شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶
بر خط: 5616
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1528 بازدید

بلال بن رباح حبشى: از نخستین مسلمانان، مؤذن و خزانه‌‌دار پیامبر.
از وى به ابن حمامه[1]، ابوعبداللّه[2]، ابوعبدالکریم[3]، ابوعمرو[4] و ابو عبدالرحمن[5] نیز یاد‌‌شده است.
گفته‌‌اند: وى در سراة[6] (منطقه‌‌اى بین یمن و طائف) یا مکّه[7] حدود سه سال بعد از عام‌‌الفیل به دنیا آمد.[8] پدرش رباح و مادرش حمامه از اسیران حبشه بودند[9] و پیش از اسلام برده‌‌اى بود که در اطراف مکه براى مولایش چوپانى مى‌‌کرد.[10] مشهور است که بلال پیش از آزادى غلام امیة بن خلف بود[11]؛ ولى در برخى نقلها از عبداللّه بن جدعان[12] و یتیمانى تحت سرپرستى ابوجهل[13] به عنوان مولاى بلال یاد شده است که احتمالا ناشى از تعدد مالکیت بلال در دوره‌‌هاى متعدد است.
روایت ضعیفى از همراهى بلال با پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)پیش از بعثت در ماجراى سفر آن حضرت به شام در 12 سالگى خبر مى‌‌دهد که بنا به سفارش بحیراى راهب، ابوطالب آن حضرت را به همراه ابوبکر و بلال به مکه بازگرداند[14]؛ ولى محققان با توجّه به ضعف سند، اضطراب متن، سنّ کم ابوبکر و بلال در آن زمان، خریدارى شدن بلال به وسیله ابوبکر بعد از اسلام و... در صحت روایت مزبور تردید کرده‌‌اند.[15] بلال از نخستین گروندگان به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بود.[16] در حال چرانیدن گوسفندان مولایش بود که در کوههاى پیرامون مکه با رسول‌‌خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)آشنا شد و اسلام آورد و به فرمان آن حضرت ایمانش را مخفى مى‌‌کرد. روزى قریش او را در حال انداختن آب دهان به بتها دیدند و به‌‌مولایش اعتراض کردند و او بلال را براى مجازات در اختیار امیة بن خلف و ابوجهل قرار داد.[17] مورخان او را با چهره‌‌اى سیاه چرده، کم‌‌مو،‌‌قامتى بلند، پشتى خمیده[18] و داراى قلبى پاک، ایمانى راستین و سخنورى فصیح وصف کرده‌‌اند.[19] وى از نخستین مسلمانانى است که ایمانش را آشکار کرد و از این‌‌رو به سختى به‌‌دست مشرکان شکنجه شد؛ ولى بر ایمانش پایدارى کرد و هرگز سخنى که آنها را خشنود سازد بر زبانش جارى نکرد.[20] خودش مى‌‌گوید: یک شبانه روز مرا تشنه نگه داشتند. سپس در زمین تفتیده شکنجه‌‌ام دادند.[21] امیّة‌‌بن خلف ریسمان به گردنش مى‌‌افکند و به دست نوجوانان مکه داده، او را در میان درّه‌‌هاى مکه مى‌‌کشیدند.[22] همو نیمروز که هوا به شدّت گرم مى‌‌شد بلال را به سنگلاخهاى پیرامون مکه برده، سنگى بزرگ بر سینه‌‌اش مى‌‌نهاد و به وى مى‌‌گفت: یا به خداى محمد کافر مى‌‌شوى یا به همین حال مى‌‌میرى.[23] ابوجهل نیز او را به رو، بر صخره‌‌هاى سوزان مى‌‌خوابانید و سنگ بزرگى بر او نهاده، مى‌‌گفت: باید به خداى محمد کافر شوى؛ ولى او با گفتن «اَحَد، اَحَد» جواب ردّ به آنها مى‌‌داد.[24] از عمرو بن عاص گزارش شده است: بلال را در زمین تفتیده و سوزانى شکنجه مى‌‌کردند که اگر تکه گوشتى بر آن مى‌‌گذاشتند مى‌‌پخت؛ ولى او فریاد مى‌‌زد: من به لات و عُزّى کافرم و امیّه بر شکنجه وى مى‌‌افزود و هرچند گاه بر اثر شدّت شکنجه از هوش مى‌‌رفت.[25] ورقة بن نوفل ضمن اعتراض به شکنجه وى به مشرکان مى‌‌گفت: اگر بلال با این حال بمیرد من قبرش را زیارتگاه خود مى‌‌کنم.[26] عمار یاسر با یاد کردن پایدارى بلال در ضمن اشعارى او را ستوده است.[27]
هرچند آزادى بلال توسط ابوبکر شهرت دارد[28]؛ لیکن برخى برآن‌‌اند که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) او را آزاد کرده است.[29]ابن‌‌ابى‌‌الحدید ضمن استناد این سخن به استادش آن را مطابق نقل ابن اسحاق، واقدى و غیر ایشان مى‌‌داند.[30]
بلال از نخستین[31] (سومین[32]) مهاجران به مدینه بود. بنا به روایت واقدى رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)بین او و عبیدة بن حارث پیمان برادرى بست؛ ولى به نقل ابن‌‌اسحاق آن حضرت او را با ابورویحه (ابوزرعه[33]) برادر کرد.[34] ابن‌‌حبیب با تأیید هر دو جریان، پیمان نخست را در مکه و دومى را در مدینه مى‌‌داند.[35] برخى از پیمان برادرى بین او و ابوذر خبر داده‌‌اند.[36] ابن اثیر مى‌‌نویسد: پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بین بلال و ابوعبیده جراح پیمان برادرى بست.[37] از نظر محقق تسترى پیمان اخوت بین افراد با مراعات تناسب روحى آنها بود و هماهنگ نبودن روحیات بلال و ابوعبیده دلیل نادرستى این قول است.[38] بلال خدمتگزار و خزانه‌‌دار رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)[39] و همواره ملازم آن حضرت بود، به گونه‌‌اى که پیامبر او را از رفقا، نجبا و وزراى خود دانست.[40] هرگاه آن گرامى براى برپاداشتن نمازهاى عید و باران به مصلا مى‌‌رفت او عصاى مخصوص آن حضرت (عنزه) را مى‌‌آورد و در برابرش مى‌‌نهاد.[41] بلال در بدر، اُحد،‌‌خندق و دیگر جنگهاى رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)حضور فعال داشت.[42]
در جنگ بدر زمانى که بلال متوجه شد عبدالرحمن بن عوف امیّه را دستگیر کرده و مى‌‌خواهد او را با تبانى، زنده از معرکه بیرون برد فریاد برآورد: اى یاران خدا! امیه از سران شرک است و نباید زنده بماند که با فریاد او مسلمانان امیّه را از پاى درآوردند.[43] برخى معتقدند وى شخصاً مولا و شکنجه‌‌گر پیشین خود را کشت.[44] بنا به نقلى با ضربه او، امیّه بر زمین افتاد و دیگران او را کشتند.[45] در عمرة القضاء[46] و فتح مکه به فرمان پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر بام کعبه اذان گفت که براى سران شرک به حدى گران آمد که برخى از آنها آرزوى مرگ کردند.[47] او از معدود افرادى بود که پس از فتح آن شهر به همراه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) وارد کعبه شد.[48] بلال در فتوحات شام در دوره خلافت ابوبکر و عمر از جمله در فتح مَرْجُ الصُفَّر[49] (منطقه‌‌اى نزدیک دمشق)، محاصره دمشق و حمص شرکت داشت.[50] وقتى مسلمانان عراق را فتح کردند، برخلاف رأى عمر بر تقسیم اراضى آن پافشارى داشت.[51] مسلمانان برایش احترام ویژه‌‌اى قائل بودند. عمر از او به «سیّدنا» یاد مى‌‌کرد.[52]
درباره زندگى زناشویى وى نقلهایى چون ازدواج با خواهر عبدالرحمن‌‌بن عوف[53]، زنى از قبیله بنى زهره[54]، دختر بُکیر با وساطت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)[55] و هند خولانیه[56] گزارش شده است که احتمالاً مورد اخیر مربوط به اواخر عمر او در شام بوده است، به هر روى مشهور است که از بلال نسلى نماند[57]؛ ولى از بعضى منابع جز این برداشت‌‌مى‌‌شود.[58]
در زمان و مکان وفات بلال و نیز محل دفن وى بین تاریخنگاران اختلاف است. بلال به هنگام مرگ از اینکه به ملاقات پیامبر و یاران او مى‌‌شتابد بسیار شادمان بود و شادمانى خود را با سرودن اشعارى ابراز کرده، مى‌‌گفت: فردا با دوستانم محمد(صلى الله علیه وآله) و یارانش ملاقات مى‌‌کنم.[59] بلال در دوره خلافت عمر و در سال 17[60]، 18[61]، 19[62]، 20[63] یا 21 هجرى[64] در شام (حلب[65]، داریا[66] یا عمواس[67]) از دنیا رفت و در باب‌‌الأربعین، باب کیسان یا باب‌‌الصغیر دفن شد[68]؛ ولى بنا به نقل مشهور در سال بیستم از دنیا رفت و در باب‌‌الصغیر به خاک سپرده شد.
رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) علاقه فراوانى به بلال داشت. او را به بهشت بشارت[69] و از رستگاریش خبر داد[70] و برایش دعا کرد.[71]در ماجرایى، از ابوذر به سبب سرزنش بلال روى برگرداند[72] و به ابوبکر درباره ناراحت کردن او و جمعى دیگر هشدار داد[73] و خطاب به همسر بلال فرمود: هرچه او از من نقل مى‌‌کند راست مى‌‌گوید. او را ناراحت نکن که هیچ عملى از تو پذیرفته نمى‌‌شود.[74] بنابر روایات نبوى بلال مردى نیکو و سید مؤذّنان[75]، از حبشیان پیشتاز در اسلام[76]، از بهترین سیاه چهرگان[77] و اولین شفیع مؤمنان حبشه است.[78] او نخستین مؤذنى است که وارد بهشت مى‌‌شود[79] و بهشت مشتاق اوست.[80]او بنده صالح خدا[81] و از نخستین کسانى است که پس از پیامبر و شهیدان در‌‌قیامت لباس بهشتى بر تن مى‌‌کنند.[82]
بلال از دوستداران و علاقه‌‌مندان اهل بیت(علیهم السلام)بود. روزى با تأخیر به مسجد آمد. پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) راز آن را جویا شد. او گفت: براى کمک کردن به فاطمه(علیها السلام) رفته بودم که آن حضرت برایش دعا کرد.[83] با شنیدن خبر شهادت یگانه دختر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به شدّت گریست.[84] امیرمؤمنان(علیه السلام) و امام سجاد از او ستایش کردند.[85] امام صادق(علیه السلام)درباره‌‌اش فرمود: خدا رحمت کند بلال را که همواره اهل بیت(علیهم السلام) را دوست مى‌‌داشت.[86] بلال‌‌از راویان حدیث پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)است. بسیارى از صحابه و تابعان از او روایت نقل کرده‌‌اند.[87] احمد‌‌حنبل شمارى از احادیثش را در مسند خود جمع‌‌آورى کرده است.[88] روایت مشهورى درباره اذان در منابع امامیه از او نقل شده است.[89]
عبدالله‌‌بن عمر درباره‌‌اش گفت: بلالِ رسول الله بهترین بلالهاست[90]، با این حال بسیار فروتن بود. هرگاه در حضور وى از فضایلش یاد مى‌‌شد با فروتنى مى‌‌گفت: من همان حبشى هستم که تا دیروز برده بودم.[91]
به ندرت اشعارى به زبان عربى[92] و حتى چند بیت حبشى[93] در مدح رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)از بلال نقل شده است.

اذان‌‌گویى بلال
همزمان با تشریع اذان از طرف خداوند در سال دوم هجرى[94]، بلال افتخار مؤذّنى رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) را یافت و نخستین کسى بود که براى آن حضرت اذان گفت و تا پایان عمر آن حضرت همواره، در مدینه یا بیرون آن مؤذن آن بزرگوار بود.[95] او مؤذنى وقت‌‌شناس بود، از این‌‌رو پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به یارانش توصیه کرد که با اذان وى افطار و امساک کنند؛ نه اذان ابن امّ‌‌مکتوم که به سبب نابینایى چندان دقیق نبود.[96] برخى نقلها از طریق اهل سنّت عکس این معنا را دلالت دارد[97] که آن را جعلى و از روى غرض‌‌ورزى دانسته‌‌اند.[98] بلال پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)حاضر به اذان گفتن براى خلفا نشد[99] و براى جهاد به شام رفت و در پى اصرار ابوبکر که از او خواست برایش اذان بگوید گفت: پس از پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)براى هیچ‌‌کس اذان نمى‌‌گویم.[100] برخى گزارش کرده‌‌اند که بلال براى ابوبکر[101] و حتّى عمر اذان گفت[102]؛ لیکن داده‌‌هاى تاریخى این رأى را رد مى‌‌کند، از این رو مُزى آن را به لفظ «قیل» نقل کرده است[103] و ابن کثیر دیدگاه نخست را صحیح‌‌تر و مشهور مى‌‌داند.[104] سید محسن امین این روایات را با روایات دیدگاه اوّل که در نظرش صحیح‌‌تر و بیشتر است و نیز شواهد تاریخى دیگر معارض مى‌‌داند و قول مشهور را برمى‌‌گزیند.[105]
بعضى نقلها حکایت دارد که اذان نگفتن بلال براى خلیفه به سبب اعتراض به انحراف مسیر خلافت بوده است.[106] شاید بتوان لحن تند بلال در ردّ درخواست خلیفه براى ماندنش در مدینه که به او گفت: اگر براى خدا آزادم کرده‌‌اى مرا رها کن تا بروم وگرنه نزد خودت نگهدار تأییدى بر این نکته دانست.[107] بعضى معتقدند که رفتن بلال به شام به میل خودش نبود، بلکه به سبب مخالفت با بیعت، او را به نوعى از مدینه بیرون راندند، زیرا رفتن به جهاد که سبب حضور وى در شام شده است با سکونت در مدینه منافاتى نداشت، چنان‌‌که بسیارى از صحابه چنین کردند.[108] برخى نقلها نیز این معنا را تأیید مى‌‌کند.[109]
از روایات استفاده مى‌‌شود که بلال پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فقط 4 بار اذان گفت و هر بار مسلمانان با شنیدن اذان وى به یاد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)افتاده، به شدّت گریستند: نخستین بار پیش از خاک سپارى آن حضرت[110] و مرتبه دوم بنا به درخواست حضرت فاطمه(علیها السلام) که با بى‌‌هوش شدن آن حضرت بلال اذان را ناتمام گذاشت[111] و بار سوم پس از آنکه بلال به شام رفت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) را در خواب دید که به او مى‌‌گوید: این چه جفایى است که در حقّ ما روا داشته‌‌اى؟ آیا زمان آن نرسیده که به زیارت ما بیایى؟ از این رو بلال از شام براى زیارت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به مدینه آمد و بنا به درخواست حسن و حسین(علیهما السلام) و صحابه اذان گفت.[112] مزى مى‌‌نویسد: این بار نیز بلال به سبب گریه شدید مردم اذان را ناتمام گذاشت.[113] آخرین اذان وى در سفر عمر به شام بود که از وى تقاضاى اذان کرد.[114] بنا به روایتى از آن روز که بلال اذان نگفت «حى على خیرالعمل» را از اذان حذف کردند.[115]

بلال در شأن نزول
مفسران جز آیه 49 حجرات /49 که به روایتى اختصاصاً در شأن بلال نازل شده است آیات متعدد دیگرى را هم درباره جمعى دانسته‌‌اند که بلال از جمله آنها بوده است. در برخى روایات، آیاتى که در مورد مؤمنان تهیدست و مستضعف نازل شده بر او تطبیق شده‌‌است:
1. پس از فتح مکه، پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به بلال فرمان داد بر پشت بام کعبه رفته، اذان بگوید. عتاب‌‌بن اُسید گفت: سپاس خدا را که پدرم مُرد و امروز را ندید. حارث بن هشام گفت: آیا محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) غیر از این کلاغ سیاه کسى نیافت تا برایش اذان بگوید. ابوسفیان گفت: مى‌‌ترسم چیزى بگویم و خداى محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)به او خبر دهد. در پى این ماجرا جبرئیل فرود آمد و رسول خدا را از گفتار آنان باخبر کرد و آیه 13 حجرات/49 نازل شد و آنان را از ناسزا گفتن، عیبجویى و فخرفروشى به نسب و ثروت باز داشت: «یـاَیُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقنـکُم مِن ذَکَر و اُنثى وجَعَلنـکُم شُعوبـًا وقَبائِلَ لِتَعارَفوا اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَاللّهِ اَتقـکُم اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ خَبیر[116]اى مردم ما شما را از یک مرد و زن بیافریدیم و شما را شاخه‌‌ها و تیره‌‌ها کردیم تا یکدیگر را باز شناسید. هر آینه گرامى‌‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. همانا خدا دانا و آگاه است».
2. از مقاتل و کلبى و نقاش روایت شده است که برخى از مشرکان به سبب موقعیت اجتماعى خود بر این باور بودند که با پذیرش اسلام با فرودستانى چون بلال همسان خواهند شد و آنان بر اثر پیشینه خود بر نو مسلمانان برترى مى‌‌جویند! که آیه «و‌‌جَعَلنا بَعضَکُم لِبَعض فِتنَةً =و برخى از شما را وسیله آزمون برخى دیگر ساختیم»[117] (فرقان/25،20) نازل شد.
3. به نقل مقاتل در پى تمسخر مسلمانان فقیر از‌‌جمله بلال توسط بنى‌‌تمیم آیه 11 حجرات/49: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لایَسخَر قَومٌ مِن قَوم عَسى اَن یَکونوا خَیرًا مِنهُم» نازل شد و خداوند مؤمنان را از تمسخر یکدیگر بازداشت.[118]
4. ابن عباس مى‌‌گوید: ابوجهل و دیگر سران قریش، ضمن تمسخر برخى از مؤمنان از جمله بلال ایمان آنان را مبناى انکار رسالت پیامبر مى‌‌دانستند و مى‌‌گفتند: اگر آیین او حق بود اشراف ما از او پیروى مى‌‌کردند نه اینان، که آیه 212 بقره/2 نازل شد[119]: «زُیِّنَ لِلَّذینَ کَفَروا الحَیوةُ الدُّنیا و یَسخَرونَ مِنَ الَّذینَ ءامَنوا والَّذینَ اتَّقَوا فَوقَهُم یَومَ القِیـمَةِ»و‌‌جایگاه مؤمنان فقیر را در قیامت برتر از کافران‌‌دانست.
5. جمعى از مفسران آورده‌‌اند که ابوجهل، ولید‌‌بن مغیره و دیگر سران مشرک هنگامى که در جهنّم عمّار، صهیب، بلال و... را در کنار خود نمى‌‌بینند مى‌‌گویند: چرا کسانى را که از اشرار مى‌‌پنداشتند در آتش دوزخ نمى‌‌بینند ... : «وقالوا ما لَنا لا نَرى رِجالاً کُنّا نَعُدُّهُم مِنَ الاَشرار اَتَّخَذنـهُم سِخریـًّا اَم زاغَت عَنهُمُ الاَبصـر».(ص/38،62ـ63)[120]
6. بنا به نقل کلبى ذیل آیه 49 اعراف/7: «اَهـؤُلاءِ الَّذینَ اَقسَمتُم لا یَنالُهُمُ اللّهُ بِرَحمَة...‌‌=‌‌آیا‌‌اینان بودند که سوگند یاد مى‌‌کردید خدا رحمتى (بخشایش و نعمتى) به ایشان نرساند...» (اعراف/7، 49)، در قیامت به سران شرک خطاب مى‌‌شود که آیا بلال و دیگر مؤمنان فقیر نبودند که سوگند یاد مى‌‌کردید مشمول رحمت الهى نمى‌‌شوند.
7. هنگامى که گروهى از کافران بعد از مرگ با دیدن عذابهاى الهى از خداوند درخواست بازگشت به دنیا براى جبران گذشته مى‌‌کنند به آنان خطاب مى‌‌شود که شما گروندگان به مرا مسخره مى‌‌کردید: «اِنَّهُ کانَ فَریقٌ مِن عِبادى یَقولونَ رَبَّنا ءامَنّا فَاغفِر لَنا‌‌...‌‌ فَاتَّخَذتُموهُم سِخریـًّا حَتّى اَنسَوکُم ذِکرى و کُنتُم مِنهُم تَضحَکون اِنّى جَزَیتُهُمُ الیَومَ بِما صَبَروا».(مؤمنون/23،109 ـ 111) از مقاتل و مجاهد روایت شده است که مراد از «فریق» در این آیه شریفه بلال و خباب و دیگر مؤمنانى هستند که برخى سران شرک آنها را مسخره مى‌‌کردند.[121]
8. بنا به نظر طبرسى در ذیل آیه «اِنَّ الَّذینَ اَجرَموا کانوا مِنَ الَّذینَ ءامَنوا یَضحَکون»(مطفّفین/83، 29) مقصود از «الّذین ءامنوا»یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مانند عمّار، خباب و بلال‌‌اند که مشرکان آنها را مسخره مى‌‌کردند؛ ولى در قیامت این مؤمنان هستند که به کافران مى‌‌خندند: «فَالیَومَ‌‌الَّذینَ ءامَنوا مِنَ الکُفّارِ یَضحَکون».‌‌(مطفّفین/83،‌‌34)[122]
9. به گفته قتاده مقصود از «الّذین ءامنوا»در آیه 11 احقاف/46 بلال و دیگر فقیران هستند که در آغاز دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به آن حضرت ایمان آوردند و سران خودخواه و متکبّر قریش مى‌‌گفتند: اگر اسلام آیین خوبى بود هرگز آنها (در پذیرش آن) بر ما پیشى نمى‌‌گرفتند: «و قالَ الَّذینَ کَفَروا لِلَّذینَ ءامَنوا لَو کانَ خَیرًا ما سَبَقونا».[123]
10. مفسران آورده‌‌اند که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در جمع بلال و دیگر مؤمنان تهیدست نشسته بود. اشراف قریش خطاب به آن حضرت گفتند: اى محمد! آیا به این افراد راضى شده‌‌اى و خداوند بر آنها منّت گذاشته است و ما باید دنباله‌‌رو آنان باشیم؟ هرگز! اینها را از خود دور کن. شاید از تو پیروى کنیم، که آیه ذیل نازل شد: «ولا تَطرُدِ الَّذینَ یَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىِّ یُریدونَ وجهَهُ ... =و کسانى را که پروردگار خویش را دربامداد وشبانگاه مى‌‌خوانند و او را مى‌‌خواهند از خود مران...». (انعام/6، 52‌‌ـ‌‌54)[124]بعضى روایات نزول آیه 51 را نیز در این ماجرا مى‌‌دانند.[125] سدّى مى‌‌گوید: نزول این آیات در پى پیشنهاد جمعى از «مؤلفة قلوبهم» بود که از آن حضرت خواستند تا جایگاه ویژه‌‌اى براى آنها قرار دهد که مؤمنان فقیر در آن حضور نداشته باشند.[126]مکّى بودن سوره انعام شأن نزول نخست را تأیید مى‌‌کند.[127] شبیه این دو روایت نیز در سبب نزول آیات 28 ـ 29 کهف / 18 نقل شده است که خداوند در پى طرح این پیشنهاد خطاب به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود: و خودت را با کسانى شکیبا بدار که پروردگارشان را بامداد و شبانگاه مى‌‌خوانند و [ذات یا]خشنودى او را مى‌‌خواهند و دیدگانت از آنان برنگردد [از آن رو] که آرایش زندگانى این جهان بخواهى، و از آن کس فرمان مبر که دل او را از‌‌یادمان غافل کرده‌‌ایم و از خواهش و هوس خویش پیروى کرده و کارش گزافکارى است: «واصبِر نَفسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىِّ‌‌یُریدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَیناکَ عَنهُم تُریدُ زینَةَ‌‌الحَیوةِ الدُّنیا».[128]ابن عطیّه و ابوحیّان مى‌‌گویند: مکى بودن سوره دلیل بر این است که این پیشنهاد سران مشرک مکّه بوده است[129]، لیکن آلوسى مى‌‌گوید: هرچند سوره مکى است؛ ولى این دو آیه در مدینه نازل شده است، زیرا بیشتر روایات، این پیشنهاد را از طرف «مؤلّفة قلوبهم» مى‌‌دانند[130]؛ ولى علامه طباطبایى سیاق آیات را با مدنى بودن آنها سازگار نمى‌‌داند.[131]
احتمالاً آیه یاد شده در مکه در پى پیشنهاد اشراف قریش به پیامبر براى طرد مؤمنان تهیدست نازل شده است و مفسران نخستین بعد آن را بر جریانى مشابه که در مدینه رخ داده است تطبیق کرده‌‌اند.
11. بعضى گفته‌‌اند: مقصود از «الناس»در آیه شریفه «اَحَسِبَ النّاسُ اَن یُترَکوا اَن یَقولوا ءامَنّا و هُم لا‌‌یُفتَنون =آیا مردم پنداشته‌‌اند همین که [به زبان]گویند: ایمان آوردیم آنان را وا مى‌‌گذارند و آزموده نمى‌‌شوند» (عنکبوت/29،2) عمّار، خباب، بلال و دیگر کسانى هستند که در مکه به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) ایمان آورده و به دست مشرکان شکنجه شدند. خداوند با بیان اینکه این شکنجه‌‌ها آزمایش الهى است آنان را به بردبارى و مقاومت تشویق کرده‌‌است.[132]
12. آیه 106 نحل/16: «مَن کَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ایمـنِهِ اِلاّ مَن اُکرِهَ وقَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالایمـنِ ولـکِن مَن‌‌شَرَحَ بِالکُفرِ صَدرًا فَعَلَیهِم غَضَبٌ مِنَ اللّهِ و لَهُم عَذابٌ عَظیم»درباره مسلمانانى نازل شده که زیر فشار شکنجه مشرکان بر خلاف ایمان قلبى خود به زبان کفر مى‌‌گفتند تا مشرکان از شکنجه آنها دست بردارند و ذیل این آیه روایات پرشمارى نقل شده است که بلال حتى از اقرار زبانى به کفر هم امتناع ورزید.[133]
13. بنا به نقلى آیه 207 بقره/2 که بر اساس روایات فراوان در لیلة‌‌المبیت و درباره على‌‌بن ابى‌‌طالب نازل شده[134] بر مؤمنانى چون بلال که مورد آزار و شکنجه مشرکان قرار مى‌‌گرفتند و مقاومت مى‌‌کردند نیز تطبیق شده است: «و مِنَ النّاسِ مَن یَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ واللّهُ رَءوفٌ بِالعِباد‌‌=‌‌و‌‌بعضى از مردم جان خود را براى طلب خشنودى خدا مى‌‌فروشند، و خداوند نسبت به بندگان مهربان است».[135]
14. بلال و دیگر یارانش پس از تحمّل شکنجه‌‌هاى فراوان براى ایمنى از آزار مشرکان به‌‌مدینه هجرت کردند. قرآن کریم در وصف آنها مى‌‌گوید: آنها که پس از ستم دیدن، در راه خدا هجرت کردند، در این دنیا جایگاه و مقام خوبى به آنها مى‌‌دهیم و پاداش آخرت، از آن هم بزرگ‌‌تر است: «والَّذینَ هاجَروا فِى اللّهِ مِن بَعدِ ما ظُـلِموا لَنُبَوِّئَنَّهُم فِى الدُّنیا حَسَنَةً و لاََجرُ الأخِرَةِ اَکبَرُ لَو کانوا‌‌یَعلَمون».(نحل/16،41)[136] میبدى روایت مى‌‌کند که نزول آیه 110 این سوره نیز درباره بلال و دیگر مؤمنانى است که پس از تحمل شکنجه در راه خدا هجرت کردند.[137]
15. به موجب روایت ابن عباس آیه شریفه «والَّذینَ ءامَنوا وهاجَروا وجـهَدوا فى سَبیلِ اللّهِ والَّذینَ ءاووا وَنَصَروا اُولئِکَ هُمُ المُؤمِنونَ حَقـًّا لَهُم مَغفِرَةٌ ورِزقٌ کَریم =و آنها که ایمان آورده و هجرت کردند و در راه خدا به جهاد پرداختند، و آنها که پناه دادند و یارى کردند، آنان مؤمنان حقیقى‌‌اند. براى آنها، آمرزش و روزى شایسته‌‌اى است» (انفال/8، 74)، درباره جمعى از جمله بلال نازل شده است.[138]
16. بغوى نزول آیه 28 اسراء /17 را در پى درخواست کمک گروهى از مؤمنان چون بلال از پیامبر دانسته است که حضرت چون چیزى در اختیار نداشت شرم کرده، روى از آنها برمى‌‌گردانید. خداوند در این آیه از پیامبر خواست چنانچه امید به گشایشى دارى، روى از آنها بر مگردان و با نرمى با آنان سخن بگو: «واِمّا تُعرِضَنَّ عَنهُمُ ابتِغاءَ رَحمَة مِن رَبِّکَ تَرجوها فَقُل لَهُم قَولاً مَیسورا».
17. هنگامى که پیامبر از سختى قیامت سخن مى‌‌گفت گروهى از اصحاب تصمیم گرفتند خود را از لذات دنیوى محروم کرده، رهبانیت در پیش گیرند.[139] بر اساس روایت امام صادق، بلال تصمیم گرفته بود همه روزها را روزه بدارد[140] که آیات 87‌‌‌‌ـ88 مائده/5 نازل شد: «یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تُحَرِّموا طَیِّبـتِ ما اَحَلَّ اللّهُ لَکُم ولا تَعتَدوا اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ المُعتَدین ... =اى کسانى که ایمان آورده‌‌اید چیزهاى پاکیزه را که خدا براى شما حلال کرده حرام نکنید و از حدّ مگذرید که خدا از حد گذرندگان را دوست ندارد...». (مائده/5، 87 ـ 88)
18. به نقل ابن عباس بلال از جمله صالحانى است که در آیه 69 نساء/4 مشمول نعمت الهى شمرده شده است[141]:«و مَن یُطِعِ اللّهَ والرَّسولَ فَاُولئِکَ مَعَ الَّذینَ اَنعَمَ اللّهُ عَلَیهِم مِنَ النَّبِیّینَ والصِّدّیقِینَ والشُّهَداءِ والصّــلِحینَ وحَسُنَ اُولئِکَ رَفیقا».

منابع
اخبار مکّة و ما جاء فیها من‌‌الآثار؛ الاختصاص؛ اختیار معرفة الرجال (رجال کشّى)؛ اسباب النزول؛ الاستیعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ اعیان الشیعه؛ الامالى، صدوق؛ انساب‌‌الاشراف؛ بحارالانوار؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البحرالمحیط فى التفسیر؛ البدء والتاریخ؛ البدایة‌‌و‌‌النهایه؛ البرهان فى تفسیرالقرآن؛ تاریخ الامم و الملوک، طبرى؛ التاریخ الاوسط؛ التاریخ الکبیر؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ الیعقوبى؛ التبیان فى تفسیر القرآن؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن ابى حاتم؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر القمى؛ التفسیر الکبیر؛ تفسیر الوسیط؛ التفسیر المنسوب الى الامام العسکرى(علیه السلام)؛ تهذیب التهذیب؛ تهذیب الکمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌‌البیان عن تأویل آى القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبى؛ حواشى شهید ثانى بر خلاصه علامه؛ الدرجات الرفیعة فى طبقات الشیعه؛ الدرالمنثور فى التفسیر بالمأثور؛ رجال الطوسى؛ روح المعانى فى تفسیر القرآن العظیم؛ سفینة البحار و مدینة الحکم والآثار؛ سنن ابن ماجه؛ سیر اعلام النبلاء؛ السیرة‌‌النبویه، ابن‌‌کثیر؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ السیر والمغازى؛ شرح نهج‌‌البلاغه، ابن ابى الحدید؛ شواهد التنزیل؛ صحیح البخارى؛ الصحیح من سیرة النبى الاعظم(صلى الله علیه وآله)؛ صفة الصفوة؛ الطبقات الکبرى؛ عارضة الاحوذى شرح جامع الترمذى؛ غرر التبیان فى من لم یسم فى القرآن؛ فقه‌‌السنه؛ قاموس الرجال؛ الکامل فى التاریخ؛ کتاب‌‌الثقات؛ کتاب الخصال؛ کتاب الطبقات؛ کتاب‌‌الفتوح؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ اللباب فى علوم الکتاب؛ مجمع البیان فى تفسیر القرآن؛ المجموع فى شرح المهذب؛ المحبر؛ المحرر الوجیز فى تفسیر الکتاب العزیز؛ المستدرک على الصحیحین؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ معالم التنزیل فى‌‌التفسیر والتأویل، بغوى؛ المعجم الکبیر؛ المغازى؛ مناقب آل ابى طالب؛ المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم؛ من لایحضره الفقیه؛ المیزان فى تفسیر القرآن؛ النکت‌‌والعیون، ماوردى؛ وسائل‌‌الشیعه.

پی نوشت:
[1]. المعارف، ص 176؛ تهذیب‌‌الکمال، ج 4، ص 288؛ البدایة‌‌والنهایه، ج 5، ص 253.
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 174؛ المستدرک، ج 3، ص 319؛ رجال‌‌الطوسى، ص 27.
[3]. التاریخ الکبیر، ج1، ص175؛ المستدرک، ج 3، ص 319؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415.
[4]. الثقات، ج 3، ص 28؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص 429؛ تهذیب‌‌التهذیب، ج 4، ص 288.
[5]. الاستیعاب، ج 1، ص 258؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص 429.
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 175؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص‌‌476 ـ 477؛ الکامل، ج 2، ص 66.
[7]. الاستیعاب، ج 1، ص 259؛ المعارف، ص 176؛ اسدالغابه، ج‌‌1، ص 415.
[8]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 475.
[9]. انساب الاشراف، ج 1، ص 209؛ الکامل، ج 2، ص 66.
[10]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 436.
[11]. انساب‌‌الاشراف، ج 1، ص 209، السیرة النبویه، ابن هشام، ج 2، ص 682.
[12]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 436.
[13]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 444.
[14]. عارضة الاحوذى، ج 7، ص 110؛ السیرة النبویه، ابن کثیر، ج 1، ص 247.
[15]. الصحیح من سیره، ج 2، ص‌‌93 ـ 94؛ الغدیر، ج 7، ص‌‌275 ـ 277.
[16]. اسدالغابه، ج 1، ص 415؛ تهذیب الکمال، ج 4، ص 288؛ المنتظم، ج 2، ص 117.
[17]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 436 ـ 437.
[18]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص180؛ المعارف، ص 176؛ المستدرک، ج 3، ص‌‌319.
[19]. السیرة‌‌النبویه، ابن هشام، ج 1، ص 317؛ البدایة والنهایه، ج 3، ص 47؛ ج 5، ص 253.
[20]. مسند احمد، ج 1، ص 667؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 53؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 176.
[21]. انساب الاشراف، ج 1، ص 211.
[22]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 175؛ انساب الاشراف، ج 1، ص‌‌209 ـ 210.
[23]. السیرة‌‌النبویه، ابن هشام، ج 1، ص 317 ـ 318؛ البدء و‌‌التاریخ، ج 5، ص 101؛ البدایة والنهایه، ج 3، ص 47.
[24]. اسد‌‌الغابه، ج 1، ص 415.
[25]. انساب الاشراف، ج 1، ص 209 ـ 210.
[26]. السیر و المغازى، ج 1، ص 190؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج 1، ص 318.
[27]. السیر و المغازى، ج 1، ص 191؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص 441.
[28]. السیرة النبویه، ابن هشام، ج 1، ص 318؛ صحیح البخارى، ج 4، ص 261.
[29]. رجال الطوسى، ص 27؛ مناقب، ج 1، ص 221؛ الصحیح من سیره، ج 3، ص 90 ـ 91.
[30]. شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 273.
[31]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 450.
[32]. مسند احمد، ج 5، ص 370.
[33]. المحبر، ص 73.
[34]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 176؛ الاستیعاب، ج 1، ص 258.
[35]. المحبر، ص 71 ، 73.
[36]. المنتظم، ج 2، ص 190.
[37]. اسد الغابه، ج 1، ص 416.
[38]. قاموس الرجال، ج 2، ص 400.
[39]. مسند احمد، ج 1، ص 545؛ ج 2، ص 95 ، 430؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 185؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415.
[40]. مسند احمد، ج 1، ص 238.
[41]. انساب الاشراف، ج 1، ص 213؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص 469.
[42]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180؛ المستدرک، ج 3، ص 319؛ الاستیعاب، ج 1، ص 258.
[43]. المغازى، ج 1، ص 83؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج 2، ص632.
[44]. الاستیعاب، ج 1، ص 261.
[45]. انساب الاشراف، ج 1، ص 217.
[46]. المغازى، ج 2، ص 737.
[47]. اخبار مکه، ج 1، ص 274 ـ 275؛ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 60.
[48]. المغازى، ج 2، ص 835؛ مسند احمد، ج 2، ص 61 ، 117.
[49]. تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 140.
[50]. تاریخ طبرى، ج 2، ص 444.
[51]. المجموع، ج 19، ص 456.
[52]. المستدرک، ج 3، ص 321.
[53]. فقه السنه، ج 2، ص 145.
[54]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 179 ـ 180؛ انساب الاشراف، ج‌‌1، ص 214.
[55]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 179.
[56]. الثقات، ج 3، ص 28؛ اسد الغابه، ج 7، ص 279.
[57]. السیرة النبویه، ج 2، ص 682؛ اسد الغابه، ج 1، ص 418؛ تهذیب‌‌الکمال، ج 4، ص 290.
[58]. اللباب، ج 1، ص 194؛ الکامل، ج 10، ص 630.
[59]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 475؛ سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 359.
[60]. اسدالغابه، ج 1، ص 418؛ تهذیب الکمال، ج 4، ص 290.
[61]. رجال الطوسى، ص 27؛ حواشى شهید ثانى، ص 3.
[62]. اعیان الشیعه، ج 3، ص 601.
[63]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180؛ المعارف، ص 176.
[64]. الطبقات، ابن خیاط، ص 50؛ الاستیعاب، ج 1، ص 259.
[65]. تهذیب التهذیب، ج 1، ص 461.
[66]. البدایه و‌‌النهایه، ج 7، ص 83.
[67]. الثقات، ج 3، ص 28.
[68]. اسد‌‌الغابه، ج 1، ص 418؛ تهذیب التهذیب، ج 1، ص 461؛ المستدرک، ج 3، ص 319.
[69]. سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 348.
[70]. مسند احمد، ج 1، ص 425.
[71]. مسند احمد، ج 3، ص 620.
[72]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 464.
[73]. مسند احمد، ج 6، ص 57؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص 463.
[74]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 463.
[75]. المعجم الکبیر، ج 5، ص 209؛ المستدرک، ج 3، ص 322.
[76]. الطبقات، ج 3، ص 175؛ الخصال، ج 1، ص 312.
[77]. المستدرک، ج 3، ص 321.
[78]. مناقب، ج 2، ص 188؛ بحارالانوار، ج 8، ص 42.
[79]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 460.
[80]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 451؛ سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 355.
[81]. اختیار معرفة الرجال، ص 38 ـ 39.
[82]. تاریخ دمشق، ج 10، ص 460.
[83]. مسند احمد، ج 3، ص 620.
[84]. الدرجات الرفیعه، ص 366.
[85]. تفسیر منسوب به امام عسکرى(علیه السلام)، ص 90 ، 621 ـ 622.
[86]. الاختصاص، ص 73.
[87]. تهذیب الکمال، ج 4، ص 288 ـ 289؛ تهذیب التهذیب، ج 1، ص 461.
[88]. مسند احمد، ج 7، ص 20 ، 26.
[89]. الامالى، ص 279، 283.
[90]. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 54.
[91]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180.
[92]. السیرة النبویه، ابن هشام، ج 2، ص 589؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 218.
[93]. سفینة البحار، ج 1، ص 265.
[94]. وسائل الشیعه، ج 4، ص 612 ـ 613؛ سفینة البحار، ج‌‌1، ص 43؛ الصحیح من سیره، ج 4، ص 267 ـ 277.
[95]. المعارف، ص 176؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 185؛ اسد الغابه، ج‌‌1، ص 415.
[96]. مسند احمد، ج 7، ص 266.
[97]. مسند احمد، ج 2، ص 275.
[98]. من‌‌لا‌‌یحضره الفقیه، ج 1، ص 297.
[99]. الاختصاص، ص 73؛ تهذیب الکمال، ج 4، ص 289.
[100]. الطبقات، ج 3، ص 178-179؛ المعارف، ص 176؛ الفتوح، ج‌‌1، ص 96 ـ 97.
[101]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 178؛ الاستیعاب، ج 1، ص 260.
[102]. مسند احمد، ج 4، ص 408.
[103]. تهذیب الکمال، ج 4، ص 289.
[104]. البدایة والنهایه، ج 5، ص 253.
[105]. اعیان الشیعه، ج 3، ص 603.
[106]. الدرجات الرفیعه، ص 367؛ سفینة البحار، ج 1، ص 263.
[107]. انساب الاشراف، ج 1، ص 218؛ ج 2، ص 685؛ تاریخ دمشق، ج‌‌10، ص 470؛ سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 357.
[108]. اعیان الشیعه، ج 3، ص 605.
[109]. الدرجات الرفیعه، ص 367.
[110]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 178.
[111]. من‌‌لا‌‌یحضره الفقیه، ج 1، ص 298.
[112]. اسد الغابه، ج 1، ص 417؛ تهذیب الکمال، ج 4، ص 289.
[113]. تهذیب الکمال، ج 4، ص 289.
[114]. التاریخ الاوسط، ج 1، ص 139؛ المعارف، ص 176؛ الاستیعاب، ج 1، ص 260.
[115]. وسائل الشیعه، ج 5، ص 416 ـ 418.
[116]. اسباب النزول، ص 335، کشف الاسرار، ج 9، ص 263؛ مجمع‌‌البیان، ج 9، ص 203.
[117]. تفسیر بغوى، ج 3، ص 310؛ تفسیر قرطبى، ج 13، ص 15.
[118]. تفسیر ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3304؛ تفسیر قرطبى، ج 16، ص 213.
[119]. مجمع البیان، ج 2، ص 540 ـ 541؛ تفسیر قرطبى، ج 3، ص 21.
[120]. جامع البیان، مج 12، ج23، ص 216؛ مجمع البیان، ج8، ص755؛ الدرالمنثور، ج7، ص201.
[121]. تفسیر بغوى، ج3، ص270؛ تفسیر قرطبى، ج12، ص103.
[122]. مجمع البیان، ج10، ص 693.
[123]. بحرالمحیط، ج 9، ص 437.
[124]. جامع البیان، مج 5، ج 7، ص 262-265؛ مجمع البیان، ج 3، ص 472؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 272.
[125]. مسند احمد، ج 1، ص 692؛ تفسیر ابن ابى حاتم، ج 4، ص 1296.
[126]. جامع البیان، مج 5، ج 7، ص 263؛ تفسیر ابن ابى حاتم، ج 4، ص‌‌1297.
[127]. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 126 ، 139.
[128]. مجمع البیان، ج 6، ص 718؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 85؛ روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 377.
[129]. المحرر الوجیز، ج 10، ص 393؛ البحرالمحیط، ج 7، ص 166.
[130]. روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 378.
[131]. المیزان، ج 13، ص 306.
[132]. تفسیر ماوردى، ج 4، ص 275؛ غررالتبیان، ص 400.
[133]. التفسیر الکبیر، ج 20، ص 121، تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 609.
[134]. البرهان، ج 1، ص 441 ـ 445؛ روح‌‌المعانى، مج 2، ج 2، ص‌‌146؛ المیزان، ج 2، ص 100.
[135]. الدرالمنثور، ج 1، ص 577.
[136]. تفسیر الوسیط، ج 3، ص 63؛ اسباب النزول، ص 234؛ مجمع‌‌البیان، ج 6، ص 556.
[137]. کشف الاسرار، ج 5، ص 462.
[138]. مناقب، ج 2، ص 69.
[139]. جامع البیان، مج 5، ج 7، ص 13 - 18؛ تفسیر سمرقندى، ج 1، ص 455؛ التبیان، ج 4، ص 8.
[140]. تفسیر قمى، ج 1، ص 179؛ مجمع‌‌البیان، ج 3، ص 364؛ روح‌‌المعانى، مج 5، ج 7، ص 13.
[141]. شواهدالتنزیل، ج 1، ص 197.

منبع:
- http://www.maarefquran.com نوشته سید عبدالرسول حسینى زاده



موضوعات