چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶
بر خط: 3420
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1615 بازدید

الف) زندگی
سید محمدکاظم طباطبائى یزدى، معروف به صاحب عروه، به سال 1247 ق (یا 1256، بنا به اختلاف اقوال) در ده کَسْنَویّه یزد ـ که اینک جزو شهر شده ـ در خانواده اى کشاورز چشم به جهان گشود(1). وى دروس مقدماتى را در مدرسه علمیه دو منار یزد گذراند؛ سپس براى فراگیرى سطوح بالاتر راهى مشهد شد. در آن جا، هیأت و ریاضیات را آموخت و آن گاه به اصفهان آمد و از محضر علماى وقت؛ شیخ محمدباقر نجفى، (پدر بزرگوار آقانجفى اصفهانى و حاج آقا نورالله)، سید محمدباقر خوانسارى (صاحب «روضات الجنّات»)، آیت اللّه میرزا محمّدهاشم چهارسوقى و آیت اللّه ملامحمّد جعفرآبادى، کسب علم و فضل نمود و از مرحوم نجفى اجازه اجتهاد گرفت.
سید در سال 1281 ق وارد حوزه نجف اشرف شد. ورودش با وفات شیخ اعظم مرتضى انصارى و انتقال مرجعیت به میرزاى شیرازى مصادف بود. آن بزرگوار از محضر فقهاى بزرگى هم چون میرزاى شیرازى، شیخ مهدى جعفرى، شیخ راضى نجفى (فرزند شیخ محمد جعفر)، شیخ مهدى جعفرى و آیت الله شیخ مهدى آل کاشف الغطا(2) کسب فیض کرد تا آن که خود مستقلاً در نجف به تدریس و تعلیم فقه و سایر علوم پرداخت و دیرى نگذشت که از بزرگ ترین مراجع عصر خود شد؛ بویژه پس از در گذشت مرحوم آخوند خراسانى، اکثریت قاطع شیعیان جهان، مقلد و مطیع فتواى او شدند.(3) در خصوص مقام علمى سید همین بس که در دوران اخیر، تمام فقهاى عظام آغاز مرجعیت خویش را نوعاً با نشر حواشى خویش بر کتاب فقهى ایشان، یعنى «عروة الوثقى» اعلام مى کنند.
وى را سید عالمان امت و شیخ طائفه، پرچم دار تشیع و قطب آسیاى شریعت شمرده اند. او را فقیهى دانسته اند که هیچ کس را یاراى رقابت با وى نبود.(4) حوزه درسش آن قدر پربار و گیرا بود که نزدیک به دویست تا سیصد عالم در سر درس فقه حاضر مى شدند.(5)
درباره موقعیت و نفوذ بالاى ایشان در میان مردم، مخالفان مرحوم یزدى نیز، سخن به اعتراف گشوده اند. احمد کسروى در این باره مى نویسد:
سید یزدى در رده آخوند خراسانى و حاج شیخ [عبد الله] مازندرانى شمرده مى شدى و گروهى انبوه از ایرانیان، از مقلّدان او مى بودى.(6)
مهدى ملک زاده مى نویسد:
مریدان و مقلدین زیاد در ایران داشت و عشایرشیعه عراق عرب، از او تقلید مى کردند و او را پیشواى مطلق خود مى دانستند و هرگاه ضرورت ایجاب مى کرد ممکن بود هزارها عرب مسلح تحت اختیار او گذارند و احکامش را با آهن و آتش پیش ببرند.(7)
یحیى دولت آبادى هم با اشاره به نفوذ تمام عیار سید در میان مردم مى نویسد:
اکنون که خود رئیس مسلّم شده، طرفى ندارد که مخالف یا موافق شناخته شود.(8)
سرهنگ لاثر، یکى از مأموران انگلیس در منطقه خاورمیانه، در گزارش 4 اگوست 1909 خود به انگلستان مى آورد:
موسیو ماسچکوف، یکى از کارمندان سفارت روسیه، به من اطلاع داده است که متنفذترین شخصیت روحانى در خارج باکو و درمیان مسلمانان قفقاز، سید کاظم یزدى است.(9)
میزان عشق واعتقاد مردم به سید به اندازه اى بود که صحرانشینان از خاک پاى او برداشته و با خود به چادر مى بردند و در کیسه ریخته، هنگام سوگند خوردن براى اثبات حقانیت خود به آن قسم مى خوردند.
آیت اللّه یزدى، در روز 28 رجب سال 1337 / 18 اردیبهشت 1297 در اوج رهبرى مبارزات شیعیان عراق علیه سلطه استعمار انگلیس، بر اثر بیمارى ذات الریّه درگذشت و در شهر نجف در باب طوسى صحن مرتضوى به خاک سپرده شد.(10)

ب) سید یزدى و مشروطه
سیره مستمر سید در امور سیاسى ـ اجتماعى، تحصیل اطلاع دقیق و کامل از جوانب، آثار و تبعات حوادث و رویدادها و سپس تأمل در صحیح ترین راه و پخته ترین نوع برخورد با آن ها بود.
وى در اتخاذ نوع برخورد با جریان ها و جناح هاى گوناگون، از اقدامات شتابزده و صرفاً احساساتى سخت پرهیز داشت و اگر کسانى مغرضانه یا ساده لوحانه، سید را در قبال حوادثى که بر جوامع اسلامى و تشیع مى گذشت، عنصرى بى تفاوت! و کناره گیر! شمرده اند، سخت به خطا رفته اند. نامه اى که مرحوم سید، در ایام تحصن علماى تهران در صدر مشروطه در قم، به دو تن از علماى تهران (مرحوم حاج میرزا ابوتراب شهیدى و حاج شیخ روح الله قزوینى) نوشته، به وضوح نشان گر اهتمام وى به اصلاح امور جامعه اسلامى و در عین حال متانت و احتیاط اوست.
سید هرجا که احساس تکلیف شرعى مى نمود اقدام مى کرد، با جوّسازى و توهین و تهدید مخالفان، صحنه را خالى نمى گذاشت و در عین حال، به آن چه که به شخص او بر مى گشت، سعه صدر و گذشت بسیار نشان مى داد. چنان که در گرماگرم مشروطه اول، جمعى در مقام توهین و تهدید او برآمدند و پخش این خبر موجب تحریک شدید احساسات دینى عشایر دجله و فرات شد. آنان مسلحانه وارد نجف شدند و به تعقیب توطئه چینان پرداختند. حکومت عثمانى هم از سید حمایت مى کرد؛ اما سید از انبوه هواداران مسلّح خویش مصرّانه خواست که از تعقیب اشخاص باز ایستند.(11)
به طور کلى رابطه سید با مشروطه را مى توان به سه دوره تقسیم کرد:
1. دوره عدالت طلبى (نهضت عدالت خانه)؛
2. دوره مشروطه خواهى؛
3. دوره مشروعه خواهى.
سید در هر دوره، سیاستى خاص را در پیش گرفت که در خور تأمل است.

