جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶
بر خط: 2951
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

4643 بازدید

پاننبرگ (Wolfhart Pannenberg) در ۱۹۲۸ در آلمان به دنیا آمد. اگرچه به عنوان یک لوتری تعمید داده شده بود در دوران کودکی تقریباً هیچ تماسی با کلیسا نداشت. در جوانی یک تجربه دینی عمیق داشت که از آن با عنوان «تجربه روشنایی» نام می برد. پاننبرگ که جوانی کنجکاو بود در پی آن رفت که تجربه اش را با مطالعه آثار فیلسوفان و متفکران دینی بزرگ بفهمد. بعلاوه یکی از معلمانش توجه او را به جهان بینی مسیحی جلب کرد. این علاقه مندی و توجه وی را به مباحث الهیاتی کشاند.
پاننبرگ تحصیلاتش در الهیات را پس از جنگ جهانی دوم در برلین آغاز کرد و در طول زندگی علمی اش در برخی از مراکز مهم دانشگاهی آلمان به تحصیل و تدریس پرداخت.
در دانشگاه هایدلبرگ از رساله دکترایش با عنوان آموزه تقدیر در نزد الهیات دان مدرسی قرون وسطی جان دانس اسکوتس به راهنمایی ادموند اشلینک که گرایش به افکار کارل بارت داشت دفاع کرد. پاننبرگ در بازل زیرنظر بارت به تحصیلاتش ادامه داد.
او الهیات مبتنی بر کلمه خدا در نزد بارت را که احیای الهیات اصلاح گری جان کالون و مارتین لوتر پس از کانت بود تحسین می کرد اما از همان دوران دانشجویی احساس می کرد که نگاه منفی سفت و سخت بارت به الهیات طبیعی بسیار تند و افراطی است.
پژوهش های پاننبرگ راجع به تفکر قرون وسطی نظر مثبت او را به وحی عام خدا در گستره خلقت بیشتر جلب کرد. او توانست این مفهوم را ابتدا به مدد فلسفه تاریخ نوهگلی در حوزه تاریخ و بعدها در پژوهش هایش راجع به دین و علم شرح و تفصیل دهد. در کتاب سه جلدی الهیات نظام مند نیز به تقریب و تألیف این دو جریان پرداخت.

فلسفه تاریخ
پاننبرگ در ۱۹۶۸ به دانشگاه مونیخ رفت و تا ۱۹۹۳ در آنجا به تدریس و تحقیق سرگرم بود. در طول این سال ها فلسفه تاریخ یکی از دلمشغولی های اصلی او بود. برای او تاریخ جهان از لحاظ دینی و الهیاتی اهمیت بسیار دارد، زیرا استدلال می کند که در افعال بزرگ خداوند در تاریخ است که می تواند خدا را به طور غیرمستقیم شناخت. خدا در افعال قطعی خویش به ویژه آنها که در تاریخ مذهبی اقوام واقع شده اند خود را متجلی می سازد.
این تمرکز بر «فعل خدا» و زبان مربوط به آن مستقیماً برگرفته از آثار بارت است. پاننبرگ مانند بارت معتقد است که محتوای وحی، تجلی خود خداوند است. اما براین عقیده هم هست که افعال خدا او را در بستر تاریخ غیرمستقیماً متجلی می سازند. در واقع او تاریخ را جلوه ای از وحی می داند، نظری که با دیدگاه اشلایر ماخر (۱۸۳۴ـ۱۷۶۸) ـ الهیات دان مسیحی آلمانی که او را پدر مذهب پروتستان مدرن خوانده اند ـ که بر خدا آگاهی باطنی تأکید می کرد و وحی را تجربه ای درونی می دانست تفاوت بسیار دارد.

فلسفه علم
طی دهه ۱۹۷۰ پاننبرگ به مسأله رابطه میان الهیات و علوم طبیعی علاقه مند شد. او در سال های ۷۱ و ۱۹۷۰ با توجه به رهیافت پی یر تیار دوشاردن دو مقاله منتشر کرد که از صورتبندی نوعی «الهیات طبیعت» حکایت می کردند. به یک معنی این را می توان گسترش مستقیم علاقه اولیه اش به تاریخ محسوب کرد. درست همان طور که در تحلیل های الهیاتی اش در دهه ۱۹۶۰ به قلمرو عام تاریخ توجه خاص می کرد از ۱۹۷۰ به این سو توجه اش به قلمرو عام دیگری یعنی طبیعت جلب شد. پاننبرگ قائل به ارتباط و تعاملی ضروری بین تبیین های علمی و دینی از جهان است. او منکر آن نیست که علوم طبیعی یا تجربی و الهیات رشته های متمایزی اند که روش های خاص خودشان را دارند. مع الوصف هر دو را مربوط به واقعیت فراگیر واحدی می داند که بصیرت های حاصل از آنها می تواند مکمل یکدیگر باشد. حوزه «قوانین طبیعت» یکی از آن مواردی است که پاننبرگ معتقد است تبیین های موقتی دانشمند علوم طبیعی در مورد آنها جنبه واقعاً موقت دارند تا زمانی که با تحلیل الهیاتی بر یک بنیاد نظری محکم تر قرار گیرند. پاننبرگ بر آن است که به این ترتیب می توان گفت وگویی خلاق و سازنده میان علوم تجربی و دین برقرار کرد و می افزاید در واقع اگر این کار در گذشته انجام می شد، این همه کشمکش و آشفتگی پدید نمی آمد. پاننبرگ امروزه در مباحث مربوط به علم و دین از مهمترین الهیات دانان مسیحی است که نظرات درخور توجهی در این حوزه عرضه کرده است و به راه حل های ناظر به توازی و جدایی علم و دین یا تفسیر علم گرایانه مسیحیت متوسل نشده است. او در این زمینه کتابی به نام الهیات طبیعت منتشر کرده است.

الهیات نظام مند
پاننبرگ در ۱۹۸۸ اولین جلد و در ۱۹۹۱ و ۱۹۹۳ مجلدات دوم و سوم کتاب الهیات نظام مند (یا سیستماتیک) خود را منتشر کرد. موضوع اصلی الهیات نظام مند، حقیقت است. نه تکرار اصول عقاید انجیلی و نه جهش وجودی به ایمان برای اثبات حقانیت دینی کافی نیستند. به عقیده او، گفتار الهیاتی راجع به خدا مستلزم پیوند داشتن با تأملات متافیزیکی است، اگر که ادعای حقانیت بخواهد معتبر باشد. متافیزیک بستری برای بررسی و ارزیابی دعاوی مربوط به حقیقت فراهم می کند. برای مثال، از آنجا که پاننبرگ به حقیقت حکایات کتاب مقدس قائل است، ترجیح می دهد آنها را جزو تاریخ بداند نه مثل برخی الهیات دانان معاصر صرف قصه و داستان.
از نظر پاننبرگ، ما نمی توانیم حقیقت را به طور کامل تا زمان فرا رسیدن رستاخیز بشناسیم. هر انسانی از جمله الهیات دان درکی ناکامل و موقت از حقیقت دارد. حقیقت را در ذوات تغییرناپذیری که در بیرون از جریان زمان قرار دارد، نمی توان یافت. از نظر او حقیقت اساساً امری تاریخی و نهایتاًمرتبط با رستاخیز است (اینکه گاه پاننبرگ را متهم به هگل گروی کرده اند، ناظر به چنین نظراتی است). تا آن زمان هرگونه دعوی حقیقت مطلق خصلت موقت دارد. این حکم در مورد الهیات هم مثل همه معارف بشری صادق است. آینده و در واقع پایان تاریخ نقطه تجلی حقیقت غایی و واپسین است. او این سخن خود را مستند به کتاب مقدس می داند که می گوید فقط در آخرالزمان است که الوهیت پروردگار بی چون و چرا بر همگان آشکار خواهد شد.

انسان شناسی
پاننبرگ معتقد است که انسان به یک معنی موجودی طبیعتاً دینی است، زیرا در ارکان وجود او دین سریان دارد. انسان می تواند نشانه آفریدگار را در آفرینش بیابد. انسان مخلوق خداست و بر صورت خدا آفریده شده است و این در «گشودگی انسان به جهان» آشکار است. انسان در زندگی روزمره محدودیت و قید زمان و زمانمندی را حس می کند و از این رهگذر به صورت شهودی درکی از امر نامتناهی در وجودش گسترش می یابد. این درک شهودی به خودی خود موجب معرفت به خدا نمی شود، بلکه وقتی بر مبنای سنتهای دینی به صورت صریح و سنجیده درآید، به فرد این امکان را می دهد که بر تجربیات بی واسطه قبلی اش تأمل کند و نتیجه بگیرد که در درونش معرفتی غیر نظام مند به خدا وجود دارد. به عبارت دیگر، می توان نتیجه گرفت که این شهود اساسی راجع به وجود نامتناهی فقط با ژرف اندیشی و تأمل بر سیر تاریخ دینی می تواند به مفهوم خدا مرتبط شود.

سکولاریسم
پاننبرگ در ۱۹۹۶ مقاله ای با عنوان چگونه درباره سکولاریسم بیندیشیم: منتشر کرد که نسبت میان سکولاریسم و مسیحیت را مورد نقد و بررسی قرار می دهد. او می گوید: مقصود از سکولاریسم هرچه که باشد، عده کمی در آن مناقشه خواهند کرد که در این قرن فرهنگ عمومی (در غرب) کمتر دینی شده است. اما این، آن طور که عده ای گمان می کنند صرفاً نتیجه جدایی کلیسا و حکومت که اولین بار حدود دویست سال قبل اتفاق افتاد، نبود. این جدایی در آن زمان به معنای بیگانگی فرهنگ از ریشه های دینی اش نبود. سکولاریسم معلول جدایی کلیسا از حکومت نیست. ریشه های فرایند سکولاریسم که منجر به بیگانگی کنونی فرهنگ عمومی غرب از دین بویژه مسیحیت شده است، در قرن هفدهم قرار دارد. او در ادامه می گوید: مردم برای پایبندی به پاره ای عقاید نیازمند حمایت اجتماعی اند. وقتی این حمایت ضعیف شود مردم نیاز به عزم شخصی قوی دارند که به اعتقاداتی که مغایر با طرزفکر و اعتقادات رایج دیگران است پایبند بمانند.
پاننبرگ بخشی از تحلیل اجتماعی و روانشناختی پیتر برگر را دراین مورد نقل می کند. مبنی بر اینکه این امکان وجوددارد که در برابر اجماع و عقاید شایع اجتماعی که ما را احاطه کرده اند مقاومت کنیم. اما فشارهای شدیدی (که خودشان را به صورت فشارروانی در درون آگاهی مان ظاهر می کنند) وجوددارد که خودمان را با نظرات و عقاید همنوعانمان همرنگ کنیم.
پاننبرگ می گوید: این دقیقاً وضعیتی است که زندگی مسیحی در فرهنگ سکولار غالب دارد. دراین شرایط مسأله صرفاً نفی اعتقادات نیست چون مردم اساساً اطلاعات چندانی از اصول عقاید و نظرات دینی ندارند که بخواهند نفی شان کنند. ازهمین رو به راههای دیگر پناه می برند.
پاننبرگ این نظر بارت را نقل می کند که فرهنگ مدرن انقلابی علیه ایمان مسیحی بود تا انسان را به جای خدا بنشاند. پاننبرگ تصدیق می کند که واقعیت وجود انسان در فرهنگ مدرن جایگاهی نظیر بنیاد دینی فرهنگ های سلف دارد.
دلمشغولی به حقوق بشر یکی از وجوه نگرش مدرنیته به انسان است که البته از لحاظ سیاسی بیشترین اهمیت را دارد. لذا خود انسان دارای بالاترین ارزش و معیار خیر و خوبی تلقی می شود. او معتقداست که این توسعه و تحول را نمی توان ازکفر و بدعت دانست و آن را خوار شمرد. زیرا درمسیحیت هم انسان واجد مقامی شامخ است و از این لحاظ مسیحیت اشتراک زیادی با روح مدرن دارد.
پاننبرگ معتقد است که هم در مسیحیت و هم در مدرنیته مسأله آزادی انسان محوریت دارد. تفاوت در این است که آزادی در مسیحیت درگرو تقرب به خداست و نیازمند نوعی سلوک ورفتار دینی و اخلاقی است حال آنکه مفهوم مدرن آزادی فقط وضعیت طبیعی (natural) انسان را محور و کانون توجه خود قرارمی دهد.
انسان بدون آنکه هیچ تلاش و کوششی به خرج دهد فی نفسه محوریت دارد). او برآن است که روح مدرن به آزادکردن نگرش مسیحی از شائبه فقدان مدارا و تساهل یاری رسانده است.
پاننبرگ از اینجا نتیجه می گیرد که ارتباط میان ایمان مسیحی و مدرنیته چندوجهی است. به گونه ای که مسیحیان را روا نمی دارد که مدرنیته را بی هیچ قیدوشرطی ردکنند. هرچند، فرهنگ مدرن در روی آوردنش به سکولاریزاسیون بدون شک به بیگانه شدن بسیاری از مردم غرب از ایمان مسیحی دامن زد ولی مسیحیان درسی را که از ظهور مدرنیته آموخته اند نباید فراموش کنند.
پاننبرگ در بخشی دیگر می گوید: پس از جنگ های مذهبی در قرن شانزدهم بنیان دینی جامعه، قانون وفرهنگ جای خود را به بنیان جدیدی داد که طبیعت انسان خوانده می شد.
لذا نظامهای مربوط به قانون طبیعی، اخلاق طبیعی و حتی دین طبیعی سربرآوردند و البته یک نظریه طبیعی حکومت که به شکل نظریه های مبتنی بر قرارداد اجتماعی عرضه می شد نیز پدیدآمد.
این نظریه ها شاید به ناگزیر، حاکمیت یک فرهنگ و جامعه سکولار را که مشخصاً مستقل از تأثیر کلیسا و سنت مذهبی بود امکانپذیر ساختند.
پاننبرگ به این نظر ماکس وبر اشاره می کند که سرمایه داری مدرن صرفاً برپایه عوامل اقتصادی به وجودنیامد. بلکه یکی از سرچشمه های اصلی آن نظریه مذهب کالون درمورد تقدیر و تأثیر آن بر رفتار مردم بود که عاقبت نظام سرمایه داری به وجود آورد که به نحوی کاملاً مستقل از انگیزه های مذهبی ای که به آن نشأت داده بود، عمل می کند.
نظریه های دیگر راجع به سکولاریسم برآنند که اعتقاد مدرن به پیشرفت حاصل سکولاریزاسیون (یادنیوی کردن) امید و پروای رستاخیزشناسانه در مسیحیت است.
امید به دنیایی بهتر دیگر معطوف به جهان دیگر نیست بلکه پروژه انسان برای بهبودبخشیدن به این جهان است یا استدلال شده که فلسفه تاریخ مدرن در غرب در واقع سکولاریزه شدن تاریخ رستگاری در الهیات مسیحی است. یا علم ایده الهیاتی راجع به قانون (law) را با برگرداندن آن به ایده قوانین ابدی طبیعت به صورت دنیوی و سکولار درآورد.
پاننبرگ در ادامه می گوید: دراین نظریه ها و نظریه های دیگر عقیده بر این است که یک محتوای دینی به چیزی صرفاً این جهانی درمی آید.
پاننبرگ سپس به نظر هانس بلومنبرگ اشاره می کند که معتقد است این نظرات برآنند که جوهر واقعی فرهنگ مدرن اساساً و به درستی به مسیحیت تعلق دارد. بلومنبرگ به عکس معتقد است که مدرنیته خود را از دعاوی سرکوب کننده دین مسیحی رها کرد. او معتقد است نه عقاید مسیحیت بلکه خودمداری انسان محور ذهنیت مدرن است. پاننبرگ براین نظر است که این هر دو دیدگاه گمان می کنند که ظهور فرهنگ مدرن اساساً روندی ایدئولوژیک داشته است. نظر خود پاننبرگ این است که تحول و تغییر مورد بحث انگیزه ایدئولوژیک نداشت یا لااقل بطور عمده نداشت. جنگ مذهبی در قرن شانزدهم و نابودی صلح و وفاق اجتماعی بود که ایجاب کرد این نظر که فرهنگ عمومی باید مبتنی بر وحدت دینی باشد رها شود. هر تلاشی برای رفع نزاعهای بین گروههای مذهبی ناموفق بود. آنان که سعی می کردند با این شرایط کنارآیند گمان نمی کردند که در مساعی شان برای یافتن مبنایی محکم تر برای نظم و نظام اجتماعی از ایمان مسیحی روی برمی گردانند. آنها به جز چنداستثنا خودشان را مسیحیان معتقد می دانستند و این نظر که آنها در واقع دعوی حقانیت و اخلاق مسیحی را از تأثیر و برد عمومی تهی کردند آنان را به حیرت و شگفتی وا می داشت. پاننبرگ براین گمان است که کسانی که فرهنگ عمومی مدرن را برمبنای مفاهیم مربوط به طبیعت انسان و نه دین استوار کردند قصدشان گسستن از مسیحیت نبود. آرا و عقاید مسیحی تأثیر اجتماعی شان را تاحدودی حفظ کردند گرچه به تدریج به عقاید سکولار و دنیوی دگرگون شدند