دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 3221
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1454 بازدید

خانواده و ولادت‏
شرف الدین محمد که در کتب شرح حال و نسب‏شناسی، با کنیه مرتضی شهره است، در زمره سادات اهل فضل، راوی حدیث و حامی فرهنگ و اندیشه می‏باشد. وی در مناطق مرکزی ایران - خصوصاً ری و قم - نقابت (ریاست عامه) سادات را بر عهده داشت و ایشان بر حسب مصالحی با وارد شدن در دستگاه زمامداران وقت یعنی سلجوقیان با اعمال نفوذ خود به اصلاح امور شیعیان می‏پرداخت. آن بزرگ‏مرد پیوند سببی هم با سلاطین این سلسله برقرار کرده بود.
ایشان دختر خواجه نظام الملک طوسی را به همسری برگزید؛ چنانکه ابوالحسن بیهقی نیز آن را بیان کرده است.(1) عبدالجلیل رازی هم می‏گوید:
«خواجه طوسی، دختر خود را به سید مرتضی داد.»(2)
سید شرف الدین محمد چندین دختر داشت ولی از فرزند پسر محروم بود. پس از مدتی که همسرش وجود عزالدین یحیی را در خویش احساس کرد و حامله گردید، او نمی‏دانست که اینک صاحب پسری خواهد شد؛ تا آن که شبی سیّد شرف الدین در رؤیای صادقه حضرت رسول اکرم (ص) را مشاهده کرد؛ در عالم خواب خطاب به خاتم پیامبران گفت: «یا رسول اللّه، این کودک را که عیالم باردار اوست، چه نام نَهم؟» آن مصطفای الهی فرمود: «یحیی.» چون نوزاد دیده به جهان گشود و چشم والدین به جمالش روشن گشت، نام یحیی را برایش برگزیدند. اما وقتی که این طفل بالندگی یافت و از شربت نوشین شهادت کامیاب شد، پدر به رازی که حضرت محمد (ص) او را یحیی نامید، پی برد. چه، این یحیی هم، چون یحیی فرزند زید فجیعانه کشته شد.(3)
دانشمندان نسب شناس برای شرف الدین مرتضی، تنها همین فرزند پسر را ذکر کرده‏اند. قوامی رازی در شعر خود او را چنین می‏ستاید:
تو آفتاب بادی و فرزند ماه تو
کز طلعتش هزار سهیل از یکی سُهاست(4)
یحیی در خانواده‏ای به رشد و شکوفایی رسید که جویبار فضیلت و معرفت از آن جاری بود، و پدری به تربیت او همت گماشت که به قول سید حسن صدر، از بزرگان سادات عراق به شمار رفته و نقابت سادات قم و ری، به عهده‏اش بود. او که در فنون دانش هایی چون نحو، لغت، ادب، شعر، سیره و تاریخ اندیشه ورزی صاحب نظر بود، خطبه‏ها، مکاتبات و نوشته‏های لطیفی از خود به یادگار گذاشته است. وی برخی نوشته‏های خود را در مسیر سفر حج برای شیخ طوسی خوانده است. باخرزی که او را در سال 434 ق ملاقات کرده او را به خوبی و معرفت ستوده است.(5)
سید علی بن صدر الدین نیز در الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه این بزرگوار را در زمره سادات برجسته و صاحب مقام، و از مشاهیر فضلا و نقیب ری، قم و آمل ثبت کرده، می‏نویسد:
«وی را نعمتی عظیم، کمال فضل و علو نسب و حسب بود و با وجود این همه افتخارات ذاتی و شایستگی‏های نسبی، از اهتمام به امور فرهنگی و علمی باز نماند. وی مدرسه‏ای بزرگ در قم تأسیس کرد، و کتابخانه‏ای مهم در ری بنا نهاد.»(6)
در این اثر از نفوذ و اقتدار شرف الدین محمد سخن‏های بسیاری گفته شده که علو قدر و عظمت شأنش را می‏رساند. مثلاً در این کتاب آمده است که شرف الدین محمّد مورد عنایت حکام وقت بوده است و فرمانروایان آل سلجوق از وی به التماس می‏خواسته‏اند که داماد آنان گردد و بدین وصلت مفتخر شوند؛ تا آن هنگام که خواجه نظام الملک دختر خود را به عقد ازدواج او در آورد.(7) البته حق آن است که این شیعه مدافع حریم اهل‏بیت (ع) چنین پیوندی را تنها برای آن پذیرا شد که از موقعیت مزبور برای ارتقای عظمت سادات و شیعیان آن عصر استفاده کند و از فشار و صدمه به آنان بکاهد.

کسب کمالات‏
سید عزالدین یحیی پس از گذراندن دوران نوجوانی و جوانی خویش همچون پدر و برخی اجدادش، راه معرفت را پیش گرفت و در طریق کسب کمالات گام نهاد. وی با پیمودن مسیر تقوا به فضایلی آراسته گردید و با توانایی علمی و اخلاقی خود بر افزایش اقتدار جامعه تشیع اهتمام ورزید و به حفظ ارزش‏های ملهم از قرآن و عترت پرداخت. او مقدسات دینی را پاس می‏داشت و از پدرش مرتضی سید شرف الدین محمد و از استادان حدیثش روایت می‏نمود.(8)
عزالدین یحیی ریاست نقیبان ری، قم و آمل را عهده دار گشت. مشاهیر معاصر وی از او با عظمت یاد کرده‏اند، و از پیوند او با زمامداران وقت و نفوذ قوی‏اش در دستگاه اداری و سیاسی حکام سلجوقی، سخن گفته‏اند.(9)
عباسقلی خان سپهر در اثر معروف خود می‏نویسد:
«و از بنی احمد الدخ، حمزة بن احمد است که به «قمی» معروف می‏باشد و او را فرزندانی بر جای ماند که از جمله ایشان، ابوالحسن علی الزکی، نقیب ری است و او پسر ابوالفضل محمد شرف، فرزند ابی القاسم علی نقیب، پسر محمد بن حمزه مذکور است و او را اعقاب باشد و از آن جمله نقباء و ملوک ری باشند، از آن جمله عزالدین یحیی بن ابی الفضل... که نقیب ری و قم و جای دیگر بود...»(10)
ابن فوطی عزالدین یحیی را به جای آمل، نقیب (سرپرست سادات) مازندران ثبت کرده که البته مراد از هر دو، یکی است؛ زیرا آمل در عصر وی مرکز و بزرگترین شهر مازندان به شمار می‏رفته است؛ چنانچه ابوالحسن بیهقی در ذکر امهات ولایات می‏گوید: «در طبرستان ام القری، آمل است.»(11) استاد محقق، عباس اقبال در شرح حال عز الدین یحیی نقابت وی را به جای آمل، «آبه» آورده که گویا به عبارت کتاب عمدة الطالب نظر داشته است که بر حسب خطای چاپی «آمذ» درج شده؛ اما صحیح آن همان آمل است و به قول محدث ارموی در نسخه خطی آن چنین آمده است.(12)
در نسخه خطی کتاب انساب مشجره سادات(13) - که شجره‏نامه این خاندان در آن مسطور است.- بعد از ذکر اسم عزالدین یحیی، به اشتباه آورده است: «وی در سال 533 ق آهنگ حج کرد و وارد بغداد شد.»؛ زیرا پدرش شرف الدین محمد در سال 504 ق متولد شد و اگر در آغاز نوجوانی و بلوغ هم ازدواج کرده باشد، فرزندش عزالدین یحیی بیش از 15 سال نداشته است و مرسوم و معمول نیست که نوجوانی خردسال دراین زمان به حج مشرف شده باشد و چه بسا مقصود از این عبارت، پدرش شرف الدین محمد باشد نه عزالدین یحیی.
عزالدین یحیی به دلیل اقتدار سیاسی و اخلاق ویژه‏ای که داشت، خانه‏اش محل امنی برای افراد مشهوری بود که از سوی گروهها، طوایف و افراد حکومتی تحت تعقیب بوده و متواری می‏شدند. بر اساس یکی از قصاید کمال الدین اسماعیل اصفهانی وقتی خانه قاضی ابوالعلاء صاعد را تخریب می‏کنند و وی از وطن خویش آواره می‏گردد، به منزل سید عزالدین نقیب، پناهنده می‏شود. قاضی ابوالعلاء یکی از افراد برجسته خاندان صاعدی بوده است که با تشویق شاعران به سرودن شعر به ترویج فرهنگ و ادب اسلامی در اصفهان، می‏پرداخته است.(14)

فرازهایی از فضیلت
از جمله فضایل این سید جلیل، آن است که دانشمند بزرگ و محدث نامی، فقیه آگاه وثقه ثبت معتمد، حافظ صدوق، شیخ منتجب الدین، که استاد ارباب دانش و یگانه عصر خود بوده، کتاب فهرست را به درخواست عزالدین یحیی نگاشته است(15)؛ زیرا به نظر او پس از شیخ طوسی جای فهرستی این چنین خالی بوده است. این کتاب در ری تنظیم گردید و حاوی اطلاعات مهمی درباره اوضاع عالمان شیعه در قرن پنجم و ششم هجری قمری می‏باشد.
علی بن عبیداللّه بن الحسن بن حسین بن بابویه قمی معروف به شیخ منتجب الدین یکی از واپسین بازماندگان دانشوران خاندان بابویه در ری است که تولدش را به سال 504 ق ثبت کرده‏اند. برخی نیز وفاتش را در سال 585 ق دانسته اند(16) اما به قرینه برخی مندرجات فهرست برمی‏آید که در این سال و بعد از آن در قید حیات بوده است. وی در این اثر از ابن ادریس حلی و آثارش از جمله السرائر سخن به میان می‏آورد که تألیف این اثر به تصریح مؤلف آن، بعد از سال 585 است.(17)
یکی از شاگردان منتجب الدین، رافعی شافعی است که در کتاب التدوین فی تاریخ قزوین او را بسیار می‏ستاید و می‏گوید:
«اگر کلام را در مورد این شخص طولانی کردم به سبب آن است که از نوشته‏های او بهره برده‏ام.»(18)
کتاب فهرست و سایر آثار منتجب الدین نشان می‏دهد که وی از دانشمندان نام‏آور توانمند تشیع بوده است.(19) ناگفته نماند که منتجب الدین کتاب الاربعین عن الاربعین من الاربعین را، که در ضمن آن چهل حدیث در فضایل حضرت علی (ع) را از چهل نفر از راویان و اصحاب پیامبر (ص) نقل کرده، برای عزالدین یحیی تألیف کرده است.(20) وی در وصف عزالدین یحیی می‏نویسد:
«سرور و مولای ما، آن بلند مرتبه بزرگ، پیشوا و سید بزرگوار، درخشان‏ترین و پاک‏ترین و شریف‏ترین سرور، عزت دولت و دین، و مایه افتخار اسلام و مسلمین، شهریار نقیبان و برگزیده روزگاران و شرافت بخش مردمان، قطب دولت و رکن آئین ،برجسته‏ترین رهبر، شهریار بازماندگان خاندان نبوت، پایه استوار شریعت، سرآمد رؤسای شیعه و صدر علمای عراق، مقتدای بزرگان، یاور دین، مردی که دو افتخار نسبی را یکجا برده و نسب از جانب پدر و مادر هر دو عالی داشته است، برترین همه اشراف و سرور امیران سادات در شرق و غرب گیتی، قوام ذریه پیامبر، ابوالقاسم یحیی بن شرف الدین محمد... (و تا آخر سلسله نسبش را ذکر می‏کند.) که خدا بر مفاخرش بیفزاید و دشمنانش را نابودکند، رادمردی که سرور سادات است و سرچشمه سعادت و پناه امت، مشعل دینداری، دریای دانش و هوشمندی، مظهر فضیلت و فیض بخشی، مقتدای عترت، ذریه‏ای از معدن نبوّت، شاخه‏ای از درخت مروّت، عضوی از پیکر رسالت و پاره‏ای از تن علی و فاطمه (ع)....»
و در حرف یاء از او چنین یاد می‏کند:
«سید بزرگوار، المرتضی عزالدین یحیی بن محمد بن علی بن المطهر ابوالقاسم، که نقیب و بزرگ خاندان ابوطالب در عراق است، دانشمندی سرشناس و فاضلی سترگ است که قطب شیعه محسوب می‏شود، و امور آنان بر مدار وجود وی می‏گردد. خدا بر عمرش بیفزاید تا به اسلام و مسلمانان بیشتر خدمت کند و مقدساتشان را پاس بدارد.»(21)

از دیدگاه دیگران‏
مؤلف کتاب الحصون المنیعه پس از ستودن عزالدین یحیی می‏نویسد:
«سید عزالدین علی فرزند سیدالامام ضیاء الدین فضل اللّه حسینی راوندی، الحسیب و النسیب را به نام پرافتخار وی به نظم درآورد. بخت همچنان یارش بود و اقبال مدد کارش و پیوسته از مراتب عزت و اقتدار فرا می‏رفت؛ تا آن که روزگار چنانکه عادتش است، حال وی بگردانید و کارش به شهادت انجامید.»(22)
ابن الفوطی بعد از آنکه نسب عزالدین یحیی را تا جدش محمد بن حمزه علوی قمی ذکر می‏کند، می‏گوید:
«شیخ ما جمال الدین ابوالفضل، فرزند مهنا عبیدلی، در مشیخه خود از او سخن گفته و فرموده که او نقیب قم، مازندران و عراق عجم بود و دارای مقام بالا و حشمت عالی بود.»(23)
ابن طقطقی تحت عنوان «زیارت سید نصیر الدین ناصر بن مهدی العلوی رازی»، ضمن شرح احوالش می‏گوید:
«وی از سوی عزالدین مرتضی، نیابت نقابت سادات را عهده دار بود و این عزالدین نقیب از دانشمندان صاحب مجد است و از سادات بزرگ می‏باشد.»(24)
هندوشاه صاحبی نخجوانی در ترجمان حال سید نصیر الدین مذکور، درباره عزالدین یحیی می‏نویسد:
«و در عجم سیدی بزرگوار بود، و از قم با حشمتی ظاهر و ریاستی زاهد. او را عزالدین المرتضی گفتندی و نقابت بلاد عجم داشت، و نصیر الدین مهدی نیابت او می‏کرد.»(25)
سید علیخان مدنی در وصف او می‏گوید: «سید جلیل، ابوالقاسم یحیی فرزند ابی‏الفضل محمد بن علی است.» سپس عبارت منتجب الدین را در وصفش آورده و می‏افزاید:
«بدون اغراق او در اقتدار و ریاست امور، عظمت داشت و چون ماه در آسمان می‏درخشید. ریاست آل ابوطالب در ری، قم و آمل را به او تفویض کرده بودند. وی دانشور فاضل و سترگی بود که با بزرگان، دانشمندان و مشاهیر دمساز می‏گشت.»(26)
میرزا عبداللّه افندی اصفهانی از عزالدین یحیی به عنوان دانشوری نامدار و فاضلی ارجمند نام می‏برد که قدرت شیعه در عصر او گرداگرد وجودش می‏جوشید.(27) شیخ حر عاملی نیز تقریباً همین مضامین را در وصف او نقل کرده است.(28) محدث قمی هم بعد از ستایش او می‏گوید:
«این فاضل کبیر از والدش شرف الدین محمد روایت کرده، و او همان است که منتجب الدین، فهرست خویش را برایش تدوین کرد. و از خود این سید، پدر و جدّ او ثنایی بلیغ و مدحی طولانی آورده است.»(29)

شهادت‏
وقتی علاءالدین تکش خوارزمشاهی (568 - 596 ق)، همدان و سلسله جبال آن را به تصرف درآورد، حکومت آن را به قتلغ اینانچ سپرد. وی بیشتر اقطاع آن نواحی را به امرایش واگذار کرد و دو پسرش، یونس‏خان و محمدخان را برای ساماندهی امور، در آنجا باقی گذاشت. در این هنگام خلیفه عباسی، نزدیک شدن او را خطرناک دانست و بدبینی دو جانبه عمیقی ایجاد شد. با مرگ پسر شمله، مؤید الدین بن القصاب، وزیر خلیفه، خوزستان را تصرف کرد و در سال 591 ق این ولایت به قلمرو قتلغ اینانچ، که با شمس الدین میانچق - سپاهسالار خوارزمی - به نزاع برخاسته بود، پیوست. سرانجام هر دوی آنان به جبال هجوم بردند و فرزند خوارزمشاه را، از همدان و ری به قومس و گرگان، عقب راندند.(30)
بدین ترتیب وزیر خلیفه با یاری قتلغ اینانچ، که میانه‏اش با علاء الدین تکش بر هم خورده بود، کرمانشاهان، آوه، ساوه و ری را از یونس پسر تکش بگرفت و خوارزمیان را تا خوار ری عقب نشاند.(31)
در تاریخ طبرستان آمده است:
«میانچق، قتلغ اینانچ را بکشت و سرش را به خوارزم فرستاد و همدان و ولایات آن نواحی را تصرف کرد. در این حال عزالدین یحیی که مشاهده کرد شیعیان ری و حومه بر اثر این نزاع‏ها در فشار و اذیت هستند و امنیت از قلمرو آنان رخت بربسته است، از دربار خلافت خواست تا این شورش را فرو نشاند. ناصرالدین، مؤیدالدین بن القصاب را با لشکری زیاد به عراق فرستاد تا به ری آمدند و خوارزمیان به کلی گریخته و کشته شدند. چون خوارزمشاهیان بار دیگر اقتدار یافتند، سید عزالدین یحیی را دستگیر کردند که این همه فتنه و آشوب را ایجاد کرده است، او را دست بسته نزد علاء الدین تکش بردند، از او پرسیده شد: «سید! خود را چگونه می‏بینی؟» او جواب داد: «چنان می‏بینم که حسین بن علی را.» تکش در خشم و عصبانیت غوطه خورد و دستور داد تا سر از تن این سید جلیل القدر جدا ساختند. سر پاکش را به ری فرستادند و در مدرسه عمادوزان، که دشمن آن شهید بود، آویختند. بعدها پیکر و سر او را در جوار بارگاه مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) دفن کردند و شیعیان عراق عجم و نواحی مرکزی در فقد او به سوگواری پرداختند و به تجلیل از مقامش مبادرت ورزیدند و شاعران برایش مرثیه‏ها ساختند؛ چنانچه امام افضل‏الدین علامه ماهباری در ثنایش سرود:
سلام اللّه ما طلع الثریا
علی المظلوم عزالدین یحیی‏
شهید کالحسین بغیر جرم‏
قتیل مثل هابیل و یحیی(32)
در تجارب السلف می‏خوانیم:
«چون وزیر ابن القصاب بیشتر عراق عجم را بگرفت، سلطان علاء الدین تکش، سید عزالدین را به مواطئه و موافقت او متهم کرد و چون به عراق آمد، وزیر خوارزمشاهی وفات یافته بود. سید عزالدین را بگرفت و بفرمود بر صورت ذبحش بکشتند و پسرش به بغداد گریخت.» (33)
ابن اثیر در ذیل حوادث سال 591 ق می‏گوید:
«چون خوارزمشاه به سوی همدان رفت، وزیرش در اوائل شعبان این سال مرده بود، بین لشکریان خلیفه و سپاه او در نیمه شعبان نزاع در گرفت و افراد زیادی از طرفین کشته شدند. افراد خلیفه شکست خوردند و غنایم زیادی از آنان به خوارزمیان رسید.»(34)
از این عبارات بر می‏آید که عزالدین یحیی در سال 591 یا 592 ق، کشته شده؛ زیرا پس از استیلای تکش بر ری، دستور کشتن او صادر شده است.
مؤلف الحصون الشیعه می‏گوید:
«سبب شهادت عزالدین یحیی آن بود که چون سلطان خوارزمشاه، تکش، بر ری و خطه مجاور آن استیلا یافت، هر چه از بزرگان و شخصیت‏های برجسته دید، بکشت و این بزرگوار از آنان بود که طعمه شمشیر او شدند و بیدادگرانه به خون آرمیدند.»(35)
راوندی نوشته است:
«عراقیان با موید الدین نیز نساختند، و بر وی عصیان کردند و به شهر ری در حصار شدند و جنگ می‏بود و عزالدین نقیب محل‏های ایشان را دروازه‏ها بگشود و لشکر بغداد در ری رفتند و بیشتر لشکریان را بغارتیدند و...»(36)
عباس اقبال در خاتمه ترجمه تاریخ یمینی می‏نویسد:
«موقعی که سپاهیان مویدالدین بن القصاب به یاری قتلغ اینانچ و امرای عراق، به آبه (آوج) و ری، آمده بودند و بین این وزیر و امرای عراقی اختلاف شد، [ عزالدین یحیی ] دروازه‏های ری را به روی سپاهیان وزیر خلیفه گشود و لشکر بغداد در ری ریختند و قتلغ اینانچ و امرای عراق منهزم گردیدند و در نتیجه سراج الدین قیماز و نورالدین قرا کشته شدند و در سال 592، موقعی که تکش خوارزمشاه به رفع مؤید الدین وزیر، به عراق آمد و سپاهیان او را مغلوب کرد، عزالدین یحیی را هم به جرم موافقت با او کشت.»(37)
بنا به تصریح مؤلف تاریخ طبرستان، عزالدین یحیی در شهر مقدس قم دفن شده است. لذا بقعه امامزاده یحیی در تهران، واقع در محله عودلاجان، خیابان 15 خرداد شرقی، کوی معروف به امامزاده یحیی(38) که دارای حرمی هشت ضلعی است، با عزالدین یحیی مناسبتی ندارد و عبارت منقوش بر بدنه صندوق این امامزاده با مشخصات نسبی این سید بزرگ، مطابقت ندارد، از مقبره واقعی عزالدین یحیی اطلاع کافی در دست نیست و تنها در برخی منابع ذکر شده که در سال 895 ق. عضدالدوله ملکشاه، صندوقی برای قبرش تهیه کرد.(39)
فیروزآبادی صاحب قاموس، در ماده «سور» می‏نویسد:
«سور نهری است در ری و شمشیری را که یحیی بن زید با آن به قتل رسیده در آن شسته‏اند.»
شیخ زین العابدین سرخه‏ای استدلالش این است که صاحب قاموس، در بیان اصل قضیه که قتل یحیی باشد، درست گفته؛ ولی در ذکر نسب او به خطا رفته است؛ زیرا یحیی فرزند زید در ری کشته نشده تا شمشیری را که بدان به قتل رسیده، در نهر ری بشویند؛ بلکه او در جرجان کشته شده است و این ماجرا مربوط به عزالدین یحیی است. مرحوم محدث ارموی در پاسخ می‏گوید:
«استدلال مزبور برای اثبات این مدعا کفایت نمی‏کند؛ زیرا چنانکه قتل یحیی بن زید در خارج از ری اتفاق افتاده، عزالدین یحیی هم در خارج این شهر، یعنی همدان به قتل رسیده؛ چنانچه عبارت مندرج در تاریخ طبرستان به آن تصریح دارد. پس انتساب به شهر ری، نمی‏تواند قرینه بر این باشد که کلام صاحب قاموس را از یحیی بن زید برگرداند و با عزالدین یحیای نام برده منطبق کند.»(40)
از جمله کسانی که به مدح عزالدین یحیی پرداخته‏اند، کمال الدین اصفهانی می‏باشد که در فرازی از قصیده خود او را چنین می‏ستاید:
پناه دین ملک السادة مرتضی کبیر
که در جهان فتوت خدا یگان آمد
سپهر مرتبت و فضل عزدین یحیی‏
که امر جزمش تفسیر کن فکان آمد
شعاع رتبت او دیده دوز اختر شد
حریم درگه او کعبه امان آمد
مکارمی که زاسلاف او خبر بوده است‏
زخلق و سیرت پاکش همه عیان آمد(41)

نقیب طالبیان‏
چون عزالدین یحیی به بهانه واهی و تهمتی غیر واقع در حمله خوارزمشاه به ری به شهادت رسید، فرزندش محمد به همراهی سید ناصر بن مهدی حسینی به بغداد رفت. وی در شعبان سال 592 ق به آن شهر وارد گردید و با استقبال گرم الناصر لدین اللّه، خلیفه وقت، مواجه شد. در آن زمان سرپرستی و ریاست دودمان ابوطالب در بغداد به سید ناصر بن مهدی حسینی سپرده شده بود؛ اما بعدها که او به مقام وزارت رسید، مقام سرپرستی و نقابت سادات این دیار، به محمد فرزند شهید سیّد عزالدین تفویض گشت، و او آن گونه که سیره اجداد طاهرینش بود، نقیب طالبیان گشت. آنگاه به حج مشرف شد و پس از مدتی به دیار خویش باز آمد.(42) ابن اسفندیار می‏نویسد:
«سیدناصر الدین ممطیر و مکین الدین قمی، که این ساعت وزیر ناصرلدین اللّه، خلیفه وقت است، به بغداد افتادند و بعد موید الدین، وزارت بغداد، به امیر سیدناصر الدین داد و لقب نصیر الدین را بر وی نهاد و حکم و تمکین و مرتبه او بالا گرفت؛ تا دشمنان زمینه‏های خصومت و تعصب را آشکار کرده و بی هیچ جرمی که آن سید بزرگوار عالم را بود، ناصر الدین، صلاح ملک را در آن دید که او را عزل کند.»(43)

پی‏نوشتها:
1 - تاریخ بیهق، ابوالحسن بیهقی، ص 74.
2 - النقض، شیخ عبدالجلیل رازی، با تعلیقات محدث ارموی، ص 280.
3 - شهیدان راه فضیلت، ص 96؛ منتهی الامال، حاج شیخ عباس قمی، ج دوم، ص 427.
4 - دیوان قوامی رازی، ص 77.
5 - نک : دمیة الْعِقَرْ.
6 - تأسیس الشیعه، لعلوم الاسلام، سید حسن صدر، ص 111.
7 - تعلیقات محدث ارموی بر دیوان قوامی رازی، ص 199 و 198.
8 - شهیدان راه فضیلت، ص 94.
9 - تشیع در ری، رسول جعفریان، ص 66.
10 - ناسخ التواریخ، عباسقلی خان سپهر، ج دوم، حضرت سجاد (ع) ، ص 707.
11 - تاریخ بیهق، ابوالحسن بیهقی، ص 32.
12 - تعلیقات محدث ارموی بر دیوان قوامی رازی، ص 230.
13 - این نسخه در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری به شماره 2690 موجود می‏باشد.
14 - تاریخ مفصل ایران، عباس اقبال آشتیانی، ص 533 و 532.
15 - منتهی الامال، ج 2، ص 103.
16 - محدث نوری، صاحب روضات و محدث قمی.
17 - نک: تعلیقات محدث ارموی بر دیوان قوامی رازی، ص 226 و 225.
18 - فوائد الرضویه، ج اول، ص 310؛ هدیة الاحباب، ص 249.
19 - نک: تشیع در ری، ص 73.
20 - تعلیقات محدث ارموی بر دیوان قوامی رازی، ص 229.
21 - شهیدان راه فضیلت، ص 94 و 93؛ ریاض العلماء، ج 5، ص 529 و 528.
22 - شهیدان راه فضیلت، ص 95 و 94؛ ریاض العلماء، ج 5، پاورقی مترجم، 530.
23 - مجمع الاداب فی تلخیص معجم الالقاب، ابن فوطی، ذیل عزالدین ابومحمد یحیی.
24 - الفخری، ابن طقطقی، ص 213.
25 - تجارب السلف، نخجوانی، ص 333.
26 - تعلیقات محدث ارموی بر دیوان قوامی رازی به نقل از نسخه خطی الدرجات الرفیعه، ص 40 و 39.
27 - ریاض العلماء و حیاض الفضلا، میرزا عبداللّه افندی اصفهانی، ترجمه محمد باقر ساعدی، ج‏5، ص 528.
28 - امل الآمل، شیخ محمد بن الحسن (حرعاملی)، ج دوم، ص 348.
29 - فوائد الرضویه، محدث قمی، ص 712 و 713.
30 - تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان، گردآورنده: جی. آ. بویل، ترجمه حسن انوشه، ج 5، ص 180.
31 - تاریخ ایران زمین، محمد جواد مشکور، ص 258.
32 - تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار، ص 159-161.
33 - تجارب السلف، ص 214.
34 - کامل التواریخ، ابن اثیر، ج 11، ص 73.
35 - شهیدان راه فضیلت، ص 95.
36 - راحة الصدور و آیت السرور در تاریخ آل سلجوق، محمد بن علی بن سلیمان الراوندی، ص‏378.
37 - نک: مجله یادگار، سال اول، شماره چهارم، «خاتمه ترجمه تاریخ یمینی»، ص 69.
38 - نک: آثار تاریخی تهران، سید محمد تقی مصطفوی، ص 426.
39 - تاریخ تهران، ج اول، ص 27؛ ریاض العلماء، ترجمه ساعدی، ج 5، ص 530، پارقی مترجم.
40 - نک: تعلیقات محدث ارموی بر دیوان قوامی رازی، ص 234.
41 - دیوان کمال الدین اسماعیل اصفهانی، ص 92-94.
42 - عمدة الطالب، ص 244 و 245؛ شهیدان راه فضیلت، 95.
43 - تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار، ص 161.

منبع: www.hawzah.net

مناطق