دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1939
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

953 بازدید
حکمت در تهران

بسیاری، آقا علی مدرس را شاخص ترین چهره مکتب حکمت متعالیه می شناسند. اگرچه او را باید هم سطح ملاصدرا به حساب آورد، اما ملاعلی نوری، حاج ملاهادی سبزواری، آقا محمدرضا قمشه ای افراد شاخص حکمت متعالیه اند.
با استقرار پایتخت در تهران توسط سلاطین قاجار به زودی نه تنها این قریه کوچک به صورت یک شهر بزرگ که مرکز سیاسی و اقتصادی ایران درآمد، بلکه پایتخت جدید پس از چندی مرکز فرهنگی و فلسفی ایران نیز قرار گرفت. پس از تاسیس مکتب اصفهان توسط میرداماد و ملاصدرا، شهر اصفهان به رغم حوادث دوران پایانی عصر صفوی و حمله افاغنه و مخالفت با حکمت و عرفان در محافل دینی، به صورت مرکز اصلی تدریس فلسفه و عرفان باقی ماند، مخصوصا پس از احیای مکتب صدرایی توسط ملاعلی نوری و از آن جا بود که دامنه تدریس فلسفه و حکمت به تهران کشیده شد. در سال 1237، مدرسه مروی توسط محمدحسین خان مروی در تهران بنا شد و فتحعلی شاه از ملاعلی نوری که درخشان ترین چهره فلسفه و حکمت در اصفهان بود، دعوت به عمل آورد تا به تهران عزیمت کند و در مدرسه جدید التاسیس به تربیت طلاب در علوم عقلی بپردازد، اما وی به سبب کهولت سن دعوت پادشاه را اجابت نکرد و یکی از مجرب ترین شاگردانش به نام ملاعبدالله زنوزی را به جای خود به تهران فرستاد. با حضور ملاعبدالله زنوزی بود که مشعل حکمت در تهران برافروخته شد و او برای مدت بیست سال تا هنگام وفاتش در 1257 در مدرسه مروی به تدریس اشتغال داشت. بدین ترتیب آخرین مکتب عمده فلسفه اسلامی، مکتب تهران پا گرفت که در طی قرن سیزدهم کانون فعالیت استادانی مانند: ملاعلی مدرس زنوزی، پسر ملاعبدالله، آقا محمدرضا قمشه ای و میرزا ابوالحسن جلوه بود. این استادان گونه های مختلف تفکر اسلامی، شامل حکمت متعالیه، مکتب اشراق، مکتب ابن سینا و عرفان را در حوزه های علمیه تدریس کردند. در این ایام کتاب های جدیدی نوشته شد که پاره ای از آن ها شامل آموزه های فلسفی جدیدی بود که مبتنی بر اصول و مکاتب فلسفی پیش از خود بودند. بیشتر استادان فلسفه اسلامی ایران معاصر شاگردان مکتب تهران بودند که تا چند دهه پیش پابرجا بود. همچنین به واسطه مکتب تهران بود که عمده ترین میراث فلسفه اسلامی برای نخستین بار با فلسفه مدرن اروپایی رویارو شد. بنابراین مطالعه این مکتب از آن جهت اهمیت دارد که نه تنها ما به فهم بهتر سنت کلی فلسفه اسلامی نایل می شویم، بلکه اهمیت فهم پیشرفت فلسفه در ایران را در این قرن در می یابیم.

*****

به زودی پس از تاسیس سلسله قاجار در 1210ه.ق تهران که شهر کوچکی بیش نبود و به عنوان پایتخت ایران انتخاب شده بود، به سرعت به شهری پراهمیت بدل شد که نه تنها مرکز اقتصادی و سیاسی، بلکه مرکز فکری ایران هم شد.آرام آرام مساجد و مدارس بسیاری ساخته شد و این امر باعث شد تا علمای دینی جذب تهران شوند. در 1237ه.ق محمد خان مروی یک مدرسه مهم در مرکز تهران قدیمی که امروز می شناسیم بنا کرد و فتحعلی شاه قاجار، از ملاعلی نوری خواست تا از اصفهان به تهران مهاجرت کرده و مدرس اصلی مدرسه تازه تاسیس شود، اما نوری در آن زمان در دوران کهولت به سر می برد و در اصفهان شاگردان متعددی داشت که نمی توانست آن ها را ترک کند، لذا او خواسته شاه را به این ترتیب برآورده کرد که یکی از شاگردان برجسته خود به نام ملاعبدالله زنوزی را به جای خود به تهران فرستاد. ملاعبدالله در مدرسه مروی اقامت گزید و برای دو دهه تا زمان مرگش در سال 1257ه.ق، به تدریس فلسفه اسلامی مشغول بود. وی اولین گام را در انتقال فعالیت فلسفی مکتب اصفهان برداشت و این مکتب به سرعت به مکتب تهران تبدیل شد. ملاعبدالله زنوزی پیرو مکتب ملاصدرا و نیز دنباله رو استادش ملاعلی نوری و آموزه های مکتب اصفهان و خصوصاً حلقه تدریس نوری بود. وی همانند استاد خود تفاسیر متعددی بر آثار ملاصدرا و از جمله اسفار، الشواهد الربوبیه، المبداء و المعاد، اسرار الآیات و نیز تفاسیری بر شفا ی ابن سینا و شوارق لاهیجی نوشت.
او همچنین چند اثر مستقل تالیف کرد که مهم ترین آثار او نیز به شمار می روند. این رساله ها که به زبان فارسی نگارش یافته اند عبارتند از: انوار جلیه در شرح مستوفایی است بر حدیث الحقیقه منسوب به علی بن ابی طالب (ع)؛ لَمَعات الهیه در توحید و الهیات به معنی اخص یا خداشناسی فلسفی بر پایه سنت فلسفی ملاصدرا؛ و رساله منتخب الخاقانی فی کشف حقایق العرفانی (منتخاباتی باشکوه در کشف حقایق باطنی) درباره ضرورت هستی یگانگی خداوند و صفات الهی.
اهمیت عمده این رساله ها تنها در محتوای فلسفی آن ها نیست، بلکه در زبان فارسی روان و روشن این رساله هاست که نشانگر آغاز جنبشی تلقی می شود که در دوره قاجار شکل گرفت و برای یک بار دیگر علاوه بر زبان عربی از زبان فارسی برای ابراز ایده های فلسفی استفاده شد. این شاخصه در مکتب تهران به وضوح مشاهده می شود، اما در دیگر مکاتب همچون سبزوار، قم، کاشان و شیراز نیز قابل رویت است. این شاخصه از این نظر هم برای مکتب تهران حائز اهمیت است که پایتخت ایران، یعنی شهر تهران، در اواخر عهد قاجار روند رو به رشد سریعی یافته بود، این توسعه در متون فلسفی سنتی فارسی نقش مهمی را ایفا کردند.
پیش از بررسی شخصیت های اصلی مکتب تهران باید به دو چهره برجسته بپردازیم که بر مکتب تهران تاثیر گذاشتند، اما جزئی از این مکتب به شمار نمی روند. اولین تن از این ها حاج ملا هادی سبزواری (1212-1289ه.ق) است که مشهورترین فیلسوف عصر قاجار است. او همچنین استاد بسیاری از شخصیت های برجسته مکتب تهران نیز محسوب می شود. برخی از شاگردان سبزواری به تهران آمدند و عده ای دیگر از شاگردان جویای نام و شیفتگان فلسفه به شهر سبزوار در خراسان سفر کردند تا از محضر فلاسفه و روحانیون برجسته بهره برند. در طی چند دهه حلقه سبزواری در زمینه فلسفه با مکتب تهران رقابت می کرد و سبزواری با بسیاری از شخصیت های مکتب تهران ارتباط داشت. او اثر خود را تحت عنوان اسرار الحِکم بنا به درخواست ناصر الدین شاه قاجار به زبان فارسی نوشت و در تهران از شهرت بسیاری برخوردار بود. این درشرایطی است که شرح المنظومه وی به عنوان یکی از متون مکتب تهران بسیار مورد استقبال قرار گرفت و استقبال این اثر همچنان در تمام اعصار در ایران که فلسفه سنتی تدریس می شد باقی ماند. در مجموع شخصیت سبزواری و آثار وی را نمی توان از گسترش مکتب تهران جدا دانست.
دومین شخصیت اصلی که باید در این جا بدان اشاره کرد آقا سیدرضی لاریجانی (1270 ه.ق) است، شخصیتی که درباره زندگی وی اطلاعات چندانی در دسترس نیست.
ظاهراً پس از ترک شهر خود لاریجان، نزدیک دریای خزر، به اصفهان سفر کرد و در آن جا به عنوان یکی از بهترین شاگردان ملا علی نوری و ملا اسماعیل درب کوشکی اصفهانی شناخته شد و به استاد برجسته ای در مکتب ملاصدرا بدل گشت، اما به دلیل معرفت بر عرفان و امور باطنی، دشوارنویسی و حتی تسلط بر علوم غریبه به مالک عالَم باطن شهرت یافت.
کسانی که او را می شناختند معتقد بودند که حقایق عرفانی کاملاً در او قابل مشاهده است.

چهار حکیم و تاسیس کامل مکتب تهران
حکمای ایرانی بعدها از چهار حکیم (حکمای اربعه) به عنوان بنیانگذاران مکتب تهران یاد کرده اند که این چهار نفر عبارتند از: آقاعلی حکیم مدرس تهرانی که معروف به زنوزی و آقامحمدرضا قمشه ای، میرزاعبدالحسین جلوه و میرزا حسین سبزواری. این چهار استاد مکتب تهران را بر تلاش های ملاعبدالله زنوزی و لاریجانی بنا نهادند که از یک منظر لاریجانی کامل کننده انتقال آموزه های مکتب اصفهان به تهران به حساب می آید.

آقاعلی حکیم مدرس تهرانی
آقاعلی حکیم مدرس که با عنوان حکیم موسس معروف است از بنیانگذاران اصلی مکتب تهران بود. پسر ملاعبدالله زنوزی که در سال 1234ه.ق در اصفهان به دنیا آمد، در حالیکه تنها سه سال داشت پدر خود را در سفر به تهران همراهی می کرد. او در تهران، ادبیات، منطق و فقه را فرا گرفت و پس از آن در نزد پدر خود به مطالعه متون فلسفی و عرفانی همچون شوارق لاهیجی، شرح اشارات ابن سینا از طوسی و المبدأ و المعاد ملاصدرا همت گماشت. پس از مرگ پدرش عازم عراق شد تا علوم نقلی را در نجف فرا گیرد و بعد به اصفهان رفت تا مطالعات خود را در فلسفه تکمیل کند. در اصفهان - این مرکز پر تکاپوی فلسفه اسلامی- وی همراه پسر ملاعلی نوری، میرزا حسین نوری، شفا ی ابن سینا، اسفار و مفاتیح الغیب ملاصدرا را مطالعه کرد. او همچنین از محضر دیگر شخصیت های نامی شهر همچون سیدرضی و ملامحمد جعفر لنگرودی نیز درس می گرفت. پس از آن او مدتی در قزوین نزد ملاآقای قزوینی که بهترین آموزگار اصول حکمت صدرایی به شمار می رفت، به مطالعه آثار ملاصدرا مشغول شد. بعد از آن دوره کوتاه او به اصفهان بازگشت و تقریباً در سال 1270 ه.ق مطالعات رسمی را در علوم عقلی به اتمام رساند. سر انجام آقاعلی در تهران ساکن شد و همراه میرزاحسین آشتیانی به مطالعه علوم نقلی و تدریس فلسفه پرداخت.
