پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
بر خط: 1219
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1058 بازدید
معمای شر

رنه دکارت پدر فلسفه‌ی مدرن «تأملات» (1641) را با «خود» و جایگاه آن در جهان توسط فرض گرفتن یک شیطان که قدرتی برابر با خداوند دارد آغاز می‌کند، وجودی که واقعیت را زیر نظارت خود دارد و انسان را در معرض هراس توهم قرار می‌دهد. دکارت می‌گوید تصور کنید که ما به «آسمان‌ها، زمین، رنگ‌ها، شکل‌ها، صداها و همه‌ی چیزهای بیرون از خود» نمی‌توانیم به عنوان چیزهایی حقیقی اطمنیان داشته باشیم. حتی بدن انسان و حس‌های او نیز نمی‌توانند وضعیت واقعی جهان خارج را به ذهن منتقل کنند. در قرن هفدهم که توسط جنگ‌های مذهبی و تب جادوگری به چهارمیخ کشیده شده بود یک چنین درخواستی صرفاً نظریه پردازی بیهوده نبود، بلکه از بیم‌های واقعی صحبت می‌کرد که نخبگان فرهنگی را دچار نگرانی ساخته بود.
امروزه ما معمولاً از طرح دکارت به عنوان تجربه‌ی فکری که از واقعیت به دور است تفسیر جدیدی ارائه می‌دهیم. اما آیا کار ما لازم است؟ اگر ایده‌ی روش شناختی دکارت یک تمرین روشنفکرانه نباشد که معنایش آزاد ساختن ذهن از اطمینان به سنت است بلکه تحلیلی جدی از مخمصه‌ای که فلسفه در دوران معاصر گرفتارش شده آنوقت چه؟ سوزان نیمان رئیس تریبون آزاد آینشتاین در پوتسدام در کتاب جدید و فوق العاده‌ی خود با عنوان «شر در اندیشه معاصر» این احتمال را مورد بررسی قرار می‌دهد. سخن وی این است که «مسئله‌ی شر نیروی هدایت کننده‌ی اندیشه‌ی معاصر» است. نیمان شر را به عنوان «تخلف مطلق که هیچ جایی برای توجیه یا مکافات باقی نمی‌گذارد» تعریف می‌کند. شر چیزی بیشتر است از جنایت: «جنایت را می‌توان هماهنگ با بعضی رفتار‌ها جایی در بازمانده‌ی تجربیات مان سر و سامان داد، اما عملی را شر خواندن به این معنا است که با آن دیگر نمی‌توان به این شیوه رفتار کرد». پیام آن چیزی که به عنوان شر دریافت می‌گردد چه بسا از یک نسل به نسل دیگر تغییر کند. آنچه اهمیت دارد کمتر به ویژگی‌های اختصاصی شر بلکه به تاثیراتی که از خود بر جای می‌گذارد بر می‌گردد. شر توانایی ما برای عمل کردن در جهان و درک آن را مورد تهدید قرار می‌دهد. شر در واقع قابل فهم بودن جهان را به عنوان یک پرسش اساسی مطرح می‌سازد. اگر نتوانیم به طریقی معنای شر را نظم و ترتیب دهیم آن گاه هم عقل عملی و هم عقل نظری مورد تهدید قرار می‌گیرد. شر درست مانند شیطان دکارتی عمل می‌کند: «ایمان و اطمینان ما به جهان را متلاشی می‌سازد و ما را مجبور به بازگشتن به خود جهت تلاش برای فهم پذیر کردن آنچه به نظر ما نامعقول می‌آید می‌کند».
پیش از عصر روشنگری تعالیم دین مسیح در شیوه‌ی آگوستینی الگوی غالب برای تفسیر شر را ارائه می‌داد. فجایعی که انسان را دچار خود می‌کرد، چه در اثر قهر طبیعت روی می‌دادند و چه در اثر اعمال انسان قاعدتاً به عنوان کیفر گناهان بشر تلقی می‌شدند ـ یا نتیجه‌ی بی‌نظمی که با گناه نخستین وارد کائنات شده بود. نهایت این که منظور از شر سوق دادن انسان به توبه و اعتماد به خداوند بود. مارتین لوتر معتقد بود که وقتی انسان‌ها یا شیاطین ما را متحمل رنج و زیان می‌کنند این در نتیجه‌ی کار عجیب خداوند است تا به ما بیاموزد که صبور و آرام باشیم. در دوره‌ای که لوتر می‌زیست هیچ کاتولیک مومنی در این سخن لوتر اشکالی نمی‌دید. پاسکال جایی گفته است که «هیچ چیز وقیحانه تر از این نظریه ما را دچار صدمه‌ی روحی نمی‌کند و با این وجود و دقیقاً به خاطر این معما است که ما نسبت به خودمان غیر قابل فهم باقی می‌مانیم».
البته کسانی هم وجود داشته‌اند که با رضایت و تسلیم دینی به مخالفت برخاسته‌اند. اما تعداد آنها بسیار اندک بوده و همان‌ها هم به دفعات مجرم شناخته شده‌اند. نیمان ماجرای آلفونسوی دهم را شاهد می‌آورد، شاه کاستیل در فرانسه‌ی قرن سیزدهم. از وی که توسط یک خاخام یهودی در ستاره شناسی آموزش دیده بود گزارش شده بود که گفته است: « اگر من در روز آفرینش جزو مشاوران پروردگار بودم بسیاری از چیزها به نحو بهتری از آب در می‌آمد ». نیمان می‌نویسد که « همین سخن کوتاه بازگوکننده‌ی نزدیک به نیم هزاره از ماهیت کفرگویی است ». اما بداقبالی که در شکل بیماری طاعون حکومت آلفونسو را پایان داد به عنوان اثباتی بر گناه و جرم وی تلقی گردید. داستان زندگی او تبدیل به افسانه‌ی اخلاقی گشت که در شکل یک هشدار عمل می‌کرد.
پیر بیل (Pierre Bayle) در فرهنگ بسیار مشهور خود قضیه‌ی آلفونسو را جای داد. بیل بر این اندیشه بود که آلفونسو حق داشت که گلایه کند. واقعیت به شکل بسیار بدی طراحی شده است و تاریخ فرق چندانی ندارد با « جنایت‌ها و مصیبت‌های نژاد بشر ». مسیحیت نیز با تعالیم خود از شکنجه‌ی لعنت شدگان جهان را بدتر از آنچه هست جلوه می‌دهد. شر چه جنبه‌ی طبیعی داشته باشد و چه اخلاقی تناقض‌های عقاید جزمی مسیحیت را در مورد خداوند آشکارتر می‌کند. اگر خداوند نیکخواه و خیراندیش است پس باید خداوند ناتوانی باشد.در غیر این صورت جهان می‌بایست بهتر از این‌ها ساخته می‌شد. اگر خداوند قادر مطلق است پس با وجود شر دیگر خیر اندیش نیست. بیل، آلفونسو را به «اولین قهرمان روشنگری» تبدیل می‌کند. او همچنین خبر از یک دگرگونی بنیادی در درک شر می‌دهد. پذیرش شر به عنوان یک معما دیگر قانع کننده نبود. یا شر می‌بایست متناسب با عقل بشر توضیح داده می‌شد و یا توسط روح بشر به چالش فرا خوانده می‌گشت.
روایت نیمان از پیوندهای روشنفکری در میان کسانی که در جستجوی سازگار کردن شر با تبینی بسامان از واقعیت بودند به ویژه با کسانی مانند لایبنیتس، روسو، کانت و هگل بسیار غنی و مفصل است. تئودیسی (2) (واژه‌ای که لایبنیتس آن را جعل کرده بود) دیدگاه سنتی بر ضد یورش بیل را توجیه می‌کرد و مورد حمایت قرار می‌داد. تجربه کردن شری که جنبه‌ی طبیعی یا اخلاقی دارد پیامد منصفانه و منطقی این واقعیت است که تمامی موجوداتی که خداوند خلق کرده است ناقص‌اند. از این رو شر یک ضرورت متافیزیکی است. این که جهان با قوانین عمومی طبیعت سازگار و هماهنگ است، یعنی قوانینی که می‌توان آنها را توسط علم کشف نمود حکایت از آن دارد که نظام خلقت چقدر خوب طراحی شده است: این نظام نیازی به دخالت جداگانه‌ی الهی برای آنکه همچنان به کار خود ادامه دهد ندارد. لایبنیتس روش‌های خداوندی را با گفتن این کلام خلاصه توجیه می‌کند که « خداوند جهان بهتری از آنچه آفریده نمی‌توانست بوجود آورد ».
زلزله‌ی لیسبون به سال 1755 لایبنیتس را برای تلاش‌هایی که جهت تبیین شر طبیعی به عنوان بخشی از یک طرح عقلانی به خرج داده بود بی اعتبار ساخت و او را در معرض ریشخند دیگران قرار داد. آنگونه که نیمان می‌گوید زلزله‌ی لیسبون « تمدن غربی را بیشتر از هر رویداد دیگری از زمان سقوط امپراتوری روم تکان داد ». هیچکس نمی‌توانست مجازات دیمی آن چندین هزار قربانی را توجیه کند. در نتیجه روسو استدلال نمود که شر با منشا طبیعی را باید به عنوان آنچه هیچ معنای درونی ندارد تلقی نمود. هدف و منظور طبیعت فراهم نمودن شرایطی است که در چهارچوب آن بشر آزادی را به کارگیرد تا بتواند به انسان تبدیل شود. این فرآیندی تاریخی و روان شناختی است که متضمن نزاع و رنج است و آنچه موضوع اصلی فلسفه و تئودیسی است. این که طبیعت بشر ثابت نیست بلکه در معرض تکامل قرار دارد به این معنا است که شر، حد اقل گاه گاهی و در مواقع مناسب دارای نقشی سازنده است. در هر حال کاملاً روشن است که شر (یعنی شری که جنبه‌ی اخلاقی دارد) توسط دستان خداوند به جریان نمی‌افتد بلکه نتیجه‌ی کار خود ما انسان‌ها است. آن گونه که نیمان سخنان روسو را خلاصه می‌کند ما نمی‌توانیم کاری بیشتر انجام دهیم از « نگرانی در خصوص شرهایی که ما خود مسئولشان هستیم ».
کانت با گفتن این که تنها راهی که می‌توان تجربه‌ی شر را در طول عمر‌های خود بسامان کرد مورد بررسی قرار دادن مسئولیتی است که ما برای شرهایی که انجام می‌دهیم داریم به روسو تاسی می‌جوید. اما او از آگاهی به این که انسان توسط اراده‌ای غیر قابل درک و مرموز در معرض آزمون است نگران می‌ماند، یعنی آنچه ما اغلب آن را به عنوان بوالهوسی‌های تقدیر تجربه می‌کنیم. تراژدی وجود انسان این است که « زندگی‌هایی که بر شناسایی‌ها و موقعیت‌های اشتباهی قرار گرفته‌اند در کسری از ثانیه نیست و نابود می‌شوند... خلاصه‌ی کلام این که همه‌ی اینها از قدرت رویداد اتفاقی حکایت دارد ». ما انسان‌ها جملگی دارای اشتیاق عمیقی برای کشف ذات تصادف هستیم و دانستن این که خدا و جهان چگونه با یکدیگر تطبیق یافته‌اند اما این اشتیاق ما هرگز به انجام قطعی خود نرسیده است. در واقع آن گونه که کانت می‌گوید « لازمه‌ی مشیت الهی این است که برای ما غیر منتظره باشد... اگر می‌توانستیم از پیش از آن مطلع شویم آن گاه فعالیت‌های ما به طور ناگزیر توسط تلاش‌های خودمان جوری تعیین می‌شد که رضایت خداوند را جلب کرده و پاداش گیرد. خوبی هنگامی اصیل است که به خاطر خود خوبی انجام شود. تلاش برای دادن منطق بیرونی برای فضیلت و خوبی فقط آنها را تضعیف نمی‌کند بلکه گوهرشان را نابود می‌کند ». تنها پاسخ صحیح به رنج وجود ترکیب نیت‌های خوب ما است. ما باید آنها را به هرکجا که ما را راهنمایی می‌کنند تعقیب کنیم. حتی اگر شادمانی با خود به همراه نداشته باشند و حتی اگر در این تلاش خود ناکام بمانند.
هگل از بینش خشک کانت فاصله گرفت. او در در س‌هایی در باره‌ی فلسفه‌ی تاریخ بیان می‌کند که « تنها هدف فلسفه کنارگذاردن احتمال است ». نیمان برای هگل همچون برای لایبنیتس اظهار نظر می‌کند که « حذف احتمال به معنای نشان دادن آن است که این جهان به رغم همه چیز ضروری است ». جریان تاریخی یک دیالکتیک اجتناب ناپذیر از فعالیت انسانی است که در آن شر و نیکی هر دو تاریخ رابه جلو هدایت می‌کنند.
نیمان همچنین به بررسی سنت شورشی که از بیل منبعث شده می‌پردازد که تببین شر را به چالش گرفته و در برابر بی عدالتی وضعیت بشر دست به اعتراض می‌زند. شخصیت‌های برجسته‌ای مانند ولتر، هیوم، ساد و شوپنهاور نیز در همین خط فکری قرار دارند. این فصل از کتاب شاید نسبت به بقیه‌ی قسمت‌ها از گیرایی و کشش کمتری برخوردار باشد زیرا سرگذشت شک اندیشی معاصر دیگر به افسانه‌ای تکراری تبدیل شده است و اصولاً برای آنچه می‌توان با بیان خشونت فلسفی انجام داد محدودیت‌هایی وجود دارد. (از این گذشته من از علاقه و شیفتگی مستمر روشنفکران نسبت به هذیان‌های تهوع آور مارکی د ساد متحیر مانده ام). مطابق با آنچه نیمان می‌گوید آنچه وجه مشخصه‌ی این نویسندگان است پافشاری و تاکید آنها بر مواجه شدن با جهان به شیوه‌ای « خام » است: « این همان چیزی است که به نظر می‌رسد دقیقاً تجربه باشد ». نکته‌ی اصلی یاس و نومیدی است: به گفته‌ی شوپنهاور « زندگی خودش را با ما رودررو قرار می‌دهد، به عنوان فریبی همیشگی، چه در مسائل بی اهمیت و چه مهم. اگر قولی دهد به وعده اش عمل نمی‌کند... اگر چیزی می‌دهد آن را برای بازپس گرفتن داده است ».
اما آنچه جالب تر است برداشت نیمان است از نیچه و فروید که نه با نقطه نظرات آن کسانی جور در می‌آید که در جستجوی تبیین شر هستند و نه با کسانی که آن را به چالش می‌کشند. نیچه تاکید می‌کند که اشتغال ذهنی به مسئله‌ی شر روح بشری را از پای می‌اندازد. معضل شر انرژی روشنفکری و عاطفی را تحلیل می‌برد هنگامی که جهانی که در آن زندگی می‌کنیم با جهانی ایده آل از پاکدامنی و خوبی مقایسه شود که وجود ندارد، نمی‌خواهد وجود داشته باشد و هرگز هم وجود نداشته است. « معضل شر مسئله‌ای است که بشریت توسط آفرینش ایده آل‌هایش بوجود می‌آورد و زندگی را در مسیر غلطی به جریان می‌اندازد ». استدلال فروید در همین راستا پیش می‌رود، هر چند که در مقوله‌های روان شناختی اش بیان شده است. انگیزه‌های تلاش برای پی بردن به بدبختی بشر « رویاهای کودکی و احساسات و دلبستگی‌های عشقی » است. ما خواهان جهانی ایمن هستیم مانند جهان خوشحال و مسرور خاطره برانگیز جوانی. از این رو « ما ساختارهای کودکی را بر جهان گسترده منعکس می‌کنیم ». یافتن یک راه حل رضایت بخش برای مسئله‌ی شر در زندگی غیر ممکن است.
اگر مسئله‌ی شر در قرن‌های 18 ام و 19 ام موجب دشواری‌های فلسفی بسیاری شده بود، به ویژه پس از زلزله‌ی لیسبون که در نتیجه‌ی آن الگوی سنتی آگوستینی غیر منطقی و ناصحیح جلوه گر شده بود پس امروز چه می‌توان گفت با روشن شدن حوادثی که آنها را تحت نام « آشویتس » می‌شناسیم؟ حتی با توجه به ظن خواننده به استثنایی بودن قتل عام یهودیان توسط نازی‌ها ـ که البته قرن بیستم پر است از نمونه‌های وحشتناک از قتل عام‌های برنامه ریزی شده و بین المللی ـ تلقی و برداشت نیمان از این موضوع به طرز غیر قابل انکاری قوی است. مانند زلزله‌ی لیسبون آشویتس رویدادی بود که در تخیل روشنفکرانه در طی زمان رشد نمود. این موضوع « در رابطه با شبکه‌ای از عقاید که در آنها رخ داده بود برجسته شد ». توضیحات سنتی و دینی از قبیل تبیین آن یهودی‌های پارسا که قتل عام هم کیشان خود را به عنوان مکافات مردم بی ایمان تصور می‌کردند « در تقابل با جهان معاصر » مطرح شده بود. همچون استدلال‌های کشیش‌های قرن 18 ام که در باره‌ی زلزله‌ی لیسبون سخنان مشابهی گفته بودند، این برهان در باره‌ی قضاوت و جزای خداوندی به طور کل بدون گذاشتن رد پایی از خود در بحث‌های جدی روشنفکری فرونشست.
نیمان در کتاب خود به آثار تعدادی از پاسخ دهندگان به آشویتس اشاره می‌کند، اما دقیق ترین توجه و ملاحظه را به استدلال مشهور (یا بلکه شرم آور)‌هانا آرنت در باره‌ی ابتذال شر در کتابش « آیشمن در اورشلیم » اختصاص می‌دهد. او آرنت را به عنوان بخشی از یک گفتگو و برهان ذوحدین (dilemma) مورد تفسیر قرار می‌دهد که به لایبنیتس باز می‌گردد اما به ویژه پای کانت و هگل را به میان می‌کشد: یعنی دشواری درافتادن با چالشی که توسط نیروی تراژیک و ابلهانه‌ی احتمال و تصادف به اعتماد ما به جهان تحمیل شده است. چیزی هراس آور تر و تهدید آمیز تر برای جایگاه ما در جهان از ضربه‌ی سهمگین احتمال و تصادف وجود ندارد. تصادف و احتمال است که به نظر می‌رسد آشویتس را بوجود می‌آورد. تبعید و جنایت توسط بورکرات‌های کسل کننده انجام می‌شد، کسانی که مانند آیشمن وظیفه‌ی خود را به دلایل ناچیز و کم اهمیت انجام می‌دادند و هرگز توجهی به تصویر بزرگتر ماجرایی که در حال رخ دادن بود نداشتند. تلاش‌هایی برای قرار دادن علت آشویتس در خباثت پیش اندیشیده مانند یهود ستیزی به طور قطعی انسان را قانع نمی‌کند.
برای مثال نیمان تلاش دانیل گولد‌هاگن در کتاب « دژخیمان مشتاق هیتلر » را ناکافی ارزیابی می‌کند زیرا سرزنش و محکومیت گولدهاگن از جامعه‌ی آلمانی به عقیده‌ی او بیشتر بر سادگی و بی تجربگی فلسفی مبتنی است تا بر دقتی تاریخی. واقعیت این است که « در هر مرحله، نازی‌ها شر بیشتر با خباثت کمتر در مقایسه با آنچه تمدن بشری قبلاً شناخته بود بوجود آوردند ». نیمان برای توضیح این نکته مقایسه‌ای گویا میان قتل عام یهودیان و جنگ جهانی اول انجام می‌دهد: « اکنون چنین به نظر می‌رسد که جنگ جهانی اول هم قابل فهم بود و هم محتمل، در واقع ثمرات مهلک امپریالیسم قدیمی بود و ابتدای فن آوری مدرن. از جایی که اکنون ایستاده ایم این جنگ در محدوده‌های خارجی امر عادی قرار می‌گیرد... ما می‌توانیم سوگوار کسانی باشیم که در بلژیک کشته شدند، اما متعجب باشیم از این که چگونه افسرهای آنها می‌توانستند تصور کنند که یک اسب و تعلیم و تربیت خوب در تدارکات برای رویارویی با توپخانه کافی است. در تقابل با آن بعید است که یک قطار پر از تبعیدی که وارد اردوگاه لهستانی‌ها می‌شد از سرنوشتی که در نتظارشان بود آگاهی داشت. آشویتس از هرگونه تصوری فراتر می‌رود.
عنوان فرعی کتاب نیمان «تاریخ جایگزینی برای فلسفه» است. این کتاب آموزشی است در اندیشه‌ی فلسفه معاصر که برای افراد غیر متخصص گیرایی دارد، زیرا چالش برای درک شر موضوعی است که با هر انسان اهل اندیشه مواجهه می‌شود. ارتباط اصالت وجودی مسئله‌ی شر در نیمان شور و شوقی ایجاد کرده برای بازگو کردن داستانی فلسفی به عنوان داستان رشته‌ای که در جستوی خرد در بیشتر مسائل حاد انسانی است، و در این راه او فاصله‌ی خود با دیگران را به خوبی حفظ می‌کند. وی اعتراف می‌کند که « مانند بسیاری دیگر من برای مطالعه‌ی موضوعاتی در باره‌ی مرگ و زندگی وارد فلسفه شدم و در اینجا بود که به من آموخته شد متخصص شدن در فلسفه مستلزم فراموش کردن آن مسائل اساسی است. من هرچقدر در این مسیر بیشتر آموختم بیشتر قانع شدم که عکس آن صحت دارد: تاریخ فلسفه در واقع توسط پرسش‌هایی برانگیخته شده که ما را به آنجا‌ها کشانیده است ».
از زمان جنگ جهانی دوم به این سو فلسفه در انگلستان و آمریکا با صرف نظر از چند تایی چهره‌ی برجسته نظاره گر یک فرهنگ دانشگاهی بوده است با کسانی که یا اشتغال ذهنی شان معرفت شناسی و روش شناسی تفسیری بوده و یا جهان بینی چپ. بدین ترتیب رسالت باستانی فلسفه تبدیل شده است به قلمروی منطق دانان یا کسانی که اشتغال ذهنی شان مسائل سیاسی است. نیمان هردوی این جایگزین‌ها را رد می‌کند. نتیجه‌ی آن کتابی است که ملاک قدیمی اندیشمندان بزرگ معاصر را اختیار می‌کند و آنها را در اصطلاح‌هایی به تفسیر می‌کشد که از نظر خود آنها سرنوشت ساز بوده است. پرسش از شر بر اندیشه‌های این چهره‌ها و آن هم در شیوه‌ای اصیل پرتویی نوین می‌افشاند به طوری که ادعای نیمان مبنی بر نوشتن کتاب «تاریخ جایگزین» دیگر یک لاف تو خالی نخواهد بود. این کتابی است برای انسان‌های فرهیخته که انتظار پاسخ‌های حاضر و آماده را ندارند، کسانی که مایل هستند توسط استدلال‌هایی مشوش بشوند تا اینکه قضاوت‌های از پیش تعین شده شان ارضا گردد.

پی نوشت
1: The Conundrum of Evil. By Walter Sundberg.
Evil in Modern Thought, by Susan Neiman.
First Things 2003
2: Theodicy در فرهنگ آریان پور این گونه ترجمه شده است: بخشی از الهیات است و با این زمینه سر و کار دارد که خداوند که عادل و توانا است چرا اجازه می‌دهد معصومان سختی و زجر بکشند.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۵ فروردین ۱۳۸۳
منبع: / سایت / ایران امروز ۱۳۸۳/۰۱/۲۵
نقش ها
نویسنده : والتر ساندبرگ
عناوین
رسته: 3