1. دوره عدالت طلبى
اولین حضور عینى مرحوم سید یزدى و آخوند خراسانى در نهضت مردمى، به جنبش عدالت خواهى برمى گردد. در جریان واقعه «مسیونوزبلژیکى» آخوند خراسانى و سیدیزدى مشترکا در تاریخ 9 ربیع الثانى 1323 طى تلگرافى، اعتراض خود را نسبت به اقدامات ظالمانه نام برده اعلام مى کنند.(12)
سید در دوران تحصن معترضانه علماى تهران و برخى علماى بلاد در قم (در صدر مشروطه) جهت رفع مظلومیت علما و تحریض دربار به قبول درخواست هاى مشروع آنان، دست به اقداماتى زده که احتمالاً در صدور دستخط مظفرالدین شاه بى تاثیر نبوده است.(13)

2. دوره مشروطه خواهى
اقدامات علماى تهران به رهبرى شیخ فضل الله نورى، سید محمد طباطبائى و سید عبدالله بهبهانى «دوره اول» جنبش عدالت خواهى را که بر اساس خواسته هایى چون پایه ریزى بنیاد عدالت خانه در تمام نقاط ایران و اجراى قوانین اسلامى قرار داشت، وارد «دوره دوم» جنبش نمود. دوره دوم مبارزه که در نهایت به مهاجرت علما به قم منجر شد، بستر سیاسى جنبش را براى ظهور جریان جدیدى از روشن فکران غرب گرا که با حضور علماى دین جرأت اظهار وجود نداشتند، فراهم ساخت و در نهایت، اهداف مرحله اول که در بنیاد عدالت خانه و اجراى قوانین اسلام تجلّى داشت، در دوره دوم و هنگام هجرت رهبران جنبش، به خواسته هایى چون بازگشت علماى اعلام از قم، عزل صدر اعظم و افتتاح مجلس تبدیل شد. در این مرحله مفهوم عدالت خانه و اجراى قوانین اسلام جاى خود را به مجلس شورا و مفهوم مشروطه داده و خبر از بروز شرایط جدیدى در بستر سیاسى جنبش مى دهد. از زمان ظهور دوره دوم تا پیروزى نهایى جنبش و صدور فرمان مشروطیت، هیچ گونه اعلامیه اى از سوى علماى نجف در تأیید و حمایت از جنبش مشروطه صادر نمى شود.(14) سیاست سید یزدى در این دوره، سیاست سکوت است.

3. دوره مشروعه خواهى
در این دوره که طى آن دغدغه پیروزى به دلهره نگارش قانون اساسى تبدیل مى شود، به منزله نقطه جدایى علماى شیعه و تبدیل آنان به دو گرایش سیاسى است. با ظهور این دو گرایش، در حقیقت سه جریان سیاسى در جنبش مشروطه ظهور مى کند که دو جریان، متأثر از علماى شیعه است و یک جریان، تلاش گروه نوپاى روشن فکرى براى سلطه بر میراث مجاهدت هاى علماى شیعه در جنبش مى باشد. بدین ترتیب جنبش مشروعه به رهبرى پیروان مکتب سامرا (شیخ نورى و سید یزدى) در قلب جنبش مشروطه پایه ریزى مى شود.
پس از ظهور مفهوم جدیدى به نام «مشروطه»، مرحوم سید یزدى با کسب اطلاعات لازم از مجارى مختلف، چنین استحاله خطرناکى را به مصلحت نظام اجتماعى ایران و دین دارى مردم نمى بیند.
سید مهدى موسوى اصفهانى که شاگرد مرحوم آیت اللّه یزدى و نائینى بود، مى نویسد:
مشروطه خواهان کوشش کردند که یزدى را در انقلاب درگیر سازند تا از پشتیبانى و نفوذ او برخوردار گردند. مشروطه گران مى خواستند یزدى را گمراه کنند؛ ولى یزدى به وسیله آشنایانش در تهران، اصفهان، تبریز و همدان به تحقیقات سرّى پیرامون اصول مشروطه گرى پرداخت و... خواسته هاى مشروطه گران را نادرست یافت.(15)
سید در این بلواى جدید، سکوت را روا ندانسته و مخالفت را اظهار کرده، در این مسیر، دست به حمایت بى دریغ از شیخ فضل الله نورى مى زند؛ چنان چه مرحوم سید یزدى در نامه اى که در روز 17 جمادى الثانى 1325 خطاب به ملاّ محمد آملى ـ که در اعتراض به مفاسد مشروطه در تحصن عبدالعظیم شرکت کرده بود ـ مى نویسد، به این دو دوره و همچنین به سیاست خود در قبال آن ها اشاره مى کند.(16) او در این نامه مى نویسد:
در این حوادث واقعه و فتن مستحدثه ناچار سکوت را اصلح دانسته، مداخله در این قسم امور را که مستتبع بعض لوازم است برخود روا نداشتم؛ ولى از تواتر ناملایمات و اصغاى نشر کفر و زندقه و الحاد در سواد اعظم ایران به قدرى ملول و متأثر شده که لابد شدم دیگر بر حسب وقت آن چه تکلیف الهى است، ادا نمایم.(17)
بنابراین در جریان نهضت مشروطه بر اثر اشاعه افکار ضدّ دینى، ابتدا ادامه این حرکت را به مثابه شبى ظلمانى و آسمانى تیره و تار در افقى نامعلوم و مبهم یافت و براى کشف حقایق سکوت کرد، و در تحولات بعدى در ایران ـ بویژه اعلام اعتراض شیخ فضل الله نورى به قانون اساسى و مجلس ـ به انتقاد از آن روى آورد و از تأیید مجلس شورا خوددارى کرد و حمایت از آن نهاد قانون گذارى را منوط به انطباق کامل مصوّبات آن با موازین شرع انور نمود. زمانى که موج فتنه و آشوب بالا زد و جمعى از عناصر مشکوک هم چون تقى زاده در نقاب هوادارى از آزادى و ضدیت با استبداد به «مبارزه با دین و روحانیان» پرداختند، به جلوگیرى کوشید و در این راه سختى ها و رنج ها کشید.
بر پایه نامه هاى باقى مانده از سید در مشروطه، باید گفت که تمام تلاش وى دفع کفریات و حفظ عقیده و اجراى قوانین محکم قرآنى و شریعت ابدى محمدى، همراه با ملاحظه موجبات صلاح و صیانت دین و دماى مسلمانان بوده است.
مرحوم سید یزدى در جریان حمایت از جنبش مشروعه، چند تلگراف و نامه به برخى علما فرستاد که در روزنامه هاى وابسته به جنبش مشروعه که شیخ فضل الله نورى در حرم حضرت عبدالعظیم آن ها را به چاپ مى رسانید، منعکس شده است. سید در این نوشته ها، مبانى جنبش مشروعه را بر اساس چند اصل اساسى مورد تأیید قرار مى داد:
1. جلوگیرى از بدعت در دین در پناه قانونى به نام قانون مشروطه؛
2. جلوگیرى از اشاعه کفریات به وسیله جریان سکولاریسم روشن فکرى؛
3. مبارزه با آزادى هاى متأثر از غرب؛
4. اجراى قوانین کامل و متعالى قرآن؛
5. حفظ عقاید و اندیشه هاى مسلمانان.(18)

