پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶ 
Bashgah.net باشگاه اندیشه
سخنی درباره فلسفه اسلامی

ابن‌رشد با ابن‌سینا و فیلسوفان شرق عالم اسلام موافق نبود که مباحثی مثل خلقت و ... در فلسفه وارد کنند. او در طرح زمینی‌کردن فلسفه مشارکت کرد.



1. درباره‌ی فلسفه‌ی اسلامی اجمالاً دو نظر وجود دارد: یکی اینکه مسلمانان فلسفه را از یونانیان فرا گرفتند و به مقتضای معتقدات اسلامی در آن تغییراتی دادند و کوشیدند که آن را به اصول اعتقادی اسلام نزدیک کنند. صاحبان این قول اولاً اسلامی بودن فلسفه را نمی‌‌‌پذیرند و جمع دین و فلسفه را بی معنا می‌‌دانند. وانگهی، فلسفه‌ی دوره‌ی اسلامی در نظرشان فلسفه‌ی التقاطی است که عمق و اساس ندارد و اگر هم داشت، اکنون دیگر زمانش گذشته‌است و به آن نیازی نداریم و فقط می‌توانیم به آن افتخار کنیم.

این نظر که شرق شناسان آن را اظهار کرده‌اند، در میان بسیاری از تحصیل کرده‌ها و حتی در میان فلسفه خوانده‌‌ها کم و بیش مقبول افتاده‌است. در سرتاسر این نوشته درباره‌ی اسلامی بودن یا اسلامی نبودن فلسفه‌ای که از کندی و فارابی آغاز شده و به ملاصدرا و اخلاف او رسیده‌است، بحث کرده‌ام. این یک بحث دشوار است و تا کنون در میان ما چنان که باید مطرح نشده‌است. وقتی اتین ژیلسون، مسیحی بودن فلسفه‌ی قرون وسطی را اثبات می‌کند و اسلامی بودن فلسفه‌ی فارابی، ابن‌سینا، سهروردی و... را نمی‌پذیرد، باید نکته یا نکات ظریفی در کار باشد، اتین ژیلسون کسی نیست که به حکم عصبیت کاتولیکی صفت مسیحی به فلسفه‌ی قرون وسطی بدهد و صفت اسلامی را برای فلسفه‌ی فیلسوفانی که‌ استاد آلبرت کبیر و توماس آکوئینی بوده‌اند، نپذیرد. نظر ژیلسون با توجه به نکته‌ی مهمی‌‌که لئو اشتراوس گفته‌است شاید تا حدی روشن شود. بنا به گفته‌ی اشتراوس در قرون وسطای مسیحی، مسیحیت در دادگاه فلسفه از خود دفاع کرد؛ اما در عالم اسلام این فلسفه بود که می‌‌بایست در دادگاه شریعت از خود دفاع کند. بر وفق تفسیری از گفته و تمثیل لئو اشتراوس، در قرون وسطی، مسیحیت با فلسفه میزان می‌‌‌شد؛ اما در عالم اسلام فلسفه می‌‌‌بایست با شریعت سنجیده شود.

اگر اتین ژیلسون نیز چنین نظری داشته‌است، نمی‌‌توانسته‌است فلسفه‌ی قرون وسطی را فلسفه‌ی مسیحی نداند و چگونه فلسفه‌ای که میزان مسیحیت است، مسیحی نباشد. اما ظاهراً ژیلسون وقتی به عالم اسلام نظر می‌‌¬کرده‌است، فلسفه را امر بیرونی می‌‌دیده‌است. من بدون اینکه در این بحث وارد شوم، فلسفه را به صورت دیگری دیده‌ام. این درست است که فلسفه‌ی اسلامی همواره می‌بایست در دادگاه شرع پاسخگو باشد و تا کنون هم پاسخگو بوده‌است، اتفاقاً فلسفه‌ی اسلامی در این پاسخگویی است که اسلامی شده‌است و این نکته‌ی دوم نوشته‌ی من است.

اروپاییان برای انکار اسلامی بودن فلسفه در جهان اسلام بینّه و قرینه‌ی آشکاری دارند و آن، وجود فلسفه‌ی ابن‌رشد و به خصوص صورت ابن‌رشدی اروپایی است. فلسفه‌ی ابن‌رشد در ظاهر بازگشت به ارسطو بود. ابن‌رشد تفسیر اسلامی فارابی و ابن‌‌سینا را کنار گذاشت تا به ارسطو بازگردد و فلسفه را جدا و مستقل از دین دوباره تدوین کند. مطلب هم در تفکر ابن‌رشد این است که او نیز مثل فارابی و ابن‌سینا دین را نه فقط عقلانی بلکه عقلی می‌دانست. در این بینش ابن‌رشدی، عقل جدیدی منظور بود که کمتر به عقل ارسطویی و بیشتر به عقلی که دویست سال بعد از او دایر مدار فلسفه شد، شبیه بود. با این عقل و در این عقل نه فلسفه دینی می‌شود و نه دین می‌تواند فلسفه باشد.

اگر فلسفه‌ی ابن‌رشد را پایان فلسفه‌ی دوره‌ی اسلامی بدانیم، حکمی ‌را که ژیلسون کرده‌است، باید تصدیق کنیم. این هم بی‌وجه نیست که شرق‌شناس حتی اگر از ادامه‌ی تاریخ فلسفه در ایران بعد از غزالی اطلاع داشته باشد، ابن‌رشد را خاتم فیلسوفان عالم اسلام می‌‌شناسد. ابن‌رشد رشته‌ی تاریخ فلسفه‌ی اسلامی را به غرب متصل کرده‌است. با این همه بهتر است آشکارا ظهور تفکر ابن‌رشد را یک حادثه در عالم اسلام بدانیم و حتی حساب فلسفه‌ی مغرب را با اینکه آشکارا تحت تأثیر فارابی و ابن‌سینا بوده‌است، از حساب فلسفه در شرق عالم اسلام جدا کنیم. ابن‌رشد هم کمتر از ابن‌باجه و ابن‌طفیل با فارابی و ابن‌سینا آشنا نبود و از آن‌ها بسیار آموخته و اثر پذیرفته بود؛ اما فلسفه را به راه دیگر برد و راه بازگشت را بست؛ چنان که آنچه در فلسفه‌ی مغرب اسلامی روی داده بود به شرق عالم اسلام و به ‌ایران بازنگشت و اهل فلسفه‌ی ما از آن بی خبر ماندند.

مقصود این نیست که عظمت مقام ابن‌رشد انکار شود. اروپاییان نیز بی جهت به ابن‌رشد توجه نکرده‌اند. حتی متجددان و متجددمآبانی هم که ابن‌رشد را مثال عقلانیت در عالم اسلام می‌دانند، بی‌حق نیستند، زیرا عقل ابن‌رشدی در قیاس با عقل فیلسوفان عالم اسلام به عقلانیت جهان متجدد نزدیک‌تر است. یا درست بگوییم عقل ابن‌رشدی از عقلانیت جهان متجدد چندان دور نیست و با آن قرابت‌هایی دارد. در مقابل، فلسفه‌ای که از فارابی آغاز شد، در جهت وحدت دین و فلسفه قرار گرفت. این یک نکته‌ی ظریف تاریخی است که در دوران رونق بحث و نظر در ایران، فیلسوفان پس از غزالی به جای اینکه در صدد پاسخگویی به حملات و مخالفت‌های او برآیند و اشکال‌هایش را مردود قلمداد کنند، کوشیدند در طرح مسائل و مباحث خود نشان دهند ادعانامه مفصل غزالی علیه فلسفه، چندان هم موجه و درست نیست و بعضی مطالب آن حاصل و نتیجه‌ی سوء‌تفاهم است. اگر ابن‌رشد در مغرب اسلامی به غزالی پاسخ داد وجهش این بود که او می‌خواست از فلسفه‌ای دفاع کند که نسبتی با دین ندارد. شاید این نکته بر اهل اطلاع‌ گران آید که کسی بگوید: ابن‌رشد نسبتی میان فلسفه و دین قائل نبوده‌است و متذکر شود که مگر در عنوان یکی از آثار او، این ارتباط و پیوند تصریح شده‌است.

ابن‌رشد به ارتباط و اتصال میان دین و فلسفه قائل بوده‌است؛ ولی درک این اتصال و ارتباط چندان دشوار است که بسیاری از مفسران ابن‌رشد و ابن‌رشدی‌ها را دو حقیقتی خوانده‌اند؛ یعنی قائل شده‌اند که دین و فلسفه در حقیقت متفاوتند. بعضی هم گفته‌اند اگر این حکم در مورد ابن‌رشدی‌ها درست باشد، در مورد ابن‌رشد درست نیست، ولی اگر آثار ابن‌رشد قابلیت تفسیر دو حقیقتی بودن نداشت، پیروان ابن‌رشد آن را از کجا یافتند و چگونه به ‌استاد نسبت دادند؟ ابن‌رشد با ابن‌سینا و فیلسوفان شرق عالم اسلام موافق نبود که مباحثی مثل خلقت و بعثت انبیاء و نبوت و معاد را در فلسفه وارد کنند. او گه‌گاه به تأویل معانی دین می‌‌پرداخت و در نهایت می‌گفت که فلسفه با این معانی منافات ندارد. این راهی بود که گرچه در عالم اسلام گشوده شده بود، می‌توانست به راه اسپینوزا و هیوم و کانت بپیوندد. به عبارت دیگر، تاریخ فلسفه‌ای که از سقراط آغاز شده بود از دو طریق به سیر فلسفه در اروپا پیوست: یکی، از طریق تأثیر فارابی و ابن‌سینا بر فلسفه‌ی قرون وسطی بود.

فیلسوفان قرون وسطی از فارابی و ابن‌سینا مطالب بسیار آموختند و در قوام فلسفه‌ی مسیحی از آن بهره بردند. راه دیگر، راه ابن‌رشد بود که به عنوان یکی از پیشروان رنسانس، بازگشت به ‌یونان را آغاز کرد. در حقیقت ابن‌رشدی‌ها نخستین گروهی بودند که طرح بازگشت به ‌یونان را درانداختند. ابن‌رشد فلسفه‌ی اسلامی به اصطلاح ابن‌سینازدایی شده را به راه تاریخ فلسفه‌ی اروپایی متصل کرد و به جای اینکه مانند فارابی و ابن‌سینا در قوام فلسفه‌ی قرون وسطی دخیل باشد در فروپاشی آن و فراهم آمدن زمینه‌های رنسانس مؤثر شد. ابن‌رشد در طرح زمینی‌کردن فلسفه که سقراط آن را با عبارت: «فلسفه را از آسمان به زمین آوردم» آغاز کرده بود، مشارکت مؤثر کرد؛ اما فیلسوفان ایران راهی دیگر پیمودند و به مقصد دیگر رسیدند. این مسائل دیری نیست که مطرح شده‌است؛ ولی هنوز در مراحل مقدماتی تحقیق آن هستیم.

ما هنوز تاریخ فلسفه‌ی اسلامی را در نوشته‌های شرق‌شناسان و با عینک و چشم آنان می‌خوانیم و به‌این جهت هنوز نمی‌دانیم که با فلسفه چه سر و کاری داریم و گاهی یا شاید غالباً به حکم ملاحظات و رعایت ادب به بزرگان فلسفه‌ی گذشته احترام می‌کنیم و چه بسا اگر از ما دلیل این احترام را بپرسند، سخنی برای گفتن نداشته باشیم، یا بگوییم این¬ها در زمان خود بزرگ بودند و در زمره‌ی بزرگان تاریخ‌اند و ما هم به بزرگان تاریخ احترام می‌گذاریم تا دیگران بدانند که ما قدردانیم و... .

نمی‌دانم اگر از این‌ها بپرسند به تاریخ و گذشته چه کار دارند و تاریخ به چه دردشان می‌خورد چه پاسخی می‌دهند؟ راستی آیا می‌دانیم که چه سر و کاری با گذشته فارابی، فردوسی، ابن‌سینا، ابوریحان بیرونی، غزالی، عطار، سعدی و... داریم؟ یا ما هم با این بزرگان تعارف می‌کنیم؟ در اینجا خطاب من به دو گروه و طایفه‌ای که پاسخ روشنی دارند و تکلیفشان معلوم است، نیست: گروهی که معتقدند فلسفه‌ی ابن‌سینا درست است و غزالی بیهوده بر فارابی و بر او خرده گرفته‌است. این‌ها فلسفه را به گذشته متعلق نمی‌دانند؛ بلکه آن را مجموعه‌ای از حقایق جاویدان تلقی می‌کنند. پیداست که‌این‌ها احترام قلبی و حقیقی به فلسفه بگذارند. گروهی هم نه به فلسفه عقیده دارند و نه وقعی به گذشته و تاریخ می‌نهند. این‌ها به خیال خود نقد و زمان حال را محکم نگاه داشته‌اند. خطاب من به هیچ یک از این دو گروه نیست، بلکه به کسانی است که می‌خواهند بدانند فلسفه چرا به عالم اسلام آمد و فلسفه‌ای که‌ آمد با آنچه‌ یونانیان گفته بودند چه نسبت و تفاوت داشت و چگونه سیر کرد و سرانجامش چه شد یا چیست؟ البته در میان این طالبان چه بسا کسانی باشند که مثلا سهروردی را بر ابن‌سینا یا فارابی را بر این هر دو‌ ترجیح دهند و مثلا غزالی را دشمن فلسفه بینگارند. همه‌ی این‌ها اگر پرسش داشته باشد‌ ترجیحاتشان مهم نیست. در این کتاب من به عنوان نمونه تلقی دکتر محمدعابدالجابری مراکشی را به اجمال نقل و نقد کرده‌ام. سلیقه‌ی الجابری به شرق‌شناسان بی‌شباهت نیست، الا اینکه در آن بعضی جلوه‌های روشنفکری با دید شرق شناسی در هم آمیخته‌است.

2. سقراط گفته بود که او فلسفه را از آسمان به زمین آورده‌است؛ اما چیزی که از آسمان به زمین می‌آید به زودی و به آسانی صفت آسمانی‌اش را از دست نمی‌دهد و زمینی صرف نمی‌شود. فلسفه هم تا زمانی که به عالم اسلام و به ‌ایران وارد شد، گرچه اندکی زمینی شده بود، نشان آسمانی بودن را با خود داشت. گفته‌ی سقراط را سطحی و مکانیکی تلقی نباید کرد. او نگفته‌است که چیزی به نام فلسفه به صورت بسته‌بندی شده در آسمان بوده‌است و من آن را از آسمان برداشته و به زمین آورده‌ام که به مصرف برسانم یا با آن بازی کنم. تفکر گفت لوگوس و سخن وجود بوده‌است (به هراکلیتس و پارمنیدس رجوع کنید) و آدمیان می‌توانسته‌اند به ‌این گفت و سخن گوش بدهند. این گفت و سخن، زمینی نبود. سقراط آدمی ‌را در این سخنگویی و نه صرف شنیدن و دریافتن شریک دانست. گرچه او هنوز گوش شنیدن را حفظ کرده بود و گه‌گاه به سخن پوتی سروش معبد دلفی گوش می‌داد. فلسفه از آسمان به زمین آمد تا بگوید انسان خوب و با فضیلت کیست و علم و ادراک از کجا می‌آید و عالم چگونه ساخته شده‌است و مدینه و نظام زندگی خوب کدام است و چگونه می‌توان و باید به آن سر و سامان داد...؟ افلاطون و ارسطو و اخلاف آنان بیشتر به ‌این پرسش‌ها پرداختند و البته منشأ آسمانی سخن‌ها را از یاد نبردند؛ بلکه احیاناً بر تقابل میان زمین و آسمان و سیاست و فلسفه تأکید کردند.

در دوره‌ی جدید فلسفه بیشتر زمینی شد و جلوه و شأن آسمانی‌اش چندان کم‌رنگ و پوشیده شد که فیلسوفان گاهی ناگزیر بودند به خوانندگان خود بگویند اگر شما نشان آسمان را در فلسفه نمی‌بینید، مپندارید که ما پیوند را قطع کرده‌ایم و آسمان را منکر شده‌ایم. این عذرخواهی را به خصوص در زبان دکارت و کانت می‌توان یافت. فلاسفه‌ی دوره‌ی جدید خود این اساس را نگذاشته بودند. فلسفه‌ای که افلاطون و ارسطو آوردند دو استعداد متفاوت داشت: یکی آنکه بیشتر زمینی شود و در زمین آن علم و تکنولوژی و سیاست جدید و اقتصاد و نظام متجدد بار آید و رشد کند. استعداد دیگر، امکان حفظ نشان‌های آسمانی و میل به بازگشت به آسمان بود. در عالم اسلام فلسفه‌ی ابن‌رشدی به راه اول ملحق شد؛ اما فلسفه در ایران راه دوم را که راه آسانی هم نبود، پیش گرفت و به دشواری آن را پیمود. راه تاریخ، هر تاریخی که باشد راه مستقیم و هموار و بی‌خطر نیست؛ حتی گاهی باید از راه رفته و طی‌شده بازگشت و راه دیگر جست.

مدینه‌ی فاضله‌ی فارابی از جمهوری افلاطونی آسمانی‌تر است، یا اگر جمهوری افلاطون قدری زمینی است، مدینه‌ی فاضله‌ی فارابی با زمین کمتر سر و کار دارد. ابن‌سینا از مدینه‌ی فاضله چیزی نگفت و کار اداره‌ی مدینه و سیاست را به پیامبر و دین و شریعت وا گذاشت و این نه اعراض از راه فارابی، بلکه سعی تازه برای جمع میان زمین و آسمان بود. مرتبه‌ی سیاست در فلسفه‌ی دوره‌ی اسلامی سفر از حق به خلق با حق است و پیداست که در این سفر پیوند با آسمان محفوظ می‌ماند. از سوی دیگر، شریعت برای دنیا و کار دنیا است. ابن‌سینا بی آنکه از مسیر فارابی دور شود، راه میانه‌ای پیش گرفت. البته در مابعدالطبیعه و طبیعیات همان راهی را که فارابی آغاز کرده بود، ادامه داد؛ اما در سیاست از مدینه‌ی فاضله حرفی نزد و نبی را واسطه‌ی میان زمین و آسمان و ضامن نسبت میان آن‌ها دانست. در این باب نمی‌توانیم بگوییم که آیا او سیاست را از فلسفه دور کرده‌است یا نبوت را در قیاس با فارابی به فلسفه نزدیک‌تر ساخته‌است.

حکم در این باب مخصوصاً وقتی دشوار می‌شود که می‌بینیم تعبیرهایی مثل رئیس نبی فیلسوف که در آثار و آرای فارابی آمده‌است، در بحث‌های ابن‌سینا جایی ندارد، هرچند او اصل طرح فارابی را هرگز انکار نکرده‌است. شاید در نظر آید که فارابی بسیار شتاب داشت تا امانت فلسفه که از آسمان رسیده بود به صاحب آن بازگردد؛ اما ابن‌سینا در این باب بیشتر تأمل کرد و مگر فلسفه با آمدن از آسمان به زمین فلسفه شده بود. در آسمان که فلسفه‌ای وجود نداشت تا سقراط در سفری به آنجا آن را بیابد و به زمین بیاورد و البته اگر یافته بود برای اینکه فلسفه به اصل خود بازگردد، سفر دیگری لازم بود. این سفر را فیلسوفان عالم اسلام مرحله به مرحله پیمودند که شرح آن‌ها در آثار فلسفی و شاید به صورت روشن‌تر در قصه‌های تمثیلی ابن‌سینا، محمد غزالی، احمد غزالی، عطار، سهروردی و خواجه نصیرالدین طوسی آمده‌است. در بیان وجه تسمیه‌ی کتاب حکمت متعالیه در اسفار عقلیه درمی‌یابیم که تمام سفرهای فیلسوف، سفر آسمانی است و هیچ یک از چهار سفر، زمینی نیست و در زمین صورت نمی‌گیرد. هرچند ممکن است گفته شود آسمان به زمین، به نحوی، می‌آید.

ادامه دارد ...
برای مشاهده بخش دوم این متن، مطلب «فلسفه آسمانی یا زمینی؟» را از لینک‌های پیوست دنبال نمایید.


با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

http://bashgah.net/fa/content/print_version/98344 (Thu Sep 21 23:28:09 2017)