او در تهران به مدت چهل سال تدریس کرد: ابتدا در مدرسه قاسم خان و سپس چند سال بعد در منزل خود و بعد از آن در طی بیست سال در مدرسه سپهسالار به عنوان مدرس رسمی مشغول به تدریس بود. از متون اصلی که او تدریس می کرد می توان به این آثار اشاره کرد: اسفار، المبدأ المعاد، شرح الهدایه، الشواهد الربوبیه ملاصدرا، شفا ی ابن سینا، شرح الحکمه الاشراق از سهروردی و قطب الدین شیرازی.
شاگردان بسیاری در کلاس های درس آقا علی حضور می یافتند و کلاس های درس او در سراسر ایران و حتی در برخی دیگر کشورها مشهور بود. او شاگردان بسیاری را تعلیم داد که متعلق به نسل بعدی فیلسوفان مکتب تهران بودند. وی پس از یک زندگی طولانی و پر ثمر در تهران در سال 1307 ه.ق در گذشت و در جوار حضرت عبدالعظیم در ری به خاک سپرده شد. تعدادی از بیست و هفت آثار آقا علی مدرس که شهرت بسیار دارند باقی مانده است.
علاوه بر این، این آثار باید به عنوان اولین آثاری قلمداد شوند که در آن فلسفه سنتی اسلامی و فلسفه غربی، عمدتاً فلسفه کانتی با هم برخورد می کنند و آقاعلی در این آثار قصد دارد که به پرسش های فلسفی خاصی که در اروپا مطرح شده و بدیع الملک میرزا شاهزاده قاجاری آن را بازگو می کند پاسخ گوید. به همین دلیل بدایع الحکم نه تنها به عنوان مهم ترین متن فلسفه صدرایی موجود به زبان فارسی در نظر گرفته می شود، بلکه علاوه بر این ها این اثر اولین متن فلسفه تطبیقی در درون سنت فلسفه اسلامی به شمار می رود و آغازگر راهی بود که بعدها توسط علامه طباطبایی، میرزا مهدی حائری یزدی و تعدادی از فلاسفه جوان تر این نسل دنبال شد. کتاب بدایع الحکم در واقع سرآغاز بحث درباره فلسفه تطبیقی در دوران جدید در تاریخ فلسفه اسلامی است و از اهمیت مهم تاریخی برخوردار است. کنت دوگوبینو سفیر فرانسه در تهران که ضمنا فیلسوف نیز بود با ملاعلی رفت و آمد داشت و گویا او را برای تدریس فسلفه اسلامی به فرانسه دعوت کرده بود که ملاعلی از پذیرفتن آن امتناع کرد ولی با وجود این که او بزرگ ترین حکیم مکتب حکمت متعالیه در عصر خود بود توجهی نیز به مطالب فلسفی مطرح در غرب داشت. افسوس که گفت و شنود در این زمینه بین وی و یک فیلسوف غربی دست نداد و این مبادله نظر بین یک حکیم مکتب اسلامی و یک فیلسوف غربی فقط پس از طی یک قرن دیگر بین علامه طباطبایی و هانری کربن انجام یافت. در آن گفت و شنودها که راقم این سطور نیز حضور داشت و غالبا مترجم مطالب بود، چندین بار به ملاقات های ملاعی و کنت دو گوبینو اشاره و مرحوم علامه طباطبایی، ملاعلی را سرآغاز این گفت و شنود فلسفی بین شرق و غرب در دوران جدید می دانست. از این امر گذشته، ملاعلی اگرچه شارح ملاصدرا بود از خود افکار بدیع در فلسفه اسلامی به جا گذاشت و اگر چه شهرتش به اندازه حاجی ملاهادی سبزواری نبود، خلاقیت فلسفی او از حاجی بیشتر بود. علاقه او به کسب اطلاعات درباره فلسفه در دیار غرب نه تنها از طریق دوگوبینو بلکه نیز توسط محمدحسن خان اعتماد السلطنه که با او رفت و آمد نزدیک داشت و بدیع الحکماء که سؤالات مطروح در بدایع الحکم را به او عرضه داشت، دیده می شود و این خود حاکی از خلاقیت فکری حکیمی است که بزرگ ترین شارح ملاصدرا و ادامه دهنده حکمت متعالیه در عصر قاجار بوده است. در عین حال که در مباحث معاد جسمانی، اعتبارات ماهیت، معقولات ثانیه فلسفی و حرکت جوهری و بسیار مطالب مهم دیگر حکمت متعالیه، نظریات بدیع از خود به جای گذارده است والحق مستحق عنوان حکیم موسس است، چون با او حوزه فلسفی و عرفانی تهران که تا به امروز باقی است، تاسیس شد.
در واقع بسیاری از حکمای بعد از ملاصدرا، آقا علی مدرس را به عنوان شاخص ترین چهره مکتب حکمت متعالیه می شناسند. اگرچه آقاعلی را باید هم سطح ملاصدرا به حساب آورد، اما ملاعلی نوری، حاج ملاهادی سبزواری، آقا محمدرضا قمشه ای و برخی دیگر به عنوان افراد شاخص در حکمت متعالیه محسوب می شوند. آقا علی یک مقلد ساده و دقیق از ملاصدرا نبود بلکه او دیدگاه های جدیدی را که در آثار صدرالدین و دیگران وجود نداشت را عرضه کرد و شاید بتوان گفت یک نگرش جدیدی در تاریخ مکتب صدرایی گشود تا این که بتوان گفت همان فصول را تکرار کرده است. همچنین او نه تنها مبانی صدرایی را مورد نقد قرار داد، بلکه او نظریه های متعددی را که حاصل توجه او به مسائلی نظیر معاد جسمانی، معرفت، شهود فلسفی ثانی، حرکت جوهری، مبادی وجود، تغییری ایجاد نمود. قطعاً مطالعه آثار آقا علی نشان خواهد داد او نه تنها یک مقلد دقیق ملاصدراست، بلکه او ابداع کننده یک دوره جدید در توسعه مکتب حکیم در شیراز بود.

آقا محمدرضا قمشه ای
اگرچه آقا محمدرضا استاد مسلم مکتب ملاصدرا، از تمامی اساتید عرفان مکتب ابن عربی برتر بوده است اما در حقیقت وی برجسته ترین و برگزیده این مکتب طی قرون گذشته در سرزمین ایران محسوب می شود. این چهره برجسته که ابن عربی دوم نامیده شد با نام مستعار صهبا معروف بود. وی در قمشه به سال 1241ه.ق دیده به جهان گشود و تحصیلات مقدماتی را در آن شهر پیش از عزیمت به اصفهان برای فراگیری حکمت نزد ملامحمد جعفر لاهیجی و میرزا حسین نوری فرزند ملا علی نوری، رفت.
مهم ترین استاد او سید رضی لاریجانی بود. آقا محمدرضا قمشه ای به وضوح می دانست که سیدرضی لاریجانی به مراتبی در معرفت عرفانی دست یافته است. بسیار حائز اهمیت است که در این مقاله اشاره شود، آقا محمدرضا از وجود یک معلم روحانی و معنوی بهره جسته و به صراحت به ضرورت یک معلم روحانی به منظور تشخیص حقایق عرفان پی برد.
ترک این مرحله بی هم رهی خضر مکن
ظلماتی است و بترس از خطر گمراهی
آنچه که ما از زندگی آقا محمدرضا می دانیم نشان دهنده آن است که او عرفان و حکمت را در اصفهان آموخته و سپس بعد از این که تمامی اموال خود را به فقرا بخشید در حدود سال 1294ه.ق به تهران آمد.
آقامحمدرضا به دلیل نارضایتی از قوانینی که علمای حاکم بر اصفهان وضع کرده بودند و نیز سفر تعدادی از دانشمندان برجسته نظیر ملاعبدالله زنوزی و میرزاابوالحسن جلوه که به تهران مهاجرت کرده بودند وی نیز رهسپار تهران شد. آقا محمدرضا صدها شاگرد در تهران تا زمان مرگش در سال 1306ه.ق تربیت کرد. وی را در قبرستان ابن بابویه در ری به خاک سپردند.
مکتب تهران نه تنها در پیگیری و گسترش فلسفه اسلامی از زمان قاجار و دوره پهلوی مهم است، بلکه به خاطر مرکزیت تربیت فلاسفه نیز اهمیت شایانی دارد
آشتیانی نوشته است که آقا محمدرضا یکی از افرادی بود که به شفا و سایر متون مشائی و کتب شیخ اشراق و صدرالمتالهین تسلط فراوان جهت تدریس داشت. او در تدریس عرفان نیز بی نظیر بود و کتاب های فصوص الحکم، تمهیدالقواعد، مصباح الانس و فتوحات مکیه را تدریس می کرد. کسی نمی تواند به وضوح و انصاف فعالیت های عقلانی این استاد بزرگ عرفان را در آن روزگار تشریح کند. آقا محمدرضا به سادگی یک درویش زیست و شاگردانش را در مخروبه های اطراف تهران ملاقات می کرد.
به سختی می توان ویژگی های آقا محمدرضا در حکمت و عرفان در مکتب تهران و تاثیر آن بر موفقیت نسل های بعد سخن نگفت. او بیان و روشی عمیق و معنوی از خود برای آنان که به آموختن حکمت و عرفان روی آورده بودند به جای گذاشت. وی موسس مکتب عرفانی در تهران بود که توانست بر پایه گذشته ای استوار مکتبی ایجاد کند که شاگردان آن مکتب آموزه های او را به شهرهای اطراف مثل قم منتقل کردند. اگر کسی بتواند فهرستی از نام شاگردان آقا محمدرضا تهیه نماید که در آن نام هایی چون آقامیرزا هاشم اشکوری، میرزا شهاب الدین نیریزی، میرزا حسن کرمانشاهی و میرزا مهدی آشتیانی باشد، می توان به عظمت تاثیر آقا محمدرضا در سرزمین ایران پی برد. به طور کلی و در همه موارد او مرد شماره دو مکتب تهران بعد از آقا علی مدرسی بوده و در برخی موارد نیز مکمل یکدیگر به حساب می آیند.

میرزا ابوالحسن جلوه
سومین فرد از چهارمین بنیانگذار مکتب تهران میرزا ابوالحسن جلوه است که در سال 1238ه.ق در عبدال آباد گجرات دیده به جهان گشود. پدرش به حیدرآباد سند در هند رفت و با دختر نخست وزیر ازدواج کرد و به عنوان سفیر در آن کشور برگزیده شد. ولی او از این شرایط بیرون آمد و به احمد آباد و سپس بمبئی رفت و در نهایت وقتی که جلوه هفت ساله بود به اصفهان بازگشت.
میرزا ابوالحسن پس از مرگ پدرش و سپری کردن دوران جوانی و تنگدستی به مطالعه مذهبی و به خصوص فلسفه در اصفهان پرداخت. او در کنار فراگیری فلسفه صدرایی و سینوی به فراگیری علم طب در نزد استادان مشهوری چون میرزا حسین نوری و ملاعبدالجواد تونی که به عنوان استاد مسلم طب سنتی شناخته شده بودند پرداخت. همچنین میرزا حسین چینی و ملامحمد جعفر لنگرودی از استادان وی بودند و به زودی او نیز یکی از فلاسفه مشهور شد.
میرزا ابوالحسن جلوه در سال 1273 ه.ق به دلیلی نارضایتی از اصفهان خارج شد و به تهران آمد و تا پایان عمرش در 1304ه.ق در آنجا به تعلیم و نگارش فلسفه مشغول بود. وی را در ابن بابویه نزدیک ری به خاک سپردند.
او غالبا به تدریس در مدرسه دارالشفا مشغول بود و بسیار مشهور و مورد تکریم ناصرالدین شاه که هر از گاهی تقاضای ملاقات با او را داشت، بود. جلوه مانند آقا علی و آقا محمدرضا به تدریس و تعلیم آثار ملاصدرا پرداخت ولی علاقه اصلی او فلسفه ابن سینا و مکتب مشایی بود. در مکتب اصفهان هر کس بنا به علاقه اش می تواند در دو شاخه فلسفی به مطالعه بپردازد یکی الحکمه المتعالیه ملاصدرا و دیگری فلسفه سینوی همان گونه که ملا رجب علی تبریزی و ملا شمسا گیلانی بدان پرداختند. جلوه به شاخه اول نسبت به شاخه دوم و به خصوص به حکمت مشایی علاقه بیشتری داشت و در تدریس آثار ملاصدرا و تفسیر آن تبحر خاصی داشت. او همچنین از ملاصدرا به دلیل یاد نکردن از افرادی که از عقاید آنان بهره جسته است، انتقاد می کند.
اگرچه وی یک شاعر خوش ذوق که صاحب دیوان است، بود اما او به خردگرایی بیشتر تمایل داشت تا اشراقی یا تفکر شهودی و او در این زمینه ذهنی دقیق و خلاق داشت. یکی از آثار اصلی او تصحیح دقیق متون و نگارش مقدمه بر آن ها بود و در این کار به هر کلمه و عبارتی توجه خاصی داشت. آثار جلوه شامل شرحی بر اصطلاحات المشاعر، شرح الهدایه، شرح المبداء و المعاد، شرح اسفار ملاصدرا و همچنین شرحی بر مقدمه قیصری، فصوص الحکم و رساله ای مستقل درباره حادث و قدیم و حرکت جوهری و ترکیب و قواعد آن.

میرزا حسن سبزواری
از میرزا حسن سبزواری چهارمین بنیانگذار مکتب تهران اطلاع کمی در دست است. به جز آن که می دانیم او شاگرد حاج ملا هادی سبزواری است که بعدها به تهران سفر کرد و از قبل نیز سابقه تدریس در مدرسه عبدالله خان را در بازار داشت. اگرچه او فلسفه تدریس می کرد اما علت شهرتش بیشتر به خاطر تبحر در ریاضیات است و شاگردان مشهوری چون حاجی و میرزا ابراهیم ریاضی زنجانی را پرورش داد.
نکته قابل توجه درباره او تنها شهرتش در آن عصر نمی باشد بلکه در قرن سیزده و در مکتب تهران مطالعه ریاضیات به طور کامل از فلسفه جدا نشده بود و این ارتباط بین فلسفه و سنت در آثار سنتی آن زمان نظیر قطب الدین شیرازی، دشتکی، شمس الدین خفری و میرزا فتح الله شیرازی که هنوز زنده بود ولی به زودی به ضعف کشیده شد. میرزا حسن سبزواری حلقه پیوند و اطمینانی میان دوره های بعد تلقی می شد.
از اساتید دوره های بعد سید محمد کاظم عصار و سید ابوالحسن رفیعی قزوینی به عنوان برجسته ترین نمایندگان مکتب تهران و همچنین عبدالحسین شعرانی که عالم ریاضیات سنتی اسلامی و فلسفه بودند، می توان نام برد.

پس از تاسیس چهار حکیم
در میان شاگردان مهم این چهار استاد شهیر می توان به میرزا حسین کرمانشاهی، متخصص تدریس فلسفه مشائی، ریاضیات و طب و میرزا هاشم رشتی، نظریه پرداز عرفان و اشراق اشاره کرد. شاگردان تربیت شده به وسیله آن ها بیش از آن است که بتوان در اینجا به آن ها اشاره کرد. در این مقاله فقط آن دسته از شاگردان که در مکتب تهران در دوره قاجار و دوره پهلوی به شهرتی دست یافتند، مورد بررسی قرار می گیرد.
همچنین علاوه بر افراد نام برده در فوق می توان به میرزا محمود و میرزا احمد که هر دو مدرس اخلاق و عرفان بودند و در تهران اقامت داشتند و میرزا محمدعلی شاه آبادی که در قم ساکن بود و به فلسفه و عرفان نیز توجه داشت اشاره کرد. میرزا محمدتقی آملی یکی دیگر از برجستگان فلسفه مکتب تهران نیز در دوره پهلوی و سه چهره شاخص دیگر که درباره آن ها باید بیشتر قلم فرسایی شود یعنی: میرزا مهدی آشتیانی، سیدعبدالحسین رفیعی قزوینی و سیدمحمد کاظم عصار که همگی در دوره پهلوی از دنیا رفتند ولی همگی از دانش آموختگان دوره قاجار بوده اند، اشاره کرد.
میرزا مهدی آشتیانی، فیلسوف و فقیه در سال 1306ه.ق در تهران متولد شد. اولین معلم او پدرش بود که به وی فقه و اصول آموخت، اما نزد شیخ مسیح و شیخ فضل الله نوری این علوم را تکمیل کرد. همچنین فلسفه را نزد آقامیرشیرازی و میرزاحسین کرمانشاهی فرا گرفت. آشتیانی در علم طب و ریاضیات سنتی تبحر ویژه ای داشت. او طب غربی را که در ایران گسترش یافته بود نیز آموخت. سپس به عراق برای فراگیری فقه و اصول در نزد فقهای شهیری چون سیدمحمد کاظم یزدی مهاجرت کرد. او پس از تسلط بر فقه، به فراگیری حکمت و عرفان پرداخت و پس از آن به ایران بازگشت و به تعلیم در قم و اصفهان و مشهد و سرانجام در تهران مشغول شد. میرزا مهدی آشتیانی باقی عمر را به تعلیم و نگارش آثار مهمی که توسط حکیم زمانش در تهران گردآوری شده بود پرداخت. در این ایام او به هند، آسیای میانه، اروپا و مصر که درآن ها فلسفه اسلامی مخاطبین بسیاری داشت مسافرت کرد. او در سال 1372 درگذشت.
آثار فلسفی آشتیانی شامل تفاسیر عربی و فارسی بر اسفار ملاصدرا و تفسیری عرفانی بر مفاتیح الغیب و نیز تفسیری بر شرح المنظومه سبزواری است. همچنین آشتیانی آثار مستقلی چون حکمه و اساس التوحید را تالیف کرده است که این آثار نشان از فهم عمیق او از فلسفه است. در ضمن باید توجه داشت که آشتیانی فقط یک مفسر ساده که به تفسیر متون قدیمی پرداخته است، نیست. تفاسیر او همچون خیلی از اعضای مکتب تهران و نیز گذشتگان آن ها در زمینه فلسفه اصیل و بنیادین ملاصدرا و حکمه الاشراق و شفا بوده است. به طور نمونه تفسیر آشتیانی بر آثار سبزواری بسیار عرفانی است. در حالی که تفاسیر عرفانی سبزواری بر آثار ملاصدرا می بایست بیانگر عقاید ملاصدرا نیز باشد.
توشی هیکو ایزوتستو (Tushihiko Izutsu) (1993- 1914م.) در این باره می گوید: اگرچه کل فلسفه بر پایه تصوف فردی بنا نهاده شده، اما سبزواری این نکته را در آثار خود آشکار نکرده است. آشتیانی برعکس سبزواری به طور گسترده به تفسیر عرفانی روی آورده است. این حقیقت را آشکارا می توان در مقدمه آثار او یافت. اما او در قسمت اصلی کتاب، سبزواری را نفی نکرد و به طور گسترده ای به بحث عرفانی در حوزه فلسفه پرداخت. سیمای مشابه حالت کلی آثار تفسیری آشتیانی بسیار برجسته است و از این حیث آثار او بی مانند هستند.
در هر حال میرزا مهدی آشتیانی چهره ای خردگرا و متبحر در دایره نفوذ آموزه های سنتی در عصر خود بوده است. او استاد فلاسفه شهیری چون ابوالحسن شعرانی، محمدتقی جعفری، مرتضی مطهری، مهدی حائری، جواد فلاطوری، سید جلال الدین آشتیانی و تمامی متفکرین قرن چهارده هجری بوده است.
سیدابوالحسن قزوینی که سال ها به مطالعه اسفار مشغول بوده در سال 1315 ه.ق در قزوین دیده به جهان گشود و در همانجا نیز تعلیمات مقدماتی را فرا گرفت. سپس به تهران و قم برای تحصیل رفت و در آنجا از وجود اساتیدی چون میرزا حسن کرمانشاهی، میرزا هاشم اشکوری، سیدمحمد تنکابنی، شیخ علی رشتی، شیخ عبدالکریم حائری و چند تن دیگر بهره برد. به زودی او در فلسفه و فقه به شهرت رسید و پس از رحلت آیت الله بروجردی به درجه آیت اللهی و مرجعیت شیعیان نایل گشت. او در قم، قزوین و تهران به تعلیم و تدریس مشغول بود. سرانجام در تهران در سال 1396از دنیا رفت و پیکرش در قم به خاک سپرده شد.
قزوینی یکی از مسلط ترین مدرسان آثار ملاصدرا در تقریر و تفسیر اسفار که در میان تفاسیر بر اسفار بی نظیر است، بود. اگرچه وی غالبا به تدریس فلسفه صدرایی مشغول بود، اما او با ملاصدرا و سبزواری در مسائلی چون معنای اتحاد عاقل و معقول هم عقیده نبود. همچنین او اغلب بیان می کرد که از توضیح فلاسفه اسلامی پیش از خود درباره ارتباط بین حادث و قدیم قانع نشده است.
او عاشق اشعار صوفیانه بود ولی هیچ گاه در جمع از آن سخن به میان نیاورد. آشنایی با آثار بزرگان ادبیات فارسی به او در زمینه تفسیر بسیار یاری رساند، اما قزوینی از نگارش بیزار بود و آثار فلسفی کمی که از او به جا مانده توسط افراد دیگر معاصر چون حکیم از قم و حسن زاده آملی به زیور طبع آراسته شده است. این آثار هم از نظر تشریح اصطلاحات دشوار و ساده کردن آن ها در فلسفه اسلامی و هم از لحاظ کیفیت ادبی از شاهکار ها به شمار می آید. این آثار در میان آثار فلسفی ایرانی که طی دهه های اخیر عرضه شده است از بهترین ها هستند. همچنین قزوینی جزء نویسندگان معاصر شرح المنظومه به شمار می آید.
تاثیر گسترده آیت الله قزوینی در حوزه فلسفه ابتدا از تدریس و تربیت شاگردانی چون میرزاحسن کرمانشاهی و سیدجلال الدین آشتیانی که درباره او سخن گفته شد، در قزوین، قم و تهران آغاز شد و او را به مقام استادی فلسفه صدرایی که از اساتیدش آموخته بود، رساند.
سیدمحمد کاظم عصار به عنوان آخرین نماینده مکتب تهران شناخته شده است. او در خانواده ای مذهبی در سال 1302ه.ق در تهران دیده به جهان گشود و تعلیمات مقدماتی در فقه، اصول، کلام و منطق را نزد پدرش که معلم صاحب نامی در زمان خود بود فراگرفت.
وی به منظور فراگیری علوم مدرن، به دارالفنون رفت و در آنجا تحصیلات خود را تکمیل کرد. سپس از او جهت تدریس علوم مدرن نظیر ریاضیات در کنار استادان فرانسوی دعوت به عمل آمد. از این زمان به بعد او روابط نزدیکی با علمای مذهبی مشهور مانند ثقه الاسلام تبریزی برقرار کرد. پس از چندی او تبریز را به مقصد اروپا جهت مطالعه و تحصیل ترک کرد.
در حقیقت او از اولین اعضای رده سنتی که علما نامیده می شدند در ایران بود. عصار پس از مدتی به سرزمین مشرقی اش بازگشت و در مدت چهارده سال به تکمیل آموزه هایش پرداخت و پس از آن در تهران و در مدرسه سپهسالار به تدریس فقه و فلسفه مشغول شد.
وی به عنوان یک فیلسوف، هم به متون سنتی و هم بر تفاسیر آن ها اشراف داشت. او نزد چهره های درخشانی چون آقامیرزاحسن رشتی که خود شاگرد آقا علی مدرس و آقامحمدرضا قمشه ای، آقامیرزا حسن کرمانشاهی که مشوق فلاسفه و علم فلسفه در دوران قاجار و آقامیرزا شهاب الدین نیریزی که برترین شاگرد آقا محمدرضا و آقا علی مدرس بود به فراگیری حکمت و عرفان پرداخت. تحصیل علم در نزد چنان اساتیدی کرد و تاثیری واضح در آثار عصار در حکمت و عرفان داشت.
وی به تمام نکات ظریف نهفته در متن آگاهی داشت. عصار ضمن تدریس در مدرسه سپهسالار و دانشگاه تهران آثار جدید را نیز به دقت مطالعه می کرد. عصار علاوه بر تفسیر و شرح بر فقه و اصول، آثار مکتوب اندک اما برجسته در پاسخ به سؤالات حکمت و عرفان از خود به جای گذاشت. این آثار شامل نظریه وحدت وجود و بداهت وجود و همچنین اثری درباره الهیات همانند آثار نقلی ملاصدرا در حکمت و عرفان نظیر علم الحدیث و تفسیر بر سوره مبارکه الفاتحه هستند.
مطالعه این آثار چهره برجسته و ممتاز عصار را در نبوغی که از پروردگارش به ودیعه گرفته بود می توان مشاهده کرد و تسلط وی نسبت به اساتید پیش ازخود و خلاقیت هوشمندانه اش را ملاحظه کرد.
آثاراو را به راحتی نمی توان تشریح کرد، اما عصار بیش از ملاصدرا به اشراق تمایل داشت. همچنین عصار با درایتی که در دو زمینه عقلانیت و معنویت داشت توانست عقاید و ضوابط مرتبط با الهیات را درایجاد ارتباطی خردمندانه و دوسویه میان علوم نقلی وعقلی خالص ترین نوع عرفان را عرضه کند.

ویژگی های مکتب تهران
مکتب تهران نه تنها در پیگیری و گسترش فلسفه اسلامی از زمان قاجار و دوره پهلوی حائز اهمیت است، بلکه به خاطر مرکزیت تربیت فلاسفه نیز از اهمیت شایانی برخوردار است. این مکتب به عنوان مرکز ارایه عقاید غرب و همچنین مهم ترین محل برخورد عقاید سنتی و مدرن در سال های بعد شد.
در تهران گفتار در روش دکارت برای اولین بار به فارسی ترجمه شد و عقاید فلسفی غربی مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
به دلیل ضعف سیاسی قاجار و حضور قدرتمندانه استعمارگران و بسیاری از اسپانیایی ها و آفریقایی ها، مسلمانان و غیرمسلمانان در مقایسه با غربی ها دچار ضعف فرهنگی شدند.
این عاملی برای ایجاد دوره های تحصیلی مدرن و جدایی فلسفه سنتی و تاثرپذیری آن از فلسفه غرب به ویژه فرانسه در اواخر دوره قاجار شد. به طوری که فلسفه سنتی به تدریج رنگ خود را در برابر فلسفه غرب از دست داد.
ظهور فلسفه غرب در تهران فقط به عنوان یک دوره تدریس در مکتب تهران نبود، بلکه این دو مسیری جداگانه بودند که دیر یا زود می بایست از یکدیگر جدا می شدند و نتیجه این جدایی در نیمه دوم قرن 14 نمایان شد.
دو چهره شاخص این دوران که حاصل مکتب تهران نبودند و بعدها به آن پیوستند را می توان معرفی کرد. اولین چهره برجسته و استاد عقاید اسلامی علامه سیدمحمدحسین طباطبایی است که از تبریز مهاجرت کرد و در نجف فلسفه اسلامی آموخت و تا آخر عمرش در سال 1404ه.ق بدین کار اهتمام داشت.
او چهره برجسته اسلامی در طی قرون متمادی بوده است. در واقع وی بنیانگذار مکتب جدیدی در قم در گستره فلسفه اسلامی بود، اما در آن زمان عقاید مارکسیستی توسعه و نفوذیافته بود به همین دلیل طباطبایی کتاب اصول فلسفه و رئالیسم را در تهران منتشر کرد.
این کتاب نخستین مواجهه جدی میان فلسفه اسلامی و غربی به شمار می رود. در این مورد مارکسیسم بیشتر مربوط به مکتب تهران است، اما علامه طباطبایی قطعا متعلق به این مکتب نیست. مشابه این مطلب را می توان در مورد مباحثه بین او و کربن عنوان کرد که تقریباً به صورت کامل در تهران صورت گرفت و نه در قم.
دومین چهره برجسته فیلسوف اسلامی که با فلسفه غرب مقابله کرد میرزا مهدی حائری یزدی بود. وی در قم تحصیل کرد ولی عمر خود را در تهران سپری نمود و سرانجام در سال 1419ه.ق از دنیا رفت.حائری نخستین عالم ایرانی بود که به اروپا و آمریکا رفت و در آنجا مدتی را به فراگیری فلسفه غرب و مکتب تحلیلی تا درجه دکتری در فلسفه غرب سپری کرد.
از وی آثار ارزشمندی چون هرم هستی و علم حضوری که مناظره ای بین فلسفه اسلامی و فلسفه تحلیلی انگلوساکسون است به جای مانده است. کتاب علم حضوری او هم اکنون به زبان انگلیسی موجود است و به عنوان اولین اثر از این نوع به زبان انگلیسی است که از یک فیلسوف سنتی به جای گذاشته شده است. از زاویه ای کارشناسانه، حائری را می توان شاگرد مکتب قم به حساب آورد تا مکتب تهران ولی همانند علامه طباطبایی به مکتب تهران مرتبط بود.
وقتی کسی آثار طباطبایی و حائری را مورد تحلیل قرار دهد درخواهد یافت که چرا اعضای مکتب تهران پاسخی بر اساس اصول فلسفه اسلامی به گفتار در روش دکارت هنگامی که برای اولین بار در مکتب تهران در دوره قاجار عنوان شد، ننوشتند. با چنین نگرش انتقادی این مطلب شبیه پاسخ هامان و یا حون بادر (Hamann or von Baadar) به دکارت است تا توضیحات فلسفه دکارت که در میان دوره های مدرن در تهران به وجود آمد. به هر حال در هر مورد، هیچ پاسخی عرضه نشد و یک قرن بعد فلسفه اسلامی پاسخی به نظرات غربی ارائه کرد. در نتیجه بیش از هر زمان دیگری مکتب تهران از دایره علوم مدرن و فیلسوفان غربی مثل کارتزین و کانت و هگل و کامپتین و مارکسیست و در دهه های بعدی هایدگری ها و پوپریها و مانند آن ها فاصله گرفت. بعد از انقلاب اسلامی سال 1979، توجه شدیدی جهت پاسخ اسلامی به علوم غربی به وجود آمد، اگرچه نتوانست به موفقیت برسد ولی توانست جایی در میان معتقدین فلسفه غرب برای خود باز کند.
به رغم این مسائل بین فلسفه اسلامی و فلسفه غربی، مکتب تهران توانست باب جدیدی را در تاثیر فلسفه به طور کل توسط محمدعلی فروغی که آثار فلسفی اروپا را به فارسی برگردانده است و سیر حکمت در اروپا را تالیف کرده است، باز کند. این کتاب به عنوان تنها اثر تاثیرگذار در معرفی فلسفه اروپا در ایران، در زمان حیات تعدادی از اعضای مکتب تهران مانند: فاضل تونی، میرزا مهدی تنکابنی، میرزا مهدی آشتیانی و سیدمحمدکاظم عصار محسوب شود و نظریات و واژگان فلسفی را نیز مورد بسط قرار دهد. از افراد دیگری که درباره فلسفه ایرانی مطالبی را نگاشتند می توان به یحیی مهدوی اشاره کرد که همانند گذشتگان خود در دوره قاجار با متون فلسفه ایرانی آشنایی داشت. اگرچه پیشرفت های بسیاری در ایجاد و توضیح واژگان و اصطلاحات علوم غربی در دوره پهلوی پدید آمد، اما شکی نیست که تداوم ساختار واژگان فلسفه ایرانی در مکتب تهران و مکاتب پیش از آن در فلسفه اسلامی پدید آمد.
شکوفایی فلسفه ایرانی در دوره پهلوی در واقع ادامه همان طریقی بود که از زمان قاجار آغاز شده بود و تا آن جایی که به فلسفه مربوط می شود بسیاری از آثار فلسفی، به طور قابل توجهی از اسلامی به غرب تغییر یافت.
چهره دیگر مکتب تهران حاصل ارتباطات و حمل و نقل مدرن بود تا ارتباط مراکز آموزشی و مکاتب اصفهان و شیراز. بسیاری از فلاسفه مکتب تهران به دیگر شهرهای ایران و عراق در جهت کسب شهرت مهاجرت کردند. برعکس، تعدادی از چهره های دیگر مراکز به تهران آمدند و مدتی را در آنجا سپری کردند. در طول دهه های اخیر برخی از فیلسوفان سرشناس ایران را می توان در این دسته قرار داد. به عنوان مثال می توان به علامه طباطبایی که در تبریز تعلیم یافت و در قم به طور موقتی تدریس کرد و برای مدت سی سال هر هفته به تهران مسافرت نمود، حائری یزدی که در قم تحصیل کرد و همانند مطهری به عنوان استاد موقت در دانشگاه تهران به تعلیم پرداخت، سیدجلال الدین آشتیانی که در قم تحصیل کرد و به عنوان استاد در دانشگاه مشهد به تحصیل مشغول شد و بعد به تهران عزیمت کرد و در آنجا برای مدتی که به مطالعه مشغول بود ماند و جواد مصلح که در شیراز تحصیل کرد ولی در دانشگاه تهران به عنوان استاد موقت مدتی را مشغول به کار شد، اشاره کرد.
از اواخر دوره قاجار تا زمان ضعف مکتب تهران، اعضای این مکتب در تماس مستقیم با مراکز تعلیمات فلسفه اسلامی مثل شیراز، اصفهان، قم و مشهد و بالعکس بودند.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۱ خرداد ۱۳۸۵
نقش ها
نویسنده : سید حسین نصر
عناوین
رسته: 1