همکارى سید با شیخ فضل الله نورى
سید هم سو با شیخ فضل الله نورى به دنبال تحقق مشروطه مشروعه بود و زمانى که شیخ به حرم حضرت عبدالعظیم (در شهر رى) پناهنده شد، سید مجدانه به حمایت از اهداف او برخاست. نامه اى که شهید نورى در محرم 1327 (هشت ماه پیش از اعدام خویش، و نزدیک به یک ماه پس از ترورش به وسیله کریم دواتگر) به مرحوم سید نگاشته، گواه پایمردى آن دو بزرگوار در دفاع بى امان از ساحت اسلام و تشیع است. در این نامه شیخ از دل جویى هاى سید تشکر کرده، مى نویسد:
... مرقومه شریفه مبنى بر اظهار محبت و تفقدات صمیمانه، دو هفته رفته زیارت گردید....از این که شرحى مندرج، صدمات وارده بر وجود شریف بود، نهایت تأسف و تحصّر حاصل گردید. البته خاطر شریف بهتر از همه کس مسبوق است که در طى این مراحل که جزء ایام الله معدود است، جهاد اکبرى است از امثال حضرتعالى در اعلاى کلمه حقّه. بدیهى است صدمات و لطماتى هم دارد که باید تأسیاً باللأسلاف تحمل نمود و رنج را براى بزرگى مطلب و مقصد، راحت شمرد....(19)
نامه ارسالى سید به شیخ در دسترس نیست؛ ولى از جواب شیخ به روشنى پیداست که سید نیز همانند شیخ در معرض انواع آزار و اذیت قرار داشته و احتمالاً شرحى از رنج هاى وارده را براى شیخ نوشته بود.
شواهد تاریخى گواهى مى دهد که مرحوم سیّد از کجروى هاى عناصر به اصطلاح مشروطه خواه، متألّم و متأثر بوده و به عنوان مرجع تقلید و عالم شیعى نمى توانست مفاسد مشروطه در مقابله با شریعت و مسخ آن را نادیده بگیرد. وى سرانجام، بر اساس وظیفه الهى، سکوت خود را شکست و در حمایت از مواضع شیخ فضل اللّه نورى در فضایى پر از خطر و ترور، دست به اقداماتى زد.
نخستین بیانیه وى در 23 جمادى الاول سال 1325 به آخوند ملامحمد آملى در تهران مخابره شد و در روز یکشنبه هفدهم جمادى الثانى 1325 در آستانه مقدسه حضرت عبدالعظیم چاپ و منتشر گردید. در این بیانیه، انگیزه سکوت پیشین خود و شکستن آن را در این زمان اعلام داشت.
سید در تلگرافى دیگر که به سیدحسین قمى (یکى دیگر از علماى متحصن در عبدالعظیم) به تاریخ 26 جمادى الثانى 1325 مى نویسد، از وضع نابسامان روزنامه ها در نشر مطالب کفرآمیز، ابراز نارضایتى کرده و همگان را به حفظ دین اسلام و نگهبانى از عقاید مسلمانان فراخوانده و غم و اندوه خود را از مهاجرت علما به آستان حضرت عبدالعظیم و اذیت و آزار نمایندگان خود در یزد ابراز مى دارد. متن تلگراف به این شرح است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم. و لا حول ولا قوة الاّ باللّه العلى العظیم. فى الحقیقه، این اوقات مصداق آیه شریفه «ظهرَ الفسادُ فِى البرِّ والبحرِ بما کسبت اَیدِى النّاسِ» مى باشد. على التّوالى، ناملایمات در تزاید؛ و عمده آن از تجرّى بى اندازه مبدعین و ملحدین و اشاعه کفریات و زندقه، که ناشى از گمان حریّت قلم و لسان است که منشأ خرابى ها شده. چندى قبل قرة العیون محترم، آقا سیّد محمّد ـ حفظه اللّه تعالى ـ بعضى از آن را معروض داشته، باعث مزاحمت فعلیّه آن است که جنابان مستطابان عمدتى العلماء العاملین، آقاى آخوند ملّا حسن مالمیرى و آقاى حاجى میرزا آقا ـ دام تأییدهما ـ که از علماى به قاعده موجّه مسموع الکلمه عند عامة اهل البلد و در حقیقت، مورد اطمینان این جانب مى باشد، در دارالعباده یزد توهینات به ایشان وارد آمده؛ دور نیست آن جناب قضایاى ایشان را مستحضر باشد، چنان که ممکن باشد، تدارکى بفرمایید. دیگر آن که هفته گذشته تلگرافى مشوّش خاطر مشوّه الامضا به عنوان این جانب رسید. محصل آن تشکّى از وضع زمان، ضعف ایمان خلق و تجرى ملحدین به اشاعه کفر و زندقه علناً بر منابر مسلمین است و اخبار به این که به آن واسطه، نوع علما به حضرت عبدالعظیم ـ سلام الله علیه ـ حرکت فرموده، بى نهایت از آن متألم گردید و چنین ظاهر بود که امضا از جناب ثقة الاسلام آخوند آملى ـ دام تأییده ـ بوده، لازم دانسته تلگرافى روز گذشته نوشته، فرستادم تلگراف خانه رأساً به تهران بزنند. البته به نظر شریف رسیده، امیدوارم از اهتمامات صحیحه آن جناب با نهایت متانت، موجبات حفظ دین مبین و عقاید مسلمین را منظور دارید و ملتفت باشید مبادا آثار فتنه در این مقام شده. کیفیت حالات را مرقوم دارید و از بشارت سلامتى مستحضرم دارید. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، الاحقر سیّد محمّدکاظم الطباطبائى.(20)

بازتاب حمایت سید از جنبش مشروعه
نامه اى که یکى از پیروان سید یزدى به نام شیخ عبد الحسین یزدى به سید احمد (فرزند مرحوم سید یزدى) که در تحصّن عبدالعظیم همراه شیخ فضل الله بود، نوشته به خوبى منعکس کننده تهدیدها به جان مرحوم یزدى مى باشد:
به عرض مى رساند، امید که خداوند وجود جناب عالى را از جمیع آلام و اسقام مصون و محروس بدارد. تلواً فى الجمله، شرح بعضى وقایع را به عرض مى رسانم که حضرات مفسدین آن حدود خواستند تلگراف مساعد با اغراض خبیثه خود، که فى الحقیقه هدم اسلام و پایمال کردن کلمه طیبه لا اله الاّ اللّه و محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله بود، از حضرت مستطاب حجت الاسلام و آیت اللّه فى الانام حضرت آقا بگیرند، امتناع شدید مى فرمودند؛ لذا مفسدین در مقام صدمه و اذیت آن وجود مبارک برآمدند، حتى تهدید به قتل و در صورتى (اعلامیه اى) که مشتمل بر این معنا و دو شکل شش لول بر آن کشیدند، نوشتند و بر درهاى صحن مقدس چسبانیدند.
اهل نجف از عرب و عجم که این معنا را دیدند، از بطلان این امر و اغراض مفسدین مطلّع شدند، به کلمه واحده آن ها را لعن کردند و این معنا موجب شد که متدینین و علما و اهل علم مُتمکّن از بدگویى و انکار این امر مشوءوم شدند و بحمداللّه، اهل حق قوّتى گرفتند لاینقطع شیوخ اعراب و علماى ایشان از حضرت آقا و اصحاب ایشان سوءال از مرتکبین این امر شنیع مى نمودند که آن ها را به مجازات خود برسانند و تلف کنند. از خود حضرت آقا جوابى به غیر آن که «به خدا واگذاشتم و احدى را نمى شناسیم» شنیده نشد و یک روز خود آقا هم بر منبر درس به محضر همه آقایان طلّاب فرمودند که «امر راجع به دین اسلام است و حفظ نفوس و اعراض مسلمین باید بشود و حفظ شوکت مذهب جعفرى ـ صلوات الله علیه و على آبائه الطاهرین و ابنائه المعصومین ـ و دما باید بشود و این معنا جز به مطابقت با شریعت مطهره نخواهد شد و از کشتن هم باک ندارم، چیزى از عمر من باقى نمانده که از آن خائف باشم و از دین خود دست بردارم.(21)

ج) موضع مشروطه خواهان تندرو در برابر سید
موضع تند برخى مشروطه خواهان در برابر آیت الله یزدى، به سه صورت انجام مى گرفت:

1. آزار و اذیت
که به دو نحو انجام مى شد:

1ـ1. به صورت فیزیکى که به ایشان جسارت روا مى داشتند؛ به عنوان نمونه آیت الله محسن ملایرى نقل کرده که پدرم فرمودند:
یک روز مرحوم سید یزدى در حرم حضرت على علیه السلام دعاى سمات مى خواند، ناگاه یکى از روحانیان مشروطه طلب که سیگار مى کشید (اسمش را نمى خواهم بگویم)، رفت و سیگارش را گذاشت پشت گردن آقا سید محمد کاظم یزدى. او گردنش سوخت و یک نگاهى کرد و هیچ نگفت. بعدها همان شخص دستش قانقاریا پیدا کرد و دستش قطع شد.(22)

2ـ1. در موارد زیادى نقل شده که مشروطه طلبان حضوراً به ایشان اسائه ادب نموده و سعى مى کردند با زخم زبان و دادن نسبت هاى ناروا، سید را وادار به عکس العمل کنند؛ ولى ایشان در تمام این موارد، خونسردى خود را حفظ نموده و از خود سعه صدر نشان مى داد.(23)

2. تهدید و ارعاب
به دنبال موضع گیرى صریح سید، مشروطه خواهان تندرو تصمیم به تهدید و ارعاب ایشان مى گیرند. در پى این تصمیم اطلاعیه اى دال بر ترور سید ـ که بر روى آن تصویر دو عدد ششلول کشیده بودند ـ به در و دیوار حرم مقدس چسبانیدند.(24)
نقل شده که روزى یکى از اهالى یزد به بهانه پرسشى خدمت سیّد یزدى رسید و به محض حضور، نامه اى دالّ بر تأیید مشروطه جلوى آقا نهاده و با تهدید اسلحه خواستار امضاى آن شد. سید سینه را سپر کرده و گفت:
من سال هاست آماده شهادتم.
آقاى مدرسى در «النجوم المسرده» به نقل از سیّد هاشم بن سیّد عبدالحى مى نویسد:
یکى از اشرار به چنین کارى مبادرت کرده و سیّد در پاسخ گفته: جان فدا کردن پیش من آسان تر از امضا کردن این مشروطه است.(25)

3. ترور شخصیت
با آن که دوست و دشمن به زهد و پارسایى سید و بى اعتنایى او به دنیا، معترفند، برخى از مشروطه طلبان به جهت بغض و عداوتى که به وى داشتند، مى کوشیدند شخصیتى وارونه و دنیاگرایانه از او ارائه دهند. تاریخ نویسانى هم چون کسروى، ناظم الاسلام کرمانى و یحیى دولت آبادى در این دسته قرار دارند.
کسروى مى نویسد:
سید کاظم جز سود خود را نمى جست و جز در پى دستگاه آیت اللهى نبود.(26)
در حالى که سید از مرجعیت گریزان بود. چنان چه نقل مى کنند که او در ابتدا از پذیرش مرجعیت اجتناب مى ورزید. مردم و علماى نجف که به مقام علمى و معنوى وى ـ بخصوص پس از رحلت میرزاى شیرازى در سال 1312 ـ پى برده بودند، مصرانه از ایشان، پذیرش مرجعیت را مى خواستند. پس از رحلت میرزا عده زیادى از مردم براى آن فقید سعید مجلس ترحیم اقامه کردند. به طور معمول اگر عالمى بزرگ، براى مرجعِ از دست رفته مجلس ترتیب دهد، مدّعى مرجعیت شناخته مى شود. سید محمد کاظم پس از فوت میرزاى شیرازى از این عمل اجتناب ورزید و به مسجد سهله رفت و مجلس ترحیم ترتیب نداد. این تواضع و فروتنى سید باعث شد که مردم به تقواى وى، بیش از پیش پى ببرند.(27) سرانجام با اصرار زیاد مردم، ایشان مرجعیت را پذیرفت.
ملک زاده نیز خردورزى سیّد در کشف موضوعات و مخالفت او با روند ضد دینى مشروطه را، ناشى از فریب خوردن سیّد از نظام اطلاع رسانى طرف دار شیخ فضل اللّه دانسته، مى نویسد:
سید کاظم یزدى که یکى از اعلم روحانیون نجف بود، فریب نمایندگان شیخ فضل اللّه را خورد و علناً بر خلاف مشروطیت قیام کرد و در نتیجه، آشوب ضد انقلاب در تهران برپا شد.(28)
این در حالى است که از کلمات سید چنین برمى آید که او خودش بر اثر مطالعه و تحقیق به ماهیت واقعى مشروطه پى برده و با آن به مخالفت برخاسته است؛ چنان چه نقل شده که او مى گفت:
چرا این ها دست از سر یک مشت ایرانى بیچاره بر نمى دارند، یک روز به نام مستبد و مشروطه... تمام این ها با دست کفار و دشمنان دین اسلام تحریک و قیام مى شود و مردم بیچاره رعیت اطلاعى ندارند... چرا به عوض این گونه حرکات، در صدد عمران و آبادى مملکت و آسایش زارعین برنمى آیند؟ این زد و خوردها جز از بین رفتن زارعین و خرابى قُرا و قصبات چیز دیگر دربر دارد؟ آخر آن کسى که دین دارد، این کارها را مى نماید؟ مسلمان پیشوا و عالم خود را به دار مى زند و خود پاى دارد او که بالاى دار است، دست مى زند و شادى مى کند!...(29)
ملک زاده که درجه زهد و پارسایى سید را نمى توانست منکر شود، براى خدشه دار کردن پارسایى او مى نویسد:
سید کاظم یزدى که در ریاکارى بى نظیر بود و به قول طرفدارانش در زهد و تقوا مانند نداشت و مریدان و مقلدین زیاد در ایران داشت و عشایر شیعه عراق عرب از او تقلید مى کرند و او را پیشواى مطلق خود مى دانستند... طرفدار استبداد بود و بیش از هرکس نسبت به مشروطه اظهار تنفر مى کرد و آن ها را بى دین و خدانشناس مى خواند.(30)
البته این شگرد مشروطه خواهان سکولار بود که مى خواستند حریف را با ترفند «هرکه با ما نیست پس طرفدار محمد على شاه و استبدادطلب است»، ترور شخصیت کنند.
ملک زاده همچنین تهمت رشوه گرفتن از محمدعلى شاه و دیگر مستبدان را به مرحوم یزدى مى زند.(31)
متأسفانه نویسنده کتاب «تشیع و مشروطیت» نیز در کتاب خود، مطالبى را براى ترور شخصیت مرحوم یزدى ذکر مى کند.(32)
برخى از نویسندگان معاصر عرب نیز، از شگرد دیگرى در جهت تخریب شخصیت مرحوم یزدى استفاده کرده و نوشته اند:
اکثر مقلدین سیدکاظم از عوام بودند و مقلدین آخوند از قشر فرهیختگان.(33)
اینان براى این که مخالفت سید با مشروطه را سطحى و به دور از تیزبینى هاى لازم قلمداد کنند، معتقدند ابوالقاسم شیروانى توانست بر یزدى تأثیر بگذارد و او را از این که انگلیس در پشت مشروطیت قرار دارد یا مشروطیت به آزادى از قید سنت ها و عادات دینى منجر شود، بترساند.(34)
این که سید تا آخر عمر در مخالفت خود با مشروطه استوار بود، نشان از این امر دارد که مخالفت او جدى بوده و در تحقیق و مطالعه ریشه داشته است. برعکس، این علماى موافق مشروطه بودند که اکثرا پشیمان شدند؛ چنان چه شیخ عبدالله مازندرانى، از مراجع سه گانه موافق مشروطه، در نامه اى که مدتى بعد از فتح تهران نوشته، مى آورد:
عوض اشک خون گریه کنید که این همه زحمات را براى چه فدا کردیم و آخر کار به چه نتیجه ضد مقصودى... گرفتار شدیم.(35)
او مى نویسد:
از انجمن سرى مذکور به شعبه اى که در نجف اشرف و غیره دارند، رأى درآمده که نفوذ ما دو نفر [ آخوند خراسانى و ملا عبدالله مازندرانى] تا حالا که استبداد در مقابل بود، نافع و از این به بعد مضر است، باید سلب این نفوذ بکوشند و مجالس سریه خبر داریم در نجف اشرف منعقد گردید. اشخاص عوامى که به صورت طلبه محسوب مى شوند، در این شعبه داخل و به همین اغراض در نجف اشرف اقامت دارند. این گونه اشخاص طریق سلب نفوذ را به نشر اکاذیب دانسته، چه کاغذ پرانى ها به اطراف کردند و در جراید درج کردند و ظاهراً این شعبه در همه جا مشغول است.(36)
تهمت زدن به سید و ترور شخصیت مرحوم یزدى، به روشن فکران سکولار اختصاص نداشت؛ بلکه برخى از روحانیان نیز به دلیل حب و بغض ها و عدم آشنایى دقیق با روحیات و منش سید، قضاوت هاى نادرستى درباره او داشتند که بعضا در نوشته هاى خود منعکس کرده اند. آقا نجفى قوچانى، یکى از این روحانیان بوده است. آقا نجفى از یک سو از طلاب مشروطه طلب نجف بود، و از سوى دیگر، علاقه شدیدى به آخوند خراسانى داشت که نتیجه آن، بدبینى به شخص مقابل آخوند است. از طرفى تأمل در روحیات آقا نجفى (مانند عزت نفس شدید و عصبى بودن) و نیز دقت در منش و ویژگى هاى سید یزدى (مانند محتاط بودن در امور اجتماعى)، مى تواند تا حدودى توضیح دهنده علت قضاوت هاى نادرست وى درباره سید یزدى باشد.(37)
شایان ذکر است که به رغم برخى برخوردهاى تأمل برانگیزى که شاگردان مرحوم آخوند خراسانى و سید یزدى داشته اند، رابطه شخصى سید و آخوند بسیار خوب بوده است. هیچ گاه دیده نشد که این دو حرفى در تنقیص هم زده باشند؛ بلکه عکس آن گزارش شده است؛ به عنوان نمونه سید در تشیع جنازه آخوند شرکت کرده بود و با آن که بعضى در همان تشییع جنازه زخم زبان مى زدندند، ایشان اهمیتى بدان ها نمى داد. نمونه دیگر این که شخصى نزد آیت الله آخوند خراسانى آمده، عرض مى کند: من مقلّد سید محمدکاظم یزدى هستم و مى خواهم با فلان کس معامله اى انجام دهم. مهر و امضاى اجازه سید محمدکاظم یزدى را براى خریدار برده ام؛ ولى چون خریدار مقلّد شماست، قبول نکرده و اجازه شما را طلب مى کند. هنوز کلام آن مرد تمام نشده بود که مرحوم آخوند با ناراحتى مى فرمایند: اى مرد، برو از قول من به او بگو، اگر تو واقعا مقلّد من هستى، باید مُهر و امضاى آقاى سید محمدکاظم یزدى را روى سرت بگذارى.(38)

د) ولایت فقیه از منظر سید یزدى
در بحبوحه مشروطیت، مباحثى که مستقیما به حکومت و نوع حکومت مربوط مى شد، مورد سوء استفاده قرار مى گرفت؛ (39) از این رو علماى طراز اول همانند سید که مرجع تقلید شیعیان جهان بودند، مى کوشیدند، مطلب یا سخنى از آنان دستاویز سوء استفاده چیان نشود. شاید به همین دلیل باشد که سید یزدى ـ بر خلاف اساتید خود، میرزاى شیرازى و شیخ انصارى ـ بسیار محتاطانه با این نوع مباحث برخورد مى کند و هنگام نوشتن حاشیه بر «مکاسب» شیخ در بحث ولایت فقیه، از آن دست بر مى دارد. از این رو لازم است براى دستیابى به اندیشه هاى سیاسى ـ اجتماعى ایشان، به مطالعه و تأمل در مباحثى مانند قضا، زکات و خمس از کتاب «عروة الوثقى» بپردازیم.
سید در کتاب قضا، منصب قضاوت را از طرف شارع و منصبى از مناصب شرعى مى داند.(40) برخى معتقدند که منصب قضا «حکمى از احکام شرعى مثل سایر واجبات» است؛ اما وى به استناد حدیث «فانّى قد جعلته حاکماً» این قول را رد مى کند. ایشان معتقد است که منصب قضا، به اقتضاى حدیث مذکور، ولایت است، و ولایت، همان سلطنت بر جان، مال و امور شخصى دیگران مى باشد که در قضا محقّق است.(41)
از نظر سید، ترافع نزد غیر مجتهد جامع الشرایط، حرام است، (42) و بر فرد غیر مجتهد نیز جایز نیست که عهده دار قضاوت شود. ایشان بعد از ذکر آیات و روایات، در این خصوص مى فرماید:
مقتضاى این روایات، عدم جواز عهده دار بودن غیر مجتهد براى حکم و مرافعه مى باشد؛ حال فرقى نیست که این غیر مجتهد آیا از اهل علم باشد یا نه.(43)
در ادامه مبحث قضا مى نویسد:
ثم انه منصب جلیل، ومرتبة عالیة، فانه إمارة شرعیة وغصن من دوحة الریاسة العامة الثابتة للنبى صلى الله علیه و آله و الائمة و خلافه عنهم.(44)
چنین به نظر مى رسد که در نظر ایشان منصب ریاست عامه، شاخه هاى زیادى دارد که در زمان وى رسیدن به همه آن ها امکان ندارد؛ ولى یک شاخه از آن را که منصب قضا باشد، باید احیا کرد.
در خصوص این که چه کسى حق حکومت (به معناى مصطلح آن) دارد، ذکرى از سلطان در کلمات سید به میان نمى آید.(45) بلکه در همه موارد فقیه عادل جامع الشرایط را در مقابل حاکم جور قرار مى دهد.
به نظر مى رسد ایشان «قدر مقدور» از حکومت فقیه را همان عهده دارى منصب قضا مى داند؛ اما از سایر بخش هاى ولایت عامه، تنها از آن جهت بحث نمى کند که آن ها را غیر مقدور و غیر قابل دستیابى مى داند. مؤیدات این مطلب عبارتند از:

1. احادیثى که وى براى وجوب اجتهاد قاضى ذکر مى کند، داراى عمومیت مى باشد؛ به طورى که موضوع بعضى از آن ها، ولایت و حکومت است، و این امر بر ایشان مخفى نبوده و احتمالاً حکایت از این مطلب دارد که خواسته نظر خود را درباره شرایط حاکم، در ضمن شرایط قاضى ابراز دارد. ترجمه مطالب ایشان چنین است:
جواز قضا براى غیر امام، متوقف است بر اذن امام و اخبارى که بر اذن امام دلالت دارند، به علما و راویانى اختصاص دارد که ظاهراً به استنباط حکم شرعى قادر باشند؛ مثل مقبوله عمربن حنظله(46) و توقیع بلند مرتبه امام زمان علیه السلام: «در حوادثى که واقع مى شود، به راویان حدیث ما رجوع کنید. آن ها حجت من بر شما و من حجت خدا بر شما هستم.» و خبر تحف العقول: «مجارى امور و احکام بر دست علماست» و مرسله رسول اکرم: «بارالها! بیامرز خلفاى مرا» گفته شد که «یا رسول الله... خلفاى شما کیانند»؟ فرمود: «کسانى که بعد از من مى آیند و حدیث و سنّت مرا رعایت مى کنند.» و حدیثى که در فقه الرضوى روایت شده: «فقها در این زمان، همانند انبیاى بنى اسرائیل مى باشند».(47)
در ادامه این احادیث مى فرماید:
معلوم است که بر عامى اسم عالم و راوى صدق نمى کند و مصلحت نیست که عامى خلیفه رسول الله... باشد و مجارى امور نباید به دست او باشد و عامى به منزل انبیا شمرده نمى شود.(48)
وقتى جمله «مجارى امور نباید به دست عامى باشد» را در کنار این جمله قرار دهیم که از قول امام علیه السلام که فرمود: "فانى قد جعلته حاکما" استفاده مى شود که قضاوت، ولایت است» ـ زیرا ولایت همان حاکمیت و سلطنت بر غیر در جان و مالش مى باشد(49) ـ چنین برداشت مى شود که از منظر سید، اجتهاد از شرایط حاکم است. بویژه اگر توجه داشته باشیم که ایشان مقام قضاوت را منصوب از ناحیه ائمه علیهم السلام مى داند، نه واجبى در ردیف امر به معروف و نهى از منکر که باید اداى تکلیف شود.

2. در کتاب زکات عنوان مى کند که دادن زکات به فقیه جامع الشرایط، مستحب است؛ اما اگر فقیه زکات را مطالبه کرد، بر مالک واجب است که زکات خود را انحصاراً به فقیه جامع الشرایط پرداخت کند(50) و اگر مال در دست فقیه تلف شود (حتى با افراط و تفریط او) مالک و دهنده زکات، ضامن نیست.(51) با توجه به این که این مورد جزء امور حسبیه نیست (و به همین دلیل بعضى از فقها مانند آقا ضیا اشکال کرده اند که این مورد از امور حسبه خارج است)، شاید بتوان گفت که سید به ولایت عامه قائل بوده است.

3. از مواردى که سید بر آن تأکید کرده، این است که حکم فقیه جامع الشرایط قابل نقض نیست؛ ولو از طرف مجتهد دیگر.(52) روشن ترین فرد در این خصوص، وقتى است که ولى فقیه، حکمى صادر کند. در این صورت بر سایر فقها ـ اگر چه خودشان را اعلم از او بدانند ـ واجب است از آن حکم اطاعت نمایند.

کتاب نامه
1. ابوالحسنى (منذر)، على، سلطنت علم و دولت فقر، چ 1، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374ش.
2. ـــــــــــــــ، آیت الله العظمى سید محمد کاظم طباطبائى یزدى پرچم دار عرصه جهاد و اجتهاد، یزد، ستاد بزرگداشت آیت الله آقا سید محمد کاظم یزدى، 1417ق.
3. ـــــــــــــــ، آخرین آواز قو بازکاوى شخصیت و عملکرد شیخ فضل الله نورى براساس آخرین برگ زندگى او و فرجام مشروطه، چ 1، تهران، عبرت، 1380ش.
4. اعظام قدسى، حسن، خاطرات من، ج 1، تهران، ابوریحان، 1349ش.
5. بذر افشان، مرتضى، سید محمدکاظم یزدى فقیه دور اندیش، قم، دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، 1376ش.
6. ترکمان، محمد، رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات و روزنامه شیخ شهید فضل الله نورى، ج 1، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگى، 1362ش.
7. رضوانى، هما، (به کوشش) لوایح آقا شیخ فضل الله نورى، تهران، تاریخ ایران، 1362ش.
8. حائرى، عبدالهادى، تشیّع و مشروطیت در ایران، تهران، امیر کبیر، 1381ش.
9. الحر العاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 11، موسسة آل البیت لاحیاء التراث، ط 2، قم، 1414ق.
10. حرزالدین، شیخ محمد، معارف الرجال، ج 2، قم، کتابخانه آیت الله العظمى مرعشى نجفى، 1405ق.
11. دوانى، على، نهضت روحانیون ایران، بنیاد فرهنگى امام رضا علیه السلام، 1360ش.
12. دولت آبادى، یحیى، حیات یحیى، ج 4، چ 3، تهران، عطار، 1361ش.
13. ذبیح زاده، على نقى، «نقش آیت اللّه سید محمدکاظم یزدى در نهضت مشروطه»، مجله معرفت، ش50، بهمن 1380ش.
14. امین، محسن، اعیان الشیعه، تحقیق و اخراج دکتر حسن امین، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403ق.
15. السیف، توفیق، استبداد ستیزى، ترجمه محمد نورى و دیگران، اصفهان، کانون پژوهش، 1379ش.
16. فرماندارى شهرستان یزد، شکوه و پارسایى و پایدارى، چ 1، یزد، فرماندارى شهرستان یزد، 1375ش.
17. کسروى، احمد؛ تاریخ مشروطه ایران، چ 5، تهران، مؤسسه چاپ و انتشارات امیر کبیر، 1340ش.
18. الکهنوى الکشمیرى، میرزا محمدمهدى، نجوم السماء، ج 2، قم، بصیرتى.
19. مدرسى تبریزى، محمدعلى، ریحانة الادب، ج 4، چاپخانه شرکت سهامى طبع کتاب، 1328 ش.
20. معاصر، حسن، تاریخ استقرار مشروطیت، ج 2، چ 2، ابن سینا.
21. ملک زاده، مهدى، تاریخ مشروطه ایران، ج 3، چ 2، تهران، علمى، 1363ش.
22. نجفى، موسى و موسى حقانى، تاریخ تحولات سیاسى ایران، چ 2، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1382ش.
23. الموسوى الاصفهانى الکاظمى، محمدمهدى، احسن الودیعه، ج 1، چاپ بغداد.
24. قوچانى، آقانجفى، سیاحت شرق، چ 2، تهران، امیرکبیر، 1362ش.
25. ــــــــــــــــ، برگى از تاریخ معاصر (حیات الاسلام فى أحوال آیت الملک العلام)، تصحیح رمضانعلى شاکرى، چ 1، تهران، هفت، 1378ش.
26. نامدار، مظفر، «اسوه فقاهت و سیاست»، تاملاتى سیاسى در تاریخ تفکر اسلامى، به اهتمام موسى نجفى، ج 5، چ 1، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1377ش.
27. طباطبائى یزدى، سید محمد کاظم، تکملة العروة الوثقى، قم، مکتبة داورى.
28. ــــــــــــــــ، العروة الوثقى، ج 1، بیروت، مؤسسة الاعلمى، 1409 ق.

پی نوشت
1. على ابوالحسنى، آیت الله العظمى سید محمدکاظم طباطبائى یزدى پرچمدار عرصه جهاد و اجتهاد، ص 1.
2. مرتضى بذرافشان، سید محمدکاظم یزدى فقیه دوراندیش، ص 38.
3. محمدعلى مدرسى تبریزى، ریحانة الادب، ج 4 و سید محسن امین، اعیان الشیعه، ص 10ـ43.
4. شیخ محمد حرزالدین، معارف الرجال، ص 326.
5. مظفر نامدار، اسوه فقاهت و سیاست، مندرج در: موسى نجفى، تأملاتى سیاسى در تاریخ تفکر اسلامى، ج 5، ص 27.
6. احمد کسروى، تاریخ مشروطه ایران، ص 496ـ498.
7. مهدى ملک زاده، تاریخ مشروطه ایران، ص 512.
8. یحیى دولت آبادى، حیات یحیى، ص 13.
9. مظفر نامدار، اسوه فقاهت و سیاست، ص 30.
10. فصلنامه تراثنا، س اول، ش 4، ص 163ـ165.
11. على ابوالحسنى، آیت الله العظمى سیدمحمدکاظم طباطبائى یزدى پرچمدار عرصه جهاد و اجتهاد، ص 5ـ6.
12. مظفر نامدار، اسوه فقاهت و سیاست، ص 64 و 65، به نقل از محمد مهدى شریف کاشانى، واقعات اتفاقیه در روزگار، ص 24ـ25.
13. على ابوالحسنى، سلطنت علم و دولت فقر، ص 719.
14. مظفر نامدار، اسوه فقاهت و سیاست، ص 43ـ44.
15. عبدالهادى حائرى، تشیّع و مشروطیت، ص 201، به نقل از محمد مهدى موسوى اصفهانى، احسن الودیعه، ج 1، ص 53ـ54.
16. ر.ک: همان.
17. هما رضوانى، لوایح آقا شیخ فضل الله نورى، ص 65.
18. مظفر نامدار، اسوه فقاهت و سیاست، ص 45ـ46.
19. على ابوالحسنى، آخرین آواز قو...، ص 151.
20. محمد ترکمان، رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات...، ص 304ـ305.
21. احمد کسروى، تاریخ مشروطه ایران، ص 383.
22. ابوالفضل شکورى، خط سوم در انقلاب مشروطیت، ص 322ـ323.
23. به عنوان نمونه: آیت الله جناتى از یکى از علما که خود شاهد ماجرا بود، نقل کردند که سید در تشیع جنازه آخوند شرکت کرده بودند. یکى از علماى مشروطه طلب خودش را به سید رساند و با اهانت گفت: «گبرى، (زردشتى) گبرى، خوشحال باش که رقیبت مرده، خوشحال باش»! ایشان با کمال متانت و با همان لهجه یزدى او را نصیحت مى کردند.
24. احمد کسروى، تاریخ مشروطه ایران، ص 381.
25. فرماندارى شهرستان یزد، شکوه پارسایى و پایدارى، ص 19و20.
26. احمد کسروى، تاریخ مشروطه ایران، ص 381.
27. مرتضى بذرافشان، سید محمدکاظم یزدى فقیه دوراندیش، ص 42 و 107.
28. مهدى ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج3، ص 478.
29. حسن اعظام قدسى، خاطرات من، ج1، ص 387.
30. مهدى ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطه ایران، ج1، ص 512.
31. همان.
32. عبدالهادى حائرى، تشیع و مشروطیت، ص 113، 160، 161 و...
33. توفیق السیف، استبداد ستیزى، ص83.
34. همان، ص 115.
35. موسى نجفى، تاریخ تحولات سیاسى ایران، ص 312.
36. همان، ص 311.
37. جهت اطلاع از برخى موارد ر.ک: آقا نجفى قوچانى، سیاحت شرق، ص 329، 460، 519، 524ـ528، 538ـ539 و آقا نجفى قوچانى، برگى از تاریخ معاصر...، ص 57.
38. مرتضى بذرافشان، سید محمدکاظم یزدى فقیه دوراندیش، ص 106.
39. شواهد تاریخى بى شمارى دال بر این نوع سوء استفاده هاست؛ همانند سوء استفاده از کتاب نائینى که منجر شد ایشان شخصا به جمع آورى کتاب خود بپردازند.
40. سید محمدکاظم طباطبائى یزدى، تکملة العروة الوثقى، ج 2، ص 5.
41. عین عبارت ایشان چنین است: «إذا المستفاد من قوله علیه السلام: «فانى قد جعلته حاکما أو قاضیا» کونه ولایة إذ الولایة هى الامارة والسلطنة على الغیر فى نفسه أو ماله أو أمر من أموره، وهى متحققة فیه». (همان، ص 2)
42. همان، ص9.
43. همان، ص7.
44. همانا منصب قضاوت شکوفه اى است از درخت ریاست عامه اى که براى پیامبر و ائمه ثابت بوده و جانشینى، از آنِ بزرگواران مى باشد.
45. خصوصاً در حاشیه مکاسب، ج 1، ص 46ـ49 مبحث اراضى خراجیه و مبحث جوائزالسلطان، ص 32ـ38.
46. متن مقبوله چنین است: «انظروا إلى من کان منکم قد روى حدیثنا ونظر فى حلالنا وحرامنا وعرف أحکامنا».
47. سید محمد کاظم طباطبائى یزدى، تکملة العروة الوثقى، ج 2، ص 6ـ7.
48. همان، ص 7.
49. عین عبارت سید چنین است: «إذا المستفاد من قوله علیه السلام «فانى قد جعلته حاکما...» «کونه ولایة إذ الولایة هى الامارة والسلطنة على الغیر فى نفسه أو ماله أو أمر من أموره، وهى متحققة فیه» (همان).
50. همان، ص 323ـ364.
51. همان، ص 326 و ج 4، ص 226.
52. سید محمد کاظم طباطبائى یزدى، العروة الوثقى، ج 1، ص20.

برگرفته از:
1- سایت حوزه hawzah.net
2- فصلنامه آموزه؛ شماره 5 ، نوشته: رضا رمضان نرگسى

موضوعات

مناطق