یک‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
بر خط: 1693
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1032 بازدید
هویت فلسفه اسلامی

فلسفه مجموعه مسائلی است برهانی در باب موجودات عالم. فلسفه یا به عبارت دیگر علم هستی شناسی دانش است که با استنتاج منطقی از بدیهیات عقلی به شناخت کلی از موجودات می‌پردازد. از همین توضیح کوتاه می‌توان به یک مشخصة اصلی فلسفه پی‌برد و آن عقلانی بودن آن است. تا هنگامی که نتوان صدق مسأله‌ای را با کمک عقل درک نمود جایی در فلسفه نخواهد داشت.
از طرف دیگر، اسلام مجموع تعلیماتی است که به واسطه وحی الهی به انسان‌ها از طریق رسول اکرم و ائمه اطهار نازل گشته است. آموزه‌های دینی، ایمانی هستند و به استناد وحیانی بودن آنها توسط مؤمنین پذیرفته می‌شوند. از همین جاست که عنوان «فلسفه اسلامی» با مشکل روبرو می‌شود. زیرا فلسفه مجموعه‌ای از یافته‌های عقلانی است در حالی که دیانت سرچشمة دیگری دارد و از طریق وحی به انسان‌ها رسیده‌ است. حال گزاره‌ای که در باب هستی عالم و مباحث کلی وجود بحث می‌کند چگونه ممکن است که هم مستند به وحی باشد و هم این که از طریق عقل به دست آمده باشد تا هم فلسفه باشد و هم اسلامی؟!
البته شکی نیست که در قرآن و سنت یک سری گزاره‌ها وجود دارد که در رابطه با موضوعات فلسفی است و می‌توان صدق آنها را با کمک عقل نیز به اثبات رساند. اما مشکل این است که همة آن چه فیلسوفان مسلمان در کتب خویش آورده‌اند از این قسم نیست و بخش عمده‌ای از ابواب فلسفی را نمی‌توان در متون دینی مستقیماً یافت. اسلامی بودن این ابواب فلسفی چگونه توجیه می‌گردد؟
مشکل وقتی بیشتر روشن می‌شود که فلسفه را با علومی نظیر ریاضیات و شیمی و فیزیک مقایسه کنیم و بپرسیم که آیا اصولاً تقسیم بندی فلسفه بر اساس مرزهای دینی یا جغرافیایی موجّه است؟ همان طور که نمی‌توان از شیمی و فیزیک اسلامی یا مسیحی سخن گفت قاعدتاً نباید به توان مدعی فلسفه اسلامی باشیم. با توجه به این نکته که فلسفه خود را عقلانی محض می‌داند چه تفاوتی بین فلسفه با فیزیک و شیمی وجود دارد که یکی می‌تواند اسلامی شود و دیگری نه؟(1)
و بالاخره این اشکال که آیا اسلامی شدن فلسفه نقض غرض و غلطاندن فلسفه به دامان علم کلام و خروج از فلسفه حقیقی نیست؟ آیا فیلسوفانی که خود را مسلمان نیز می‌دانستند و همگی در راه اثبات توحید و معاد به آن شکل که در قرآن و احادیث آمده کوشش کرده‌اند بدون این که خود بدانند متکلمینی نبوده‌اند که به توجیه دیانت پرداخته‌اند؟ آیا اساساً غیر از زکریای رازی که فارغ از تعلقات دینی به اشکال در نبوت و معاد پرداخت فیلسوفی مسلمان داشته‌ایم؟!(2)
در باب هویت فلسفه اسلامی مخالفت‌های زیادی صورت گرفته است. این مخالفت‌ها هم از داخل فرهنگ اسلامی ابراز شده و هم از جانب بیگانگان. منظور غربی‌ها از نفی فلسفه اسلامی این است که اسلام اندیشه ندارد و نمی‌تواند موجد تفکر مستقلی باشد و لذا میراث هزار سالة فلسفه فیلسوفان اسلامی را تقلیدی از میراث یونانیان می‌دانند. اما کسانی نظیر غزالی وقتی فلسفه را نفی می‌کنند مقصودشان آن است که فلسفه نمی‌تواند الهی شود و اسلام آن چنان عظیم و الهی است که نسبتی با فلسفه و کفر ندارد. فاصلة انگیزه‌ها از زمین تا آسمان است اما بالاخره سخن هر دو به یک نتیجه ختم می‌شود.(3)
اجازه دهید که ابتدا به مقایسه‌ای که میان فلسفه با فیزیک و شیمی انجام شد بپردازیم و این که چرا از فیزیک یا ریاضیات اسلامی نمی‌توانیم سخن بگوییم اما مدعی فلسفه اسلامی هستیم.
بله، فلسفه علمی عقلانی است و در آن متفکر تنها دنباله‌روی برهان و دلیل است اما فراموش نکنیم که فلسفه به هر حال در حوزه علوم انسانی قرار دارد و لذا ارتباط تنگاتنگی با انسان و ذهنیات شخص متفکر دارد.
در اینجاست که می‌بایست به تأثیر و تأثر متقابل بین انسان و جنبه‌های مختلف او بر فلسفه و بینش دینی او و بالعکس پرداخت. هر رشته علمی خواه ناخواه متأثر از ذهن و پیش فرض‌های ذهنی و پیش آگاهی‌های متفکرین در آن رشته است به گونه‌ای که تأثیرات این تقابل در رشد و شکل‌گیری علوم مختلف از جمله فلسفه بسیار مشهود است.(4)
این تأثیر دین بر فلسفه البته در مقام داوری و قضات درباره درستی یا نادرستی قضایای عقلی نیست و هیچ‌ گاه فیلسوفی مطلبی را به این دلیل که موافق یا مخالف آیات یا روایات است درست یا نادرست نمی‌داند تا خروج از مسلک فلسفه و نقض غرض و دخول در علم کلام باشد. راه فلسفه، عقلانیت است و فیلسوفان مسلمان نظیر ابن‌سینا و ملاصدرا تنها دنباله‌روی استدلال و برهان عقلی بوده‌اند. بلکه تأثیرات دیگری در این میان وجود دارد که همین‌ها، فلسفه را رنگ و بوی اسلامی می‌دهد.
یکی از این تأثیرات، تأثیر در جهت‌دهی است. یکی از مهمترین آموزه‌های اسلامی مباحث مطرح در زمینه توحید و خدا شناسی و معاد و عوالم غیب است که هر مسلمانی توجه خاصی به آن مبذول می‌دارد. لاجرم آن کس نیز که اهل اندیشه فلسفی و عقلانی است نظیر هم‌کیشان خود در این مسائل دقت بیشتری مبذول می‌دارد و ابواب تازه‌ای را در فلسفه خود در این خصوص می‌گشاید. البته ممکن است این جهت دهی غیر مستقیم و از طریق کلام یا عرفان اسلامی که خود مستقیماً متأثر از آموزه‌های دینی‌اند صورت گرفته باشد و موجب شود ابوابی از فلسفه عمیق‌تر شوند در حالی که همین ابواب در فلسفه‌های ملل دیگر لاغر بمانند.
تأثیر دیگر، به شکل طرح مسأله است به این شکل که با طرح آموزه‌های هستی شناسانه‌ای که تا کنون به ذهن فیلسوفان دیگر نرسیده بود ابواب و راه‌های جدیدی را فرا روی آنها بگشاید. همچنین در ابداع استدلال (نظیر آن چه در باب برهان صدیقین رخ داده است) یا در رفع اشتباه نیز ممکن است دریافت‌های دینی به مدد و کمک فیلسوفان بیاید و موجب نوآوری‌هایی در فلسفه گردد.(5)
بدیهی است که چنین تأثیراتی موجب فرو کاستن فلسفه به کلام نمی‌گردد؛ زیرا معیار و ملاک فلسفی بوده یک مطلب، آن است که از احکام هستی شناسانه سخن بگوید و دیگر روش آن عقلانی و استدلالی باشد و بس. اما این که چگونه و بر اساس چه سابقة ذهنی، فیلسوف سراغ چنین مباحثی رفته است در فلسفه بودن یا نبودن آن دخلی ندارد.
حتی در علوم تجربی نیز این مطلب صادق است. معروف است که جرقة اولیه نظریه جاذبه زمین با مشاهده افتادن سیبی از درخت به ذهن نیوتون خطور نمود و سپس نیوتون با مشاهدات و آزمایش‌های مختلف تجربی و نظریه‌پردازی متعدد، فیزیک جدیدی را بنا نهاد. حال اگر برای نابغه‌ای نظیر نیوتون افتادن یک سیب می‌تواند الهام بخش او در کشف نظام فیزیکی جدیدی باشد، چگونه برای نوابغی نظیر ابن‌سینا و فارابی و خواجه نصیر و صدرالمتألهین شیرازی، آیات الهی که ورد هر روزة زندگی آنهاست الهام بخش و منشأ پیدایش نظریات جدیدی نگردد؟!
سنت فلسفه اسلامی عمیقاً در جهان بینی وحی قرآنی ریشه دارد و در درون جهانی پذیرفته شده است که در آن نبوت یا وحی به عنوان واقعیت خیره کننده عمل می‌کند و نه تنها مبدأ اخلاق بلکه سرچشمه معرفت است. این دقیقاً همان چیزی است که هانری کربن آن را به درستی «فلسفه نبوی» نامیده است.
پس در عین این که فلسفه اسلامی به معنی دقیق کلمه فلسفه است، تصور آن از عقل به وسیله آن عالم معنوی و عقلانی که در آن عمل می‌کرده است متحول و متکامل شده است، همان طور که عقل در حوزه اصالت عقل عصر روشنگری دگرگون شده و در مقایسه با معنای عقل جزیی و عقل کلی قدیس توماس آکوینی به نحو کاملاً متفاوتی عمل کرده است.
این امر بر هر کسی که فلسفه اسلامی را از درون سنت آن مطالعه کرده باشد انکارناپذیر است و علی‌رغم کوشش بعضی از غربیان و محققان مسلمان غربزده که تسلیم خردگرایی فلسفه جدید شده‌اند و اکنون می‌خواهند قرائت خویش از عقل به معنی غربی آن را به فلسفه اسلامی نیز منتقل کنند به صورت یک واقعیت اساسی به جای مانده است. به علاوه فیلسوفان اسلامی به واقع مسلمان بودند و تقریباً همه آنها به پیروی از شریعت وفادار بودند. هرگز نباید فراموش کرد که ابن‌ رشد مثل اعلای فلسفه عقل‌گرا در عالم اسلام، که در عالم غرب او را فصل‌الخطاب اصالت عقل تلقی می‌کرده‌اند، قاضی اعظم شهر قرطبه در اسپانیا بوده است و ملاصدرا، که از بزرگ‌ترین حکمای الهی عالم اسلام بوده، هفت بار با پای پیاده به زیارت حج رفته است و در سفر هفتم جان به جان آفرین تسلیم کرده است.
همه این عوامل دست به دست هم داده و بر ماهیت اسلامی فلسفه اسلامی دلالت می‌کنند، به همان نحو که فلسفه مسیحی، مسیحی است و فلسفه یهودی، یهودی است. شگفت این که هیچ کس علیه استفاده از تعبیر فلسفه یهود به دلیل این که برخی از علمای تلمود در طی قرون متمادی با آن مخالفت ورزیده‌اند اعتراض نمی‌کند و همین مسأله کم و بیش در مورد مسیحیت نیز صادق است. اما در مورد اسلام، بیشتر محققان غربی ترجیح دادند که دیگر حوزه‌های تفکر اسلامی چون کلام را «اسلامی» و فلسفه اسلامی را بیگانه تلقی کنند و برای اثبات مدعای خود به همان آراء مخالف تمسک جستند.(6)
پس فلسفه اسلامی، چیزی جز فلسفه نیست و قید «اسلامیت» به هیچ وجه در ماهیت فلسفی آن مدخلیتی ندارد. این فلسفه مثل همه فلسفه‌های دیگر فقط فلسفه است.
هویت فلسفی فلسفه اسلامی به همان صورت برهانی و عقلانیت محض حاکم بر آن است. بدون کوچک‌ترین کاستی در صورت برهانی، مفهوم اسلامیت در فلسفه اسلامی از قبیل نسبت ماده به صورت است. ماده داخل در ماهیت صورت نیست، بلکه در عالم خارج حالّ در آن می‌باشد. اسلامیت یا مسیحیت یا هر وصف دیگری برای فلسفه، از طریق و به شیوة مادی عارض بر آن می‌شود. آن چه در قضایای فلسفی منعکس است همان صورت برهانی آن است و آن چه جنبه ماده برای این قضایا را دارد ذهنیت فیلسوف است. این فیلسوف است که در فضای فرهنگی خاصی به نام فضای اسلامی یا مسیحی یا ... زندگی می‌کند. پرسش‌های این فرهنگ و پاسخ‌های آن‌ها که از طریق متون دینی یا تجارب معنوی برای اصحاب آن حاصل شده است، هم چون اکسیژن موجود در فضا، اسباب تنفس ذهنی و فکری فیلسوف را فراهم می‌کند و سرانجام این فیلسوف است که به ذهنیت خود، در فضایی برهانی خاص، تبلور عینی می‌بخشد و فلسفه متولد می‌شود. در فضایی که هر مسلمانی در هر روز بارها سورة توحید را در نمازهای یومیه خود می‌خواند اندیشیدن راجع به ذات خداوند خود به خود شکلی متفاوت از فضایی خواهد داشت که اندیشه اقانیم ثلاثه در آن حاکم است و اگر چه فیلسوف مسیحی یا مسلمان به استناد کتاب مقدس خود سخن نگویند ولی با نظر آن استدلال خود را جهت می‌بخشند و لهذا فلسفه‌ای اسلامی یا مسیحی می‌شود.
به همین گونه، فیلسوفی که از نظر منابع فلسفی خود برای سازمان دادن به مفاهیم عقلانی، صرفاً محدود به جهان طبیعت است، با فیلسوفی که با به کارگیری روش‌های گوناگون تهذیب نفس و مجاهدات درونی، نفس خود را در فضایی لایتناهی و متفاوت از عالم محسوس سیر می‌دهد متفاوت خواهد بود.
آن مشاهدات معنوی اگر چه مستقیماً در صورت استدلال‌های فلسفی وارد نمی‌شوند ولی همانند نقشی که متون مقدس دینی در جهت‌ بخشی به ذهنیت فیلسوف، چه در مقام پرسش فلسفی و چه در مقام پاسخگویی به آن، ایفا می‌کنند عهده‌دار خواهند بود و به این ترتیب فلسفه اشراق از فلسفه مشاء متمایز می‌شود. پس فیلسوف اشراقی و فیلسوف مشائی بودن، حکایت از دو گونه تأثیر محیط معنوی به عنوان مادة تفکر می‌نماید، همان طور که اسلامیت یا مسیحیت نیز حکایت از گونة دیگری تأثیر ماده فلسفی در صورت آن را دارد و به این ترتیب سنت مشائی یا اشراقی هر دو می‌توانند اسلامی باشند، همان طور که می‌توانند مسیحی هم باشند و همة این‌ها به یکسان فلسفه هستند.(7)

پی‌نوشت:
1. سعید رحیمیان، هویت فلسفه‌ی اسلامی، خردنامه‌ی صدرا، شماره‌ی 26.
2. ر.ک: اتین ژیلسون، روح فلسفه در قرون وسطی، فصل اول و دوم.
3. غلامحسین دینانی، فلسفه‌ی اسلامی ممکن یا ناممکن؟، گزارش گفت‌وگو، شماره‌ی 10، 1383، ص 140.
4. عبدالرسول عبودیت، آیا فلسفه‌ی اسلامی داریم؟، خردنامه‌ی همشهری، شماره‌ی 23.
5. عبدالرسول عبودیت، آیا فلسفه‌ی اسلامی داریم؟.
6. سیدحسین نصر، تاریخ فلسفه‌ی اسلامی، انتشارات حکمت، مقدمه‌ی مترجم، ص 27 و 28.
7. همان، مقدمه‌ی سیدحسین نصر، ص 37 و 38.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۵ اسفند ۱۳۸۴
نقش ها
نویسنده : مهدی حاجیان
عناوین
رسته: 1