شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 1322
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

4372 بازدید

پیرهون بنیانگذار مکتب شک گرایی، یکی از مکاتب عصر یونانی مآبی (هلنیسم) است. وی حوالی سال ۳۶۵ پیش از میلاد در پلوپونز زاده شد و در سال ۲۷۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست. در آغاز نقاش گمنام و تنگدستی بود و سپس به فلسفه روی آورد و با عشق و علاقه به مطالعه ی آثار دمکریت پرداخت.
پیرهون بعدها تحت تأثیر اندیشه های سوفسطایی قرار گرفت. در لشگرکشی اسکندر به هندوستان او را همراهی کرد و در آنجا با دیدن جوگی ها یا ریاضت کشان هندی که در زبان یونانی آنان را «فرزانگان برهنه» می نامیدند، به شدت تحت تأثیر بینش های عرفانی هند قرار گرفت. از پیرهون نوشته ای باقی نمانده است، چرا که او دانش را اساسا نفی می کرد و باقی گذاشتن اثری از خود را بیهوده می دانست.
پیرهون که تحت تأثیر فرزانگان هندی قرار گرفته بود، پس از بازگشت، گوشه گیری و عزلت گزینی پیشه کرد و خود را از جریان زندگی دور نگاه داشت. انگیزه ی فکرى او، پیش از هر چیز دارای گوهری عملی بود و اشتیاق به نیکبختی را در زندگی آرام و به دور از دغدغه ی اختلالات روزمره می جست. پیرهون بیماری و تندرستی، لذت و درد، ثروت و فقر، زیبایی و زشتی، زندگی و مرگ را کاملا هم ارزش می دانست و همه ی آن ها برایش بی‌تفاوت بود. به نظر او، فرزانه باید نسبت به همه ی این امور بی احساس باشد.
دیوگنس لائرتیوس گزارش می دهد که هیچ چیز پیرهون را ناآرام نمی ساخت. او از هیچ چیز بیم نداشت و هیچ اقدام احتیاطی انجام نمی داد. اجازه نمی داد که احساسات بر او غلبه کند. بارها نجات خود را مدیون شاگردانش بود که او را همراهی می کردند. هنگامی که در یک سفر دریایی، توفان شدیدی کشتی را بازیچه ی امواج ساخت و همه ی مسافران در وحشت مرگ فرورفتند، پیرهون کاملا آرام بود. خوک کوچکی را که در کمال بى‌خیالى در کشتی مشغول بلعیدن بود به شاگردانش نشان داد و گفت: تزلزل‌ناپذیرى این حیوان باید برای هر فرزانه ای یک الگو باشد! و یکبار هنگامی که در اثر حمله ی ناگهانی سگی برای لحظه ای آرامش خود را از دست داد و مورد نکوهش شاگردانش قرار گرفت گفت: انسان بودن را یکسره کنار گذاشتن دشوار است!
به نظر پیرهون کسی با فضیلت می زیست که بتواند خود را از پیشداوری های انسانی و تاثیرات در هر شرایطی رها سازد، حتا در مقابل مرگ نیز دلیری خود را از دست ندهد و موفق به رفتار مناسب باشد. اما از آنجا که این ویژگی های ذهنی فقط از طریق خرد و فلسفه قابل حصول است، چنین انسانی بطور همزمان یک فرزانه نیز هست.
به این ترتیب، پیرهون در تلاش خود برای دستیابی به فضیلت و نیکبختی، به فلسفه به عنوان تنها نهادی می نگریست که می توانست او را در رسیدن به هدف یاری رساند. وظیفه ی فلسفه در آن دوران عموما جستجوی حقیقت و شناخت واقعیت بود. چنین وظیفه ای در مقابل پیرهون نیز قرار داشت، منتها با این ویژگی که فلسفه برای او از همان آغاز، پایین تر از غایت عملی نیکبختی قرار گرفت.
پیرهون با استفاده از روش مکتب سوفسطایی، مسائل اساسی شناخت را مورد پرسش قرار داد و زنجیره ی استدلال ها و نتیجه گیری ها را به مقابله با هم کشانید و آن ها را هم ارزش خواند و از این طریق به این نتیجه رسید که برای او به دلیل وزن برابر برهان ها، امکان پذیر نیست تا هستنده های حقیقی را بصورت جزمی (دگماتیک) تبیین نماید، بلکه باید اعتراف کند که هستنده ی بطور فى‌نفسه برای او ناشناختنی است. بنابراین تمام چیزهایی که ما می شناسیم، خود اشیاء نیستند، بلکه صرفا وضعیت های خود ما هستند و به دلیل نسبی بودن دریافت های حسی و تفکرات ما و بی اعتبار بودن سنجیدارهای آن ها، برای محسوسات و فهم ما ناممکن است که تشخیص دهد کدام شناخت با واقعیت منطبق است و کدام نه. پس اعتمادی به شناخت ما وجود ندارد و باید معتقد شد که شناخت واقعیت، یک امر انسانی نیست و شاید امری از آن خدایان باشد.
پیرهون بر این نظر بود که فیلسوفان متقابلا نظام‌هاى فکرى یکدیگر را ویران مى‌سازند. هر یک از آنان معتقد است که حق دارد، اما دیدگاه‌هاى جزمى آنان با هم قابل تلفیق نیست. بنابراین پیوستن به یک مکتب فلسفى خاص، مانند پیوستن به فرقه‌اى جزمى است که جز تنش چیزى دربرندارد و آرامش درونى به همراه نمى‌آورد. در مقابل این پرسش که پس کدام فلسفه حقیقى است، پاسخ شک‌گرایان چنین بود: در این مورد با قطعیت نمى‌توان اظهار نظر کرد.
امپیریکوس پزشک یونانى که روایات و نظریات پیرهون را جمع‌آورى کرده مى‌نویسد که پیرهون جزمگرایى را یک بیمارى مى‌دانست که باید درمان شود. به عقیده‌ى وى، درمان این بیمارى رویکردى شک‌‌گرایانه است و یک شک‌‌گرا باید حتا در نظریات خود نیز به دیده‌ى شک و تردید بنگرد تا دچار جزمیت نشود.

منابع:
1. http://philosophers.atspace.com/pyrrhon.htm

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 1

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر