شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 2464
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1367 بازدید

فرزند نیکوکردار حضرت آدم(ع) که توسط برادرش قابیل، فرزند بدکردار حضرت آدم(ع)، به قتل رسید.

فرزندان حضرت آدم و حوا
در قرآن به نام فرزندان آدم(علیه السلام) تصریح نشده؛ ولى بر اساس روایات، نام یکى هابیل و دیگرى قابیل است. به گفته میبدى، حوّا براى آدم در بیست بار، چهل فرزند به دنیا آورد؛ در هر بار یک پسر و یک دختر، مگر شیث که تنها بود و همراهى نداشت. فرزند اوّل او قابیل و همراه وى اقلیما، فرزند دوم، هابیل و همراه وى لوذا بود و...‌. فرزند آخر آدم و حوّا عبدالمغیث به همراه امة‌المغیث بود. حضرت ربّ‌العالمین نسل آدم را با برکت و تعداد آنان را فراوان کرد و به او عمر طولانى داد تا این‌که چهل هزار از فرزندان خویش را دید.[1]
زمخشرى مى‌گوید: چون آدم و حوا اصل بشرند و بقیّه متفرّع بر آنانند، در آیه «قَالَ اهبِطَا منها جَمیعاً بَعضُکُم لِبَعض عَدوٌ» (طه/20،123) خطاب به آن دو تثنیه (اهبطا) و با توجّه به ذرّیه آن‌ها، جمع (بعضکم) آمده است.[2] هم‌چنین گفته‌اند: مقصود از «ذُرّیّةَ بَعضُها مِن بَعض» در آیه 34 آل‌عمران/3 این است که فرزندان آدم از آدم زاده شده و مراد از ذرّیه، افراد دیگر غیر از آدمند.[3] به گفته ابومسلم اصفهانى نیز در آیه 123 طه/20، مقصود از «اهطبا» آدم و فرزندان او، و ‌شیطان و فرزندان اویند.[4] در تورات نام یکى از فرزندان آدم، قاین و دیگرى هابیل است.[5]

ازدواج فرزندان آدم و چگونگى ازدیاد نسل او
درباره کیفیت ازدواج فرزندان آدم و چگونگى ازدیاد نسل او در زمین قول های گوناگونی وجود دارد.
بیشتر تاریخ نویسان و راویان اهل سنت گفته اند: حوّا در دو نوبت چهار فرزند زایید. نخست قابیل و خواهرش اقلیما و سپس هابیل و خواهرش لوزا به دنیا آمدند - یا بالعکس - و پس از آن که به حد رشد و بلوغ رسیدند، خداوند سبحان امر فرمود (یاخود آدم به این فکر افتاد) که هر یک از دختران را به عقد برادر دیگرى درآورد؛ یعنى اقلیما را به عقد هابیل درآورد و لوزا را به ازدواج قابیل. به دنبال این مطلب گفته اند: چون دخترى که سهم هابیل شده بود زیباتر از همسر قابیل بود، قابیل به این تقسیم و ازدواج راضى نشد و زبان به اعتراض گشود. سرانجام قرار شد هر کدام جداگانه قربانى اى به درگاه خدا ببرند و قربانى هر کدام که قبول شد، آن دختر زیبا سهم او شود.
ولى روایات شیعه عموما این مطلب را نادرست خوانده و گفته اند: خداوند براى همسرى هابیل حوریه اى فرستاد و براى قابیل همسرى از جنیان انتخاب کرد و نسل آدم از آن دو پدید آمد، علاوه بر این در چند حدیث همسر شیث را نیز حوریه اى از حوریه هاى بهشت ذکر کرده اند.
در برخى از روایات نیز آمده که همسر هابیل یا شیث از همان زیادى گل آدم و حوّا خلق شد، و موضوع اختلاف قابیل و هابیل را - که منجر به قتل هابیل گردید- موضوع وصیت و جانشینى آدم دانسته اند.
عیاشى در تفسیر خود از سلیمان بن خالد روایت کرده است که گوید:
به امام صادق (ع) عرض کردم: قربانت گردم مردم مى گویند که حضرت آدم دختر خود را به پسرش تزویج کرد؟ حضرت صادق (ع) فرمود: مردم چنین مى گویند، امّا اى سلیمان! آیا ندانسته اى که پیغمبر فرمود: اگر من مى دانستم آدم دختر خود را به پسرش تزویج کرده بود، من هم (دخترم) زینب را به پسرم (قاسم) مى دادم و از آیین آدم پیروى مى کرد...
سلیمان گوید: گفتم قربانت گردم! مردم مى گویند سبب این که قابیل هابیل را کشت، آن بود که به خواهرش رشک برد.
امام فرمود: اى سلیمان چگونه این حرف را مى زنى. آیا شرم ندارى که چنین سخنى را درباره پیغمبر خدا آدم مى گویى؟
عرض کردم: پس علت قتل هابیل به دست قابیل چه بود؟
حضرت فرمود: درباره وصیّت بود. آن گاه ادامه داده فرمود: اى سلیمان ! خداى تبارک و تعالى به آدم وحى فرمود که وصیّت و اسم اعظم را به هابیل بسپارد با این که قابیل از او بزرگ تر بود. قابیل که از موضوع مطّلع شد، غضبناک گشت و گفت: من سزاوارتر به وصیت بودم و از این رو آدم بر طبق فرمان الهى به آن دو دستور داد تا قربانى کنند، و چون به درگاه خداوند قربانى بردند، قربانى هابیل قبول شد، ولى از قابیل پذیرفته نگشت. همین ماجرا سبب شد که قابیل بر وى رشک برد و او را به قتل برساند.
عرض کردم: قربانت گردم! نسل فرزندان آدم از کجا پیدا شد؟ آیا به جز حوّا زنى و به جز آدم مردى بود؟
حضرت فرمود: اى سلیمان! خداى تبارک و تعالى از حوّا قابیل را به آدم داد و پس از وى هابیل به دنیا آمد. هنگامى که قابیل به حدّ بلوغ و رشد رسید، زنى از جنّیان براى او فرستاد و به حضرت آدم وحى کرد تا او را به ازدواج قابیل در آورد. آدم نیز این کار را کرد و قابیل هم راضى و قانع بود تا این که نوبت ازدواج هابیل شد و خدا براى او حوریه اى فرستاد و به آدم وحى فرمود که او را به ازدواج هابیل در آورد.
حضرت آدم این کار را کرد و هنگامى که قابیل برادرش هابیل را کشت، آن حوریه حامله بود و پس از گذشتن دوران حمل، پسرى زایید و آدم نامش را هبة اللّه گذارد و به حضرت آدم وحى شد که وصیت و اسم اعظم را به او بسپارد.
حوّا نیز فرزند دیگرى زایید و حضرت آدم نامش را شیث گذارد. وقتى او به حدّ رشد و بلوغ رسید، خداوند حوریّه دیگرى فرستاد و به آدم وحى کرد او را به همسرى شیث درآورد. آدم نیز این کار را کرد و شیث از آن حوریه دخترى پیدا کرد و نامش را حورة گذارد. وقتى آن دختر بزرگ شد، او را به ازدواج هبة اللّه در آورد و نسل آدم از آن دو به وجود آمد. در این وقت هبة اللّه از دنیا رفت و خداوند به آدم وحى کرد که وصیت و اسم اعظم را به شیث بسپارد و حضرت آدم نیز این کار را کرد.

حسادت قابیل و اختلاف با برادر
درباره علت حسادت قابیل به هابیل و بروز اختلاف میان آنها، دو نقل مشهور وجود دارد:
1. چون همسری که از طرف خدواند متعال سهم هابیل شده بود زیباتر از همسر قابیل بود، قابیل به این تقسیم و ازدواج راضى نشد و زبان به اعتراض گشود و به پدرش تهمت زد و با تندی گفت: «خداوند چنین فرمانی نداده است، بلکه این تو هستی که چنین انتخاب کرده‌ای؟»[6]
2. هنگامی که خداى تبارک و تعالى به آدم وحى فرمود که وصیّت و اسم اعظم را به هابیل بسپارد، قابیل که از هابیل بزرگ تر بود غضبناک گشت و خود را سزاوارتر دانست.

دو قربانی
هنگامی که حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ کرد و با مخالفت و سرپیچی قابیل مواجه شد، برای این که به فرزندانش ثابت کند که فرمان از طرف خدا است، به هابیل و قابیل فرمود: «هر کدام چیزی را در راه خدا قربانی کنید، اگر قربانی هر یک از شما قبول شد، او به آن چه میل دارد سزاوارتر و راستگوتر است.» (نشانه قبول شدن قربانی این بود که صاعقه‌ای از آسمان بیاید و آن را بسوزاند).
فرزندان این پیشنهاد را پذیرفتند. هابیل که گوسفند چران و دامدار بود، از بهترین گوسفندانش یکی را که چاق و شیرده بود برگزید، ولی قابیل که کشاورز بود، از بدترین قسمت زراعت خود خوشه‌ای ناچیز برداشت. سپس هر دو بالای کوه رفتند و قربانی‌های خود را بر بالای کوه نهادند. طولی نکشید صاعقه‌ای از آسمان آمد و گوسفند را سوزانید، ولی خوشه زراعت باقی ماند. به این ترتیب قربانی هابیل پذیرفته شد، و روشن گردید که هابیل مطیع فرمان خدا است، ولی قابیل از فرمان خدا سرپیچی می‌کند.[7]
به گفته بعضی از مفسران، قبولی عمل هابیل و رد شدن عمل قابیل، از طریق وحی به آدم(ع) ابلاغ شد، و علت آن هم چیزی جز این نبود که هابیل مرد باصفا و فداکار در راه خدا بود، ولی قابیل مردی تاریک دل و حسود بود، چنان که گفتار آنها در قرآن (سوره مائده، آیه 27) آمده بیانگر این مطلب است، آن جا که می‌فرماید:
هنگامی که هر کدام از فرزندان آدم، کاری برای تقرّب به خدا انجام دادند، از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. آن برادری که قربانیش پذیرفته نشد به برادر دیگر گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم کشت». برادر دیگر جواب داد: «من چه گناهی دارم زیرا خداوند تنها از پرهیزکاران می‌پذیرد.»

کشته شدن هابیل و دفن او
حسادت قابیل از یک سو و پذیرفته نشدن قربانیش از سوی دیگر، کینه او را به جوش آورد، نفس سرکش بر او چیره شد، به طوری که آشکارا به قابیل گفت: «تو را خواهم کشت».
هابیل که از صفای باطن برخوردار بود و به خدای بزرگ ایمان داشت، برادر را نصیحت کرد و او را از این کار زشت برحذر داشت و به او گفت: خداوند عمل پرهیزکاران را می‌پذیرد، تو نیز پرهیزکار باش تا خداوند عملت را بپذیرد، ولی این را بدان که اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من دست به کشتن تو نمی‌زنم، زیرا از پروردگار جهان می‌ترسم، اگر چنین کنی بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخیان خواهی شد که جزای ستمگران همین است.
نصایح و هشدارهای هابیل در روح قابیل اثر نکرد، و نفس سرکش او سرکش‌تر شد و تصمیم گرفت که برادرش را بکشد[8] لذا به دنبال فرصت می‌گشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنایت هولناکی دست بزند.
شیطان، قابیل را وسوسه می‎کرد و به او می‌گفت: «قربانی هابیل پذیرفته شد، ولی قربانی تو پذیرفته نشد، اگر هابیل را زنده بگذاری، دارای فرزندانی می‌شود، آنگاه آنها بر فرزندان تو افتخار می‌کنند که قربانی پدر ما پذیرفته شد، ولی قربانی پدر شما پذیرفته نشد!»[9]
این وسوسه هم چنان ادامه داشت تا این که فرصتی به دست آمد. حضرت آدم(ع) برای زیارت کعبه به مکّه رفته بود، قابیل در غیاب پدر، نزد هابیل آمد و به او پرخاش کرد و با تندی گفت: «قربانی تو قبول شد ولی قربانی من مردود گردید، آیا می‌خواهی خواهر زیبای مرا همسر خود سازی، و خواهر نازیبای تو را من به همسری بپذیرم؟! نه هرگز».
هابیل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود که: «دست از سرکشی و طغیان بردار.»[10]
کشمکش این دو برادر شدید شد. قابیل نمی‌دانست که چگونه هابیل را بکشد. شیطان به او چنین القاء کرد: «سرش را در میان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ سر او را بشکن.»[11]
مطابق بعضی از روایات، ابلیس به صورت پرنده‌ای در آمد و پرنده دیگری را گرفت و سرش را در میان دو سنگ نهاد و فشار داد و با آن دو سنگ سر آن پرنده را شکست و در نتیجه آن را کشت. قابیل همین روش را از ابلیس برای کشتن برادرش آموخت و با همین ترتیب، برادرش هابیل را مظلومانه به شهادت رسانید.[12]
از امام صادق(ع) نقل شده که فرمود: قابیل جسد هابیل را در بیابان افکند. او سرگردان بود و نمی‌دانست که آن جسد را چه کند (زیرا قبلاً ندیده بود که انسانها را پس از مرگ به خاک می‌سپارند). چیزی نگذشت که دید درّندگان بیابان به سوی جسد هابیل روی آوردند، قابیل (که گویا تحت فشار شدید وجدان قرار گرفته بود) برای نجات جسد برادر خود، مدتی آن را بر دوش کشید، ولی باز پرندگان، اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند که او چه وقت جسد را به خاک می‌افکند تا به آن حمله‌ور شوند.
خداوند زاغی را به آنجا فرستاد. آن زاغ زمین را کند و طعمه خود را در میان خاک پنهان نمود[13] تا به این ترتیب به قابیل نشان دهد که چگونه جسد برادرش را به خاک بسپارد.
قابیل نیز به همان ترتیب زمین را گود کرد و جسد برادرش هابیل را در میان آن دفن نمود. در این هنگام قابیل از غفلت و بی‌خبری خود ناراحت شد و فریاد برآورد:
«ای وای بر من! آیا من باید از این زاغ هم ناتوانتر باشم، و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم؟»[14] (مائده، 31)

اندوه شدید آدم(ع) و دلداری خداوند
قابیل جنایتکار پس از دفن جسد برادرش، نزد پدر آمد. آدم(ع) پرسید: «هابیل کجاست؟»
قابیل گفت: «من چه می‌دانم، مگر مرا نگهبان او نموده بودی که سراغش را از من می‌گیری؟!»
آدم(ع) که از فراق هابیل، سخت ناراحت بود، برخاست و سر به بیابانها نهاد تا او را پیدا کند. هم چنان سرگردان می‌گشت اما چیزی نیافت. تا این که دریافت که او به دست قابیل کشته شده است. با ناراحتی گفت: «لعنت بر آن زمینی که خون هابیل را پذیرفت».[15]
از آن پس آدم(ع) از فراق نور دیده و بهترین پسرش، شب و روز گریه می‌کرد و این حالت تا چهل شبانه روز ادامه یافت.[16]
آدم(ع) در جستجویی دیگر، قتلگاه هابیل را پیدا کرد و طوفانی از غم در قلبش پدیدار شد. آن زمین را که خون به ناحق ریخته پسرش را پذیرفته، لعنت نمود و نیز قابیل را لعنت کرد. از آسمان ندایی خطاب به قابیل آمد که لعنت بر تو باد که برادرت را کشتی....
حضرت آدم(ع) بسیار غمگین به نظر می‌رسید، و آه و ناله‌اش از فراق پسر عزیزش بلند بود. شکایتش را به درگاه خدا برد. و از او خواست که یاریش کند و با الطاف مخصوص خویش، او را از اندوه جانکاه نجات دهد.
خداوند مهربان به آدم(ع) وحی کرد و به او بشارت داد که: «آرام باش، به جای هابیل، پسری را به تو عطا کنم که جانشین او گردد.
طولی نکشید که این بشارت تحقّق یافت، و حوّا ـ علیه السلام ـ دارای پسر پاک و مبارکی گردید. روز هفتم این نوزاد، خداوند به آدم ـ علیه السلام ـ چنین وحی کرد: «ای آدم! این پسر از ناحیه من به تو هِبه (بخشش) شده است، نام او را هِبَهُ الله بگذار.» آدم ـ علیه السلام ـ از وجود چنین پسری خشنود شد، و نام او را هِبَهُ الله گذاشت.[17]

پی نوشت:
[1] کشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌92 و 93.
[2] الکشّاف، ج‌3، ص‌94.
[3] التفسیر الکبیر، ج‌8‌، ص‌24.
[4] همان، ج‌22، ص‌129.
[5] کتاب مقدّس، پیدایش، 4.
[6]. مجمع الییان، ج 3، ص 183.
[7]. مجمع الییان، ج 3، ص 183.
[8]. مائده، 27 تا 30.
[9]. تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 612.
[10]. مجمع البیان، ج 1، ص 183.
[11]. طبق بعضی از روایات، هابیل در خواب بود، قابیل با کمال ناجوانمردی به او حمله کرد و او را کشت. (تفسیر قرطبی، ج 3، ص 2133)
[12]. بحار، ج 11، ص 230؛ مجمع البیان، ج 3، ص 184.
[13]. مائده، 31.
[14]. مجمع البیان، ج 3، ص 185؛ زاغ دارای پرهای سیاه است و به کلاغ شباهت دارد.
[15]. این زمین، در ناحیه جنوب مسجد جامع بصره قرار گرفته است. (بحار، ج 1پ1، ص 228)
[16]. تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 612.
[17]. بحار، ج 11، ص 230 و 231؛ به نقل دیگر، هنگامی که هابیل کشته شد، همسرش حامله بود، پس از مدتی پسری از او متولد شد، آدم نام او را «هابیل» گذاشت و پس از مدتی، خداوند به خود آدم پسری داد، نام او را «شَیث» گذاشت و گفت: این پسرم «هبه الله» (از عطای خدا) است. (همان، ص 228)

منابع:
1. سایت اندیشه قم، http://www.andisheqom.com.
2. http://www.maarefquran.com
3. http://www.tebyan.net