رشته هاى دانشگاهىِ علوم انسانى و زبان خارجى (انگلیسى و فرانسه)، تحصیل، مطالعه و تحقیقات جامعى داشته اند.

- فقه و اصول
آیت الله مصباح در رشته فقه، از محضر اساتید بزرگى چون آیات عظام بروجردى، اراکى، امام خمینى و بهجت(مدظله العالى) بهره برده اند؛ به گونه اى که موفق به اخذ جایزه از سوى مرحوم آیت الله العظمى بروجردى شدند، و در نهایت به درجه اجتهاد نایل آمدند. بر این اساس، ایشان طبعاً در رشته هاى مرتبط با فقاهت، مانند اصول فقه، رجال و درایه نیز به قدر کافى مطالعه و پژوهش داشته اند.

- تفسیر
آشنایى با مرحوم علامه طباطبایى، و درک مقامات و کمالات روحانى و عرفانى آن اعجوبه علم و فضیلت و تقوا، سبب شد که استاد بیشتر اهتمام و مساعى خویش را صرف تعلیم علوم قرآن و تفسیر نماید. ابتدا با شرکت در جلسات درس تفسیر علامه، و سپس با استفاده از ارشادات و تعلیمات خصوصى ایشان توانست تعمق و تفکر در قرآن کریم و نکته سنجى هاى زیبا در آیات نورانى آن را بیاموزد، و خود در این باب صاحب نظر شود او به قدرى در این وادى پیش رفت که علامه براى استفاده از نکته ها و دقت نظرهایش، کار بازخوانى تفسیر المیزان را، قبل از چاپ و نشر، به او سپرد.

- فلسفه
استاد مصباح بیشترین وقت و سرمایه علمى خویش را صرف این رشته کرده است. دلیل گرایش به فلسفه نیز شیفتگى و علاقه شدید به علامه طباطبایى بوده است. استاد مصباح اسفار و شفا را نزد حضرت علامه فرا گرفت، و با به کارگیرى شیوه فلسفى آن بزرگوار، خود به برخى نوآورى ها و ابتکارات در این زمینه پرداخت و به مرتبه اى رسید که امروز یکى از برجسته ترین اساتید فلسفه اسلامى در حوزه علمیه قم به شمار مى رود.
او همچون استادش معتقد است براى شناخت هرچه بهتر اسلام و معارف اسلامى و نیز کسب توانایى در پاسخگویى به شبهات و هجمه ها به معتقدات دینى، مطالعه و تحقیق فلسفى مى باید در رأس مطالعات حوزوى قرار گیرد، تا طلاب، ضمن آشنایى با متون اسلامى و فقهى، شیوه دفاع از عقاید دینى را نیز فرا گیرند.
زمینه هاى مطالعات فلسفى استاد بسیار جامع و فراگیر است. ایشان کتب فلسفى ابن سینا، بهمنیار، شیخ اشراق، فخر رازى، خواجه نصیرالدین طوسى، ابوالبرکات بغدادى، میرداماد، صدرالمتألهین شیرازى و حاج ملاهادى سبزوارى و حواشى و شرح هاى این کتاب ها را مطالعه و بررسى کرده اند، و پس از تحقیقات فراوان کتاب ارزشمند حاشیه بر نهایة الحکمه را (به زبان عربى) به رشته تحریر درآورده اند، و حاصل نظریات ایشان نیز در کتاب پر ارج آموزش فلسفه، به زبان فارسى، گرد آمده است.
استاد علاوه بر تبحر در فلسفه اسلامى، از فلسفه غرب نیز اطلاع کافى دارند. اشاره ها و تطبیق هاى فراوان ایشان در زمینه مکاتب مختلف فلسفه غرب، گواه صدق این مدعاست.

- اخلاق و عرفان
استاد مصباح یزدى از اساتیدى همچون علامه طباطبایى و آیت الله انصارى همدانى و آیت الله العظمى بهجت(مدظله العالى) در مقام اساتید اخلاق و عرفان خود نام مى برد.

- علوم جدید
استاد مصباح از همان سال ورود به حوزه علمیه یزد، به مطالعه و تحصیل دروس حوزوى اکتفا نکردند و از روى علم دوستى و حقیقت جویى، در کلاس هاى فیزیک، شیمى و... و نیز زبان هاى خارجى فرانسوى و انگلیسى، که به همت روحانى دانشمندى به نام «محقّقى رشتى» تشکیل شده بود، شرکت جستند و با این دروس آشنا شدند.
پس از ورود به حوزه علمیه قم، رواج افکار و تبلیغات مارکسیستى سبب شد تا استاد به منظور پاسخگویى به شبهات و دفاع از حریم اندیشه دینى، آشنایى با فلسفه هاى غربى را در دستور کار خود قرار دهند. به این ترتیب ایشان باید براى یافتن زبانى مشترک در بحث و مناظره با تحصیل کردگان دانشگاهى، تئورى ها و اصطلاحات خاصِ علوم انسانىِ دانشگاهى را فرا مى گرفتند. به این منظور با مشورت و همت آیت الله شهید دکتر بهشتىکه در آن زمان مدیر دبیرستان دین و دانش قم بودقرار شد کلاسى در دبیرستان تشکیل شود تا عده اى از فضلا و طلاب حوزه در آن شرکت کنند.
در کلاس ها زبان خارجى و نیز معلومات دبیرستانى و دانشگاهى در رشته هاى فیزیک، شیمى، فلسفه علم، متدولوژى، ریاضیات و جامعه شناسى تدریس مى شد. شرکت کنندگان این کلاس ها نیز آقاى مصباح، شهید دکتر مفتح، آقاى ناصر مکارم شیرازى، آقاى شیخ جعفر سبحانى، آقاى یزدى، آقاى دکتر احمدى و مرحوم حیدرى نهاوندى بودند. شهید بهشتى مسئولیت برنامه ریزى و برگزارى کلاس ها و دعوت از اساتید را به عهده داشتند.

- زبان خارجى
استاد با شرکت در کلاس هاى مرحوم محقّقى رشتى در یزد، تا حدودى با زبان فرانسه و انگلیسى آشنا شد. بعدها نیز در هر فرصت مناسبى به فراگیرى زبان انگلیسى ادامه مى داد، و بر این اساس در کلاس هاى دبیرستان دین و دانش در حد مطلوبى با زبان انگلیسى آشنا شد. از آن پس نیز هر جا استاد لایقى مى یافت به تکمیل آنچه آموخته بود مى پرداخت. آیت الله مسعودى خمینى خاطره انگلیسى خواندن استاد را این گونه بیان مى کند:
ظاهراً سال هاى 46ـ47 بود که به امر مبارک حضرت امام براى تبلیغ به سیرجان اعزام شدم. در خلال دوران مأموریتم دو مرتبه آقاى مصباح را براى سخنرانى دعوت کردیم و ایشان دوسه دهه در آنجا سخنرانى مى کرد و همان جا نزد استادى به نام آقاى «رئیسى» انگلیسى هم مى خواند....
ممارست و تلاش خستگى ناپذیر استاد، به انضمام هوش و استعداد سرشارشان ایشان را در مطالعه و درک متون انگلیسى و فرانسوى توانا ساخته است. آثار گران سنگ ایشان در زمینه فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه سیاست، فلسفه علم، فلسفه تاریخ، معرفت شناسى، انسان شناسى، جامعه شناسى، فلسفه غرب و... نشان دهنده عمق و گستره دانش ایشان است.

تدریس
استاد مصباح، تدریس به صورت منظم را از مدرسه حقانى (منتظریه) آغاز کرد. این کار با هدف تربیت نیروهاى فکرى و عقیدتى، و پرورش افراد متعهد و کارآمد براى تشکیل کادر آینده نظام و حکومت اسلامى شروع شد. ایشان ابتدا مباحث قرآنى و تفسیر و مباحث فلسفى را در آن مدرسه تدریس کرد: درس تفسیر در سه سطح، و هم زمان با آن، مباحث اخلاقى و تربیتى تحت عنوان «خودشناسى براى خودسازى».
استاد مصباح، در باب فلسفه نیز کتاب فلسفتنا، تألیف شهید صدر، و کتاب بدایة الحکمه، اثر علامه طباطبایى را به مدت ده سال در آن مدرسه آموزش داد.
ایشان بعد از مدتى به پیشنهاد آیت الله سیدمحسن خرازى، همکارى با مؤسسه در راه حق را پذیرفت و با تأسیس بخش آموزش در آن مؤسسه، به تدریس کتاب هاى فلسفتنا، اقتصادنا و نهایة الحکمه، و نیز تفسیر موضوعى قرآن کریم پرداخت.
استاد مصباح در واقع اولین استادى بود که کتاب هاى مزبور را به منزله متن درسى در حوزه مطرح و تدریس کرد. پیش از این، متن درسى منسجمى که ناظر به افکار و مکاتب فلسفى جدید باشد در حوزه علمیه به چشم نمى خورد. البته کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم مرحوم علامه در دسترس بود؛ اما به دلیل فارسى بودن متن آن متأسفانه در حوزه به منزله کتاب درسى، مقبول نیفتاد.
خارج از برنامه هاى درسى منظم مدرسه حقانى و مؤسسه در راه حق، استاد کتاب هاى مفصل فلسفى مانند اسفار اربعه و شفا را براى علاقه مندان تدریس مى کرد. این کلاس ها در واقع، سطح تخصصى فلسفه به شمار مى رفت.
«هدف اسلام و ارتباط انقلاب اسلامى با آن» بحث دیگرى بود که استاد به دعوت رسمى دانشگاه نیویورک، در امریکا القا کرد.

آثار علمی
وی دارای تألیفات و آثار متعددی در زمینه‎های فلسفهٔ اسلامی، الهیات، اخلاق و عقاید می‎باشد؛ از جمله:
1. اخلاق در قرآن (۳ جلد)
2. آذرخشی دیگر از آسمان کربلا
3. اصلاحات، ریشه‏ها و تیشه‏ها
4. آفتاب ولایت‏
5. آموزش عقاید (۳ جلد)
6. آموزش فلسفه (۲ جلد)
7. انسان‏شناسی‏ در قرآن
8. انقلاب اسلامی، جهشی در فرآیند تحولات بین‏الملل‏
9. ایدئولوژی تطبیقی
10. بر درگاه دوست‏
11. به سوی او
12. به سوی خودسازی‏
13. پاسخ‏های استاد به جوانان پرسشگر
14. پاسداری از سنگرهای ایدئولوژیک (۶ جلد)
15. پرتوی از امامت و ولایت در قرآن کریم
16. پرسش‌ها و پاسخ‌ها (۵ جلد)
17. پند جاوید (۲ جلد)
18. پندهای امام صادقع به رهجویان صادق‏
19. پیش‏نیازهای مدیریت اسلامی‏
20. تعدد قرائت‏ها
21. تهاجم فرهنگی‏
22. توحید در نظام عقیدتی اسلام‏
23. جامعه و تاریخ در قرآن‏
24. جامعیت قرآن‏
25. جامی از زلال کوثر (شخصیت حضرت فاطمه زهرا)
26. جنگ و جهاد در قرآن (۲ جلد)
27. جهان‏شناسی‏ در قرآن
28. جوانان و مشکلات فکری‏
29. چکیدهٔ چند بحث فلسفی‏
30. چکیده‏ای از اندیشه‏های بنیادین اسلامی
31. حقوق و سیاست در قرآن
32. خداشناسی‏ در قرآن
33. خودشناسی برای خودسازی‏
34. در پرتو آذرخش‏
35. در پرتو ولایت‏
36. دروس فلسفه‏
37. دروس فلسفه اخلاق‏
38. دین و آزادی‏
39. راه‏شناسی‏ در قرآن
40. راهنماشناسی‏ در قرآن
41. راهیان کوی دوست‏
42. ره‏توشه (۲ جلد)
43. زن، نیمی از پیکر اجتماع‏
44. سلسه مباحث اسلام، سیاست و حکومت
45. شرح الهیات شفاء (۲ جلد)
46. شرح برهان شفاء (۴ جلد)
47. شرح جلد اول اسفار اربعه (۲ جلد)
48. شرح جلد هشتم اسفار اربعه (۲ جلد)
49. شرح نهایةالحکمه (۲ جلد)
50. شکوه نجوا
51. عبرت‏های خرداد
52. فلسفه اخلاق‏
53. قرآن در آینه نهج‏البلاغه‏
54. قرآن‏شناسی (۲ جلد)
55. قلمرو دین‏
56. کاوش‏ها و چالش‏ها (۲ جلد)
57. گفتمان روشنگر
58. مباحثی پیرامون حوزه‏
59. مباحثی پیرامون عرفان‏
60. معرفت‏شناسی انتقادی‏
61. نجوای عاشقانه
62. نظریه حقوقی اسلام (۲ جلد)
63. نظریه سیاسی اسلام (۲ جلد)
64. نقد و بررسی مکاتب اخلاقی‏
65. نقدی فشرده بر اصول مارکسیسم‏
66. نقش تقلید در زندگی انسان‏
67. نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه‏
68. یاد او (ذکر و ذاکران در کلام امیر مؤمنان)
69. یاد تو
70. فلسفه مقدماتی

منابع:
1. http://www.mesbahyazdi.org

منابع

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 128
» 
1
2
3
4
5

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر