پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
بر خط: 2720
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1717 بازدید

ابوسَلَمه مخزومى: عبداللّه بن عبدالاسدبن هلال بن عبدالله، پسرعمّه و برادر رضاعى پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)
ابوسلمه، از قبیله قریش و تیره بنى مخزوم، مادرش «برّه» دختر عبدالمطّلب بن هاشم (عمه رسول خدا) بود.[1] او، پیامبر و حمزه، با هم برادر رضاعى بودند؛ زیرا ثویبه کنیزابولهب، آن ها را شیر داده بود.[2] وى را یازدهمین مسلمان دانسته اند.[3] گفته اند: با گروهى خدمت رسول خدا رسید و پیامبر، اسلام را بر آن ها عرضه و آیاتى از قرآن را بر آنان قرائت کرد و مسلمان شدند.[4] ابوسلمه، یکى از هفده نفر قریشى بود که هنگام بعثت، نوشتن مى دانست.[5] او و همسرش امّ سلمه که پس از شهادت شوهرش، افتخار همسرى پیامبر(صلى الله علیه وآله)را یافت، از نخستین مسلمانانى بودند که به حبشه مهاجرت کردند.[6] در بازگشت، در پناه دایى اش ابوطالب وارد مکّه شد.[7] چون از آزار و اذیّت مشرکان قریش درامان نماند، پس از آن که فهمید گروهى از مردم مدینه، ایمان آورده اند، به آن جا هجرت کرد. او را نخستین صحابى دانسته اند که یک سال پیش از بیعت عقبه، به مدینه مهاجرت کرد.[8] دربین راه، مردانى از تیره بنى مغیره، همسرش امّ سلمه را که از آن قبیله بود و افرادى از بنى عبدالاسد، فرزندش سَلَمه را که در دامان مادر بود، از روى تعصّب قبیله اى، از او جدا کردند و مانع رفتن آنان با ابوسلمه شدند؛ ولى آنان پس از نزدیک یک سال دورى و تحمّل مشکلات، توانستند خود را به مدینه رسانده، به ابوسلمه ملحق شوند.[9] پیامبر(صلى الله علیه وآله)پس از هجرت، بین او و سعدبن خیثمه عقد اخوّت بست.[10] وى افتخار حضور در جنگ بدر[11] و جانشینى پیامبر در مدینه در غزوه ذى العشیره را داشته است.[12] در جنگ اُحد، مجروح[13] و با همان حال، در غزوه حمراءالاسد نیز با پیامبر(صلى الله علیه وآله)همراه شد. پس از یک ماه که زخم بازوى خود را مداوا کرد و به ظاهر بهبود یافت، پیامبر، وى را به فرماندهى گروهى صد وپنجاه نفرى برگزید و ضمن سفارش به تقوا و خیر، به سوى قَطَن (سرزمین بنى اسد) فرستاد.[14] هنگام بازگشت از این سریّه، بر اثر جراحتى که در جنگ اُحد برداشته بود، در روزهاى پایانى ماه جمادى الآخر چهارم هجرى از دنیا رفت و در مدینه دفن شد.[15] گفته شده که هنگام مرگش دعا کرد: خداوند جانشین خوبى براى او در خانواده اش قرار دهد. و نیز گفته اند: درواپسین لحظات حیاتش، پیامبر بر بالین وى حاضر شد. براى او دعا کرد و پس از مفارقت روح از بدنش، چشمان او را برهم نهاد.[16] طبرى مى نویسد: پیامبر در نماز بر جنازه او نُه تکبیر گفت، و در پاسخ کسانى که پنداشتند براى پیامبر(صلى الله علیه وآله)سهو یا نسیانى رخ داده، فرمود: اگر بر «ابى سلمه» هزار تکبیر هم گفته شود، سزاوار آن است.[17]

ابوسلمه در شأن نزول:
ذیل چندین آیه از ابوسلمه یاد شده که شأن نزولِ آن ها بوده است:
1. بنابه گزارش بلنسى آیه 15 اسراء /17 در شأن ابوسلمه مؤمن نازل شده است[18]: «مَنِ اهتَدى فإنَّما یَهتَدى لِنَفسه = هرکس هدایت شود، نفع آن به خودش مى رسد».
2. قرطبى در سبب نزول آیه 58 و 59 حج/22 مى نویسد: با درگذشت عثمان بن مظعون و ابوسلمه در مدینه، بعضى از مسلمانان، شهادت در راه خدا را (براى مهاجران) برتر از مرگ طبیعى مى دانستند که در پى آن، این آیه نازل شد و آنان را برابر قرار داد[19]: «والّذینَ هاجَروا فى سَبیلِ اللّهِ ثُمّ قُتِلوا أو ماتوا لَیَرزُقَنَّهم اللّهُ رِزقاً حَسناً و إنّ اللّهَ لَهو خَیرُ الرزِقینَ لَیُدخِلنَّهم مُّدخَلا یَرضَونه و إنّ اللّهَ لَعَلیمٌ حَلیمٌ = و آنان که در راه خدا مهاجرت کرده، سپس کشته شدند یا مُردند، قطعاً خداوند به آنان رزقى نیکو مى بخشد و به راستى خدا بهترین روزى دهندگان است. آنان را به جاى گاهى که مى پسندند، در خواهد آورد و بدون شک،خداوند دانا و بردبار است».
3. از سوى برخى، مقصود از «مَن یَأتِى ءَامِناً» در آیه 40 فصلت /41 ابوسلمه دانسته شده است[20]: «أفَمَن یُلقى فِى النّارِ خَیرٌ أم مَن یَأتِى ءَامِنًا یَومَ القیمَةِ= آیا کسى که در آتش افکنده مى شود، بهتر است یا کسى که در نهایت امن [و امان]در قیامت [به عرصه محشر]مى آید؟»
جز این، در ذیل چند آیه از ابو سلمه مؤمن و برادر کافرش اسودبن عبدالاسد در مقابل هم یاد شده است. گویا این گروه از مفسّران درصدد برآمده اند با ذکر نام آن دو در ذیل این آیات که نوعى تقابل میان کافر و مؤمن را بیان مى کند، نمونه اى از این تقابل را در صدراسلام نشان دهند.
فراء در معانى القرآن مى گوید: آیات 19 تا 24 حاقه/69 در شأن ابوسلمه نازل شد: «فَأمَّا مَن أُوتِىَ کِتـبَه بِیَمیِنهِ فَیَقولُ هاؤمُ اقرَءُوا کِتـبِیَه إِنّى ظَنَنتُ أَنِّى ملـق حِسابِیَه فَهُوَ فى عیشَة راضیَة فى جَنّة عالیة قُطوفُها دانِیةٌ کُلوا و اشرَبوا هَنیئاً بما أسلَفتُم فى الأیّامِ الخالِیَةِ» و سیزده آیه بعد از آن در شأن اسود برادر وى فرود آمد.[21] این شأن نزول را سمرقندى نیز از ابن عبّاس[22] و قرطبى از ضحّاکو مقاتل[23] نقل کرده است.
به نقل از ابن عبّاس، آیات 7 تا 14 انشقاق /84 نیز در شأن ابوسلمه و برادرش دانسته شده است[24]«فَأَمّا مَن أُوتىَ کِتـبَهُ بِیَمینهِ فَسَوفَ یُحاسَبُ حِساباً یَسیراً و یَنقَلِبُ إلى أهلِهِ مَسروراً و أَمّا مَن أُوتىَ کِتـبَه ورَاءَ ظَهرِهِ فَسوفَ یَدعوا ثُبوراً ...». در تفسیر قمى همین شأن نزول به نقل از امام باقر(علیه السلام)دیده مى شود.[25]
ذیل آیات 32 ـ 34 کهف/18 در کنار چند نظر درباره شأن نزول آن، از ابن عبّاس و کلبى نقل است که این آیات در شأن ابوسلمه و برادرش اسود نازل شده است[26]:«و اضرِب لَهم مَثلا رَجُلَینِ جَعَلنا لاَِحدِهِما جَنَّتینِ مِن أعنب و حَفَفنـهُما بِنَخل و جَعَلنا بَینَهما زَرعاً ...». این آیات که تا آیه 43 یک سیاق دارد، تمثیلى از حال دو برادر است که یکى از آن دو داراى دو باغ پر ثمر بوده و در حالى که خود را نیرومندتر و ثروتمندتر از رفیقش مى دانسته، به این پندار رسیده است که هر آن چه دارد، زوال ناپذیر است و همین پندار، سبب انکار قیامت و کفر وى شده، نصایح برادرش در او بى اثر مى ماند. آن گاه که خداوند، همه آن چه را به او داده مى گیرد، به شدّت پشیمان شده، آرزو مى کند که اى کاش به پروردگارش شرک نمی ورزید!
قرطبى در ذیل آیه پیشین از سوره کهف، به نقل از ثعلبى و قشیرى مى نویسد[27]: «قائل» و«قرین» در آیه 51 صافات/37 نیز همین دو برادرهستند: «قالَ قائلٌ مِنهم إنّى کانَ لِى قَرِینٌ...». وى مى نویسد: هر یک از این دو برادر، چهار هزار دینار به ارث برده بود. یکى از آن دو همهدارایى اش را در راه خدا انفاق کرد و آن گاه از برادرش خیرى خواست و او ـ چنان که ادامه آیات اشاره دارد ـ در مقابل درخواست برادرش به توبیخ وى و این که چرا از تصدیق کنندگان و ایمان دارندگان به معاد است، پرداخت.

منابع:
الاستیعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ انساب الاشراف؛ تفسیر بحرالعلوم، سمرقندى؛ تاریخ الامم والملوک، طبرى؛ تفسیر القمى؛ تفسیرمبهمات القرآن؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبى؛ السیرة النبویّه، ابن هشام؛ الطبقات الکبرى؛ العقد الفرید؛ معانى القرآن، فراء؛ المغازى.

پی نوشت:
[1] الطبقات، ج 3، ص 181؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 221؛ تاریخ طبرى، ج 2، ص 213.
[2] سیره ابن هشام، ج 3، ص 96؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 222.
[3] الاستیعاب، ج 3، ص 71.
[4] اسدالغابه، ج 6، ص 148.
[5] العِقدالفرید، ج 4، ص 149.
[6] سیره ابن هشام، ج 1، ص 326.
[7] همان، ص 369.
[8] همان، ج 2، ص 468؛ تاریخ طبرى، ج1، ص 565 .
[9] سیره ابن هشام، ج 2، ص 469.
[10] الطبقات، ج 3، ص 181.
[11] المغازى، ج 1، ص 155؛ الطبقات، ج 3، ص 182.
[12] المغازى، ج1، ص7؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 598 .
[13] المغازى، ج 1، ص 340؛ تاریخ طبرى، ج 2، ص 213.
[14] المغازى، ج 1، ص 3 و 340.
[15] همان، ص 343؛ الطبقات، ج 3، ص 182.
[16] الطبقات، ج3، ص 182 و 183؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 223.
[17] تاریخ طبرى، ج 2، ص 213.
[18] مبهمات القرآن، ج 2، ص 129.
[19] قرطبى، ج 12، ص 59 .
[20] قرطبى، ج 15، ص 239.
[21] معانى القرآن، ج 3، ص 182.
[22] سمرقندى، ج 3، ص 399.
[23] قرطبى، ج 18، ص 175.
[24] همان، ج 19، ص 178 و 179.
[25] قمى، ج 2، ص 440.
[26] قرطبى، ج 10، ص 259.
[27] قرطبى، ج 10، ص 259.

● برگرفته از سایت مرکز فرهنگ و معارف قرآن www.maarefquran.com نوشته محمد خراسانى

موضوعات

مناطق