چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 2088
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

3738 بازدید

هرمزان؛ سردار بزرگ یزدگرد سوم و یکى از افرادی که در تحولات سیاسى، نظامى و فرهنگى شامگاه عهد ساسانى و اوایل دوره اسلامى نقش‏آفرین شد.

هرمزان از نخستین عاملان این انتقال‏
خاندان هرمزان‏2 که در مآخذ عربى و فارسى به همین نام و گاهى با تحریف به صورت فیرزان و در بعضى مآخذ به نام هرمیزان آمده به یکى از هفت خاندان ممتاز دوره ساسانى مى‏رسد. 3 هرمزان در دوره‏ى ساسانى فرمانرواى خوزستان و مهر جانقذق - در لرستان - بود که این مناصب در خاندان وى موروثى بود. وى در آثار موَرّخانى مانند طبرى و بلعمى با لقب «شاه اهواز» معرفى شده است. در دوره‏ى ساسانى خوزستان شامل هفتاد شهر بوده که هرمزان بر همه‏ى آنها امارت داشت. 4
على‏رغم انتساب هرمزان به خاندان‏هاى ممتاز، خویشاوندى او با خاندان ساسانى نیز یکى از دلایل کسب مقام‏هاى سیاسى و نظامى بوده است وى در جنگ‏هاى قادسیه و جلولا حضور داشت‏5 و هنگام عقب‏نشینى یزدگرد سوم به قم و کاشان با اجازه‏ى پادشاه به خوزستان و مهر جانقذق - مقر فرمانروایى خود - بازگشت و هسته‏ى مقاومت را در مقابل اعراب به دست گرفت. 6 هر چند این مقاومت فاقد رهبرى و سازمان مرکزى بود، اما در قالب یک سازمان دهنده‏ى محلى این ایستادگى را اداره‏7 و تا قبل از محاصره‏ى شوشتر، روند پیشروى مسلمانان را کند کرد، ولى با فشار روزافزون نیروهاى اسلام تاب مقاومت در خود ندید و تسلیم مسلمانان شد.
در خصوص میزان تأثیر شخصیت هرمزان در دربار ساسانى قبل از ورود مسلمانان و حضور وى در کشمکش‏هاى داخلى خاندان ساسانى اطلاعى در دست نیست اما با توجه به پیوند سببى او با خاندان ساسانى‏8 و همراهى با یزدگرد سوم در جلولا و بعد از آن صحنه‏ى مقاومت او در خوزستان را مى‏توان نشانه‏ى وفادارى و اطاعت وى که تا مدتها بعد نیز ادامه داشت قلمداد نمود. او با توجه به خطر جانى در محضر خلیفه‏ى مسلمین نیز حاضر به اسلام آوردن نشد و به روایتى در زندان‏9 و یا بعد از آزادى مسلمان شد. 10

نقش نظامى هرمزان‏
هرمزان، فرمانرواى خوزستان به دنبال نبرد جلولا به اهواز مرکز قلمرو حکومتى خود آمد و از آنجا به حدود میشان که در دست اعراب مقیم ناحیه‏ى بصره بود، یورش برد. ظاهراً یزدگرد او را به این تهاجمات تحریک مى‏کرد. هرمزان مانع راه اعراب گردید و تاخت و تازهاى او دفع نشد تا آنکه پادگان‏هاى بصره و کوفه با کمک یکدیگر او را از میشان بیرون راندند و چون ناگزیر به مصالحه شد، ناچار قسمتى از قلمرو خود را از دست داد. بعدها با قبیله‏اى عرب که در حوالى ولایت او سکونت داشتند، راه ستیز گرفت و بار دیگر با همسایگان عرب خود دشمنى را آغاز کرد، اما این بار نیز مجبور شد که تن به صلح دهد و ناچار شرایط ناگوار صلح را بپذیرد. هنگامى که به اصرار یزدگرد، سربازان فارس براى مقابله با اعراب با سپاه خوزستان متحد شدند، ستاره‏ى بخت هرمزان اندکى درخشیدن گرفت؛ خلیفه نعمان بن مقرن را در رأس سپاهى به دفع وى گسیل کرد. در اربق، جنگى درگرفت که سرانجام هرمزان على‏رغم مقاومت نیروهایش، راه فرار در پیش گرفت و پس از مدتى راهى شوشتر شد. ابوموسى اشعرى فرمانده‏ى بصره، مأمور محاصره‏ى شوشتر شد و به دستور خلیفه، گروهى از کوفیان نیز به او پیوستند، محاصره طولانى شد و عاقبت اعراب به یارى یکى از اهالى از راه زیرزمینى به شهر هدایت شدند. هرمزان پس از تصرف شهر توسط اعراب به قلعه‏ى خود پناه برد. افرادى که با هرمزان بودند از بیم اعراب، کسان خود را هلاک کرده و اموال را به رودخانه ریختند تا به دست اعراب نیفتد و سرانجام اعراب قلعه را گشودند. هرمزان به شرط آنکه وى را نکشند و به نزد خلیفه بفرستند، ناگزیر تن به تسلیم داد. او را به مدینه اعزام کردند در حالى که خوزستان به تدریج به دست اعراب افتاد و پس از شوشتر نوبت به شوش و جندى‏شاپور رسید. 11

هرمزان در مدینه‏
طبرى وقایع ورود هرمزان به مدینه را ضمن حوادث سال هفده هجرى آورده و مى‏نویسد ابوسبرد، هرمزان را همراه عده‏اى که انس بن مالک و احنف بن قیس هم در میان آنان بود به مدینه اعزام کرد12 و از جمله دیگر همراهان این هیأت، 13 یک عده زنان ایرانى را به مدینه بردند. برخى اسناد وانمود کرده‏اند که دخترى به نام شهربانو یا دخترانى از یزدگرد سوم در میان آنها بودند، حال آنکه یزدگرد مدتها پیش از این وقایع خانواده‏ى خود را به خراسان برده بود. 14 به عقیده‏ى برخى، شهربانو دختر هرمزان بوده نه یزدگرد سوم. 15
مطلب مهم دیگر در ورود به مدینه نحوه‏ى لباس پوشیدن هرمزان بود که همراهان مسلمان او براى نشان دادن درجه‏ى اهمیت عمل خود در شکست دادن حاکم خوزستان و نیز تحقیر هرمزان، زیورآلات و تاج هرمزان را بر تنش کرده و به محضر عمر وارد شدند. 16 تماشاى این نوع لباس و جواهرآلات براى اعراب مى‏توانست تداعى کننده‏ى گفته‏هاى عمر در ابتداى حمله به ایران باشد که با استناد به حدیث پیامبرصلى الله علیه وآله در فتح گنج‏هاى خسرو، مسلمانان را به جنگ برضدّ ایرانیان تحریک کرده بود. در بدو ورود به مدینه به خانه‏ى عمر رفتند و او را نیافتند، ناچار راهى مسجد شدند17 و در این هنگام مردم براى اولین بار شخصى را با این هیأت پرشکوه و جلال مشاهده کردند که تا مدتها در اذهانشان باقى ماند. 18

