شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶
بر خط: 2853
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

5502 بازدید

زندگی
نیکلای الکساندرویچ بردیایف Nikolai Berdyaev در 6 مارس سال 1884 میلادی در شهر کیف چشم به جهان گشود. پدرش که افسر بود، آرزو داشت پسرش را هم در لباس نظامی ببیند و از همین روی او را به لشکر "کادت" سپرد. اما دیری نپایید بردیایف در آن جا به فلسفه دلبستگی یافت. در چهارده سالگی نه تنها فلسفه شوپنهاور، بلکه کانت و هگل را نیز خواند و مارکس دلبستگی بعدی او شد و بردیایف پیرو دبستان مارکسیسم گردید.
وی در زندگینامه ای که خودش نگاشته و پس از مرگش در 1949 میلادی به چاپ رسیده است می نویسد: "من مارکس را آدم نابغه ای می دانستم و اکنون نیز می دانم."(1)
بردیایف که سرشت عصیانگری داشت با شور و حرارت به جنبش انقلابی پیوست. گیورگی پلخانوف مرشد و آ. لوناچارسکی از رفیقان همرزمش بودند. خود بردیایف این قطع رابطه با محیط پیرامون، خروج از جهان اشرافیت و پا نهادن به جهان انقلابی را به عنوان رویداد اصلی زندگی خود می داند. وی ناگزیر شد در مسیر این استحاله بازداشت، زندان و تبعید را از سر بگذراند.
زمانی که وی از تبعید در "ولوگاو" به شهر کیف بازگشت، مدت اقامتش در این شهر سالهای 1901ـ1898 را در برگرفت ـ روابط دوستانه ای با سرگئی بولگاکف یافت. آنان با همدیگر بحران معنوی تازه ای بازگشت به آغوش کلیسا را سپری کردند.
به سال 1904 میلادی، بردیایف با لیدیا تروشوا پیمان ازدواج بست. این زن مانند بردیایف در آغاز در جنبش انقلابی شرکت جست و سپس دوباره به آیین ارتدوکس روی آورد. در همین سال، بردیایف به پیترز بورگ نقل مکان کرد. نخست سر دبیری مجله "راه نو" و سپس مجله "مسایل زندگی" را بر عهده گرفت. کسانی چون د. مریژکوفسکی، و. ریزانف، و. ایوانف، ف. سولوگوب، الکساندر بلوک، والری بریوسف، آ. بیلی، ل. شستوف، س. فرانک،پ. نوواگروسف، آ. رمیزف با این مجله ها همکاری می کردند. آنان گلهای سرسبد ادبیات و فلسفه "عصر نقره ای" بودند.
بردیایف نخست در پترزبورگ و بعد در مسکو در کار انجمن مذهبی ـ فلسفی شرکت جست. بخش پترزبورگ این انجمن به ابتکار خودش تشکیل شد. داستایفسکی کسی بود که بر شکل گیری عقاید بردیایف تأثیر قاطع داشت. او با اعتقاد بر خویشاوندی معنوی با نویسنده شهیر روسی می گفت: من فرزند داستایفسکی هستم. در جستجو برای یافتن سرچشمه های افکار بردیایف، باید از یاکوب بیومه، عارف آلمانی سده 17 میلادی نیز یاد کرد. بردیایف اندیشه "خداوند در حال نسج یابی" را که جاویدان و قادر متعال نیست از بیومه اخذ کرد. به عقیده این عارف، پیش از خدا ژرفنایی ـUNRGRUNDـ بود پایان ناپذیر، یا به قول بردیایف آزادی اولی "به خودی خود" در مورد "قادر بودن". باید گفت که به عقیده بردیایف، خداوند این صفت را ندارد و هر افسر پلیسی قدرت بیشتری از او دارد. خداوند بر جهان فرمان می راند، بلکه در آفرینش آزادانه انسان بر جهان متجلی می گردد.
سالهای جنگ دوم، بردیایف در فرانسه اشغال شده که اشغالگران را به دیده نفرت می نگریست، به شدت نگران سرنوشت روسیه بود و از پیروزیهای آن شادمان می شد. زمانی می خواست به زادگاهش برگردد، اما بیداد استالینی مانع وی شد. بردیایف سرانجام در 23 مارس 1948 در کلامار چشم از جهان فرو بست.

نگاهی به اندیشه و آثار
بردیایف فیلسوفی است مذهبی، اما به دور از جذم گرایی. او خود را "آزاداندیش مؤمن" می نامید. ف. استیون به درستی گفته است که اگر بردیایف در پایان سده های میانه می زیست، حتماً در آتش دادگاه تفتیش عقاید می سوخت. فلسفه مذهبی از قرنها پیش مشغول توجیه و اثبات وجود خداوند بوده است. اما توجه بردیایف به توجیه وجود انسان معطوف است.
نخستین اثر بزرگ و مستقل بردیایف یعنی "فلسفه آزادی" (سال 1911) که در آن، وی سنت خردگرایانه اروپای باختری را با قاطعیت رد کرده از این لحاظ به شدت جالب است. فقط در عمل ایمان است که شناخت واقعیت حاصل می شود. اما ایمان داریم تا ایمان. آیین پروتستان، خردگراست و فلسفه کانت که فردگرایی و معنویت مجرد از ممیزات آن است، اوج این آیین به شمار می رود اما معنویت راستین در جامع گرایی نهفته است.
اندیشه های بردیایف در باب جامع گرایی امروز نیز تازگی دارند. اغلب، به ما می گویند که جامعیت گرایی چیزی به جز عقب ماندگی، فردگرایی ناقص و بقایای زندگی رمه وار نیست. حتی نویسنده هوشمندی چون گئورگی پامیرانس با اصرار می نویسد: جامعه گرایی تشکل ناکافی شخصیت را جبران می کند.(2) اما به پندار بردیایف سراپای جریان فرهنگ جهانی و پیشرفت فلسفه جهانی به درک این نکته می انجامد که حقیقت بر شعور فردی نه، بلکه بر شعور جامع گرا نمایان می شود. شعور جامع گرا را نباید با شعور گروهی و توده ای اشتباه کرد. بردیایف اندکی بعد توضیح می دهد: جمع گرایی، جامعه گرایی نیست. بلکه تجمع گرایی است. در جامع گرایی، شخصیت آدمی ناپدید نمی شود، بلکه بر عکس کمال خویش را با برجستگی بیشتر به ظهور می رساند و آن را در داد و ستد متقابل با سایر شخصیتها کسب می کند. این امر مانند مفهوم مشخص هگل است که در آن "همگانی بودن" غنای "یکتایی بودن" را ضایع نمی کند. هگل در منطق دیالکتیکی خویش، قبل از اندیشوران روس از جمله خمیاکف به طرز اندیشه جامع گرایی نایل آمد.
برخورد جامع گرایانه نسبت به شعور ناگزیر به "تئوری شناخت دینی و افلاکی" می انجامد. بشریت مرکز افلاکی هستی، چکاد اعتلای آن و روح جهانی است که به گونه جامع از خدا جدا شده و به نحوی جامع بایستی به سوی خدا باز گردد و به او محلق شود. عیسی مرکز مطلق کاینات است. مفهوم زندگی، مفهوم تاریخ و مفهوم فرهنگ جهانی در نیل به خلود نهفته است. بردیایف به شباهت اندیشه های خود با آموزشهای فئودورف اعتراف داشته، اما بر خصلت مستقلانه آنها پافشاری می کند بدین معنی که بردیایف پیش از آشنایی با آثار فیودورف، اندیشه هایش را فرمول بندی کرده بود.
مطلب مهم دیگری که خواننده "فلسفه آزادی" نمی تواند نادیده انگارد، نقش "ویژه و بزرگ" روسیه است. البته، اروپای باختری "گندیده" نشده است و تاریخ جهان تنها با تلاش مشترک شرق و غرب آفریده می شود و در این میان هر ملتی رسالتی دارد، اما "تنها روسیه می تواند اشراق شرقی را با فعالیت انسانی غرب و تحرک تاریخی فرهنگ پیوند بدهد."
بردیایف معتقد است که برای تاریخ بشریت "پایان خوشی" مقدر شده است و آن غلبه بر شر، همچنین کسب آزادی است. مسأله آموزش مربوط به روز رستاخیز مقام مرکزی را در اثر "مفهوم آفرینش" احراز می کند. هدف هر اقدام آفرینشی در انباشتن ذخیره فرهنگی به خودی خود نه، بلکه در نزدیک ساختن "پایان کار" و به سخن دقیقتر، در دگرگون سازی جهان نهفته است "عمل نوین معطوف است"(3) از زمین نو و آسمان نو در روز قیامت سخن در میان است. بردیایف به تقیب فئودرورف "مکاشفه یوحنای مقدس" را به عنوان زنگ خطری برای بشریت تفسیر می کند و می گوید: "پایان جهان" نباید به انهدام آن منجر شود، بلکه باید موجب ارتقای آن به مرحله نوینی گردد که بشریت باید با تلاش خود اما به اراده خدا به آن برسد. در این مدت تاریخ بلاهای آسمانی را به شکل جنگ جهانی و انقلاب بر روسیه نازل کرد. در سالهای جنگ، بردیایف سلسله مقالاتی درباره سرشت ملی روس نوشت. بعدها، این مقاله ها را در کتاب "سرنوشت روسیه" (1918) گرد آورد. بردیایف در این مقاله ها از "ضد و نقیض بودن" روسیه سخن می گفت و اعتقاد داشت روسیه پر هرج و مرج ترین و بی دولت ترین کشور و در عین حال، دفتر سالارترین کشوری است که دولت و حاملان قدرت دولتی را بی نهایت تجلیل می کند؛ روسها، "دلسوزترین" ملتی اند "به حال همه جهان" که احساس عظمت طلبی ندارند و در عین حال همانا مظاهر وحشیانه تنگ نظری ملی در روسها دیده می شود. و سرانجام ـ آزادی روح، روسها آزادی را دوست دارند و از تنگ نظری بدورند. و در عین حال روسیه "کشوری است با برده منشی بی سابقه" این صفت اسرار آمیز روسیه "ضد و نقیض بودن" را می توان در جنبه های متعدد دیگری نیز مشاهده کرد. در همه جا فقط انبوهی از نظریه ها و ضد نظریه ها را می توان یافت. البته در کشورهای دیگر نیز می توان تمام این تضادها را دید، اما تنها در روسیه است که نظریه به ضد نظریه منجر می شود، چیزهای متضاد جانشین یکدیگر می گردند. یکی دیگر از صفات روسها تمایل شدید به افراط و تفریط می باشد.
بردیایف با مقوله های ملی می اندیشد. به عقیده او وحدت ملی ژرف تر و استوارتر از وحدت احزاب، طبقات و تمام تشکیلات موقت تاریخی دیگر است. ملیت همانند هر هستی انفرادی دیگر، پیچیده، اسرارآمیز و غیر عقلانی است و اما فردیت و شخصیت برای بردیایف عمده تر از هر چیزی است. جنگ جهانی، بشریت را تکان داد، اما به شکست استدراک اجتماعی، استقرار استدراک افلاکی از جهان یاری رسانید. تمام آموزه های اجتماعی سده نوزدهم از این آگاهی محروم بودند که بنی آدم موجودی است افلاکی و نه تنگ نظر. به عقیده بردیایف جنگ جهانی که بشریت را تکان داد، بیهودگی و پوچی هر نوع تلاش در راه بازسازی اجباری نظام اجتماعی را نشان داد. این لانه مورچگانی را که بشریت نام دارد، هر طوری که خواهی دگرگون بساز ولی به هر حال لانه مورچگان باقی خواهد ماند. اما در عین حال بشریت غایه هستی متعالی تری دارد و آن کار آفرینشی گسترده تا ابعاد کیهانی است که دورنمای جهانی دارد.
بردیایف انقلابهای ماههای فوریه و اکتبر را در مسکو دید. در این هنگام به کار شدید معنوی اشتغال داشت و کتاب "مفهوم تاریخ" (1918) را می نوشت. فرهنگستان آزاد فرهنگ معنوی را تشکیل داد. در سال 1920 او را به عنوان استاد دانشگاه مسکو برگزیدند. در همین سال بازداشت شد. در "لوبیانکا" شخصی به نام درژنسکی از بردیایف بازجویی کرد. بردیایف بی آنکه انتظار استنطاق را بکشد، در باب اندیشه هایش سخنرانی مفصلی کرد. این سخنرانی چهل و پنج دقیقه طول کشید. درژنسکی با دقت می شنید. بعد به منژنسکی دستور داد بردیایف را آزاد کند و با اتومبیل به خانه اش برساند. در سال 1922 دوباره بازداشت شد. این بار کار به تبعید از کشور کشید. بردیایف در پاییز همان سال با جمع بزرگی از دانشمندان به خارج رفت دو سال در برلین به سر برد. بعد به پاریس رفت و در حومه این شهر در "کلامار" خانه ای خرید.
بردیایف در هر دو پایتخت، نخبگان دین و فلسفه را به دور خود گرد آورد (در میان آشنایان او از ماکس شیلر، ژاک مارتین و گابریل مارسل می توان نام برد).
در برلین کتاب "قرون وسطای جدید" (1923) را نوشت و این اثر، او را در سراسر اروپا مشهور ساخت. بردیایف فرهنگستان دین و فلسفه را بنیاد نهاد و با انجمن جوانان مسیحی به همکاری پرداخت. دبیری مجله "راه" را بر عهده گرفت که در میان مهاجران شهرت "چپی" داشت.
در سال 1937 بود که کتاب "سرچشمه ها و مفهوم کمونیسم روس" به زبانهای آلمانی و انگلیسی انتشار یافت. چاپ این اثر به زبان روسی در سال 1955 پس از مرگ بردیایف صورت گرفت. با این اثر مجموعه آثار او علیه ایدئولوژی بلشویسم که بردیایف همواره مخالف آن بود، کامل می شود. بردیایف، مخالف انقلاب است. از نظر او هر انقلابی، مصیبت و ناکامی است. انقلابهای موفق در دنیا وجود ندارند. مسؤولیت انقلاب هم بر دوش کسانی است که آن را انجام داده اند و هم به عهده آنانی که از وقوع آن جلوگیری نکرده اند. پیروزی انقلاب و سرکوبی آن از لحاظ پیامدها یکسان اند، سقوط اقتصاد و بروز توحش اخلاقی نتیجه انقلاب می باشد. در نیروی قهار انقلاب مقامی برای شخصیت وجود ندارد و در آن اصولی فرمان می رانند که هویت و اصالتی ندارند. انقلاب به سان حریق و بیماریهای واگیر آفتی آسمانی است. هر انقلابی سرانجام به ارتجاع می انجامد و این امری است محتوم. هر قدر انقلاب با قساوت بیشتری صورت گیرد، ارتجاع به همان میزان وحشتناک تر می باشد. اما این ارتجاع به زندگی قبلی منجر نمی گردد، مقوله نو و ثالثی به دنیا می آید. اهمیت اصلی انقلاب فرانسه در این امر نهفته است که جنبش نیرومند کاتولیکی و رمانتیکی را به عرصه حیات راه داد که برای تمامی اندیشه قرن 19 ثمربخش بود.
ژوزف دی مستر مهمتر از روبسپیر است. در روسیه نیز همین گونه است. بازگشتی به گذشته نیست و نمی تواند باشد. شیوه "غربی" نیز برای روسیه ناممکن است. فرد روس نمی تواند آرزو کند که یک بورژوای اروپایی جانشین یک کمونیست شود. در عین حال، همانا کمونیستها هستند که کشور را به آغوش شیوه زندگی بورژوایی می اندازند. وحشتناک آن است که روسیه در وجود انقلاب کمونیستی برای نخستین بار به کشوری بورژوایی و تنگ نظر مبدل می شود.
افراد زرنگ، وقیح و پرتکاپوی این دنیا پا به جلو نهاده و حق ارباب بودن خویش را با بانگ رسا اعلام می نمایند. تیپ انسانی نوینی در روسیه به ظهور پیوست. اخلاف این افراد جوان، بورژواهای مؤثری خواهند شد. اینان به تسلط کمونیسم پایان خواهند داد و عاقبت ماجرا می تواند به "فاشیسم روسی" بیانجامد. بردیایف اندکی بعد اعتراف کرد که عصر فاشیسم در روسیه هم اکنون فرا رسیده است.
"تمام ویژگیهای فاشیسم" در وجود استالینسیم دیده می شود. زمانی بیسمارک آرزو کرد ای کاش کشوری پیدا شود که تجربه سوسیالیسم را بیازماید. او امید داشت که پس از آن، تمایلی به تکرار این تجربه دیده نخواهد شد. چنین کشوری یافت شد و تجربه سوسیالیسم را در مقیاس عظیمی تحقق بخشید. بردیایف افسرده از آن است که زادگاه وی به آزمایشگاه سوسیالیسم مبدل گردید. او فعالیتش را به عنوان یک مارکسیست آغاز کرد. بعد دشمن آشتی ناپذیر این شیوه تفکر شد. کتاب "فلسفه نا برابری" (سال 1923) که تحت تأثیر مهاجرت اجباری نگارش یافت، اوج ضدیت او باسوسیالیسم است.
بردیایف در این کتاب از مدارج هستی سخن می گوید. "برابری" فقط در توده ای از ریگ وجود دارد. برابری نمی تواند در یک دولت وجود داشته باشد، زیرا پیوسته اندک کسانی ـ از جمله بهترها یا بدترها ـ هستند که فرمانروایی می کنند. دولت برای برپایی مستراحها به ظهور نپیوسته است. دولت در عین حال ماشین و افزار ستم نیست. دولت نوعی ارزش است و اهداف بزرگی در سرنوشت تاریخی ملتها دارد. بعدها دولت ستیزی ویژه ای در عقاید بردیایف تسلط یافت.
به نظر او دولت چیزی به جز "حالت انحطاط و سقوط" نمی آمد. هرگونه حاکمیتی به عقیده او بد است و فرمانروایی نصیب و بهره مردمان عامی است. اشرافیت راستین در فراسوی فرمانروایی و تابعیت قرار دارد. هر دولتی، شری است، اما افسوس که شری ناگزیر و محتوم. در حال حاضر نمی توان بدون دولت زیست، از همین رو آنارشیستها حق به جانب نیستند. بردیایف نسبت به مسأله ملی کاملاً حساس است. در همین مسأله است که وی نقطه ضعف برنامه انقلابیون را به خوبی لمس می کند. او خطاب به انقلابیون می گفت: "شما از درک راز سر به مهر هستی ملی عاجزید. شما آماده شناسایی هستی ملی و حقوِ ملی یهودیان یالهستانی ها، چک ها یا ایرلندی ها هستید اما هرگز نتوانسته اید هستی ملی و حقوِ ملی روسها را به رسمیت بشناسید و علت این امر آن است که شما به مسأله ستم علاقه داشتید. اما مسأله ملیت به کلی برایتان جالب نبوده است."(4)
در واقع مسأله ملی در انقلاب روسیه تنها از این دیدگاه مطالعه می شد که چه چیزی در مبارزه به خاطر قدرت، به انقلابیون می دهد. انقلاب از همان بدو ماجرا خصلت ضد روسی داشت و سپس به سرکوبی وحشتناک هر آنچه مهر روسی بر جبین داشت، منجر گردید.
"انقلابی روسیه خصلتاً ضد ملی است و روسیه را به جسدی بی جان مبدل کرده است."(5)
بردیایف به محافظه کاری و اریستوکراتیسم تمایل دارد. محافظه کاری از دیدگاه او پیوند زمانه ها را حفظ می کند. محافظه کاری راستین چیزی به جز نبرد عنصر جاودان و ماندگار با عناصر پنج پدیده ها نیست. محافظه کاری به معنای جلوگیری از پیشرفت و ارتقا نیست، بلکه به مفهوم جلوگیری از سقوط به پایین، عقب و به سوی تاریکی پر هرج و مرج است. در مورد اریستوکراسی باید گفت که به پندار بردیایف، اریستوکراسی چیزی به جز مدیریت بهترینها نیست. از روز آفرینش جهان همواره، اقلیت فرمان رانده، فرمان می راند و فرمان خواهد راند. مهم این است که این اقلیت چگونه کسانی اند. تنها دو نوع حاکمیت وجود دارد: اریستوکراسی یا حاکمیت بهترین ها و اکلوکاسی یا حاکمیت بدترین ها. یک اقلیت جانشین اقلیت دیگری می شود. دیوان سالاری انقلابی طبق معمول بدتر از دیوان سالاری کهن و سرنگون شده است. مشتی از شیادان و قاتلان از جمله زباله های جامعه می توانند اریستوکراسی دروغین نوین را تشکیل دهند. نظر بردیایف در باب لیبرالیسم و دموکراسی به شدت منفی است. بردیایف سوسیالیسم را یک ایده بورژوایی می داند. کیش مالکیت برای سوسیالیست ها، همچنان که برای بورژواها، خصلت نماست.
سوسیالیزم امری رابه انجام می رساند که دموکراسی آغاز کرده است و این امر، خردباره ساختن قطعی زندگی انسان است. این حالت چیزی به جز جامعه بی هویت، جامع گرایی دروغین و شیطان سالاری به بار نمی آورد. سوسیالیسم به معنای آزادی کار نه، بلکه به مفهوم آزادی از کار است. در این حال باید تولید را افزایش داد و در اندیشه تقسیم مجدد ثروتهای تولید شده نبود. این اندیشه بردیایف در مقاله ای بازتاب یافت که در مجموعه "چرخشگاه ها" به چاپ رسیده بود.
جستجوی سلطنت الهی در تاریخ، فریبی کامل و دروغین است. مارکس یهودی جدا شده از آیین نیاکان خود بود، اما در ضمیر ناخودآگاه وی، آرمانهای نهانی قوم اسراییل پا بر جا مانده بودند. ضمیر ناخودآگاه، همواره نیرومندتر از ضمیر خودآگاه است. برای مارکس، پرولتاریا یادر حکم قوم نوین اسراییل، قوم برگزیده خدا، قوم رهایی بخش و بر پاکننده سلطنت آینده زمینی است. کمونیسم پرولتاری مارکس چیزی به جز همان ایمان کهن یهودی به سلطنت هزار ساله آسمانی در قالبی مدنی و دنیوی نیست. طبقه برگزیده جانشین قوم برگزیده می شود. رسیدن به چنین ایده ای از طریق علمی محال بود. در وجود انقلاب روسیه، ما با تلقی و درآمیزی دو شعور رسالت گرا روبرو هستیم: رسالت گرایی پرولتاریا و رسالت گرایی ملت روس.
در انتقاد از سوسیالیسم، بردیایف به عنوان یک طرفدار سرمایه داری عمل نمی کند. اصطلاح "جامع گرایی اقتصادی" در صفحات "فلسفه نابرابری" پدیدار می شود. این اصطلاح باید هم به طور یکسان در نقطه مقابل سرمایه داری باشد و هم در تضاد با سوسیالیسم. اقتصاد بایستی فقط به عنوان یک نظام دارای مدارج، بسط و توسعه یابد. حفظ رابطه زنده با زمین و عشق به آن و به ابزارهای کار تنها در صورت مالکیت انفرادی امکان پذیر است. باید برای نیل به فرایندی از امتزاج اصل اریستوکراتیک شخصیت و اصل سوسیالیستی عدالت و همکاری برادروار انسانها کوشید. در سال 1939، بردیایف در باب بردگی و آزادی انسان به یاد عقاید اوایل زندگیش افتاد. وی اظهار داشت: "حلقه اندیشه های من در بخش فلسفه اجتماعی کامل شد. من به آن حقیقت سوسیالیسم باز گشتم که در نوجوانی به آن معتقد بودم، اما بر زمینه و شالوده ایده ها و معتقداتی که در تمام طول حیات به آنان رسیده ام. من آن را سوسیالیسم انفرادی می نامم که از ریشه متافیزیک مسلط سوسیالیسم مبتنی بربرتری جامعه بر شخصیت تفاوت دارد. (7)
بردیایف از اصل خودش در مورد مدارج نابرابری در رابطه با فرهنگ پیگیرانه تر از سایر عرصه ها استفاده کرد. فرهنگ در واقعیت امر، کار برگزیدگان است. کار همگان، تمدن است که نباید با فرهنگ اشتباه شود. فرهنگ دو مبدأ دارد: مبدأ محافظه کار که به گذشته چشم دوخته است و مبدأ آفرینشی که در جهت ایجاد ارزشهای نو معطوف است. مبدأ انقلابی و اجباری خصم فرهنگ است. فرهنگ سرچشمه اریستوکراتیک دارد. بحران فرهنگ چیزی به جز درک مرز نهایی به دست آمده نیست که هستی نوینی به دنبال خود نهفته دارد. اکثر مردم متوجه این بحران نمی شوند. تنها اندک کسانی که فرهنگ را می آفرینند بحران فرهنگ را درک می کنند. آنان در قبال مبدل ساختن فرهنگ به سلطنت الهی قرار دارند. تفسیر سلطنت الهی از لحاظ آخر زمان، یگانه تفسیر درست است. اما خارق العادگی شعور آخر زمانی در آن است که خاتمه کار نه تنها برای مدت نا معین، به آینده به تعویق می افتد، بلکه به هر لحظه زندگی نیز نزدیک است. آخر زمان در درون روند حیات وجود دارد و قیامت نیز مکاشفه آخر کار در درون جهان و تاریخ است که در درون حیات انسانی و در درون هر لحظه ای از حیات آدمی می باشد و به ویژه غلبه بر استدراک منفعل از قیامت به عنوان انتظار فرجام کار و روز داوری خیلی اهمیت دارد. استدراک فعال از قیامت به عنوان دعوتی از انسان برای فعالیت آفرینشی و تلاش قهرمانانه و انجام کارنامه های شگرف، امکان پذیر است." (8)
این کارنامه ها در جهت غلبه بر مرگ معطوف اند. ایده فلسفی خلود طبیعی که از جوهر ذاتی روح نشأت می گیرد، بی ثمر است. زیرا غمناکی مرگ را نادیده می انگارد. خلود باید در اثر مجاهدت به کف آید. مبارزه با مرگ به خاطر حیات ابدی، وظیفه اصلی انسان است. اصل بنیادی اخلاق می تواند چنین فرمول بندی شود: چنان کن که در همه جا و در همه چیز و در رابطه با همه چیز، زندگی جاودان و ابدی گردد و بر مرگ غلبه شود. بدین سان بردیایف با جابه جاسازی کلمات این دستور قاطع کانت ایده مرکزی فلسفه روس یعنی ایده مفهوم زندگی را بیان کرد.
در زیر به برخی از نکات مهم اندیشه بردیانف اشاره می شود:

۱ـ ماتر یالیسم، ویران کننده روح سرمدی:
بردیایف هم سرمایه داری وهم ماتریالیسم را در تقابل با ساحت معنوی و متعالی انسان و عالم می داند و با استفاده از تمایز نهادن میان تمدن و فرهنگ در این باره می نویسد: «بورژوای یاسوداگری یعنی بندگی در برابر ماده و دشمنی با ساحت سرمدی. تمدنهای اروپایی و امریکایی موجب ظهور نظام صنعتی ـ سرمایه داری شدند که نشان دهنده نه تنها یک سیر و تحول اقتصادی عظیم بلکه حاکی از نابودی و زوال معنویت است. تمدن صنعتی ـ سرمایه داری البته دین رایکسره کنارنگذاشت و فایده و ضرورت آن را به عنوان پدیده ای مصلحتی مورد تأیید قرار داد. از این رو دین که جلوه و ظهوری نمادین و رمزی در فرهنگ داشت در تمدن خصلتی مصلحتی پیدا کرد. تمدن بنابر طبیعت خویش امری مصلحت جویانه است. عامه پسند شدن وعمومیت یافتن پراگماتیسم یا مذهب اصالت عمل در آمریکا سرزمین کلاسیک تمدن شگفت انگیز نیست. از سوی دیگر سوسیالیسم دین مصلحتی را مورد انکار و طرد قرار داد اما خود بنابر مصلحت عملی از الحاد به عنوان امری مفید تر برای پیشرفت نیروهای زندگی و خشنودی دنیوی دفاع کرد. اما طرز تلقی مصلحت اندیشانه و سودگرایانه سرمایه داری منشأ واقعی الحاد و افلاس و ورشکستگی در معنویت است.»

۲ـ جامعه تکنولوژیک:
بردیایف با دیدی بسیار انتقادی در باره تکنولوژی جدید و تأثیر آن بر زندگی انسان چنین می نویسد: «ظهور شکوهمند ماشین و تکنولوژی عصر جدیدی به وجود آورد که در آن زندگی آهنگ و انتظام و اندامواری طبیعی خود رااز دست می دهد. محیط مصنوعی حاصل از تکنولوژی و ابزار و تجهیزات تکنیکی برای سیطره عامدانه بر طبیعت، باعث دور شدن انسان از طبیعت می شود. انسان جدید در واکنش علیه آرمان مذهبی قرون وسطی هم تسلیم و رضا و هم ژرف اندیشی و مراقبه درون را به کنار نهاد و سعی کرد برطبیعت سیطره و چیرگی یابد و بر نیروهای مولد زندگی بیفزاید و طرحی نو در اندازد. بدین ترتیب امور معنوی مورد غفلت و بی توجهی قرار می گیرد و کمیت در جای کیفیت می نشیند و عافیت جویی و قدرت طلبی موجب انحطاط معنوی انسان می شود. زیرا زندگی معنوی و متعالی مبتنی بر مراقبه درون، ژرف اندیشی و رضاست. در این نگرش تکنیک امری واقعی محسوب می شود اما فرهنگ معنوی امری غیر واقعی و ابزار و وسیله ای در دست تکنیک قلمداد می گردد. بدین ترتیب رابطه میان غایت و وسیله برعکس می شود. فقدان هر گونه حس هدفمندی به معنای مرگ یک فرهنگ است، و تنها راه راستین برای حیات فرهنگ، تحول و دگرگونی دینی است.»

۳ـ معنای تاریخ و اندیشه ترقی:
بردیایف در این باره چنین می گوید: «اغراق نیست اگر گفته شود که برای خیلی ها نظریه ترقی یک دین محسوب می شود.
این ترقی در قرن نوزدهم توسط کسانی مطرح شد که از مسیحیت گسسته بودند. نظریه ترقی در درجه اول نوعی قائل شدن به مقام خدایی برای آینده در گسترش گذشته و حال است، نظری که به هیچ وجه کمترین توجیه علمی و فلسفی یا اخلاقی ندارد. نظریه ترقی تنها می تواند در بستر یک ایمان دینی معنا داشته باشد. آموزه های پوزیتیویستی قرن نوزدهم راجع به ترقی، دلخواهانه محتوای دینی در آموزه ترقی را کنار گذاشتند. اما وقتی اندیشه ترقی از محتوای دینی اش تهی می شود چه چیزی باقی می ماند و چگونه چنین اندیشه تحریف شده و ناقصی را می توان باطناً پذیرفت؟ ... یکی از آشکارترین ایرادات به نظریه ترقی کشف فرهنگ بزرگی چون فرهنگ بابل است که سه هزار سال قبل از میلاد مسیح به شکوفایی رسید و به چنان پایه ای از کمال مادی رسید که از بسیاری جهات بر هر آنچه قرن بیستم بر آن توانایی دارد تفوق و برتری دارد. با این همه آنها از میان رفتند و نابود شدند بدون آنکه نشانه چندانی از خود بر جا نهند. اندیشه ترقی تهی شده از محتوای دینی نگاهی خوار و غیر مشفقانه به گذشته و حال دارد و با خوشبینی مطلق به آینده می نگرد. اما در نگرش دینی همه انسانها در طول همه قرون و اعصار در رستاخیز الهی برمی خیزند... تاریخ در حقیقت راهی به دنیای دیگر است و به این معنی است که محتوایش دینی است... ما باید وجودانرژی فوق تاریخی در دایره بسته تاریخ را تصدیق کنیم.»
دیدگاه بردیایف در باره حکومت خدا در سراسر طول زندگی اش غالباً موجب کژفهمی شده است. در نتیجه، یک فیلسوف خودمدار و سرکش محسوب شده که تمایلی نداشت طرح منظم و نظام مندی از اندیشه هایش به دست دهد. دوگانه انگاری اساسی در تفکر بردیایف وی را به سمت نوعی خوار و بی ارزش تلقی کردن جدی این جهان کشاند نظری که به اعتقاد برخی محققان بیشتر جنبه گنوسی ـ مانوی داشت تا انجیلی. به هر روی نیکلای بردیایف، از متفکران برجسته در فلسفه اگزیستانسیالیست دینی به شمار می رود.

پی نوشتها:
1. بردیایف. نیکالای، معرفت نفس، چاپ پاریس، سال 1989، ص 132.
2. مجله "پایتخت"، سال 1991، ص 43.
3. بردیایف. نیکالای، معرفت نفس، چاپ پاریس، سال 1989، ص 132.4.
4. از اعماق سال 1990، ص 55.
5. بردیایف. نیکالای، راست و دروغ کمونیسم در کتاب "مسیحیت، آته ایسم و دوران معاصر"، چاپ پاریس، سال 1949، ص 88ـ89.
6. بردیایف. نیکالای، در باب بردگی و آرزوی انسان، ص 17.
7. بردیایف. نیکالای، در باره نمایه هستی انسان، ص 31.

منابع:
1. http://www2.irib.ir/amouzesh/koodak/etelat_omomi/Nikolai%20Berdyayof.htm نویسنده: آ.و.گولیکا، ترجمه رایزنی فرهنگی ج. ا. ایران در مسکو
2. http://iran-newspaper.com/1382/821119/html/think.htm

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 2

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر