جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1252
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1323 بازدید
از خودی تا بی خودی

اقبال لاهوری هم درس خوانده بود و زمان رامی شناخت وهم دردمند دردهای زمانه خودبود. به همین دلیل می توانیم اورا نمونه یک «مصلح بیدار» بنامیم. اصلاح گری او اگر چه محیط زیست او را هم پیش چشم داشت، ولی به دلیل بیان مفاهیم گسترده تری چون «خودی» و هویت انسان مسلمان، آرای او سرتاسر شرق اسلامی را هم دربرمی گیرد. نخستین روز اردیبهشت ماه برابربودباشصت وهفتمین سالگرداقبال لاهوری. این مقاله یادکردی است از او به این مناسبت.


نخستین روز اردیبهشت ماه برابر بود با شصت و هفتمین سالمرگ علامه دکتر محمد اقبال لاهوری، فیلسوف و شاعر بزرگ جهان اسلام.
برخی از منتقدان آثار اقبال سعی نموده اند تا او را که در فلسفه های هندی، اسلامی و غربی مطالعات ژرف انجام داده، صرفاً متأثر از فلسفه غرب، بخصوص تحت تأثیر متفکران برجسته ای نظیر هگل، نوکانتی ها، نیچه، فیخته، برگسن و دیگران بدانند. اینان فقط توانسته اند این نظر را القاء نمایند که علامه اقبال در ارتباط با فلاسفه مذکور کاری جز انتحال انجام نداده؛ حال آن که چنین تصوری به شدت نامنصفانه است. یکی از این موارد برای مثال انسان آرمانی اقبال است که او ویژگیهایش را تحت عنوان «مرد مؤمن» مطرح می نماید که معمولاً او را با «ابرمرد» نیچه قیاس می کنند و چون مشابهت هایی در «سوپرمن» نیچه و «مرد مؤمن» اقبال می یابند، حکم می کنند بر این که اقبال در ترسیم چهره انسان آرمانی خود به نیچه نظر داشته است، حال آن که او به گفته خودش بیست سال پس از مطرح کردن «مرد مؤمن» شروع به خواندن نیچه کرد. این گروه از منتقدان در طریق سطحی نگری تا بدانجا پیش رفته اند که آراء اقبال را تقلیدی از اندیشه شش فیلسوف غربی می دانند که اینان عبارتنداز: فیخته، شوپنهاور، نیچه، ویلیام جیمز، برگسن و مک تاگارت.
اکنون باید دید که این منتقدان تا چه میزان درست می گویند. اقبال متفکری است که از میراث فرهنگی اسلام، دانش جدید و فلسفه های شرق و غرب اطلاع دقیق دارد. جای انکار نیست که می توان میان اندیشه وی با دیگر فیلسوفان مشابهتی یافت ولی این مشابهت کم و بیش ناپایدار است و مبین همانندی اندیشه شان نیست. او در مورد گسترش و تکامل اندیشه بشری دیدگاهی نقادانه و مستقل دارد و در هر فیلسوفی که مروارید حکمت بیابد، گرچه بی درنگ از آن تمجید می کند. ولی برای پذیرفتنش خود را کاملاً متعهد می بیند و تا آن را با معیارهای قابل قبول خود محک نزند در سراچه ذهن و قلبش جای نمی دهد. معیار او از مفاهیم قرآنی، عقاید اسلامی، اندیشه های اصیل متفکران و عارفان برجسته دنیای اسلام، بخصوص مولانا جلال الدین رومی شکل گرفته که او را «مرشد روشن ضمیر» می خواند و مثنوی اش را «قرآن پهلوی».
بنابراین به سادگی می توان دریافت که دیدگاه های اقبال به لحاظ کیفی متفاوت از فیلسوفان غربی است. معمولاً فلسفه او را که مبتنی بر «خودی» است برگرفته از آراء فیخته می دانند که هیچ چیز را بجز «من» حقیقت نمی دانست و عقیده داشت که همه چیز «نمود» است و آنچه «بود» است و حقیقت به شمار می آید «من» است. ولی وقتی فیخته سخن از «من» می گوید مقصودش من محض است که از چیزی مشتق نشده و در پیش از مرحله عینیت است. او توضیح نمی دهد که من فردی چیست. اقبال هم از «من» سخن می گوید ولی توضیح می دهد که من «براساس ارگانیسم مادی بسط می یابد و این یعنی اجتماع من های فرعی که من ژرفتر به این وسیله مدام بر وجودم عمل می کند و این امکان را برایم فراهم می آورد تا وحدتی اصولی و روشمند براساس تجربه بنیاد کنم» (بازسازی اندیشه دینی، ترجمه م.ب. ماکان. انتشارات فردوس، ص ۱۸۶). این، یعنی وحدت ناشی از حالت های ذهنی. به عقیده وی «هر حیاتی منفرد است و چیزی به نام حیات کلی وجود ندارد» حال آن که فیخته چنین نمی اندیشد.
پرداختن به یکایک وجوه افتراق نظرات اقبال با فیلسوفان غربی، فرصت بسیار می خواهد، ولی ذکر تفاوتهای بنیادی آراء وی با دیگر فیلسوفان غربی مبین تفاوت های اصولی دیدگاه او با آنان است. فیلسوف دیگری که برخی اقبال را به دلیل پاره ای مشابهت های جزیی متأثر از وی می دانند شوپنهاور است. این فیلسوف بدبین عالم را یکسره در «اراده» خلاصه می کند و معتقد است که عالم و آدم، یعنی کائنات، تجلی و مظهر اراده هستند. او این اراده را کاملاً فراگیر و جهانشمول می داند که در صورت های عقلی متجلی شده و در اشیاء منفرد عینیت می یابد. بنابراین یک انسان جلوه ای است یا رونوشتی است از مفهوم کلی انسان به صورت یک «نوع». ولی اقبال انسان را روگرفتی از مفهوم کلی یا مثال ابدی نمی داند. او من بشری را «امر» خدا می داند. دیگر این که اراده مورد نظر شوپنهاور بی هدف، کور و عاری از اختیار است؛ حال آن که خودی اقبال غایتمند است. به بیان دیگر او غایت را هسته مرکزی حیات می شمارد. اقبال به دلیل آن که فلسفه و تاریخ تفکر شرق و غرب را به دقت برکاویده، طبیعتاً با صاحبان اندیشه های بزرگ انس و الفت یافته ولی این بدان معنا نیست که همه عمر را دوش به دوش آنان ره سپرده باشد. به ضرس قاطع می توان گفت که او مدتی را با هر یک از اندیشمندان شانه به شانه در کوچه باغ های تفکر گام زده ولی بعد رهایشان کرده و نهایتاً آنچه را که برداشت نموده در چرخشت خمخانه ذهن خود به هم آمیخته و عصاره ای خاص خود پدید آورده است. یکی از این متفکران نیچه است. اساس فلسفه نیچه میل به قدرت است. به عقیده وی در همه مخلوقات، در هر نوع تفکری و حتی در هر اثر هنری هدف اصلی کسب قدرت بیشتر است. از همین روست که می گوید: «هر موجود زنده در پی آن است تا قدرتش را برتر از همه به نمایش بگذارد- زندگی اصلاً میل به قدرت است.» اقبال هم البته از قدرت صحبت می کند، حتی یکی از جنبه های مفهوم عشق از نظر وی «قدرت داشتن» است، ولی او به خلاف نیچه قدرت صرف را امری هوسناک می داند. به عقیده وی قدرت آمیزه ای است از زیبایی، ظرافت، مهربانی و قداست. این چنین قدرتی مبین ترکیب دو مفهوم اسلامی «جلال» و «جمال» است. ابرمرد او کسی نیست که فقط دارای قدرت باشد، بلکه «مرد مؤمن» - چنان که در بیتی به اردو می گوید- از چهار عنصر پدید می آید که عبارتنداز: «قهاری و غفاری و قدوسی و جبروت».
اقبال را به اعتباری می توان از پایه ریزان اندیشه پراگماتیسم در شرق دانست. بسیاری از عقاید وی درخصوص عمل گرایی با نظرات چارلز پیرس و ویلیام جیمز قابل تطبیق است. او چندان شیفته عمل است که گناه با تعقل ناشی از اختیار و عمل را به زهد و اطاعت عاری از تعقل و اراده ترجیح می دهد. او نیز همانند جیمز و پیرس انسان را خود مختار می خواهد و معتقد به عدم جبریت است. منتها با این تفاوت که آن دو آزادی و اختیار بشری را غیر قابل قبول می دانند، ولی اقبال نه جبرگرایی تام و تمام را تأیید می کند و نه عدم جبریت را. او برای انسان در محدوده ای که فعالیت دارد آزادی و اختیار قایل است که راهی است میان آن دو قطب. از همین رو در گلشن راز جدید می گوید: «که ایمان در میان جبر و قدر است».
یکی دیگر از فلاسفه ای که افکار اقبال را ملهم از وی دانسته اند، برگسن است. این فیلسوف فرانسوی فقط خیزش حیاتی را واقعیت می داند که به عقیده وی همان استمرار یا زمان مستمر است. از این رو «خود» نمی تواند به محل پیشینش بازگردد چون همه چیز در استمرار است. به بیان روشن تر برگسن استمرار را مقدم بر «خود» می داند، چنان که فیخته «خود» را مقدم بر عینیت می دانست. به عقیده برگسن خودی ذاتاً هدف نهایی نیست، حال آن که اقبال خودی را مقدم بر زمان می شمارد، او همچنین زمان را اصلاً بدون وجود «من» قابل فهم نمی داند. یعنی تا منی نباشد، زمان نیست. در گلشن راز جدید می گوید: «اگر ماییم گردان جام ساقی است». فقط «من» است که می تواند فعالیتش را در زمان درک کند. از این روست که در اسرار خودی می گوید:
پیکر هستی ز آثار خودی است
هرچه می بینی ز اسرار خودی است
اقبال از سال ۱۹۰۵ تا ۱۹۰۸ در اروپا به تحصیل اشتغال داشته و همزمان فلسفه و حقوق می خوانده. در فلسفه استادی داشته به نام مک تاگارت که از فیلسوفان هگلی در شاخه ایده آلیسم شخصی بوده. یعنی اعتقاد به وجودی مطلق داشته که آن را مجموعه ای از افراد یا خودی ها می دانسته. به بیان دیگر خدای دینی یا من مطلق را که برتر از من های فردی باشد قبول نداشته است. حال آن که اقبال به من مطلق (=خدا) باور دارد و آن را واقعیت و حقیقت غایی می داند که یک «خود» دارای شخصیت است و قدیر و علیم و نامتناهی. این «خود برتر» ارتباط معینی با اجتماع خودها دارد، ولی خودش متشکل از مجموع این خودها نیست. یعنی خدا در عین کامن بودن، متعالی نیز هست. بنابراین اقبال براساس عقیده مذکور یک پنن ته ئیست است، یعنی در عین حال که خدا را در بشر کامن می داند معتقد است که در حوزه قیاس و گمان و عقل و فهم نمی گنجد.
البته چنان که ذکر شد تردیدی نیست که مشابهت هایی نیز در افکار اقبال با فیلسوفان یاد شده وجود دارد که آنها را نمی توان دلیلی بر تقلید و پیروی او از آنان گرفت، بلکه صرفاً مشابهاتی هستند که در آراء بسیاری از فیلسوفان و شاعران و نویسندگان یافت می شود. هر بررسی تطبیقی که به طور صحیح انجام بگیرد، بر دو اصل استوار است، یکی یافتن تأثیرات مستقیم از سوی تأثیرگذار بر تأثیر پذیر. نظیر تأثیری که برای مثال آگوستین از افلاطون پذیرفت، آکویناس از ارسطو پذیرفت و اسپینوزا از دکارت. اصل دوم ارائه مشابهت های غالباً اتفاقی بین دو ذهن است که در این مورد مثال های بسیار در زمینه ادبیات، فلسفه دین وجود دارد. از جمله در زمینه فلسفه می توان اشاره کرد به مشابهت تام و تمامی که در مضمون یک حدیث با ما حصل فلسفه فیخته وجود دارد. گویی همه آنچه را که فیخته خواسته است در دستگاه فلسفی خود مطرح سازد، در چند کلمه این حدیث جمع آمده. به نظر این حکیم آلمانی من نامتناهی برای آن که بتواند فهم شود و نسبت به خود آگاهی پدید آورد لازم است تا محدود و معین شود و یک «غیرمن» یا منی محدود از خود بیافریند که بتواند او را فهم کند تا او شناخته شود، زیرا نامتناهی قابل فهم و شناخت نیست و زمانی قابل شناخت می شود که محدود و معین شود.
همین اندیشه به بیانی ساده در حدیثی قدسی آ مده است. صائن الدین اصفهانی (متوفا ۸۳۵ ه) که می توان او را حلقه اتصال میان سهروردی و ملاصدرا دانست، در رساله ضوء اللمعات خود نقل می کند که: داوود نبی از خداوند (= من نامتناهی) پرسید که عالم و آدم (= من متناهی) را برای چه آفریدی؟ گفت گنجی پنهان بودم، خواستم شناخته شوم، پس کائنات را آفریدم. «به این حدیث باید اضافه کرد «گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را بدین سان دلپذیر کرده است!» یا همه مباحث کشدار هرمنوتیک و این که پدید آورنده متن در متن دخیل نیست، در این بیت سعدی که به صورت مثل درآمده قابل تلخیص است که: مرد باید که گیرد اندر گوش/ ور نوشته است پند بر دیوار. ولی برخی از ما شرقیان چنان گرفتار عقده خود کم بینی هستیم که هرگز نمی اندیشیم آسمان خراش دانش غربی بر پایه معرفت شرق بنا شده، زیرا به خویشتن خویش باور نداریم و همیشه مرغ همسایه را غاز می پنداریم؛ تصور نادرستی که اقبال برای زدودن آن از ذهن شرق، فلسفه «خودی» را پی افکند تا به انسان شرقی از خود بیگانه، ناامید، به کنج یأس خزیده که فقط چشم امید به الطاف آسمانی دارد و در انتظار این که دستی از غیب برون آید و کاری بکند، اطمینان دهد که تا خود دستی برنیاورد به اهدافش نخواهد رسید، تا از فرهنگ غنی خویش بهره نگیرد راه به جایی نخواهد برد، او تردیدی نداشت که اگر شرقی به خودی خویش رو کند، به دلیل تجربه تاریخی، باز هم خواهد درخشید.
روح شرق اندر تنش باید دمید
تا بگردد قفل معنا را کلید
عشق را ما دلبری آموختیم
شیوه آدمگری آموختیم
هم هنر، هم دین، ز خاک خاور است
رشک گردون، خاک پاک خاور است
وانمودیم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نیسان ماست
شوکت هر بحر از توفان ماست
روح خود در سوز بلبل دیده ایم
خون آدم در رگ گل دیده ایم
فکر ما جویای اسرار وجود
زد نخستین زخمه بر تار وجود
داشتیم اندر میان سینه داغ
بر سر راهی نهادیم این چراغ
ای امین دولت تهذیب و دین
آن ید بیضا بر آر از آستین
خیز و از کار امم بگشا گره
نشئه افرنگ را از سر بنه
نقشی از جمعیت خاور فکن
واستان خود را ز دست اهرمن

تاریخ انتشار در سایت: ۲۹ اسفند ۱۳۸۴
نقش ها
عناوین
رسته: 3