پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 2115
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

3836 بازدید

ابوذر غفارى:[1] جندب (بریر)بن‌جنادة بن کُعیب‌بن صُعیر از قبیله بنى‌غفار، معروف به ابوذر غفارى از صحابه بزرگ رسول‌خدا[2](صلى الله علیه وآله)
از زندگى پیش از اسلام او اطلاع زیادى در دست نیست. براساس روایتى، در جاهلیّت شبانى مى‌کرد[3] و با شجاعتى که داشت، گاه یک‌تنه در مقابل کاروانى مى‌ایستاد.[4] او از سه سال پیش از پذیرش اسلام، خداى یگانه را مى‌پرستید و نماز مى‌گزارد و از بت‌ها دورى مى‌جست.[5] ابوذر، از نخستین اسلام‌آورندگان است. به نقل از خود او، پنجمین فردى بود که اسلام آورد.[6] یعقوبى، اسلام او را پس از على‌بن‌ابى طالب، خدیجه و زیدبن حارثه دانسته؛ گرچه قول به پذیرش اسلام او پس از ابوبکر را نیز ذکر کرده است.[7] قضیه اسلام آوردن او را گوناگون و حتّى خارق‌العاده[8] ذکر کرده‌اند. درست‌تر و مشهور آن است که چون بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله)را شنید، برادرش را براى کسب اطلاع، به مکّه فرستاد و پس از استماع سخن او، خود به دیدار پیامبر آمد و اسلام آورد؛[9]بنابر این، آن‌چه در چگونگى آشنایى او با حضرت، به تفصیل آمده،[10] چندان به جا نمى‌نماید.
ابوذر، نخستین کسى بود که پیامبر را به تحیّت اسلامى سلام گفت.[11] وى پس از پذیرش اسلام، از طرف حضرت به اخفاى دین و بازگشت به دیار خویش تا هنگام رسیدنِ فرمانِ هجرت، مأمور شد؛ امّا شوق او به اسلام و پیامبر، وى را به اظهار عقیده در میان مشرکان[12] و اعتراض آنان[13] کشاند؛ از این‌رو مشکلاتى را متحمّل شد.[14] اوسپس به دیار خویش رفت و پس از جنگ اُحُد (یا خندق[15]) به مدینه آمد و تا پایان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله)با حضرت بود.[16] در فتح مکّه، گویا پرچم بنى‌غفار را به دست داشت[17] و در حنین، پرچم‌دار آنان بود؛[18] گرچه بعضى او را در این جنگ، جانشین پیامبر درمدینه دانسته‌اند.[19] وى در «عمرة‌القضاء»[20] و غزوه «ذات‌الرقاع» نیز امامت جماعت مدینه به جاى پیامبر و جانشینى حضرت را برعهده داشت.[21] در جنگ تبوک، به سبب ضعف مرکب، با تأخیر و پیاده به حضور حضرت رسید.[22] پیامبر(صلى الله علیه وآله)در همین واقعه که ابوذر به تنهایى از دوردست مى‌آمد، فرمود: او تنها زندگى مى‌کند؛ تنها مى‌میرد و تنها وارد بهشت خواهد شد.[23] از امام على(علیه السلام)نقل است که پیامبردرباره ابوذر فرمود: آسمان بر کسى راست‌گوتر از ابوذر سایه نیفکنده، و‌زمین، مثل او را حمل نکرده است.[24] صداقت ابوذر در بین عرب ضرب‌المثل شد.[25] پیامبر بدو علاقه داشت و وى را یکى از چهارده رفیق خود مى‌شمرد[26] و حتى او را بر مرکب خود، پشت سرش سوار مى‌کرد؛[27] امّا با این حال، گویا از طرف حضرتش، مسؤولیّتى سیاسى بدو واگذار نشد.[28] خود او نیز از آنان که در برخى از ادوار بعدى مقام سیاسى را مى‌پذیرفتند، دورى مى‌گزید؛ ازاین‌رو به ابوموسى‌اشعرى که وى را برادر خطاب کرده بود، گفت: من پیش از آن که به خدمت [در خلافت عثمان]درآیى، برادرت بوده‌ام.[29]
در این که ابوذر در ماجراى پیمان مؤاخات، با چه کسى برادر شده، اختلاف است. ابن‌سعد در طبقات، اصل آن را درباره ابوذر انکار مى‌کند؛ چراکه آن پیمان، پیش از بدر با نزول آیه ارث قطع‌شده و ابوذر تا این هنگام، هنوز به مدینه هجرت نکرده بود؛[30] بر همین اساس، برادرى او با «منذربن‌عمر» را که در جریان بئر معونه در سال‌سوم هجرت به شهادت رسید نیز رد مى‌کند.[31] بعضى، برادرى او را با ابن‌مسعود،[32] برخى با بلال،[33] عدّه‌اى با سلمان و هم‌چنین با ابودردا ذکرکرده‌اند. یکى از معاصران، با استناد به حدیثى از امام‌سجاد(علیه السلام)و ذکر دو دلیل دیگر، برادرى او را با سلمان درست مى‌داند و بر آن است که ابوذر از همان ابتداى هجرت در مدینه بود[34] با رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)ابوذر بر امامت على*(علیه السلام)پاى فشرد و به تعبیر امام صادق(علیه السلام)یکى از سه تنى بود که بر فرمان رسول‌خدا استوار ماند[35] و تا پایان عمر، دیگران را بدان سفارش مى‌کرد؛[36] به همین جهت، خلافت ابوبکر را انکار کرد[37] و با برخى دیگر از بزرگان صحابه، از على(علیه السلام)مى‌خواست تا براى گرفتن حقّ خود به‌پاخیزد و در برخوردى که با عمر داشت، در حقّانیّت على خطبه‌اى خواند.[38] خود با افتخار به این استوارى، در جمعى مى‌گوید: من در روز قیامت از همه شما به پیامبر*(صلى الله علیه وآله)نزدیک‌تر خواهم بود؛ زیرا از حضرت‌شنیده‌ام که مى‌فرمود: نزدیک‌ترین شما در قیامت به من، کسى است که از این دنیا به همان صورتى که من او را ترک گفته‌ام، خارج شود. به خدا سوگند! جز من، هیچ یک از شما نیست که به چیزى از دنیا دست نینداخته باشد.[39] همین رابطه با خاندان پیامبر و على، او را در جمع محدود و خلوت تشییع‌کنندگان حضرت‌فاطمه(علیها السلام)که حتّى بسیارى از زنان پیامبر حضور نداشتند، قرار داد.[40]
از زندگى ابوذر در زمان خلافت ابوبکر، اطلاعى در دست نیست. در دوره عمر، یکى از چهار نفرى است که در تقسیم دیوان، به سبب ارجمندى‌اش، جزو بدریّون قرار گرفت؛[41] با آن‌که در آن جنگ شرکت نداشت. او پس از وفات ابوبکر به شام رفت و در آن‌جا سکنا گزید[42] و در سال 19 هجرى در فتح مصر به وسیله عمروعاص شرکت کرد و گویا بر اقامت در آن‌جا عزم داشت؛[43] امّا به شام بازگشت و در یکى از جنگ‌هاى تابستانى معاویه، در نبرد عموریه (23 هجرى) حضور یافت.[44] وى در زمان خلافت عثمان، هم‌چنان در شام ماند و در فتح قبرس به دست معاویه، (27 یا 28 هجرى) یکى از اصحاب حاضر درآن بود.[45] ابوذر در چگونگى مصرف بیت‌المال، بسیار سخت‌گیر بود و از مسلمانان و حاکمان‌مى‌خواست که روش پیامبر را دنبال کنند. اختلاف او با معاویه و خلیفه سوم به چگونگى استفاده آنان از بیت‌المال ارتباط داشت. ابوذر معتقد بود که آیه 34 توبه/9 (...وَالّذین یَکنِزونَ الذَّهبَ وَ الفِضّةَ وَ لایُنفِقونَها فِى سَبیل‌اللّه فَبشِّرهُم بِعذاب ألیم) به اهل‌کتاب اختصاص ندارد؛ بلکه تمام کسانى‌که طلا و نقره ذخیره و پنهان مى‌کنند و در راه خدا انفاق نمى‌کنند، به عذاب الهى تهدید شده‌اند. او با استناد به سخنان رسول‌خدا مى‌گفت: مقصود از انفاق در راه خدا، فقط زکات نیست؛ بلکه معناى اعمّى دارد که هم شامل زکات و هم هزینه‌هاى ضرور جامعه از قبیل جهاد، دفاع و حفظ جان‌ها از نابودى و مانند آن است. با توجّه به شرایط آن زمان که عدّه‌اى از مسلمانان سخت در مضیقه بودند و ثروت‌مندان از انفاق در راه خدا سرباز مى‌زدند، مى‌گفت: حاکمان حکومت اسلامى باید جمیع شؤون زندگى مردم را اصلاح کنند و تمام طبقات جامعه باید از بیت‌المال بهره ببرند؛ لذا به کاخ‌سازى معاویه در شام اعتراض کرد و آیه کنز را براى او خواند؛ ولى این اعتراض موجب هتک‌حرمت او از طرف معاویه و بازدارى مردم از هم‌نشینى با وى و در نهایت به بهانه افساد در جامعه، به اخراج خشونت‌بار او به مدینه منجر‌شد.[46]
ابوذر، در مدینه هم ساکت ننشست و خطاب به عثمان‌بن‌عفان گفت: از مردم فقط به این مقدار راضى نباشید که یک‌دیگر را آزار ندهند؛ بلکه باید آنان را وادارید تا بذل معروف کنند و پرداخت‌کننده زکات فقط نباید به دادن آن بسنده کند؛ بلکه باید به همسایه و برادران احسان کند و با خویشان پیوند داشته باشد. کعب‌الاحبار که در آن مجلس حضور داشت، در پاسخ ابوذر گفت: کسى که زکات واجب را داده، آن‌چه بر او واجب بوده ادا کرده است و دیگر چیزى برعهده او نیست. ابوذر با عصاى خود بر سر او کوفت و گفت: اى یهودى‌زاده! تو را چه و اظهار این‌گونه مطالب...![47] سخنان او صریح یا نزدیک به صریح است که همه انفاق‌ها را واجب نمى‌دانسته. این‌که برخى گفته‌اند: ابوذر به اجتهاد خود عمل مى‌کرد و مى‌گفت دارایى‌هاى زاید بر مقدار ضرورت باید در راه خدا انفاق شود، درست نیست. ابوذر مى‌گفت: آن‌چه را مى‌گویم، از رسول‌خدا و یا خلیل خودم‌شنیده‌ام.[48]
اعتراض او به عثمان و پافشارى بر حقیقتِ دین‌دارى و پارسایى، موجب تبعیدش به ربذه شد؛ محلّى که آن را هیچ خوش نداشت.[49] این قضیه، بحث‌هاى فراوانى را در تاریخ و کلام اسلامى برانگیخت. برخى درصدد برآمدند تا رفتن به ربذه را به میل ابوذر نشان دهند؛[50] با این توجیه که او تنهایى را دوست مى‌داشت و فقط براى گریز از اعرابى شدن که پیامبر(صلى الله علیه وآله)آن را بد شمرده بود، به مدینه رفت و آمد داشت.[51] آلوسى با ذکر این نکته که ابوذر در مواجهه با معاویه، به ظاهر آیه تمسّک و تصوّر کرده که باید تمام مال زاید بر نیاز را انفاق کرد، مى‌نویسد: این سخن، مورد اعتراض فراوان واقع و برضدّ ابوذر به آیه ارث استدلال شد و به ناچار عزلت گزید و در مشاوره با عثمان، به ربذه راهنمایى شد و تا آخر عمر در آن‌جا ماند.[52] ناسازگارى این دیدگاه که در پى اختیارى نشان دادن رفتن به ربذه است، با آن‌چه در تاریخ آمده که هرگونه آزادى و اختیار را نفى مى‌کند، عدّه‌اى را به نقد عمل ابوذر و توجیه عمل عثمان کشانده است. قاضى عبدالجبّار، در ابتدا، رفتن ابوذر به ربذه را به درخواست خودش‌دانسته؛ سپس به توجیه عمل عثمان مى‌پردازد که سخن تند و کلام خشن ابوذر موجب شد تا همه اصحاب رسول‌خدا به اخراج وى نظر دهند که هم به صلاح خود او و هم به مصلحت اصحاب و دین بود؛[53] ولى عدّه‌اى دیگر، به استناد داده‌هاى تاریخى،[54] رفتن ابوذر به آن‌جا را جبرى و طبق تصمیم عثمان دانسته‌اند و معتقدند: برخلاف خواست او که مایل بود به مکّه، بصره، یا شام برود، به ربذه فرستاده شد و بدین طریق، عمل خشم‌آلود عثمان با صحابى بزرگ پیامبر(صلى الله علیه وآله)را به نقد مى‌کشند.[55]
زهد و پارسایى ابوذر موجب شد که پیامبر وى را به حضرت عیسى تشبیه کند.[56] او در زندگى دنیایى به حداقل ممکن قناعت مى‌کرد و حتّى حاضر به پذیرش هدیه نبود.[57] ابوذر گاه در مسجد مى‌خوابید.[58] وى در حقْ‌گویى سرآمد بود؛ چنان‌که حضرت على(علیه السلام)فرمود: امروز هیچ‌کس جز من و ابوذر نیست که در راه خدا از سرزنش دیگران نهراسد[59] و این براساس عهدى بود که با پیامبر بسته بود.[60] ابوذر، هرگز از بیان حق باز نایستاد و هنگامى‌که بدو گفتند: چرا با این‌که خلیفه تو را از فتوا دادن منع کرده، باز چنین مى‌کنى؟ گفت: به خدا سوگند! اگر خنجر بر حلقم نهید تا یک کلمه از آن‌چه را از رسول‌خدا شنیده‌ام، ترک کنم، چنین نخواهم کرد.[61] پیامبر(صلى الله علیه وآله)او را از آنانى دانسته که بهشت، مشتاق دیدارشان است.[62] ابوذر از ارکان آفرینش[63] و از حواریون پیامبر در قیامت نیز شمرده شده است.[64] او در ربذه، در تنهایى و سختى در کنار همسر یا تنها دخترش به سال 32 هجرى درگذشت[65] و به وسیله کاروانى که از عراق مى‌آمدند، تجهیز و دفن شد[66] و این‌گونه وعده پیامبر که ابوذر تنها مى‌میرد، درباره او تحقّق یافت.[67] از ابوذر نسلى باقى نمانده است.[68]

ابوذر در شأن نزول:
مفسّران، در ذیل چند آیه از ابوذر سخن به میان آورده‌اند: 1.‌ابن‌عبّاس در ذیل آیه 20 مزمل/73 در کنار حضرت على(علیه السلام)از ابوذر یاد کرده که مقصود از«طائِفَةٌ مِن الّذین مَعَک» بوده و هم‌چون پیامبر(صلى الله علیه وآله)نزدیک به دو سوم یا نصف یا یک سوم شب را به بیدارى و عبادت مى‌گذراندند.[69] چنان‌که نقل شده، با نزول آیه «کَانوا قَلیلاً مِن الـّیلِ ما یَهجَعون» (ذاریات/51‌،17) ابوذر از کسانى بود که براى عبادت خداوند بر خود سخت مى‌گرفت و با تکیه بر عصا و حالِ ایستاده بیش‌تر شب را به عبادت مى‌پرداخت تا آن که آیه «قُمِ الَّیلَ إلاّ قَلِیلاً» (مزّمّل/73، 2) نازل شد.[70]
2. میبدى، آیه 51 انعام/6 را در شأن موالى و فقیران عرب، از جمله ابوذر دانسته که خداوند به پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى‌گوید: اینان را که یقین دارند به سوى پروردگارشان محشور مى‌شوند، از وحى آگاه کند[71]:«وَ‌أنذِر بهِ الّذین یَخافُون أن یُحشَروا إلى ربِّهم = و کسانى را که از محشور شدن نزد پروردگارشان اندیشناکند، به آن [قرآن]هشدار‌بده».
3. گفته شده که آیه‌هاى 17 و 18 زمر/39 درباره سه تن از جمله ابوذر نازل شده که در جاهلیّت از بت‌ها دورى جسته، لا إله إلاّ اللّه مى‌گفتند. ابن‌زید بر آن است که خداوند آنان را بدون کتاب و پیامبر هدایت کرد[72]:«وَالّذین اجتَنَبوا الطّـغوتَ أن یَعبُدوها وَ أنابوا إِلَى اللّهِ لَهُم البُشرى فَبشِّر عِبادِ * الَّذین یَستمِعونَ القولَ فَیتَّبِعونَ أَحسنَهُ أُولــئِکَ الَّذین هَدهُم اللّهُ و أُولـئِک هُم أُولوا الألبب = و کسانى‌که از پرستش طاغوت پرهیز کردند و به سوى خداوند بازگشتند، آنان را بشارت [‌=‌بهشت]است؛ پس بندگانم را بشارت ده؛ آنانى را که گفتار [نیک و حق] را مى‌شنوند؛ آن‌گاه از بهترین آن پیروى مى‌کنند. اینانند که خداوند هدایتشان کرده‌است و اینان خردمندانند.»
4. قرطبى در ذیل آیه 11 احقاف/46 با ذکر وجود اختلاف در سبب نزول آن مى‌نویسد: ابوذر در مکّه اسلام آورد و به دنبال او، تیره بنى‌غفار مسلمان شدند. قریشیان با شنیدن آن گفتند: غفار، هم‌پیمان ما بودند؛ اگر در آن خیرى مى‌بود، بر ما پیشى نمى‌گرفتند و این آیه نازل شد[73]:«وَ‌قال الّذین کَفروا لِلّذین ءَامَنوا لَو کانَ خَیراً ما سَبقونا إلیه وَ إذ لَم یَهتَدوا بِه فَسَیقولونَ هـذا إفکٌ قَدیم = و کافران در حقّ مؤمنان مى‌گویند: اگر [ایمان به پیامبر(صلى الله علیه وآله)]خیر مى‌بود، بر ما پیشى نمى‌گرفتند و چون به آن [=ایمان]راه نیافتند، خواهند گفت: این، دروغى کهن است».
5‌. «إنّ الّذین ءامَنوا وَ عَمِلوا الصّـلِحتِ کانَت لَهُم جَنّـتُ الفِردَوس نُزُلا.» (کهف/18، 107) قمى، نزول آیه را درباره ابوذر و چند تن دیگر مى‌داند که ایمان آورده و عمل‌صالح انجام داده‌اند و خداوند وعده داد که باغ‌هاى بهشت را در قیامت، منزل‌گاه آنان قرار دهد.[74]
6‌. البرهان در ذیل آیه 76 بقره /2 به نقل از تفسیر منسوب به امام حسن‌عسکرى(علیه السلام)آورده است که مقصود از «الّذین ءامنوا» ابوذر و گروهى دیگرند[75]: «وَ إذا لَقُوا الّذین ءامَنوا قالوا ءامَنّا و إذا خَلا بَعضُهم إلى بَعض قالوا أتُحَدِّثونَهم بِما فَتحَ اللّهُ عَلیکم لِیُحاجُّوکم بِه عِند رَبِّکم أَفلاتَعقِلون = و چون با مؤمنان روبه‌رو شوند، مى‌گویند: ایمان آورده‌ایم و چون با هم‌دیگر تنها شوند، مى‌گویند: آیا آن‌چه خدا بر شما گشوده، با آنان در میان مى‌گذارید تا در پیش‌گاه خداوند با آن بر شما حجّت آورند؟ چرا اندیشه نمى‌کنید؟»
7. «وَاصبِر نَفسَک مَع الّذین یَدعون رَبّهُم بِالغَدوة والعَشىّ یُرِیدون وَجهَهُ و لاتَعدُ عَیناک عَنهُم تُرِیدُ زِینَةَ الحیوةِ الدُّنیا وَ لاتُطِع مَن أغفَلنا قَلبَه عَن ذِکرنا وَاتّبَع هوهُ وَ کان أمرُه فُرُطاً = و با کسانى که بامدادان و شام‌گاهان پروردگارشان را مى‌خوانند و در طلب خشنودى او هستند، مدارا کن و در هواى تجمل زندگى دنیایى، چشم از ایشان برمگیر، و‌ازکسى که دلش را از یاد خویش غافل داشته‌ایم و در پى هوس خویش است و کارش تباه است، پیروى مکن.» (کهف/18، 28) طبرسى‌مى‌گوید: آیه درباره ابوذر، سلمان و دیگر فقیران اصحاب پیامبر است که روزى برخى از «مؤلفة القلوب» چون عیینة‌بن حصین و اقرع‌بن حابس و دیگران نزد پیامبر آمده، خواستند فقیران بدبوىِ بد پوشش را از خود دور کند تا اینان بدو نزدیک شوند که این آیه نازل شد و پیامبر(صلى الله علیه وآله)را به مدارا با تهیدستان و عدم پیروى از غافلان مأمور ساخت؛[76] البتّه با توجّه به یکى بودن سوره و نیز زمان نقل داستان ـ پس از فتح مکّه که اوضاع مسلمانان به سامان شده بود ـ پذیرش این سخن مشکل است.
8‌. قمى، آیه 2 انفال/8 (إِنَّما المُؤمِنونَ الّذین إذا ذُکِر اللّهُ وَجِلَت قُلوبُهم) را در شأن على(علیه السلام)، ابوذر و دیگران دانسته[77] که هنگام شنیدن یاد خداوند، قلب‌هایشان ترسان مى‌شود.
9. «فَالّذین هاجَروا و أُخرِجوا مِن دِیرِهم و أُوذُوا فِى سَبیلِى وَ قـتَلوا و قُتِلوا لأُکفِّرنَّ عَنهُم سَیِّئاتِهم و لأُدخِلنَّهم جنّـت تَجرى مِن تَحتِها الأنهـرُ ثَواباً مِن عِنداللّه وَاللّه عِندهُ حُسنُ الثَّواب = آنان‌که مهاجرت کرده و از دیار خویش اخراج شده‌اند و در راه من آزار دیده و به جهاد پرداخته و کشته شده‌اند، گناهانشان را مى‌بخشم و به بوستان‌هایى‌که زیر [درختان]آن جویباران جارى است، واردشان مى‌کنم. این پاداش الهى است و پاداش نیکو نزد خداوند است.» (آل‌عمران/3، 195) قمى، مقصود از «الّذین هاجَروا» را على (علیه السلام)، سلمان و ابوذر مى‌داند؛[78] امّا نظر به عمومیّت آیه و متأخّر بودن هجرت ابوذر، شاید بتوان نزول آن را عام دانست.
10. همو در ذیل آیه 55 نساء/4 (فَمِنهم مَن ءامن بِه) آورده که ابوذر، مصداقى از «مَن ءامنَ» است.[79] بى‌تردید این‌گونه آیات بر ابوذر تطبیق داده‌شده و او در شأن یا سبب نزول بى‌نقش بوده‌است.
11. ابن‌شهرآشوب مقصود از «صالحین» در آیه 69 نساء/4 را ابوذر و دیگران دانسته؛ کسانى که خداوند، نعمت خویش را بر آنان ارزانى داشته است[80]:«وَ مَن یُطِع‌اللّهَ والرّسولَ فأولـئِکَ معَ الّذینَ أنعَم اللّهُ عَلیهِم مِن‌النَّبِیّین والصِّدِّیقینَ وَالشّهداءِ والصّـلحین وَ حَسُنَ أُولـئِک رَفیقاً = و کسانى‌که از خداوند و پیامبر اطاعت کنند، در زمره کسانى‌اند که خداوند به آنان نعمت داده؛ از پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان، و‌اینان نیک رفیقانى هستند».
12. «والّذین ءَامنوا وَ عَمِلوا الصّـلحتِ و ءَامنوا بِما نُزّلَ عَلى محمّد و هو الحَقُّ مِن ربِّهم.» (محمد/47،2) قمى، این آیه را درباره ابوذر، سلمان، عمّار و مقداد دانسته که عهد خویش را نشکستند و به آن‌چه بر پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرود آمد، ایمان داشتند.[81]این شأن نزول نیز مى‌تواند از باب جرى و تطبیق باشد.
13. بر اساس روایتى در ذیل آیه 24 حج/22 (و هُدُوا إلى الطَّیِّب مِن القَول و هُدُوا إلى صِرط الحَمید) منظور از هدایت‌یافتگان، ابوذر و دیگرانند که به حقیقت راه یافته‌اند.[82]
14. قرطبى، آیه 11 حجرات/49 (وَ لاتَنابَزُوا بِالألقـب) را به ابوذر مربوط مى‌داند که در منازعه با مردى نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله)به او «ابن‌الیهودیة!» خطاب کرد و پیامبر او را از چنین رفتارى بازداشت، و‌این آیه نازل شد.[83]
15. بر پایه روایتى، آیه «رِجالٌ لاتُلهِیهم تِجرةٌ و لا بَیعٌ عَن ذِکر اللّه» (نور/24، 37) در شأن هشت تن، از جمله ابوذر است[84] که وقتى دحیه کلبى از شام آمد و خبر رسیدن او را با طبل اعلان کردند، همگان جز اینان پیامبر را که بر منبر خطبه مى‌خواند، رها کرده، به سوى او رفتند که آیه 11 جمعه/62 حال آن‌ها را چنین بیان مى‌کند: «و‌إذارَأوا تِجـرةً أو لهواً انفَضّوا إلَیها وَ تَرکُوک قائِماً قُل ما عِنداللّه خَیرٌ مِن اللّهوِ و مِن التّجرةِ و اللّه خَیر الرّزقین».
16. «یأیّها الّذین ءَامنوا لاتُحَرّموا طَیّبت ما أحلّ اللّه لَکم وَ لاتَعتدوا إنّ اللّه لایُحِبُّ المُعتدین * و کُلُوا ممّا رَزَقَکُم اللّه حَللاً طَیِّباً واتّقوا اللّه الّذى أنتم بِه مُؤمِنون... =اى مؤمنان! چیزهاى پاک [وپسندیده‌اى]را که خداوند بر شما روا داشته، ناروا مشمارید و از حد نگذرید که خداوند تجاوزکاران را دوست ندارد و از آن‌چه خداوند به شما روزى داده و پاک و پاکیزه است، بخورید و از خداوندى که به او ایمان دارید، پروا داشته باشید.» (مائده/5‌، 87 و 88)
طبرسى مى‌گوید: مفسّران درباره نزول آیه گفته‌اند: روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله)قیامت را براى مردم وصف و یادآورى کرد. سخنان حضرت سخت در آنان تأثیر گذاشت و عدّه‌اى، از جمله ابوذر را به دورى افراطى از دنیا و ترک تمام لذایذ آن کشاند و این آیات درباره آنان نازل شد تا حدّ اعتدال را در بهرهورى از نعمت‌هاى خدادادى رعایت کنند.[85]
17. قمى، آیه «وَ‌السّـبقون الأوّلون مِن المُهجرین و الأنصار...» (توبه/9، 100) را درباره ابوذر و سه تن دیگر مى‌داند که بر طریق حقیقت پایدار ماندند.[86]
18. در برخى تفاسیر روایى نقل شده که آیه 117 توبه/9 «لَقد تابَ اللّه عَلى النَّبِىّ و المُهـجرینَ و الأنصارِ الّذین اتَّبعوه فِى ساعَةِ العُسرةِ مِن بَعد ما کادَ یَزیغُ قُلوبُ فَریق مِنهُم ثمَّ تابَ عَلیهم إنّه بهم رَءوف رَّحیم» درباره ابوذر، عمروبنوهب و ابوخیثمه* است که درجنگ تبوک سرپیچى کرده؛ سپس به پیامبر(صلى الله علیه وآله)پیوستند؛[87] البتّه شیخ طوسى، زمخشرى و ابوالفتوح، نام این سه تن را کعب‌بن مالک شاعر، مرارة بن ربیع و هلال بن‌امیّه دانسته‌اند.[88]
19. ابن‌شهرآشوب بر آن است که مقصود از «الّذین ءَامنوا» در آیه 29 مطففین/83 ابوذر، سلمان و دیگرانند که مشرکان و منافقان، آنان را ریشخند مى‌کردند.[89]

منابع:
الاحتجاج؛ الاختصاص؛ اختیار معرفة‌الرجال؛ الاستیعاب فى معرفة الاصحاب؛ الامالى، طوسى؛ البرهان فى تفسیر القرآن؛ تاریخ الامم و الملوک، طبرى؛ تاریخ‌الیعقوبى؛ التبیان فى تفسیرالقرآن؛ تفسیرالقمى؛ تفسیر نمونه؛ جامع‌البیان عن تأویل آى القرآن؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبى؛ جمهرة‌انساب‌العرب؛ الدرّالمنثور فى التفسیر بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسیر القرآن العظیم؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السیرة النبویـّة، ابن‌هشام؛ الشافى فى الامامة؛ صحیح مسلم؛ الصحیح من سیرة النبى الاعظم؛ الطبقات الکبرى؛ العقد الفرید؛ الکافى؛ الکامل فى‌التاریخ؛ کتاب‌الخصال؛ الکشّاف؛ کشف‌الاسرار و عدّة‌الابرار؛ مجمع‌البیان فى تفسیر القرآن؛ مروج الذهب؛ المستطرف؛ المعجم‌الکبیر؛ المغازى؛ المغنى فى ابواب التوحید و العدل؛ مناقب آل‌ابى‌طالب؛ المیزان فى تفسیر القرآن.

پی نوشت:
[1] الطبقات، ج4، ص166؛ الاستیعاب، ج‌1، ص‌321.
[2] المعجم‌الکبیر، ج‌6‌، ص‌216.
[3] الکافى، ج‌8‌، ص‌297.
[4] الطبقات، ج‌4، ص‌167.
[5] الکافى، ج‌8‌، ص‌168؛ صحیح مسلم، ج‌8‌، ص‌360.
[6] الطبقات، ج‌4، ص‌169.
[7] یعقوبى، ج‌2، ص‌23.
[8] الکافى، ج‌8‌، ص‌297.
[9] الطبقات، ج‌4، ص‌169؛ صحیح مسلم، ج‌8‌، ص‌369.
[10] صحیح مسلم، ج‌8‌، ص‌369 و 370؛ الاستیعاب، ج‌4، ص‌216.
[11] صحیح مسلم، ج‌8‌، ص‌368.
[12] الاستیعاب، ج‌4، ص‌217.
[13] الطبقات، ج 4، ص 170.
[14] الاستیعاب، ج 4، ص 217.
[15] الطبقات، ج‌4، ص‌168 و ج‌3، ص‌419.
[16] الاستیعاب، ج‌1، ص‌321.
[17] المغازى، ج‌2، ص‌819‌.
[18] همان، ج‌3، ص‌896‌.
[19] مناقب، ج‌1، ص‌211.
[20] همان.
[21] سیره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌203.
[22] المغازى، ج3، ص1000؛ الطبقات، ج‌2، ص‌125.
[23] اختیار معرفة الرجال، ص‌24؛ المغازى، ج‌3، ص‌1000.
[24] الامالى، ص‌710؛ الطبقات، ج‌4، ص‌172.
[25] العقدالفرید، ج‌3، ص‌72.
[26] المعجم‌الکبیر، ج‌6‌، ص‌216.
[27] الطبقات، ج‌4، ص‌172.
[28] همان، ص‌174 و 175؛ المستطرف، ج‌1، ص‌163.
[29] الطبقات، ج‌4، ص‌174.
[30] الطبقات، ج‌4، ص‌170.
[31] همان، ج 3، ص 419.
[32] مناقب، ج‌2، ص‌211.
[33] المعجم‌الکبیر، ج‌6‌، ص‌60‌.
[34] الصحیح من سیرة‌النبى، ج‌4، ص‌244.
[35] اختیار معرفة‌الرجال، ص‌11؛ الکافى، ج‌8‌، ص‌245.
[36] الاحتجاج، ج‌1، ص‌193.
[37] یعقوبى، ج‌2، ص‌124.
[38] الخصال، ج 2، ص 461 و 463.
[39] الطبقات، ج‌4، ص‌173؛ المعجم‌الکبیر، ج‌2، ص‌149.
[40] یعقوبى، ج‌2، ص‌115.
[41] تاریخ طبرى، ج‌2، ص‌452.
[42] الاستیعاب، ج‌1، ص‌321.
[43] المعجم‌الکبیر، ج‌2، ص‌148.
[44] تاریخ طبرى، ج‌2، ص‌588‌.
[45] همان، ص 600.
[46] الطبقات، ج‌4، ص‌173؛ یعقوبى، ج‌2، ص‌172.
[47] تاریخ طبرى، ج‌2، ص‌616‌.
[48] المیزان، ج‌9، ص‌258 ـ 261؛ نمونه، ج‌7، ص‌395 ـ 401.
[49] تاریخ طبرى، ج‌2، ص‌616‌؛ مروج‌الذهب، ج2، ص‌375‌ـ‌377.
[50] الکامل، ج‌3، ص‌115.
[51] تاریخ طبرى، ج‌2، ص‌616‌.
[52] روح‌المعانى، مج 6، ج 10، ص 127.
[53] المغنى، ج‌2، ص‌55‌.
[54] الطبقات، ج‌4، ص‌173؛ یعقوبى، ج‌2، ص‌172.
[55] مروج‌الذهب، ج‌2، ص‌376 و 377؛ الشّافى، ج4، ص‌293 و 294.
[56] المعجم‌الکبیر، ج‌2، ص‌149؛ الاستیعاب، ج‌4، ص‌218.
[57] المعجم‌الکبیر، ج‌2، ص‌150.
[58] همان، ص‌148.
[59] الطبقات، ج‌4، ص‌175.
[60] المعجم‌الکبیر، ج‌6‌، ص‌126.
[61] الطبقات، ج‌2، ص‌270.
[62] الخصال، ج‌1، ص‌303.
[63] الاختصاص، ص‌5‌.
[64] همان، ص‌61‌.
[65] تاریخ طبرى، ج‌2، ص‌629‌.
[66] المعجم‌الکبیر، ج‌6‌، ص‌126.
[67] المغازى، ج‌3، ص‌1001.
[68] جمهرة انساب‌العرب، ص‌186.
[69] مجمع‌البیان، ج‌10، ص‌575‌.
[70] قرطبى، ج‌17، ص‌15.
[71] کشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌361.
[72] جامع‌البیان، مج‌12، ج‌23، ص‌246؛ الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌217.
[73] قرطبى، ج‌16، ص‌126.
[74] قمى، ج‌2، ص‌45.
[75] البرهان، ج‌1، ص‌252.
[76] مجمع‌البیان، ج‌6‌، ص‌717 و 718.
[77] قمى، ج‌1، ص‌282.
[78] قمى، ج‌1، ص‌156.
[79] همان، ص‌169.
[80] مناقب، ج‌3، ص‌105.
[81] قمى، ج‌2، ص‌308.
[82] البرهان، ج‌3، ص‌866‌.
[83] قرطبى، ج‌16، ص‌215.
[84] البرهان، ج‌4، ص‌77.
[85] مجمع‌البیان، ج‌3، ص‌364.
[86] قمى، ج‌1، ص‌331.
[87] البرهان، ج‌2، ص‌861‌.
[88] التبیان، ج‌5‌، ص‌316؛ روض‌الجنان، ج‌10، ص‌68‌؛ الکشّاف، ج‌2، ص‌318.
[89] مناقب، ج‌3، ص‌268.

● برگرفته از سایت مرکز فرهنگ و معارف قرآن www.maarefquran.com نوشته سیدعلیرضا واسعى

موضوعات

مناطق

مطالب

تعداد: 3

تاریخ انتشار
عنوان
بازدید
نظر