سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 2163
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1416 بازدید

ابوالحسن راشدالدین سنان ابن محمد


ابوالحسن راشدالدین سنان ابن محمد؛ پیشواى بزرگ اسماعیلیان شام در عصر صلیبى.

ابوالحسن راشدالدین سنان بن محمد در سال 528 ه' در یکى از روستاهاى بصره و از پدر و مادرى امامى مذهب زاده شده. در همان جا به کیش اسماعیلى در آمد و رهسپار الموت گشت و مشمول عنایت محمد فرزند کیا بزرگ امید قرار گرفت. (2) کمال الدین بن عدیم حلبى تاریخ نگار شامى معاصر سنان و نیز ابوفراس منیقى که شرح حال رهبر نزاریان شام را به رشته تحریر در آورده، با تفاوت هایى، چگونگى تغییر آیین و مسلک سنان و ورود به الموت و سپس شام را از زبان خود وى چنین نقل مى کنند: ((من در بصره بزرگ شده ام. پدرم از معارف شهر بود. در آن جا بود که این عقیده در من رخنه کرد. آن گاه بین من و برادرانم اتفاقى افتاد که مرا مجبور به ترک آنان کرد. بدون زاد و راحله و یا مرکب عزم سفر کردم. راه را در پیش گرفتم و رفتم تا به الموت رسیدم و بدان داخل شدم. حکمران آن کیا محمد بود و او دو پسر به نام هاى حسن و حسین داشت. او مرا با فرزندان خود به مدرسه فرستاد و در خوراک و پوشاک و مدرسه و پرورش و همه آن چیزهایى که کودک نیازمند آن است با من چنان رفتار نمود که با پسران خویش رفتار مى کرد. من در الموت ماندم تا آن که کیامحمد درگذشت و پسرش حسن جانشین او گشت. حسن به من فرمان داد که به شام بروم و من هم چنان که از بصره به الموت عزیمت کرده بودم، از الموت عازم شام شدم. حسن به من نامه و فرمان هایى داده بود. چون وارد موصل شدم در مسجد نجاران توقف کردم و شب را در آن جا گذرانیدم و سپس به راه خویش ادامه دادم و دیگر در هیچ شهرى توقف نکردم تا به رقه رسیدم. براى یکى از رفیقان آن جا نامه اى داشتم. نامه را بدو دادم و او براى من توشه راه فراهم ساخت و اسبى تا حلب کرایه کرد. در آن جا رفیقى دیگر را ملاقات کردم و نامه اى هم بدو دادم. او نیز برایم مرکبى کرایه کرد و مرا به کهف فرستاد. حسن به من فرمان داده بود که در این قلعه بمانم و من در آن جا ماندم تا شیخ ابومحمد رئیس دعوت در کوهستان در گذشت. خواجه على بن مسعود، بدون فرمان الموت، ولى با موافقت عده اى از رفیقان، به جاى او نشست. آن گاه رئیس ابومنصور که از بستگان شیخ ابومحمد بود با رئیس فهد توطئه کردند و کس فرستادند تا خواجه على بن مسعود را در هنگامى که از حمام بیرون مىآمد با کارد زد. پیشوایى در میان آن ها به صورت مشورتى باقى ماند و قاتلان دستگیر و زندانى شدند. آن گاه فرمان از الموت در رسید که قاتل را به سیاست رسانند و رئیس فهد را آزاد سازند. همراه این فرمان پیام و حکمى نیز بود که مى بایست بر رفیقان خوانده شود)). (3)
در همین ایام بود که حسن دوم جانشین محمدبن کیابزرگ، بر بلندىهاى الموت ظاهر شد. با ظهور حسن دوم که به تعبیر جوینى ((به هر وقت رسوم شرعى و قواعد اسلامى را که از عهد حسن صباح التزام آن نمودى، مسخ و فسخ جایز مى داشت))، (4) قیامت اعلام شد؛ ((اکنون قیامت فرا رسید و امروز دیگر روز حساب است نه عمل، و لذا اگر کسى در روز قیامت، حکم شریعت به کار دارد و بر عبادات و رسوم مواظبت نماید، نکال و قتل و رجم و تعذیب بر او واجب تر باشد)). (5)
به قول هاجسن، وى در یکى از روزهاى ماه رمضان، در سالگرد شهادت على (ع) مردم را از اطراف و اکناف به مجمعى که از آن زمان به بعد، عید قیامت نامیده شد فرا خواند. (6) هاجسن در ادامه از زبان رشیدالدین فضل الله مى نویسد: ((در هفدهم رمضان سنه تسع و خمسین و خمسمائه بفرمود تا اهالى ولایات خود را در آن روزها به الموت استحضار کردند، در میدان مصلا مجتمع شدند و چهار رایت بزرگ از چهار لون سپید و سرخ و زرد و سبز که آن کار را مرتب کرده بودند، بر چهار رکن منبر نسب کردند و خداوند على ذکره السلام، جامه سفید پوشید و عمامه سفید، نزدیک نصف النهار از قلعه برون آمد و از دست راست منبر درآمد و به آهنگى هر چه تمام تر بر سر منبر شد و سه بار سلام کرد؛ اول بر دیلمیان که[ مرکز جمع بودند] و دیگر به خراسانیان، یا قهستانیان[ بر دست راست]، دیگر به عراقیان[ بر دست چپ]، و لحظه هایى بر سر پاى بنشست و باز برخاست و شمشیر حمایل کرده به آواز بلند گفت: الا اى اهل العالمین از جن و انس و ملائکه! او بر منبر رفت و آن گاه خطبه اى به لغت عربى ایراد کرد چنان که حاضران دقت آوردند، به این اسم که سخن امام است. و یکى[ فقیه را محمد بستى] که بر عربیت آگاه بود بر پایه منبر نصب کرده بود تا ترجمه آن الفاظ به پارسى با حاضران مى گفت و تقریر مى کرد. و مضمون خطبه بر این منهاج که حسن بن محمد بزرگ امید خلیفه و داعى و حجت ماست، باید که شیعه ما در امور دینى و دنیوى مطیع و متابع او باشند و حکم او محکم دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند که مولانا ایشان را شفیع شد و شما را به خدا رسانید و از این نمط فصلى مشبع بر خواند و بعد از انشاد و ایراد، از منبر فرود آمد و دو رکعت نماز عید بگزارد و خوان بنهاد و قوم را بنشاند تا افطار کردند و اظهار رب و نشاط بر رسم اعیاد، و گفت امروز عید است[ یعنى عید پایان روزه، که در پایان ماه رمضان است] و از آن گاه باز، ملاحده هفدهم رمضان را عید قیام خواندندى، در آن روز به راح و راحت و انواع و شعف نمودند و به لهو و تماشا تظاهر کردندى)). (7)
هاجسن ادامه مى دهد: ((هفتاد روز بعد، در مومن آباد قهستان، انجمن دیگرى تشکیل گردید. منبر را به همان سیاق ترتیب دادند و بر آن جا، خطبه و سجل و فصل که حسن فرستاده بود برخواندند. در این خطبه حسن اظهار نموده بود که همان طور که پیش از این، مستنصر خلیفه خدا بر روى زمین بود و حسن صباح خلیفه او، اینک من که حسنم مى گویم: خلیفه خداى بر روى زمین منم، خلیفه من این رئیس مظفر است و باید که فرمان او برند و کلام او کلام ما دانند و آن چه او گوید دین و حق دانند. در این مراسم، حسن سه بدعت انقلابى وضع کرد و از آن لحظه باز، این هر سه، به درجات گوناگون مورد قبول اسماعیلیان نقاط مختلف قرار گرفت. نخست آن که: تنها به مقام داعى بسنده نکرد، بلکه خویشتن را خلیفه و فرمانرواى منصوب از جانب خداوند اعلام کرد. دو دیگر آن که: به دوران فرمانروایى شریعت خاتمه داد. سه دیگر آن که! صلاى قیامت در داد و فرا رسیدن پایان جهان را اعلام داشت. هر یک از این اقدامات، جز واپسین آن ها، دل و جرإت فراوان مى خواست. اقدام وى براى آن که به عنوان خلیفه، در جامعه اى که خلیفه اگر مرتبه امامت هم داشت مى بایست از اعقاب و ذریه على بن ابى طالب (ع) باشد، پذیرفته آید، امرى محصل بود. در عوض اقدام دوم او، یعنى پایان دادن به قدرت قانون و برداشتن قاعده شرح از دوش مردم، نه تنها از لحاظ دنیاى اسلام که شریعت اساس اخلاق جامعه بود. بلکه از لحاظ خود اسماعیلیان هم که تقوا و ورع قاعده کلى اجتماعى آنان بود، امرى دور رس و صعب المنال بود. و بالاخره، تإکید ورزید که پایان جهان نه تنها نزدیک است بلکه عملا فرا رسیده است و آنان که از صمیم دل به نداى او جواب مثبت داده اند، براى همیشه به زندگى انگیخته شده و آنان که گوش دل خود را به نداى او فراداشته اند، اکنون به داورى فراخوانده مى شوند و به درکات عدم سرنگون خواهند گردید. با این سه بدعت، حسن یا مورد ستایش مردم قرار مى گرفت یا آلت استهزاى آنان مى شد؛ و به راستى، مورد ستایش قرار گرفت. معمولى ترین نام وى، که صورت دعا و محمدتى عالى داشت على ذکره السلام بود)). (8)
به این ترتیب، ((نظریه قیامت)) جایگزین ((عقیده تعلیم)) شد. راشدالدین سنان رهبر نزاریان شام نیز دور قیامت را اعلام کرد. اما جلال الدین حسن نو مسلمان که بدعت حسن دوم را لغو کرد و خود را به اجراى شریعت ملزم داشت و به تعبیر ابوالقاسم کاشانى ((شیعه خود را از الحاد، توبیخ و منع مبذول داشت و بر التزام ایمان و اسلام ساعى و راغب))، (9) فضاى جدیدى را در نگرش سایر مسلمانان به اسماعیلیان پدید آورد. البته برخى مانند هامر پورگشتال خاورشناس اتریشى معتقدند که اظهار شریعت گرایى حسن نومسلمان از روى اخلاص نبوده بلکه سیاستى براى تجدید حیات دوباره فرقه بوده است.
هامر معتقد است: ((بنابراین، احتمال قطع و یقین دارد که روى برگردانیدن حسن از کیش اسماعیلى و نومسلمانى او که در همه جا با سر و صداى زیاد تلقى شد و روى بر تافتن وى از الحاد چیزى نبود جز ریا و سالوس و یک نقشه ژرف و حساب شده براى استقرار مجدد عقاید فرقه اسماعیلى، که در نتیجه انتشار بى پرواى آن ها اسماعیلیان مورد لعن علماى دین و تکفیر سلاطین قرار گرفته بودند و کسب عنوان شهریارى به عوض منصب خداوندگارى. ژزوئیت ها هم چون پارلمان آنان را به اخراج بلد تهدید کرد و حکم اضمحلال آن ها از دربار واتیکان صادر شد، وقتى که از همه طرف صداى مجالس و کشورها علیه اصول و سیاست اخلاقى آن ها بلند شد، عقاید خود را در مورد مشروع بودن انقلاب و شاه کشى که بعضى از صاحب نظرانشان از روى بى خبرى و بى احتیاطى بدان اشاره کرده بودند، انکار کردند و علنا اصولى را که باز مخفیانه به عنوان قوانین واقعى فرقه خود بدان عمل مى کردند، مردود شمردند)). (10)
راشدالدین پس از همراهى با ((الموت)) در اعلان قیامت و استقرار در شام، شروع به تحکیم مواضع و موقعیت نزاریان کرد و قلاع اسماعیلیه را بازسازى نموده و بر تعداد آن ها افزود (11) و بر حفظ کیان نزارى در شام در مقابله با دشمنان سه گانه صلیبى، ایوبى و زنگى تدبیر جدید اندیشید. او ابتدا سفیرى به نزد ((آمورى)) پادشاه صلیبى بیت المقدس فرستاد و از او تقاضا کرد مالیات هایى که از طرف شهسواران پرستشگاه به نزاریان تحمیل شده را عفو کند و در عوض، نزاریان همراهى با صلیبى ها را علیه نورالدین زنگى تضمین کنند. (12) آمورى این پیشنهاد را پذیرفت و قول داد در سفر هیإت صلیبى به نزد ((سنان)) یا ((شیخ الجبل)) این تقاضا را محقق سازد. سفیران سنان که در بازگشت از بیت المقدس به سمت شمال شام در حرکت بودند، در نزدیکى طرابلس از سوى شهسواران پرستشگاه که اولا ادعاى فرمان پذیرى صرف از پاپ را داشتند و ثانیا با وعده لغو خراج نزاریان مخالف بودند مورد حمله قرار گرفته و همگى توسط یکى از شهسواران به نام والتر منیلى (مسنیلى) (13) کشته شدند. (14) البته ((آمورى)) براى حفظ رابطه دوستانه با نزایان، شهسواران پرستشگاه را تنبیه کرد و ((به مرشد فرقه فرمان داد تا مرد خطا کار را تسلیم کند، ولى او زیر بار نرفت و بهانه آورد که او را جز به پیشگاه پاپ نزد هیچ کس نخواهد فرستاد تا همو درباره اش داورى کند؛ زیرا جز شخص پاپ دیگرى اختیاردار فرقه او نبود. ولى آمورى خشمناک تر از آن بود که به اساسنامه فرقه وقعى گذارد. لذا با جمعى از سربازان خود عازم صیدا اقامتگاه مرشد و اصحاب وى شد و به قهر به میانشان رفت و والتر را ربود و در صور به زندان افکند. اسماعیلیان که از اجراى عدالت اطمینان یافته بودند پوزش شاه را پذیرفتند. در این بین، آمورى تصمیم گرفت تا از رم انحلال فرقه را تقاضا کند)). (15) آن گونه که ویلیام صورى گزارش کرده، پس از این تنبیه، انحلال این گروه را از پاپ رم تقاضا کرد. (16) البته با مرگ آمورى در سال 570ه'1174/م، مذاکرات رهبر اسماعیلیان شام با آمورى به نتیجه نرسید.
با مرگ نورالدین محمود زنگى در یازدهم و شوال 569ه'/1174م. (17) که کمى قبل از مرگ آمورى پادشاه صلیبى واقع شد و صلاح الدین فرصت یکه تازى در صحنه جنگ صلیب را پیدا کرد، اسماعیلیان نیز نسبت به پادشاه ایوبى بیش تر اندیشه کردند.

صلاح الدین ایوبى و فرمانرواى نزارى کوهستان
صلاح الدین ایوبى که با غلبه برفاطمیان مصر در سال 567ه'1171/م، دولت سنى مذهب خود را در قاهره بنیان گذارى نموده بود، براى تحقق آرزوهایش ناگزیر بود شام را ضمیمه مصر کند. او برادرش سیف الدین موسوم به ملک عادل را در مصر باقى گذاشت و خود در اوایل سال 570ه'1174/م. روانه شام شد. وى پس از دمشق متوجه دو شهر مهم مرکزى شام، حمص و حماه شد و آن دو را نیز تسخیر کرد. (18) در ادامه به سمت حلب رفت اما در آن جا متوقف شد؛ زیرا اسماعیل فرزند نورالدین زنگى با تدبیر وزیر مشاور اعظم خود ((سعدالدین گمشتکین)) از اسماعیلیان نزارى یارى خواست (19) و نزاریان نیز که صلاح الدین را به علت منقرض ساختن خلافت اسماعیلى مصر دشمن اصلى خود مى دانستند در صدد از بین بردن او برآمدند.
نزاریان دو بار قصد ترور سلطان ایوبى کردند؛ یک بار در جمادىالثانى سال 570ه'/دسامبر 1174م. و بار دیگر در ذىالقعده سال 571ه'/مى 1176م. که هر دو بار ناکام ماندند. (20) ((صلاح الدین ایوبى)) به فکر انتقام افتاد و خواست پایگاه هاى آن ها خصوصا مصیاف را تصرف یا ویران کند، (21) اما با وساطت ((شهاب الدین محمود حارفى)) حکمران ((حماه)) و دایى صلاح الدین، روابط ایوبیان و اسماعیلیان رو به بهبودى نهاد.
درباره علت مصالحه صلاح الدین ایوبى با راشدالدین سنان رهبر اسماعیلیان نزارى شام داستان هاى زیادى نقل شده است. این حکایات مبالغهآمیز که ظاهرا از زندگى نامه سنان به قلم ابوفراس منیقى و به نام ((مناقب المولى راشدالدین سنان)) گرفته شده بیان گر شخصیت شبه افسانه اى او و ترس صلاح الدین ایوبى از وى مى باشد. از مورخان معاصر عرب، ((قدرى قلعه چى)) (22) و از تاریخ نگاران اروپایى، ((برناردلویس)) (23) این حکایات را نقل کرده اند. وقتى صلاح الدین نامه اى به سنان نوشت، رئیس اسماعیلیان پاسخ داد: ((نامه تو را از سر تا پاى خواندیم و از تهدیدهاى زبانى و عملى تو آگاه گشتیم و قسم به خداوند که این شگفتآور است که وزوز مگسى، فیلى را بستوه آورد و یا گزش پشه اى سنگى را آزار رساند. دیگران پیش از تو از این سخنان بسیار گفتند و ما آن ها را نابود ساختیم و کسى نتوانست یاریشان کند. آیا تو حق را نیست خواهى کرد و باطل را یارى خواهى نمود؟ ((و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون)). این ها امیدهاى باطل و خیال هاى واهى اند، زیرا اعراض نمى توانند جواهر را نابود سازند؛ هم چنان که نفس و روح را بیمارى مضمحل نمى سازد. اما اگر به ظاهر که به وسیله حواس درک مى شود بازگردیم و باطن را که به وسیله عقل ادراک مى گردد به کنار گذاریم بهترین مثال را در پیغمبر خدا مى یابیم که فرمود ((هیچ پیامبرى رنجى را که من برده ام نبرده است)). تو مى دانى که بر سر اولاد و خاندان و عشیره او چه آمد؛ اما وضع تغییر نکرده و نهضت اسلام شکست نیافته است. سپاس خداى را در آغاز و انجام؛ ما ستم کشیده ایم و ستمگر نیستیم؛ محرومیم و محروم کننده نیستیم؛ چون ((جإ الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا)). تو از جنبه خارجى کار ما آگاه و صفت مردان ما را مى شناسى و مى دانى آن ها چه کارهایى را مى توانند در یک لحظه انجام دهند و چگونه مرگ را به آغوش باز مى جویند؛ ((قل فتمنوا الموت ان کنتم صادقین)). یک ضرب المثل عامیانه مى گوید: ((آیا بط را از طوفان بیم مى دهى)). آماده بلا باش و جامعه براى مقابله با مصیبت در برکن، زیرا من تو را در میان یارانت شکست مى دهم و از تو در خانه ات انتقام مى ستانم، و تو چون کسى خواهى بود که نابودى خود را در خود دارد؛ ((ماذلک على الله بعزیز)). وقتى که این نامه ما را مى خوانى از ما بر احتیاط باش و در کارهایت جانب اعتدال را رعایت کن و ابتداى سوره ((نحل)) و انتهاى سوره ((ص)) را بخوان)). (24)
لویس ادامه مى دهد: حیرت انگیزتر از این، داستانى است که کمال الدین از زبان برادرش نقل مى کند: ((برادرم، که خداى بر او رحمت کناد، به من گفت که سنان رسولى به نزد صلاح الدین که خدایش رحمت کناد، فرستاد و به وى فرمان داد که پیغام را فقط در خلوت با صلاح الدین در میان گذارد. صلاح الدین دستور داد تا وى را جست وجو کنند و چون چیز خطرناکى با او ندیدند صلاح الدین مجلس را خلوت کرد و جز چند نفر با او نماند و از رسول خواست تا پیام خود را بگوید؛ اما رسول گفت خداوند من به من فرمان داده است که پیغام او را فقط در خلوت با تو بگویم صلاح الدین فرمان داد که همه جز دو نفر از مملوکان بیرون رفتند. آن گاه گفتند کنون پیغام خود بگوى. رسول گفت: به من گفته اند که پیام را جز در خلوت نگذارم صلاح الدین گفت این دو نفر مرا ترک نمى گویند، خواهى پیامت را بازگوى و خواهى بازگرد. رسول گفت: چرا این دو تن را چون بقیه بیرون نمى فرستى؟ صلاح الدین گفت: من آن ها را چون پسران خود مى دانم و من و آن ها از یکدیگر جدایى نداریم. آن گاه رسول رو به دو نفر مملوک کرد و گفت: اگر من به نام خداوندگار خود به شما فرمان دهم که این سلطان را بکشید آیا خواهید کشت؟ آنان پاسخ دادند: بلى و شمشیرهاى خود را از نیام برکشیدند و گفتند: فرمان ده تا به جاى آوریم. سلطان صلاح الدین، که خدایش رحمت کناد، متحیر ماند و رسول حضرت سلطان را ترک کرد و آن دو مملوک را با خود برد و از آن زمان به بعد صلاح الدین، که خدایش رحمت کناد، متمایل به صلح با سنان شد و با وى روابط دوستانه برقرار ساخت. و الله اعلم. (25)
برخلاف روابط حسنه ایوبیان و اسماعیلیان، اتابکان زنگى که هنوز بر حلب مسلط بودند با اسماعیلیان روابط خصمانه اى داشتند. اسماعیل زنگى در سال 575ه'1179/م. روستاى حجیره نزدیک حلب را که از پایگاه هاى نزاریان بود اشغال کرد و ((سنان)) که خواستار عقب نشینى اتابک زنگى از روستا شده و جوابى نشنیده بود به شهر حلب حمله کرد و بازار آن را به آتش کشید. (26) حدود دو سال پیش از این نیز ((شهاب الدین ابوصالح بن عجمى)) وزیر اسماعیل زنگى را ترور کرده بود. (27)
روابط اسماعیلیان با صلیبى ها نیز به ظاهر خصمانه بود. در ماه هاى آخر عمر سنان، کنراد دومونفرا که به تازگى منصب پادشاهى اورشلیم را عهده دار شده بود به دست دو تن از فدائیان اسماعیلى در شهر صور کشته شد. (28) تاریخ نگاران معاصر اروپایى علت این ترور را غارت محموله یک کشتى متعلق به ((سنان)) و به دریا انداختن مردان کشتى توسط کنراد مى دانند. (29)
ابن اثیر علت ترور کنراد را این گونه بیان مى کند:
((و کان سبب قتله إن صلاح الدین راسل مقدم الاسماعیلیه، و هو سنان، و بذل له إن یرسل من یقتل ملک انکلتار، و ان قتل المرکیس فله عشره آلاف دینار، فلم یمکنهم قتل ملک انکلتار، و لم یره سنان مصلحه لهم لئلا یخلو وجه صلاح الدین من الفرنج و یتفرغ لهم، شره فى إخذ المال، فعدل الى قتل المرکیس، فإرسل رجلین فى ذى الرهبان، و اتصلا بصحاب صیدا و ابن بارزان، صاحب الرمله، و کانا مع المرکیس بصور، فإقاما معهما سته إشهر یظهران العباده، فإنس بهما المرکیس، و وثق بهما، فلما کان بعد التاریخ عمل الاسقف بصور دعوه للمرکیس، فحضرها و إکل طعامه و شرب مدامه و خرج من عنده، فوثب علیه الباطنیان المذکوران، فجرحاه جراحا وثیقه، و هرب إحدهما و دخل کنیسه یختفى فیها، فاتفق إن المرکیس حمل الیها لیشد جراحه، فوثب علیه ذلک الباطنى فقتله، قتل الباطنیان بعده)). (30)
عمادالدین کاتب اصفهانى تاریخ نگار دربار صلاح الدین نیز در کتاب ((الفتح القسى فى فتح القدسى)) چنین گفته است ((کنراد را اسقف صور براى مهمانى دعوت کرده بود. او هم بىآن که نگران شود که دیگر هرگز فردا را نخواهد دید در آن مهمانى شرکت کرد. پس از آن که در آن جا حسابى خورد و نوشید خیلى خوش و سرحال از خانه میزبان رفت و سرگرم سوار شدن بر اسبش بود که دو تن با ضربه چاقو به او حمله ور شدند و او را بى هوش و بى جان بر روى زمین رها کردند. یکى از مهاجمان پس از کشتن این موجود حقیر به کلیسایى در آن نزدیکى رفت. مارکى که هنوز نفس مى کشید خواهش کرد که او را به کلیسا ببرند، اما قاتل باز هم به او حمله برد و چندان او را زد تا تبدیل به یک توده خون آلود شد. وقتى که آن دو قاتل را گرفتند، گفتند از این که اسلحه دست خدا بوده اند به خود مى بالند. آنان گفتند از ((فدائیان)) اسماعیلى هستند. از آنان پرسیده شد که چه کسى شما را براى ارتکاب این جنایت به کارگرفته است. آنان نام پادشاه انگلیسى را بردند. آنان را پیش از آن که بمیرند به شدت شکنجه دادند)). (31)
اگر گزارش استیفن رانسیمان درباره عذرخواهى اسماعیلیان از جانشین کنراد درست باشد باید پذیرفت که تنها علت ترور پادشاه اورشلیم ضرورت تثبیت و تحکیم موقعیت در شام بوده است. رانسیمان چنین آورده است: ((هانرى چون عزم شمال کرد، فرستادگان اسماعیلى به حضورش آمدند. پیر کوهستان، یعنى شیخ سنان، اخیرا در گذشته بود و جانشین او مایل به تجدید عهد مودتى بود که سابقا میان این فرقه و فرنگان حکم فرما بود. وى به خاطر قتل کنراد پوزش خواست و هانرى بخشایش گناه ایشان را آسان دید. پیشوا هانرى را به قرارگاه خود کهف دعوت کرد و آن جا بر فراز کوهسار ناهموار نصیرى، هانرى را بى دریغ پذیرایى کردند و مریدان بر سر اجراى فرمان پیر، آن قدر نمونه نشانش دادند تا خود به تمنا درخواست که بس کنند هانرى سرانجام گرانبار از هدایاى بى دریغ اسماعیلیان قلعه شان را ترک گفت، در حالى که دوستانه وعده اش داده بودند از دشمنان خویش هر آن کس را که نام برد، بى تإمل خواهند کشت)). (32)
دکتر ناصح احمدمیرزا در رساله دکترى خود با نام ((اسماعیلیان شام در دوره جنگ هاى صلیبى)) تحقیقى خواندنى از شخصیت سنان، مناسبات او با نزاریان الموت و نیز روابط او با صلاح الدین ایوبى ارائه مى دهد که خلاصه آن عینا نقل مى شود: (33)
((به نظر مى رسد درباره تاریخ تولد سنان و مسإله انتصاب او به عنوان نماینده الموت در سوریه قبل یا بعد از ورودش به سوریه اطلاعات خاصى در دست نباشد. اگر چه خوشبختانه تعدادى از نسخ خطى اسماعیلیان سوریه اخیرا روشن کرده است که سن سنان در زمان مرگش حدود 58 یا 60 سال و تولدش در سال 530ه'1135/م. یا 528ه'1133/م. بوده که احتمالا تاریخ اخیر صحیح است.
اطلاعات اندکى درباره محل تولد سنان و خانواده اش در دست است. جغرافى دان معروف، یاقوت حموى، بیان مى کند که او از بومیان عقرالسندون، دهکده اى بین واسط و بصره که اکثرا فرقه هاى شیعه در آن جا ساکن بودند، مى باشد، مطالب و نوشته هاى منابع غیر اسماعیلى درباره محیطى که سنان سال هاى اولیه زندگى را در آن جا گذرانده مشخص مى کند که والدینش شیعه دوازده امامى بودند. منابع اسماعیلیه سوریه اظهار مى دارند که سنان تا زمان انتصابش به عنوان نماینده امام الموت در سوریه مسوول دعوت اسماعیلیان در عراق بوده است. بعضى از این منابع نوشته اند که او وابستگى خانوادگى با امامان اسماعیلیه داشته است. در حالى که دیگران فراتر رفته و اظهار مى دارند که او خود امام واقعى بوده است.
سنان خود گفته است قبل از اولین انتصابش به عنوان داعى منطقه بصره، یک دوره الهیات و فلسفه اسماعیلى در مدرسه حسن بن محمدبن على در الموت، گذرانده است.
نمى توان به آن چه سنان در کنار مطالعه اصول (دکترین) اسماعیلیه در الموت انجام داده و آن چه واقعا در آن زمان در مرکز آن قلعه بزرگ اسماعیلیه اتفاق افتاده بود پى برد. تنها چیزى که قطعى است این است که در طى اقامتش در الموت با حسن دوم (على ذکره السلام) دیدار کرد و بعدا وى او را براى جانشینى داعى ابومحمد به سوریه فرستاد.
سنان حدود سال 556ه'1160/م. به سوریه منتقل شد. کمال الدین توصیف جالبى از مراحل مختلف سفر سنان به سوریه نموده است. گزارش شده است که سنان از طریق موصل در شمال عراق و رقه در مرز بین سوریه و عراق به حلب که در آن وقت تحت فرمانروایى نورالدین محمودبن زنگى بوده رسیده است. حلب در آن زمان هنوز در دسترس داعیان اسماعیلى که در گذشته اغلب به هیإت تاجر به آن شهر مىآمدند نبود. سنان هیچ مشکلى در برخوردهایش در پایتخت زنگیان نداشت و اگر سال 558ه'1162/م. تاریخ ورود او به سوریه بوده باشد، در زمانى که نورالدین در شهر در حال جنگ علیه صلیبى ها بوده، به حلب آمده است و ممکن است سنان مدتى براى آشنایى با امور اسماعیلیه در شمال سوریه مانده باشد، تا این که دستور تازه اى از الموت به او رسیده که به سوى پایگاه هاى اسماعیلیه در سوریه مرکزى حرکت کند.
ابوفراس نصربن جوشن، از ساکنان المنیقه، در گزارش سال 724ه'1324/م. اظهار مى دارد که سنان به مصیاف رسیده و بدون این که هویت واقعى خود را آشکار سازد مدتى آن جا ماند و بعد از آن جا به دهکده اى نزدیک الکهف، دژى که اقامتگاه داعى الدعاه اسماعیلیه ابومحمد بود، رفت. طبق اظهارات ابوفراس، سنان مى بایستى هفت سال منتظر مانده باشد؛ درست تا زمانى که ابومحمد در بستر مرگ بود. سنان مدارکش را نزد او به عنوان رهبر جدید فرستاد. اگر علت ورود سنان به مصیاف و حوادث و وقایعى که پیش از به عهده گرفتن نهایى رهبرى او درست باشد این احتمال وجود دارد که سنان توسط پدر حسن دوم (على ذکره السلام) به سوریه فرستاده شده و بعدا پسرش عنوان داعى را براى او تإیید و تنفیذ نموده است. این قبول مسوولیت باعث شد که سنان پیش از سال 558ه'1161/م. به سوریه برسد.
هیچ مدرکى در دست نیست که نشان دهد امامان الموت تا چه مقدار قدرتشان را اعمال مى کردند. ما این احتمال را ترجیح مى دهیم که سنان بعد از جانشینى حسن دوم در سال 558ه'1162/م. منصوب شده است. شاید ابوفراس در بیان این مطلب که سنان قبل از این که به طور علنى مإموریت واقعى خود را آشکار کند هفت سال در سوریه اقامت داشته، مرتکب یک خطاى ریاضى شده است و این امر که او از ملاقات هایش با گروه هاى اسماعیلیه به ابومحمد اطلاع نداده است شک برانگیز است. آیا او منتظر پیشرفت هاى بعدى در الموت بود، یا این که مطالعاتى مقدماتى در مورد موقعیتش در سوریه را انجام مى داده است؟
به هر حال، این احتمال به نظر مى رسد که سنان در سال 558ه'1162/م. به سوریه رسیده و بعد از بررسى هاى مقدماتى، در سال 560ه'1164/م. جانشینى ابومحمد را به عهده گرفته است. مرگ ابومحمد پایان زندگى رهبرى که نام و فعالیت هایش در تاریخ اسماعیلیه سوریه مبهم باقى مانده است را به خاطر مىآورد. احتمالا او سهم مهمى در محکم کردن موقعیتشان در حلب و جبل السماق داشته است. بعد از قتل عام اسماعیلیه دمشق در سال 523ه'1129/م، اسماعیلیان یک سوم از افراد خود را روانه سوریه مرکزى کردند. ظاهرا در منابع فقط نام هاى داعیان اسماعیلیان در رده هاى پایین تر ذکر شده است؛ در حالى که به نظر مى رسد ابومحمد در پشت صحنه حوادث پنهان است.
در طى آخرین دهه رهبرى ابومحمد، ضعف و ناتوانى، عدم سازماندهى و تفرقه در بین جماعت اسماعیلیه سوریه نمایان شد. بسیارى از اسماعیلیان نه تنها براى تقویت دعوتشان، بلکه براى امرار معاش، به شهرهاى مجاور حماه، حمص و حلب مهاجرت کردند. خاک منطقه اسماعیلیان حاصل خیز نبود و آن ها اکثرا در چراگاه ها زندگى مى کردند. این وضعیت با قتل ریموند دوم کنت طرابلس، در حدود سال 546ه'1151/م. بدتر شد؛ زیرا سواران پرستشگاه آن ها را به پرداخت خراج مجبور نمودند. عامل دیگرى که باعث تضعیف دعوت اسماعیلیه شد، مشاجرات و اختلافات شخصى میان اسماعیلیان بود که بر مشکلات مى افزود. بعد از قبول رهبرى سنان و تلاش هاى او براى تحکیم موقعیت اسماعیلیان و حل مشکلات متعدد داخلى، اتفاقات مهمى به وقوع پیوست. هدف اصلى سیاست خارجى سنان دفاع از قلمرو و حاکمیت اسماعیلیه، مسلمانان سنى و همسایگان صلیبى بود. مسإله دیگرى که نیاز به تإمل دارد روابط سنان با الموت، به خصوص بعد از اعلام قیام توسط حسن دوم در سال 560ه'1164/م. مى باشد.
سنان بعد از کسب مقام رهبرى، با مشکلات بسیارى روبه رو شد. جلب حمایت مردم در سال هاى اولیه چندان آسان نبود. شیخ العراق دیروز که زاهدانه و با عبادت و ریاضت زندگى مى کرد، اکنون مجبور بود در مورد نیازهاى واقعى مردم بیندیشد و آن ها را از این که به راحتى طعمه دشمنانشان بشوند نجات دهد. وى براى رویارویى با خطرات بیرونى، شروع به سازماندهى مجدد افراد خود نمود. او به خطر شخصیت قدرتمند و هوش سرشارش قادر بود اختلاف و نفاق داخلى را که وحدت اسماعیلیه را به خطر انداخته بود برطرف سازد.
سنان تقریبا در تمامى این اهداف و در ایجاد امنیت براى موقعیت خویش موفق بود. او در جمعآورى اطلاعات محرمانه از دربار شاهان و شاهزادگان، فدائیان ورزیده اى داشت و سیستم ارتباطى کاملى را سازماندهى کرده بود. استفاده کامل از کبوترها و پیام هاى رمزدار که با آن ها فرماندهان دژهاى مختلف اسماعیلیه اطلاعات مربوط به طرح ها را از هرگونه تهدید احتمالى حفظ مى کردند، از ویژگى هاى وى بود.
سنان هم چنین در کنار سازماندهى و آموزش گروه هاى مختلف فدائیان، دو قلعه اسماعیلیه، یعنى رصافه در چهار مایلى جنوب مصیاف و الخوابى در چهار مایلى جنوب کهف، که در حمله دشمنان یا در اثر بلایاى طبیعى خراب شده بودند را مجددا بنا کرد. او هم چنین به شمال نظر داشت و با تدبیر جنگى، به علیقه که در هشت مایلى شمال شرقى منطقه حمله ناپذیر و غیر قابل تسخیر المرقب و قصر معروف آن بود حمله کرد.
کلیه قلعه هایى را که او به تسخیر خود درآورد، از موقعیت استراتژیک بالایى برخوردار بودند؛ قعله هایى چون مصیاف، الکهف، قدموس و علیقه. مصیاف در حاشیه شمالى جبل بهرإ قرار داشت که همانند پنجره اى گشوده در خدمت حاکمان مسلمان حماه و حمص بود. هم چنین، الکهف، قلعه اى بود که سنان قادر بود از آن به طرطوس و دیگر قعله هاى صلیبى دست پیدا کند. قلعه القدموس در غرب و علیقه نیز در شمال غرب قرار داشت.

روابط با الموت
با استفاده از مدارک موجود روشن مى گردد که الموت هیچ نقش مهمى را نه در مسایل داخلى اسماعیلیان شام و نه در روابط با صلاح الدین و صلیبى ها، ایفا نکرده است.
منابع در مورد نقش الموت در روابط سنان با مسلمانان و صلیبى ها ساکت مى باشند، اما نمى توان از این سکوت پى برد که جنبش جدایى طلبانه اى علیه الموت در میان اسماعیلیان سوریه وجود داشته است سکوت مى توانست به گونه هاى متفاوت تفسیر شود. اولیاى امور در الموت اطمینان کامل به توانایى سنان در اداره مور اسماعیلیان سوریه داشتند و در نتیجه، نیاز به هیچ دخالتى نمى دیدند. این دلیل نیز ممکن است ساده لوحانه باشد که وقایع نگاران اطلاعات نداشتند؛ چون حفظ اسرار، قاعده اصلى اسماعیلیان بود.
اما مسإله اى که وقایع نگاران و هم چنین شاگردان اسماعیلیه با آن مواجه هستند، روابط سیاسى سنان با الموت نیست، بلکه موقعیت مذهبى او بین پیروان شامى خود مى باشد. در مناقب ابوفراس با این که تعریف و تمجید زیادى از سنان به خاطر دلیرى و قدرت تله پاتى و دانش او شده است، اما، این نتیجه را به دست نمى دهد که شامیان، سنان را امام مى دانستند در واقع، ابوفراس به او عنوان نماینده (نایب) امام الموت مى دهد.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که منابع اسماعیلیه در طى قرون چهارده و پانزده میلادى تإلیف و گردآورى شده اند. اسماعیلیان شام تحت تإثیر نوشته هاى صوفیانه محى الدین بن عربى، جلال الدین رومى و دیگران بوده اند، اگر چه بعضى عقاید صوفیه توسط نویسندگان اسماعیلیه مورد انتقاد قرار گرفته است. ابوفراس در کتاب خود بیان مى کند که باید صوفیان را به عنوان حکیمان و گیرندگان ((نور)) پیامبر شناخت. نکته دیگر که ممکن است بر این ابهام بیفزاید، موقعیت سنان به عنوان ((مولى)) بود که فقط به امامان داده نمى شد.
اخیرا تاریخ نویس اسماعیلیه، عارف تامر، چند مقاله در حمایت از این دیدگاه که پیروان سنان به عنوان یک امام به او نظر داشتند و معتقد بودند او هفتمین امام از سلسله امامان بوده به چاپ رسانده است.
شاعرى به نام مزید حلى اسدى که معتقد است دوست ملک الشعرا سنان بوده در کلمات قصار خود سنان را با عناوینى که معمولا مختص امامان بود خطاب کرده است. عارف تامر مى نویسد: سنان یکى از امامانى بود که در سوریه زندگى مى کرد و مصیاف را به عنوان ((خانه دارالهجره)) برگزید. وى ادامه مى دهد: ((سنان گفت که او رداى امامت را از حسن دریافت کرده است و آن را به حسن واگذار خواهد کرد)).
طبق گفته عارف تامر، جانشین سنان در دوره امامت، حسن سوم بوده است؛ (جلال الدین حسن نومسلمان). منابع غیر اسماعیلیه در این مورد که آیا سنان امام بوده یا نه؛ مطلبى بیان نکرده اند. جهان گرد مسلمان اندلسى، ابن جبیر، مى گوید: سنان همانند خداوند رفتار مى کرده است. هم چنین، ابن خلکان، اسماعیلیان را ((سنانى)) مى نامد. منابع دیگر عربى به او عنوان مقدم (فرمانروا)، رئیس یا صاحب دعوت مى دهند.
منابع عربى و غربى عموما این عقیده را که اسماعیلیان سوریه به الموت وابسته ماندند را پرورش مى دهند. طبق این نظریه، سنان نماینده الموت مى باشد. تا زمان راشدالدین سنان، دعوت اسماعیلیه سوریه توسط داعیان محلى یعنى حاکم منجم، ابوطاهر، بهرام و ابومحمد انجام مى شد. به نظر مى رسد این داعیان کاملا به الموت وابسته بوده اند.
سنان که از توانایى هاى زیادى برخوردار بود به عنوان سازمان دهنده و رهبر، حجت امام اسماعیلى بود که او را به رهبرى اسماعیلیان سوریه فرستاد. او موفق شد سازمان دعوت سوریه را از حالت ضعیفى که گریبان گیر آن بود خارج سازد. سنان هم چنین داعیان و نیز تعداد زیادى از دوستان خود که قبلا او را در ملاقات هاى مکرر در قلعه هاى اسماعیلیه همراهى مى کردند مجبور به همکارى با خود نمود. سازمان دعوت سوریه با رهبرى او دیگر فقط یک شاخه و شعبه نبود، بلکه به عنوان دعوتى مستقل تلقى مى شد.

روابط سنان با صلاح الدین ایوبى
بعد از آزاد سازى ادسا یا رها توسط عمادالدین زنگى در دسامبر 1144م، جنگ دوم صلیبى آغاز شد که با شکست کامل آن ها همراه بود. در مارس 1154م، نورالدین دمشق را تصرف کرد.
در مصر حکومت فاطمى به مرحله نهایى خود رسیده بود. خلیفه الفائز در سال 556ه'1160/م. مرد و در پى یک منازعه میان وزیران، شاور وزیر فاطمى، از نورالدین کمک خواست و او نیز شیرکوه را به مصر فرستاد. شیرکوه که عموى صلاح الدین بود، قدرت را به شاور برگرداند، اما شاور از پرداخت خراج تعیین شده امتناع ورزید و به صلیبى ها پناه برد. او توانسته بود سیاست دوگانه اش را با تردید و دو دلى ادامه دهد. در سال 563ه'1167/م. نورالدین براى بار دوم در امور مصر دخالت نمود و در این هنگام، مناطق قلمرو فاطمیان توسط شیرکوه مورد حمله و تاخت و تاز قرار گرفت.
روابط بین سنان و نورالدین به خاطر سوءظن و بدگمانى هایى که او از هم دستى اسماعیلیان سوریه با صلیبیون پیدا کرده بود و نیز به علت فعالیت هاى غیر دوستانه شان در حلب و تلاش هاى بى وقفه براى تصرف قلعه هاى بیش تر، تیره بود، ولى نورالدین رهبرى هیچ عملیات تهاجمى بزرگى را علیه اسماعیلیان شام بر عهده نگرفت، هر چند گزارش هایى وجود دارد که نامه هاى تهدیدآمیزى بین او و سنان مبادله شده است و شایعاتى مبنى بر برنامه ریزى او در حمله به قلمرو اسماعیلیه به گوش رسیده است.
مرگ نورالدین و پادشاه بیت القدس، آمورى اول، در سال 1174م، باعث شد که صلاح الدین فرصت یابد تا با یک درخواست فورى از طرف فرمانده دمشق، در روز سه شنبه 30 ربیع الثانى سال 570ه'1174/م، با این ادعا که آمده است تا از پسر یازده ساله نورالدین و جانشین او ملک صالح در برابر تعرض هاى پسر عموهایش که در موصل حکومت مى کردند حمایت کند، وارد دمشق شود.

دو تلاش بى نتیجه براى ترور صلاح الدین
صلاح الدین از دمشق به طرف حمص که آن را بدون قلعه اش تصرف کرده بود حرکت کرده و رهسپار حلب شد و براى اولین بار آن جا را محاصره نمود. در خلال این محاصره بود که سنان در جواب به درخواست نایب السلطنه حلب، سعدالدین گمشتکین، فدائیانش را براى کشتن صلاح الدین فرستاد. این تلاش که در جمادىالثانى سال 560ه' / دسامبرـ ژانویه 1174م. رخ داد، توسط امیرى به نام خمارتکین خنثى شد.
دومین تلاش براى ترور او حدود یک سال بعد و در 11 ذى القعده 571ه'22/ مه 1176م. رخ داد، و آن زمان بود که صلاح الدین منطقه عزاز در شمال حلب را تصرف کرد. اما او به خاطر زرهى که بر تن داشت جان به در برد و با جراحات کمى که برداشته بود فرار کرد.
سوالى که در این رابطه وجود دارد این است که انگیزه این دو تلاش در مورد صلاح الدین چه بوده است؟ آیا طبق گفته منابع عربى، انگیزه این بود که گمشتکین سنان را تحریک کند تا علیه صلاح الدین عمل نماید؟ به نظر نمى رسد سنان فقط به عنوان حامى حاکمان حلب عمل کرده باشد، و یا مطیع دستوراتشان بوده و با قبول رشوه از آن ها هر عملى را انجام مى داده است. بدرفتارى صلاح الدین نسبت به خانواده فاطمى پس از انقراض آن ها در مصر، باعث خشم تمام اسماعیلیان نزاریه و مستعلویه شد. هم چنین صلاح الدین به یک مبارزه سیستماتیک دست زد که از نفوذ اسماعیلیه در مصر جلوگیرى مى کرد. او کتابخانه هاى غنى فاطمیان را از بین برد و نهادهاى سنى مذهب را ایجاد نمود. به علاوه، با جاه طلبى آشکار، حکومت مصر ـ سوریه را تحت فرمانروایى خود بازآفرینى کرد. بدین ترتیب، افزایش قدرت یک حاکم ضداسماعیلى در سوریه حتمى بود و این منشإ نگرانى اسماعیلیان سوریه بود.
نویسنده گمنام بیت الدعوه چنین بیان مى دارد که سنان به سرعت، یکى از فدائیانش به نام حسن اکرمى العراقى را به مصر فرستاد و او در آن جا دشنه اى را همراه با نامه تهدیدآمیزى نزدیک رختخواب صلاح الدین بر زمین گذاشت.
برنارد لویس اظهار مى دارد که تلاش سنان در کشتن صلاح الدین به خاطر حمله و تجاوز علیه مسلمانان در سال 570ه'1174/م. بوده است طبق نظر سبطبن جوزى، در آن سال یک فرقه سنى مذهب به نام نبویه مناطق ((الباب)) و ((بزعه)) را غارت کرد و صلاح الدین از این اغتشاش به وجود آمده استفاده کرد و یک گروه مهاجم را براى حمله به دهکده هاى سرمین، معره و جبل السماق فرستاد تا این مناطق را غارت کنند.

محاصره مصیاف
صلاح الدین بعد از تصرف عزاز در 14 ذىالحجه 571ه'24/ژوئن 1176م. روانه مناطق اسماعیلیه شد و در مسیر خود در مصیاف نزدیک حلب، منزل کرد. احتمالا محاصره مصیاف در محرم 572ه'1176/م. رخ داده است و به نظر نمى رسد که بیش از یک هفته به طور انجامیده باشد
ظاهرا سنان طى یک نقشه حساب شده، در مدت محاصره خارج از مصیاف بوده است. صلاح الدین ایوبى بعد از کشمکش هاى جزئى با اسماعیلیان، از محاصره مصیاف دست کشید. منابع، دلایل متفاوتى را براى عقب نشینى صلاح الدین از مصیاف ذکر کرده اند؛ اما همه تاریخ نگاران متفقند که این عقب نشینى از طرف رئیس حماه و دایى صلاح الدین، شهاب الدین محمدبن تکش انجام پذیرفت، اگر چه روشن نیست که صلاح الدین یا سنان کدام یک تقاضاى میانجى گرى از حاکم حماه کرده اند. بنا به گفته نویسنده اسماعیلى، ابوفراس، صلاح الدین ناگهان از خواب بیدار مى شود و در رختخوابش خنجرى همراه با نامه تهدیدآمیز مى یابد و بدون ترس و بدون قدردانى از سنان که زمانى مى توانسته او را بکشد ولى این کار را نکرده است، بنا به نصیحت دیگران در صدد مصالحه باسنان برمىآید. در میان منابع دیگر که در مورد عقب نشینى صلاح الدین از مناطق اسماعیلیه سخن گفته اند، ابن ابى طىء و ابوشامه واقع بینانه ترین توضیحات را در این مورد ارائه داده اند. ایشان بیان مى کنند که تحریکات نظامى صلیبى ها در جنوب بعلبک و در بقاع، رهبر سنى را متقاعد کرد که تهدید صلیبى ها مهم تر و ضرورىتر مى باشد. رئیس حماه، شهاب الدین حارمى، مى بایست دلایلى براى اجتناب از تحریک خشم و کینه همسایگان غربى، اسماعیلیه، داشته باشد؛ اما به هرحال، دلایل عقب نشینى منطقى بود. ابن اثیر علت عقب نشینى وى را خستگى لشکریان او دانسته است.
منابع اسماعیلیه از این نیز فراتر رفته و مى گویند: فداییان اسماعیلیه در نبرد تاریخى و افتخارآمیز حطین در نزدیکى طبریه در سال 583ه'1187/م. به نفع صلاح الدین و علیه صلیبى ها شرکت جسته اند.
اگر چه دشمنى هاى آشکار بین سنان و صلاح الدین، بعد از عقب نشینى از مصیاف پایان پذیرفت، اما روابط اسماعیلیان و حاکمان حلب وارد یک دوره سخت گردید. یکى از وزیران ملک صالح به نام شهاب الدین ابوصالح بن الاعجمى در 31 آگوست 1171م. به قتل رسید و این قتل به اسماعیلیان نسبت داده شد. ملک صالح بررسى و تحقیقى انجام داد و اظهار نمود که سعدالدین گمشتکین نامه اى جعلى به امضاى صالح و به اصرار و تحریک اسماعیلیان براى آن ها فرستاد و در آن نامه خواستار ترور وزیر خود شد. گمشتکین مجرم شناخته شد و سرانجام توسط دشمنانش به هلاکت رسید.
حادثه اصلى دیگر که بر روابط سنان و حاکمان حلب تإثیر گذاشت سوزاندن بازارها در حلب در سال 575ه'1179/م. بود که به اسماعیلیه نسبت داده شد.

سنان و صلیبیون
اغلب دژهایى که اسماعیلیان در کوه بهرإ تصرف کرده و یا خریدارى نمودند، قبلا در دست صلیبیون قرار داشت. در سال 1142 یا 1145م. فرمانروایى طرابلس قلعه معروف حصن الاکراد یا قلعه الحصن در 25 مایلى مصیاف را به شهسواران مهمان نواز سپرد. اگر چه دفرمرى اظهار مى دارد که حملات صلیبى ها به مناطق اسماعیلیه به خون خواهى از حاکم طرابلس در سال 1151 بود ولى آن ها بعد از توافق اسماعیلیان نسبت به پرداخت خراج سالانه به فرمانده سواران معبد، حملات خود را متوقف نمودند.
سنان به امید آن که از پرداخت خراج هاى سالانه به شوالیه ها معاف شود در جست جوى ارتباط و نزدیکى با پادشاه صلیبى بیت المقدس بود. مذاکرات با پادشاه بیت المقدس، امورى اول، در سال 1172 یا 1173 شروع شد و به نتیجه رسید. آمورى موافقت کرد که پرداخت خراج لغو شود، اما این امر باعث نارضایتى شوالیه هاى معبد شد و به همین دلیل، سفیر سنان در راه بازگشت از بیت المقدس توسط آنان به قتل رسید.
ویلیام صورى گزارش مى کند که سفیر سنان پیشنهاد کرد که مسیحیت را قبول کند. احتمال دارد که سفیر اسماعیلیان به پادشاه بیت المقدس درباره نزدیکى دیدگاه هاى دینى شان با عقاید مسیحیت چیزى گفته باشد.
به نظر مى رسد بعد از مرگ آمورى اول درسال 1174م. و عقب نشینى ارتش صلاح الدین از مناطق تحت تسلط خود، اسماعیلیان سوریه سلاح خود را به طرف صلاح الدین نشانه رفتند. ظاهرا بعد از مرگ سنان دوباره روابط اسماعیلیان و صلیبى ها بهبود یافت. گزارش شده است که جانشین سنان در مسیر حرکت خود از عکا به انطاکیه با پادشاه بیت المقدس و همسر بیوه کنراد، هنرى شامپانى، ملاقات کرده است.
بزرگ ترین رهبر اسماعیلیان، راشدالدین سنان، ملقب به شیخ الجبل، در سال 589ه'1193/م. درگذشت. ابن جوزى تاریخ وفات وى را سا ل 558ه'1192/م. ذکر کرده و از او به عنوان مردى دانشمند، سیاستمدار و با نفوذ یاد مى کند. البستان الجامع آورده است که سنان رئیس اسماعیلیان در سال 589ه'1193/م. درگذشت. منابع دیگر اظهار مى دارند که پیروان سنان او را به منزله خداوند تلقى مى کردند و ابن خلکان طرف داران او را سنانیه مى نامد.
در منابع غیر اسماعیلیه، نشانه هایى وجود دارد که موید این مطلب است که سنان در الکهف یا قدموس دفن شده است؛ اما عارف تامر در مقاله اى بیان مى کند که قبر او در جبل مشهد که سابقا اغلب اوقاتش را در آن جا به عبادت و ستاره شناسى سپرى مى کرده، مى باشد.
دو پیشواى ایوبى و نزارى یعنى صلاح الدین و سنان در یک سال (34) از دنیا رفتند و جانشینان آن دو بر حفظ روابط دوستانه اصرار داشتند.

پى نوشت ها:
1. استادیار کتابخانه ملى
2. یوسف ابوالمحاسن (ابن تغرىبردى)، النجوم الظاهره فى ملوک مصر والقاهره (قاهره، دارالکتب المصریه، 1375ه') ج6، ص117.
3. نقل از: فرهاد دفترى، افسانه هاى حشاشین یا اسطوره هاى فدائیان اسماعیلى، ترجمه فریدون بدره اى (تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1376ش) ص158-159.
4. علإ الدین عطاملک بن محمد جوینى، تاریخ جهانگشاى، تصحیح محمد قزوینى (تهران، انتشارات دنیاى کتاب، 1375ش) ج3، ص225.
5. همان، ص238.
6. ک. س. هاحبسن، فرقه اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره اى (چاپ سوم: تهران، سازمان انتشارت و آموزش انقلاب اسلامى، 1369ش)، ص199.
7. همان، ص199-255.
8. همان، ص199-251.
9. ابوالقاسم عبدالله بن على کاشانى، زبده التواریخ، به کوشش محمد تقى دانش پژوه (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1366ش)، ص214.
10. نقل از: فرهاد دفترى، همان، ص177-118.
11. احمدبن على قلقشندى، صبح الاعشى فى صناعه الانشإ، (قاهره، وزاره الثقافه و الارشاد و القومى و الموسسه المصریه العامه للتإلیف و الترجمه و الطباعه و النشر، بى تا) ج4، ص؛ 147 شیخ الربوه. گزیده نخبه الدهرفى عجائب البر و البحر، به اهتمام عبدالرزاق الاصفر (دمشق، بى نا، 1983م) ص 198-199 و فرهاد دفترى، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره اى (تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1375ش) ص452.
12. ویلیام صورى، تاریخ الحروب الصلیبیه، ج2، ص؛ 965 استیفن رانسیمان، تاریخ جنگ هاى صلیبى، ترجمه منوچهر کاشف (چاپ سوم: تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1371ش) ج2، ص462 و محمد سهیل طقوش، تاریخ الزنکیین فى الموصل و بلاد الشام و اقلیم لجزیره، (بیروت، دارالنفائس، 1998 و 1999م) ص404.
13. Walter of Mesnil.
14. ویلیام صورى، همان، ص967-969.
15. همان، ص968.
16. همان.
17. محمدبن محمد بن عبدالکریم شیبانى (ابن اثیر جزرى)، التاریخ الباهر فى الدوله الاتابکیه، تحقیق عبد القادر احمد طلیمات (قاهره، دارالکتب الحدیث، بى تا) ص161.
18. البستان الجامع، ص؛ 140 عبدالرحمن بن اسماعیل ابوشامه، الروضتین فى اخبارالدولتین النوریه و الصلاحیه، تحقیق محمد حلمى محمد (قاهره، الجنه التإلیف و الترجمه و النشر، 1956م) ج1، ص235-؛ 236 اسماعیل بن على بن محمود (ابوالفدا)، المختصر فى اخبارالبشر، تحقیق محمد ایوب (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1997م) ج3، ص؛ 56 ابن سباط مغربى، صدق الاخبار (تاریخ ابن سباط)، تحقیق عمر عبدالسلام تدمرى (طرابلس، گروس پرس، 1413ه') ج1، ص139-140 و ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، تحقیق على شیرى (بیروت، داراحیإ التراث العربى، 1408ه') ج7، ص249-255.
19. فتح بن على بندارى، سناالبرق الشامى، تحقیق قتحیه نبراوى (مصر، مکتبه الخانجى، 1979م) ص؛ 181 عبدالرحمن بن اسماعیل ابو شامه، همان، ج2، ص؛ 10 کمال الدین بن عدیم، زبده الحلیب من تاریخ حلب، تحقیق سامى الدهان (دمشق، المعدالفراشى للدراسات العربیه، 1915م)، ج2، ص؛ 52 ابن سباط مغربى، همان،، ص147 و عمادالدین محمد بن احمد اصفهانى، الفتح القسى فى الفتح القدسى، تحقیق مصطفى فهمى (بى جا، مطبعه الموسوعات، 1331ه')، ص178-180.
20. الجامع البستان، ص141. فتح بن على بندارى، همان، ص155-؛ 152تقى الدین احمد بن على مقریزى، السلوک لمعرفه دول المعوک، تحقیق محمد مصطفى زیاده (قاهره، دارالکتب المصریه، ج1، ص؛ 131 مفرج الکروب فى اخباربنى ایوب، ج2، ص24 و سید على حریرى، الاخبارالسنیه فى الحروب الصلیبیه، (قاهره، بى نا، 1317ه') ص178.
21. ابن اثیر، همان، ج1، ص؛ 265 عبدالرحمن بن اسماعیل ابوشامه، همان، ص؛ 35 تقى الدین احمد بن على مقریزى، همان، ص؛ 62 سید على حریرى، همان، ص188 و مفرج الکروب فى اخبار بنى ایوب، ج1، ص47.
22. ر. ک: صلاح الدین الایوبى قصه الصراع بین الشرق و المغرب خلاالقرنین الثانى عشر و الثالث عشرللمیلا (بى جا، دارالکتب العربى، 1979م) ص267-277.
23. ر. ک: فرهاد دفترى، همان، ص166-167.
24. همان، ص166.
25. همان، ص167.
26. کمال الدین بن عدیم، همان، ص535-536.
27. همان، ص530.
28. عمادالدین محمد بن احمد اصفهانى، همان، ص589-؛ 590 عبدالرحمن بن اسماعیل ابوشامه، همان، ص196 و ابن سباط مغربى، همان، ص235.
29. استیفن رانسیمان. همان، ج3، ص82 و رنه گروسه، تاریخ جنگ هاى صلیبى، ترجمه ولى الله شادان (تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1377ش)، ص287.
30. ابن اثیر، همان، ج7، ص393.
31. نقل از: صلاح الدین ناب ترین قهرمان اسلام، ص456- 457.
32. استیفن رانسیمان، همان، ص115.
33. این پژهش از پایگاه اطلاعاتى بین المللى ذیل استخراج شده است:
http://WWW.alamut.com/subj/ideologies/alamut/mirza-sinan.html
34. الجامع البستان، ص؛ 151 ابن اثیر، همان، ص؛ 403 عبدالرحم بن اسماعیل ابوشامه، ص281 و ابن سباط مغربى، همان، ص256-257.

منابع
ـ شیبانى، محمد بن محمد بن عبدالکریم (ابن اثیر جزرى). التاریخ الباهر فى الدوله الاتابکیه، تحقیق عبدالقادر احمد طلیمات (قاهره، دارالکتب الحدیث، بى تا).
ـ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، تحقیق على شیرى (بیروت، داراحیإ التراث العربى، 1408ه').
ـ ابن تغرى بردى، ابوالمحاسن یوسف. النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره (قاهره، دارالکتب المصریه، 1375ه').
ـ مغربى، ابن سباط. صدق الاخبار (تاریخ ابن سبط)، تحقیق عمرعبدالسلام تدمرى، (طرابلس، گروس پرس، 1413ه').
ـابن عدیم، کمال الدین. زبده الحلب من تاریخ حلب، تحقیق سامى الدهان (دمشق، المعهدالفراشى للدراسات العربیه، 1951م.
ـابن قلانسى، حمزه بن اسدبن على تمیمى (ابن قلانسى). ذیل تاریخ دمشق، تحقیق سهیل زکار (دمشق، دارحسان، 1403ه').
- ابن منقذ، اسامه. الاعتبار، تحقیق فیلیپ حتى (بى جا، الدارالمتحده للنشر، 1981م).
ـ ابوشامه، عبدالرحمن بن اسماعیل. الروضتین فى اخبار الدولتین النوریه و الصلاحیه، تحقیق محمد حلمى محمد (قاهره، لجنه التالیف و الترجمه و النشر، 1956م.)
ـابوالفدإ، عمادالدین اسماعیل بن على بن محمود. المختصر فى اخبارالبشر، تحقیق محمد ایوب (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1997م).
ـ اصفهانى، عمادالدین محمدبن احمد. الفتح القسى فى الفتح القدسى، تحقیق مصطفى فهمى (بى جا، مطبعه الموسوعات، 1331ه').
ـ بندارى، فتح بن على. سناالبرق الشامى. تحقیق دکتر فتحیه نبراوى (مصر، مکتبه الخانجى، 1979م).
ـ تطبلى اندلسى، بنیامین. رحله ابن یونه الاندلسى الى بلاد الشرق الاسلامى، ترجمه عزرا حداد (بیروت، دارابن زیدون، 1996م).
ـ جوینى، علإ الدین عطاملک بن محمد. تاریخ جهانگشاى، تصحیح محمد قزوینى (تهران، دنیاى کتاب، 1375ش).
ـ حریرى، سید على. الاخبارالستیه فى الحروب الصلیبیه (قاهره، بى نا، 1317ه').
ـ حموى، یاقوت بن عبدالله. معجم البلدان (بیروت، داراحیإ التراث العربى، 1399ه').
ـ دجانى، هادیه و برهان دجانى. الصراع الاسلایى الفرنجى على فلسطین فى القرون الوسطى (بیروت، موسسه الدراسات الفلسطینیه، 1994م).
ـ دفترى، فرهاد. افسانه هاى حشاشین یا اسطوره هاى فدائیان اسماعیلى، ترجمه فریدون بدره اى (تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1376ش).
ـ دفترى، فرهاد. تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره اى (تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1375ش).
ـ رانسیمان، استیفن. تاریخ جنگهاى صلیبى، ترجمه منوچهر کاشف (چاپ سوم: تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1371ش).
ـ ژوئنویل، ژان. القدیس لویس حیاته و حملاته على مصر و الشام، ترجمه حسن حبشى (قاهره، دارالمعارف، 1968م).
ـ شیخ الربوه. گزیده نخبه الدهر فى عجائب البر و البحر، به اهتمام عبدالرزاق الاصفر (دمشق، بى نا، 1983م).
ـ طقوش، محمد سهیل. تاریخ الایوبیین فى مصر وبلادالشام و اقلیم الجزیره (بیروت، دارالنفائس، 1999م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــ. تاریخ الزنکیین فى بلاد الشام و اقلیم الجزیره (بیروت، دارالنفائس، 1998، 1999م).
ـ عثمان، هاشم. الاسماعیلیه بین الحقائق و التاویل (بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، 1998م).
ـ قاسم، قاسم عبده. ماهیه الحروب الصلیبه (کویت، المجلس الوطنى للثقافه والفنون و الآداب، 1410ه').
ـ قلعه چى، قدرى. قصه الصراع بین الشرق و المغرب خلال القرنین الثانى عشر و الثالث عشر (بى جا، دارالکتاب العربى، 1979م).
ـ قلقشندى، ابوالعباس احمدبن على صبح الاعشى فى صناعه الانشإ (قاهره، وزاره الثقافه و الارشاد والقومى و الموسسه المصریه العامه للتالیف و الترجمه و الطباعه والنشر، بى تا).
ـ کاشانى، جمال الدین ابو القاسم عبد الله بن على. زبده التواریخ، به کوشش محمدتقى دانش پژوه (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1366ش).
ـ رنه گروسه. تاریخ جنگهاى صلیبى، ترجمه ولى الله شادان (تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1377ش).
ـ هانس ابرهارد، مایر. جنگهاى صلیبى، ترجمه عبدالحسین شاهکار (شیراز، انتشارات دانشگاه شیراز، 1371ش).
ـ مقریزى، تقى الدین احمد بن على. السلوک لمعرفه دول الملوک، تحقیق محمد مصطفى زیاده (قاهره، دارالکتب المصریه، 1934ـ1942م).
ـ هاجسن، ک. س. فرقه اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره اى (چاپ سوم: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1369ش).

● منبع: ناصرى، عبدالله. «راشدالدین سنان: پیشواى بزرگ اسماعیلیان شام در عصر صلیبى». تاریخ اسلام، شماره 7 (پاییز 1380).




موضوعات