شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ 
Bashgah.net باشگاه اندیشه
چشمه و سنگ

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا
غلغله زن، چهره نما، تیز پا
گه به دهان بر زده کف چون صدف
گاه چو تیری که رود بر هدف
گفت: درین معرکه یکتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
چون بدوم، سبزه در آغوش من
بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو، شکن
ماه ببیند رخ خود را به من
قطره باران که در افتد به خاک
زو بدمد بس کوهر تابناک
در بر من ره چو به پایان برد
از خجلی سر به گریبان برد
ابر زمن حامل سرمایه شد
باغ ز من صاحب پیرایه شد
گل به همه رنگ و برازندگی
می کند از پرتو من زندگی
در بن این پرده نیلوفری
کیست کند با چو منی همسری؟
زین نمط آن مست شده از غرور
رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور
دید یکی بحر خروشنده ای
سهمگنی، نادره جوشنده ای
نعره بر آورده، فلک کرده کر
دیده سیه کرده،‌ شده زهره در
راست به مانند یکی زلزله
داده تنش بر تن ساحل یله
چشمه کوچک چو به آنجا رسید
وان همه هنگامه دریا بدید
خواست کزان ورطه قدم درکشد
خویشتن از حادثه برتر کشد
لیک چنان خیره و خاموش ماند
کز همه شیرین سخنی گوش ماند
خلق همان چشمه جوشنده اند
بیهوده در خویش هروشنده اند
یک دو سه حرفی به لب آموخته
خاطر بس بی گنهان سوخته
لیک اگر پرده ز خود بردرند
یک قدم از مقدم خود بگذرند
در خم هر پرده اسرار خویش
نکته بسنجند فزون تر ز پیش
چون که از این نیز فراتر شوند
بی دل و بی قالب و بی سر شوند
در نگرند این همه بیهوده بود
معنی چندین دم فرسوده بود
آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
و آنچه بکردند ز شر و ز خیر
بود کم ار مدت آن یا مدید
عارضه ای بود که شد ناپدید
و آنچه به جا مانده بهای دل است
کان همه افسانه بی حاصل است

http://bashgah.net/fa/content/print_version/96970 (Sat Aug 19 05:29:28 2017)