و شگفت نیست که در حال حاضر بسیاری از مردم فراموش کرده اند که ریشه و خاستگاه این عقاید چیست. پاننبرگ می گوید در تأمل راجع به ارتباط میان مسیحیت و فرهنگ مدرن باید به یاد داشت که اولاً مدرنیته در آغاز مخالف مسیحیت نبود. ثانیاً فقدان تسامح در میان مسیحیان در دوره پس از اصلاحات مذهبی مستقیماً مسبب ظهور یک فرهنگ سکولار بوده است. آنچه مسیحیان باید از این موضوع بیاموزند این است که اختلاف های خود را کنار بگذارند. نکته دیگر این است که اندیشه و عمل به مدارا و تساهل باید جزو درک و فهم مسیحی راجع به آزادی و حقیقت شود.
پاننبرگ در ادامه می گوید تحت تأثیر ماکس وبر فرض غالب راجع به مدرنیته این بود که سکولاریسم به نفوذ و گسترش خود در همه ابعاد فردی و اجتماعی ادامه می دهد و دین بطور فزاینده به حاشیه رانده می شود. اما در سه دهه اخیر روشن شده است که روند سکولاریزه (یا دنیوی و عرفی) کردن با مشکلات جدی روبروست. نظام اجتماعی سکولار موجب بروز احساس بی معنایی و پوچی شده و خلأیی در قلمرو همگانی در سیاست و حیات فرهنگی پدید آورده است. بنابراین پیش بینی آینده جوامع سکولار دشوار است.
این تا حدودی بستگی دارد به اینکه افراد این جوامع تا کی می خواهند بهای پوچی و بی معنایی را در برابر برخورداری از بی قیدی مطلق برای انجام هر کاری بپردازند. پاننبرگ می افزاید برخلاف نگرانی های گسترده ای که چنددهه قبل دینداران اظهار می کردند اکنون روشن است که آینده دین در غرب کمتر از آینده جامعه سکولار متزلزل است. سکولاریسم دیگر نیروی ویرانگر که نتوان جلویش را گرفت نیست. هرچند فرایند سکولاریزه کردن بیشتر گسترش یابد نیاز به چیز دیگری که بتواند به زندگی انسان معنی ببخشد بیشتر می شود. چنین معنایی اگر بخواهد مؤثر و ثمربخش باشد باید امری باشد که از مرجعی فراتر از تدبیر و توانایی های ما به ما اعطا می شود. ظهور مجدد دین و نهضت های شبه دینی که از چند دهه قبل شروع شده روشنفکران سکولار را به حیرت واداشته است. اما این پدیده نتیجه ناگزیر سکولاریسم است. پاننبرگ براین نظر است که بدترین کار در پاسخ به چالش و تهدید سکولاریسم اتخاذ و قبول معیارهای سکولار در زبان، تفکر و شیوه زندگی است. اگر افراد یک جامعه سکولار اصولاً به دین روی می آورند به این خاطر است که در جست وجوی چیزی غیر از آنچه فرهنگ غیردینی فراهم کرده است هستند. پاننبرگ می گوید به نفع سنت گرایی یا بنیادگرایی احتجاج نمی کند. در مورد اول این سخن یاروسلاو پلیکان را نقل می کند که سنت (tradition) ایمان زنده مردگان است در حالی که سنت گرایی (traditionalsim) ایمان مرده زنده ها است. بنیادگرایی (Fundamentalism) هم از نظر او آن نگاهی به دین است که مدعی بی حجت یقین است و کاری با قوه عقلانی انسان ندارد. پاننبرگ در پایان می گویدکه مسیحیان نباید جانب عقل را رها کنند و از نگاه انتقادی به خود کناره بگیرند. تنها در پرتو تعامل و پیوند میان ایمان و عقلانیت و حقیقت جویی است که می توان به چالش سکولاریسم پاسخ ارزشمند و مؤثر داد.

منبع:
- روزنامه ایران 3/12/1382 و 4/12/1382

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 3

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر