یک‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
بر خط: 1562
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1092 بازدید
مبارزات آیت‌اللّه‌ سیدابوالقاسم‌ کاشانی‌ تا سال 1327

سیدابوالقاسم‌ در حدود سال‌ 1300(ه. ق‌) در تهران‌ متولد شد. نسب‌ او با چند واسطه‌ به‌ امام‌ سجاد(ع‌) می‌رسد. پدر او آیت‌اللّه‌ سیدمصطفی‌ کاشانی‌ از بزرگان‌ علمای‌ شیعه‌ بود. وی‌ مقدمات‌ علوم‌ اسلامی‌ را نزد پدرش‌ فراخواند و سپس‌ برای‌ ادامه‌ی‌ تحصیلات‌ به‌ اصفهان‌ رفت‌. پس‌ از فراگیری‌ علوم‌ عالیه‌ به‌ تهران‌ آمد و از عالمان‌ بنام‌ تهران‌ شد. پس‌ از مدتی‌، عازم‌ نجف‌ شد و از محضر بزرگان‌ نجف‌ استفاده‌ کرد و سپس‌ خود بساط‌ درس‌ را گشود و به‌ سرعت‌ فقیهی‌ اصولی‌ و شاعری‌ ادیب‌ گردید. پدرش‌ در سال‌ 1333 همراه‌ عالمان‌ و مراجع‌ عراق‌ علیه‌ انگلیس‌ قیام‌ کرد و با سایر رهبران‌ جهادی‌ به‌ بصره‌ رفت‌. وی‌ در جنگ‌های‌ القرنه‌ و العماره‌ شجاعت‌هایی‌ از خود نشان‌ داد. نیروهای‌ جهادی‌ در این‌ جنگ‌ شکست‌ خوردند و آیت‌اللّه‌ سیدمصطفی‌ به‌ کاظمین‌ برگشت‌. او در کاظمین‌ مریض‌ و در سال‌ 1336 رحلت‌ نمود و در مقبره‌ای‌ که‌ در کنار دو امام‌ بزرگوار برای‌ خود آماده‌ کرده‌ بود، مدفون‌ شد.

مقام‌ علمی‌
سیدابوالقاسم‌ در خانواده‌ای‌ اهل‌ علم‌ متولد شد که‌ هم‌ پدرش‌ و هم‌ جدّش‌ از علمای‌ روزگار خویش‌ بودند. بدیهی‌ است‌ به‌ حکم‌ وراثت‌ در تربیت‌ نیز یکی‌ از سرآمدان‌ روزگار خویش‌ گردید.
سیدابوالقاسم‌ در نجف‌ در محضر پدر و ملامحمدکاظم‌ آخوند خراسانی‌ و میرزاحسین‌ خلیلی‌ (دو رهبر مشروطه‌) فقه‌ را فراگرفت‌ و بسیاری‌ از تقریرات‌ آن‌ دو را در فقه‌ و اصول‌ به‌ رشته‌ی‌ تحریر درآورد. وی‌ از نوجوانی‌ به‌ عمق‌ اندیشه‌ و دقت‌ نظر و کرامت‌ نفس‌ و بزرگی‌ همت‌ مشهور بود.
بنابر روایتی‌ «فقیه‌ عظیم‌الشأن‌، آیت‌اللّه‌ العظمی‌ حاج‌ میرزامحمدتقی‌ شیرازی‌ در موقعی‌ که‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ فقط‌ سی‌ و پنج‌ سال‌ از عمرشان‌ می‌گذشت‌ از ایشان‌ خواستند که‌ رساله‌ی‌ عملیه‌ برای‌ مردم‌ بنویسند و صریحاً احتیاطات‌ را به‌ ایشان‌ ارجاع‌ فرمودند.»
از نوشته‌ها و احکامی‌ که‌ مراجع‌ عصر برای‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ صادر کرده‌اند، می‌توان‌ به‌ مقام‌ علمی‌ وی‌ پی‌ برد. آقا ضیاء عراقی‌ در اجازه‌نامه‌ی‌ روایت‌ که‌ برای‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ صادر نموده‌ است‌، از وی‌ به‌ عنوان‌ عالم‌ عامل‌ و حجت‌الاسلام‌ تعبیر می‌کند و در نامه‌ی‌ شیخ‌الشریعه‌ اصفهانی‌ او را تکیه‌گاه‌ علما و مجتهدین‌ و پشتوانه‌ی‌ ملت‌ و دین‌ موصوف‌ می‌کند. مرجع‌ و رهبر دینی‌ زمان‌ آیت‌اللّه‌ سیدابوالحسن‌ اصفهانی‌ در صفر 1340 در نامه‌ای‌ از او به‌ پشتوانه‌ی‌ ملت‌ و دین‌ و تکیه‌گاه‌ مجتهدین‌ یاد می‌کند و از مردم‌ می‌خواهد که‌ از کاشانی‌ پیروی‌ کنند و حقوق‌ شرعیه‌ و سهم‌ امام‌(ع‌) را به‌ او بپردازند و آیت‌اللّه‌ محمدتقی‌ شیرازی‌ (میرزای‌ دوم‌) او را به‌ عمدة‌ العلما و المجتهدین‌ و حجة‌الاسلام‌ و المسلمین‌ متصف‌ می‌کند و آیت‌اللّه‌ سیداسماعیل‌ صدر او را حجت‌الاسلام‌ و مجتهد زمان‌ خطاب‌ می‌کند.
مرحوم‌ حجت‌الاسلام‌ رازی‌ صاحب‌ کتاب‌ آثار الحجة‌ می‌نویسد: « کاشانی‌ عالمی‌ عابد و زاهدی‌ ناسک‌ و مجتهدی‌ جامع‌ و مرجعی‌ نافع‌ و محققی‌ عمیق‌ و مدرسی‌ دقیق‌ و محدثی‌ متتبع‌ و متکلمی‌ بارع‌ و ادیبی‌ اریب‌ و خطیبی‌ عجیب‌ بود. قبل‌ از انقلاب‌ عراق‌ در نجف‌ حوزه‌ی‌ درس‌ و بحث‌ داشت‌ و عده‌ای‌ از فضلای‌ آن‌ زمان‌ از محضرش‌ استفاده‌ می‌بردند.»

مبارزات آیت الله کاشانی
‌حدود 32 سال‌ از عمر سیدابوالقاسم‌ می‌گذشت‌ که‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌ (سال‌ 1914م‌) آغاز شد. نیروهای‌ انگلیس‌ برای‌ متلاشی‌ کردن‌ دولت‌ عثمانی‌ در ذی‌الحجه‌ 1332 (نوامبر 1914) به‌ عراق‌ حمله‌ کردند و بندر فاو را به‌ تصرف‌ خود درآوردند و بصره‌ را در محاصره‌ قرار دادند. علمای‌ عراق‌ نسبت‌ به‌ این‌ اقدام‌ تجاوزکارانه‌ی‌ انگلیس‌، اعلام‌ جهاد نمودند و پس‌ از تشکیل‌ ستاد جنگی‌، بعضی‌ از آنها مستقیماً وارد جبهه‌های‌ مرزی‌ شدند.
پدر سیدابوالقاسم‌ از این‌ علما بود. بدیهی‌ است‌ سیدابوالقاسم‌، این‌ مجتهد جوان‌، نمی‌توانست‌ نسبت‌ به‌ مسئله‌ بی‌تفاوت‌ باشد؛ خصوصاً که‌ وی‌ از اول‌ سری‌ پرشور داشت‌. او به‌ همراه‌ پدر وارد جنگ‌ شد، اما درایت‌ و شجاعت‌ او موجب‌ گردید تا در قسمت‌های‌ دیگر جهاد از او استفاده‌ شود. آیت‌اللّه‌ شیخ‌الشریعه‌ اصفهانی‌ به‌ سیدابوالقاسم‌ کاشانی‌ مأموریت‌ داد تا به‌ کاظمین‌ برود و «جمعیت‌ اسلامی‌» را برای‌ جهاد تشکیل‌ دهد. وی‌ در حکم‌ مأموریت‌ کاشانی‌ نوشت‌:
«پوشیده‌ نیست‌ که‌ جناب‌ عالم‌ عامل‌ فاضل‌ کامل‌، سیدمحققان‌ و تکیه‌گاه‌ عالمان‌ و مجتهدان‌، حاج‌ میرزاابوالقاسم‌ کاشانی‌ دام‌ علائه‌ از علمای‌ روحانی‌ است‌ و می‌تواند حقوق‌ مردم‌ عراق‌ را مطالبه‌ نماید. او افزون‌ بر این‌، مورد اعتماد بزرگان‌، رؤسا و رهبران‌ قبایل‌ است‌ و آنان‌ برای‌ دفاع‌ و پشتیبانی‌ از خود به‌ او تکیه‌ می‌نمایند. او در آن‌چه‌ که‌ به‌ اصلاح‌ عراق‌ منجر شود، مورد اعتماد و اطمینان‌ من‌ است‌ و گفته‌ها و دیدگاه‌های‌ وی‌ مورد تأیید من‌ می‌باشد. از این‌ رو همگان‌ باید مقام‌ بلند و شخصیت‌ والای‌ او را بشناسند...»
آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ نه‌ تنها مورد اعتماد مراجع‌ عراق‌ بود، بلکه‌ توانسته‌ بود اعتماد سران‌ قبایل‌ عرب‌ را نیز جلب‌ نماید. پانزده‌ نفر از سران‌ قبایل‌، آقای‌ کاشانی‌ را سخنگو و نماینده‌ تام‌الاختیار خود نمودند و در نامه‌ای‌ امضا و اعلام‌ کردند.
پس‌ از اشغال‌ عراق‌ و آتش‌بس‌، فرمانده‌ انگلیسی‌ عراق‌، نسبت‌ به‌ بعضی‌ از مجاهدان‌ حساسیتی‌ مضاعف‌ نشان‌ داد و آنها را تحت‌ تعقیب‌ قرار داد که‌ در رأس‌ آنها آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ بود. دکتر شروین‌، یکی‌ از مبارزین‌ نهضت‌ ملی‌، علت‌ کینه‌ی‌ انگلیسی‌ها به‌ آیت‌اللّه‌ را توصیه‌ وی‌ به‌ احمد شاه‌ در مورد نپذیرفتن‌ قرارداد 1919 می‌داند. سرانجام‌ حاکم‌ نظامی‌ انگلیسی‌ عراق‌ برای‌ دستگیری‌ وی‌ جایزه‌ تعیین‌ کرد. آیت‌اللّه‌ متواری‌ شد و به‌ سوی‌ ایران‌ حرکت‌ کرد.
قبلاً آیت‌اللّه‌العظمی‌ حاج‌ سیدابوالحسن‌ اصفهانی‌ استقبال‌ و تجلیل‌ از وی‌ را به‌ علما و مردم‌ ایران‌ ابلاغ‌ کرده‌ بود.
آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ به‌ همراه‌ یکی‌ از رهبران‌ جهادی‌ عراق‌ به‌نام‌ قاطع‌ العوادی‌ با لباس‌های‌ کردی‌، از مرزهای‌ ایران‌ گذشتند و چون‌ تمام‌ مناطق‌ در اشغال‌ انگلیس‌ بود، روزها را مخفی‌ می‌شدند و شب‌ها حرکت‌ می‌کردند تا سرانجام‌ به‌ منطقه‌ی‌ پشتکوه‌ (ایلام‌ ) رسیدند و مورد استقبال‌ والی‌ ایلام‌ قرار گرفتند و سپس‌ راهی‌ تهران‌ شدند.
