چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 1847
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

6634 بازدید

امام کاظم


امام موسی کاظم: هفتمین امام شیعیان امامیه.

زندگی
امام کاظم علیه السلام سومین یا چهارمین فرزند امام صادق علیه السلام است. بنا به نقل اکثر روایات، در هفتم ماه صفر 128 ق. در «ابواء» (محلى بین مکه و مدینه) زاده شد. آن گونه که در «محاسن‏» برقى آمده است، مادر او به نام حمیده، بنابر احتمالى از مردم اندلس بود و در مرتبه بالا و والاى زهد و صلاح قرار داشت. امام بیست‏سال از زندگى خود را کنار پدر گذراند و ناظر بود که دانشمندان پیر و جوان از سراسر جهان به مدینه مى‏آمدند و در محضر پدر بزرگوارش تجمع مى‏کردند و عده‏اى به فراگیرى دانش مشغول بودند و گروه دیگرى در خصوص توحید، تشبیه، قدر و امامت‏با امام صادق به مناظره مى‏پرداختند. امام کاظم در این مدت بیست‏ساله از محضر پدر بزرگوارش علوم و اسرار امامت را آموخت و در همان سنین، شگفتى و تحسین دانشمندان را برانگیخت.
پیش از آن که حضرت کاظم از مرز نوجوانى بگذرد، شاهد جنگ‏هاى خونینى بود که سال‏هاى متوالى میان امویان و دشمنان آنان، که به نام علویان شعار مى‏دادند و حکومت را متعلق به آنان مى‏دانستند، جریان داشت. آنان با برشمردن مفاسد و بدى‏هاى امویان و دشمنى آنها با اهل بیتعلیهم السلامدر سست کردن پایه‏هاى حکومتى بنى‏امیه تلاش داشتند، این حرکت، سراسر جهان اسلام را فراگرفت و مسلمانان آن را پذیرفتند، زیرا مى‏پنداشتند که در سایه این قیام، آزادى، کرامت و حقوق از دست رفته ده‏ها ساله خود را باز مى‏یابند، اما برخلاف آنچه مدعیان مى‏گفتند، حکومت‏به علویان نرسید و بنى‏العباس قدرت را قبضه کردند. با گذشت چند سال، سردمداران نظام جدید که منتظر از بین رفتن کامل دشمنان خود بودند زمینه را براى تامین امنیت نظام خود هموار ساختند و شیوه‏هایى بدتر از آنچه که حاکمان سابق در مورد علویان و شیعیان به کار مى‏بردند، اعمال کردند. منصور خلیفه جدید، چندین بار بر آن شد تا امام صادق علیه السلام را از میان بردارد، ولى خداوند امام را از شر او محافظت کرد.
امام کاظم علیه السلام بیست ‏سال از عمر مبارک خود را که در کنار پدر بزرگوار خود بود، پنج‏سال آن را در روزگار امویان، چهار سال و شش ماه به روزگار سفاح و نه سال و اندى در دوران حکومت منصور دوانیقى گذراند. او پس از پدر 35 سال زیست و امامت و رهبرى روحى و معنوى مردم را به عهده گرفت. آن حضرت ده سال از این روزگار را با منصور، ده سال با محمدالمهدى پسر منصور، یک سال با موسى الهادى و پانزده سال دیگر عمر خود را با هارون‏الرشید برادر منصور سپرى کرد و سرانجام - و بنابر مشهور - در رجب سال 183ق در زندان هارون و به دست‏سِندى بن شاهک - زندانبان هارون - به وسیله زهر به شهادت رسید.

پرتوى از صفات امام کاظم علیه السلام
کسانى که به توصیف آن حضرت پرداخته‏اند معتقدند که او عابدترین، زاهدترین، فقیه‏ترین، بخشنده‏ترین و کریم‏النفس‏ترین مردم روزگار خود بود. او ثلث آخر شب را برمى‏خاست و به عبادت و نمازهاى مستحب مشغول مى‏شد و چون هنگام نماز صبح فرا مى‏رسید، پس از گزاردن فریضه به دعا مى‏پرداخت و آن چنان از خوف خدا مى‏گریست که اشک بر محاسنش جارى مى‏شد و از خشیت‏خداوند بى‏هوش مى‏گشت، آن حضرت چنان زیبا قرآن مى‏خواند که مردم گرد او جمع مى‏شدند و گاه نیز از خشوع و گریه حضرت، گریه مى‏کردند. از این رو مردم او را «عبد صالح‏» خواندند و او بیش‏تر با این نام شناخته مى‏شد تا با نام و کنیه‏اش. در کتاب «مطالب السؤول‏» آمده است: او به صالح، صابر، امین و کاظم ملقب بوده و عبد صالح شناخته مى‏شد. از این رو او را «کاظم‏» مى‏خواندند که خشم خود را فرو مى‏برد و بر گرفتارى‏ها شکیبایى مى‏ورزید.
در جو اختناقى که حاکمان عباسى براى امامان شیعه و پیروانشان به وجود آورده بودند امام کاظم علیه السلام رسالت الهى را که از پدرانش به ارث برده بود دنبال مى‏کرد. با توجه به این که آن حضرت فشارهاى شدید حاکمان جور و زندان را تحمل کرد، اما روایت‏هاى زیادى در موضوع‏هاى گوناگون، از ایشان نقل شده است و شاگردان مکتب او، از هر فرصتى براى کسب دانش از محضرش بهره مى‏جستند و فرصت‏ها را از دست نمى‏دادند.

برخى وصایا و کلمات قصار آن حضرت
در تحف العقول آمده است که او به یکى از فرزندانش چنین سفارش مى‏کرد: اى فرزندم، مبادا که خداوند تو را در حال ارتکاب معصیتى ببیند و مبادا تو را در جایى که فرمان داده (در میان بندگان صالح) نبیند. خود را در عبادت حق، مقصر بدان، زیرا خداوند آن گونه که باید، عبادت نشده است. و بپرهیز از کم حوصلگى و تنبلى که این دو صفت، تو را از بهره (نعمت) دنیا و آخرت محروم مى‏کنند.
امام کاظم علیه السلام در وصیتى به هشام بن حکم مى‏فرمایند: اى هشام، اگر در دستت گردویى بود و مردم آن را گوهر خواندند مغرور مشو که براى تو سودى ندارد، زیرا تو مى‏دانى آنچه در دست دارى گردو است. و اگر در دست‏خود گوهرى داشتى و مردم آن را گردو خواندند گفته آنان به تو ضرر نمى‏رساند، زیرا تو مى‏دانى که گوهر دارى. اى هشام، ملایمت را پیشه کن که ملایمت‏ خوش‌یمن، و خشونت و بدرفتارى نحس و شوم است و نیکى و خُلق نیکو، خانه را آباد و روزى را زیاد مى‏کند که خداى فرموده است: پاداش نیکى، نیکى است همه مردم - چه مؤمن و چه کافر - مشمول این قاعده‏اند. هر کس به تو نیکى کرد بر تو است که کار او را جبران کنى و اگر همان‏گونه که درباره‏ات احسان کرده‏اند احسان کنى، کارى نکرده‏اى، بلکه فضل، از آن کسى است که ابتدائا احسان کند.
مؤمن همانند دو کفه ترازوست که هرچه برایمان او افزوده شود، گرفتارى‏اش فزونى گیرد.
حُسن مجاورت، نیازردن همسایه نیست، بلکه صبر بر آزار همسایه است. برترى فقیه و دانشمند بر عابد، همانند برترى خورشید بر سایر ستارگان است. و نیز فرمود: روز قیامت منادى ندا مى‏دهد: هر کس که بر خداوند حقى دارد برخیزد، تنها، کسى که برمى‏خیزد شخصى با گذشت و مصلح است که پاداش او با خداست. پس فرمود: بخشنده و خوش‏خو در حمایت‏خداوند است و خدا او را تا ورود به بهشت همراهى مى‏کند. پدرم پیوسته مرا به سخا و حُسن خلق سفارش مى‏کرد تا وفات یافت.

امام کاظم علیه السلام و حاکمان عصر او
برخورد خصمانه کسانى که تا دیروز بر گرفتارى‏ها و فشارهاى آل على مى‏گریستند، در روزگار امام کاظم علیه السلام به رویارویى مبدل شده بود. آنان تا آن جا که در توان داشتند بر علویان سخت مى‏گرفتند تا جایى که تن به آوارگى در دادند و عده‏اى نیز به جرم علوى بودن کشته شدند. امام صادق علیه السلام نیز از این قاعده مستثنى نبود. امام کاظم علیه السلام در مدت بیست‏سال در کنار پدر، این وقایع را با تمام وجود لمس مى‏کرد. او مى‏دید که چگونه پدر گرامى‏اش، با این که طمع به خلافت نداشت و تنها به نشر تعالیم اسلام مشغول بود، همیشه مورد تعرض منصور و تهدید به قتل قرار داشت. این فشارها باعث ‏شد تا امام صادق علیه السلام نام جانشین پس از خود را فاش نکند و او را تنها به یاران خاص معرفى کند با این شرط که آنان این راز را پنهان کنند.
امامت 35 ساله امام کاظم علیه السلام در این جو و خفقان حاکم بر آن آغاز شد؛ فضایى که کینه اهل‌بیت علیهم‌السلام در آن پراکنده بود. او جانب احتیاط را مى‏گرفت و تنها کسانى که شایستگى تبلیغ امامت او را داشتند، به این امر مهم مى‏گمارد. آن گونه که از تاریخ برمى‏آید، او در تمام ایام حیات خود، از گزند عباسیان دورى مى‏جست و حتى به شیعیان اجازه نمى‏داد آن گونه که در زمان حیات پدر ارجمندش معمول بود، با وى دیدار کنند. راویان روایات منقول از آن حضرت را کمتر با نام مبارکش ذکر مى‏کردند، بلکه به کنیه و اشاره اکتفا مى‏کردند. آنان چنین نقل روایت مى‏کردند: از ابو ابراهیم، ابوالحسن، عبد صالح، عالم، سید و رجل شنیدیم... این امر نشان‌دهنده تحت نظر بودن آن حضرت است. آن حضرت نیز براى حفظ جان یاران، از آنان مى‏خواست که در امور دینى و عبادى تقیه کنند تا مبادا مورد تعرض و انتقام حاکمان جور قرار گیرند.
آنچه از تاریخ برمى‏آید این است که امام کاظم علیه السلام در ده سال اول امامت ‏خود، که با منصور معاصر بود، با او دیدارى نداشته و حتى منصور برخلاف محمد المهدى و هارون - فرزند و نوه‏اش - او را به بغداد فرا نخواند و نیز به بند نکشید. این در حالى است که منصور، از آن دو، خبیث‏تر بود و این از رفتار او با امام صادق علیه السلام و آل على آشکار مى‏شود.
زمانى که خبر شهادت امام صادق علیه السلام به منصور رسید، او طى نامه‏اى به محمد بن سلیمان، عامل خود در مدینه، خواست تا وصى امام صادق علیه السلام را بکشد. محمد در پاسخ نوشت: جعفر بن محمد پنج تن را به عنوان وصى معرفى کرده است که یکى از آنان شخص منصور است و منصور ناکام ماند. مساله دیگرى که بر پلیدى و کینه‏ورزى او نسبت‏به خاندان على علیه السلام و یاران آنان دلالت دارد، وجود خزانه‏اى است که کلید آن را به «ریطه‏» همسر مهدى داده بود. او به ریطه سفارش کرد که پس از مرگ منصور و در حضور خلیفه بعدى در این خزانه باز شود. ریطه مى‏پنداشت که در خزانه گوهرهاى گران‏بهایى وجود دارد که باید از بیگانگان پنهان بماند. زمانى که در خزانه را گشودند، سر صد تن از علویان که در کنار هر یک مشخصات صاحب سر بر رقعه‏اى نوشته شده بود مشاهده کردند. این اقدام منصور براى شعله‏ور ساختن آتش کینه در دل خلیفه بعدى بود تا بدون ترحم قدرت و مقام خلافت را حفظ کند.
امام کاظم علیه السلام بارها در روزگار مهدى و هادى به بغداد احضار شد و به بند و زندان درآمد و آزاد مى‏شد، اما روزگارى را که آن حضرت در دوران هارون به سر برد سخت‏ترین دوران حیات او بود. هارون تمام تجهیزات خود را براى کنترل حرکات آن حضرت به کار گرفت. در آغاز خلافتش بارها امام را به بغداد فراخواند و او را به زندان افکند و پس از مدتى او را آزاد ساخته و چنین وانمود مى‏کرد که او را محترم و گرامى مى‏دارد.

شهادت امام کاظم علیه السلام
با همه تنگناهایى که براى امام به وجود آمده بود، شهرت او جهان‏گیر شد و دانشمندان به سوى او روانه شدند و آنان که تا دیروز از وى رو گردان بودند، به امامت او معترف شدند و شیعیان از همه جا خمس و زکات خود را براى او مى‏آوردند و تمامى این امور از دید ماموران هارون پنهان نبود. سخن‏چینان به هارون درباره خلافت او هشدار دادند، یکى از نزدیکان امام کاظم علیه السلام به نام محمد بن اسماعیل نزد هارون رفته به او گفت: دو خلیفه در یک زمان! یکى عمویم موسى بن جعفر در حجاز و دیگرى هارون در بغداد! محمد بن اسماعیل، چنان صحنه‏اى از جریانات مدینه را براى هارون ترسیم نمود تا هارون را وادار به تصمیم‏گیرى کرد. هارون مصمم شد تا امام کاظم را بازداشت کند و از او رهایى یابد. بنا به نقل ابن جوزى در «تذکرة‏» هارون به سال 170 ه. ق در راه سفر حج وارد مدینه شد و مردم به استقبال او رفتند، پس از مراسم استقبال، امام مانند همیشه به مسجد رفت. در آن شب هارون نیز به زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه و آله رفت و خطاب به پیامبرصلی الله علیه و آلهگفت: یا رسول الله، از بابت کارى که مى‏خواهم انجام دهم معذرت مى‏خواهم، شنیده‏ام که موسى بن جعفر مردم را به سوى خود دعوت مى‏کند و با این کار امتت را متفرق کرده و خون آنان را بر زمین مى‏ریزد، لذا مى‏خواهم او را زندانى کنم. آن گاه به مزدوران خود دستور داد او را از مسجد به خانه او بیاورند. سپس دو محمل طلبید و هر یک را بر قاطرى گذارد و بر آنها پوششى نهاد و همراه هر محمل، سوارانى گسیل داشت و به آنان دستور داد یکى از محمل‏ها را به کوفه و محملى که امام در آن است ‏به بصره ببرند. آن گاه به همراهان امام دستور داد تا او را به والى بصره، عیسى بن جعفر بن منصور تحویل دهند. او امام را یک سال در زندان نگاه داشت که هارون به او نوشت که امام را بکشد. او عده‏اى از خواص و معتمدان خود را خواست و با آنان درباره دستور هارون مشورت کرد، آنان او را از این کار برحذر داشتند.
عیسى بن جعفر در نامه‏اى که براى هارون فرستاد نوشت: مدت درازى است که موسى بن جعفر در زندان من است و کسانى را گمارده‏ام تا اوضاع او را براى من گزارش کنند، ولى او در این مدت نه از تو و نه از من به بدى یاد نکرده و تنها به عبادت و طلب آمرزش براى خود مشغول است، اگر کسى را براى تحویل گرفتن او نفرستى من او را آزاد خواهم کرد، زیرا در نگهدارى او در زندان دچار حرج شده‏ام. چون نامه به هارون رسید کسى را فرستاد تا امام را از عیسى بن جعفر تحویل گرفته و او را به بغداد برده و به فضل بن ربیع بسپرد. امام روزگارى طولانى نزد او بود.
شیخ مفید در ارشاد مى‏گوید: هارون از فضل بن ربیع خواست تا امام را بکشد، ولى او نپذیرفت، هارون در نامه‏اى به او فرمان داد تا امام را به فضل بن یحیى تحویل دهد و او امام را در حجره‏اى تحت نظر قرار داد، امام پیوسته مشغول عبادت بود و بیشترین روزها را روزه بود و شب‏ها را به نماز مى‏گذراند. فضل چون این حال را بدید امام را گرامى داشت و تنگناها را کمتر کرد. این خبر به هارون رسید. او که در «رقه‏» بود از این مساله خشمگین شد و به او دستور داد تا امام را بکشد، ولى او ابا کرد. هارون غضبناک شد و مسرور خادم را طلبید و دو نامه به او داد و گفت: به بغداد برو و بر موسى بن جعفر وارد شو، اگر او را در رفاه و گشایش دیدى، یکى از نامه‏ها را به عباس بن محمد و دیگرى را به سندى بن شاهک بده. در نامه اول به عباس دستور داده شده بود به محتواى آن عمل کند و در نامه سندى آمده بود که باید سر به فرمان عباس گذارد.
مسرور به دستور هارون به بغداد رفت و به خانه فضل بن یحیى درآمد. کسى از قصد او آگاهى نداشت، چون مسرور از وضع امام کاظم علیه السلام و آسایش نسبى او آگاه شد فورا نزد عباس و سندى رفت و نامه‏ها را به آنان داد. زمانى نگذشت که پیکى نزد فضل آمد تا او را با خود ببرد، فضل مدهوش و مات همراه او روان شد و بر عباس بن محمد وارد شد، عباس تازیانه طلبید و فرمان داد تا فضل بن یحیى را لخت کنند و سندى او را دویست ضربه تازیانه زد. مسرور ماجرا را براى هارون نوشت، هارون فرمان داد تا موسى بن جعفرعلیه‌السلامرا به سندى بن شاهک تحویل دهند، آن گاه خود در مجلس نشست و در حالى که مردم گرد او بودند چنین گفت: اى مردم، بدانید که فضل بن یحیى سر از فرمان برتافت، من او را لعن و نفرین مى‏کنم و شما نیز چنین کنید. از همه سو صداى لعن و نفرین برخاست. در همین حال یحیى بن خالد برمکى پدر فضل از درى مخفى وارد شد و پشت‏سر هارون قرار گرفت و به او گفت: آنچه از فضل خواستى من انجام مى‏دهم.
هارون شادمان شد و رو به مردم کرد و گفت: من فضل را به جرم سرپیچى لعن کردم، حال که توبه کرده و سر به فرمان من نهاده است او را دوست‏ بدارید. حاضران گفتند: ما دوستدار کسى هستیم که تو او را دوست‏بدارى و دشمن کسى هستیم که تو دشمن مى‏دارى!
آن گاه یحیى بن خالد به بغداد رفت و با سندى بن شاهک بر قتل امام کاظم علیه السلام به توافق رسیدند، سرانجام پس از سال‏ها - بین هفت تا چهارده سال - که امام در زندان‏ها به سر برده؛ به دست‏سندى و با غذاى آلوده به زهر مسموم شد و امام تنها سه روز زنده ماند. چون امام علیه السلام به شهادت رسید، سندى عده‏اى از فقیهان و بزرگان بغداد را کنار پیکر امام حاضر کرد و به آنان گفت: آیا جاى شمشیر یا نیزه بر پیکر او مى‏بینید؟ گفتند: نه، سندى گفت: پس گواهى بدهید که او به مرگ طبیعى مرده است و آنان چنین کردند. بعد از این اقدام، جنازه امام را بر روى پل بغداد قرار داد و منادى فریاد برآورد: موسى بن جعفر را ببینید که با مرگ طبیعى مرده است! سپس جسد مطهر امام کاظم علیه السلام را به گورستان قریش بردند و به خاک سپردند.
شهادت آن بزرگ در سال 183 یا 186ق و در 55 سالگى اتفاق افتاد.
از او 37 دختر و پسر به جاى ماند که برترین و عظیم‏الشان‏ترین آنان هشتمین خورشید آسمان ولایت على بن موسى الرضا علیه السلام است.

منبع:
- http://www.tebyan.net


موضوعات

مطالب

تعداد: 31
» 
1
2

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر