دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶
بر خط: 1324
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

4638 بازدید

زندگی
ژاک ماریتن Jacques Maritain فیلسوف و متفکر سیاسی، از تومیست های برجسته قرن بیستم و یکی از مفسران تأثیرگذار اندیشه های توماس اکوئیناس فیلسوف و متأله بزرگ مسیحی قرون وسطی به شمار می رود.
ماریتن در ۱۸نوامبر۱۸۸۲ در پاریس زاده شد. در سال های۱۹۰۱ و ۱۹۰۲ در رشته های فلسفه و علوم طبیعی لیسانس گرفت. او در ابتدا به فلسفه اسپینوزا علا قه مند شد. ولی بعدها عمدتاً به پیشنهاد دوستش چارلزپگی (شاعر و بعدها متفکر دینی) در سخنرانی ها و درس گفتارهای هانری برگسون فیلسوف مشهور فرانسوی شرکت کرد و تا حدودی تحت تأثیر آرای وی قرار گرفت.در ۱۹۰۱ با رائیسا اومنسوف دختر دومهاجر یهودی روس که همکلاسش در دانشگاه سوربن بود آشنا شد. هر دو علایق و دلمشغولی های مشابهی در امور اخلاقی، اجتماعی، هنری و دینی داشتند. اما احساس فقدان معنی در زندگی که معلول افول معنویت در حیات فکری و فرهنگی فرانسه آن زمان بود باعث شد تصمیم بگیرند اگر در مدتی مشخص جوابی برای این بی معنایی ظاهر نیابند به زندگی خود پایان دهند. در این میان مخالف فکری و فلسفی برگسون با پوزیتیویسم غالب آن روزگار روزنه امیدی به رویشان گشود و آنان از تصمیم شان منصرف شدند و در ۱۹۰۴ با یکدیگر ازدواج کردند. چندی بعد ماریتن و همسرش تحت تأثیر لئون بلوئای به آیین کاتولیک روی آوردند.(۱۹۰۶)
ماریتن و همسرش در همان سال رهسپار هایدلبرگ شدند و ماریتن در آنجا به مطالعاتش در علوم طبیعی ادامه داد. آنها در ۱۹۰۸ به فرانسه بازگشتند و در این زمان بودکه ماریتن صریحاً فلسفه برگسون (bergsonisme) را رها کرد و به مطالعه و پژوهش گسترده در نوشته های توماس اکوئیناس پرداخت. ماریتن در آثار فلسفی اولیه اش در پی دفاع از فلسفه تومیستی (منسوب به توماس اکوئیناس) در برابر مخالفان برگسونی و دین ستیز آن بود. به دنبال خدمتی کوتاه در جنگ جهانی اول، به تدریس و تحقیق بازگشت. کانون آثار فلسفی اش همچنان دفاع از کاتولیسیسم و اندیشه کاتولیک بود. اما علاوه بر اینها متون فلسفی مقدماتی ای از جمله مقدمه ای بر فلسفه (۲جلد، ۲۳ ـ۱۹۲۱) به رشته تحریر درآورد و درباره زیبایی شناسی و شعر نیز آثاری نوشت از جمله هنر و فلسفه مدرسی (،۱۹۲۱ ۱۹۲۷)، هنر و شعر (۱۹۳۵). در اواخر دهه۱۹۲۰ توجه ماریتن به مسائل اجتماعی جلب شد. اگرچه اوتا حدودی با جریان اجتماعی کاتولیک موسوم به Action Francaise ارتباط پیدا کرد اما وقتی کلیسای کاتولیک به دلیل گرایشهای ملی گرایانه و ضد دموکراتیک اش آن را محکوم کرد، آن جریان را ترک گفت. ماریتن در اوائل۱۹۲۴ به واسطه دوستی اش با فیلسوف روس نیکلاس بردیایف و ادموند مونیه (از۱۹۲۸) درصدد برآمد به شرح و بسط اصول و مبانی نوعی انسان گرایی مسیحی لیبرال و دفاع از حقوق طبیعی بپردازد. آثار فلسفی ماریتن طی این دوره حالت تلفیقی داشت، با چاپ کتابهایی مانند توماس اکوئیناس (۱۹۳۰)، دین و فرهنگ (۱۹۳۰)، فلسفه مسیحی (۱۹۳۳)، رؤیای دکارت (۱۹۳۲)، فلسفه علم و معرفت شناسی (۱۹۳۲) و آثار مهمی درباره فلسفه سیاسی. از ۱۹۳۶ نیز به انتشار آثاری چون وضعیت شعر (۱۹۳۸)، مسیحیت و دموکراسی (۱۹۴۳)، هنر و ایمان (۱۹۴۸)، انسان و حکومت (۱۹۵۱)، مقدمه ای بر مسائل اساسی فلسفه اخلاق (۱۹۵۱) و شهود خلاق در هنر و شعر (۱۹۵۴) پرداخت.
اندیشه های ماریتن بویژه در آمریکایی لاتین تأثیرگذار بود و تا حدود زیادی در نتیجه خصلت لیبرال فلسفه سیاسی اش از هر دوجناح چپ و راست در فرانسه وخارج از فرانسه مورد حمله قرار گرفت. سخنرانی هایی که در آمریکای لاتین در ۱۹۳۶ ایراد کرد موجب شد به عضویت افتخاری آکادمی ادبیات برزیل درآید. در اوایل دهه۱۹۳۰ ماریتن چهره ای تثبیت شده در تفکر مسیحی کاتولیک بود. او از ۱۹۳۲ سالانه در مؤسسه مطالعات قرون وسطی در تورنتوی کانادا درس گفتارهایی ایراد کرد و به دنبال آن در اوائل۱۹۴۰ عازم ایالات متحده شد و دردانشگاههای پرینستن (۴۲ـ۱۹۴۱) و کلمبیا (۴۴ـ۱۹۴۱) به تدریس پرداخت.
ماریتن طی جنگ جهانی دوم در ایالات متحده ماند و به موازات فعالیتهای مربوط به جنگ به سخنرانی و تحقیق و نوشتن راجع به موضوعات متنوعی در فلسفه سیاسی، زیبایی شناسی و متافیزیک ادامه داد. او پس از آزادی فرانسه در تابستان ۱۹۴۴ سفیر فرانسه در واتیکان شد و تا ۱۹۴۸ در این سمت ماند اما در تنظیم و نگارش اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ نیز فعالانه شرکت داشت. طی سالهای بعد به تدریس و فعالیت های علمی در دانشگاههای مختلف آمریکا و فرانسه ادامه داد و آثار دیگری در فسفه اخلاق،زیبایی شناسی، متافیزیک، و فلسفه تاریخ منتشر کرد. یکی از مشهورترین کتابهای او به نام تقرب به خداوند (Approches de Dieu) در همین سالها (۱۹۵۳) به چاپ رسید.
در ۱۹۶۰ ماریتن و همسرش به فرانسه بازگشتند. ماریتن پس از مرگ رائیسا در آن سال، رهسپار تولوز فرانسه شد و در آنجا به فرقه ای مذهبی به نام برادران کوچک مسیح پیوست. در این زمان او همچنان به نوشتن کتاب ادامه داد. در ۱۹۷۰ از آن فرقه کناره گرفت و سرانجام در ۲۸ آوریل ۱۹۷۳ در تولوز در گذشت و در کنار همسرش رائیسا به خاک سپرده شد.

اندیشه
ماریتن خود را ادامه دهنده خط سیر اندیشه توماس اکوئیناس می دید و در آثارش پیوسته از نوشته های توماس نقل قول می کرد یا بدانها ارجاع می داد. در حالی که گرویدن او به مذهب کاتولیک و سیر عقلی اش تا حدودزیادی به دلایل شخصی و تحت تأثیر دوستانش بوده، دفاع اش از تفکر کاتولیک و فلسفه تومیستی بدون تردیدبه وقایع مربوط به کلیسای کاتولیک در فرانسه آن زمان ارتباط داشت. یکی از این وقایع، حمله به نهادهای دینی (بویژه کاتولیک) از سوی نیروهای دین ستیز و انسان مدار در دولت فرانسه بودکه به وضع قوانینی در خصوص محدود کردن حقوق و داراییهای کلیسا و جایگاه دین در امور عمومی منتهی شد. در همان زمان، در درون کاتولیسیسم بویژه در فرانسه در واکنش به مدرنیسم الهیاتی درگیریهایی پدید آمد. نوشته های جورج تیرل در انگلستان، ارنست رنان و آلفرد لوئازی در فرانسه به دلیل ادعاهایی از این قبیل که وجدان، منشأ اولیه حقیقت دینی است و کل معرفت از جمله اعتقادات کیفیتی تاریخی و محتمل دارند و با ویژگی مرجعیت مدار اعتقادات رسمی مخالف اند، محکوم شدند. خود فلسفه فرانسوی ناسازگار با الهیات کاتولیک محسوب می شد. نظرات غالب عبارت بودند ازشهودگرایی (intuitionism) برگسون (که معتقد بود تأکیدی که در متافیزیک بر وجود می شود باید جای خود را به دیمومت یا تغییر و صیرورت محض بدهد)، ایده آلیسم لئون برونسویک، اصالت روح (Spiritualism) آندره لالائد و ماتریالیسم ادموند گوبلو که هر یک به مخالفت با نظرات و عقایدی پرداختند که در مذهب کاتولیک از ضروریات است. در چنین اوضاعی، دفاع از راست کیشی دینی ضروری می نمود.
به همین خاطر نوشته های اولیه ماریتن در پی مواجهه با برخی از همین وقایع و مخالفت ها بوده است. او که آشنایی خوبی با فلسفه اسپینوزا و شهودگرایی برگسون داشت قادر بود با علم به نظرات منتقدان به دفاع از تفکر کاتولیک بپردازد. ماریتن تفکر دکارتی و مابعد دکارتی را به دلیل تأکیدش بر معرفت شناسی به جای متافیزیک و وجود شناسی رد کرد و کوشید به نظرات ماقبل مدرن اکوئیناس در این خصوص بازگردد. مع الوصف او معتقد بود که فلسفه باید چیزی بیش از تکرار نظرات اکوئیناس باشد. خود او پاره ای از ابعاد فلسفه تومیستی را در مواجهه با مسائل دنیای معاصر شرح و بسط داد. از این رو، اگرچه عمیق ترین منبع الهام بسیاری از اندیشه های ماریتن آثار توماس اکوئیناس است، معرفت شناسی و زیبایی شناسی اش نشان دهنده تأثیر عرفان مسیحی، مخصوصاً آثار قدیس یوحنای صلیبی است وفلسفه اجتماعی و سیاسی اش نیز به روشنی بسیاری از آرمان های لیبرالیسم اروپایی را منعکس می کند.

معرفت شناسی:
اثر اولیه و اصلی ماریتن در معرفت شناسی کتاب درجات معرفت(Les degres du Savoir) (چاپ ۱۹۳۲) است، هر چند در آثار دیگر وی از جمله دامنه عقل (۱۹۴۸) نیز می توان نوشته های مهمی در این باره یافت. او تا حدود زیادی دیدگاه رئالیستی توماس اکوئیناس را دنبال می کند، گرچه تحت تأثیر قدیس یوحنای صلیبی و اگوستین و بوناونتور هم بود. ماریتن در مخالفت با فلسفه مدرن بر اولویت و تقدم متافیزیک و وجود شناسی بر معرفت شناسی تأکید می کند. در واقع او بر آن است که نقد و نظرهای مربوط به معرفت بخشی از متافیزیک است. ماریتن دیدگاه خود را رئالیسم انتقادی می خواند و به طور خاص بر علیه روایتهای اصالت عقلی و تجربه گرایانه راجع به معرفت استدلال می کند و معتقد است که فلسفه کانت، ایده آلیسم، پراگماتیسم و پوزیتیویسم با وجود تفاوتهایی که با یکدیگر دارند حاکی از تأثیر اصالت تسمیه (nominalism) هستند. یعنی این دیدگاه که مفاهیم کلی مخلوق ذهن انسان هستندو هیچ پایه و بنیادی در واقعیت ندارند. واقع گرایی انتقادی ماریتن بر آن است که آنچه ذهن می شناسد همان چیزی است که در خارج از ذهن وجوددارد. این به آن معنا نیست که علم داشتن به چیزی به منزله بازنمایی آینه وار شیء شناخته شده در ذهن عالم است بلکه به این معناست که ذهن عالم به معلوم تبدیل می شود. ماریتن می گوید که معرفت ما به واقعیت از طریق مفاهیم حاصل می شود. این مفاهیم بی واسطه و کلی هستند گرچه فقط به مدد تأمل و تفکر شناخته می شوند لذا برای مثال ذهن وقتی به چیزهای محسوس علم پیدا می کند هم نقشی منفعل دارد (یعنی انطباعات حسی را دریافت می کند) و هم نقشی فعال (یعنی برپایه این انطباعات حسی معرفت شکل می دهد).
معرفت شناسی ماریتن تنها در پی توضیح و تبیین ماهیت معرفت در علم و فلسفه نیست بلکه به ایمان دینی و عرفان نیز نظر دارد و یکی از هدفهایش این است که انواع متفاوت معرفت را شرح و بیان کند و ارتباطشان را با یکدیگر تبیین نماید. معرفت مراتب متفاوتی دارد که هر یک از آنها خود واجد درجاتی است. در مرتبه اول، در مرتبه معرفت عقلی می توان از معرفت به طبیعت محسوس (یعنی حوزه علوم تجربی) سخن گفت که متفاوت با معرفت ریاضی یا علم فیزیکی ـ ریاضیایی است و به نوبه خود متمایز ازمعرفت فوق محسوس یا متافیزیکی است. اما این درجات معرفت مستقل از یکدیگر نیستند و ازاین حیث با هم اشتراک دارند که برای دانستن چیزی باید دانست که چرا آن چیز هست یعنی ذهن تنها به این خرسند نیست که صرفاً به چیزی علم پیدا کند بلکه می خواهد بنیادو علت وجود آن را نیز بداند و به طرحی کلی از آن چیز و ارتباطش با چیزهای دیگر برسد. مثلاً علوم طبیعی که مبتنی بر ادراک حسی اند هدفشان صورتبندی قوانینی است که وجوهی از مدرکات حسی را منعکس می کنند. پس دانشمند در درجه اول دلمشغول یافتن نظم و قاعده هایی در طبیعت است اما علم طبیعی برای آنکه به مقام یک علم برسد باید فلسفه طبیعی را مفروض بگیرد. فلسفه طبیعی به پشت پدیده می رود تا پیوندها و علل ذاتی را کشف کند. بنابراین ذهن از آنچه از طریق ادارک حسی دریافته، به معرفتی می رسد که کلی است (این امر ممکن است زیرا به عقیده ماریتن اشیا دارای ذوات یا طبایع اند). در حالی که علوم طبیعی و فلسفه طبیعی هر دو بر امور طبیعی و فیزیکی متمرکز می شوند فیلسوف طبیعی برخلاف دانشمند دلمشغول ذات اشیا وتعریف آنهاست. این معرفت در مرتبه اولین درجه انتزاع قرار دارد. اشیای فیزیکی ریاضیایی (مانند کمیت، عدد و امتداد) در دومین مرتبه انتزاع قرار دارند. اگرچه آنها بدون وجود اشیای مادی وجود ندارند، می توان آنها را بدون هرگونه ارجاع به اشیا مادی به تصور درآورد. متافیزیک یامعرفت نظری به چیزهای موجود در سومین سطح انتزاع می پردازد به اموری مانند جوهر، کیفیت، خیر و وجودالهی. به سبب ماهیت متعلقات متافیزیک این نوع معرفت به اندازه استدلال قیاسی مستلزم استنتاج منطقی نیست. چنین معرفتی (از جمله معرفت به وجود الهی) به واسطه هیچ انطباع یا ادراک مستقیم به دست نمی آید بلکه به طور غیرمستقیم و از طریق مخلوقات حاصل می شود. پس دراین مراتب معرفت، سلسله مراتبی وجود دارد. اموری که از حیث عقلی بودن و بی واسطگی در بالاترین مرتبه قراردارند، متعلق یا هدف بالاترین مرتبه معرفت هستند.ماریتن خاطرنشان می کند که اثبات و استدلال فلسفی بااثباتهای ریاضی یا علم طبیعی فرق دارد: فلسفه به حوزه ای از معرفت تعلق دارد که از لحاظ عینی مستقل است و یک رشته معرفتی واقعاً مستقل و قائم به خود را تشکیل می دهد. به ویژه، فلسفه طبیعی به طبیعت شیء موردشناسایی خود نفوذ می کند. متافیزیک هم که نوعی معرفت فلسفی است دلمشغول وجود کاملاً معقول است. اما علم در بهترین حالت، دانشی تجربی منطقی (empiriological) است و نه به خود وجود بلکه فقط به امور قابل مشاهده و سنجش پذیر منتهی می شود. ازاین رو به کارگرفتن روشهای اثبات وتحقیق علمی در قلمرو معرفت متافیزیکی به تعبیر ماریتن یک اشتباه مقوله ای است. علاوه براین مراتب معرفت عقلی یعنی معرفت علمی وفلسفه طبیعی ، معرفت ریاضی فیزیکی ومعرفت متافیزیکی مراتبی از معرفت فوق عقلی هم وجود دارد که فراسوی معرفت طبیعی است . از یک سو، علم مربوط به معارف وحیانی یا حکمت الهیاتی واز سوی دیگر الهیات عرفانی وجوددارد. بنابرنظر ماریتن در حکمت الهیاتی ، آدمی نه صرفاً از طریق عقل بلکه به مدد ایمان به وجود الهی معرفت پیدا می کند (این معرفت متمایز از معرفت متافیزیکی است که به اصطلاح «از بیرون» به وجود الهی می پردازد). معرفت عرفانی باز در سطح بالاتری قرار دارد وبی واسطه وفارغ از مفاهیم است وعبارت است از شناخت حضوری خداوند. انسان از طریق ژرف اندیشی وتأمل عرفانی به معرفتی وصول می یابد که عشق وطراوت ومعنویت بیشتری به وی می بخشد.

الهیات طبیعی و فلسفه دین:
ماریتن مانند توماس اکوئیناس معتقد بود که هیچ تعارضی بین ایمان وعقل حقیقی وجود ندارد واعتقاد دینی گشوده به روی تحلیل وبررسی عقلی است و وجود خدا و پاره ای از اعتقادات دینی بنیادی را می توان از لحاظ فلسفی اثبات کرد. بنابراین، اعتقاد دینی یک رهیافت یا موضوعی مربوط به عقیده های خصوصی نیست بلکه با حقیقت پیوند دارد. ماریتن برآن بود که میان خدای حقیقی وعقل گریزی قاطع باید یکی را برگزید. ماریتن مانند اکوئیناس موقف مبناگروانه کلاسیک را قبول داشت که می گوید پاره ای اعتقادات را می توان برپایه اصول بدیهی واستنتاج عقلی به اثبات رساند. بویژه معتقد بود که به مدد عقل طبیعی (یعنی عقلی که از نقل و وحی یا منابع دیگر مدد نمی جوید) می توان به شناخت حقایقی راجع به خدا دست یافت وبرآن بود که طرق پنجگانه (Five Ways) معروف توماس اکوئیناس در اثبات وجود خدا معرفتی مطمئن به وجود خدا به دست می دهد اما همچنین استدلال می کرد که براهین ودلایل دیگری بروجود خدا وجود دارد وخود در کتاب تقرب به خداوند دلیلی ارائه می کند که آن را «طریق ششم» می خواند.
ماریتن همچنین امکان یک معرفت طبیعی وماقبل فلسفی اما درعین حال عقلی راجع به خدا را تصدیق می کرد و آن را معرفتی می دانست که برای اثبات فلسفی وجود خدا ضروری است و در واقع منتهی به آن می شود. (پس به این نحو می توان به حقانیت پاره ای اعتقادات دینی علم پیدا کرد بدون آنکه مورد اثبات قرار گرفته باشند). برهان ماریتن که مشابه برهان تومیستی برپایه وجود ممکنات است این است که هرکسی به شهودوصرافت طبع خویش درمی یابد که واقعیتی جدای از خودش وجود دارد. ثانیاً خود را موجودی محدود ومتناهی می یابد وثالثاً به این ضرورت پی می برد که چیزی کاملاً آزاد از نیستی ومرگ وجود دارد. از اینها نتیجه می شود که وجود دیگری هست که متعالی وقائم به خویش و فی نفسه ناشناخته است و همه موجودات را به جنبش وفعالیت درمی آورد یعنی وجود مستغنی با لذات، وجود (Being) قائم به خود. ماریتن تصدیق می کند که این معرفت به خدا برهانی نیست اما با وجود این از حیث یقین بخشی غنی است و زمینه ای قوی برای اثبات های فلسفی وجود خدا فراهم می کند.
ماریتن راجع به وجود وصفات خدا و راهها و رهیافت های مختلف دراین باره به تفصیل سخن گفته است. درعین حال او خود منتقد تعدادی از دلایل در دفاع از اعتقادات دینی بود. او دلیل می آورد که چنین دفاعیه هایی راه به جایی نمی برند وکامیاب نمی شوند چون تشخیص نمی دهند که معرفت انواع مختلف دارد واین انواع مختلف دریک سلسله مراتب قرار دارند و روشهایی به کار می برند که بنابرتعریف برای اثبات بعضی چیزها مناسب نیستند. ماریتن برآن است که عقل به عنوان حرکتی عقلانی در سیری پیش رونده به سوی غایتش یعنی واقعیت می تواند از طریق دلیل وبرهان به خدا معرفت پیدا کند ولی اگر به معنای یک روش بحثی محض یعنی آنچه ماریتن با علوم فیزیکی ریاضی یکی می گیرد وآن را عقل راسیونالیسم نام می نهد گرفته شود نمی تواند هیچ چیزی راجع به خدا بداند یا بگوید. ماریتن علاوه براینکه معتقد بود می توان از راه عقل به وجود پی برد بر این نظر بود که چیزهایی هم راجع به صفات خدا می توان دانست.او برخلاف تومیست هایی مانند اتین ژیلسون عقیده داشت که ما می توانیم معرفت ایجابی به خدا داشته باشیم اما تصدیق می کرد که معرفتی که فلسفه راجع به خدا فراهم می آورد ناقص و محدود و ناکامل است. به نظر ماریتن اعتقاد دینی برای آنکه معقول (reasonable) باشد باید با نتایج عقل حقیقی در تناقض نباشد اما مانند اکوئیناس هرگز ادعا نمی کرد که برای آنکه معرفت شخصی به حقایق وحی شده معقول باشد شخص باید بتواند آنها را به لحاظ فلسفی اثبات کند. در واقع ماریتن برآن است که الهیات می تواند هم دلیل فلسفی ای را که با حقایق الهیاتی در تعارض است نادرست بداند و آن را رد کند.

فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست:
فلسفه اخلاقی و سیاسی ماریتن برزمینه سنت قانون طبیعی ارسطویی توماس شکل گرفته است. هرچند، ماریتن معتقد است که اخلاق ارسطویی فی نفسه ناکامل است زیرا فاقد معرفت به غایت و هدف نهایی بشریت است. اما دیدگاه توماسی می گوید که قانونی در سرشت انسان هست که از قانون الهی یا سرمدی سرچشمه گرفته است. و غایت حیات انسان فراتر از هر چیز قابل دسترس در این زندگی است. ماریتن به همین خاطر دیدگاه توماسی را پیشرفت مهمی نسبت به نظر ارسطو می دانست.
یک مفهوم کلیدی در فلسفه اخلاق ماریتن آزادی انسان است. او می گوید غایت انسان این است که آزاد باشد اما آزادی به معنای بی بند و باری یا اقتدارگرایی عقلی محض نیست بلکه به معنای تحقق قابلیت های وجود انسان بویژه کمالات اخلاقی و معنوی انسان است. پیداست که فلسفه اخلاق ماریتن را نمی توان جدای از تحلیل او از طبیعت انسان بررسی کرد، ماریتن بین انسان در مقام فرد (individual) و انسان در مقام شخص (person) تمایز می نهد. انسانها در مقام افراد وابسته به جمع و نظام اجتماعی اند. اما آنها شخص هم هستند. شخص یک کل است و تقدیری متعالی دارد وباید چونان یک غایت با او رفتارکرد. هر دو وجه فردی و شخصی برای انسان بودن ضروری است. انسانها بر طبق فردیت شان تعهداتی نسبت به نظام جامعه دارند اما بنابر شخصیت شان نمی توان آنها را تابع نظام اجتماعی کرد. تأکید ماریتن بر ارزش شخص انسان به عنوان شکلی از اصالت شخص (personalism) محسوب شده که ماریتن آن را چیزی بین اصالت فرد و اصالت جامعه می دانست.
فلسفه سیاسی ماریتن ارتباط روشنی با فلسفه اخلاقش دارد. او دیدگاهی را که از آن دفاع می کرد انسان گرایی مسیحی کامل می نامید کامل از این حیث که کل وجود انسان را در بر می گرفت موجودی که هم بعد مادی دارد و هم بعد معنوی. هدف فلسفه سیاسی ماریتن این بود که شرایط ضروری برای رشد و پرورش فرد در همه ابعاد انسانی وجودش را مشخص کند بدون آنکه از هیچ یک از آنها غفلت کند یا از ارزششان بکاهد. به عقیده ماریتن بهترین نظام سیاسی نظامی است که حاکمیت خداوند را بازشناسد. بنابراین او نه تنها فاشیسم و کمونیسم بلکه همه صور انسان محوری سکولار را نیز رد می کند. او دلیل می آورد که اینگونه دیدگاهها بویژه فاشیسم و کمونیسم از زندگی آدمی انسانیت زدایی می کنند. علاوه بر این ماریتن اگرچه مدافع سبک آمریکایی دموکراسی بود علاقه ای به آمیختن پایبندی اش به مسیحیت با سرمایه داری نداشت. او معتقد بود که انسان گرایی خدا محور بنیان فلسفی اش توجه و اذعان به این حقیقت است که شخص انسان بنابر طبیعت خویش موجودی معنوی و مادی است که با خدا ارتباط دارد وبنابراین نهادهای اخلاقی واجتماعی و سیاسی باید این حقیقت را منعکس کنند.

منبع:
- روزنامه ایران 14/10/1382 و 15/10/1382

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 1

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر