جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 2153
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1475 بازدید

شهید سید حسین حسینی در سال 1329 ه. ش در «کمج» از روستاهای شهرستان درّه صوف، از توابع ولایت «سمنگان» دیده به جهان گشود. پدرش؛ سید محمد تقی حسینی یک کشاورز بود که وضع مالی خوبی نداشت. سید حسین در کودکی یتیم شد و زیر نظر عمویش، سید حسن آخوند - مؤسس مدرسه امام صادق (ع) واقع در کمج - پرورش یافت. شهید در سن یازده سالگی پس از فراگیری مقدمات از محضر سید حسن آخوند به تحصیل علوم دینی پرداخت و به این وسیله وارد محافل علمی متعددی شد و به حوزه درسی برخی از علماء راه یافت.
استادان وی عبارتند از: حجج اسلام؛ 1 - شیخ محمد بنی 2 - سید حاج میرزا حسین عادل 3 - آیت الله عبدالحسین (آخوند زوار) 4 - مرحوم علامه شیخ محمد علی (مدرس افغانی) 5 - آیت الله مصطفی خمینی 6 - میرزا حبیب الله اراکی (از عرفا مورد احترام امام).

عزیمت به نجف اشرف
سید حسین پس از تکمیل سطوح اولیه در سال 1347 ه. ش، عازم نجف اشرف شد او در زندگی نامه خودنوشتی که نگاشته است، اطلاعاتی درباره شروع تحصیلات و استادانش را به خواننده منتقل می کند. وی می نویسد:
«در اواخر سال 1347 ه. ق تصمیم گرفتم به نجف بروم. ابتدا با مادرم درمیان گذاشتم. موافقت کرد و بعد هم با پدر صحبت کردم. با موافقت آنها تصمیم گرفتم به مرکزِ استان سمنگان، برای گرفتن گذرنامه، بروم. آنجا رفتم. اتفاقاً مسأله ای پیش آمد که ما آن را به فال نیک گرفتیم و آن، این بود که در آنجا صندوقی گذاشته بودند، برای قرعه کشی و در آن صندوق برگه های کاغذ گذاشته بودند که - بعضی شان سفید و روی بعضی هم کربلا نوشته بود. پلیس محافظ کاغذ را به دستم داد که روی آن نشته بود - بسیار خوشحال شدم. وقتی که - در خانه برگشتم، با پدر و مادر صحبت کردم. آنها نیز خوشحال شدند. پدرم پول مختصری هم برایم آماده کرد که با همان پول راهی عراق شدم، به زیارت عتبات مقدسات نائل شدم و آخرین زیارتی ما هم نجف اشرف بود که قبر مولا امیرالمؤمنین (ع) زیارت کردم. با دوستان خود درمیان گذاشتم که من در نجف می مانم. آن وقت جوان 18 ساله بودم. دوستان قبول نمی کردند و من هم اصرار می ورزیدم تا این که قضیه به اطلاع یکی از روحانیون منطقه ای ما که در نجف بود، رسید. ایشان گفت: صلاح نیست که در اینجا بمانی، چون نجف گرم است. تو کوچک هستی؛ ولی با همه اینها تصمیم گرفتم آنجا بمانم.»

آغاز آشنایی با حضرت امام
«پس از چند ماه که در نجف ماندم، از اوضاع آنجا اطلاع پیدا کردم. در اوایل سال 1347 مرحوم آیت اللّه حکیم فوت کردند و من تا آن زمان مقدلد ایشان بودم. بعد به خاطر مساله تقلید رفتم، در حرم امیر المؤمنین (ع) خودم از مولا نظر خواهی کردم. چون در آن وقت کوچک بودم و از مراجع شناختی نداشتم.
بالای سر حضرت امیر (ع) دو رکعت نماز خواندم. مجدانه از حضرت خواستم که بعد از آیت الله حکیم از که تقلید کنم؟ قرآنی را باز کردم. البته درست یادم نمانده که کدام آیه آمد، ولی همین قدر یادم هست که وقتی استخاره کردم که از امام تقلید کنم، آیات رحمت و لطف خدا و بهشت آمد. پس از استخاره و نظرخواهی از امام و سئوال از روحانیون خبره، مقلد امام شدم. پس از آن با دوستان دیگر که داشتم، بعضی از شب ها می رفتیم در جلسه بیرونی امام شرکت می کردیم. یادم هست وقتی آنجا رفتیم، امام به ما خیلی توجه می کردند، چون به طلب های جوان بسیار توجه داشتند. ما با این محبت امام خیلی علاقه و عشق پیدا می کردیم؛ البته اوّل پیش خود تعجب می کردیم که چطور امام به شخصیت ها و علمایی که می آیند، آنطوری که باید و شاید توجه نمی کند؛ ولی وقتی ما طلب های جوان می رفتیم در مجلسِ امام، خیلی محبت می کردند؛ البته بلند نمی شدند ولی یک تکانی می خورد. با یک لبخندِ با محبت تمام وجود ما را تکان می داد و این سبب می شد که علاقه پیدا می کردیم و پس از مدتی با اینکه درس ما پایین بود؛ اما وقتی که امام «حکومت اسلامی» را درس دادند و به صورت جزوه پخش شد، ما این جزوات را خواندیم و علاقه ای بیشتر پیدا کردیم؛ چون به امام علاقه داشتیم، با پسر امام مرحوم مصطفی نیز آشنا شدیم و باز هم آشنایی ما با ایشان از راه امام حسین (ع) شد؛ چون آقا مصطفی با این که پیاده روی برای ایشان مشکل بود، اما یک فرد بزرگ بود به اهلبیت (ع) خیلی علاقه داشت؛ اذا از نجف تا کربلا با پیاده روی به زیارت امام حسین (ع) می رفت ما هم که به امام علاقه داشتیم و آقا مصطفی هم مظهر اخلاق بود، به او هم علاقه پیدا کرده بودیم. در خدمت ایشان ما هم پیاده به کربلا مشرف شدیم. از این جا بود که به امام و آقا مصطفی از نزدیک آشنایی پیدا کردیم و اندیشه مبارزاتی و سیاسی امام هم در ما اثر گذاشت و از آنجا ما علاقه به مبارزه علیه کفر و شرک و ظلم و ستم پیدا کردیم و در اثر این روابط نزدیک با امام و آقا مصطفی و شهید محمد منتظری و باقی برادرانی که در خدمت امام بودند، ما هم افتادیم در اندیشه مسایل مبارزه و کم کم این اندیشه در ما ریشه دوانید، به علاوه که ما با دوستان ایرانی دوست بودیم.»

امام خمینی پناهگاه حسینی و یاران
«در جمع خودمان با تعدادی از برادران روحانی افغانستان ارتباط تشکیلاتی پیدا کردیم که در این اواخر در آنجا «روحانیت مبارز» را تشکیل داده بودیم؛ اگر چه تعداد ما قلیل بود و یک جمع قلیلی بودیم که از هر طرف بر ما تهاجم می کردند؛ امام پناهگاه ما امام بود ولی دیگران علیه ما حرف می زدند، تهمت می زدند، هر چه که داشتند، می گفتند. ما چون ایمان داشتیم، به این راه، آن را تعقیب کردیم و نتیجه اش آن شد. در عین حال که با دوستان و مبارزین ایرانی مان که در بیت امام بودند، هم چون شهید محمد منتظری برادر عزیزماآقای دعائی که الآن سرپرست روزنامه اطلاعات و نماینده مجلس شورای اسلامی است و شیخ حسن کروبی و جناب آقای محتشمی وزیر کشور فعل جمهوری اسلامی ایران و امثال آنها ارتباط و دوستی داشتیم و در جمع خود نیز کار می کردیم.

حاج مصطفی خمینی، پدری برای حسینی!
یکی از محبت هایی که آقا مصطفی به من نمودند، در قضیه ای ازدواج من بود. ایشان خودش پیش حاج آقای فرقانی برای خواستگاری رفت و بعد فرمود: «چون حسینی پدر و مادرش اینجا نیست، من به جای پدرش هستم.» و خانم حاج مصطفی خمینی که من الآن هم ایشان را به عنوان یک مارد می شناسم، گفتند که من جای مادر حسینی هستم. عروسی ما را به شکلی گذراندند و عقد ما را هم امام با مرحوم اراکی که یکی از عرفا و بزرگان بود، بستند. این خاطراتی بود که از امام و لطف های آقا مصطفی و سایر دوستان داشتم.

شهید حسینی پایه گذار «سازمان نصر» افغانستان
شهید حسینی یکی از مفاخر مبارزه و مقاومت افغانستان است. در دهه های شصت و هفتاد کمتر کسی پیدا می شد که شهید حسینی را در صحنه انقلاب افغانستان به خلوص و ایثارگری نشناسد. او می گوید:
«اما یک جمع خیلی صمیمی و دوستانه بودیم که برادر عزیز ما آقای عرفانی و شیخ حسین اخلاقی جز آن بود. در آنجا کار می کردیم و بعد از نجف با برادران ما در قم و کابل و سوریه و باقی جاها ارتباط گرفتیم و این ارتباط ما بود که سبب شد وقتی که در سال 58 یک زمینه آزاد کار تشکیلاتی در ایران به وجود آمد، آن مجموعه ها دور هم جمع شدند و «سازمان نصر» را تشکیل دادیم.»
شهید حسینی که رکن اصلی این جریان بود، چنان به این حزب سروسامان داد که از نظر تشکیلاتی و عملکردهای سیاسی، نظامی و فرهنگی همواره حرف اول را جهاد و مبارزه می زد و چون تربیت یافته مکتب رهبر بزرگ جهان اسلام، حضرت امام خمینی، بود حزبش نیز مبلغ افکار و آراء انقلاب اسلامی ایران بود. او هر از چندی به حضور حضرت امام شتافت و طرح ها و برنامه هایش را با فرمان های ایشان تطبیق می داد.

شهید حسینی و انقلاب اسلامی ایران
سید حسین حسینی در راستای دفاع از آرمان امام در نجف به مذدوران شاه خائن حمله ور شد و حرم حضرت امیرمؤمنان (ع) را از وجود آنها پاک کرد. یکی از بستگان شهید در این خصوص می گوید: «شاه ملعون، مریض شده بود. اطرافیان شاه و ساواک برای شفای او برنامه ای دعا، در شب جمعه، در حرم حضرت امیرالمؤمنان (ع) ترتیب دادند، برای انحراف ازهان و اینکه شاه به مذهب و برنامه های مذهبی پایبند است و به دعا و نیایش ایمان و اعتقاد دارد، پیروان امام هنگامی که از این جریان آگاهی یافتند، تصمیم گرفتند که جلسهای شاه پرستان را به هم بزنند. به همین منظور شهید حسینی با جمعی از دوستان به حرم مطهر رفت. تنها شهید حسینی و جناب آقای محشمی وارد حرم شوند. شهید حسینی به سردسته ای آنها می گوید، چرا در حرم حضرت علی (ع) و در خانه او برای شاه ملعون دعا می کنی که با مقاومت آنان روبرو می شود؛ لذا شهید به آن ساواکی حمله کرد و سر و صورت او را خونین ساخت. و در پی این عمل، مأمورین عراقی او را دستگیر کردند و با خود بردند. مرحوم امام، آقا مصطفی و آقای فرقانی از جریان آگاه شود؛ لذا آقا مصطفی با افراد مؤمنی که در دستگاه دوستی بودند، تلفنی صحبت کرد و در پی صحبت های مکرّر، بعد از یک شبانه روز، حسینی را از زندان بیرون آوردند. شهید حسینی نیز به علت سخت گیری رژیم شاه نسبت به طلاب ایرانی، مدتها رابط امام از خارج به داخل و هم سنگر مجاهدانی هم چون حضرت آیت الله خامنه ای، دام ظله العالی، و آقای هاشمی رفسنجانی و شهید بهشتی در ایران بود.»

شهید حسینی و ائتلاف هشت گروه شیعی
سید حسین حسینی برای به جود آوردن ائتلاف در بین احزاب شیعه بی وقفه تلاش کرد. او جبهه ای واحد، تحت نام «شورای ائتلاف اسلامی افغانستان» به وجود آورد و خود به عنوان نماینده سازمان و هم چنین به عنوان «رئیس کمسیون فرهنگی» در آن شورا انجام وظیفه کرد. سید به این ائتلاف هشت گانه اهمیت بسیار قائل بود و می گفت:«باید همه تلاش کنیم که پایه های آن هر چه مستحکم و ریشه دار گردد.»

فعالیتهای فرهنگی و منادی وحدت
آن بزرگوار با اینکه زندگیش وقف جهاد و مبارزه علیه کفر و الحاد بود، هیچ وقت از کارهای فرهنگی غافل نماند. بارها می گفت: «زیر بنای همه کارهای اجتماعی سیاسی کارهای فرهنگی است. رستاخیز فرهنگی، یعنی رستاخیز اجتماعی سیاسی و...»
یکی از این برگذاری کنگره علامه شهید «سید اسماعیل بلخی» است. علامه شهید بلخی یکی از بزرگان تاریخ افغانستان اولین کسی بود که ندای قیام و انقلاب سر داد و طول سالهای که بحث از جمهوری اسلامی و حکومت اسلامی خنده دار می نمود، شور انقلاب و جوش نهضت اسلامی را در سینه های سرد مردم و مظلوم افغانستان، روشن کرد و سرانجام بعد از تحمل چهارده سال حبس در زندان «پل چرخی» به دستور ظاهر شاه سفاک شهید شد.
حسینی شهید با درک این حقیقت که شهید بلخی نقطه ای عطف و مشترک بین همه پندارها و نژادهای افغانستان (اعم از تاجیک، افغان، هزاره، ازبک، ترکمن) است و همه او را می ستایند، با برپایی این کنگره عظیم، در آن شرایط، مردم را به یاد مبارزه انداخت و آنان را به وحدت و همبستگی و هم یاری دعوت کرد.
گفتنی است اولین حرکت که برای وحدت مردم مؤثر افتاد، همین کنگره بود که به مدت سه روز با شرکت گسترده از فضلا، نویسندگان و دانشمندان افغانستان و ایران برگذار شد.

ویژگیهای اخلاقی
حضور در نزد بزرگانی چون حضرت امام خمینی، و آیت الله میرزا حبیب الله اراکی (ره) و شهید حاج سید مصطفی خمینی تأثیری بس شگرف در وجود وی بر جای نهاد. بزرگترین ویژگی که دوستانش از وی نقل یم کنند، وارستگی شهید از دنیا است. حضرت آیت الله فرقانی، پدر خانم ایشان، می گوید:
«او خورشید بود و به دنیا علاقه نداشت. واقعاً خمینی (ره) شده بود!»
حجة الاسلام موحد بلخی از شاگردان شهید معتقد است:
«او از این آدم های معمولی نبود، تا بخواهیم با مقیاس های معمولی بسنجیم. او یک عارف بالله، یک واصل الی الله بود. او یک بدن سر تا پا شور و جذبه و اشتیاق و بزرگواری و عرفان بود.»
شهید حسین حسینی در رأفت و لطافت روحی و بزرگوری نمونه روزگار بود و با اینکه مسؤولیتهای متعددی در سازمان داشت، (اخیراً به عنوان مسؤول سیاسی و سخنگوی سازمان در خارج کشور انجام وظیفه می کرد،) از هر نوع تکروی، خود خواهی، ریاست طلبی، قدرت خواهی، جناح سازی، تفرقه اندازی و باند بازی بر حذر بود.

فرازهایی از اندیشه ای سیاسی شهید
حسینی شهید می گفت سازمان نصر برای ما یک وسیله است که از طریق آن بتوانیم نیروها را متشکل کنیم و علیه دشمن بجنگیم و خط اصیل اسلام را تقویت کنیم.
خطوط اصلی تفکر سیاسی شهید در این اصول خلاصه می شود:
1 - تداوم و تشدید مبارزه مسلحانه برضد روس اشغالگر
2 - اجتناب و پرهیز از جنگ ها و درگیری های داخلی
3 - تلاش در جهت فشرده تر شدن صفوف جنبش مقاومت
4 - نفی مذاکره و سازش سیاسی با دشمن
5 - حرکت در جهت خط امام و تقویت آن
6 - افشاگری و مبارزه ای جدی بر ضد خطوط انحرافی «ناسیونالیستی»، نژادگرایی منطقه گرایی و التقاط و هر نوع انحراف چپی و راستی. در همین رابطه می گفت:
«ملت ما برای این قیام نکرد که مکتب «کاپیتالیزم» را جایگزین مکتب «سوسیالیسم» کند. ملت ما، با دادن یک میلیون شهید، نمی خواهد افغانستان اسلامی را از چنگال عفریت شرق رهایی داده، در چنگال عفریت غرب گرفتار سازد ملت ما می خواهد مکتب اسلام را جایگزین «کمونیزم» سازد و مستقل و آزاد زندگی کند. ملت ما مبارزه می کند تا دست تمام جهان خواران را از افغانستان قطع نماید. عقیده ما این است که چون روسیه با زور و قدرت به افغانستان تجاوز کرده، باید با زور و قدرت خارج شود و ما هیچ گونه مذاکره ای سیاسی با روسیه نداریم و تاریخ نهضت های رهایی بخش در جهان به خوبی گواهی می دهد که هر گاه ملتِ مورد تجاوز، اسلحه را به زمین گذاشته و پشت میز مذاکره با تجاوزکاران نشسته است، هرگز به پیروزی نرسیده و خونهای شهیدانش پایمال شده است. ما هرگز نمی خواهیم این تجربه ای تلخ در افغانستان تکرار شود.»
همچنین شهید در آخرین مصاحبه اش که چند روز پیش از شهادتش پخش شد، گفت:
«ما با همه احزاب اسلامی که در افغانستان علیه روس صادقانه می جنگند و هیچ گونه وابستگی به هیچ یک از بلوک های شرق و غرب ندارند، با آنها همکاری صادقانه داریم.»
او هم چنین گفت:
«سازمان نصر یک سازمان اسلامی است و عقیده ای اسلامی و آرمان اسلامی دارد - در این سازمان هم شیعه و هم سنی هست، اسلام برای ما اولویت دارد و برای ما مسأله نژاد، ملیت و منطقه مطرح نیست و اگر هم باشد، اوّل کل افغانستان مطرح است و بعد کل جهان اسلام و مستضعفین.»

عروج خونین به سوی اللّه
شهید حسینی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، برای تأثیر گذاری در قیام مسلمانان افغانستان علیه رژیم ترکی و ببرکت، خود شخصاً به جبهه حق علیه باطل شتافت و نقش فعالی در تشدید مبارزه علیه کمونیسم به عهده گرفت. بدین منظور در سال 1359 راهی افغانستان شد و تا سال 1360 در جبهه ها به سر برد. اواخر سال 1361 برای دومین بار به افغانستان رفت و در روزهای پایانی سال 1363 به جمهوری اسلامی ایران بازگشت. در راستای تحقق همین اهداف بود که در سال 1366 طی نشستی که اکثریت شورای مرکزی سازمان جبهه های خونین جهاد داشتند، طرحی را برای بازنگری عمیق و گسترده در سطح سازمان، در داخل و خارج، جهت فشرده تر شدن تشکیلات تصویب نمود. در همان نشست شهید (به عنوان مسؤول سیاسی و سخنگوی سازمان در خارج، مأموریت داشت با تنی چند از علماء و مسؤولین سازمان دفاتر سازمان را بازرسی و نسبت به امور مجاهدین هماهنگی بیشتری ایجاد کند. به همین جهت عازم مشهد شد و از آنجا به جبهه ای «کاکری» در هرات رفت تا مسائل نوار مرزی و مشکلات مجاهدین و پایگاه سازمان نصر در هرات را برسی نماید. در همین مسافرت زمانی که کاروان سید حسینی و همراهانش به یک باره ماشین ایشان با یک تریلی روبرو شد و بدون اصابت به آن ماشین از کنترل خارج و واژگون شد و با کمال تأسف سید حسینی در این حادثه دردناک، در تاریخ 1366 / 7 / 12، به شهادت رسید و بی آنکه دیگر همراهان حتی کوچکترین آسیبی ببینند.با اینکه 37 سال از عمر پر بارش را سپری نکرده بود، با چهره ای خونین در مصلای عشق ایستاد و به سوی معشوق حقیقی اش شتافت.

آرامگاه شهید حسینی
پیکر پاک شهید حسینی پس از مراسم با شکوهی در مشهد مقدس، شب 66 / 7 /16 به تهران انتقال یافت. صبح روز پنج شنبه 16 مهرماه پس از تشیع با حضور صدها تن نمایندگان گروه های مجاهدین (اعم از تشیّع و تسنّن) و مسؤولین جمهوری اسلامی ایران و همراهی مردم عزادار (بیش از صد اتوبوس جای گرفته بودند) به قم آورده شد و بعد از تشیع با شکوه، انجام مراسم عذاداری و اقامه نماز به امامت آیت الله محقق کابلی - دام ظله العالی - در ضلع جنوبی صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه 3 حجره 25 به خاک سپرده شد.

منابع مورد استفاده
1 - بیوگرافی شهید سید حسین حسینی.
2 - سوگ نامه شهید سید حسین حسینی.
3 - مصاحبه نگارنده با برادر شهید، سید مهدی حسینی.
4 - بولتن خبری سازمان نصر افغانستان، شماره.36
5 - مجله حبل الله، شماره 39 -.40
6 - مجله حبل مستضعفین، مجله ای وابسته به سازمان نصر افغانستان.
7 - زندگی نامه، شهید سید حسین حسینی.
8 - روزنامه اطلاعات، مهرماه 1366.
9 - روزنامه جمهوری اسلامی، مهرماه 1366.
10 - روزنامه رسالت، مهرماه 1366.
11 - روزنامه کیهان، مهر ماه.1366

منبع: www.hawzah.net

موضوعات

مناطق