جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶ 
Bashgah.net باشگاه اندیشه
دیدگاه نامتناهی؛ مرز میان فلسفه و علم

درنشست «معاصر بودن در فلسفه و منظر نامتناهی» دکتر محمدتقی طباطبایی ورود به دیدگاه نامتناهی را خروج از فلسفه و ورود به وادی علم، الهیات با عرفان دانست.


دکتر محمدتقی طباطبایی (عضو هیئت علمی گروه فلسفه دانشگاه تهران) میان امر نامتناهی و «دیدگاه نامتناهی» در فکر فلسفی تفاوت قائل است. او با برشمردن دو گونه امر نامتناهی «ترنسندنتال» و «ترنسندنت»، «دیدگاه نامتناهی» را دیدگاهی می‌داند که از آن فیلسوف ایده عقل را با شیء فی نفسه و امر نامتناهی «ترنسندنت» یکی کند. از منظر او، فیلسوف با قرار گرفتن و در این موضوع و نظر کردن به مسائل از «دیدگاه نامتناهی»، گویی در جایگاه خداوندی قرار می گیرد و به یکباره تناقض ها را حل می کند و برای تمامی پرسش ها پاسخ می یابد. در نظر این استاد دانشگاه، فیلسوف با قرار گرفتن در این موضع، دیگر از وادی فلسفه خارج می شود و به عرصه علم، الهیات یا عرفان قدم می گذارد. براساس چنین دیدگاهی است که دکتر طباطبایی راه ارتباط برقرار کردن با میراث فلسفه اسلامی را پاره کردن نخ تسبیح این فلسفه و گرفتن «دیدگاه نامتناهی» از فیلسوف اسلامی عنوان کرد. برای اطلاع از این دیدگاه و آشنایی با رهیافت فلسفی این استاد فلسفه، شما را به مطالعه گزارش زیر از یکی از سخنرانی های ایشان دعوت می کنیم.



دکتر طباطبایی سخنان خود را با این موضوع آغاز کرد که «اغلب ما از این وضعیت فرار می کنیم که دیدگاه های فلسفی خود را مطرح کنیم و اغلب دیدگاه های فلاسفه بزرگ را تبیین می کنیم تا نقدهایی را که بدانها وارد می شود به آن فیلسوف برگردانیم؛ چون بیان دیدگاه های فلسفی خود ریسک پذیر است. البته این صحبت به معنای فرار از زیر بار مسئولیت نیست».

ایشان با اشاره به عنوان این نشست، وارد موضوع اصلی جلسه شد و گفت: «موضوع این جلسه بررسی دو امر معاصر بودن و «دیدگاه نامتناهی» در نسبت با هم در فلسفه است. هدف من از این بررسی رساندن خود به فهمی از چیستی فلسفه و در نهایت نسبتی است که می توانیم با میراث فلسفی خودمان داشته باشیم».
نقطه شروع کار فلسفی موضوعی بود که این استاد فلسفه و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران در آغاز بحث از رهیافت فلسفی خود مطرح نمود: «در بحث فلسفی ما باید از جایی شروع کنیم. این نقطه آغاز بسیار سخت است. اگر شما فیلسوف پیشادکارتی باشید، می توانید به نحو ارسطویی از تجربه حسی شروع کنید که در آن شکی نیست و از بدیهیات به شمار می آید. اگر فیلسوف پسادکارتی باشید، زمین محکم علم زیر پایتان است؛ یعنی با سخن گفتن از ماده، درباره چیزی بحث می کنید که در فیزیک مطرح است و شناختی از آن وجود دارد. به عبارت دیگر از فیزیک آغاز می کنید گرچه در آن نمی مانید و به مبادی فیزیک می رسید و حتی مبانی آن را اثبات می کنید. امروز چنین زمین سفتی زیر پای فیلسوف نیست و این نکته ای است که در بحث های فلسفی مان باید بدان توجه کنیم. حال برای بحث فلسفی از کجا باید شروع کنم. آیا جایی هست که درباره آن یک درک همگانی وجود داشته باشد و من بتوانم از آن شروع کنم؟»

در پاسخ به این پرسش، دکتر طباطبایی از رویکرد پدیدارشناسانه سخن به میان آورد و گفت: «یکی از نحوه های پرداختن به کار فلسفی، کار پدیدارشناسانه است؛ یعنی وقتی درباره مفهومی حرف می زنیم، ابتدا از ساده ترین و دم دستی ترین فهمی که از آن در زندگی روزمره مان داریم شروع کنیم. این مفهوم اگرچه پر از پیش فرض و بسیار نیندیشیده است، همه با هم در فهم آن اشتراک داریم. من هم از این نقطه آغاز می کنم، سپس می کوشم آن را به نحو ساختاری درک کنم و توضیح دهم. در قدم بعدی به آن حرف اولیه باز می گردم و درک اولیه مان را براساس این ساختار روشن بازسازی می کنم».

ایشان سپس از نقطه شروع کار خود چنین سخن گفت: «نقطه شروع من هم یک درک اولیه، هم از مفهوم معاصر بودن و هم از مفهوم «دیدگاه نامتناهی» در فلسفه است. همه ما اهالی فلسفه یک درک اولیه از کاری که انجام می دهیم داریم و آن این است که وقتی کار فلسفی انجام می دهیم، احساس نمی کنیم کار مرده و بی حاصلی انجام می دهیم. این کار باید نسبت پویا و زنده ای با جهان فیلسوف داشته باشد. در این نسبت زنده است که او می خواهد کارش را انجام دهد.

حال با توجه به همین مفهوم کلیت جهانی که فیلسوف در آن زیست می کند خود را به درک اولیه از «دیدگاه نامتناهی» می رسانم. این درک چنین است: منظور من از معاصر بودن در فلسفه برقراری نسبتی زنده و تلاشی عقلانی برای فهم جهانی است که در آن زندگی می کنم. این کلیتی که عقل من در نسبت با آن قرار می گیرد امری است فراتر از من؛ امری است که من در آن زیست می کنم و براساس آن، تجربه برای من ممکن می شود؛ بنابراین زمانی که در آن تعریف خام اولیه، از ”دیدگاه نامتناهی“ صحبت می کنم، درواقع از تلاشی فلسفی یا عقلانی سخن می گویم که در نسبت با جهان و زمانه ای رخ می دهد که امری است فراتر از من و چیزی نیست قابل فروکاستن به من تجربه کننده».

این استاد دانشگاه تهران پس از توضیح امر نامتناهی، وارد بحث تمایز امر نامتناهی و «دیدگاه نامتناهی» شد و چنین عنوان کرد: «اگر بخواهم بین امر نامتناهی و ”دیدگاه نامتناهی“ تمایزی ایجاد کنم، باید بگویم آن کلیت جهانی که با آن درگیرم یک امر نامتناهی است. کانت به ما آموخته است که اگر وحدتی به نام جهان یا طبیعت نداشته باشیم که در آن تجربه کردن برایمان ممکن می شود، نمی توانیم از وحدت تجربه و عقلانیت تجربه صحبت کنیم. امکان تجربه عقلانی، مقدم بر خودش به نحو “ترنسندنتال“ (transcendental)، چنین ایده عقلانی را فرض می گیرد. این ایده یک امر نامتناهی “ترنسندنتال“ (transcendental) است».

ایشان پس از توضیحات بالا به فهم اولیه خود از معاصر بودن فلسفه و امر نامتناهی بازگشت و گفت: «منظور از فلسفه معاصر است تلاش عقلانی در نسبت با کلیت جهانی است که در آن زیست می کنم. در این نسبت من با امری فراتر از خودم به عنوان شرط امکان تجربه ام رو به رو می شوم و این در هر کار فلسفی حضور دارد؛ یعنی هیچ فیلسوفی نمی تواند وارد کار فلسفی شود و این نامتناهی را نادیده بگیرد. من این مسئله را بدین علت بیان می کنم تا وقتی ”دیدگاه نامتناهی“ در فلسفه را نقد کردم چنین نتیجه گرفته نشود که من به طور کلی امر نامتناهی را از فلسفه بیرون می رانم. فلسفه همیشه نسبتی است که تجربه من متناهی از جهان نامتناهی در آن اتفاق می افتد و چیزی نیست که بتواند به خودی خود و در تناهی صرف بماند. در اصل فهم این تناهی در نسبت آن ناتناهی ممکن می شود».

موضوع بعدی سخنان دکتر محمدتقی طباطبایی توضیح دیدگاه یا به عبارتی منظر نامتناهی بود. ایشان این بخش از سخنان خویش را چنین آغاز کرد: «ما دو نوع نامتناهی داریم: نامتناهی “ترنسندنتال“ (transcendental) یکی از این نامتناهی هاست که پیش از این توضیح داده شد. نوع دوم نامتناهی “ترنسندنت“ (transcendent) است؛ یعنی امری که بر من در تجربه آشکار می شود، اما به طور کلی به من و تجربه من قابل فروکاستن نیست. وقتی ما از نامتناهی “ترنسندنتال“ (transcendental) حرف می زنیم، از شرط امکان تجربه حرف می زنیم؛ در نتیجه در هر تجربه ای حضور دارد و وحدتی است مقدم بر تمامی کثرت هایی که در تجربه ممکن می شود. اما وقتی داریم از نامتناهی “ترنسندنت“ (transcendent) صحبت می کنیم ــ اگر به زبان کانتی صحبت کنم ــ از شیء فی نفسه حرف می زنیم. شیء فی نفسه یک نامتناهی “ترنسندنتال“ (transcendental) نیست، بلکه چیزی است که در برابر من می ایستد و مرز تجربه من است نه معقول کننده تجربه به معنایی که در ایده جهان، خدا و من “ترنسندنتال“ (transcendental) دارم. این شیء فی نفسه یک دیگری است غیرقابل فروکاستن به فنومن و پدیدار. البته این نامتناهی “ترنسندنت“ (transcendent) یا شیء فی نفسه هم شرط تجربه است؛ بنابراین ما از دو سو با این نامتناهی رو به رو هستیم».

ایشان چنین ادامه داد: «از نظر من، ”دیدگاه نامتناهی“ آنجایی است که می خواهد این آغاز عقل، یعنی ایده عقل را با آن آغاز واقعیت، که شیء فی نفسه و امر نامتناهی «ترنسندنت» (transcendent) است، یکی کند. من وقتی ”دیدگاه نامتناهی“ دارم، دیگر چیزی به عنوان شیء فی نفسه در برابر من وجود ندارد؛ یعنی وجود نامتناهی «ترنسندنت» (transcendent) به طور کلی برای من از بین می رود. به عبارت دیگر من از تجربه متناهی بیرون می آیم و از چشم نامتناهی به جهان نگاه می کنم. در این نوع نگاه کردن به جهان، هر آنچه غیر است در من است؛ تعین و تکثری است در من. در ”دیدگاه نامتناهی“ ما می خواهیم به این جمله طلایی هگل برسیم که آغاز عقل و آغاز واقعیت یکی است؛ یعنی هرآنچه بالفعل است عقلانی است و هرآنچه عقلانی است بالفعل است. به عبارت دیگر در ”دیدگاه نامتناهی“، دو سوی تجربه با هم یکی می شود. گفته شد که یکی از این دو سوی تجربه در شماست و شما با عقب گام برداشتن در عمل استعلایی و “ترنسندنتال“ (transcendental) بدان می رسید و سوی دیگرش در برابر شماست. اگر چنین اتفاقی بیفتد (یعنی اگر این دو سوی تجربه در هم یکی شوند) بزرگ ترین معضلات و درواقع تناقض اساسی تجربه متناهی به طور کلی رفع می شود؛ یعنی اگر دو امر نامتناهی و ــ به گفته هگل ــ آغاز عقل را با آغاز واقعیت یکی کنم، فیلوسوفیا دیگر فیلوسوفیا نخواهد بود، بلکه سوفیا می شود؛ یعنی من می توانم علمی داشته باشم همانند علم خداوند به جهان؛ زیرا ”دیدگاه نامتناهی“ دیدگاهی است که از آن دیدگاه ، خدا به جهان علم دارد».

این استاد فلسفه در ادامه سخنانش از تجربه متناهی سخن به میان آورد و گفت: «این تجربه از اساس متناقض نماست و تا انتها هم چنین می ماند و هر بار که ما بخواهیم از این تناهی گذر کنیم تا بتوانیم با بازگشت به زمین فلسفه یا به عبارتی به زمین تجربه متناهی، تمام تناقض ها را حل کنیم، درواقع با همان گذر، این کار را کرده ایم. به عبارت دیگر ما در فلسفه همواره درگیر امر نامتناهی هستیم، اما همین که در جایگاه امر نامتناهی می نشینیم، ناگهان علم الهی را با علم انسانی یا تجربه انسانی یکی می کنیم و من شناسنده یا من تجربه کننده به معنای عام را در جایگاه خدا قرار می دهیم. ما با این کار بزرگ ترین چالش ها و پرسش های جاویدان فلسفه را حل می کنیم و به تمامشان پاسخ می دهیم. این کاری است که فیلسوفان بزرگ مانند هگل، ملاصدرا، اسپینوزا و... انجام داده اند؛ برای مثال اگر بپذیریم که کل واقعیت در یک حرکت جوهری است، مشکلات حل شده و باقی فقط صوری است. فیلسوف مدام بین دیدگاه متناهی و نامتناهی رفت و آمد می کند. او آنجا که می خواهد بحث خود را مطرح کند و آن را برای همگان قابل درک سازد، با دیدگاه متناهی سخن می گوید، اما وقتی به تناقض های خود و به نهایت و مرزهای عقلانی می رسد، برای آنکه بتواند آن تناقض ها را رفع کند، منظر را تغییر می دهد. با تغییر منظر، تناقض ها از بین می رود و دیگر تناقضی وجود نخواهد داشت که فیلسوف بخواهد آن را حل کند. نکته مهمی که در این تغییر دیدگاه باید بدان توجه کرد این است که فیلسوف چه از دیدگاه متناهی به تجربه نگاه کند و چه از ”دیدگاه نامتناهی“، یک واژه “معرفت“ یا “تجربه“ را برای آن به کار می برد، اما هیچ وقت نمی گوید که در این دو تجربه، نه منِ تجربه کننده، نه خود تجربه و نه آنچه تجربه می شود نسبتی با هم ندارند».

موضوع بخش بعدی سخنان دکتر محمدتقی طباطبایی تمایز فیلسوف از غیرفیلسوف بود که چنین بیان شد: «وقتی که این تناقض ها رفع شود، فیلسوف دیگر فیلسوف نیست. فیلسوف انسان عادی است مثل بقیه و هیچ فرقی با دیگران در دسترسی به واقعیت ندارد. او از همان تناهی رنج می برد که دیگران از آن رنج می برند و تنها تمایز او در این است که او از آن تناهی آگاهی دارد. کار فیلسوف این نیست که از این تناهی فراتر رود؛ زیرا فرا رفتن از این امر به معنای تمام شدن فلسفه است. او اگر از این تناهی فراتر رود، به حوزه الهیات، عرفان یا علم وارد شده است؛ یعنی مطلبی را درباره کل واقعیت بیان می کند بدون آنکه نقدی نسبت به آن داشته باشد و به عبارت دیگر، حدود معرفت و حدود عقل خود را مشخص کرده باشد».

خودآگاهی و چگونگی علم پیدا کردن بدان موضوع دیگری بود که این استاد دانشگاه از آن سخن به میان آورد: «من در نسبت خودم و در خودآگاهی خودم، اگر خودم را به عنوان یک ابژه (امر دیگر) در برابر خودم قرار ندهم، نمی توانم خودآگاهی داشته باشم؛ یعنی من برخلاف خداوند موجودی نیستم که هستم و بودنم عین علم است. به گفته هیوم، خودآگاهی علم حضوری نیست؛ یعنی علمی نیست که در ما باشد. زیرا ما می دانیم که هستیم، اما نمی دانیم چرا؟»

ایشان در بخش پایانی سخنانش چنین نتیجه گرفت که «فلسفه نمی تواند علم باشد؛ چون از اساس تجربه ای است متعلق به انسان. انسان موجودی است متناهی. این موجود متناهی هیچ گاه نمی تواند تجربه اش را به غایت عقلانی و بدون تناقض کند و از همین رو در تجربه اش می ماند. فلسفه به جای آنکه دانش فرض شود، بهتر است همان فلسفه تلقی شود؛ یعنی تلاش در راه دانش یا به عبارتی دوستی دانش. دانش زمانی ممکن می شود که ما منظری داشته باشیم که از آن بتوانیم کل واقعیت را ببینیم؛ بنابراین ــ همان گونه که هیوم می گویم ــ بگذارید علوم باشند که به دانایی ما می افزایند و نترسید از اینکه فلسفه به جای آنکه به دانایی ما بیفزاید به نادانی ما اضافه کند. گشودن راه و توجه به امکان های آینده و مهم تر از همه برخورد با امر نامتناهی «ترنسندنت» (transcendent) با به رسمیت شناختن نامتناهی بودنش، جز در فلسفه ممکن نیست. عالم در برخورد با امر نامتناهی، آن را به قدر عقل و تجربه متناهی خود و نیز دوره و عصری که در آن زندگی می کند کوچک می نماید. علم همواره این کار را انجام می دهد، اما فلسفه برخلاف آن عمل می کند؛ از همین رو فلسفه متعهدترین گونه تلاش عقلانی بشر به امر نامتناهی است. شما وقتی که از دیدگاه متناهی گذر نکنید، اجازه می دهید که نامتناهی، نامتناهی باقی بماند و همواره امکان هایی در دورن آن باشد. فلسفه بستن ها، دگم ها و تلاش ها برای محدود و متناهی کردن امر نامتناهی و کوچک کردن آن به اندازه عقل زمانه دانشمند یا فیلسوف را نفی می کند و با این نفی، در مقابل آنها می ایستد. این کاری است که فیلسوف انجام می دهد. او به جای آنکه واقعیت را به عقلانیت بکاهد، اجازه می دهد عقلانیت هرچه گسترده تر و گشوده تر شود».

ارتباط با میراث فلسفه اسلامی موضوعی بود که در پایان از آن سخن به میان آمد. این استاد فلسفه در این باره چنین گفت: «اگر ما همین مطلب را به نسبتمان با میراث فلسفه اسلامی منتقل کنیم، شاید امکان گفت و گوی انتقادی با فلسفه اسلامی پدید آید. فلسفه اسلامی این گونه است که یا باید کلش را بپذیریم یا آنکه اجاز نمی دهد با آن حرف بزنیم. اگر بخواهیم با آن گفت و گوی انتقادی کنیم باید نخ تسبیح را پاره کنیم و اجازه ندهیم فیلسوف اسلامی از اعماق تاریخ به ما بگوید که امروز واقعیت و عقل چیست. ما نباید اجاز دهیم فیلسوف اسلامی در جایگاه نامتناهی قرار گیرد و از آن جایگاه به نحو سرمدی حکم کند. ما باید این جایگاه را از او بگیریم. اگر چنین کنیم، امکان گفت و گو با فلسفه اسلامی پدید می آید. ما بعد از ملاصدرا چهارصد سال سکون داریم، اما هگل زمانی که در حال مردن است کار فلسفه اش تمام است؛ زیرا نقد آن آغاز شده است. این در حالی است که در گذشته، نسبت ما با فیلسوف برعکس آن چیزی بوده است که در غرب اتفاق می افتد. اگر عرفان، برهان و قرآن با هم یکی شوند، دیگر مسئله ای در فلسفه وجود ندارد. این کار جز از ”دیدگاه نامتناهی“ ممکن نشده است».

نشست «معاصر بودن فلسفه و منظر نامتناهی» با حضور محمدتقی طباطبایی (استادیار گروه فلسفه دانشگاه تهران) و به همت انجمن علمی فلسفه دانشگاه تهران یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 در این دانشگاه برگزار شد.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

http://bashgah.net/fa/content/print_version/95585 (Fri Sep 22 06:36:03 2017)