هرمزان در محضر عمر
عمر با مشاهده‏ى هرمزان با آن لباس‏هاى فاخر حاضر به ملاقات نشد و زمانى که او را به عنوان شاه خوزستان معرفى کردند، ملاقات را پذیرفت به شرطى که لباس‏هاى هرمزان را عوض کنند و به دستور عمر لباس‏هاى او را بر تن سراقه بن مالک بن جُعشُم، کردند و خلیفه خدا را سپاس گفت که زیور و لباس کسرایان را بر تن فقراى مسلمین کرده و نخوت و تکبّر ایرانیان به ذلّت و خوارى تبدیل شده است. 19
سخنانى که میان آنها رد و بدل شد و مورخان حکایت کرده‏اند، نشان از آن دارد که هرمزان هنوز وضع موجود را نپذیرفته و ضمن سخنان خود ادعا دارد که پیروزى مسلمانان بر ایرانیان از روى لیاقت و مهارت آنان نبوده، بلکه خواست خدا بوده، همانگونه که قبلاً خدا با ایرانیان بوده و پیروزى‏هاى بزرگى نصیب ایرانیان کرده است. در این مورد نوشته‏اند که هرمزان پس از کسب اجازه در سخن گفتن، بر زبان آورد که «ما ایرانیان و شما اعراب تا وقتى که کار به دست خودمان بود، ما بر شما چیره بودیم و اکنون که خدا با شما است، ما در برابر شما تاب نیاوردیم. » عمر از انس بن مالک در این مورد نظر خواست و او نیز بدون اینکه بخواهد عمر را خشمگین سازد گفت: «من در پشت سر خود شکوه فراوان و دشمنى سرسخت دیدم، اگر تو او را بکشى مردم از زندگى نومید خواهند شد و بر سرسختى و پایدارى آنها خواهد افزود و اگر او را زنده بگذارى آن مردم به زنده ماندن خود امیدوار خواهند شد و از سرسختى آنها خواهد کاست. » عمر دریافت که انس با وجود قتل برادرش براء بن مالک، حاضر به کشتن هرمزان نیست، گفت: «من چگونه کشنده‏ى براء و مجزة بن ثور را زنده بگذارم» انس پاسخ داد: «به کشتنش راه‏ندارى چون تو او را امان دادى»، ولى عمر نپذیرفت و از انس شاهد خواست که چه وقتى به هرمزان امان داده است. انس مى‏گوید: «من از نزد عمر بیرون شدم و در همان حال، زبیربن عوام را دیدم که آنچه من به یاد داشتم، او نیز به یاد داشت، وى به سود من شهادت داد و عمر دست از هرمزان برداشت و او مسلمان شد و عمر عطایى براى وى مقرر کرد». 20
روایت بلاذرى با روایت‏هاى دیگر تفاوت دارد به طور مثال، ابن سعد21 جریان آب خواستن هرمزان و شکستن عمدى ظرف آب و گفته‏ى عمر مبنى بر «عدم اجتماع آب نخوردن و کشتن» را آورده و دیگر مورخان مانند طبرى، مقدسى و ابن اثیر نیز آن را تکرار کرده‏اند، ولى بلاذرى جریان معروف آب خواستن هرمزان را نیاورده و در نتیجه مسلمان شدن هرمزان نیز با دیگر روایت‏ها تفاوت دارد.
احتمالاً هرمزان چند بار با عمر ملاقات کرده و در ملاقات اول جریان آب خواستن اتفاق افتاده و على‏رغم عصبانیت عمر و دستور قتل هرمزان در حضور صحابه و از جمله حضرت على‏علیه السلام در جلسه‏ى اول عمر فرمان خود را عملى نکرد و دستور حبس هرمزان را داد و او در زندان بود که اسلام آورد. در تاریخ قم آمده که بعد از مشکل شدن کار هرمزان، عمر او را به زندان انداخت تا سرانجام به دست عباس بن عبدالمطلب اسلام آورد و عمر براى او غنیمت معین کرد؛ 22 دلیل این ادعا نیز در اخبار الطوال ضمن حوادث اخبار صفین آمده که حضرت على‏علیه السلام به عبیدالله بن عمر، قاتل هرمزان گفت: «که تو هرمزان را به ناحق کشتى با اینکه به دست عموى من عباس، اسلام آورده بود و پدرت دوهزار درهم وظیفه معین کرده بود، حال از من انتظار دارى که در امان بمانى. » از سوى دیگر بنا به قول بلاذرى، عمر از انس که مأمور اعزام هرمزان بوده، شاهد خواسته و او زبیر بن عوام را یافته که زبیر هم به نفع انس شهادت داده و اتفاقاً زبیر بن عوام، انس و ابوسعید خدرى از جمله افرادى بودند که در مجلس حاضر بودند. اگر فقط یک ملاقات صورت گرفته و همه حاضر بوده‏اند و هرمزان در آن جلسه مسلمان شده که دیگر نیازى به شاهد نیست. دلیل دیگرى از ابن سعد مبنى بر اسلام نیاوردن هرمزان در ملاقات اول، موجود است و آن اینکه حضرت على‏علیه السلام به عمر فرمود: «میان او و همراهانش جدایى بیفکن» که عمر دستور داد، هرمزان و نزدیکانش را سوار بر کشتى کردند که به سوى شام بروند، شاید در دریا غرق شوند و از قضا کشتى غرق شد، ولى هرمزان و دیگر همراهانش صدمه‏اى ندیدند و عمر دستور داد آنها را زندانى کردند23 و در زندان اسلام آورند.
با مسلمان شدن هرمزان - چه از سراجبار یا اختیار - عمر او را به خدمت خود درآورد و در امورى که به آنها اشاره خواهد شد طرف مشورت قرار داد.

هرمزان و تأسیس دیوان‏
در خصوص تاریخ تأسیس دیوانى که بعدها دیوان بیت‏المال نام گرفت، اختلاف نظر وجود دارد. برخى تأسیس آن را سال بیستم هجرى و در ماه محرم مى‏دانند مانند ابن سعد، بلاذرى و یعقوبى، 24 ولى برخى مانند طبرى و به دنبال او ابن اثیر، ابتدا در وقایع سال پانزدهم‏هجرى‏25 راجع به آن توضیح مفصل مى‏دهند و بعد در ضمن حوادث سال بیستم هجرى اشاره‏ى کوتاهى نسبت به آن مى‏کنند. اختلاف دیگرى که میان مورخان وجود دارد، در ابداع کننده‏ى این دیوان است، برخى به ولید بن هشام بن مغیره، على‏علیه السلام یا عثمان‏26 و برخى به «شخص ایرانى» اشاره مى‏کنندکه همان هرمزان بوده است. 27
در مورد تاریخ تأسیس، سال بیستم صحیح‏تر به نظر مى‏رسد. زیرا اولاً اکثر مورخان بر این سال تکیه کردنده‏اند دیگر اینکه با وجود پیروزى‏هاى مسلمانان، آنها هنوز نتوانسته بودند به کاخ‏هاى تیسفون راه یابند که غنایم را به مدینه منتقل کنند و خلیفه اموال را بر اساس دیوان تقسیم کند.
موضوع دیگرى که جاى بحث دارد، ارسال اولین اموال توسط ابوهریره حاکم بحرین و این ادعا است که وى بانى دیوان شد. اگر سال بیستم هجرى را به عنوان سال تأسیس دیوان بپذیریم، ابوهریره در همان سال به حکومت بحرین رسیده؛ چگونه ممکن است که وى در کوتاه‏ترین زمان، اموالى به مدینه ارسال کرده باشد که عمر را به فکر تأسیس دیوان انداخته باشد؟ در حالى که تا سال بیستم اموال بسیارى از مناطق ایران به مدینه رسیده بود و ارزش غنایم بیش از اموال ارسالى از بحرین بود.
مطلب دیگر خاستگاه ایرانى بودن دیوان است. هر چند ابن خلدون ریشه‏اى کهن براى آن بیان مى‏کند ولى آن حکایت‏28 مهر تأییدى بر ایرانى بودن اصطلاح دیوان است و مسلماً شخصى ایرانى آشنا به دیوانسالارى ایران باید در تدوین آن دخالت داشته باشد، و البته نقش افراد دیگر را در حد مشورت نمى‏توان انکار کرد.
ابن طقطقى در مورد شرایط تأسیس نخستین دیوان‏29 چنین شرح مى‏دهد: «در صدر اسلام، مسلمانان همان سپاهیان بودند و جنگ ایشان هم براى دین بود نه براى دنیا، در میان آنها نیز پیوسته کسانى یافت مى‏شدند که بخشى از مال خود را در راه خیر بذل مى‏کردند و در مقابل یارى اسلام و پیغمبرصلى الله علیه وآله به هیچ‏گونه پاداش جز از جانب خداوند چشم نمى‏داشتند، پیغمبرصلى الله علیه وآله و ابوبکر هیچ کدام براى آنها وظیفه‏اى مقرر نکرده بودند، لیکن چون به جهاد مى‏رفتند و مالى به غنیمت مى‏آوردند، هر یک بهره‏اى را که دین براى او معین کرده بود، دریافت مى‏کردند و چون از اطراف هم مالى به مدینه مى‏رسید، آن را در مسجد مى‏آوردند و پیامبرصلى الله علیه وآله آن را میان آنها تقسیم مى‏کرد. در تمام مدت خلافت ابوبکر هم بدین منوال مى‏گذشت، ولى چون سال پانزدهم هجرى رسید، عمر که در این هنگام بر مسند خلافت نشسته بود؛ مشاهده کرد که کشورها یکى پس از دیگرى به دست مجاهدان اسلام گشوده مى‏شوند و گنجینه‏هاى ایران به تصرف درآمده و بارهاى زر و سیم و جواهرات گرانبها و لباس‏هاى فاخر به مدینه وارد مى‏گردد، پس چنین اندیشید که به مسلمانان گشایشى دهد و تمام آن اموال را میان آنها تقسیم کند، ولى نمى‏دانست این کار را چگونه انجام دهد و همه‏ى آن اموال را چگونه ضبط کند. در این هنگام یکى از مرزبانان ایران که در مدینه بود، چون عمر را در کار خود سرگردان یافت به وى گفت: پادشاهان ایران را چیزى است که آن را دیوان مى‏نامند و تمام جمع و خرج کشور ایشان در آن ضبط است و هیچ چیز از آن خارج نیست و هر کسى از دولت وظیفه و مقررى دارد، نامش در آن ثبت است و هیچ گونه خللى بر آن راه نمى‏یابد، پس عمر متوجه این امر شد و شرح آن را پرسید، مرزبان چگونگى آن را شرح داد و همین که عمر آن را نیک دریافت به تأسیس دیوان پرداخت و براى مسلمانان هر یک نوعى وظیفه مقرر داشت و براى همسران، کنیزان و نزدیکان پیامبرصلى الله علیه وآله نیز سهمى تعیین کرد، به طورى که همه‏ى درآمدها مصرف مى‏شد و چیزى در بیت‏المال نمى‏ماند». 30
با خبرى که ابن سعد از محمد بن مصعب قرقسانى روایت کرده مى‏توان به نحوه‏ى تقسیم غنایم قبل از تأسیس دفتر و دیوان پى‏برد، بنابر این روایت روزى براى عمر مالى رسیده بود که مردم دور او جمع شدند و ازدحام کردند، در این هنگام سعد بن ابى وقاص براى رساندن خود به عمر، مردم را با زور کنار مى‏زد و عمر که متوجه موضوع شد با تازیانه بر سر او زد و گفت تو به صورتى جلو آمدى که گویى ترسى از فرمانرواى خداوند در دل ندارى، خواستم به تو بفهمانم که فرمانرواى خدا نیز از تو ترس ندارد. 31
از برخى منابع تاریخى اطلاعات جزئى‏ترى راجع به موضوع تأسیس دفتر آمده است از جمله اینکه در زمان خلافت عمر، ابوهریره حاکم بحرین مبلغ پانصد هزار درهم‏32 نزد عمر آورد و در بدو امر خلیفه باور نمى‏کرد که چنین مبلغى همراه ابوهریره باشد وى در سؤال مجدد خلیفه پاسخ داد، آرى همراه من مبلغى هست به مقدار پنج بار صد هزار تا، عمر باز هم باور نکرد و ابوهریره را مرخص کرد تا فردا حاضر شود، در ملاقات بعدى باز هم گفتگوهاى قبل تکرار شد و عمر پذیرفت و پس از آن به مسجد رفته و موضوع را با مردم در میان گذاشت که مال بسیارى براى ما رسیده، اگر مى‏خواهید آن را به پیمانه بین شما تقسیم کنم و اگر مى‏خواهید با شماره، که مردى از میان جمع برخاست و گفت اى امیرمؤمنان! من ایرانیان را دیده‏ام که براى این کار دیوانى دارند، تو هم براى ما دیوانى تأسیس کن. 33 گفته شده شخصى که این درخواست را کرده هرمزان بوده که در مدینه اقامت داشته است. 34
خبر دیگرى را نیز ابن سعد نقل کرده است مبنى بر این که عمر در یک نظرخواهى چگونگى تدوین دیوان را خواستار شد، حضرت على‏علیه السلام که در جلسه حاضر بود و فرمود هر چه را نزد تو آوردند، بدون اینکه ذره‏اى از آن نگهدارى شود، بین مردم تقسیم کن، عثمان نیز نظر خود را که مبتنى بر شمارش اموال بود، ارائه کرد و در پایان ولید بن هشام بن مغیرة نیز از سفر خود به شام و مشاهده‏ى تقسیم اموال میان ساکنان آنجا سخن گفت و سرانجام عمر با جمع‏بندى نظرات حاضران دستور تدوین دیوان ضبط اموال را داد. 35
عمر به منظور اجراى فرمان تأسیس دیوان، سه تن از نسب‏شناسان معروف به نام‏هاى عقیل بن ابى طالب، مَخرَمة بن نوفَل و جُبَیر بن مطعم بن نوفل بن عبد مناف را فراخواند تا مردم را بر حسب اسلام آوردن و مشارکت در غزوات طبقه‏بندى کنند، ابتدا خواستند از عمر و خاندان او شروع کنند که نپذیرفت و دستور داد، از بنى هاشم آغاز کرده و سپس به ترتیب خاندان ابوبکر و بعد عمر و خانواده‏اش را در فهرست اسامى قرار دهند و بقیه‏ى مردم نیز در مراتب بعدى قرار گیرند. 36
در خصوص اعطاى مبالغ به افراد، روایات متعددى با ارقام متفاوتى وجود دارد. عمر از فرزندان حضرت على‏علیه السلام فقط حسن‏علیه السلام و حسین‏علیه السلام را بر دیگر فرزندان ارجحیت داد و براى هر یک پنج هزار درهم مقرر داشت و براى عباس عموى پیامبرصلى الله علیه وآله به سبب قرابت وى هفت هزار درهم معین کرد و کسى را بر اهل بدر بالاتر قرار نداد، جز همسران پیامبرصلى الله علیه وآله که براى هر یک دوازده هزار درهم تعیین کرد. 37
ملاک‏هاى تقسیم عطایا به مهاجر، انصار، اهل بدر، اهل قادسیه، خاندان هاشمى، عباسى، فرزندان انصار و مهاجر، تابعان، تابعان تابعان، خاندان صحابه‏ى معروف مانند آل زبیر، آل ابوبکر38 و غیره مشکلاتى براى عمر ایجاد کرد و در اواخر حکومت خود اظهار پشیمانى نمود و اقرار کرد، اگر در این سال زنده بمانم به گونه‏اى عمل خواهم کرد که همه از بهره‏ى مساوى برخوردار شوند، 39 ولى بهره‏مندى بزرگان از خزانه روز به روز بر فاصله‏ى میان آنان و مردم افزود تا جایى که طبقه‏ى اشرافى به وجود آمدند که خود را جدا از مردم مى‏پنداشتند و در دوره‏ى عثمان و على‏علیه السلام مشکلاتى را ایجاد کردند «... به نظر مى‏رسد، خلیفه و مسلمانان که آن روز چنان مصلحتى اندیشیدند، نمى‏دانستند پایان این طرز توزیع چه خواهد بود و یا به فکر آنان نمى‏رسید که تنى چند از بزرگان به عنوان مقررى ثابت، بیش از مقدار مصرف خود از خزانه بهره مى‏برند». 40 علت دیگر نیز بر پا شدن دیوان عطایا بر اساس ضرورت - نه برنامه‏ریزى اصولى - و ترتیب ساسانیان بود که حیف و میل بسیارى در آن معمول شد و شکایات بسیارى مطرح شد که مستمرى‏ها را براى پاداش یا مى‏افزودند یا مى‏کاستند یا به خواست خلیفه به سران سپاه منتقل مى‏کردند، هر چند که به گفته‏ى کلودکاهن، این رسم از ابتدا داراى نظم خاصى بود. 41

دیوان سپاه‏
هرمزان علاوه بر تدوین دیوان بیت‏المال در تأسیس دیوان سپاه نیز دخالت داشت و خلیفه را در این مورد راهنمایى کرد. هرچند این دو در آغاز یک دیوان بوده‏اند که هم براى نگهدارى حساب بیت‏المال و اداره‏ى امور آن به کار مى‏رفته و هم براى ثبت‏نام مسلمانان و کسانى که به جهاد مى‏رفتند، براى تعیین بهره‏اى که از غنیمت جنگى یا درآمدهاى دیگر نصیب آنان مى‏گردید. در واقع این دیوان با تمام سادگى که در این دوره داشت به تنهایى جانشین دو دیوان خراج و سپاه بود که در دوره‏هاى بعد با شاخه‏هاى فراوان به وجود آمد. 42
در مورد یکى بودن دیوان بیت‏المال و سپاه روایتى نقل شده که هرمزان به عمر گفته بود «لشکرى که تو بسیج نموده و این همه اموال صرف آن مى‏کنى، اگر کسانى از رفتن به جنگ سرباز زده به جاى مانند، فرمانده لشکر از کجا بدان آگاه مى‏شود؟ در این صورت دیوانى برقرار کن»، عمر نیز راجع به دیوان از هرمزان پرسید، او نیز برایش تفسیر کرد. 43
در مورد تأسیس دیوان بیت المال همان گونه که آورده شد، افرادى معرفى شدند و از آنجا که همان دیوان، براى سپاه نیز به کاربرده مى‏شد، پس افراد قبلى نیز در مورد دیوان فعلى نیز قابل استناد بودند؛ قبلاً گفته شد که ولید بن هشام به عمر گفته بود که در شام دیدم که دیوان‏ها را ترتیب مى‏دادند و خطاب به عمر ادامه مى‏دهد که براى سپاه نیز چنین کارى را انجام مى‏دادند و تو نیز آن را انجام بده، البتّه گفته شد که امر دیوان‏سازى در دوره‏ى عمر به کمک فکر ایرانى انجام شد و آن نیز به سبب حضور هرمزان در مدینه بود.
از خبرى که در مورد اعزام نیروهاى مسلمان به نهاوند روایت شده است، مى‏توان به یکى بودن دیوان بیت‏المال و سپاه پى‏برد. آنجا که عمر به سائب بن اقرع - یکى از مجاهدان باسواد - مى‏گوید: «اگر خداوند شما را پیروز گردانید غنیمتى که به دست مى‏آید، بین جنگجویان تقسیم کن و خمس آن را برگیر، و اگر این سپاه نابود گردد، تو نیز با آن برو که در آن صورت، دل زمین بهتر از پشت آن است. » در واقع سائب بن اقرع، کارى را که در دوره‏هاى بعد، تعدادى دبیر در دیوان سپاه و دیوان محاسبات انجام مى‏دهند، با وجود سپاهى بودنش انجام مى‏داد و این حکایت از سادگى تشکیلات از یک طرف و کم بودن شمار باسوادان عرب از سوى دیگر بود. 44

وضع تاریخ‏
بنا به روایت برخى از مورخان، وضع تاریخ در ربیع‏الاول سال شانزدهم هجرى به دستور عمر و با مشورت على‏علیه السلام صورت گرفت که وى هجرت پیامبرصلى الله علیه وآله از مکه به مدینه را شایسته‏تر از وضع تاریخ بر مبناى بعثت آن حضرت دانست. 45 اما اینکه چگونه عمر به فکر وضع تاریخ افتاد؛ دو روایت ذکر شده، اول اینکه ابوموسى اشعرى براى عمر نوشت، نامه‏هایى که به دست من مى‏رسد تاریخ ندارد. پس از آن عمر به مشورت برخاست و تاریخ را از هجرت پیامبرصلى الله علیه وآله بنا به نظر حضرت على‏علیه السلام وضع کرد. 46 روایت دوم مشهورتر است و نقش هرمزان در آن آشکار مى‏شود که ابوریحان بیرونى از میمون بن مهران نقل کرده، بدین ترتیب که در زمان عمر وقتى حواله‏اى به او دادند که تاریخ پرداخت آن ماه شعبان بود، عمر پرسید کدام شعبان آیا همین ماهى که در آن هستیم یا شعبانى که خواهد آمد؟ آنگاه یاران پیغمبر را گرد آورد و از آنها درباره‏ى این موضوع که موجب سرگردانى مى‏گردد، نظر خواست و آنها گفتند: باید راه و چاره را از آیین ایرانیان آموخت و سپس هرمزان را خواستند و از او در این باره سؤال کردند، او گفت که ما را حسابى است که به آن «ماه، روز» گوییم پس آن را به صورت مورخ معرب ساختند و مصدر آن را هم تاریخ گفتند. 47
مسعودى در توضیح وقایع دوران عمر در مورد وضع تاریخ هجرى در خصوص زمان مشورت، سال هفدهم و یا هجدهم را ذکر مى‏کند و علت وضع آن را «حوادث عهد عمر» مى‏داند با این توضیح که عمر نمى‏دانست براى زمان حوادث خود چه اقدامى کند، لذا افرادى را طرف مشورت خود قرار داد و از جمله نظراتى که داده شد، وضع تاریخ بر اساس تواریخ عجم و غیره بود که وى نپذیرفت تا اینکه على‏علیه السلام هجرت پیامبرصلى الله علیه وآله را پیشنهاد کرد و مورد قبول عمر قرار گرفت و تاریخ را از محرم آغاز کردند، با وجودى که فاصله‏ى هجرت پیامبرصلى الله علیه وآله تا اول سال قمرى دو ماه و دوازده روز بود؛ ولى آنها دوست داشتند که زمان هجرت را با آغاز سال قمرى یکسان کنند. روایت دیگرى را مسعودى بیان مى‏کند، بدین صورت که پیامبرصلى الله علیه وآله بعد از ورود به مدینه، خود تصمیم بر وضع تاریخ نمود که البته خود مسعودى این روایت را که از زهرى نقل مى‏کند از جهت علم حدیث رد مى‏کند و به روایت اول على‏رغم اختلاف در سال وقوع آن اکتفا مى‏کند. 48
با وجود اختلاف در زمان وقوع و افراد دخیل در وضع تاریخ که سال‏هاى شانزدهم تا هجدهم هجرى قید شده، اگر بخواهیم در خلال این سال‏ها نقش هرمزان را تعیین کنیم، باید به تاریخ فتح شوشتر و اعزام هرمزان به مدینه اشاره کنیم که این موضوع را تا سال بیستم هجرى‏49 ذکر کرده‏اند و با مقایسه و توجه به تاریخ‏هاى وضع «تاریخ هجرى» مى‏توان به نقش هرمزان پى‏برد و او را از جمله افرادى دانست که طرف مشورت عمر قرار گرفته‏اند، اما این سؤال که نظر هرمزان پذیرفته شده یا نه، با ارائه نظر حضرت على‏علیه السلام در مورد وضع تاریخ براساس هجرت پیامبرصلى الله علیه وآله منافات ندارد، زیرا حضرت مبدأ را پیشنهاد کرد نه تقویم تاریخ را، و به استناد روایت بیرونى؛ هرمزان گفت: «ما را حسابى است که به آن ماه روز گوییم. » از سوى دیگر اگر یک قسمت از روایت مذکور مبنى بر «دریافت حواله‏اى در ماه شعبان» را بپذیریم. این معنى را مى‏دهد که ترتیب ماه‏ها قبل از تعیین مبدأ سال بوده که عمر با دریافت حواله، مشورت را آغاز کرده و اینجا دیگر نقش هرمزان منتفى مى‏شود. مسعودى نیز آن را بیان کرده که «عمر بعد از طولانى شدن گفتگوها نظر حضرت على‏علیه السلام را پذیرفت». اما از آنجا که هرمزان در تدوین دیوان ضبط اموال مشارکت داشته، بعید نیست که در وضع تاریخ نیز نظرش مقبول افتاده باشد.

نقش هرمزان در ادامه‏ى فتوحات‏
براى ادامه‏ى فتوحات نیاز به اطلاعات بیشترى بود که عمر مى‏توانست در مشورت با هرمزان به آن دست یابد، زیرا مسلمانان در نواحى مرزى و خوزستان با توجه به اسکان قبایل عرب که مورد اعتماد ایرانیان بودند، توانستند به فتوحاتى دست یابند، اما براى ورود به داخل ایران به کمک و اطلاعات بیشترى نیاز بود. هرمزان نه به عنوان مشاور نظامى در مفهوم امروزى، بلکه در مواقع ضرورى مانند فتح نهاوند، طرف مشورت قرار گرفت. در این خصوص عمر از وى سؤال کرد به نظر تو از میان سه ناحیه‏ى اصفهان، فارس و آذربایجان به کدام ناحیه باید حمله کرد که هرمزان جواب داد، اصفهان به منزله‏ى سر است و فارس و آذربایجان دو بال هستند، اگر سر را قطع نمودى، کارى از بال‏ها برنمى‏آید، پس از آن عمر تصمیم خود را گرفت و جنگ نهاوند را آغاز نمود، زیرا نهاوند جزء اصفهان بود. در روایت دیگر از طبرى هرمزان در پاسخ به عمر مى‏گوید که فارس سر است و دو منطقه‏ى دیگر بال‏50 پس بال‏ها را قطع کن سر، خود سقوط مى‏کند، عمر از پاسخ هرمزان خشمگین شد و دشنام داد که اى دشمن خدا، باید سر را ابتدا قطع نمود و بعد بال‏ها سقوط مى‏کنند و تصمیم به جنگ نهاوند گرفت. 51

هرمزان و قتل عمر
هدف از عنوان مذکور تعیین نقش هرمزان در قتل عمر است و اینکه در این ماجرا دست داشته یا نه و اگر نقشى داشته با برنامه‏ریزى و زمینه‏هاى قبلى بوده یا غلام او ابولؤلؤ52 بدون طرح و فقط براساس عاطفه و احساس همدردى‏53 با اسراى نهاوند54 دست به این کار زده است؟ آیا جریانى پشت پرده دخالت داشته که ایرانیان بدون هماهنگى با آنها، آرزوى این جریان مخفى را عملى کرده‏اند؟55 براى پاسخ ابتدا باید به رابطه‏ى عمر با اطرافیان و بزرگان عرب به خصوص قریش پرداخت تا از خلال آن بتوان به برخى مسائل پى‏برد، هر چند با گذشت زمان و روشن نبودن بسیارى از مسائل آن روز نتوان به اصل مطلب واقف شد.
عمر در راه خدا بى‏اندازه بر مردم سخت مى‏گرفت و بر خود بیشتر از دیگران سختگیرى مى‏کرد، کتب سنن، طبقات و تاریخ در این مورد مطالبى آورده‏اند، اما اولین ماده برنامه‏ى سیاسى او رفتار با بزرگان و شخصیت‏هاى مهاجر و انصار بود، عمر با وجود این که با اینها با مدارا رفتار مى‏کرد، احتیاط را از دست نمى‏داد از یک طرف ایشان را به خود نزدیک مى‏کرد و از آنها مشورت مى‏خواست از طرف دیگر مى‏ترسید، مبادا دستخوش فتنه‏اى شوند. بدین جهت آنان را در مدینه نگاه مى‏داشت و جز با رخصت وى از این شهر بیرون نمى‏رفتند و بدون اجازه‏ى او نمى‏توانستند به ممالکى که به تصرف مسلمانان درآمده بروند. از سوى دیگر عمر براى هر یک از اصحاب پیغمبر به مقدار رتبه و سابقه‏ى او در اسلام و بر حسب مقام و نزدیکى که با پیغمبرصلى الله علیه وآله داشت، وظیفه‏اى مقرر کرد و معتقد بود که این کفاف خرج و مخارج ماهیانه‏ى آنان را مى‏کند و نیازى به تجارت و کسب مال نیست، اما آنها به تجارت پرداختند و ثروتشان افزون شد لذا عمر در پایان خلافت خود، از عملکرد مالى آنها نگران شد و گفت، اگر در آغاز کار متوجه پایان آن بودم، زیادى مال توانگران را مى‏گرفتم و به مستمندان مى‏دادم. عمر علاوه بر سختگیرى بر بزرگان با کارکنان و فرمانداران خود مدارا نمى‏کرد و به آنان به نرمى رفتار نمى‏کرد، بلکه سخت مراقب ایشان بود و در آغاز و پایان شغل، صورتى از اموال او برمى‏داشت و در پایان مأموریت وى اموالش را نصف مى‏کرد. »56 البته عمر على‏رغم اعتراض اولیه برضد معاویه در شام در مقابل وى سکوت اختیار کرد و او را ابقا نمود و این نیز به خاطر ملاحظاتى بود که معاویه براى خلیفه توصیف کرد.
سختگیرى عمر، شامل ایرانیان و یهودیها نیز مى‏شد و اجازه نمى‏داد که کسى از عجم یا موالى وارد مدینه شود57 و در مورد یهودیان نیز اهل خیبر58 را تبعید نمود. روایت شده که مغیرة بن شعبه غلامى نهاوندى به نام ابولؤلؤ که صاحب فنونى هم‏چون نقاشى و نجارى و آهنگرى بود با اجازه‏ى عمر به مدینه آورد و بر او روزى دو درهم مالیات بست که ابولؤلؤ آن را سنگین مى‏دانست؛ لذا از عمر اجازه صحبت خواست که فشار از دوشش برداشته شود، ولى عمر نوید بهبودى مى‏داد که ابولؤلؤ عمر را با ناراحتى ترک کرد، دیگر بار شکایت از مغیره نزد عمر برد که عمر پاسخ قبلى داد و از وى خواست، حال که فن آسیاب مى‏داند، براى خلیفه نیز یکى بسازد که ابولؤلؤ وعده ساختن آسیابى را داد که عالَم از چرخش آن با خبر شود که عمر از لحن سخن غلام دریافت که این نوعى تهدید است. سرانجام عمر در روز چهارشنبه، چهار روز مانده از ماه ذى الحجه سال 23 هجرى یا اوایل محرم سال 24 هجرى در سن 63 سالگى بر اثر ضربات خنجر ابولؤلؤ به قتل رسید و صهیب بر او نماز گزارد. 59
راویان احادیث و سنن در مورد قتل عمر از قول وى روایاتى نقل کرده‏اند که نشان مى‏دهد عمر از قتل خود با خبر بوده و البته این روایات حقیقت را روشن نمى‏کند، بلکه بعضى تازه مسلمانان از دیگر ملیت‏ها را در معرض اتهام قرار مى‏دهد. مثلاً عمر در خواب دید که گویى خروسى سپید او را دو نوک زد، چون بامداد شد، اندوهگین گفت آن خروس عجمى است و آن نوک زدن ضربت است، سپس وضو گرفت و براى نماز بامداد بیرون شد. ابولؤلؤ آمد و در صف پشت سر عمر ایستاد، چون عمر به نماز ایستاد دو ضربت بر پهلوى او فرود آورد که در پیکرش فرو رفت و روده‏هاى او را درید. 60
پس از مرگ عمر، عبیدالله فرزند او که گمان مى‏کرد، قتل عمر نتیجه‏ى توطئه‏اى بوده که هرمزان در آن دست داشته، هرمزان رابه قتل رسانید. وى به بهانه‏ى نشان دادن اسب‏هاى خود به هرمزان او را به خانه خود آورد و در بین راه از پشت به او حمله کرد و او را از پاى درآورد. 61
آیا قتل عمر با طرح و برنامه‏ى قبلى است؟ مؤلف کتاب أضواء على السنتة المحمدیه چنین اعتقادى دارد؛ که حتّى کعب الاخبار در قتل عمر دخالت داشته، زیرا عمر پس از شنیدن احادیث جعلى وى، از حدیث گفتنش جلوگیرى کرده و کعب نیز مترصد فرصتى بود تا ضربه‏اى سخت بر عمر وارد کند، لذا وى از گروهى سرّى بود که هرمزان در رأس آن بود و قتل عمر به دست ابولؤلؤ عجمى و توسط این گروه صورت گرفت. نویسنده با دو روایت از قول کعب الاخبار در پیشگویى شهادت عمر در سه روز آینده - پس از تهدید عمر - و وقوف خلیفه بر یکى از درهاى جهنم و جلوگیرى از سقوط مردم در آن، نتیجه مى‏گیرد که کعب الاخبار و ابولؤلؤ و هرمزان در قتل عمر شریک بوده‏اند و حقد و کینه‏ى هرمزان نسبت به عظمت و قدرت مسلمین و سقوط ساسانیان را دلیل بر تدبیر هرمزان در قتل خلیفه مى‏داند62 و بدون اینکه به مشارکت احتمالى افرادى مانند مغیرة بن شعبه بپردازد که چرا وى على‏رغم سختگیرى عمر در عدم ورود عجم و موالى به مدینه، اصرار بر ورود غلام خود - ابولؤلؤ - نمود و چرا پس از قتل عمر مغیره و کعب الاخبار مورد مؤاخذه بزرگان قرار نگرفتند، 63 حکم صادر مى‏کند که «کسى در این دلایل شک نمى‏کند مگر جاهلان». 64
سخن دیگر اینکه با وجود تلاش در پوشیده نگه داشتن اسرار توطئه‏ى قتل عمر که رنگ سیاسى به خود گرفت، رفتار عمر مزید بر علت بود، و از گفته‏ى عمر «خدایا من از آنها خسته شده‏ام و آنها [اشراف قدیم و وابستگان جدید] نیز از من خسته شده‏اند»؛ مى‏توان حدس زد که وجود عمر وزنه‏اى بود که بر محیط آن روز سنگینى مى‏کرد و «شاید راز قتل عمر که از معماهاى تاریخ است در همین عبارت نهفته باشد». 65
اگر در ضمن نقل روایات قتل عمر و بعد از آن به عکس‏العمل صحابه و اقدام عجولانه‏ى عبیدالله در قتل هرمزان بپردازیم، احتمالاً بتوان بى‏گناهى هرمزان را ثابت نمود؛ زیرا هیچ یک از مهاجران و انصار و یاران پیغمبرصلى الله علیه وآله عمل عبیدالله را صحه نگذاشتند، 66 و آن را مانند قتل بدون دلیل مسلمانى محکوم ساختند، عثمان نیز در بدو خلافت در جلسه‏ى مشاوره‏اى براى نظر در کار عبیدالله که محبوس‏67 بود، عمل او را موجب اخلال در اسلام دانست، ولى در پایان، پرداخت مال دیه از اموال خود را بهترین راه براى جلوگیرى از بى‏نظمى در امور دانست و شایسته ندید که در فرداى قتل خلیفه، فرزند او نیز کشته شود. 68 اما بزرگانى مانند حضرت على‏علیه السلام اقدام عبیدالله را محکوم و او را مستوجب قصاص مى‏دانستند. نوشته‏اند که در اولین مجلسى که عثمان به منبر رفت و عبیدالله را عفو کرد، حضرت على‏علیه السلام خطاب به خلیفه فرمود: «این فاسق - اشاره به عبیدالله - را به خون‏خواهى هرمزان بکش که با کشتن مسلمانى بى‏گناه، مرتکب خطایى عظیم شده» و ادامه مى‏دهد که اى فاسق! اگر روزى بر تو دست یافتم تو را به خون‏خواهى هرمزان خواهند کشت. 69 این ناخشنودى در حضرت وجود داشت تا جنگ صفین که عبیدالله از حضرت اجازه‏ى ورود خواست و حضرت به او فرمود: «آیا تو که هرمزان را به ناحق کشته‏اى با آنکه او به دست عموى من عباس اسلام آورده بود و پدر تو نیز از غنایم مسلمانان براى او دو هزار درهم وظیفه مقرر داشته بود، حالا انتظار دارى که از دست من جان سالم به دربرى؟» عبیدالله در پاسخ گفت: «سپاس خداى را که ما را در وضعى قرار داد که تو خون هرمزان را از من مى‏خواهى و من خون امیرالمؤمنین عثمان را». 70
از کسانى دیگر که عمل عبیدالله را تقبیح و بى‏گناهى هرمزان را تصدیق نمود، زیاد بن لبید بیاضى‏71 شاعر بود که در شعرى عمل عبیدالله را محکوم نمود، پسر عمر شکایت نزد عثمان برده و تقاضاى رسیدگى کرد، عثمان نیز زیاد را از ادامه‏ى کار بازداشت، ولى زیاد، اصرار بر تقبیح عبیدالله نموده و سرانجام عثمان نیز که از زبان شاعر در امان نمانده بود دستور تبعید زیاد بن لبید را داد. 72

نتیجه‏
با وجود اختلاف در جزئیات و تفاصیل روایات مربوط به سرگذشت هرمزان و نیز نقش او در انتقال فرهنگ و تمدن ایران به دولت نوپاى اسلامى، نمى‏توان از این دو امر چشم پوشید که نخستین دیوان اسلامى در زمان عمر بنیاد گذارده شد و دیگر آنکه این کار در نتیجه‏ى راهنمایى هرمزان و به روش ایرانیان صورت گرفت.
اما در مورد نقش هرمزان درقتل عمر و ارتباط او با این جریان، با وجود روایات تاریخى نمى‏توان دخالت قطعى وى را ثابت کرد، مانند این روایت که عبدالرحمن بن ابى بکر فرداى روز قتل عمر براى دوستان خود نقل کرده بود که وى شاهد دست به دست کردن خنجر میان ابولؤلؤ، هرمزان و جفینه بوده و با افتادن خنجر به زمین، پى به دخالت ایرانیان در قتل عمر برده و عبیدالله نیز با شنیدن این قضیه به سراغ آنان رفته و هرمزان، جفینه و دختر ابولؤلؤ را به قتل رساند. 73 در مقابل این روایت روایتى دیگر مدعى است که هرمزان در بستر بیمارى بود که عبیدالله وى را به قتل رساند. 74

پى‏نوشت‏ها:
1.
2. مسعودى در مروج الذهب به شخصى به نام حارث بن جنده اشاره مى‏کند که به هرمزان معروف است و از وى نقل مى‏کند که ایرانیان بر همه‏ى مردم پادشاهى داشتند وى اضافه مى‏کند که هرمزان یعنى امیرالامرا و رومیان منصبى دارند که معنى آن هرمزان در فارسى است یعنى دمستق. مسعودى، مروج الذهب، ج 1، ص 253، 267.
3. آرتور کریستن سن، ص 657 و 159، کتاب ایران در زمان ساسانیان، هفت خاندان ساسانى را این گونه آورده: خاندان ساسان، کارن، سورن، اسپاهبذ، اسپندیاذ، مهران و هفتمین گویا زیک بوده، ولى او نمى‏داند که هرمزان متعلق به کدام خاندان بوده و اضافه مى‏کند مادر هرمزان از خوزستان است.
4. محمد محمدى، مقاله‏ى سرگذشت هرمزان، ص 3 - 4 - 6 و محمد بن جریر طبرى، ج 3 تاریخ الامم و الملوک، ص 171.
5. مسعودى، پیشین، ص 272 و 275.
6. دینورى، اخبار الطوال، ص 163 و 164؛ ابن سعد، طبقات الکبرى، ج‏5، ص‏89.
7. ریچارد فراى، عصر زرین فرهنگ ایران، ص 75 و 76.
8. خواهر هرمزان زن خسرو پرویز و مادر شیرویه بود. محمد محمدى، فرهنگ ایرانى، ص 66.
9. دینورى، پیشین، ص 8.
10. حسن پیرنیا و محمد اقبال آشتیانى، تاریخ مفصل ایران، ص 53.
11. ریچارد فراى، تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، ص 20 و 21.
12. طبرى، پیشین، ص 182 و 183.
13. ابن سعد مى‏نویسد دوازده نفر دیگر هم همراه هرمزان به مدینه اعزام شدند که با لباس و تاج و جواهرآلات مزین شده بودند. پیشین، ج 5، ص 89.
14. سعید نفیسى، تاریخ اجتماعى ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان، ص 102.
15. بابن و هوسه، سفرنامه جنوب ایران، ص 50.
16. طبرى، پیشین، ص 183؛ ابن سعد، همان، ص 89.
17. طبرى، پیشین، ص 183.
18. ابن سعد، پیشین، ص 89؛ محمدى، پیشین، ص 15.
19. ابن سعد، پیشین، ص 90.
20. بلاذرى، فتوح البلدان، ص 374.
21. ابن سعد، پیشین، ص 90؛ مطهربن طاهر مقدسى، آفرینش و تاریخ، ص 856.
22. حسن بن محمد بن حسن قمى، تاریخ قم، ص 303.
23. ابن سعد، پیشین، ص 90.
24. بلاذرى، پیشین، ص 443؛ یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ص 40.
25. سیوطى، تاریخ الخلفا، ص 131.
26. بلاذرى، پیشین، ص 435 و 436.
27. ابن طقطقى، تاریخ فخرى، ص 113.
28. گویند منشاء این نام‏گذارى این است که روزى انوشیروان به نویسندگان دیوان خویش مى‏نگریست، در حالى که با خود به حساب کردن مشغول بود و چنین به نظر مى‏رسید که با خود سخن مى‏گوید، از این‏رو ناگهان گفت: دیوانه! از آن پس جایگاه آنان بدین کلمه نامیده شد و حرف «ه» به علت کثرت استعمال و تخفیف از آن حذف گردید و گفتند دیوان. آنگاه همین نام بر کُتّاب اینگونه عملیات که متضمن قوانین محاسبات است اطلاق گردید. و نیز گفته‏اند دیوان در زبان فارسى نام شیاطین است و کُتّاب را از این‏رو بدان گفته‏اند که محاسبان در فهم امور و آگاهى بر مسائل آشکار و نهان و جمع اشیاء نادر و پراکنده سرعت نفوذ دارند و آنگاه کلمه بر جایگاه نشستن اینگونه محاسبان اطلاق شده است و بنابراین کلمه‏ى دیوان هم نام کُتّاب نامه‏ها و هم مکان نشستن حسابگذاران در بارگاه سلطان را مى‏رساند. ولى مترجم کتاب مقدمه ابن خلدون در پاورقى اظهار نموده که این توجیهات جنبه‏ى خیالبافى دارد و دیوان به معنى نوشتن است و کلمات دفتر، دبیر و دبستان همه از آن مأخوذ است. مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 465؛ فیلیپ حتى، تاریخ عرب، ص 222؛ ریچارد فراى نیز در عصر زرین فرهنگ ایران، ص‏69، کلمه‏ى دیوان را از ریشه‏ى ایرانى dipi-pand مى‏داند ولى توضیح بیشترى نمى‏دهد.
29. در این مورد که دیوان مذکور اولین آن باشد، نظر دیگرى ابراز مى‏شود بر این مبنا که جمع آورى عایدات و تعیین مصارف مستلزم به وجود آوردن یک دستگاه ادارى - دیوان - بود که این کار در عراق در دوره‏ى حکومت مغیرة بن شعبه و به کمک فردى ایرانى به نام پیرى یا پیروز یا فیروز کسکرى صورت گرفت و بعدها پسرش زادان فرخ تا یک چند متصدى آن بود. این دیوان عراق را چندى بعد عمر بن خطاب توسعه داد و تشکیلاتى به وجود آورد که در آن تمام دخل و خرج قلمرو اسلام ضبط شد. حتى کسانى را هم که مشمول مقررى و عطا مى‏شدند، طبقه بندى کردند تا در تقسیم عطا بى‏نظمى ایجاد نشود، اگر چه بعدها ایجاد شد. عبدالحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران، ج 2، ص‏52؛ ریچار فراى، تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، ص 45؛ و محمد محمدى، تاریخ و فرهنگ ایران، ج 2، ص 425. اگر عمر، دیوان حکومت مغیره را توسعه داده با این موضوع که هرمزان نیز پیشنهاد تأسیس دیوان را مطرح کرده منافاتى ندارد.
30. ابن طقطقى، پیشین، ص 112 و 113.
31. ابن سعد، پیشین، ج 3، ص 287.
32. یعقوبى در جلد دوم کتاب خود، هفتصد هزار درهم نوشته است.
33. ابن سعد، پیشین، ص 300؛ بلاذرى، پیشین، ص 439.
34. محمد محمدى، سرگذشت هرمزان، ص 20.
35. ابن سعد، پیشین، ص 295؛ سیوطى، پیشین، ص 143.
36. یعقوبى، پیشین، ص 40؛ بلاذرى، همان، ص 436.
37. ابن سعد، پیشین، ص 296 و 297.
38. عسکر حقوقى، فلسفه سیاسى اسلام، ص 75.
39. ابن سعد، همان، ج 3، ص 300 - 302 - 304.
40. جعفر شهیدى، تاریخ تحلیلى اسلام، ص 113
41. ریچارد فراى، عصر زرین فرهنگ ایران، ص 79.
42. محمد محمدى، فرهنگ ایرانى، ص 70.
43. ابن طقطقى، پیشین، ص 113.
44. طبرى، پیشین، ص 204؛ ابن اثیر، الکامل، ج 2، ص 185؛ ابن اعثم کوفى، الفتوح، ص 234 - 235.
45. ابن سعد، پیشین، ص 281؛ طبرى، همان، ص 144 و 277.
46. محمد حمیدالله، وثائق السیاسیه، ص 383.
47. محمد محمدى، سرگذشت هرمزان، ص 21؛ دائرة المعارف الاسلامیه، ج 4، ص 47 ماده تاریخ.
48. مسعودى، التنبه و الاشراف، ص 252.
49. طبرى، پیشین، ص 189.
50. راوى نام دو منطقه را ذکر نمى‏کند.
51. طبرى، پیشین، ص 205 و 225؛ بلاذرى، پیشین، ص 300 و 303؛ مسعودى، مروج الذهب، ص‏679.
52. مؤلف تاریخ قم، فیروز، ابولولؤ غلام هرمزان را در ایران آورده که بعد از آمدن به مدینه مغیرة بن شعبه او را به کار گرفت، ص 303.
53. مسعودى، پیشین، ص 677؛ ابن سعد، پیشین، ص 347.
54. طبرى، پیشین، ص 221.
55. مترجم الفتوح ابن عثم مى‏نویسد که «این غلام آلت دست بلا اراده‏ى دسیسه‏اى شد که صحابه‏ى پیامبرصلى الله علیه وآله براى خلاصى از خلیفه چیده بودند» ص 976 و 977، عباس محمود عقاد در «موسوعة الاسلامیه»، ضمن اخبار عثمان، دسیسه و توطئه را از جانب یزدگرد و مشاوران او مى‏داند و نه آن چیزى را که بعضى روایات به احساس همدردى ابولؤلؤ با اسراى نهاوند نسبت داده‏اند ج‏2، ص‏5.
56. طه حسین، انقلاب بزرگ، ص 14، 16، 17، 30.
57. ابوالقاسم پاینده، على ابرمرد تاریخ، ص 58.
58. فیلیپ حتى، در مورد سیاست عمر در مورد حفظ و نگهدارى حجاز از ورود دیگر اقوام به آن مى‏نویسد: «اساس نظر عمر این بود که اجازه ندهد در عربستان هیچ‏کس پیرو دینى به جز اسلام باشد، براى حصول به این منظور همه‏ى پیمان‏هاى سابق را نادیده گرفت و به سال 14 و 15 هجرى ضمن کسان دیگر یهودیان خیبر را نیز بیرون کرده، ایشان در اریحا مقام گرفتند و مسیحیانى که در نجران بودند به شام و عراق گریختند». ص 217 و 218.
59. طبرى، ابن اثیر، ابن سعد، مسعودى و مقدسى به این موضوع پرداخته‏اند.
60. ابن سعد، پیشین، ص 33؛ مقدسى، البدء و التاریخ، ص 862.
61. محمد محمدى، پیشین، ص 23.
62. محمود ابوریه، اضواء على السنة المحمدیه او دفاع عن الحدیث، ص 158 و 159.
63. پاینده، پیشین، ص 58 و 59.
64. محمود ابوریه، پیشین، ص 160.
65. پاینده، پیشین، ص 57.
66. بنا به روایتى عثمان دست غماذیان یا قمادیان پسر هرمزان را در قصاص عبیدالله باز گذاشت و مى‏توان سکوت حاضران در برابر سؤال قمادیان که آیا کسى مانع من نخواهد شد را دلیل بر گناهکارى عبیدالله و بى‏گناهى هرمزان قلمداد کرد. اما ابن اثیر این روایت را ضعیف مى‏داند و استدلال مى‏کند اگر پسر هرمزان از قصاص گذشت، دیگر دلیلى براى على‏علیه السلام نبود که به دنبال قصاص عبیدالله باشد. ابن اثیر، پیشین، ص 226 و 227.
67. عبیدالله پس از به قتل رساندن هرمزان، جفینه و دختر ابولؤلؤ، توسط سعد بن ابى وقاص زندانى شد تا زمانى که عثمان در وضع او جلسه‏اى تشکیل داد. طبرى، پیشین، ص 302.
68. ابن سعد، پیشین، ص 356.
69. محمد محمدى، پیشین، ص 27.
70. دینورى، پیشین، ص 210؛ مسعودى، مروج الذهب، ص 738 آورده که: «تو خون خواه عثمانى در صورتى که خدا خون هرمزان را از تو مى‏خواهد».
71. از انصار و به قولى از سوى پیامبرصلى الله علیه وآله یا ابوبکر بر حضرموت ولایت داشت. وى مردى مصمم و بى‏گذشت بود و بر سرگرفتن صدقات بر قبیله اشعث بن قیس کندى، درگیرى داشت. بلاذرى، پیشین، ص 109 و 110. در پایان خلافت عمر نیز بر بخشى از یمن امارت داشت. یعقوبى، پیشین، ص 52.
72. طبرى، پیشین، ص 302 و 303؛ ابن اثیر، پیشین، ص 226.
73. مقدسى مى‏نویسد که عبیدالله بن عمر، دو فرزند از ابولؤلؤ را به قتل رساند. ص‏870.
74. مسعودى، پیشین، ص 736.

