شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 3733
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

888 بازدید
فرهنگ عمومی در عصر جهانی شدن

ماهیت انسان:
موضوع ماهیت انسان به لحاظ فلسفی و دینی بسیار پیچیده است. از منظر این دو حوزه انسان شناسی و سایر علوم اجتماعی، خود به این بحث کمک کرده و فهم ما را از ماهیت انسان غنا می بخشند. بنابراین، مطالب موجود در این مقاله اجمالی و مختصر خواهد بود. به طور کلی، ماهیت انسان را می توان مبنای یکپارچگی او دانست. ماهیات انسان به انحای مختلف ظهور و بروز یافته، اما همواره در یکپارچگی شخص انسان ریشه دارد. برخی می گویند این یکپارچگی بر اولویت ماهیت روحانی و فساد ناپذیر نفس مبتنی است، البته این عده از نیاز انسان به اجتماع که سبب بروز و تحقق قوای نفس می گردد غافل نیستند. برخی دیگر معتقدند ماهیت انسان سنگ بنای اصلی است، اما این مطلب نقش امر تاریخی وابسته به امر مطلق را تحت الشعاع قرار نمی دهد. این رابطه از نظر آنها «ماهیت انسان و تاریخیت» است.
با این همه برخی می گویند ماهیت انسان ریشه در تصورات دارد یا سوژه ای است در اختیار یک ذات.
به اعتقاد من، یک رویکرد فلسفی و کلامی سنتی مسیحی هیچ گونه تضادی بین نظریه کلی ماهیت انسان از یک سو و شرایط تاریخی و زمانی فرد که در این ماهیت تأثیر دارد، از سوی دیگر قائل نیست. انسان ها از یک روح و بدن هستند و این یکپارچگی ریشه در مادیت و غیرمادیت (روحانیت) نظام خلقت دارد. لذا، به طور کلی، بنابراین رویکرد سنتی، فرهنگ ها و تمدن ها ثمره تجلی رابطه ای بین ماهیت کلی و مشترک انسان ها و خاصه مظاهر این ماهیت در فرهنگ ها و تمدن های بومی و محلی اند.
این رویکرد فلسفی و کلامی سنتی، ماهیت انسان را یک جوهر در نظر می گیرد؛ ماهیت انسان بسان دانه ای است در شخص انسان که در نتیجه قوای نفس مثلاً خیال، عقل، اراده و نیز اخلاق، اجتماع و دین جوانه زده به بار می نشیند. در چنین اندیشه ای، ماهیت انسان نه نوار کاستی است که از قبل پر شده باشد که صرفاً انسان بخواهد زحمت شنیدن محتوای آن را به خود بدهد و نه صرفاً محصول شرایط تأثیرات و عوامل فرهنگی و اجتماعی است که انسان از آنها بدی نداشته و در چنگالشان گرفتار آمده باشد. بلکه ماهیت انسان در سنت مسیحی همانا تجلی (مظهر) تعامل (برخورد) میان آزادی موجود آفریده شده بر صورت خدا و تأثیر جامعه و فرهنگ [و به تعبیر دیگر] رابطه ای بین لطف و طبیعت است.
چنین فهمی از ماهیت انسان شماری از عوامل مربوط به هم را حائز اهمیت می کند:
۱- از آنجا که انسان ها بر صورت خداوند آفریده شدند. بعد روحانی انسان در اولویت قرار می گیرد.
۲- از آنجا که عوامل اجتماعی و فرهنگی برای پیشرفت انسان اساسی اند بنابراین، ماهیت انسان به این عوامل بستگی دارد و در واقع این عوامل ماهیت را قالب ریزی می کنند.
۳- ماهیت انسان را هیچ گاه نمی توان بدون [دو مفهوم] گناه و نجات در نظر گرفت. این دو جایگاه انسان را تعیین می کنند و شناخت ماهیت انسان به میزان التزام شخص به این دو مفهوم بستگی دارد.
۴- رشد و تحقق ماهیت انسان در قانون طبیعی (طبیعت) خلاصه شده است: «خیر را برگزین و از شر پرهیز کن» قانون طبیعی «استاندارد ثابتی» است که دربرگیرنده طرح خدا در قالب وحی است که به تمام آنچه با عقل انسان به دست می آید در ارتباط است.
سویه دیگر بحث در مورد ماهیت انسان در حوزه های مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی، فمینیسم و پسامدرنیزم دنبال می شود، برخی از این مکاتب فکری ماهیت انسان را ثابت و محدود و عمدتاً تسلیم سلسله مراتب ساختارها و مقولات می دانند. یکی از معانی پسامدرنیزم، از میان رفتن اعتبار «فاعل یکپارچه» است. از نگاه این مکتب، این فاعل کسی است که اهداف و آمالش و راههای دستیابی به آنها را توسط عقلانیت ابزاری سامان می دهد. امروزه ما نه تنها با بحران هویت فردی مواجهیم بلکه برخی معتقدند بحران [دیگر] آن است که چه کسی [مفهوم] «ما» را در جامعه می سازد.
فمینیسم نیز در جای خود به مباحث مربوط به ماهیت کلی انسان به دیده تردید می نگرد. برخی می گویند علت تنوع و کثرت گرایی فرهنگی امروز رنجی است که دستامد «یکپارچه کردن» ماهیت انسان است؛ یکپارچگی ای که تمایزات را کنار می زند. [لذا] فمینیست ها اکنون بر این مسأله اصرار دارند که هیچ کس حق حرف زدن ندارد و هیچ نوع انسان شناسی ای غالب نیست. برخی معتقدند در خود تفکر فمینیستی نظر به تکثر و تنوع، تجربیات شخصی و فرهنگی زنان، یکپارچه کردن (یکی کردن) تجربیات آنان غیر ممکن است.
در کل می توان گفت که تفکر فمینیستی، فهم شناخت خاصه انواع مختلف شناخت را بسط داده است.
این همه، در شکل دهی به این نوع فهم و حتی ظهور ماهیت انسان نقش تعیین کننده ای دارد.
در نتیجه، این مکاتب فکری فهم سنتی از ماهیت انسان را به چالش کشیده اند و عمدتاً می کوشند تا ماهیت انسان را بنابر اصطلاحات مشخص و تعاریف دقیق طبقه بندی کنند، تنوع این مباحث بر دنیای عامه فرهنگ عمومی نیز سایه افکنده است. ساخت خود و شناخت فاعل های متناقض و متفاوت از طریق [آگاهی از] مباحث مختلف در خصوص ماهیت انسان و نحوه شناخت آن امکان پذیر است.
فرهنگ عمومی جهانی با پشتوانه تاریخ و اقتصاد، کانون فرجام شناسی را دگرگون ساخته و به نظر می رسد اساساً آن را نفی کرده است. فرهنگی که فرجام شناسی ندارد با سئوالات بسیاری در مورد کارکرد آن فرهنگ و آزادی انسان از گیرودارهای زندگی مواجه است
۵- چالش های زندگی دیندارانه
دین دو بعد دارد: مرئی و نامرئی. برخی بدعت ها در مسیحیت به خاطر تأکید بر یک بعد و غفلت از بعد دیگر است. دستور به دوست داشتن، عشق به خدا و همسایه ناظر به دو بعد بیرونی و درونی، مرئی و نامرئی دین است. تعامل بین ماهیت انسان، فرهنگ تصویری و جهانی شدن، ساختارهای معرفت شناختی را دگرگون می کند. در چنین شرایطی دانش(معرفت) ناشی از دین با چالشی مهم روبرو می گردد.
اولین چالش به اعتقاد من، تحولی است که در رابطه بین ماهیت انسان، فرهنگ و آموزش روی می دهد. پیش فرض آموزش، وجود یک ماهیت واحد است و البته حمایت فرد از یک فلسفه خاص آموزشی را نیز مد نظر دارد.
آموزش در بافت یک فرهنگ و سنت خاص میسر است. فرهنگ و سنت نیز به نوبه خود، ستون های آموزش به شمار می روند اما از طرفی مستعد به دام انداختن آنها که در پی آزادی اند نیز هستند. بنابراین آموزش وسیع تر از فرهنگ و سنت است. آموزش نه صرفاً بستر تحول (و حتی انقلاب) است و نه می تواند وسیله حفظ وضع موجود باشد. آموزش در ارتباط و در تنش با فرهنگ و سنت می زید.
در کنار سایر عوامل، انسانیت (شخصیت) در بافت یک سنت و فرهنگ خاص رشد می کند و بزرگ می شود. اما نمی توان آن را به یک سنت و فرهنگ خاص محدود کرد. اما جهانی شدن در جای خود، از طریق رسانه های جمعی و ارتباطات فوری یک فرهنگ عمومی واحد را به جوانان عرضه می کند، فرهنگی که بر مصرف و میل (سلیقه) مبتنی است. این فرهنگ مایل نیست که مخاطب خود را وارد مسائل عمیق زندگی کند بلکه از مسائلی مانند مرگ، دین، فقر و غیره عکس می گیرد و بدون آنکه آنها را در بوته تحلیل و بحث قرار دهد در اختیار مخاطب خود قرار می دهد.
دین، در بافت آموزش سازمانی، به فهم ماهیت انسان و تعامل اشخاص با نظام خلقت بستگی دارد. نظر به ماهیت مبهم و فرهنگ عمومی، چگونه مربیان، خاصه در مدارس اعتراف با فروکاهیدن ماهیت انسان به یک حادثه برخورد می کنند؟ تردید نمی توان داشت که مربیان مدارس اعتراف در عصر جهانی شدن باید با مسائل مربوط به ماهیت انسان درگیر باشند. اما لازم است آنان در خصوص نحوه ارزیابی تحولات و گرایشات موجود در سنت دینی شان هوشیار باشند. افزون بر این آنها باید فهم روشنی از دانش آموز به مثابه انسان، انسانی که بر صورت خدا آفریده شده و باید در جامعه و زمان تاریخی خاصی بزید، داشته باشند.
چالش دوم به جهانی مربوط می شود که در معرض فرهنگ عمومی و یکپارچه قرار گرفته اند؛ فرهنگی که بر مصرف و سلیقه مبتنی است؛ مصرف و سلیقه ای که حس بینایی آن را وحدت می بخشد. همان گونه که گفتیم حواس با خیال رابطه خاصی دارند و زندگی دیندارانه نیز رابطه خاصی با خیال دارد. بنابراین به نظر می رسد نظر به غلبه کلی حس بینایی، این زندگی دیندارانه در فرهنگی رشد کند که بسیار وابسته به بینایی (دیدن) باشد. اما دین نوعی علم را با خود دارد لکن این علم، علم به اشیاء است آن گونه که در زندگی جامعه دینداران وجود دارد و به آن عمل می شود. به علاوه این علم، علم به اشیاء است آن گونه که مشهود نیست اما افراد و جامعه دینداران به آن باور دارند.
مایلم بگویم که قوی ترین شعار فرهنگ عمومی این است: «دین همانا باورکردن است.» اگر چنین است، پس زندگی دیندارانه با چالش هایی مواجه است که تاکنون شناخته نشده اند. تعاریف پیشین در مورد فرهنگ در ارتباط با کلیت شخص بسط یافته است، فرهنگ، تجلی روح انسان در سطوح مختلف به شمار می آمد که با علوم مختلف در تعامل بود و سئوالات را مطرح و به بسیاری از آنها پاسخ می داد. غلبه تصویر در فرهنگ عمومی تعامل شخصیت انسان را در تعامل با کل واقعیت و نیز در سطوح مختلف بر هم می زند. از فرد دیندار خواسته می شود که در تمام سطح زندگی اش دیندار باشد اما به نظر می رسد زمانی که تمامی این سطوح دائماً تصویری تفسیر شود، ایمان شخص دیندار را به چالش خواهد کشید. آموزش سازمانی به چیزی بیش از قدرت تصویر بستگی دارد. در واقع در اینجا ماهیت انتزاعی عقل مد نظر است. نظریه علم به این ویژگی انتزاعی عقل بستگی دارد.
افزون بر این، زندگی دیندارانه به نوبه خود مستلزم این قوه انتزاع است چرا که فراگیری اصول و عقاید دینی نیازمند این قوه است اما مربیان نمی توانند از تحولاتی که با غلبه تصویر، در این فرهنگ عمومی جهانی روی می دهد آگاه شوند. غلبه تصویر، مفاهیم ادراک و علم _ دو بعد اصلی زندگی دیندارانه را- متحول می کند.
چالش سوم به محوریت مصرف و سلیقه (میل) در فرهنگ عمومی مربوط می شود. اکنون نه مصرف و نه سلیقه هیچ یک برای انسان تازگی ندارند. به اعتقاد من، علت پیشرفت و رونق تمدن ها مصرف مادیات و تمایل به قدرت بوده است. آنچه تازگی دارد آن است که مصرف و میل به همراه مد و گرایش در حال تبدیل شدن به دو اهرم تعیین کننده در فرهنگ عمومی جهان است. تعریف و به بیان آوردن پیچیدگی روح انسان با این چهار ویژگی بسیار دشوار است: اصلی ترین آنها فروکاهیدن روح انسان به مظاهر مادی به تنهایی است. رابطه بین روح و ماده از جایگاه مهمی در تاریخ ادیان جهان برخوردار است. اغلب ادیان ضمن آنکه قائل به مادی بودن انسان نیز هستند، در سنت مسیحی انسان مجموعه ای از ماده و معناست _ باید این نکته را نیز تبیین کنند که چگونه دنیای مادی می تواند محمل ایمان و عدالت باشد بعلاوه، سنت های دینی تعلیم می دهند که چگونه دنیای مادی عبای وسوسه اش را بر فرهنگ و سنت می افکند. بنابراین، تعریف فرهنگ، با مفهوم مصرف، توانایی های انسان را جهت مشارکت در امور دنیوی محدود می کند و ایده فرهنگ به مثابه مظهر ابعاد مختلف و متنوع روح انسان را ناقص می کند. جنبه دیگر این چالش خاص به میل مربوط می شود. میل از نگاه دین، واژه ای چندبعدی است و مانند فرهنگ در سطوح مختلف در انسان وجود دارد و با او ارتباط دارد. این واژه طیفی وسیع را در بر می گیرد لذا مجموعه ای است مرکب از اخلاق، اجتماع، دین، عقل و زیبایی. واژه میل در مورد فرهنگ عمومی از دو جهت حائز اهمیت است. آنی بودن و دسترسی فوری به آن و هر چیزی که ذیل مقوله احساس و تحریکات جسمی قرار گیرد. در نتیجه فرهنگ عمومی آنی و به لحاظ جنسی انباشته است. فرهنگ عمومی به جوانان عرضه می شود و آنها را تا حد امکان جوان نگه می دارد، دین و سنت های دینی نیز به نوبه خود اهمیت میل را می دانند اما بین امیال خیر و امیال شر تفاوت قائل اند. در واقع در برخی سنت های مسیحی مانند سنت ایگناتیوسی، از انسان خواسته می شود که برای میل به عشق به خدا و میل به پیروی از خواسته و اراده او دعا کند.
در دین میل به عنوان نیروی انرژی بخش حیات بسیار تقویت می شود: نیرویی که خوبی ها را برمی گزیند و همواره در پی حقیقت است. بنابراین میل واژه ای است که بیانگر شرایط عمیق و پیچیده انسان است. فروکاهیدن ابعاد میل به مادیت و خاصه میل جنسی، یکپارچگی انسان را متزلزل می کند. در فلسفه آموزش مسیحیت، مربی آموزش [همزمان] عقل، اراده و دل را با هم تعلیم می دهد. اما آموزش اراده، اگرچه به طور غیرمستقیم انجام می گیرد، از اهمیت خاصی برخوردار است. جایگاه میل در آموزش اراده، از طریق آموزش اخلاق و دین بسیار حائز اهمیت است. بنابراین پاسخ آموزش اعتقادات به تغییر کیفیت تک بعدی میل در فرهنگ عمومی چیست؟ دانش آموزان این آموزش در تمام ابعاد فرهنگ عمومی با این مفهوم میل مواجهند. دانش آموزان نمی توانند صرفاً به خاطر اینکه این مفهوم از میل را در پایان روز درسی خود رسانه ها مجدداً احیا می کنند، آن را در طول زمانی که در مدرسه هستند معلق رها کنند. این مسئله یک بعد از تنش بین دین و فرهنگ است.
چهارمین و آخرین چالش، نبود فرجام شناختی در فرهنگ عمومی، خاصه در بافت جهانی شدن است. بر تمام ادیان توحیدی نوعی فرجام شناسی حاکم است و بی شک اختلاف این ادیان در نحوه فهم این فرجام شناسی است اما فرهنگ عمومی فاقد فرجام شناسی است. فرهنگ عمومی جهانی با پشتوانه تاریخ و اقتصاد، کانون فرجام شناسی را دگرگون ساخته و به نظر می رسد اساساً آن را نفی کرده است. فرهنگی که فرجام شناسی ندارد با سئوالات بسیاری در مورد کارکرد آن فرهنگ و آزادی انسان از گیرودارهای زندگی مواجه است.
فرجام شناسی از عملی هدفمند و در عین حال کارکردی سئوال می کند البته می توان گفت که فرهنگ عمومی هم هدف دارد و هم کارکرد و آن نیست مگر سرگرمی. افزون بر این، سرگرمی از طریق ۴ ابزار عرضه می شود و به دست می آید. مصرف، مد، گرایش و میل. در نتیجه ماهیت و محدوده فرهنگ از اساس متحول شده و متعاقب این تحول، نحوه نگاه و فهم انسان را نیز دگرگون می سازد. فرهنگ به طور کلی، عبارت است از تمام مظاهر ناشی از تعامل روح انسان با سطوح مختلف واقعیت. فرهنگ عمومی فهم واقعیت و نیز فهم روح انسان را محدود کرده است. در دفاع از فرهنگ عمومی لازم است که بگوییم سرگرمی همواره مشخصه بارز فرهنگ، خاصه جنبه جشنواره ای آن بوده است. اما مطمئناً سرگرمی یکی از جوانب فرهنگ به شمار می رود.
دین و اعتقاد، هم در نظام و غایت وجود خاکی و هم در رابطه با زندگی ابدی به فرجام شناسی بستگی دارد. فرهنگی که فاقد فرجام شناسی بوده و به مسائل و سئوالات مربوط به نظام، غایت و اهداف [جهان] وقعی ننهد طرفدارانش را در عوض آزادکردن در بند می کشد. انسان موجود پیچیده ای است که در سطوح مختلف هست می یابد و تعامل می کند.بنابراین فروکاهیدن روح انسان به سرگرمی به تنهایی، مفهوم فرهنگ را محدود می کند. در بافت جهانی شدن، فرهنگ عمومی ای که از فرجام شناسی بهره کمتری دارد بر فرهنگ های بومی سخت می گیرد و بیشتر در پی محو ویژگی های متمایز و منحصر به فرد فرهنگ های محلی است.
[البته] هدف آن لزوماً بد نیست. فرهنگ عمومی جهانی را اهداف عمده اقتصادی یعنی خرید و فروش هدایت می کنند و این فرهنگ از طریق مصرف که خود به مد، گرایش و میل بستگی دارد، به این اهداف دست می یابد.
بنابراین نتایج محدود این فرهنگ، روح انسان را محدود می کند و این محدودیت ها تأثیر قابل توجهی بر زندگی دیندارانه می گذارد.

تاریخ انتشار در سایت: ۵ مهر ۱۳۸۴
منبع: / روزنامه / همشهری ۱۳۸۴/۰۷/۰۵
نقش ها
نویسنده : ماریو دسوزا
عناوین
رسته: 3