تاریخ‌ ورود آیت‌اللّه‌ (بهمن‌ 1299) همزمان‌ با پادشاهی‌ احمد شاه‌ بود. احمد شاه‌ نیز از آیت‌اللّه‌ در قصر ییلاقی‌ پذیرایی‌ کرد و در مورد تبعید سایر علما به‌ مذا کره‌ پرداختند. آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ با ظهور رضاخان‌ با راه‌اندازی‌ تظاهرات‌ خیابانی‌، از مدرس‌ و گروه‌ مخالف‌ حمایت‌ کرد.
آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ در انتخابات‌ مجلس‌ مؤسسان‌ از تهران‌ نفر پنجم‌ شد در حالی‌که‌ مرحوم‌ مدرس‌ و مصدق‌، هیچ‌کدام‌ رأی‌ نیاوردند؛ اما چند ماه‌ بعد در انتخابات‌ نیمه‌ آزاد مجلس‌ شورای‌ ملی‌ تهران‌، مصدق‌ و مدرس‌ هر دو پیروز شدند.
گرچه‌ رضا شاه‌ در ابتدای‌ کار با علما و روحانیون‌ روابط‌ حسنه‌ متقابل‌ داشت‌، اما پس‌ از تحکیم‌ پایه‌های‌ رژیمش‌ به‌ مخالفت‌ و تضعیف‌ اسلام‌ و علما پرداخت‌ و آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ نیز از ناراضیان‌ قرار گرفت‌ و منزوی‌ شد و تا شهریور 1320 فقط‌ به‌ محراب‌ و امور معنوی‌ پرداخت‌.
پس‌ از استعفای‌ رضا شاه‌ در شهریور 1320، آرام‌ آرام‌، فضای‌ اختناق‌ شکسته‌ شد و آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ با صدور اعلامیه‌ای‌، خواستار اجرای‌ قوانین‌ اسلام‌ گردید. این‌ آزادی‌، خصوصاً برای‌ نیروهای‌ ضد استعماری‌، چندان‌ دوام‌ نیاورد و دولت‌ اشغالگر انگلیس‌ با دخالت‌های‌ غیرقانونی‌ خود شروع‌ به‌ دستگیری‌ مخالفین‌ خود نمود و آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ به‌ خاطر سوابق‌ ضد انگلیسی‌ هدف‌ این‌ تجاوزگری‌ قرار گرفت‌. جالب‌ این‌ است‌ که‌ در این‌ موقع‌ سرریدر بولارد سفیر انگلیس‌ در ایران‌ (از 1318 تا 1324) بود. وی‌ که‌ در زمان‌ قیام‌ عراق‌، فرماندار نظامی‌ شهر بغداد بود و آیت‌اللّه‌ را مورد تعقیب‌ قرار داده‌ بود، شخصاً دستگیری‌ کاشانی‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌. او در خاطرات‌ خود اهمیت‌ موضوع‌ را چنین‌ بیان‌ می‌کند: «دستگیری‌ دو تن‌ از افراد سرشناس‌ ایرانی‌ را که‌ مورد نظر بودند ما شخصاً به‌ عهده‌ گرفتیم‌ که‌ یکی‌ از آنها سرلشکر زاهدی‌ و دیگری‌ یک‌ رهبر مذهبی‌ به‌نام‌ کاشانی‌ بود، چون‌ می‌دانستیم‌ که‌ اگر از دولت‌ ایران‌ بخواهیم‌ این‌ دو نفر را نیز مانند بقیه‌ بازداشت‌ کنند، مقامات‌ ایرانی‌ مطمئناً در اجرای‌ آن‌ دچار دلهره‌ و نگرانی‌ فراوانی‌ خواهند شد.»
دستگیری‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ به‌ این‌ راحتی‌ نبود تا افسران‌ انگلیسی‌ بتوانند بدون‌ کمک‌ دولت‌ ایران‌ از عهده‌ی‌ آن‌ برآیند. وی‌ به‌ محض‌ اطلاع‌ از دستگیری‌ خود به‌ قم‌ رفت‌ و از آن‌جا، تلگرافی‌ به‌ فرمانداری‌ نظامی‌ تهران‌ مخابره‌ کرد و شرایطی‌ را برای‌ تسلیم‌ شدن‌ خود اعلام‌ کرد. اما سهیلی‌ نخست‌ وزیر به‌ فرمانداری‌ نظامی‌ تهران‌ اعلام‌ کرد:
«چون‌ مطابق‌ مدارک‌ به‌دست‌ آمده‌ آقای‌ حاج‌ سیدابوالقاسم‌ کاشانی‌ اقداماتی‌ بر علیه‌ استقلال‌ و امنیت‌ کشور و به‌ نفع‌ دشمنان‌ مملکت‌ نموده‌ است‌، لازم‌ است‌ که‌ فوراً مشارالیه‌ را تحت‌ تعقیب‌ درآورید...»
دادسرای‌ حکومت‌ نظامی‌ تهران‌ با درج‌ اخطاریه‌ای‌ در جراید از آیت‌اللّه‌ خواست‌ که‌ خود را تسلیم‌ نماید. آیت‌اللّه‌ در پاسخ‌ دادسرای‌ نظامی‌ تهران‌ اعلام‌ کرد: «در تعقیب‌ تلگراف‌ از قم‌ در جواب‌ آگهی‌ دادسرا مندرج‌ در روزنامجات‌ مرکز مورخ‌ 22 دی‌ ماه‌ 22 مجدداً اشعار می‌دارد: اولاً متهم‌ نمودن‌ این‌جانب‌ را به‌ اقدام‌ بر علیه‌ استقلال‌ کشور کاشف‌ از تعمد یا بی‌اطلاعی‌ اعضای‌ دادسرا از مراتب‌ فداکاری‌ و وطن‌خواهی‌ من‌ که‌ مورد تصدیق‌ ایرانیان‌، بلکه‌ مسلمانان‌ ممالک‌ اسلامی‌ است‌ می‌باشد...» وی‌ تسلیم‌ شدن‌ خود را به‌ حضور مؤتمن‌ الملک‌ و دکتر مصدق‌ و طباطبایی‌ و... در محکمه‌ی‌ خود و انتشار مطالب‌ محاکمه‌ در روزنامه‌ها مشروط‌ کرد.
سرانجام‌ آیت‌اللّه‌ پس‌ از پنج‌ ماه‌ در 27 خرداد 1323 در گلاب‌دره‌ شمیران‌ دستگیر شد. دستگیری‌ آیت‌الله‌ کاشانی‌ بازتاب‌ گسترده‌ای‌ در بین‌ نیروهای‌ مذهبی‌ داشت‌. بازاریان‌ تهران‌ دست‌ به‌ اعتصاب‌ زدند، علمای‌ زنجان‌، آیت‌الله‌ سیدابوالحسن‌ اصفهانی‌ از نجف‌، آیت‌الله‌ سیدصدرالدین‌ صدر از قم‌، اهالی‌ کرمانشاه‌، بابلسر، کنگاور، سبزوار، با صدور اعلامیه‌، تلگراف‌ و تومارهایی‌ نسبت‌ به‌ دستگری‌ وی‌ اعتراض‌ کردند و خواستار آزادی‌ او شدند.
پس‌ از بازداشت‌ آیت‌الله‌ بازجویی‌ از وی‌ آغاز شد. آیت‌الله‌ پس‌ از ورود به‌ اتاق‌ بازپرس‌ انگلیسی‌ روی‌ صندلی‌ می‌نشیند. بازپرس‌ می‌گوید چرا بدون‌ اجازه‌ نشسته‌اید؟ آیت‌اللّه‌ با عصبانیت‌ به‌ مترجم‌ می‌گوید: خیلی‌ عجیب‌ است‌! در کشور من‌ بدون‌ اجازه‌ وارد شده‌اید و حال‌ توقع‌ دارید که‌ من‌ از تو اجازه‌ بگیرم‌؟!
انگلیسی‌ها، آیت‌اللّه‌ را به‌ بازداشتگاه‌ (کمپ‌ زمستانی‌) اراک‌ اعزام‌ و پس‌ از مدتی‌ به‌ یکی‌ از کمپ‌های‌ کرمانشاه‌ منتقل‌ نمودند. دکتر شروین‌ یکی‌ از هم‌بندان‌ آیت‌اللّه‌ نحوه‌ی‌رفتار انگلیسی‌ها در زندان‌ را با وی‌ چنین‌ توصیف‌ می‌کند: «من‌ از نزدیک‌ شاهد بودم‌ که‌ آن‌ بزرگ‌مرد مجاهد اسلام‌ چگونه‌ شخصیت‌ روحانی‌ و ایرانی‌ خود را در برابر نمایندگان‌ نظامی‌ متفقین‌ نمودار می‌ساخت‌... رفتار جابرانه‌ متصدیان‌ بازداشتگاه‌ با آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ سخت‌تر و نگران‌کننده‌تر بود. در تمام‌ مدت‌ بازداشت‌ به‌طور مجرد در شرایط‌ نامطلوبی‌ می‌گذرانید، به‌ نان‌ خشک‌ قناعت‌ می‌نمود و هیچگاه‌ به‌ آن‌چه‌ مورد استفاده‌ بازداشت‌شدگان‌ دیگر بود، رغبت‌ نمی‌کرد و رفتار و گفتارش‌ بیشتر مسئولان‌ بازداشتگاه‌ را به‌ حیرت‌ وامی‌داشت‌».
دولت‌ شوروی‌ نیز که‌ از مبارزات‌ ضد کمونیست‌ آیت‌اللّه‌ آگاهی‌ داشت‌، برای‌ کسب‌ آگاهی‌ بیشتر، از انگلیسی‌ها خواست‌ تا نامبرده‌ را برای‌ تحقیقات‌، تحویل‌ نیروهای‌ شوروی‌ دهند. به‌ همین‌ خاطر، ایشان‌ را موقتاً به‌ رشت‌، و به‌ اردوگاه‌ نظامی‌ نیروهای‌ شوروی‌ بردند. خود آیت‌اللّه‌ در مصاحبه‌ای‌، چگونگی‌ دستگیری‌ و زندانی‌ این‌ دوره‌ را این‌ چنین‌ تشریح‌ می‌کنند:
«یک‌ عده‌ از افسران‌ و افراد انگلیسی‌ با مأمورین‌ شهربانی‌ ایران‌ آمدند بنده‌ را گرفتند. اول‌ بردند اداره‌ی‌ سیاسی‌ شهربانی‌. ] بعد [ به‌ اردوگاه‌ انگلیسی‌ها که‌ نزدیک‌ امیرآباد می‌باشد انتقال‌ داده‌، مدتی‌ در آن‌جا بوده‌، بعد از آن‌جا به‌وسیله‌ دو افسر انگلیسی‌ با هواپیما به‌ رشت‌ رفته‌ در آن‌جا دو روز بسر بردیم‌. دو مرتبه‌ به‌ اراک‌ برگرداندند و از آن‌جا به‌ کرمانشاهان‌ مرا انتقال‌ دادند...»
زمانی‌ که‌ آیت‌اللّه‌ تحت‌ تعقیب‌ نیروهای‌ انگلیسی‌ قرار گرفت‌ و در حال‌ مخفی‌ بسر می‌برد، انتخابات‌ دوره‌ی‌ چهاردهم‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ توسط‌ دولت‌ سهیلی‌ برقرار گردید. مردم‌ تهران‌ به‌ پاس‌ مجاهدات‌ آیت‌الله، وی‌ را به‌ عنوان‌ نماینده‌ انتخاب‌ نمودند؛ اما نیروهای‌ متفقین‌ با اعتبارنامه‌ی‌ آیت‌اللّه‌ مخالفت‌ کردند و اجازه‌ ندادند به‌ مجلس‌ راه‌ یابد. حتی‌ در هنگام‌ شمارش‌ آرا و اعلام‌ آن‌ در مطبوعات‌ دادستان‌ دادسرای‌ نظامی‌، درج‌ اسامی‌ متهمین‌ تحت‌ تعقیب‌ را ممنوع‌ اعلام‌ کرد.
به‌ هرحال‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ به‌ پایان‌ رسید و آیت‌اللّه‌ در 24 مرداد 1324 آزاد گردید و در کرمانشاه‌ به‌ منزل‌ یکی‌ از بستگانش‌ رفت‌. آیت‌الله‌ روز بیستم‌ شهریور در میان‌ بدرقه‌ی‌ اهالی‌ کرمانشاه‌ به‌ سوی‌ همدان‌ حرکت‌ کرد. مردم‌ با شنیدن‌ خبر آزادی‌ او به‌ استقبالش‌ شتافتند و با قربانی‌ نمودن‌ گاو و گوسفند، با سلام‌ و صلوات‌ در شهرهای‌ همدان‌ و قم‌ مقدمش‌ را گرامی‌ داشتند. وی‌ در 31 شهریور ماه‌ در میان‌ انبوه‌ جمعیت‌ وارد تهران‌ شد.

انتخابات‌ دوره‌ی‌ 15 و دستگیری‌ مجدد
قوام‌السلطنه‌، نخست‌ وزیر، برای‌ انتخابات‌ دوره‌ی‌ پانزدهم‌ و برای‌ این‌که‌ موقعیت‌ خود را استحکام‌ بخشد، در نهم‌ تیرماه‌ 1325 تشکیل‌ حزب‌ دمکرات‌ را اعلام‌ نمود. وظیفه‌ی‌ اصلی‌ این‌ حزب‌ دولتی‌، فرستادن‌ نمایندگان‌ طرفدار قوام‌ به‌ مجلس‌ بود.
آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ که‌ تازه‌ از زندان‌ انگلیسی‌ها آزاد شده‌ بود و سمبل‌ قدرت‌ مذهبی‌ به‌ شمار می‌رفت‌، در مقابل‌ قوام‌ قیام‌ نمود. وی‌ جهت‌ تحرک‌ بخشیدن‌ به‌ توده‌ی‌ مسلمان‌ دست‌ به‌ یک‌ مسافرت‌ سیاسی‌ از تهران‌ به‌ مشهد زد، که‌ در هر شهری‌ با استقبال‌ مردم‌ و سخنرانی‌، به‌ بسیج‌ توده‌های‌ مذهبی‌ می‌پرداخت‌. در سمنان‌ مردم‌ از او استقبال‌ باشکوهی‌ نمودند و سپس‌ آیت‌اللّه‌ عازم‌ سبزوار شد، چون‌ در سمنان‌ در 26 تیرماه‌ بین‌ کارگران‌ مسلمان‌ و اعضای‌ حزب‌ توده‌ درگیری‌ به‌ وجود آمد، مسبب‌ اصلی‌ درگیری‌ را آیت‌اللّه‌ شناختند و وی‌ را در مسیر راه‌ سبزوار دستگیر کردند. دولت‌ اعلامیه‌ای‌ منتشر نمود و مشروحاً دخالت‌ آیت‌اللّه‌ را در درگیری‌ها توضیح‌ داد. دستگیری‌ آیت‌اللّه‌ موجی‌ از اعتراض‌ به‌ دنبال‌ داشت‌. در انبوه‌ هزاران‌ نفر مردم‌ تهران‌ که‌ به‌ عنوان‌ اعتراض‌ به‌ دولت‌ قوام‌ گرد آمده‌ بودند، آقای‌ علی‌اکبر خوشدل‌ روی‌ پله‌ی‌ منبر با صدای‌ رسا این‌ شعر را انشاد کرد.
حجة‌الاسلام‌ کاشانی‌ راد
شد به‌ زندان‌ قوام‌ بد نهاد
شیعیان‌ را زین‌ عمل‌ آمد به‌ یاد
از حدیث‌ مسلم‌ و ابن‌زیاد

پس‌ از چندی‌ در اثر اعتراضات‌ عمومی‌ وی‌ را از سبزوار به‌ بهجت‌آباد، ملک‌ سالار منصور، نزدیک‌ قزوین‌ منتقل‌ کردند. جالب‌ این‌ است‌ که‌ پس‌ از دستگیری‌ آیت‌اللّه‌ در بهمن‌ 1327، قوام‌السلطنه‌ در پاسخ‌ به‌ وزیر دربار طی‌ یک‌ نامه‌ی‌ سرگشاده‌ چنین‌ نوشت‌:
... ایام‌ زمامداری‌ فدوی‌ به‌ حدی‌ با پیشامدهای‌ هولناک‌ مصادف‌ بود که‌ ناچار از بعض‌ دوستان‌ عزیز و حتی‌ منسوبین‌ خود با کمال‌ احترام‌ در عمارت‌ شهربانی‌ پذیرایی‌ نمودم‌، لکن‌ بر خاطر مبارک‌ پوشیده‌ نیست‌ که‌ بعد از فدوی‌ هر امری‌ واقع‌ شد اشخاص‌ محترم‌ و آزادی‌خواه‌ را به‌ حبس‌ و زجر محکوم‌ و در محبس‌ شهربانی‌ زندانی‌ نمودند. روحانی‌ بزرگواری‌ را مانند آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ که‌ چندی‌ در قزوین‌ با کمال‌ احترام‌ و آزادی‌ مهمان‌ فدوی‌ بودند و با این‌که‌ خودشان‌ میل‌ به‌ توقف‌ فرمودند، تا زنده‌ام‌ از وجودشان‌ خجل‌ و شرمنده‌ام‌، ] اکنون‌ آیت‌اللّه‌ را [ شبانه‌ به‌ آن‌ طرز فجیع‌ گرفتار و از هیچ‌ نوع‌ بی‌احترامی‌ و اسائه‌ی‌ ادب‌ به‌ شخص‌ ایشان‌ و مقام‌ روحانیت‌ فروگذار نکردند....
البته‌ قوام‌ فراموش‌ کرده‌ بود که‌ به‌ دستور وی‌، پیرمردی‌ محترم‌ را در کویر خشک‌ شاهرود ـ سبزوار و در بدترین‌ شرایط‌ آب‌ و هوایی‌ (تیرماه‌) دستگیر و پس‌ از مدتی‌ به‌ اطراف‌ قزوین‌ تبعید کرد؛ هر چند قوام‌ رفتار خود را مؤدبانه‌ نشان‌ داد، اما قابل‌ توجیه‌ نبود.
آیت‌اللّه‌ خود از این‌ جریان‌ از دو جهت‌ به‌ تلخی‌ یاد می‌کند. وی‌ پس‌ از شرحی‌ از بدبختی‌های‌ مملکت‌ و بی‌اعتنایی‌ به‌ دین‌ و سلطه‌ی‌ بیگانگان‌ و پیش‌بینی‌ عاقبت‌ وخیم‌ آن‌، توضیح‌ می‌دهد که‌ «قبل‌ از گرفتاری‌ خود که‌ این‌ اوضاع‌ اسفناک‌ و پیش‌آمدهای‌ ناگوار را از منویات‌ شوم‌ آقای‌ احمد قوام‌ احساس‌ نمودم‌ در صدد مبارزه‌ و جلوگیری‌ و هدایت‌ افکار عمومی‌ برآمدم‌، ولی‌ چون‌ همصدایی‌ نداشتم‌، عنفاً مجبور به‌ سکوت‌ و مورد اهانت‌ و ظلم‌ گردیدم‌».
آیت‌اللّه‌ سید ابوالحسن‌ اصفهانی‌ در 13 آبان‌ 1325 فوت‌ نمود. به‌ همین‌ مناسبت‌، جلسات‌ ختمی‌ تا چهل‌ روز در سرتاسر ایران‌ و عراق‌ برقرار گردید. در این‌ جلسات‌ یکی‌ از خواست‌های‌ علما و مردم‌، آزادی‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ بود. یک‌ هیئت‌ ایرانی‌ از طرف‌ دولت‌ برای‌ عرض‌ تسلیت‌ به‌ نجف‌ عازم‌ شد و در مجلس‌ ختمی‌ با حضور علما شرکت‌ کرد. در این‌ مجلس‌ آقای‌ راشد مشغول‌ سخنرانی‌ بود. نواب‌ صفوی‌ در پایان‌ سخنرانی‌ از جابرخاست‌ و از آقای‌ راشد خواست‌ که‌ مجلس‌ را ختم‌ نکند تا چند کلمه‌ی‌ ضروری‌ را بیان‌ کند. آقای‌ راشد سکوت‌ کرد. نواب‌ خطاب‌ به‌ نمایندگان‌ دولت‌ گفت‌:
«عمل‌ دولت‌ ایران‌ مبنی‌ بر اعزام‌ نمایندگان‌ برای‌ عرض‌ تسلیت‌ به‌ حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ نجف‌ در خور تقدیر است‌، ولی‌ یک‌ تناقض‌ بزرگ‌ مشاهده‌ می‌شود که‌ ناگزیرم‌ به‌ نام‌ حوزه‌ی‌ علمیه‌ و عالم‌ اسلام‌ بیان‌ کنم‌. دولت‌ ایران‌ به‌ نام‌ اینکه‌ یک‌ روحانی‌ بزرگ‌ رخت‌ از جهان‌ بربسته‌ است‌ تسلیت‌ می‌گوید، ولی‌ در همین‌ ایام‌ یک‌ روحانی‌ بزرگ‌ دیگر را بازداشت‌ و تبعید نموده‌ و به‌ روحانیت‌ اهانت‌ کرده‌ است‌. بازداشت‌ آقای‌ کاشانی‌ با عرض‌ تسلیت‌ منافات‌ دارد.»
گر چه‌ دولت‌ نمی‌خواست‌ یک‌ مرتبه‌ تسلیم‌ روحانیت‌ شود، ولی‌ سخن‌ نواب‌ اثر خود را کرد. در 22 آبان‌ماه‌ 1325 دولت‌ اجازه‌ داد تا آیت‌الله‌ از بهجت‌آباد به‌ قزوین‌ برود و در قزوین‌ از نوعی‌ آزادی‌ برخوردار شود و سپس‌، در 21 خرداد 1326 آزادی‌ او را اعلام‌ کرد.

حمایت‌ از فلسطین
آزادی‌ آیت‌اللّه‌ مصادف‌ بود با مصائبی‌ که‌ برای‌ فلسطینی‌ها پیش‌ می‌آمد. کاشانی‌ مبارزی‌ بود که‌ وظیفه‌ی‌ خود را در مرزهای‌ جغرافیایی‌ محدود نمی‌کرد. او تمام‌ کشورهای‌ اسلامی‌ را وطن‌ خود می‌دانست‌. در عراق‌ با انگلیس‌ جنگیده‌ بود، در ایران‌ با استعمار و استبداد مبارزه‌ کرده‌ بود و فلسطین‌ را تبلور مظلومیت‌ کشورهای‌ تحت‌ ستم‌ اسلامی‌ می‌دانست‌ که‌ نموداری‌ از ستمکاری‌ استعمارگران‌ چپاولگر بود. «نجات‌ ممالک‌ اسلامی‌ از دست‌ دیوهای‌ استعمار، یکی‌ از آرزوهایی‌ بود که‌ برای‌ آن‌ تلاش‌ می‌کرد. همه‌ دیدند که‌ در قضیه‌ی‌ کانال‌ سوئز مصر تا آن‌جا که‌ مقدورش‌ بود، اظهار مساعدت‌ نمود. در کشتار وحشیانه‌ی‌ مردم‌ مسلمان‌ الجزایر برای‌ اظهار همدردی‌ فاتحه‌ گرفت‌ و از خونخواران‌ فرانسه‌ اظهار نفرت‌ نمود و در راه‌ کمک‌ به‌ ممالک‌ استعمارزده‌ اسلامی‌ میتینگ‌ها راه‌ انداخت‌».
آیت‌الله‌ کاشانی‌ اصل‌ دولت‌ اسراییل‌ را غیرمشروع‌ می‌دانست‌ و رأی‌ سازمان‌ ملل‌ بر تقسیم‌ کشور فلسطین‌ را غیرقانونی‌ و ظالمانه‌ اعلام‌ می‌کرد. وی‌ در اطلاعیه‌ای‌ در 11/10/1326 تصریح‌ کرد که‌: «معلوم‌ نیست‌ وطن‌ بودن‌ فلسطین‌ برای‌ مهاجرین‌ یهودی‌ آلمانی‌ و روسی‌ و آمریکایی‌ و غیره‌ مطابق‌ کدام‌ منطق‌ و قانون‌ است‌ که‌ رأی‌ به‌ تقسیم‌ آنها می‌دهند؟» وی‌ تذکر داد ظلم‌های‌ اروپاییان‌ به‌ یهودیان‌ را خود باید جبران‌ کنند و «اگر می‌خواهند یهود را از خود راضی‌ کنند و استفاده‌هایی‌ که‌ منظور است‌ از آنها بنمایند، در مملکت‌ خود به‌ آنها جا بدهند و آنها را مستقل‌ کنند.» وی‌ در این‌ اطلاعیه‌ پیش‌ بینی‌ کرد که‌ دولت‌ «یهود در آتیه‌ کانون‌ مفاسد بزرگ‌ برای‌ مسلمین‌ خاورمیانه‌ و بلکه‌ تمامی‌ دنیا خواهد بود و زیان‌ آنها تنها متوجه‌ اعراب‌ فلسطین‌ نمی‌گردد.»
آیت‌اللّه‌ در 17 دی‌ ماه‌1326 طی‌ اعلامیه‌ای‌ از مردم‌ خواست‌ تا برای‌ حمایت‌ از مردم‌ فلسطین‌ در مسجد شاه‌ ( امام‌ خمینی‌) اجتماع‌ کنند. آیت‌اللّه‌ در این‌ اعلامیه‌ به‌ «مسلمانان‌ باغیرت‌ و تعصب‌» هشدار داد که‌ «از روزی‌ که‌ سازمان‌ ملل‌ به‌ ناحق‌ حکم‌ به‌ تقسیم‌ فلسطین‌ داده‌، روزی‌ نیست‌ که‌ عده‌ای‌ از برادران‌ مسلمان‌ شما را یهودی‌ها به‌ خاک‌ و خون‌ نیفکنند». این‌ یهودیان‌ «به‌ زور دول‌ بزرگ‌ در آن‌جا مسکن‌ گزیده‌ و بدون‌ زحمت‌ قسمتی‌ از فلسطین‌ را وطن‌ خود می‌نامند و برای‌ پاک‌ نمودن‌ خاک‌ فلسطین‌ همه‌ روزه‌ عده‌ زیادی‌ از زن‌ و مرد مسلمین‌ را به‌ خاک‌ و خون‌ می‌کشند.» آیت‌اللّه‌ از مسلمانان‌ ایران‌ خواست‌ تا با توجه‌ به‌ این‌که‌ «دین‌ مقدس‌ اسلام‌ در چنین‌ موقعی‌ بر همه‌ مسلمانان‌ واجب‌ کرده‌، از حمایت‌ اعراب‌ و مسلمین‌ ستم‌دیده‌ فلسطین‌» خودداری‌ ننمایند. وی‌ حسابی‌ را «تحت‌ شماره‌ی‌ 48194» در بانک‌ ملی‌ افتتاح‌ نمود و از مردم‌ خواست‌ تا اعانات‌ خود را به‌ آن‌ حساب‌ واریز نمایند. آیت‌اللّه‌ در این‌ اعلامیه‌ از مردم‌ خواست‌ تا «برای‌ ادای‌ توضیحات‌ بیشتر و برای‌ اظهار تنفر از عملیات‌ وحشیانه‌ی‌ یهود»، در «روز یکشنبه‌ 28 صفرالمظفر 1367 که‌ مطابق‌ 20 ماه‌ جاری‌ ] دی‌ [ است‌ سه‌ ساعت‌ بعد از ظهر... در مسجد سلطانی‌ ( امام‌ خمینی‌) حضور بهم‌ رسانند.
آیت‌اللّه‌ پس‌ از میتینگ‌ مسجد شاه‌ طی‌ مصاحبه‌ای‌ با خبرنگاران‌ جراید اعلام‌ کرد «ما خودمان‌ دولت‌ مستقلی‌ هستیم‌ کار به‌ دولت‌ نداریم‌؛ بسا که‌ دولت‌ مایل‌ به‌ این‌ مظاهره‌ نبوده‌، ولی‌ ما یک‌ تکلیف‌ دیگر داریم‌. باید قیام‌ کنیم‌ ولو برخلاف‌ میل‌ دولت‌ باشد. ما باید دستور قرآن‌ را اطاعت‌ کنیم‌».
آیت‌اللّه‌ مجدداً در 28 اردیبهشت‌ 1327 طی‌ اعلامیه‌ای‌ از مردم‌ خواست‌ تا در روز جمعه‌ سی‌ و یکم‌، برای‌ حمایت‌ از مردم‌ فلسطین‌ در مسجد سلطانی‌ تجمع‌ کنند. آیت‌اللّه‌ در این‌ تجمع‌ باشکوه‌ ضمن‌ خطابه‌ای‌ با استناد به‌ آیات‌ قرآن‌ مردم‌ را به‌ حمایت‌ فلسطینی‌ها دعوت‌ کرد. وی‌ در این‌ سخنرانی‌ با تکیه‌ بر عامل‌ اتحاد بر پیروزی‌هایی‌ که‌ امت‌ اسلامی‌ در قرون‌ اولیه‌ به‌دست‌ آوردند، توضیح‌ داد که‌ «در صدر اسلام‌ روح‌ یگانگی‌ و برادری‌ و برابری‌ و شهامت‌ را در مسلمین‌ به‌ حدی‌ دمیده‌ و تقویت‌ نموده‌ که‌ از صحرای‌ خشک‌ عربستان‌ بیرق‌ لااله‌ الاالله و محمد رسول‌ الله را بر دوش‌ بی‌آلایش‌ خویش‌ کشیده‌ و بر قلب‌ ملل‌ عالم‌ کوبیدند. از یک‌ طرف‌ آ سیا را در مدت‌ کمی‌ تسخیر نموده‌ و از عراق‌ عرب‌ و ایران‌ و هندوستان‌ گذشته‌، خود را به‌ چین‌ و به‌ جزایر پراکنده‌ی‌ اقیانوسیه‌ رسانیدند. از طرف‌ دیگر به‌ قلب‌ اروپا و روم‌ و اسپانیا نفوذ نموده‌ و از طرفی‌ شام‌، مصر، مراکش‌ و الجزایر و سراسر آفریقای‌ شمالی‌ را تسخیر نموده‌، تا آن‌که‌ نزدیک‌ پاریس‌ یعنی‌ قلب‌ کشور فرانسه‌ تاختند و همه‌ را تحت‌ سیطره‌ درآورده‌ مطیع‌ خود ساختند». وی‌ به‌ مردم‌ هشدار داد که‌ «برادران‌ عزیز مسلمان‌! امروز بیش‌ از همه‌ چیز به‌ اتحاد و برابری‌ و یکرنگی‌ و صمیمیت‌ احتیاج‌ داریم‌». وی‌ با استناد به‌ گفته‌ی‌ پیامبر(ص‌) که‌ «فرموده‌: المؤمنون‌ کبنیانٍ واحدٍ یَشُدُّ البعضُ بعضاً یعنی‌ مسلمانان‌ مانند اجزای‌ یک‌ ساختمانند که‌ یکدیگر را نگهداری‌ می‌نمایند»، تصریح‌ کرد که‌ «اسلام‌ حدود و ثغوری‌ برای‌ مسلمین‌ تعیین‌ نکرده‌ و نقطه‌ سرزمین‌ معینی‌ را برای‌ آنها وطن‌ قرار نداده‌ است‌ و همه‌ی‌ مناطق‌ و ممالک‌ اسلامی‌ وطن‌ مسلمین‌ است‌.» پس‌ «بر مسلمانان‌ لازم‌ نموده‌ است‌ که‌ اگر برای‌ برادران‌ مسلمان‌ زحمت‌ و مشقتی‌ پیش‌ آید بکوشند و به‌ کمک‌ یکدیگر رفع‌ نگرانی‌ از خود بنمایند». آیت‌اللّه‌ در پایان‌ آن‌چه‌ را که‌ موجب‌ ابراز احساسات‌ مردم‌ ایران‌ شده‌ است‌ چنین‌ تشریح‌ کرد: «بعضی‌ دول‌ بدون‌ مجوز قانونی‌ فلسطین‌ را که‌ از مراکز مقدسه‌ی‌ اسلام‌ و محل‌ مسجد اقصی‌ که‌ قبله‌ی‌ اول‌ مسلمین‌ می‌باشد و سالیان‌ دراز وطن‌ و مسکن‌ مسلمانان‌ به‌ شمار می‌رفت‌... وطن‌ یهودیان‌ مهاجر شناخته‌اند». آیت‌الله‌ در این‌ خطابه‌ به‌ مردم‌ تذکر داد که‌ ماهیت‌ یهودیان‌ اشغالگر «با یهودیانی‌ که‌ در ذمه‌ی‌ اسلام‌ یعنی‌ تحت‌ حمایت‌ اسلام‌ بوده‌ جدا می‌باشند و یهودیانی‌ که‌ در ممالک‌ اسلامی‌ تحت‌ حمایت‌ دولت‌های‌ اسلامی‌ زندگی‌ می‌کنند از حیث‌ جان‌ و مال‌ در امان‌ می‌باشند.» وی‌ در پایان‌ «از مسلمانان‌ ایران‌ تقاضای‌ همه‌ گونه‌ کمک‌ مادی‌ و معنوی‌ به‌ برادران‌ ستمدیده‌ فلسطین‌» را درخواست‌ نمود.
در همین‌ میتینگ‌، نواب‌ صفوی‌ نیز سخنرانی‌ کرد و حدود 5000 نفر جوان‌ مسلمان‌، داوطلب‌ اعزام‌ به‌ فلسطین‌ شدند.

مبارزات‌ سرسخت‌ با هژیر
عبدالحسین‌ هژیر یکی‌ از سرسپردگان‌ دربار و سلطنت‌طلبان‌ افراطی‌ محسوب‌ می‌شد که‌ مردم‌ از او متنفر بودند. «نفرت‌ از او از سلطنت‌طلبی‌ بسیار آشکار و بی‌ملاحظه‌ او» بود. علاوه‌، هژیر به‌ عنوان‌ یک‌ مهره‌ی‌ انگلیسی‌ شناخته‌ می‌شد تا جایی‌ که‌ فردوست‌ نیز در مورد او گفته‌ است‌: « عبدالحسین‌ هژیر دست‌پرورده‌ و فرد مورد اعتماد انگلیسی‌ها بود.»
وی‌ بیش‌ از حد به‌ دربار و انگلیسی‌ها متکی‌ و به‌ گونه‌ای‌ رقت‌انگیز از مخالفان‌ خودش‌ از جمله‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ به‌ سفارت‌ انگلیس‌ شکایت‌ می‌برد.
این‌ دو خصوصیت‌ هژیر موضوع‌ خوبی‌ برای‌ هماهنگی‌ شاه‌ و انگلیس‌ برای‌ روی‌ کار آوردن‌ دولتی‌ شد که‌ بتوانند قانون‌ اساسی‌ را تغییر و قدرت‌ شاه‌ را افزایش‌ دهند. اشرف‌ پهلوی‌ که‌ یکی‌ از دسیسه‌گران‌ دربار بود و به‌ نقش‌ خود در روی‌ کار آوردن‌ هژیر اعتراف‌ دارد، می‌نویسد:
«برادرم‌ سعی‌ کرد دنباله‌ی‌ برنامه‌های‌ پدرم‌ را بگیرد، یا خودش‌ برنامه‌های‌ جدیدی‌ را آغاز کند و در عین‌ حال‌ بدون‌ ایجاد هیچ‌گونه‌ خصومتی‌ در دولت‌های‌ خارجی‌ تعادل‌ لازم‌ را برای‌ استقرار حاکمیت‌ ایران‌ حفظ‌ کند. او که‌ چنین‌ هدف‌هایی‌ را در ذهن‌ خود داشت‌ در خرداد 1327 عبدالحسین‌ هژیر را به‌ نخست‌ وزیری‌ منصوب‌ کرد. هژیر یکی‌ از دوستان‌ خوب‌ من‌ بود و باید بگویم‌ که‌ من‌ تا حدی‌ در انتصاب‌ او موثر بودم‌».
پس‌ از این‌که‌ در 23 خرداد 1327، 66 نفر از 120 نفر نمایندگان‌ حاضر در مجلس‌ به‌ او رأی‌ اعتماد دادند، حکم‌ او از طرف‌ شاه‌ صادر شد. به‌ گفته‌ی‌ اشرف‌ «انتصاب‌ او بلافاصله‌ مورد حمله‌ و انتقاد آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ قرار گرفت‌ که‌ از مقامات‌ مهم‌ مذهبی‌ زمان‌ خود بود و به‌ همان‌ اندازه‌ ] آیت‌الله [ خمینی‌ در آغاز انقلاب‌ نفوذ داشت‌... می‌توانست‌ در مدتی‌ کوتاه‌ عده‌ی‌ زیادی‌ از مردم‌ را در خیابان‌ها به‌ راه‌ بیندازد که‌ زنده‌ باد و مرده‌ باد بگویند و یا درباره‌ی‌ هر مسأله‌ای‌ موضع‌ موافق‌ یا مخالف‌ بگیرند. کاشانی‌ بلافاصله‌ پس‌ از انتصاب‌ هژیر دمونستراسیون‌هایی‌ تشکیل‌ داد که‌ عده‌ای‌ از مردم‌ در این‌ دمونستراسیون‌ها کشته‌ شدند و به‌ نخست‌ وزیر به‌ عنوان‌ نوکر و جاسوس‌ دولت‌ انگلیس‌ حمله‌ کرد.»
همین‌ که‌ خبر نخست‌ وزیری‌ هژیر قطعی‌ شد بازاریان‌ از خود عکس‌العمل‌ نشان‌ دادند و بسیاری‌ از نمایندگان‌ اصناف‌ بازار و مردم‌ به‌ منزل‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ رفتند. آیت‌اللّه‌ در برابر جمعیت‌ عظیم‌ بازاریان‌ و نمایندگان‌ جراید و طبقات‌ مختلف‌ مردم‌ حاضر شد و فرمود: زمامداری‌ هژیر به‌ صلاح‌ مملکت‌ نیست‌. هیئت‌ حاکمه‌ به‌ نظریات‌ مردم‌ و روحانیون‌ توجه‌ ندارد. آیت‌اللّه‌ امر کرد: بازار و دکاکین‌ را تعطیل‌ و به‌ این‌ انتخاب‌ اعتراض‌کنند و در مورد خود افزود: تا خون‌ در تن‌ دارم‌ زیر بار حکومت‌های‌ جابر نخواهم‌ رفت‌.
با تعطیلی‌ بازار، مردم‌ در میدان‌ بهارستان‌ اجتماع‌ کردند و نمایندگان‌ مجلس‌ را به‌ خاطر این‌ ابراز تمایل‌ به‌ باد مخالفت‌ گرفتند.
پلیس‌ وارد عمل‌ و درگیری‌ آغاز شد. در این‌ درگیری‌ تعداد زیادی‌ از مردم‌ مجروح‌ شدند. روز بعد ناآرامی‌ از تهران‌ گذشت‌ و شهرهای‌ قم‌، مشهد، اصفهان‌ و قزوین‌ را فراگرفت‌. مردم‌ با در دست‌ داشتن‌ عکس‌های‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ خواستار برکناری‌ هژیر بودند.
27 خرداد که‌ هژیر می‌خواست‌ کابینه‌ی‌ خود را به‌ مجلس‌ معرفی‌ کند، تعدادی‌ از مردم‌ در منزل‌ آیت‌اللّه‌ جمع‌ شدند و سپس‌ به‌ طرف‌ بهارستان‌ حرکت‌ کردند. پیشاپیش‌ تظاهرکنندگان‌ قرآن‌ بزرگی‌ بود که‌ با یک‌ پرچم‌ سبز رنگ‌ حرکت‌ می‌دادند. شعار جمعیت‌ «نصرٌ من‌ الله و فتحٌ قریب‌» و «انّا فتحنالک‌ فتحاً مبیناً» بود. در این‌ روز چندین‌ هزار روحانی‌ و بازاری‌ در حالی‌ که‌ قرآن‌ بر سر داشتند به‌ رهبری‌ سیدمجتبی‌ نواب‌ صفوی‌ در میدان‌ بهارستان‌ علیه‌ هژیر به‌ تظاهرات‌ پرداختند و ضمن‌ ایراد سخنرانی‌ نمایندگان‌ مجلس‌ را به‌ خاطر رأی‌ دادن‌ به‌ هژیر مورد ملامت‌ قرار دارند. گارد مجلس‌ و مأمورین‌ انتظامی‌ به‌ سوی‌ تظاهرکنندگان‌ آتش‌ گشودند و عده‌ی‌ زیادی‌ زخمی‌ شدند. آیت‌اللّه‌ بروجردی‌ با صدور پیامی‌ حمله‌ی‌ نیروهای‌ دولتی‌ را به‌ حاملین‌ قرآن‌ محکوم‌ کرد و آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ را به‌ عنوان‌ رهبر نهضت‌ مورد تأیید قرار داد. با همه‌ی‌ این‌ مخالفت‌ها مجلس‌ به‌ دولت‌ هژیر رأی‌ اعتماد داد و فردای‌ آن‌ روز آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ در ضمن‌ بیانیه‌ای‌ نمایندگان‌ مجلس‌ را شدیداً مورد حمله‌ قرار داد و از مردم‌ خواست‌ تا وحدت‌ خود را حفظ‌ کنند و به‌ تعطیل‌ بازار خاتمه‌ دهند و مترصد باشند تا به‌ محض‌ اعلام‌، آماده‌ قیام‌ باشند.
هژیر چون‌ از نظر مذهبی‌ها متهم‌ به‌ بهایی‌گری‌ بود و در آغاز حکومتش‌ با مخالفت‌ رهبر سیاسیون‌ مذهبی‌ یعنی‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ مواجه‌ شده‌ بود، «با گنجانیدن‌ مخالفت‌ با تقسیم‌ فلسطین‌ در برنامه‌ دولت‌، اجباری‌ کردن‌ رعایت‌ روزه‌داری‌ با سختگیری‌ غیرمعمول‌، محدود کردن‌ فروش‌ مواد غذایی‌ و مشروبات‌ الکلی‌ در ماه‌ رمضان‌، ممنوع‌ ساختن‌ عرضه‌ی‌ مشروبات‌ الکلی‌ در مشهد و قم‌ و کوشش‌ در تسهیل‌ زیارت‌ حج‌» می‌خواست‌ مخالفت‌های‌ مذهبیون‌ را خنثی‌ نماید؛ اما «تدابیر مزبور نتایج‌ معکوس‌ به‌ بار آورد؛ زیرا نشانه‌هایی‌ از ضعف‌ و دورویی‌ تلقی‌ گردید».
آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ دریافته‌ بود که‌ هژیر، نتیجه‌ی‌ هماهنگی‌ دربار و انگلیس‌ برای‌ حل‌ مسئله‌ی‌ نفت‌ و ازدیاد قدرت‌ شاه‌ است‌؛ لذا در هر فرصتی‌ علیه‌ دولت‌ دست‌ به‌ قدرت‌نمایی‌ می‌زد. آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ نماز عیدفطر 1367ق‌ (16 مرداد 1327ش‌) را به‌ صورت‌ یک‌ مانور عظیم‌ علیه‌ دولت‌ هژیر درآورد. این‌ نماز که‌ از باشکوه‌ترین‌ نمازهای‌ عیدفطر تاریخ‌ است‌ در بیابان‌ دولاب‌ برگزار شد و آیت‌اللّه‌ در خطبه‌های‌ آن‌ از دولت‌ هژیر و استعمار انگلستان‌ شدیداً انتقاد نمود و اعلام‌ داشت‌ که‌ ملت‌ مسلمان‌ ایران‌ تا قطع‌ کامل‌ ایادی‌ استعمار انگلستان‌ و ایفای‌ حقیقی‌ و جدی‌ حقوق‌ ملت‌ ایران‌ از شرکت‌ غاصب‌ نفت‌ جنوب‌ به‌ مبارزه‌ی‌ سرسختانه‌ی‌ خود ادامه‌ می‌دهد.
سرانجام‌ حکومت‌ هژیر با وجود قوی‌ترین‌ پشتوانه‌، در بیست‌ و پنجم‌ آبان‌ 1327 ساقط‌ شد و به‌ گفته‌ی‌ نویسنده‌ی‌ کتاب‌ « نخست‌ وزیران‌ ایران‌»، «حکومت‌ هژیر بدون‌ شک‌ بر اثر اقدامات‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ ساقط‌ شد. کاشانی‌ شخصاً با هژیر مخالفتی‌ نداشت‌ ولی‌ او را عامل‌ و دست‌نشانده‌ و سرسپرده‌ی‌ دربار می‌دانست‌ و مبارزه‌ او با هژیر در حقیقت‌ مبارزه‌ روحانیت‌ با دربار پهلوی‌ بود». در تفسیر این‌ مطلب‌ باید گفت‌ مبارزات‌ کاشانی‌ منبع‌ الهامی‌ برای‌ همه‌ی‌ مخالفان‌ دولت‌ از گروه‌ها و طبقات‌ مختلف‌ با سلایق‌ و اهداف‌ مختلف‌ بود که‌ در ساقط‌ کردن‌ هژیر وحدت‌ نظر داشتند.
با سقوط‌ هژیر طرح‌ 25 ماده‌ای‌ نفت‌ وی‌ نیز از رده‌ خارج‌ شد و تشکیل‌ مجلس‌ مؤسسان‌ نیز فقط‌ درخیال‌ ماند؛ اما با سقوط‌ هژیر هدف‌ مشترک‌ دربارـ انگلیس‌ از دستور خارج‌ نشد و به‌ دولت‌ بعدی‌ ( ساعد) تفویض‌ گردید.

تبعید به‌ لبنان‌
در 15 بهمن‌ 1327 محمدرضا شاه‌ در دانشگاه‌ تهران‌ ترور شد. وی‌ در این‌ ترور زخمی‌ شد و به‌ بیمارستان‌ منتقل‌ گردید و ضارب‌ با تمام‌ شدن‌ گلوله‌هایش‌ مورد هجوم‌ واقع‌ گردید و در جا، جان‌ سپرد. حکومت‌ از این‌ پیشامد کمال‌ استفاده‌ را نمود و افرادی‌ که‌ مانع‌ اجرای‌ منویات‌ دربار بودند دستگیر و خود را راحت‌ کرد. آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ هدف‌ اصلی‌ توطئه‌ قرار گرفت‌ و دستگیر شد. ایشان‌ بی‌هیچ‌ اتهامی‌، فقط‌ به‌ خاطر مسئله‌ی‌ ملی‌ شدن‌ نفت‌ که‌ در حال‌ شکل‌گیری‌ بود و مجلس‌ مؤسسان‌ و تغییر قانون‌ اساسی‌، دستگیر شد.
ناصر فخرآرایی‌ (ضارب‌ محمدرضا) کارت‌ خبرنگاری‌ روزنامه‌ی‌ پرچم‌ اسلام‌ را داشت‌.
این‌ روزنامه‌ به‌ مدیر مسئولی‌ دکتر عبدالکریم‌ فقیهی‌ شیرازی‌ منتشر می‌شد و وی‌ یکی‌ از هواداران‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ بود.
ناصر فخرآرایی‌ به‌ فقیهی‌ شیرازی‌ تعهد می‌سپارد که‌ به‌ عنوان‌ خبرنگار و عکاس‌ روزنامه‌ی‌ پرچم‌ اسلام‌، خلاف‌ ننماید. اتهام‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ این‌ بود که‌ به‌ آقای‌ فقیهی‌ شیرازی‌ توصیه‌ کرده‌ که‌ برای‌ فخرآرایی‌ کارت‌ خبرنگاری‌ صادر کند. آقای‌ فقیهی‌ بعد از تبعید آیت‌الله‌ کاشانی‌ دستگیر می‌شود. وی‌ در بازجویی‌ ابتدایی‌ خود نامی‌ از این‌ توصیه‌ به‌ میان‌ نمی‌آورد و ظاهراً چنین‌ مطلبی‌ هم‌ در روزهای‌ اولیه‌ حتی‌ شایع‌ نبوده‌ وگرنه‌ در بازجویی‌ ابتدایی‌ از فقیهی‌ چنین‌ سؤالی‌ را مطرح‌ می‌کردند، حال‌ آن‌که‌ چنین‌ سؤالی‌ در روزهای‌ اولیه‌ اصلاً طرح‌ نشده‌ است‌. آقای‌ فقیهی‌ علت‌ آشنایی‌ خود را با ناصر فخرآرایی‌ چنین‌ بیان‌ می‌کند: «پنج‌ شش‌ سال‌ قبل‌ ناصر به‌ دلیل‌ ابتلا به‌ بیماری‌ سوزاک‌ به‌ مطب‌ من‌ مراجعه‌ کرد، وی‌ را مداوا کردم‌ بعد در چاپخانه‌ی‌ اطلاعات‌ او را می‌دیدم‌. تا مدت‌ها دیگر او را ندیدم‌، تا این‌که‌ در شب‌ 12 بهمن‌ به‌ من‌ مراجعه‌ کرد و گفت‌: استدعای‌ مساعدت‌ دارم‌ پس‌ از رد و بدل‌ صحبت‌هایی‌ معلوم‌ شد کارت‌ خبرنگاری‌ روزنامه‌ را می‌خواهد. ناصر در توجیه‌ احتیاج‌ به‌ این‌ کارت‌ گفته‌ است‌: چندی‌ است‌ در خیابان‌ لاله‌زار گراورسازی‌ تأسیس‌ کرده‌ام‌ و کارم‌ خوب‌ نیست‌، اگر شما کارت‌ خبرنگاری‌ روزنامه‌ برای‌ من‌ صادر کنید، در مجالس‌ رسمی‌ حاضر شده‌، از مدعوین‌ عکس‌برداری‌ خواهم‌ نمود و با فروش‌ آن‌ رونقی‌ در کارم‌ پیدا خواهد شد. اصرار و ابرام‌ کرد و حتی‌ حاضر شد الزام‌نامه‌ای‌ بسپارد مبنی‌ براین‌که‌ در مجالس‌ میگساری‌ و طرب‌ حاضر نشود و اگر برخلاف‌ تعهد رفتار کرد، کارت‌ لغو شود.»
وی‌ در توجیه‌ صدور کارت‌ در صبح‌ 15 بهمن‌ می‌نویسد: «دستور صدور کارت‌ در شب‌ دوازدهم‌ داده‌ شد و چون‌ تایپیست‌ روزنامه‌ سربازی‌ است‌ که‌ هر دو سه‌ شب‌ یک‌ مرتبه‌ به‌ دفتر روزنامه‌ مراجعه‌ می‌کند این‌ کارت‌ در شب‌ 15 بهمن‌ به‌وسیله‌ آن‌ سرباز در دفتر روزنامه‌ تایپ‌ شد و صبح‌ جمعه‌ در اثر یادآوری‌ مستخدم‌ دفتر در دالان‌ محکمه‌ (مطب‌) امضا شد».
تنها مطلبی‌ که‌ در پرونده‌ی‌ چند صد صفحه‌ای‌ واقعه‌ی‌ 15 بهمن‌ 1327 در مورد آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد این‌ سند است‌: «خبر واصله‌ از چند منبع‌ مطلع‌ حاکی‌ است‌ که‌ دکتر فقیهی‌ گفته‌ است‌ ناصر فخرآرایی‌ نوشته‌ از کاشانی‌ آورده‌ بود و ایشان‌ به‌ من‌ نوشته‌ بودند که‌ کارت‌ مخبری‌ روزنامه‌ را به‌ ایشان‌ بدهید». این‌ نامه‌ در تاریخ‌ بیست‌ودوم‌ بهمن‌ ماه‌ توسط‌ سرهنگ‌ گیلانشاه‌ به‌ رئیس‌ شهربانی‌ نوشته‌ شده‌ و در تاریخ‌ بیست‌وچهارم‌ بهمن‌ ماه‌ برای‌ تحقیقات‌ ارسال‌ شده‌ است‌ و بعداً که‌ در بازجویی‌ 4/12/1327 از فقیهی‌ تحقیق‌ می‌کنند، وی‌ منکر چنین‌ توصیه‌ای‌ می‌شود. این‌ خبر درست‌ هشت‌ روز پس‌ از دستگیری‌ آیت‌اللّه‌ و تبعید وی‌ رسیده‌ است‌؛ یعنی‌ در هنگام‌ دستگیری‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌، حتی‌ قرینه‌ای‌ که‌ دلالت‌ بر انتساب‌ اتهام‌ به‌ نامبرده‌ باشد هم‌ وجود نداشته‌ و بعید نیست‌ که‌ این‌ خبر را رئیس‌ ستاد ارتش‌، رزم‌آرا درست‌ کرده‌ باشد، زیرا:
اولاً ـ این‌ خبر بدون‌ ذکر هیچ‌ گزارش‌ مستندی‌ ارسال‌ شده‌.
ثانیاً ـ این‌ خبر را سرهنگ‌ گیلانشاه‌ از طرف‌ رئیس‌ ستاد ارتش‌ به‌ رئیس‌ شهربانی‌ کل‌ کشور ارسال‌ نموده‌ است‌.
ثالثاً ـ این‌ خبر در 22 بهمن‌ رسیده‌ است‌ در حالی‌که‌ آقای‌ فقیهی‌ شب‌ بعد از روز واقعه‌ دستگیر شده‌ و در ضمن‌، اگر فقیهی‌ چنین‌ چیزی‌ را گفته‌ باشد، باید در زندان‌ بیان‌ کرده‌ باشد؛ در حالی‌که‌ چنین‌ مطلبی‌ در هیچ‌یک‌ از بازجویی‌ها از سوی‌ وی‌ اعلام‌ نگردیده‌ است‌. در مجموع‌ همه‌ی‌ قرائن‌ دلالت‌ بر این‌ دارد که‌ اول‌ آیت‌اللّه‌ را دستگیر و سپس‌ در پی‌ سندسازی‌ بوده‌اند.
باری‌ پس‌ از صدور حکم‌ دستگیری‌ در ساعت‌ 9 شب‌ شانزدهم‌ بهمن‌ ماه‌ سرتیپ‌ محمد دفتری‌ با نیروهای‌ خود منزل‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ را محاصره‌ کردند و از پشت‌ بام‌ بالا رفتند. وقتی‌ آیت‌اللّه‌ این‌ منظره‌ را مشاهده‌ کرد، عصبانی‌ شد و به‌ طرف‌ دفتری‌ هجوم‌ برد و با صدای‌ بلند زبان‌ به‌ اعتراض‌ گشود، که‌ «ای‌ دزد چرا شبانه‌ از بام‌ مردم‌ بالا آمده‌ای‌» و یک‌ سیلی‌ جانانه‌ای‌ به‌ گوش‌ دفتری‌ نواخت‌. پلیس‌ آیت‌اللّه‌ را دستگیر و به‌ شهربانی‌ منتقل‌ نمود. دفتری‌ در شهربانی‌ انتقام‌ خود را گرفت‌ و پس‌ از ضرب‌ و شتم‌ آیت‌اللّه‌ که‌ نزدیک‌ به‌ 70 سال‌ سن‌ داشت‌، او را در سرمای‌ بهمن‌ ماه‌ با یک‌ جیپ‌ نظامی‌ به‌ خرم‌آباد اعزام‌ و در دخمه‌ای‌ در قلعه‌ی‌ فلک‌الافلاک‌ زندانی‌ کرد.
آیت‌اللّه‌ را پس‌ از چند روز به‌ پادگان‌ کرمانشاه‌ منتقل‌ نمودند و به‌ سرهنگ‌ علی‌ فولادوند دستور تبعید وی‌ را ابلاغ‌ کردند. سرهنگ‌ فولادوند چون‌ پدرش‌ از هواداران‌ آیت‌اللّه‌ بود، سعی‌ کرد تا با زندانی‌ برخوردی‌ انسانی‌ داشته‌ باشد، لذا به‌ سید اجازه‌ می‌دهد تا چند ساعتی‌ استراحت‌ کند و سپس‌ برای‌ تبعید آماده‌ شود. فرمانده‌ی‌ شریف‌ که‌ می‌بیند آیت‌اللّه‌ هیچ‌ پولی‌ برای‌ آغاز زندگی‌ در تبعید ندارد، آن‌چه‌ خود داشت‌ را بامختصر هزینه‌ای‌ که‌ با استمداد از سایر همکاران‌ تهیه‌ کرده‌ بود به‌ آیت‌اللّه‌ می‌پردازد و سپس‌ او را با نقلیه‌ای‌ مناسب‌ به‌ لبنان‌ اعزام‌ می‌کند. آیت‌الله‌ از لبنان‌ طی‌ نامه‌ای‌ به‌ نزدیکان‌ خود نوشت‌، بدهکاری‌ آقای‌ فولادوند را پرداخت‌ نمایند. بعد از تبعید آیت‌الله‌ کاشانی‌ دولت‌ ساعد نفس‌ راحتی‌ کشید و پنداشت‌ که‌ بزرگترین‌ مزاحم‌ را از پیش‌ راه‌ برداشته‌ است‌؛ اما این‌ خیال‌ چندان‌ دوام‌ نیافت‌. روز 16 بهمن‌ استیضاحی‌ به‌ امضای‌ حسین‌ مکی‌ و حائری‌زاده‌ تقدیم‌ مجلس‌ شد؛ اما در اثر تهدید و اختناق‌ شدید استیضاح‌ پس‌ گرفته‌ شد. 15 روز بعد از استرداد استیضاح‌، آیت‌اللّه‌ حاج‌ میرزا خلیل‌ کمره‌ای‌ به‌ دیدن‌ حسین‌ مکی‌ رفت‌ و اظهار داشت‌، گرفتاری‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ اهانتی‌ است‌ به‌ جامعه‌ی‌ روحانیت‌ و دستگیری‌ها برخلاف‌ حق‌ و قانون‌ است‌؛ چرا مهر سکوت‌ به‌ لب‌ زده‌اید؟ مکی‌ از آیت‌اللّه‌ کمره‌ای‌ خواست‌ به‌ قرآن‌ تفألی‌ بزند. این‌ آیه‌ آمد: قال‌ لاتخافا انّنی‌ معکما اسمع‌ واری‌' فاتیاه‌ فقولا انا رسولا ربک‌ فارسل‌ معنا بنی‌ اسرائیل‌ و لاتعذّبهم‌ قدجئناک‌ بِا'یةٍ من‌ ربّک‌ و السلام‌ علی‌ من‌ اتبع‌ الهدی‌': خداوند گفت‌ شما دو نفر (موسی‌ و هارون‌) نترسید، من‌ با شما هستم‌، می‌شنوم‌ و می‌بینم‌. پس‌ به‌ سوی‌ فرعون‌ روید و بگویید که‌ ما دو فرستاده‌ی‌ خدا به‌ سوی‌ توایم‌. بنی‌ اسرائیل‌ را با ما بفرست‌ و آنها را آزار مده‌. ما با نشانه‌ای‌ از طرف‌ پروردگارت‌ آمده‌ایم‌. درود بر کسی‌ که‌ از حق‌ پیروی‌ کند. مکّی‌ از این‌ آیه‌ الهام‌ گرفت‌ و حائری‌زاده‌ را به‌ منزل‌ دعوت‌ کرد. سرانجام‌ تصمیم‌ گرفتند که‌ دولت‌ ساعد را به‌ خاطر تبعید غیرقانونی‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ استیضاح‌ نمایند. متن‌ استیضاح‌ به‌ این‌ شرح‌ بود:
«ریاست‌ محترم‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌! نظر به‌ این‌که‌ به‌ دلایل‌ ذیل‌ دولت‌ آقای‌ ساعد نسبت‌ به‌ توقیف‌ حضرت‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ و تبعید ایشان‌ به‌ خرم‌آباد و بعد به‌ لبنان‌ و همچنین‌ توقیف‌ جراید و مدیران‌ آنها مرتکب‌ جرم‌ و اعمال‌ خلاف‌ قانون‌ شده‌اند، دولت‌ آقای‌ ساعد را استیضاح‌ می‌کنیم‌. خواهشمندیم‌ به‌ ایشان‌ اطلاع‌ داده‌ شود برای‌ جواب‌ استیضاح‌ در مجلس‌ شورای‌ ملی‌ حاضر شوند».
این‌ استیضاح‌ چون‌ بارقه‌ای‌ فضای‌ تاریک‌ نشأت‌ گرفته‌ از 15 بهمن‌ را روشن‌ کرد و ابهت‌ دولت‌ ساعد را فروریخت‌ و چندین‌ روز اعضای‌ دولت‌ را به‌ مجلس‌ کشاند و با پاسخ‌های‌ غیرمنطقی‌ آبروی‌ دولت‌ را بیش‌ از پیش‌ برباد داد.
آیت‌اللّه‌ در تبعید نیز نسبت‌ به‌ مسائل‌ ایران‌ بی‌تفاوت‌ نبود و مواضع‌ خود را به‌ هر نحو به‌ سمع‌ مردم‌ ایران‌ می‌رساند. آیت‌اللّه‌ درباره‌ی‌ تصمیم‌ شاه‌ در مورد مجلس‌ مؤسسان‌ و تغییر قانون‌ اساسی‌ بیانیه‌ای‌ صادر کرد و در این‌ بیانیه‌ نوشت‌: «وضعیات‌ ملالت‌خیز و ترتیبات‌ اسف‌انگیز» موجب‌ شد تا «این‌ دورافتاده‌ از وطن‌ را وادار نمود از چند صد فرسخ‌ راه‌ وظیفه‌ی‌ دینیه‌ی‌ حتمیه‌ و وجدانیه‌... برادران‌ عزیزم‌ را... از خواب‌ غفلت‌ بیدار» نمایم‌. آیت‌الله، مهم‌ترین‌ «وسائل‌ پیشرفت‌ و ترقی‌ و آسایش‌ یک‌ ملتی‌ را همانا آزادی‌ حقیقی‌ و عدالت‌ اجتماعی‌» دانست‌ که‌ در دوره‌ی‌ 20 ساله‌ زیر پا گذاشته‌ شده‌ بود و با محو آزادی‌ «برای‌ عمامه‌ و لباس‌ چه‌ توهین‌ها و فشارهایی‌ به‌ این‌ نوع‌ محترم‌ (روحانیون‌) وارد نمودند و گیس‌ زن‌ها را با روسری‌ کندند. چه‌ جنایات‌ و توهیناتی‌ به‌ دین‌ و آیین‌ و متدینین‌ نمودند... مردمان‌ بی‌تقصیر را در مسجد گوهرشاد و صحن‌ و حرم‌ مطهر حضرت‌ رضا علیه‌السلام‌ کشتند و جمعی‌ از آنها را زنده‌ به‌ گور کردند. در هیچ‌ جای‌ دنیا شنیده‌ نشده‌ رقص‌ و ساز و قمار و کارناوال‌ و انواع‌ فحشا و فسق‌ و فجور آزاد باشد و از رسوم‌ مذهبی‌ یا قومی‌ و ملی‌ با آن‌ شدت‌ جلوگیری‌ و مجازات‌ نمایند.» آیت‌اللّه‌ در این‌ بیانیه‌ تبلور عدالت‌ اجتماعی‌ را در کشور چنین‌ توصیف‌ کرد: «مملکتی‌ که‌ ملتش‌ اغلب‌ گرسنه‌ و لخت‌ و پابرهنه‌ و فاقد همه‌ وسایل‌ زندگی‌ است‌ و پایتخت‌ مملکت‌، نان‌ و آب‌ که‌ اهم‌ ضروریات‌ است‌، ندارد.» وی‌ علت‌ «تبعید این‌ خادم‌ اسلام‌ و ملت‌ را با آن‌ وضع‌ فجیع‌» «تغییر قانون‌ اساسی‌ و انتخابات‌ فرمایشی‌... و مسئله‌ نفت‌» خواند.
آیت‌اللّه‌ از نمایندگان‌ مجلس‌ خواست‌ تا «قد مردانگی‌ را علم‌» کنند و از قانون‌ اساسی‌ که‌ «خون‌بهای‌ جمعی‌ کثیر از مردمان‌ غیور و وطنخواه‌ دین‌دار است‌» دفاع‌ کنند و نگذارند تغییر کند.
وی‌ در پایان‌ بیانیه‌، شاه‌ را مورد خطاب‌ قرار داد و فرمود: «شاها! تغییر قانون‌ اساسی‌ به‌ نفع‌ شاه‌ نیست‌ و به‌ ضرر ملت‌ و مملکت‌ تمام‌ می‌شود. مملکت‌ حاجت‌ شدید به‌ عدالت‌ حقیقی‌ اجتماعی‌ دارد که‌ آن‌ هم‌ موقوف‌ به‌ آزادی‌ و اصلاح‌ مجلس‌ است‌ نه‌ دیکتاتوری‌... آیا مقتضی‌ نیست‌ در مقابل‌ این‌ احساسات‌ بی‌شائبه‌ی‌ ملت‌ ستمدیده‌ و شکرانه‌ی‌ رفع‌ خطر، عوض‌ تحکیم‌ مبانی‌ دیکتاتوری‌ با تغییر قانون‌ اساسی‌ و مداخله‌ در انتخابات‌، وسیله‌ی‌ آزادی‌ و آسایش‌ ملت‌ بینوا را فراهم‌ فرمایید؟ شاها! به‌ سرنیزه‌ مغرور نشوید. سرنیزه‌ را که‌ ملت‌ به‌دست‌ شما به‌ امانت‌ سپرده‌ برخلاف‌ مصلحت‌ و ملت‌ و مملکت‌ به‌ کار نبرید».
از آن‌جا که‌ طرح‌ مجلس‌ مؤسسان‌ و ازدیاد قدرت‌ شاه‌ یک‌ طرح‌ انگلیسی‌ بود و آیت‌اللّه‌ هنوز بر مواضع‌ مبارزاتی‌ خود پای‌ می‌فشرد، سفیر انگلیس‌ در ایران‌ سرفرانس‌ شپرد به‌ همتای‌ خود در لبنان‌ نوشت‌: «تنها امیدی‌ که‌ در مورد کاشانی‌ دارم‌ آن‌ است‌ که‌ بتوانیم‌ او را در افکار عمومی‌ بی‌آبرو و متهم‌ سازیم‌ تا نفوذ خود را از دست‌ بدهد».
این‌ سند نشانگر عمق‌ کینه‌ی‌ انگلیسی‌ها به‌ آیت‌اللّه‌ و توطئه‌ی‌ دائمی‌ آنها علیه‌ نیروهایی‌ است‌ که‌ برای‌ منافع‌ آنها خطرآفرین‌ می‌شوند.

بازگشت‌ پیروزمندانه
‌با این‌که‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ در تبعید به‌ سر می‌برد، مردم‌ تهران‌ او را به‌ عنوان‌ نماینده‌ی‌ خود در دوره‌ی‌ شانزدهم‌ انتخاب‌ نمودند. در این‌ زمان‌ علی‌ منصور نخست‌ وزیر بود. وی‌ چاره‌ای‌ جز تسلیم‌ شدن‌ به‌ خواست‌ مردم‌ نداشت‌، لذا نامه‌ای‌ نوشت‌ و آیت‌اللّه‌ را به‌ ایران‌ دعوت‌ کرد. آیت‌اللّه‌ در پاسخ‌ منصور نوشت‌:
«حضرت‌ آقای‌ علی‌ منصور نخست‌ وزیر! تلگراف‌ جنابعالی‌ مبنی‌ بر اجازه‌ی‌ مراجعت‌ از سفر اجباری‌ توسط‌ سفارت‌ واصل‌. قبل‌ از آمدن‌ به‌ ایران‌ باید معلوم‌ شود تبعید این‌جانب‌ شبانه‌ با آن‌ وضع‌ فجیع‌ و طاقت‌فرسا به‌ چه‌ گنه‌ و جنایت‌ و به‌ حکم‌ کدام‌ محکمه‌ بوده‌... در مملکتی‌ که‌ بویی‌ از عدالت‌ و قانون‌ نیست‌ و همه‌ چیز ملت‌ دستخوش‌ هوی‌' و هوس‌ معدودی‌ خائن‌ وطن‌فروش‌ خودسر است‌ چگونه‌ می‌توان‌ زیست‌؟... این‌ خادم‌ اسلام‌ از توهین‌ وارد به‌ مقام‌ روحانیت‌ که‌ در هر مذهب‌ و ملت‌ مصون‌ و محترم‌ هستند، نمی‌توانم‌ صرف‌نظر کنم‌ و در مقابل‌ آن‌ همه‌ فجایع‌ و مظالم‌ بر ملت‌ لخت‌، گرسنه‌ و فاقد همه‌ وسائل‌ زندگی‌، و تغییر قانون‌ اساسی‌ که‌ سم‌ قاتل‌ است‌ ساکت‌ باشم‌ و مسئولیت‌ شدید الهیه‌ را بر خود هموار نمایم‌... با این‌ وضعیت‌ ناچار باید دست‌ عائله‌ی‌ خود را گرفته‌ به‌ یکی‌ از ممالک‌ اسلامیه‌ روم‌ و از آن‌ مملکت‌ فضاحت‌آمیز ننگین‌ وحشتزا صرف‌نظر نمایم‌».
سیل‌ تلگراف‌ مردم‌ ایران‌ برای‌ بازگشت‌ آیت‌اللّه‌ به‌ سوی‌ لبنان‌ سرازیر شد و سرانجام‌ وی‌ تصمیم‌ به‌ بازگشت‌ به‌ ایران‌ گرفت‌. کمیسیونی‌ از بازاریان‌ و روزنامه‌نگاران‌ برای‌ برنامه‌ی‌ استقبال‌ تشکیل‌ شد و برنامه‌های‌ آن‌ اعلام‌ گردید.
سرانجام‌ انتظار سرآمد و آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ با هواپیما در 20 خرداد 1329 وارد فرودگاه‌ تهران‌ شد و مورد استقبال‌ بی‌نظیر مردم‌ ایران‌ قرار گرفت‌. شهید عراقی‌ که‌ خود یکی‌ از دست‌اندرکاران‌ استقبال‌ بوده‌ است‌، آن‌ روز را چنین‌ توصیف‌ می‌کند:
«استقبال‌ خیلی‌ پرشوری‌ از کاشانی‌ به‌ عمل‌ آمد. بازار بسته‌ شد. از مسیر راهش‌ تا اول‌ میدان‌ سپه‌ تا درب‌ منزلش‌ چندین‌ طاق‌ نصرت‌ زده‌ شد... از اول‌ پامنار هم‌ فرش‌ کرده‌ بودند تا در منزلش‌. به‌ طور معمول‌ بعد از آمدن‌ کاشانی‌، خانه‌ی‌ کاشانی‌ شد محل‌ اجتماع‌ سیاسیون‌. به‌ مناسبت‌هایی‌ سخنرانی‌ می‌کردند و در مردم‌ ایجاد آمادگی‌ می‌کردند.»
ناصرخان‌ قشقایی‌ تأثیر استقبال‌ را چنان‌ مهم‌ می‌داند که‌ انتظار سقوط‌ دولت‌ را می‌کشیده‌ است‌. وی‌ در خاطرات‌ بیستم‌ خرداد خود می‌گوید:
«چون‌ از طرف‌ مردم‌ تهران‌ وکیل‌ شده‌ است‌، بعدازظهر با طیاره‌ وارد شد و استقبال‌ بسیار بسیار مفصلی‌ از طرف‌ تمام‌ طبقات‌ شد. تقریباً سه‌ هزار اتوبوس‌ رفته‌ بود. طاق‌ نصرت‌ و غیره‌ بسته‌ شده‌ بود و شاه‌ هم‌ از این‌ قسمت‌ زیاد عصبانی‌ است‌. این‌ روزها گفتگو است‌ که‌ کابینه‌ ممکن‌ است‌ سقوط‌ کند و سپهبد رزم‌آرا بیاید روی‌ کار و نخست‌ وزیر شود».
مردم‌ مسلمان‌ ایران‌ که‌ در انتظار بازگشت‌ رهبر روحانی‌ خود لحظه‌شماری‌ می‌کردند خود را به‌ خیابان‌های‌ محل‌ تردد آیت‌اللّه‌ رساندند تا از نزدیک‌ او را زیارت‌ کنند. «مردم‌ تهران‌ و حومه‌ و حتی‌ شهرهای‌ نزدیک‌... زن‌ و مرد، پیاده‌ و سواره‌ با انواع‌ وسائل‌ نقلیه‌، لشکری‌ـ کشوری‌، رجال‌ سیاسی‌، علما، همه‌ و همه‌ در هر طبقه‌ و حتی‌ اقلیت‌های‌ مذهبی‌ در این‌ امر شرکت‌ کرده‌ بودند. به‌طوری‌ که‌ از فرودگاه‌ مهرآباد تا پامنار منزل‌ آیت‌اللّه‌ جمعیت‌ متصل‌، بالای‌ بامها و حتی‌ فراز درخت‌ها در انتظار ورود و دیدن‌ او بودند».
جبهه‌ ملی‌ که‌ تازه‌ تشکیل‌ شده‌ بود، از آیت‌اللّه‌ استقبال‌ کرد و با ورود وی‌ در موقعیتی‌ برتر قرارگرفت‌. «دکتر مصدق‌، اعضاء جبهه‌ی‌ ملی‌ و احزاب‌ وابسته‌ و اصناف‌، محوطه‌ فرودگاه‌ را پر کرده‌ بودند... و بر جبهه‌ی‌ ملی‌ از این‌ موقعیت‌ وزنی‌ دیگر افزوده‌ شد؛ زیرا از یک‌ طرف‌ دکتر مصدق‌ و از جهت‌ دیگر حضور آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ دو رکن‌ محکم‌ و مستحکم‌ جبهه‌ ملی‌ شد و گرچه‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ در مجلس‌ حضور نیافت‌، ولی‌ وجهه‌ی‌ دو مرد مبارز، آن‌ صحنه‌ را میدان‌ فعالیت‌ اقلیت‌ ] مجلس‌ [ نمود».
مهم‌ترین‌ نکته‌ای‌ که‌ در این‌ مراسم‌ استقبال‌ جلب‌ توجه‌ می‌کرد، سازماندهی‌ استقبال‌ بود. بنابر گزارش‌ وزارت‌ جنگ‌، مراسم‌ دارای‌ کادر انتظامات‌ بود که‌ روی‌ جیپ‌های‌ آنها با پرچم‌ ایران‌ و تابلوی‌ «کادر انتظامی‌ مسلمین‌ مجاهد» مشخص‌ شده‌ بود. مراسم‌ برای‌ حوادث‌ احتمالی‌ دارای‌ نیروهای‌ پزشکی‌ هم‌ بود که‌ روی‌ اتومبیل‌ آنها پلاکارد «بهداری‌ مسلمین‌» نصب‌ شده‌ بود. اتوبوس‌های‌ حامل‌ استقبال‌کنندگان‌ با پرچم‌ مشخص‌ شده‌ بود که‌ مربوط‌ به‌ کدام‌ صنف‌ است‌. اتوبوس‌های‌ شرکت‌ واحد شماره‌گذاری‌ شده‌ بود و برای‌ هر فرد یک‌ کارت‌ صادر کرده‌ بودند که‌ معلوم‌ باشد در کدام‌ اتوبوس‌ باید سوار شود. تمام‌ ماشین‌ها با عکس‌ بزرگ‌ آیت‌الله مزیّن‌ شده‌ بودند. ماشین‌ حامل‌ آیت‌اللّه‌ یک‌ بیوک‌ آسمانی‌ رنگ‌ و سرباز بود که‌ آیت‌اللّه‌ از درون‌ آن‌ پاسخ‌ ابراز احساسات‌ مردم‌ را می‌داد. بنابر همین‌ گزارش‌ «جمعیت‌ پیاده‌ و سواره‌ به‌ حدی‌ بود که‌ اتومبیل‌ ایشان‌ خیلی‌ آهسته‌ و در اغلب‌ جاها متوقف‌ می‌گردید».
آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ بعد از ورود به‌ ایران‌ بزرگترین‌ هدف‌ خود را «ملی‌ کردن‌ صنعت‌ نفت‌» قرار داد. وی‌ این‌ هدف‌ را در همان‌ روزهای‌ اولیه‌ی‌ بازگشت‌ پیروزمندانه‌ی‌ خود اعلام‌ نمود. به‌ روایت‌ شهید عراقی‌، یکی‌ دو روز از ورود آیت‌اللّه‌ گذشته‌ بود که‌ وی‌ برای‌ تشکر از کارگردانان‌ استقبال‌ و مردم‌ صحبت‌ کرد و خط‌ مشی‌ مبارزه‌ را چنین‌ ترسیم‌ کرد:
«ما اولین‌ کاری‌ که‌ داریم‌ ملی‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ است‌. نفت‌ را باید خودمان‌ استخراج‌ کنیم‌ و اختیارش‌ دست‌ خودمان‌ باشد، حتی‌ اگر دولت‌ انگلستان‌ حاضر شود که‌ 90 درصدش‌ را به‌ ما بدهد و ده‌ درصد برای‌ خودش‌ بماند باز ما حاضر نیستیم‌؛ چون‌ او به‌ عنوان‌ یک‌ مشتری‌ با ما رفتار نمی‌کند. او نظر استعماری‌ دارد و بر تمام‌ شئون‌ مملکتی‌ ما می‌خواهد دخالت‌ داشته‌ باشد.»
از آن‌جا که‌ مبارزات‌ آیت‌اللّه‌ از این‌ به‌ بعد در چارچوب‌ نهضت‌ ملی‌ نفت‌ قرار می‌گیرد و ما به‌ صورت‌ مستقل‌ نهضت‌ را مورد بحث‌ قرار می‌دهیم‌، بیش‌ از این‌ به‌ زندگی‌ سیاسی‌ وی‌ نمی‌پردازیم‌ و ان‌شاءالله در بحث‌های‌ آینده‌، مبارزات‌ آیت‌اللّه‌ را مورد کنکاش‌ قرار می‌دهیم‌.
اما از نوشتار گذشته‌ می‌توانیم‌ آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ را این‌گونه‌ تعریف‌ کنیم‌:
آیت‌اللّه‌ کاشانی‌ مردی‌ مذهبی‌ با ماهیتی‌ مبارزاتی‌ و ضد استعماری‌ بود که‌ رشد او در خانواده‌ای‌ مجاهد، هم‌ خصلت‌ مبارزاتی‌ او را عمیق‌ کرده‌ بود و هم‌ جنبه‌ی‌ مذهبی‌ او را. جنبه‌ی‌ مذهبی‌ او به‌ مبارزاتش‌ بعد فراملی‌ داده‌ بود و مبارزه‌ با استعمار و نجات‌ جهان‌ اسلام‌ آرمان‌ ماهوی‌ او شده‌ بود؛ لذا مسئله‌ی‌ فلسطین‌ یکی‌ از مسائل‌ مهم‌ کاشانی‌ بود.
او به‌ مسئله‌ی‌ وحدت‌ جهان‌ اسلام‌ جدی‌ می‌نگریست‌ و نمی‌توانست‌ نسبت‌ به‌ مسائلی‌ که‌ در جهان‌ اسلام‌ می‌گذشت‌، بی‌تفاوت‌ باشد، لذا در مسئله‌ مصر، مراکش‌ و الجزایر حساسیت‌ نشان‌ داد و همان‌ طوری‌ که‌ در ایران‌ علیه‌ منافع‌ انگلیس‌ مبارزه‌ می‌کرد در عراق‌ علیه‌ اشغالگری‌ انگلیس‌ قبلاً جنگیده‌ بود. او مسئله‌ی‌ مبارزه‌ با استعمار را از دیدگاه‌ دینی‌ می‌نگریست‌ و آن‌ را مطابق‌ دکترین‌ عدم‌ سلطه‌ی‌ فقها می‌دانست‌؛ اما چون‌ مبارزه‌ با انگلیس‌ به‌ عنوان‌ تبلور استعمار و سلطه‌ برای‌ او مهم‌ترین‌ اصل‌ قرار گرفته‌ بود، می‌خواست‌ تا همه‌ چیز را در استخدام‌ این‌ اصل‌ قرار دهد.
با این‌که‌ کاشانی‌ یک‌ روحانی‌ شیعه‌ بود و بارها در نطق‌های‌ خود خواستار اجرای‌ احکام‌ اسلام‌ شده‌ بود، اما قطع‌ سلطه‌ انگلیس‌ را از لحاظ‌ ضرورت‌ زمانی‌، مقدم‌ بر اجرای‌ احکام‌ اسلام‌ می‌دانست‌. همین‌ اصل‌ و اولویت‌ بود که‌ کاشانی‌ را با مردانی‌ که‌ هیچ‌ صبغه‌ی‌ دینی‌ نداشتند یا مردانی‌ که‌ وجهه‌ی‌ غالب‌ آنها ملی‌گرایی‌ بود، پیوند داد.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۰ فروردین ۱۳۸۷
عناوین
رسته: 3