دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶ 
Bashgah.net باشگاه اندیشه
نظریه‌های جامعه‌شناختی انقلاب

در بحث از چرایی شکل‏ گیری انقلاب ها نظریات مختلفی مطرح شده است که مصطفی مهرآیین تبیین آنها را راهی به سوی تبیین انقلاب اسلامی ایران می داند.


• آقای دکتر اجازه بفرمایید بحث را از اینجا شروع کنیم که اگر فاکتور ایدئولوژی را در تبیین انقلاب اسلامی ایران نادیده بگیریم، چه عواملی می‌ماند که در تئوری‌های انقلاب در تبیین انقلاب ها به آن ها اشاره می شود؟

مهرآیین: ضمن تشکر از فرصتی که برای گفتگو در خصوص انقلاب ایران برای من فراهم کردید باید بگویم سئوال نخست شما نیاز به اندکی اصلاح دارد. در عمده نظریه های مربوط به وقوع انقلاب های قبل از انقلاب ایران به مفهوم فرهنگ و ایدئولوژی اشاره شده است. البته ممکن است در این نظریه ها دقیقا از واژه ایدئولوژی یا فرهنگ استفاده نشده باشد که در ادامه بحث در این خصوص توضیح خواهم داد. از سوی دیگر در عمده تبیین های مربوط به انقلاب ایران نیز، به جز تحلیل هایی که از سوی نیروهای ارزشی داخلی از قبیل تحلیل مرحوم آیت الله عمید زنجانی ارائه شده است، به متغیرهای تبیین کننده متفاوت توجه شده است و عمده این تبیین ها را می توان ذیل تبیین های ترکیبی یا چند لایه از انقلاب ایران جای داد. ممکن است شما از من بپرسید منظور از تبیین های فرهنگی انقلاب بویژه انقلاب ایران چیست؟ درست است و در این مورد شکی نیست که بعد از انقلاب ایران بحث از تبیین فرهنگی این انقلاب، بویژه با توجه به تحولاتی که در فضای جهانی اندیشه در عطف توجه به مفهوم فرهنگ بوجود آمده بود، شدت گرفت و ما با تحلیل هایی روبروییم که در آنها بر مفهوم ایدئولوژی یا فرهنگ اسلامی تاکید بسیار می شود، بااین‌حال، چنان که منصور معدل، پژوهشگر برجسته این حوزه به خوبی نشان داده است، به رغم پیشرفتهای تازه در نظریه های جامعه شناختی انقلاب، جایگاه ایدئولوژی در این تئوریها مبهم و نامشخص است. در این نظریه ها، ایدئولوژی به کارکرد روانشناختی اش در جهت دهی دوباره به افراد ناراضی و سرگردان، به نیروی نهفته در منازعات سازمان یافته بر سر قدرت، یا تضاد طبقاتی تقلیل یافته است.

خب اگر از این مناقشه بگذریم و به پرسش شما در خصوص اشکال متفاوت نظریه های انقلاب برگردیم، پاسخ من چنین است. یکی از مهمترین چارچوب های نظری در مطالعة انقلاب ها، رویکردی است که با عنوان رویکرد ارزش ـ نظام شناخته می‏شود. براساس این نظریه، انقلاب ها احتمالاً زمانی اتفاق می‏افتند که اختلاف میان ارزش های یک جامعه با واقعیتهای حیات اجتماعی آن گسترده و آشکار شده باشد. این نظریه که توسط چالمرز جانسون بسط و گسترش یافت، تغییر و جابجایی سریع ارزش ها و هنجارهای اجتماعی را علت اصلی مخالفت توده‏ای با یک رژیم می‏داند. جانسون معتقد است که انقلاب ها را باید در بافت و زمینه نظام های اجتماعی که در آن به وقوع می‏پیوندند، مورد مطالعه قرار داد. به اعتقاد جانسون، هنگامی که یک جامعه توانایی خود در سازگار شدن با تغییرات محیطی را از دست می‏دهد، «نامتوازن» و دچار وضعیت عدم تعادل می‏شود، حالتی که در نتیجه «ناهماهنگی» میان ارزشهای یک جامعه با تقسیم کار آن بوجود می‏آید. نامتعادل و نامتوازن بودن یک نظام به طور خودکار منجر به انقلاب نمی‏شود. برای وقوع انقلاب در یک نظام نامتعادل،‌ وجود «شتاب دهنده‏های» مناسب و «سازش‏ناپذیری نخبگان» حاکم ضروری است. جانسون سه نوع عامل شتاب‏زا را مشخص می‏کند: ضعف نظامی یا وجود بی‏نظمی و ناهماهنگی در میان نیروهای مسئول؛ باور انقلابیون به پیروز شدن بر نخبگان حاکم؛ و فعالیتهای استراتژیک و نظامی که انقلابیون بر علیه نیروهای نظامی نخبگان حاکم انجام می‏دهند. رژیم که مشروعیت خود را به دلیل تغییر ارزش ها از دست داده است، برای باقی ماندن در قدرت به نحوی فزاینده بر نیروهای قهریه خود تکیه می‏کند. هنگامی که ارزش های رژیم حاکم دیگر مشروع شناخته ‏نمی‏شوند، موفقیت انقلاب بیش از هر چیز بستگی به پیروزی نظامی انقلابیون بر نخبگان سازش ناپذیر حاکم دارد.

گروه دوم از دانشمندان با تکیه بر رویکرد «روانشناسی توده‌ها» به بررسی علل انقلاب می‏پردازند. مدافعان این رویکرد برآنند که ثبات یا بی‏ثباتی یک نظام سیاسی «در نهایت به یک وضعیت ذهنی و یک حالت روحی در جامعه وابسته است». توده‏ای از مردم که در ارتباط نزدیک با یکدیگرند و از رژیم سیاسی سرخورده و مأیوس هستند، یک «تودة نقاد و خرده‏گیر» را شکل می‏دهند، توده‏ای که قادر به بسیج خود در مخالفت با یک رژیم است. تدگر و جیمز دیویس در بررسی دلایلی که شالوده و بنیان انواع متفاوت ناآرامی سیاسی را شکل می‏دهند، به گونه ای عمیق و گسترده بر این رویکرد تکیه نموده‏اند. دیویس بر این اعتقاد است که انقلابها وقتی محتمل‏ترند که مردم گونه ای کاهش و تنزل در فرصتهای اقتصادی و اجتماعی خود را ادراک نمایند ـ بجای اینکه آن را واقعاً تجربه نمایند. در گزاره‏ای که بصورت نماد این نظریه درآمده است دیویس چنین ادعا می‏کند که: «انقلاب ها در زمانی احتمال وقوع پیدا می‏کنند که دوران طولانی از توسعة اقتصادی و اجتماعی به دنبال خود دوران کوتاهی از بحران را به همراه آورد.» افول ناگهانی رشد اقتصادی و فرصتهای پیشرفت اقتصادی ـ اجتماعی منجر به ناکام ماندن امیدها و انتظارات می‏شود که این مسأله به نوبه خود منتهی به مخالفت و اعتراض سیاسی خواهد گردید. دیویس با تأکید برناکامی و سرخوردگی روانی به عنوان عامل اصلی وقوع انقلابها مدعی است که انقلابها در جامعه‏ای «که فرصت مستمر و آزاد برای برآورده کردن نیازهای جدید، آرزوهای جدید و انتظارات جدید وجود دارد» رخ نخواهند داد. همچنین انقلابها در جامعه‏ای که در آن «هیچ آرزویی وجود ندارد و با بالارفتن انتظارت روبرو نیستیم.» به وقوع نخواهند پیوست.

گر نیز در بررسی علل انقلابها رویکردی مشابه رویکرد دیویس اتخاذ می‏کند، اگرچه چارچوب نظری او به نحو بارزی جامع‏تر و قوی‏تر از چارچوب نظری دیویس است. همانند دیویس، گر ناکامی و سرخوردگی روانی را عامل اصلی انقلابها می‏داند. ناکامی و سرخوردگی هنگامی بوجود می‏آید که انتظاراتی که عموماً به عنوان انتظارات تحقق پذیر و قابل حصول شناخته می‏شوند،‌ تحقق نمی‏یابند. گر این وضعیت را وضعیت «محرومیت نسبی» می‏نامد. گر به سه الگوی محرومیت نسبی یعنی محرومیت ناشی از رشد خواستها، محرومیت ناشی از افول یا محرومیت نزولی و محرومیت فزاینده اشاره می‏کند. محرومیت ناشی از افول یا محرومیت نزولی زمانی بوجود می‏آید که انتظارات یا توقعات ارزشی نسبتاً ثابت باقی می‏مانند اما چنین تصور می‏شود که تواناییهای ارزشی کاهش یافته‏اند ـ محرومیت در نسبت با گذشتة فرد معنا می‏یابد. احتمالاً جوامع سنتی و جوامع در حال گذار بیشتر تحت تأثیر محرومیت ناشی از افول یا محرومیت نزولی واقع می‏شوند. صورت متداول‏تری از محرومیت که گر آن را محرومیت ناشی از رشد خواستها می‏نامد، زمانی حادث می‏شود که انتظارات و توقعات روبه رشد جامعه برآورده نمی‏شوند و شوق و اشتیاق دستیابی به آنها ناکام می‏ماند. محرومیت ناشی از رشد خواستها هنگامی بوجود می‏آید که تواناییهای ارزشی ثابت باقی می‏ماند اما انتظارات و توقعات افزایش می‏یابد. نوع دیگر محرومیت،‌ محرومیت فزاینده است که در آن همزمان با افزایش انتظارات و توقعات، تواناییها کاهش می‏یابند. این نوع از محرومیت بیشتر در جوامع در حال توسعه شایع است،‌ جوامعی که در آنها طبقات نوظهور اجتماعی اغلب با این احساس روبرو می‏شوند که فرصتهای اقتصادی و اجتماعی آنها در نتیجه تواناییهای محدود جامعه‏شان،‌ محدود می‏شود. به اعتقاد گر، محرومیت نسبی جامعه را برای وقوع انقلاب آماده می‏سازد. او می‏نویسد «نارضایتی هنگامی انسانها را به سوی خشونت سیاسی سوق می‏دهد که ارزشها و باورهای آنها باعث شود نارضایتی آنها به موضوعات سیاسی معطوف گردد و هنگامی که چارچوبهای نهادی به حد کافی ضعیف گشته‏اند یا سازمانهای مخالف به حدی قوی هستند‌ که فرد ناراضی به احساس قدرت دست یابد.» برای غلبه کردن یکی بر دیگری، هم مخالفان و هم نیروهای حاکم «باید بتوانند با تدارک دیدن الگوهایی از کنش که پیامدهای ارزشمندی برای پیروانشان دارد، حمایت اجتماعی پایدار خود را حفظ نمایند». موفقیت نیروهای حاکم یا سازمانهای مخالف به ویژگیهایی چون امکانات، میزان انسجام و پیچیدگی هر یک از آنها و همچنین «توانایی مخالفان در جلب رضایت حامیانشان، و فراهم آوردن فرصتهای ارزشی و ابزارهای اعتراض عاطفی رای آنها» بستگی دارد.

جانسون، دیویس و گر همگی بر این اعتقادند که انقلابها بصورت غیراختیاری و بدون آگاهی شناختی انقلابیون از اینکه در آینده به عنوان انقلابی شناخته خواهند شد، آغاز می‏شوند. از سوی دیگر، چارلز تیلی برآنست که انقلابها از طریق تلاشهای آگاهانه کنشگران سیاسی مخالف بوجود می‏آیند. تیلی به تبیین علل انقلابها برحسب مفاهیم اساساً سیاسی می‎‏پردازد. تیلی برپایه این استدلال که «حاکمیت چندگانه» مؤلفه مشخص کننده وضعیتهای انقلابی می‏باشد، مدعی است که جنبشهای انقلابی زمانی بوجود می‏آیند که «اعضاء‌ سابقاً راضی و مطیع جامعه با تقاضاهای مطلقاً ناسازگار حکومت و نیروی سیاسی جایگزینی که مدعی داشتن کنترل بر حکومت است، روبرو می‏شوند و در نهایت به اجرای تقاضاهای نیروی سیاسی جایگزین می‏پردازند.» به اعتقاد تیلی، تحولات اجتماعی یا تحولات اجتماعی ـ‌ روانشناختی را نباید به عنوان پیش شرط های مهم برای وقوع انقلابها در نظر گرفت: پیش شرط های ضروری برای وقوع انقلاب ها عبارتند از «منافع، بسیج، استراتژی، سرکوب و جایگاه های قدرت». او برآنست که سه مجموعه از شرایط منجر به انقلاب می‏شوند: پیدایش مخالفانی که مدعی انحصاری قدرت هستند؛ تعهد بخش عظیمی از جمعیت به این ادعاها؛ و بی‏میلی یا ناتوانی حکومت در سرکوب کردن ائتلاف جایگزین. بنابراین، وقوع انقلاب مستلزم آنست که بخش عظیمی از جمعیت جامعه اقتدار سیاسی نیروی سیاسی مستقل از حکومت را مشروع بدانند. اینکه چگونه نیروی سیاسی جایگزین و نیروی انقلابی شکل می‏گیرد، مسأله‏ای است که در دیدگاه تیلی به عنوان «یکی از معماهای دوران ما باقی می‏ماند.»

علاوه بر تیلی،‌گروه دیگری از متفکران نیز کوشیده‏اند با بررسی فعالیت های سیاسی دولت های قبل از انقلاب، به تبیین علل انقلاب ها بپردازند. تدا اسکاچپول،‌ ساموئل هانتینگتون و در دورة‌ متأخر جرالدگرین، برخی از نمایندگان برجسته این گروه از متفکران علوم اجتماعی هستند. هانتینگتون و گرین بر پیامدهای اجتماعی فرآیند دولت سازی که رژیم پیش از انقلاب به انجام آن می‏پردازد، تأکید می‏کنند. اما،‌ اسکاچپول بیشتر به فروپاشی ساختاری حکومت پیش از انقلاب توجه می‏کند.

هانتینگتون به انقلاب ها به عنوان عوارض جانبی فرآیند مدرنیزاسیون نگاه می‏کند. او معتقد است که مدرنیزاسیون منجر به پیدایش طبقات اجتماعی جدیدی می‏شود که از میان دیگر چیزها، خواستار حق مشارکت در فرآیند سیاسی جامعه خود هستند. بیشترین تقاضا برای مشارکت سیاسی از سوی طبقه متوسط، که «طبقه انقلابی واقعی» در اکثر جوامع در حال توسعه است، مطرح می‏گردد. طبقه انقلابی مزبور در جوامعی که تا حدودی توسعه اقتصادی ـ اجتماعی را تجربه کرده‏اند، بویژه در کشورهایی که فرآیند توسعه سیاسی آنها از فرآیند تغییر اقتصادی ـ اجتماعی عقب مانده است، شکل می‏گیرد. به بیان دقیق‏تر‏، انقلاب ها احتمالاً زمانی به وقوع می‏پیوندند که (1) نهادهای سیاسی قادر به تدارک و تهیه مجاری جدید برای وارد شدن نیروهای اجتماعی جدید به عرصة سیاست نیستند و (2) هنگامی که طبقات اجتماعی که در حال حاضر از فعالیت سیاسی محروم می‏باشند خواستار ایفای نقش فعال در فرآیند سیاسی می‏شوند.

جرالدگرین، نیز، با این رویکرد کلی موافق است، اگر چه وی فرآیند مشارکت سیاسی را به دو مرحلة ‌«بسیج» و «ضد بسیج» تقسیم می‏کند. گرین برآنست که مدرنیزاسیون به طور ضمنی منجر به سیاسی شدن مردم می‏شود. «نپذیرفتن تقاضای مشارکت سیاسی بخشهای سیاسی شده جامعه می‏تواند منجر به شورش همگانی شود. این مسأله ممکن است در نهایت به انقلاب ختم شود». تقاضای افراد جامعه برای مشارکت سیاسی منجر به بسیج سیاسی می‏شود. اگر حکومت نتواند بسیج سیاسی را (از طریق مکانیسمهایی چون احزاب سیاسی، نظام رأی‏گیری یا دیگر مکانیسمهای مشارکت سیاسی) کنترل نماید، آن موقع مرحله «ضد بسیج» که به اعتقاد گرین خود صورتی از انقلاب است، آغاز می‏شود. شرایطی که منجر به «ضد بسیج» می‏شوند، عبارتند از: ضعف قوای سرکوب حکومت؛ ساده‏سازی سیاست؛ سیاسی شدن گروههایی که به لحاظ سنتی جزء گروههای غیرسیاسی می‏باشند؛ حوادث و رویدادهای بحران‏ساز؛ و واکنشهای خشمگینانه رژیم سیاسی. ساده‏سازی سیاست که در واقع «مقدمه‏ای بر شکل‏گیری یک ضد بسیج کامل و تمام عیار است»، جامعه پیش از انقلاب را به دو گروه 1ـ مخالف رژیم حاکم و 2- حامی رژیم حاکم، تقسیم می‏کند. هم زمان باگسترش مخالفت ها، نیروهای مخالف رژیم قادر به جذب مردم به سوی خود می‏شوند. پیوستن مردم به گروههای مخالف رژیم بیش از آنکه نتیجه تلاش و کوشش گروههای مخالف برای جذب مردم باشد، فرآیندی است که بیشتر بصورت منفعلانه صورت می‏پذیرد. پیوستن منفعلانه بخش عظیمی از جامعه به گروههای مخالف یا آرمانها و ایده‏الهای آنها، منجر به سیاسی شدن گروههایی می‏شود که در غیر این صورت غیرسیاسی باقی می‏ماندند. بالاخره اینکه، یک سری از بحرانها یا اقدامات ناشیانه حکومتی آخرین شرط لازم برای شکل گیری «ضد بسیج» ــ یعنی گذر از اصلاح به انقلاب ــ را فراهم می‏آورند. گرین بر آن است که انقلاب خود را «با هر پیروزی و موفقیتی که باعث بدست آمدن میزان بیشتری از وحدت و انسجام می‏شود»، تغذیه می‏کند.

آخرین تبیین نظری از چرایی شکل‏گیری انقلابها که در اینجا به بررسی آن خواهیم پرداخت، دیدگاهی است که توسط تدا اسکاچپول مطرح گردیده است. اسکاچپول به جای آنکه بر پیدایش «حاکمیت چندگانه» یا «بحران مشارکت» به عنوان علت اصلی شکل‏گیری انقلابها تأکید نماید، توجه خود را از آغاز معطوف به فروپاشی سیاسی دولت ها و منازعات طبقاتی می‏کند. او بر این اعتقاد است که بحرانهای انقلابی زمانی گسترش می‏یابند که دولت قادر به روبروشدن با چالشهای ناشی از شرایط متحول بین‏المللی نباشد. چالشهای مذکور اغلب نتیجه درگیریهای نظامی میان دولتهای رقیب می‏باشند. اسکاچپول استدلالهای خود درباره‌ علل شکل‏گیری انقلابها را بر مبنای شواهد حاصل از سه انقلاب فرانسه، روسیه و چین استوار می‏سازد. او می‏نویسد: «گرفتاریهای حاصل از فشارهای نظام طبقاتی داخل و تحولات اجتماعی بین‏المللی، همه و همه، باعث می‏شوند شیرازه نظام حکومتی و ارتش حامی آن از هم پاشیده شود و راه برای تحولات انقلابی که از طبقات پایین جامعه نشأت می‏گیرد، هموار گردد.» اسکاچپول با تکیه بر «رویکرد ساختاری» بر آن است که هم زمان با فروپاشی نظامهای سیاسی گذشته، منازعات سیاسی و طبقاتی آغاز می‏گردند و تا زمان تأسیس سازمانهای نظامی و اداری جدید ادامه می‏یابند. تأکید اسکاچپول بر تحولات ساختاری او را به این نتیجه می‏رساند که انقلابها بصورتی غیرارادی، تصادفی و ناآگاهانه آغاز می‏گردند. او بر این نکته تأکید می‏کند که انقلابها بیشتر حاصل «تضادها و روابط عینی میان ملتها و گروههای مختلف اجتماعی هستند تا منافع، نگرشها یا ایدئولوژیهای کنشگرانی که در انقلابها شرکت می‏کنند.» برخلاف تأکیدی که همواره بر نقش احزاب «پیشاهنگ» در انقلابها میِ‏شود،‌ اسکاچپول برآن است که انقلابها بیشتر «ناشی از درگیریها و تضادهای ساختاری داخلی و بین‏المللی و رویدادهای بحرانی هستند تا تصمیم آگاهانه انقلابیون».

ادامه دارد...



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

http://bashgah.net/fa/content/print_version/98232 (Mon Jul 24 12:10:16 2017)