جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 2123
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

4597 بازدید

به گفته‌ی میشل فوکو{1}، فلسفه در فرانسه‌ی پس از جنگ در عین آن که به مارکسیستی یا غیرمارکسیستی، و پدیدار شناختی یا غیرپدیدار- شناختی تقسیم می‌شد، می‌توانست به دو رشته‌ی مختلف دیگر تقسیم شود: یکی فلسلفه‌ی تجربه‌ی حسی و سوژه، و دیگری «فلسفه‌ی دانش، عقلانیت و مفهوم»- فلسفه‌یی معرفت‌شناختی تر. در حالی که بی‌تردید چهره‌ی مسلط رشته‌ی نخست سارتر بود، فوکو می‌گوید، چهره‌ی اصلی رشته‌ی دوم، ژرژ کانگییم- استاد راهنمای رساله‌ی دکتری او درباره‌ی دیوانگی- بوده است. در واقع، کانگییم، که از تظاهر به دور و انسانی فروتن بود، بر رویکرد ساختاری به تاریخ، مارکسیسم و روان‌کاوری تأثیری گذاشت که درک عمومی را درباره‌ی این که چه کسانی در محافل روشنفکری و دانشگاهی نقش اصلی را بازی می‌کنند بسی پشت سر نهاد. در حقیقت، کانگییم در 1956 آنگاه که، در سخنرانی‌یی در دانشکده‌ی فلسفه، دانیل لاگاش- پدر روان‌شناسی بالینی- را به نقد کشید، راه را برای لاکان همواره کرد. متن این سخنران‌رانی ده سال بعد در نشریه‌ی دفترهای تحلیل (Les cahiers pour l'analyse) تجدید چاپ شد، نشریه‌یی که ژاک آلن میلر – داماد ژاک لاکان – در دهه‌ی 1960 در اکول نرمال سوپریور (خیابان دولم) جانی دوباره بدان بخشید. در این سخن‌رانی، کانگییم با سخنانی که اکنون مشهور شده‌اند به سیمای پوزیتیویستی روان‌شناسی اشاره می‌کرد، که آن را به فسلفه منهای دقت آن، اخلاق منهای خواسته‌های آن، و پزشکی منهای تحقیق‌پذیری آن تبدیل کرده بود.{ 1}

زندگی
ژرژ کانگییم(Georges Canguilhem) در 4 ژوئن 1904 در کاستلنودار در جنوب غربی فرانسه به دنیا آمد. در 1924، همراه سارتر، نیزان و آرون، پس از شاگردی آلن(1)، دوره‌ی لیسانس فلسفه‌ی خود را در اکول نرمال سوپریور گذارند. کانگییم، پس از به پایان رساندن مطالعات خود در فلسفه، مدرکی در پزشکی گرفت تا بتواند در زمینه‌ی تاریخ و فلسفه‌ی علم به تدریس و تحقیق بپردازد. او، پس از تدریس در مدرسه‌یی در تولوز و در جریان جنگ، به تدریس در دانشگاه استراسبورگ پرداخت،جایی که درس او درباره‌ی هنجارها و بهنجار اساس رساله‌ی دکتری او در پزشکی قرار گرفت، که در 1943 از آن دفاع کرد. کانگییم، پس از دوره‌یی اشتغال در مقام بازرس کل آموزش ملّی، در 1955 جانشین گاستون باشلار در کرسی فلسفه‌ی سوربون شد. در 1961، کانگییم بود که، در هیأت داورانی که میشل فوکو در برابر آن از رساله‌ی خود درباره‌ی تاریخ دیوانگی دفاع کرد، اذعان داشت که دست پرورده‌اش در سخن گفتن از دیوانگی استعداد یک شاعر را دارد.
ژرژ کانگییم در 11 سپتامبر 1955 درگذشت.

اندیشه و آثار
کانگییم، با دفاع راسخ از فوکو در برابر حملات سارتر و هواداران او، صحنه را برای پیدایش تاریخی از علم آماده کرد که آشکارا از هرگونه تکامل‌گرایی اجتناب ناپذیر یا هر گونه درک انباشتی از دانش به عنوان پیشرفت، فاصله می‌گرفت. او نسلی از متفکران را به اندیشه‌ی تاریخ ساختاری علوم عادت داد، اندیشه‌‌یی که می‌کوشد ناپیوستگی‌های تاریخ علم را همان قدر توضیح دهد که پیوستگی آن را کمتر کسی چون میشل فوکو هوشمندانه از چشم انداز ساختارگرایانه‌یی که در اینجا مورد نظر ماست بر مختصات عمومی طرح کانگییم انگشت گذاشته است. به طور خلاصه، برخی از نکات مهم فوکو از این قرار بودند.
تا پیش از گانگییم، رویکرد رایج به تاریخ علم، گذشته را در رابطه‌ی منسجم و پیوسته‌یی با حال قرار می‌داد. معنای ضمنی این رویکرد آن بود که از زمانی که یک علم و موضوع آن تثبیت می‌شود، آن علم به ضامن حقیقت تبدیل می‌شود. از این قرار، رشته‌های علمی‌یی که در سده‌های هفدهم و هجدهم به وجود آمده‌اند، شالوده‌ی علومی هستند که در سده‌های نوزدهم و بیستم پیدا شده‌اند. مشکل چنین رویکردی این است که بر پنداری گذشته‌نگرانه مبتنی است. این رویکرد، فرض می‌کند که گذشته طلیعه‌ی حال است. اما، این هنوز همه‌ی مسأله نیست. این رویکرد فرض می‌کند که حال، ساکن و بی‌تغییر است و، از همین رو، تاریخ علم آن‌گونه که امروز نوشته شود برای فردا هم همان اعتبار امروز را دارد. امّا، به نظر کانگییم، وجه مشخصه‌ی علم نه بسته بودن و پیوستگی بل باز بودن و ناپیوستگی است. چیزی که شاید در تاریخ علم امری جزئی یا حتا مسأله‌یی فرعی و نامرئی به نظر آمده باشد، ممکن است برای پرداختن به مسأله‌یی تازه کشف شده ناگهان به امری اصلی تبدیل شود. فوکو می‌گوید، از همین روست که «کشف تخمیر غیرسلولی – که در دوران فرمانروایی پاستور و میکروبیولوژی او پدیده‌یی «جانبی» به شمار می‌آمد- پس از پیشرفت فیزیولوژیکی آنزیم‌ها، به نقطه‌ی گسست اساسی {از گذشته} بدل گردید.»{3} از آنجا که علم ناگزیر در حال تغییر است – از آنجا که، به نظر کانگییم علم پیش از هر چیز یک «سیستم باز» و از همین رو تحت تأثیر محیط پیرامون خود است - «در هر لحظه به گونه‌یی خودانگیخته تاریخ خود را می‌سازد و باز می‌سازد»{4}.
این درک از علم، که در آن علم، تاریخ خود را باز می‌سازد، حتا در مورد رشته‌هایی که به درجه‌ی بالای صوری شدن ریاضیات نرسیده‌اند، از این هم مبرم‌تر می‌شود. از این روست که کانگییم در پژوهش‌هایش تقریباً به تمامی بر زیست‌شناسی و پزشکی، یعنی علوم مربوط به حیات، تکیه کرده است. او تاریخ علم را «از بلندی‌های» آن به «نواحی میانه»یی پائین کشیده که در آن‌ها دانش آشکارا به محیط خارجی وابسته است.
نتیجه‌ی نهایی کار او این است که حقیقت و خطا، همان‌گونه که نیچه گفته است، فقط از زاویه‌ی دید خاصی حقیقت و خطا هستند. پس، در تاریخ علم آن چیزی مهم و جالب است که از چشم انداز حال چنین باشد. این نکته در این گفته‌ی کانگییم تصریح شده است که «در زمان حال است که مسائل تفکرانگیز می‌شوند.»{5} درست از همین روست که هیچ تاریخ علم یکسره بیطرفی نمی‌تواند وجد داشته باشد. پس، باید پذیرفت که، اولاً، روایت خاصی از حقیقت و خطا ممکن است دروغین باشد و، ثانیاً، در هر مورد، خطا – یا کذب – می‌تواند همان قدر روشنی‌بخش تاریخ علم باشد که «حقیقت». بنابراین، هدف کانگییم نه کشف حقیقت بل جست و جوی راهی است برای به وجود آوردن دانشی در این مورد که چگونه در لحظه‌ی معینی از تاریخ علم، صدق و کذب شکل می‌گیرند. در این معنا، امکان آن هست که یک حالت از تشکیل دوگانگی صادق – کذب با حالت دیگری از آن ناپیوسته باشد و اغلب چنین است. به طور کلی، {مفهوم} ناپیوستگی مستلزم آن است که تاریخ علم را چون مجموعه‌یی از خود- تصحیح کنندگی‌های علم در نظر گیریم.
با آن که کانگییم، در آثار بعدی خود، درباره‌ی داروین و رابطه‌ی داروین با پیشینیان و پیش‌کسوتان خود سخن گفته است، لیکن نامدارترین و مربوط‌ترین اثر او درباره‌ی شرح رویکردش به تاریخ علم پزشکی کتاب او به نام درباره‌ی بهنجار و بیمارگونه است، که نخست در 1943 منتشر شد و سپس در 1966 با اضافاتی تجدید چاپ شد. هدف این کتاب، ادای سهمی است در توضیح تفاوت بین {مفاهیم} بهنجار (نرمال) و بیمارگونه (پاتولوژیک) از طریق بررسی نحوه‌ی پیدایش این مفاهیم در فیزیولوژی و بیولوژی در طول سده‌های نوزدهم و بیستم. پرسش راهنمای این پژوهش چنین است: {مفهوم} بهنجار چگونه در زیست‌شناسی و پزشکی تثبیت می‌شود؟ منظور از بهنجار می‌تواند تندرستی باشد، در مقابل بیمار یا آنچه که حکم به بیمارگونه بودن آن شده است. اما، اگر حیات را به عنوان یک کلّ در نظر گیریم می‌توان به معنایی بیمار یا امر پاتولوژیک را نیز در مفهوم «بهنجار» گنجاند.
در قرن نوزدهم، پزشکی را علم بیماری‌ها و فیزیولوژی را علم حیات می‌دانستند. اما پرسشی به وجود می‌آید که این دوپارگی را واژگون می‌کند: آیا بیماری نیز بخشی از حیات نیست؟ یا، به عبارتی دیگر: آیا فیزیولوژیکی به تمام معنی می‌تواند بدون استناد به بیماری به وجود آید؟ آیا بیماری حالتی نیست که در آن بدن واقعاً به موضوع دانش تبدیل می‌شود؟ حکیمان یونان باستان بهنجار را معادل هماهنگی و تعادل، و اختلال را معادل بی‌تعادلی، «سوء هماهنگی» (dysharmony) یا «نابهنجاری» (anormality) می‌دانستند. پیشوندهای «dys-» و «a-» برناپیوستگی {مفاهیم} بهنجار و بیمارگونه دلالت می‌کنند. پزشکی قرن نوزدهم، عمدتاً از طریق کار کلود برنار در فیزیولوژی آزمایشی، دیدگاهی کمّی (عمدتاً مربوط به سطوح تحریک) درباره‌ی تفاوت بین بهنجار (تندرست) و پاتولوژیک (بیمار) به وجود آورد. بیماری به معنی حالتی فزون‌تر از هنجار (hyper-normal) یا فروتر از هنجار (hypo-normal) دانسته شد. به سخن دیگر، به نظر برنار، بین تندرستی و بیماری رابطه‌ی پیوستگی وجود دارد. پس، شناخت فیزیولوژی بدن بهنجار در عین حال به معنی آشنایی با مبنای بدن بیمار نیز بود. به طور خلاصه، در الگوی کمّی، {شناخت} تندرستی (بهنجاری) راهی برای شناخت بیماری بود.
در قرن بیستم، کار رنه لریش چشم‌انداز کمّی رویکرد پوزیتیویستی را متزلزل می‌کند. به نظر لریش، تندرستی معادل «خاموشی اعضای بدن» است. اکنون، تندرستی (بهنجاری) به چیزی یکسره مسلم تبدیل می‌شود؛ سالم، بدنی است که تجربه‌یی به ما انتقال نمی‌دهد {چرا که خاموش است.م} یا شناخته نشده است؛ اکنون، شناخت بدن تنها با عزیمت از چشم انداز بیماری – از چشم‌انداز پزشکی و نه فیزیولوژی- می‌تواند به دست آید.
با این همه، باز هم ماهیت امر بیمارگونه بدون توضیح باقی می‌ماند. پیداست که این امر را یا از دیدگاه کسی که احساس بیماری می‌کند می‌توان توضیح داد یا از نظرگاه خود علم پزشکی، که در حالت اخیر می‌توان وجود وضعیتی بیمارگونه را پیش از آن که بیمار شناخت آگاهانه‌یی از آن داشته باشد. به معنایی کاملاً پزشکی، توضیح داد. در حالی که با تکنولوژی بسیار پیشرفته می‌توان بدون اتکا به شخص بیمار شناختی از بیماری به دست آورد، کانگییم، در جمع‌بندی اندیشه‌یی که در سراسر کتاب‌اش جریان دارد، می‌گوید پزشک فراموش می‌کند که در نهایت «بیمار است که او را صدا می‌زند». یادآوری این امر بدیهی به کانگییم امکان داد تا بر این نکته تأکید کند که فرق بین فیزیولوژی و پاتولوژی تنها «معنایی بالینی (کلینیکی)» دارد. این، نکته‌ی مهمی است. کانگییم، در مقابل آنچه او آن را رویکرد پوزیتیویستی به علم می‌داند و در آن شخص باید بداند تا بتواند عمل کند، به سود اهمیت «تکنیک» استدلال می‌کند. یعنی، تنها با رجوع به محیط یا شرایطی که تندرستی و بیماری در آن وجود دارد (و نه کوشش برای تمیز این دو به گونه‌یی نظری و پیشینی)، می‌توان آن‌ها را از هم تمیز داد. رجوع به شرایط بدین معنی است که تمیز بهنجاری و بیمارگونگی را باید موقت و پیوسته در معرض تغییر دانست. چنین می‌نماید که رویکرد کانگییم در این جا، به جای بستن راه‌های گسترش عاملیت انسا، می‌تواند به تقویت ژرف آن بینجامد.
مضمون مهم دیگری که در اثر کانگییم، پژوهش قرن بیستم توانسته است نشان دهد که یک موجود زنده می‌تواند کاملاً بهنجار باشد بی‌آن که ربط چندانی با میانگین آماری داشته باشد. در واقع، یک هیولا (امر نامعلول) می‌تواند به این معنا که هنجار خود را در رابطه با محیط پیرامون خویش می‌سازد، پدیده‌یی کاملاً بهنجار باشد. «موجود زنده و محیط پیرامون آن، اگر جدا از هم در نظر گرفته شوند، بهنجار نیستند: رابطه‌ی آن‌هاست که آن‌ها را بهنجار می‌کند».{6} یک امر نابهنجار می‌تواند نادر و در همان حال به این معنا بهنجار باشد.
کانگییم، در بحث مفصل خود درباره‌ی تفاوت بیماری و تندرستی، نشان می‌دهد که اگر چه مرز بین بهنجاری و بیمارگونگی ناروشن است، لیکن این به معنی پیوستگی آن‌ها نیست. با این همه، اگر زندگی را نوعی تمامیت بدانیم، این را نیز باید به رسمیت شناسیم که بیماری را نمی‌توان نابهنجاری به معنای مطلق دانست. در واقع، اگر قرار بود کسی فقدان تندرستی را تجربه نکنند، نتایج زیان‌آوری به وجود می‌آمد، زیرا با توجه به این که موجود زنده در اساس یک سیستم باز است، این موجود به وسیله‌یی نیاز دارد تا با غلبه بر آن نوع موانعی که بیماری بر سر راهش می‌گذارد، وضعیتی نوین بیافریند. پس، «حتا از نظر فیزیولوژی، انسان تندرست از برابر مشکلاتی که اختلال‌های گاه ناگهانی عادت‌های او به وجود می‌آورند نمی‌گریزد؛ تندرستی او بر اساس توانایی‌اش در غلبه بر بحران‌های انداموار برای ایجاد نظمی نوین سنجیده می‌شود.»{7}
در علم پزشکی قرن بیستم، تندرستی نه فقدان کامل بیماری بل توان بازگردانی حالت پیشین از طریق کوششی است که ممکن است بنیان ساختاری شخص مبتلا را تغییر دهد. این تغییر بنیان ساختاری، که معادل است با کنش متقابل موجود زنده را شرایط موجودیت خویش، نه به حالت‌های نابهنجار می‌انجامد. کانگییم می‌گوید، به این معنا، انسان‌ها موجوداتی «هنجارگذار»ند، نه از آن رو که خود را با هنجارها منطق می‌کنند بل بدین دلیل که موجوداتی هنجارآفرین یا سیستم‌هایی باز و وابسته به محیط خودند. همان گونه که نویسنده‌ی ما می‌گوید: «در یک سیستم، هنجارها با هم رابطه‌یی نسبی دارند.{ 8} بیماری، یعنی مانع، محرک ضروری هنجارسازی لازم برای تندرستی است.
با توجه به جایگاه مهمی که کانگییم به امر بیمارگونه اختصاص می‌دهد، او با برداشت‌های روانی – اجتماعی درباره‌ی هنجار مخالف است. آثار تالکوت پارسونز نمونه‌یی از چنین برداشت‌هایی است. در این آثار، هنجار پیشینی یک جامعه‌ی خوش کارکرد و کمابیش خوب تنظیم شده مسلم گرفته می‌شود، و مخالفت با این هنجار، در صورتی که از حد معینی بگذرد، امری بیمارگونه و برای موجودیت جامعه خطرناک به شمار می‌آید. نظریه‌یی اجتماعی از این دست، جامعه را سیستمی نسبتاً بسته در نظر می‌گیرد که در آن تندرستی به جای آن که با آفرینش شکل‌های نوینی از هنجارمندی ابقا شود با رضایت دادن به هنجار ابقا می‌شود.
در مجموع، همان‌گونه که از سخن فوکو برمی‌آید، به نظر کانگییم تاریخ علم خود گرایش دارد که سیستمی باز باشد. علم، «تاریخ خود را در هر لحظه می‌سازد و باز می‌سازد»؛ به هنجاری دست می‌یابد فقط برای آن که آن را بازنگرد و دگرگون کند. از همین رو، علم گرایش دارد که فرایندی ناپیوسته باشد، زیرا کثرت هنجارها، بنا به ماهیت خود متضمن ناپیوستگی هنجارها است. تاریخ، به عنوان تاریخ پیوسته، مانند مفهوم شوژه‌ی استعلایی، سیستمی است بسته و اساساً ناتوان از تغییر به هر معنای اساسی حال آن که تاریخ ناپیوسته تاریخی است که همیشه از خود پرسش می‌کند، همان گونه که کانت در مورد جنبش روشنگری می‌کرد. همین اصل پرسش است که، شاید بیش از هر چیز دیگری، فوکو را به کانگییم پیوند می‌دهد، همان گونه که کانگییم خود با مهم‌ترین تحولات علم قرن بیستم در پیوند است.

پی‌نوشت‌ها
[1]. Michel Foucault, “Introduction” in Georges Canguilhem. On the Normal and the Pathological.trans. Carolyn R. Fawcett. Dordrecht. Holland. Reidel Publishing Company. 1978. Pp. Ix-xx.
[2]. Elsabeth Roudinesco. Jacques Lacan and Company. A History of Psychoanalysis in France, 1925-1985, trans. Jeffrey Mehlman. Chicago. University of Chicago Press. 1990.p.221.
[3]. Foucault. “Introduction” in Canguilhem. On the Normal and the Pathological. P. xiv.
[4]. ibid.
[5]. Canguilhem. On the Normal and the Pathological , 9. 27.
[6]. ibid.. p. 27.
[7]. ibid.. p.117.
[8]. ibid.. p. 153.

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 1

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر
تصاویر