منابع:
- ابن اثیر، عزالدین على، الکامل فى التاریخ، 7 مجلد (بیروت، دارالاحیاء التراث العربى، بى‏تا).
- ابن اعثم کوفى، محمد بن على، الفتوح، ترجمه‏ى محمد بن احمد مستوفى، چ اول (تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372ش).
- ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه‏ى ابن خلدون، 2 جلد، ترجمه محمد پروین گنابادى، چ پنجم (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1366ش).
- ابن سعد، محمد، الطبقات الکبرى، 8 مجلد (بیروت، دارصادر، بى‏تا).
- ابن طقطقى، محمد بن على بن طباطبا، تاریخ فخرى، چ سوم (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1367ش).
- ابوریه، محمود، اضواء على السنه المحمدیه (قم، انصاریان، 1416ق/1995م).
- بابن وهوسه، سفرنامه جنوب ایران، ترجمه اعتماد السلطنه، چ اول (تهران، دنیاى کتاب، زمستان 1363ش).
- بلاذرى، احمد بن یحیى، فتوح البلدان، تعلیق رضوان محمد رضوان (بیروت، دارالکتب العلمیه، طبعه منشورات ارومیه فى قم، رجب 1404ق).
- پاینده، ابوالقاسم، على ابرمرد تاریخ، چ دوم (تهران، بهجت، 1354ش).
- پیرنیا، حسن و محمد اقبال آشتیانى، تاریخ مفصل ایران از صدر اسلام تا انقراض قاجاریه، به کوشش محمد دبیرسیاقى (تهران، خیام، بى‏تا).
- حتى، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چ دوم (تهران، آگاه، زمستان، 1366ش).
- حسین، طه، انقلاب بزرگ، ترجمه احمد آرام و جعفر شهیدى، چ دوم (تهران، على اکبر علمى، 1363ش).
- حقوقى، عسکر، فلسفه سیاسى اسلام، 2 جلد (بى‏جا، 1354ش).
- حمیدالله، محمد، الوثائق السیاسیه، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چ اول (تهران، چاپ و نشر بنیاد، 1365ش).
- دائرة المعارف الاسلامیه، مادة التاریخ (بى‏جا، بى‏تا).
- دینورى، احمد بن داود، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چ چهارم (تهران، نشر نى، 1372ش).
- زرین کوب، عبدالحسین، تاریخ مردم ایران، 2 جلد، چ دوم (تهران، امیرکبیر، 1368ش).
- سیوطى، جلال الدین، تاریخ الخلفا، تحقیق محمد محیى‏الدین عبدالحمید، طبعة الاولى (قم، منشورات شریف الرضى، 1411ق/1370ش).
- شهیدى، جعفر، تاریخ تحلیلى اسلام، چ دوم (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، 1363ش).
- طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، 8 مجلد (قاهره، مطبعه الاستقامه، 1357ق).
- عقاد، عباس محمود، موسوعة الاسلامیه، 5 مجلد (بیروت، دارالکتاب العربى، 1970م).
- فراى، ریچارد، عصر زرین فرهنگ ایران، ترجمه مسعود رجب‏نیا، چ دوم (تهران، سروش، 1363ش).
- -، تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، (تاریخ ایران کمبریج) چ اول (تهران، امیرکبیر، 1363ش).
- قمى، حسن بن محمد، تاریخ قم، ترجمه حسن بن على قمى، تصحیح و تحشیه جلال الدین تهرانى (تهران، توس، 1361ش).
- کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، چ هشتم (تهران، دنیاى کتاب، 1357ش).
- محمدى، محمد، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانى به عصر اسلامى، 2 جلد (تهران، (یزدان، جلد اول، 1372ش) (توس، جلد دوم، 1375ش)).
- -، فرهنگ ایرانى پیش از اسلام، چ دوم (تهران، دانشگاه تهران، 1336ش).
- -، سرگذشت هرمزان، مجله مقالات و بررسى‏ها، شماره 9 - 12، سال 1362ش.
- مسعودى، على بن حسین، التنبیه و الاشراف، تصحیح عبدالله اسماعیل الصاوى (قاهره، دارالصاوى، بى‏تا).
- -، مروج الذهب و معادن الجوهر، 2 جلد، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چ چهارم (شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1370ش).
- مقدسى، مطهربن طاهر، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعى کدکنى، چ اول، (آگه، بهار 1374ش).
- نفیسى، سعید، تاریخ اجتماعى ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان (تهران، دانشگاه تهران، اسفند 1342ش).
- یعقوبى، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبى، 2 جلد، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، چ هفتم (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1374ش).

● منبع: ریحانى، جاسم. «هرمزان؛ کارنامه و حیات سیاسى». ‏ تاریخ اسلام، شماره 20 (زمستان 1383).





موضوعات

مطالب

تعداد: 1

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر