دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷
بر خط: 1485
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1458 بازدید
مولانا، شاعر عارف یا عارف شاعر؟

شهرام پازوکی، معتقد است: مخالفت برخی ظاهریون با مولانا و صرفا شاعر قلمداد کردن این عارف ایرانی دو مشکل عمده مولانا در ایران است.
دیروز (دوشنبه 8 مهر) روز بزرگداشت مولانا جلاالدین بلخی بود که مثل همیشه در کشور ما با سکوت برگزار شد. در روزگاری که همه مفاخر فرهنگی ایران از سوی کشورهای همسایه مصادره می شوند و هیچ صدای اعتراضی بلند نمی شود، مولانا بیش از همه بزرگان ادب فارسی مظلوم مانده است چرا که جریان مصادره شخصیت های برجسته فرهنگی ایران با مصادره عارف و شاعر بزرگ ایرانی سده هفتم به طور جدی شروع شد و امروز دیگر در جهان همه مولانا را عارف رومی می شناسند نه عارفی ایرانی.
از طرف دیگر خالق دیوان کبیر و قرآن عجم در کشور خودش به اندازه ای غریب و مظلوم مانده است که نه تنها با هجمه مخالفان روبروست بلکه در زادگاهش آنهم در روز بزرگداشتش از سنگ اگر صدایی برمی خیزد از متولیان فرهنگی هم صدایی بر می آید. گویا متولیان فرهنگی به این نتیجه رسیده اند که مولانا دیگر چهره ای رومی به حساب می آید و حالا که ایران در این معرکه قافیه را باخته است، بهتر آنست که سکوت و مدارا پیشه کنند و در هزینه های فرهنگی بیشتر قناعت ورزند.
خبرگزاری شبستان در روز بزرگداشت این شاعر و عارف نامی ایران مصاحبه ای با دکتر شهرام پازوکی ترتیب داده است که متن زیر حاصل گفتگوی صمیمی یک ساعته در روز یک شنبه 7 مهر با این استاد فلسفه در موسسه حکمت و فلسفه می باشد.


دکتر پازوکی در ابتدای این گفتگو به جریان مصادره بزرگان فرهنگی ایران از سوی کشورهای مسلمان اشاره می کند و در باره علل و پیشینه جریان اخیر می گوید:
کشورهای مسلمان در دو قرن اخیر همگام با جریانات ناسیونالیستی که بعد ازسقوط امپراطوری عثمانی و تضعیف سنت قاجار در ایران پیدا شد و از بعضی جهات واکنشی نسبت به استعمارگرایی اروپا بود، به دنبال احراز هویت هستند. به خصوص بعد از انحلال شوروی، کشورهای مهم اسلامی به دنبال این شدند تا سابقه و گذشته ای برای خودشان پیدا کنند تا به قومیت خودشان یک نوع هویت ببخشند و بگویند ما چنین گذشته ای داشتیم.
وی می افزاید: امروز تقریبا یک معارضه و دعوای پنهانی و گاه کینه آمیز میان این کشورها وجود دارد و هر کدام برای متفکران مسلمان مراسم بزرگداشت می گیرند تا نشان بدهند که این فرد بخشی از هویت فرهنگی آنها بوده است. در دو دهه اخیر این رقابت آنقدر بالا گرفته که گاهی اوقات تصنعی شده است. من همین الان یک گزارشی دارم از کنگره ای که برای "شیخ نجم الدین کبری" در ترکمنستان گرفتند. آنها پس از سه چهار سال دوباره بزرگداشت گرفتند. خب ترکمن ها دنبال چه چیزی هستند؟، مقبره شیخ نجم الدین کبری در ترکمنستان است ولی هیچ معلوم نیست ترکمن بودن این شخصیت به چه معناست. به همین ترتیب بروید جلو در تاجیکستان به فاصله یک ماه برای امام محمد غزالی بزرگداشت می گیرند. یک مراسم را سازمان استراتژیک وابسته به ریاست جمهوری می گیرد و دیگری را هم آکادمی فلسفه و علوم در حالیکه مولد، مسکن و مقبره غزالی در ایران است. غزالی هم که کتاب هایش را به فارسی و عربی نوشته و بخش اعظم زندگی اش هم در ایران بوده است ولی چرا در ایران نسبت به برگزاری مراسم بزرگداشت برای وی با این که از جانب یونسکو امسال سال غزالی اعلام شده وزارت خانه متبوع طفره می رود.
پازوکی در ادامه خاطر نشان می کند: سال گذشته در ترکیه سه مراسم تقریبا پشت سر هم درباره سه متفکر مسلمان، صدرالدین قونوی، ابن عربی و ابن سینا برگزار شد. قونوی ساکن قونیه بود و مدفنش هم همانجاست ولی آثارش را به فارسی و عربی نوشته است. ابن عربی هم که همه کارهایش به زبان عربی است و در سوریه دفن شده است. بیشترین شارحان ابن عربی هم ایرانی بودند. ابن سینا هم که تکلیفش روشن است. پس آنها دنبال چه چیزی هستند که همین جوری رقابت می کنند؟ و در این رقابت متأسفانه ایران عقب است. همه این کارها برای احراز هویت است. امروز کشورهای عربی به خصوص کشورهای حاشیه خلیج فارس که هویت فرهنگی ندارند، بیشتر این امر را دنبال می کنند. در اینجا بحث، بحث جغرافیایی نیست، بحث فرهنگی است. نجم الدین کبری، مولانا، غزالی و... همه بخشی از یک سنت فرهنگی، ایرانی اسلامی هستند. نه ایران به معنای جغرافیایی و سیاسی بلکه ایرانی به معنای داشتن ارکان فرهنگی خاص و مشخص است که می توانیم بگوییم اسلام ایرانی تا حد زیادی با اسلامی که در کشورهای عربی است، تفاوت دارد. این تلقی است که ایرانیان از اسلام داشتند و مظاهر این تلقی در مولانا و نجم الدین کبری جلوه می کند،
دکتر پازوکی سپس به دو مشکلی که مولانا در ایران دارد می پردازد و تصریح می کند: مولانا پیش از آنکه یک شاعر و ادیب باشد یک عارف و حکیم و شیخ صوفی است. مشکلی که ما معمولا درباره این بزرگان_که در سنت فرهنگی ایرانی اسلامی هستند که یک سنت کاملا معنوی است_ این است که از دو طرف دچار مضیقه هستیم. اولین مشکل به مخالفت برخی ظاهریون و قشریون با مولانا برمی گردد. درست در بحبوبه برگزاری کنگره مولانا چند نفر از علمای ما رأسا موضع گرفتند و وزارت ارشاد را تخطئه کردند. بعدها برخی اساتید خارجی به ما گفتند: "شما چه کار می کنید؟" تا آنکه حداد عادل، رییس مجلس وقت به ترکیه سفر کرد و آنجا یکی از خبرنگاران دکتر حداد را سوال پیچ کرد و گفت"شما بالاخره نظرتان درباره مولانا چیست؟" تا آنکه آخر سر ایشان مجبور شد بگوید" در ایران نظرات درباره مولانا مختلف است".
وی می افزاید: درست در بحبوبه برگزاری کنگره مولانا در ایران دو نفر از علمای قم که موضع گرفتند، متوجه نبودند که چقدر به کنگره ما لطمه های پنهانی خورد. اخیرا هم، خود مقام رهبری، آیت الله خامنه ای در جمع شعرا به این مضمون گفتند که من و آقای مطهری هم عقیده بودیم که مولانا اصول اصول اصول دین است. این جمله را خود مولانا در مقدمه دفتر اول مثنوی درباره کتاب مثنوی به کار می برد و به گمان من اشاره به سه مقام شریعت، طریقت و حقیقت دارد. از یک طرف می گویند که مولانا اصل اصل اصل دین است و از طرف دیگر می گویند مولانا از دین اسلام انحراف داشت و هر دو این اظهارات از طرف بزرگان و علمای شیعه گفته می شود. در حالی که وهابیون اتفاق نظر دارند و می گویند مولانا مطرود است. ولی فعالان شیعه از یک موضوع دو نظر کاملا مخالف هم دارند، خیلی فرق است بین اصل اصل اصل دین بودن مولانا و اینکه مولانا اصلا مسلمان صحیح الاعتقاد نیست.
پازوکی در باره مشکل دیگر می گوید: مشکل دیگر مولانا مشکل ادبیات است. یعنی استادان ادبیات طوری مولانا را تفسیر می کنند که گویی مولانا صرفا یک ادیب است، یعنی کسی است که در شعر و ادب سرآمد است. بله ! مولانا شاعر است و به یک معنا ادیب هم هست ولی شعر و ادبیات مولانا تابع عرفانش است. خودش که بارها بیزاری می جوید از شعر. بارها می گوید من کجا و شعر کجا، بنابراین مولانا در ایران از دو طرف مشکل دارد یکی اهل ظاهر ردش می کنند و بیشترین بهانه ای که می آورند می گویند شیعه نیست یا واهمه دارند از اینکه بگویند، مولانا مسلمانان نیست، می گویند شیعه نیست و از طرف دیگر استادان ادبیات مولانا را محدود می کنند به ادبیات در نهایت نتیجه این می شود که راه ورود به افکار مولانا مسدود می شود یعنی یک نفر که اهل نظر و تفکر است، حیران می شود. اصولا بخشی از سنت عرفانی ایرانی اسلامی ما به زبان شعر بیان شده است. شاعر به معنای ادیب امروزی نیست حالا آنکه مولانا را مثل سنایی و عطار تفسیر ادبی می کنیم. اشکالی ندارد، جا دارد تفسیر ادبی بشود. چون آثار اینها را بردارید چیز زیادی نمی ماند تا آنها تدریس کنند ولی نباید اینها را محدود به ادبیات کرد.
- آقای دکتر! شما گفتید برخی مولانا را ادیب می دانند که عرفانش در ذیل اشعارش شناخته می شود در حالیکه برخی مثل حمیدی شیرازی مولانا را به خاطر شکسن قالب های شعری شاعر نمی دانند؟
آقای حمیدی شیرازی استاد هستند ولی ایشان نمی توانند درباره عرفان مولانا قضاوت درستی داشته باشند اگرچه جمله شان جمله خوبی است ولی از آثارشان برنمی آید که متوجه عرفان مولانا شده باشند من نمی خواهم وارد تعارض آرای این افراد شوم.
از نظر من عرفان مولانا در سطح عالی است، "نی نامه" مثنوی در ادبیات و شعر فارسی شاید رقیب نداشته باشد. شعر مولانا تابع عرفان مولاناست. شمس تبریزی پشت سر مولاناست و من نمی دانم مقام شمس در عرفان بالاتر است یا مولانا، ولی شمس تبریزی شاعر نبوده، پس شاعر بودن یک صفتی است برای مولانا، ولی شاعر بودن مولانا تابع عرفان اوست. جنگ بین ادبا بر اساس مقدمات ادبی است، یعنی می خواهند شعر مولانا را بسنجند ولی شعرش در ذیل عرفانش شناخته می شود. عرفان در اصل مقام سکوت است، یعنی عارف به جایی می رسد که سکوت می کند. مگر اینکه به لحاظ معنوی مجبور باشد سخنی بگوید. وقتی سخن می گوید، ممکن است سخنش به نثر، شعر، کلمات قصار و یا تذکره باشد ولی ملاک عرفانشان چیز دیگری است. اما شاعر بودن یک صفت دیگر است. نمی شود در شعر مولانا تردید کرد. ولی این ادعا که ما عرفان مولانا را در ذیل شعرش می شناسیم، مسئله عجیب غریبی است.
_ به نظر شما مخالفت های ظاهریون با مولانا به دلیل رواداری و تساهل و تسامح مولانا در برداشت از دین نیست؟
مخالفت آنان غالبا با خود عرفان است نه شخص مولانا، عرفان است که وسعت نظر دارد. در بحث گفتگوی ادیان، من وقتی می خواهم در گفتگوی بین ادیان شرکت کنم، وقتی می خواهم شاهدی بیاورم _ مطلبی که بشود با یک مسیحی بحث کرد_ از فقه که نمی توانم شاهدی بیاورم، چون فقه اصلا مقام گفتگو نیست از کلام هم نمی توانم بیاورم برای اینکه بیشترین بحث ها و اولین اختلافات ما با مسیحی ها مباحث کلامی است ولی می روم سراغ آثار عرفا و سراغ مثنوی مولانا. چرا؟ برای اینکه درعرفان به خاطر وسعت نظرش، باب گفتگو با ادیان دیگر باز است. ادیان در مقام عرفان فقط می توانند با هم گفتگو کنند. در مقام فقهی و کلامی هیچ دینی با دین دیگر جای گفتگو ندارد.
"دارا شکوه" مسلمان است و خیلی هم متعصب است او آثار هندوها را می خواند، چند کتاب دارد که جز اولین آثار در حوزه ادیان و عرفان تطبیقی است، مثل "مجمع البحرین". وی آثار مقدس هندوها، مثل "اوپانیشادها" را به فارسی ترجمه کرد. ولی زمانی که آثار او را می خوانید، می بینید از طریق عرفان اسلامی باب گفتگو را با هندوها باز می کند. صورت ظاهر اسلام با آیین هندو خیلی تفاوت دارد. آنها بیش از دو هزار خدا دارند که با توحید اسلامی که "یکی هست و نیست جز او" خیلی تفاوت دارد، ولی وقتی می خواهد گفتگو کند از طریق عرفان وارد می شود. این تسامح و تساهل مختص مولانا نیست. اساسا این وسعت و عمق نظر در خود عرفان است. "فصوص الحکم" ابن عربی را بخوانید! 27 نص دارد که هر کدام درباره انبیاست. ابن عربی جوری با آنها صحبت می کند که گویی با این نبی تاریخی کاری ندارد و با حقیقت انبیا کار دارد. وقتی با حقیقت انبیا کار دارید، می توانید اینها را با همدیگر تطبیق کنید ولی به محض اینکه کلام یهودی و یا مسیحی را بیاورید وسط با کلام اسلامی جور در نمی آید. این وسعت نظر مختص مولانا نیست، منتها در مثنوی مولانا این وسعت نظر را به خوبی می بینید. البته یک نکته دیگر را باید در نظر گرفت، مولانا در قونیه ساکن بوده، قونیه از قدیم محل تجمع ادیان بوده است. ترکیه جز مراکز اولیه مسیحیت بوده و "کنستانتیس پولیس" که بعدها شد استانبول، زمانی پایتخت اولین حکومت مسیحیان بود، چون مولانا با مسیحی ها بیشتر در ارتباط بوده وسعت نظر در مثنوی مولانا بیشتر مطرح شده است. این وسعت نظر از یک طرف در نگرش مولاناست و از طرف دیگر در برخورد با مردم است.
یک اشتباه دیگر که در این وسط می کنیم این است که متوجه نیستیم با همه وسعت نظر داشتن، مولانا از مسلمان بودنش کوتاه نمی آید و خیلی مسلمان متشرعی است. مشکل ما این است که خیال می کنیم مسلمان متشرع بودن به معنای قشریت و خشک نظری است. می شود مسلمان متشرعی بود ولی وسعت نظر و تساهل داشت. انتهای دفتر اول مثنوی در وصف حضرت علی است. مولانا به عنوان یک الگوی مسلمان متشرع با وسعت نظر این صفت را از آن حضرت علی می داند. آنجایی که مولانا تسامح و تساهل امام علی را در برابر کسی که بر او خدو می اندازد به تصویر می کشد. این داستان را مقایسه کنید با داستان "پیر جنگی" که در باره عمر سروده است. در آن داستان عمر در خواب می بیند، که خداوند به او دستور می دهد که برود به یک شخص کمک کند ولی عمر هردو بار میرود و می بیند آن شخص مطرب است و می گوید مطرب که بنده خدا نیست.
ولی خیلی ها به دلیل اینکه این داستان ها مستند تاریخی ندارد، با انها مخالفت می کنند؟
_این اشتباه دیگری است که اهل تاریخ می کنند. متون تاریخی متون عرفانی نیست، تاریخ نویس باید زمان و مکان وقوع حوادث را دقیق تهیه کند ولی داستان های مثنوی، تذکره است، مثلا "تذکره الاولیا" عطار زمان و مکان ندارد و زمان و مکان را می شکند. با شخصیت ها آنچنان کار دارد که این شخصیت ها گویی حیات آفاقی ندارند. او با حیات انفسی و حقیقت معنوی آنها کار دارد. کسانی که ایراد می گیرند و می گویند "بایزید" که معاصر امام صادق نبوده. آنها توجه ندارند که عطار با بایزیدی کار دارد که معاصر امام صادق است. مورخ می تواند ایراد بگیرد. ولی شاعر می گوید من تذکره می نویسم نه تاریخ. بنابراین مولانا مورخ نیست.
_ غالبا در کشور ما اندیشه های هگل را با مولانا مقایسه می کنند و می گویند در اندیشه مولانا حرکت مجموعه جهان به سوی تکامل است و این نگره با دیالکتیکی که در متن فلسفه هگلی وجود دارد در تناسب است. به اعتقاد شما آیا اصلا می توانیم مولانا را با هگل مقایسه کنیم؟ بین ایده آلیسم آلمانی و فلسفه رمانتیسیسم آلمان یک پیوندی هست، اولین توجهات فکری به مشرق و شرق شناسی هم از همان موقع شروع می شود. شرق شناسی در آلمان از همان موقع آغاز می شود. خود هگل کلا به عرفان هند و تصوف اسلامی توجه دارد و چند جا هم اسم مولانا را می برد. "لسینگ"، "گوته" و "هامان" جز فیلسوف های رمانتیک ها آلمانی هستند که به شرق توجه دارند. بعد می رویم جلوتر، ایده آلیست های آلمانی مثل "شوپنهاور" که متاثر از بودایی ها بود. ماجرا این است که تفکر رمانتیکی از بعضی جهات شبیه به عرفان است. رمانتیسیسم در واقع نهضتی است در مقابل راسیونالیسم دکارتی، به عبارت دیگر یک جور مقابله است با راسیونالسیت ها. یعنی فلسفه اصالت عقل اروپایی. به همین دلیل فیلسوف های رمانتیک همه اهل شعر و تفکر هنری هستند. چرا گوته علاقمند می شود به حافظ؟ چرا لسینگ به عرفای مسلمان توجه می کند و حتی از "بشر حافی" هم اسم می برد منتها تحت عنوان عارف پابرهنه؟ چرا شوپنهاور رفته سراغ بودا؟ اینها توجهی است به عرفان که در ایده آلیسم آلمانی هم به دلیل پیوندش با فلسفه های رمانتیک آلمانی پیدا می شود. تفکر خود هگل اجزا عرفانی خیلی قوی دارد و می دانید که بعد ها هگلی ها دو طیف شدند هگلی های چپ که به مارکسیسم منجر می شود و هگلی های راست که تفکرات هگل را تفسیر عرفانی می کنند. از اینها نتیجه می گیریم که یک سنت عرفانی قوی در آلمان وجود دارد که نمونه اش "یاکوبومه" هست. نوع تفکر هگل با بحث هایی که راجع به وجود می کند مثل وجود لابشرط مقسمی، وجود لابشرط قسمی و... یکی از اجزایش عرفان است. یعنی بی سابقه نیست و شما در عرفان مسیحی کاملا می توانید آن را ببینید. این توجه هگل به فلسفه مسیحی و فلسفه رمانتیک باعث می شود که یک فیسوف مدرنی را ببینید که از یک جهت اهل عرفان است و از جهت دیگر به شعر و هنر توجه دارد. خب پس می شود او را با مولانا قیاس کرد. اما در مورد دیالکتیک، دیالکتیک به معنای دقیق لفظ آنگونه که افلاطون تعریف می کند و بعد افلوطین تعریف می کند و بعد در عرفان مسیحی می آید، منشاش همانی است که به هگل هم می رسد. منتها هگل از آن تفسیر مدرن می کند. در سنت عرفانی این را شما در همه جا می بینید، تقابل بین "یین"و "یانگ" در بین چینی ها، تضاد در خود عرفان اسلامی، نور احمدی و نور ابلیس در عرفان شیخ احمد غزالی، اینها سنت مشترک عرفانی همه ادیان است. به این دلیل مولانا از بعضی جهات قابل قیاس با هگل است ولی هگل فیلسوف مدرن است، و مولانا فیلسوف مدرن نیست. این مدرنیته در تفکر هگل به نحوی هست که راه را برای مارکس هم باز می کند ولی مولانا راه برای مارکس نمی تواند باز کند. یعنی یکی از میوه های هگل مارکس هم هست ولی مولانا میوه مارکسی نمی تواند داشته باشد. این است که می توانید مولانا را از این حیث بررسی کنید. ولی مولانا فیلسوف مدرن نیست. مدرنیته در اجزا تفکر مولانا نمی تواند وجود داشته باشد. ولی در هگل چرا، بلکه او خاتم فیلسوفان مدرن است و از طرف دیگر میوه هگل مارکس است ولی مولانا چنین میوه ای ندارد.
- هگل از مولانا هم تاثیر گرفته است؟
_از مولانا نه ولی از عرفای مسیحی و نوافلاطونی ها قطعا، حودش هم به این تاثیر اشاره می کند.
_آقای دکتر! "ابرانسان"ی که مد نظر نیچه هست، آیا هیچ تناسبی با "انسان کامل"ی که مولانا به دنبال آن هست، دارد؟
_ هیچ ارتباطی با هم ندارند.
_ گاها تناسبی در نقد عقل بین افکار مولانا و نیچه می بینیم. مولانا در قرن هفتم عقل انسان را در رسیدن به حقیقت ناتوان می داند و این مطلب را به خوبی در تمثیل فیل به تصویر می کشد و نیچه هم در قرن 19 مدرنیته غرب را به نقد می کشد؟ آیا همین نشان دهنده تناسب بین افکار این دو نیست؟
_ نیچه با مقدماتی این سخن را بیان می کند که این مقدمات برای مولانا اصلا معنی ندارد. نیچه در انتهای یک سنت فکری و فلسفی در غرب است که به نیهیلیسم می رسد. نقد نیچه از نیهیلیست با نقدش از مدرنیته همسوست. ما نیهیلیسم به معنایی که نیچه می گوید در مولانا نداریم، ما یک جور توجه به عدم در عرفان داریم که در مولانا هم هست. او می گوید:
از عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم کانا الیه راجعون
این عدم و فنا در آثار مولانا، فنایی است که عارف در عالیترین مقامات سلوک به آن می رسد. نیست انگاری که نیچه می گوید نیست انگاشتن ارزش ها و حقیقت است. کاملا دو چیز مختلف هستند. این شباهت های ظاهری نباید ما را به اشتباه بیاندازد. این از اشتباهات خطرناکی است که خیال کنیم تصوری که ما از عدم در عرفان داریم همانی است که در آثار فیلسوفانی مثل نیچه وجود دارد. این یکی از خطرات درتطبیق هاست. این خطر به شناخت صحیح نداشتن از فلسفه مدرن و عرفان برمی گردد.
_ آقای دکتر اگر موافق باشید حالا بپردازیم به تفاوت عرفان مولانا با عرفان سنایی و عطار. مولانا با آنکه از این دو عارف بزرگ ایرانی تاثیر می پذیرد ولی در مقابل تفسیر آنها از عشق با عنوان ادراک جمال، عشق همراه با درد و رنج و جدایی را مطرح می کند؟
این قیاس ها در عرفان معانی خودش را دارد. اولا باز این مساله را روشن کنم که عدم اظهار عشق به معنای عاشق نبودن نیست. یعنی اگر در سنایی این طور شور عاشقانه مولانا را نمی بینید این به این معنا نیست که او عاشق نیست. از منظر عرفانی شما نمی توانید بر اساس آثار مکتوب عارفان قضاوت کنید. خب عشق هم مراتب دارد و مثل وجود می ماند، شیخ احمد غزالی "سوانح العشاق" را که نوشته برای عشق مراتبی را قایل است. ما الان در فلسفه می گوییم نور مراتب تشکیکی دارد نور شمع هم نور است و نوز خورشید هم نور است ولی "میان ماه من تا ماه گردون" فرق است. یکی نور خورشید است و یکی نور شمع است. مسلما غرلیات شمس اوج عاشقی مولاناست است و از این حیث مولانا نسبت به سنایی و عطار عاشق تراست.
در خود سنت عرفانی تقسیماتی وجود داردکه می گویند"مجذوب سالک، سالک مجذوب"، مولانا قبل از اینکه شمس را ببیند، سالک مجذوب است، وقتی شمس را می بیند مجذوب سالک می شود. تفاوت بین این دو مرحله در زندگی مولانا کاملا مشهود است، ولی عطار و سنایی چنین تحولی را نداشتند. برخی خیال می کنند مولانا بعد از دیدار شمس وارد سنت عارفان شد در حالیکه مولانا، پدرش و خانواده اش در سنت عرفانی بودند و خودش شیخ صوفی بود. منتها این مولانایی که شمس را دیدار کرد، مجذوب سالک شد و عشقش غلبه کلی یافت و حاصلش دیوان شمس شد. اگر مثنوی و غزلیات شمس را نگاه کنید همین را می بینید حالالت مواجید و شور و عشقی که در غزلیات شمس وجود دارد با مثنوی قابل مقایسه نیست. یکی از عرفای بزرگ معاصر مثالی زده و گفته: "مثنوی نم نم بارانی است که می آید و می خورد روی سر آدم و به انسان لذت و طروات می بخشد در حالیکه دیوان شمس سیل خروشانی است که همه چیز را با خودش می برد. از این حیث مولانا را با سنایی و عطار می توانیم مقایسه کنیم و بیبینیم مولانا عاشقانه تر و پرشورتر صحبت می کند. البته در دیوان عطار هم اشعاری هست که حاکی از این شور عاشقانه باشد.
_ اینجا سوال دیگری مطرح می شود. به نظر شما آیا عرفان اسلامی در ادبیات ایرانی که با سنایی شروع شد و به عطار رسید با درگذشت مولانا به پایان خودش رسید؟ چون پس از اینها ادبیات عرفانی بی فروغ شد؟
یکی از نتایج اشتباه تفسیر ادبی کردن آثار عرفانی همین است که ما خیال می کنیم که چون بعد از مثنوی دیگر اثری مثل آن پیدا نشد، عرفان متوقف شد و دیگر کسی نیست. نه! طریق عرفان، تفکر، سلوک و معرفت عرفانی سر جای خودش هست. این آثار ادبی عرفانی است که در آن حد پیدا نشده. چرا اینطور فکر می کنید؟ بروید سراغ بقیه هنرها! مگر معماری گذشته ما دوباره احیا شد؟. مگر مسجد شیخ لطف الله دیگری ساخته شد؟ بروید سراغ هنرهای دیگر مثل نقاشی. همه هنرهای اسلامی کاملا مطابق با عرفان بود و برخاسته از عرفان بود. از موسیقی بگیرید تا معماری و شعر، تردیدی در این موضوع نیست ولی توقف یا پیدا نشدن آثار درجه یک عرفانی دلیل بر این نیست که آن تفکری که پشتش بوده دیگر نیست. دلیلش این است که دیگر آن تفکر مجلا و ظهور کامل پیدا نمی کند، به عبارت دیگر مثل مولانا عارف بلکه بزرگ تر از مولانا هم داریم ولی مثل مثنوی دیگر نداریم. یک چیزی را باید در نظر بگیرید آثار هنری بزرگ که تولید انبوه ندارد در مورد آثار هنری مسیحی هم همین را می توانید بگویید و راجع به همه هنرهای دیگر می توانید بگویید.
از طرف دیگر در دوره صفوی در فلسفه کسانی مثل ملاصدرا و میرداماد را داشتیم بعد از ملاصدرا دیگر شارحان ملاصدرا هستند، ملاهادی سبزوراری هم شارح فلسفه صدرا بود. تفکر و سنت و سلوک عرفانی متوقف نشده آثار هنری شبیه آنها دیگر پیدا نشده است.
_ آقای دکتر درباره ابن عربی و مولانا مطالب زیادی گفته شده و می شود ولی آنها با آنکه هم دوره و معاصر یکدیگر هم بودند، هیچ گاه دیداری بین شان صورت نگرفت حتی هیچ کدام اشاره ای نسبت به هم نداشتند آیا این مسئله به اختلاف دیدگاه آنها بر نمی گردد؟
در این باره سخن بسیار است. در دیوان شمس بیتی است که مفسران می گویند مولانا درباره ابن عربی گفته:
اندر جبل صالح کانی است زگوهر
زان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم
جبل صالح مدفن ابن عربی در دمشق است، اولا در این موضوع که این دو همدیگر را دیده باشند بحث بسیار است. ولی مولانا با صدرالدین قونوی هم دوره و هم محل بود، قونوی فرزند خوانده ابن عربی بود مولانا با قونوی خیلی صمیمی بود و حتی می گویند وی در بیت دوم مشهور مثنوی:
پای استدلیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
غیر آن قطب زمان دیده ور
کز ثباتش کوه گردد خیره سر
به قونوی اشاره می کند. نکته دوم این است که عرفان سخن از حقیقت واحد می کند اما این سخن گفتن از حقیقت واحد به انحا مختلف است. در تذکره الاولیا، عطار می گوید: "عرفا برخی بر طریق محبت باشند، برخی بر طریق معرفت باشند و برخی بر طریق معاملت باشند و برخی هر سه" وی چند راه متفاوت را ذکر می کند. این تفاوت میان طریقه های عرفانی است. برخی ازعارفان اهل معرفت هستند و برخی دیگر اهل عشق و برخی اهل ادب اما هیچ کدام از آنها دیگری را نفی نمی کند. ملاصدرا و سهروردی ایراد می گیرند بر ابن سینا و می گویند مثلا در فلان جا اشتباه کرده است. دامنه این ایراد گرفتنها را اگر برویم جلو می بینیم فقها بیشترین ایراد را برهم دارند بعد متکلمان و بعد فلاسفه و بعد عرفا. وقتی در عرفان نگاه می کنید می بینید، سبک و سلوک بایزید بسطامی نسبت به جنید بغدادی کاملا متفاوت است ولی می بینید این از آن ایراد نمی گیرد. چرا؟ برای اینکه می گوید این سبک و مشرب اوست، اگر تفاوت در بینش باشد، آن وقت مشکل است ولی تفاوت در مشرب سلوکی است.
مشرب سلوکی مولوی با مشرب سلوکی ابن عربی تفاوت دارد یعنی ابن عربی مثل یک فیلسوف عارف است که سنت های فکری قبل از خودش را خوانده، چیزهایی که مولانا علاقه ای به آنها ندارد. همین است که نوع سبک سلوک ابن عربی با مولانا تفاوت دارد. تفاوت مشرب بی تردید هست اما این تفاوت مشرب چندان در خود سنت عرفانی اهمیتی ندارد.
به این نکته توجه کنید که بیشتر شارحان مثنوی مولانا، مثنوی را بر اساس افکار ابن عربی شرح کردند با اینکه تفاوت مشربی دارند. در نهایت در واقع ابن عربی یک جور عرفان را سیستماتیزه اش می کند. این به مذاق همه عرفا خوش نمی آید. مراتب خمس، مراتب وجود و... برخی مسائل دیگر درآثار ابن عربی وجود دارد اما این به معنای این نیست که مولانا در نتیجه گیری با ابن عربی مخالف است. در تفسیر و تشریح ممکن است با هم جور نباشد، مثل وحدت وجود می ماند، نمی شود عارفی وجود داشته باشد ولی معتقد به وحدت وجود نباشد. وحدت وجود یعنی یکی چیزی بیش نیست و آن وجود خداوند است اما باز می بینیم برخی از عرفا با وحدت وجود مخالفت می کنند. آنها در نحوه تشریح است که مخالفت می کنند نه در اصل وحدت وجود. مثلا شیخ علاءالدوله سمنانی مخالفت می کند با وحدت وجود. کتابی داریم به نام "لمعات" که فخرالدین عراقی شاگرد صدرالدین قونوی نوشته است. در اول کتاب لمعات عراقی می گوید من این کتاب را به سنت "سوانح" غزالی نوشتم، یعنی به همان نوع عرفان عاشاقانه غزالی. مکتب احمد غزالی یکی از برجسته ترین مکاتب عشق است. قونوی وقتی این کتاب را می بیند، می گوید این کتاب شرح "فصوص الحکم" است. در حالیکه اگر کتاب لمعات را بخوانید می بینید یک کتاب عاشقانه است. برای چه قونوی این حرف را می زند؟ می خواهم بگویم که این بعدی که میان مولانا و قونوی احساس می کنید و واقعا در آثارشان هم همینطور است، مثنوی و کتاب "فکوک" قونوی اصلا ربطی به هم ندارند. این کتاب عارفانه و فیلسوفانه حکیمانه است، در حالیکه مثنوی کتاب عرفان عاشقانه، حکمی و تعلیمی است ولی وقتی به اوجش می روید می بینید آنها از هم دور نمی شوند.
_ با آنکه ابن عربی در برداشت از قرآن جسورتر از مولاناست و همه جا مثل او جانب حرمت را نگه نمی دارد ولی در ایران با مولانا بیشتر مخالفت می شود تا با ابن عربی به اعتقاد شما دلیل این همه مخالفت با مولانا و سنت عرفانی او چیست؟
_ برخی "نباید گفتنی" ها در ابن عربی هست که شاید در مولانا نباشد ولی آنهایی که با عرفان مخالف هستند زیاد تفاوتی بین این دو نمی بینند و هر دو را با یک چوب میرانند. اما اینکه می بینید مولانا را صراحتا رد می کنند ولی ابن عربی را نمی کنند این امر بیشتر به خاطر شخص امام خمینی است، چون ایشان اهل تدریس آثار ابن عربی بود. ما الان در حوزه کسانی را داریم که ابن عربی تدریس می کنند یا می کردند. این است که کسی جرات مخالفت زیاد با ابن عربی را ندارد از طرف دیگر ابن عربی حوزوی می شود ولی مولانا حوزوی نمی شود و خانقاهی می ماند این است که با مولانا امکان برخورد بیشتر است تا با ابن عربی. البته از یاد نبرید که ایرنی ها بیشترین شرح را بر فصوص الحکم نوشتند در حالیکه غالب ایرانی ها بیشتر اهل مثنوی هستند در واقع عموم ایرانیان بیشتر اهل مولوی هستند ولی حوزوی ها بیشتر اهل ابن عربی هستند ولی به هر حال ایرانیان بیشترین سهم را هم در شرح مثنوی و هم در شرح فصوص الحکم داشتند.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۱ مهر ۱۳۸۷
منبع: / خبرگزاری / شبستان ۱۳۸۷/۰۷/۰۹
نقش ها
گفت و گو شونده : شهرام پازوکی
عناوین
رسته: 3