یک‌شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ 
Bashgah.net باشگاه اندیشه
اربعین، جهانی دیگرـ بخش دوم

در حادثه راهپیمایی اربعین یک اتفاق نامعمول و غریبی واقع شده که ذهن تشنه فهم آن است. یکی از وقایع عجیبی که در این رویداد اتفاق افتاده، کثرت جمعیتی است که نیازمند موشکافی و توضیح است. البته مهم‌تر از این قضیه و جنبه‌های دیگر آن، تجربه‌های عجیب و غریبی است که در جریان این حادثه رخ می‌دهد و مهم‌ترینش، که تعبیر یک جهان دیگر در موردش مصداق دارد و آن را قطعه‌ای از یک قلمروی دیگر می‌کند که دنیایی نیست، فضای اخلاقی حاکم بر آن است.

برای فهم این رویداد، باید آن را در چارچوبی مفهومی قرار دهیم. چارچوب‌های متعددی، هم به لحاظ کلی و هم به لحاظ جزئی وجود دارد؛ مانند چارچوب دینی، عرفانی، فقهی و اخلاقی و چارچوب فهم اجتماعی دینی. این چارچوب‌ها جنبه‌هایی از فهم را به ما نشان می‌دهند، اما به نظر می‌رسد که باید چارچوب دیگری را برای فهم این حادثه و رخداد عرضه کرد که هم به فهمی که به طور عموم به دست آوردیم نزدیک است و آن را توجیه می‌کند و هم محتوای اساسی این حادثه که قرار است یک حادثه تاریخی بزرگ باشد. برای ورود به این فهم، از تقابل‌هایی بهره می‌گیریم که در نظریات اجتماعی بین اشکال مختلف کنش و جماعات و اجتماعات مطرح شده است. عمل و کنشی که در قالب اربعین ظاهر می‌شود، شکلی از جماعت و کنش است که هم به لحاظ کنشی و هم به لحاظ صورت نظام اجتماعی که تجدد را می‌سازد دقیقاً مقابل منطق نظام تجددی قرار می‌گیرد. در این عقلانیت، بیش از هرچیزی حسابگری مدنظر است.




وقتی عملکرد این کنش حسابگرایانه و منفعت‌جویانه را در غرب نگاه می‌کنیم، می‌بینیم تمام پیوندهای اجتماعی این جامعه را از هم گسیخت. جوامع غربی تا قبل از حاکم شدن این منطق بر ساختار اجتماعی آنها، یک ساختار دینی، حکومت و ارزش یا مفهومی به اسم وطن داشتند که حیات جمعی و انسجام گروهی آنها اثر این مقولات بود. ولی هنگامی که این عقلانیت ابزاری عمل کرد به صورت یک آتش سوزاننده‌ای تمام پیوندهای اجتماعی را سست کرد و از هم گسست و آنها را بی‌معنا کرد. به بیان مارکس، تمام پیوندهایی را که بشر طی سال‌های طولانی با آنها زندگی می‌کرد دود کرد و به باد داده شد. از نظر منطق کلی بشری، خانواده شکلی از پاسخگویی به ارضای جنسی است، ولی از نظر منطق نظام مدرن این‌گونه نیست. دلیل اینکه می‌بینیم خانواده در غرب در حال متلاشی شدن است، باعرض معذرت از بانوان محترم که چنین مثالی را به کار می‌برم، این است که از نظر منطق حسابگرایانه، غیرعقلانی است که انسان نیاز جنسی‌اش را از طریق ازدواج با آن همه حواشی یا زحمات و سختی‌ها برطرف کند. این منطق حسابگرایانه است که پورنوگرافی را ایجاد می‌کند و می‌گوید خانواده ما‌به‌ازای معقولی ندارد.

الان در غرب حس وطن‌دوستی وجود ندارد و امروز یکی از مشکلات غربی‌ها در منازعات تمدنی همین است که وقتی می‌خواهند جنگ کنند مجبورند کلی تفریحات و امکانات ــ تا حد فراهم‌سازی امکان تمتع جنسی با اعزام زنان خاص ــ همراه سربازانشان به مناطق جنگی ببرند و دنیای مرفهی برای آنها فراهم ‌کنند تا سربازان بتوانند بجنگند؛ چون منطق آنها حسابگرایانه است و در منطق عقلانی غرب، تأمین نیازهای مربوط به مفاهیم غیرحسابگرانه بدون عمل در قالب و بر پایه این مفاهیم هم امکان دارد. به این صورت که اتفاقاً از طریق حسابگری مادی بدون ارجاع به ارزش‌ها یا هنجارهایی مانند وطن، قوم یا قبیله و با هزینه‌ها و مشکلات کمتری قابل پاسخگویی و تأمین است. از این نظر مطابق منطق دنیاگرایانه و عقل حسابگر برای تأمین نیازها و یا کارکردهای لازم برای اداره جامعه و حیات اجتماعی به‌کارگیری این مفاهیم یا عمل بر اساس عقلانیت‌های مرتبط با این مفاهیم معنا ندارد که شما به وطن و قوم و خویشاوند تعلق خاطر داشته باشید. بنابراین، چیزهایی که در غرب مشاهده می‌کنیم و معارضه‌ای که در آنجا با سنت‌ها یا این قالب‌های اجتماعی سنتی مثل خانواده، قوم و قبیله یا وطن وجود دارد و آنها را از هم می‌پاشد، تبعات منطقی این منطق است.

به عنوان یک امر بدیهی و اجماعی، معروف است که منطق غرب و منطق عقلانی آن، قدرت ایجاد ارزش و تشکیل اجتماع ندارد و اتکای آن، هم در اساس و هم در انتها به اجتماعات سنتی است؛ یعنی اگر اجتماعات و ارزش‌های سنتی نبودند، جهان مدرن هم شکل نمی‌گرفت. برای فهم این مسئله می‌توان به مشکلات ایجاد اروپای واحد توجه داد. در هر حال همه انقلاب‌های دنیای مدرن و معاصر و حتی انقلاب‌های مارکسیستی برای تأسیس خودشان از دیانت استفاده کردند. شما راجع به انقلاب فرانسه زیاد شنیدید یا می‌بینید که انقلاب فرانسه را یک انقلاب سکولار می‌نامند، ولی نقش دیانت در آن خیلی اساسی بود؛ چون امکان ندارد منطق سکولاریستی شما را وادار به اقداماتی مانند ایثار، فداکاری، گذشت و... کند که لازمه یک انقلاب است. مهم‌تر از همه جاگیر کردن ارزش‌هایی مثل آزادی، فردگرایی و... است که خود غرب به آنها اتکا دارد؛ زیرا این کار مستلزم آن است که این ارزش‌ها جای دیگری اعتبار و قدسیت پیدا کند تا به مردم قبولانده شود و از سوی آنها پذیرفته گردد تا این سیستم بتواند استوار بماند یا شکل بگیرد. اینکه می‌بینید در ویتنام و الجزایر و تمام انقلاب‌های مدرن یا شبه‌مدرن، دین در مقطعی حضور دارد و بعد حذف می‌شود، به همین دلیل است. جهان مدرن همانطوری که وبر و بسیاری دیگر مانند دورکیم و حتی مارکس تبیین کرده‌اند برای تأسیس خودش از دین استفاده می‌کند و سپس از دیانت خلع ید می‌کند. مثل همان کاری که در الجزایر کردند و در ایران هم چنین فهم و تلقی و تمایلی بود، ولی تا به حال موفق نشدند.

این بحث در مورد ویژگی‌های منطق جهان مدرن و نظام مدرن و بیان قابلیت‌های آن بود و برای اینکه اربعین را بفهمیم، باید به این تقابل توجه کنیم. البته برحسب فهم خود علوم اجتماعی و فهمی که ما در دوران مدرن داریم این تقابل برقرار است، نه اینکه ما آن را ایجاد کرده باشیم. بنابراین، این شکل از عمل و فعلی که در اربعین اتفاق می‌افتد از نظر منطق دنیای مدرن شکلی از رفتار غیرعقلانی به معنای رفتار غیرحسابگرایانه است و مابه‌ازای عینی و روشن و مشخصی ندارد، بلکه مابه‌ازای توهمی دارد. نهایتاً از نظر این منطق می‌خواهد یک ارضای روانی و روحی ایجاد کند و آرامشی بدهد و دغدغه‌هایی را از بین ببرد. ولی مطابق فهمی که من در تحلیل نظام کنشی و اجتماعی مدرن عرض کردم، ما در اربعین امکان تجربه یک جهان دیگری را داریم. یعنی ما با کنش‌هایی در این اجتماع دینی در اربعین مواجه هستیم که منجر به فراهم سازی امکان تجربه متعالی می‌شود. همان‌طور که گفتم برای اینکه نظم اجتماعی داشته باشیم باید پیوندهایی با بنیان‌های ارزشی جامعه‌ای که تأسیس می‌کنیم برقرار کنیم. برای اینکه این مسئله روشن‌تر شود، بحثی را در باب چگونگی شکل‌گیری جامعه مطرح می‌کنم.

نظریه‌هایی که در جهان مدرن در مورد تأسیس جامعه وجود دارد، عمدتاً نظریه‌های فردگرایانه و قراردادگرایانه است. به این معنا که این تلقی و توهم وجود داد که گویی انسان‌ها کنار هم می‌نشینند و آن‌گونه که لاک یا هابز گفته‌اند با یک منطق عقلانی حسابگرایانه، به دلیل تأمین امنیت یا تأمین حقوق و منافع خود، ساختاری را به نام ساختار اجتماعی ایجاد می‌کنند که آن را حکومت می‌نامیدند و ما به آن جامعه می‌گوییم چون در آن زمان این فهم از تمایز جامعه و حکومت به دست نیامده بود و در نتیجه ‌هابز و لاک بین حکومت و جامعه تفکیکی نمی‌کردند. بنابراین، فهم قراردادگرایانه و فردگرایانه، فهمی است که از نوع تأسیس و شکل‌گیری در جامعه براساس منطق مدرن وجود دارد. البته در جای دیگری باید به این پرداخت که در عین حال که این فهم، غلط است ولی واقعاً در تأسیس و شکل‌گیری جهان مدرن مدخلیت داشته است. ولی نکته اساسی در اینجا این است که همانطور که بعدها خود متفکرین اجتماعی این را فهمیدند و بسط و توسعه ندادند، این جهانی که ما در آن یک سری اعمال و افعال قراردادی انجام می‌دهیم یک وجه غیرقراردادی دارد. یعنی اینکه مثلاً قرارداد تجاری برای ما اهمیت دارد و طرفین ملزم به این قرارداد می‌شوند، چه دلیلی دارد و الزام‌آوری قرارداد از کجا می‌آید؟ نمی‌توان گفت براساس یک قرارداد دیگر ملزم شویم که بر قرارداد قبلی متعهد باشیم؛ چون منجر به تسلسل است و هیچ یک از این دو قرارداد تفاوتی با یکدیگر ندارند تا یکی به دیگری چیزی بدهد.

متفکران اجتماعی مثل دورکیم و وبر به این فهم رسیده بودند ولی نه‌تنها آن را بسط ندادند، بلکه آن را مغفول گذاشتند و تفسیرهای مدرن یا سکولاریستی از آن ارائه دادند. نکته اساسی این است که این فهم می‌گوید برای آنکه جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم ممکن بشود، باید تجربه‌ای از ارزش‌های بنیادی را داشته باشید تا آن ارزش‌ها امکان شکل‌گیری زندگی قراردادی را به شما بدهد. به این معنا، هر موقع جامعه‌ای تأسیس می‌شود، یک جایی و در یک لحظه‌ای باید تجربه‌ای از امر خیر و متعالی اتفاق بیفتد. فرصت نیست این مطلب را باز کنم که هر جامعه و نظام اجتماعی جز یک بسته باید و نبایدها نیست که در تحلیل نهایی به چند خیر اساسی منتهی می‌شود. البته خیرات اجتماعی در نظام مدرن با نظام غیرمدرن فرق می‌کند، اما نکته اساسی این است که برای اینکه این ساختار قراردادی و معمولی که ما در آن زندگی می‌کنیم و با هم تعامل می‌کنیم الزام‌آور و مورد قبول باشد و به صورت معمول جریان پیدا کند، باید ارزش‌هایی را یک جایی به صورت بنیادی بپذیریم تا این ارزش‌ها نیروی خودش را به سایر ساختارها، نهادها و کنش‌ها، قراردادهای تجاری و حقوقی بدهد که اینها قابل قبول و الزام‌آور گردند. قبول ارزش‌ها امر اختیاری نیست و درست مثل اختیار است. تعلق خاطرها چیزی نیست که ما آنها را انتخاب کنیم. البته ما می‌توانیم روی تعلق‌های خاطرمان کار کنیم و آنها را قوت و کاهش بدهیم، ولی خصوصاً آنجایی که بحث اجتماعی مطرح می‌شود، اینکه یک جامعه‌ای به یک ارزشی تعلق خاطر پیدا می‌کند و آن را به عنوان ارزش مطلق می‌شناسد و از آن برای اعتباربخشی به تمام ارزش‌ها و تعاملات خودش استفاده می‌کند، اختیاری نیست. در یک ساحتی باید این اتفاق بیفتد و پیوند با ارزش‌های متعالی برقرار شود.

برای جلوگیری از طولانی شدن بحث، افرادی را که علاقه‌مند به پیگیری این مباحث هستند به حرف‌های دورکیم در باب شکل‌گیری مفهوم خدا ارجاع می‌دهم؛ چون مفهوم خدا به معنایی که نیچه گفت یا هر معنایی که شما با آن آشنا هستید، همان ارزش‌های مطلق است. خدا یعنی ارزش مطلق؛ ارزش‌هایی که در آن چون و چرا نمی‌کنیم. این ارزش‌ها برای بعضی جوامع متعدد است و شرک نامیده می‌شود، ولی برای بعضی جوامع این ارزش‌ها وحدت دارد و توحید نامیده می‌شود. در کنار هر جامعه‌ای که شکل می‌گیرد یک خدایی هم وجود دارد و این، یکی از یافته‌های انسان‌شناسانه است که وبر نیز در جامعه‌شناسی دین خود به شکل بنیادی آن را پذیرفته و در فهم دین و اثر دین به‌کار می‌گرفت؛ یعنی برای اینکه جامعه‌ای شکل بگیرد، باید بنیادی‌ترین ارزش‌هایی که بعداً درون این ساختار سریان پیدا می‌کند و کلیه اعمال را الزام‌آور می‌کند و ما را به خانواده، دوست، پدر و مادر و... متعهد می‌کند، در تحلیل نهایی اعتبار و ارزش و قدرتش را از یک مجموعه ارزش‌های بنیادین می‌گیرد که این ارزش‌های بنیادین باید یک جایی تجربه شود و آن تجربه، جایی است که متعلق به این دنیا نیست؛ زیرا مابه‌ازای عینی برای این ارزش‌ها در این دنیا نداریم. پس این ارزش‌ها را از کجا پیدا می‌کنیم و کجا به آن تعلق خاطر پیدا می‌کنیم؟ آیا طبق حرف بعضی از فلاسفه یک چیز موهوم است؟ یعنی فقط مابه‌ازای ذهنی دارد؟ یعنی چیزهای که فکر می‌کنیم خوب است ارزش است! در این صورت قدرتشان را از کجا به‌دست می‌آورند؟ آیا توهمی است؟ آن هم قدرتی که بعضی از انسان‌ها برایش کشته می‌شوند و می‌میرند و خودشان را فدا می‌کنند.

از نظر بنده ارزش‌ها مابه ازای عینی دارد و اینها در تجربه‌های متعالی در طول تاریخ ظاهر شده یا محقق می‌شود. این تجربه‌ها در فهم دینی با انبیا شکل می‌گیرد. بعثت، یعنی ظهور تجلیات الهی بر نبی که دیگران نیز از طریق مشارکت در تجربه نبی یا انجام اعمال مناسکی، آن ارزش‌ها را تجربه کرده و با آنها پیوند وجودی می‌یابند.

حتماً شنیدید که مردم با حضرت رسول چکار می‌کردند و آب دستشان یا چیزی که می‌خوردند را برای تبرک می‌بردند. آنها چه زیبایی در این موجود می‌دیدند و چطور غرق در او می‌شدند که این حالت از آنها بروز می‌کرد؟ اینکه سر و دست می‌شکستند، برای موهومات نبوده، بلکه یک زیبایی یکپارچه می‌دیدند و برای کسب تجربه این زیبایی مشارکت می‌کردند و تمدنی که ظرف صد سال با آدم‌های عجیب و غریب شکل گرفت از طریق این پیوند ظهور پیدا کرد. این تجربه در زمان انبیا از طریق انبیا و در غیر زمان انبیا، در مقاطع تاریخی مثل انقلاب اسلامی حاصل می‌شود و ما نمی‌دانیم آسمان چطور باز می‌شود؛ یعنی حادثه عادی نیست که شما ظرف دو سال، یک جامعه متحول می‌شود و کل انسان‌ها عوض می‌شوند و انسان از بودن در آن جامعه لذت می‌برد. این چیزی عادی نیست و کسی آن را تحلیل نکرده و یکی از نقاط مغفول در علوم اجتماعی است. این فقط مختص انقلاب ما نیست، بلکه تمام انقلاب‌ها تجربه خیرات را دارند؛ یعنی تجربه لحظاتی متعالی که همه می‌خواهند متقی بشوند و هرکس به اندازه وسع خودش متقی می‌شود.

بر این اساس، تصور بنده این است که اربعین یک صحنه و یک زمان و مکان غیر این‌دنیایی و امکانی برای تجربه آن معنای متعالی است؛ یعنی یک نیروی غیرسکولارزدایی‌کننده‌ای پیدا کردیم. می‌دانید که در عصر موجود که دائماً جهان دنیایی می‌شود و قلمروهای دینی از بین می‌رود و خورده می‌شود و رنگ و بوی قدسی از بین می‌رود، وجود این منابع قدسی‌کننده برای مواجهه با موجی که در آن هستیم خیلی اساسی است.

اگر انقلاب اسلامی را در نظر بگیریم، از یک برهه‌ای به بعد این احساس را داریم که علی‌رغم همه کارهایی که می‌کنیم، گویا فرایند سکولارازیسیون همچنان ادامه پیدا می‌کند. سؤال این است که چرا با وجود تلاش‌های ما این اتفاق می‌افتد؟ یعنی این احساس را داریم که فرایند دنیایی‌شدن ادامه پیدا می‌کند و ما فرایند عکس آن را یا کم می‌بینیم و یا اصلاً نمی‌بینیم؛ به نحوی که من گاهی فکر می‌کنم تکلیف انقلاب اسلامی تمام شده است! دلیلش این است که ما در اینجا با نیروهای واقعی در عالم سروکار داریم و منابع قدسی‌کننده در عالم خیلی کم هستند. به لحاظ مکانی و زمانی مثلاً مساجد یا مکه و مدینه، یا ماه‌هایی مثل ماه‌های رجب و شعبان یا رمضان و شب‌هایی چون شب‌های قدر، زمان‌ها و مکان‌هایی هستند که اگر انسان‌ها در آن مقطع قرار بگیرند این تجربه را پیدا می‌کنند که به لحاظ واقعی و نه به لحاظ ذهنی نیروی قدسی‌شونده درون اینها جریان پیدا کند و به عنوان معارض سکولارازیسیون عمل کند.

با آن چیزی که در اربعین می‌بینیم، تصور بنده این است که راهپیمایی اربعین در کربلا، یکی از همین زمان‌ها و مکان‌های قدسی‌کننده و فتح باب‌های خدایی است تا انسان‌ها این تجربه متعالی را مجدداً داشته باشند. اربعین جایی است که درگیر یک نیروی قدسی‌شونده و قدسی‌کننده و غیرسکولار در آن ظاهر می‌شود و در هر سال به تناوب ظهور پیدا می‌کند.

من علت این مسئله را نمی‌دانم و همانطور که گفتم به یک تقدیر تاریخی برمی‌گردد. اینکه چرا خداوند فضایی را باز می‌کند یا می‌بندد و چرا این امکان را می‌دهد یا نمی‌دهد را ما نمی‌توانیم بفهمیم. ولی این را می‌فهمیم که تجربه‌ای که اتفاق می‌افتد از جنس تجربه‌هایی است که گویی پای خدا را در تاریخ باز می‌کند؛ یعنی بعد از مدت‌هایی که خداوند از این عالم رخت بربسته و امکان ظهور خدا در این عالم به امکنه و ازمنه خاصی محدود شده، ما با یک موج مجددی از این ظهور و بروز مواجه هستیم و آنچه که در اعمال و افعال انسان‌ها می‌بینیم نشانه‌ای از چنین بروز و ظهور است.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

http://bashgah.net/fa/content/print_version/97046 (Sun May 28 14:10:37 2017)