دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 2650
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

276 بازدید
«امید و دلواپسی» کارنامه و خاطرات هاشمی‌رفسنجانی

اکبر هاشمی‌رفسنجانی در سال 1313خ. در روستای بهرمان از توابع رفسنجان متولد شد. در پنج سالگی به دلیل نبود مدرسه در روستا به مکتب رفت. وی تا چهارده سالگی علاوه بر آموزش تحصیلات ابتدایی در کارهای کشاورزی به پدرش یاری می‌داد، سپس برای آموختن دروس حوزوی راهی قم شد و تحت نظر حضرات اخوان مرعشی که از خویشاوندان به حساب می‌آمدند تحصیل را آغاز کرد. بعد از چند سال به اتفاق محمدجواد باهنر که او نیز در زمره شاگردان امام به حساب می‌آمد مکتب تشییع را راه‌اندازی ‌کرد. وی پس از رحلت آیت‌الله بروجردی و فراهم شدن زمینه مرجعیت آیت‌الله خمینی در کنار ایشان به فعالیتهای سیاسی ادامه داد. در فروردین سال 1342 در پی یورش نیروهای امنیتی به فیضیه، از جمله طلبه‌هایی بود که به سربازخانه اعزام شد. بعد از حوادث 15 خرداد از سربازخانه گریخت و به جمع علمای مهاجری که به منظور دفاع از امام در تهران گرد آمده بودند پیوست. در پی شکست برنامه رژیم پهلوی برای اعدام امام در مقام مرجعی مقتدر، محبوب و بهره‌مند از پشتیبانی بی‌دریغ اقشار میلیونی مردم، زمینه‌ای برای شکل‌‌گیری تشکلی به نام «جمعیت اصلاح حوزه» فراهم شد. در پی تبعید امام و قتل منصور در اسفند 1343 دستگیر شد و به مدت پنج ماه در بازداشت به سر برد.
در سال 1345 به سبب تحت تعقیب بودن، مدتی در تهران با آیت‌الله خامنه‌ای به طور نیمه مخفی زندگی کرد، اما در نهایت در تاریخ 20/8/1346 مجدداً دستگیر و با وساطت آیت‌الله سید احمد خوانساری آزاد شد. ادامه فعالیتها، سخنرانیها و روشنگریهای وی موجب دستگیری‌اش در تاریخ 14/7/1350 می‌شود و وی ماه‌های نخستین از سال 1351 را نیز در زندان قزل‌قلعه پشت سر می‌گذارد که با فاصله اندکی از آزادی در رفسنجان بازداشت و پس از چند روز زندانی بودن در کرمان به قزل‌قلعه تهران انتقال می‌یابد و چهل و پنج روز در در زندان انفرادی می‌ماند. در سال 1353 نیز در سفری به نوق در رفسنجان دستگیر و پس از حدود پنجاه روز آزاد شد.
در سال 1354 دو سفر چند ماهه به خارج کشور داشت که در جریان یکی از این سفرها در عراق به دیدار امام نیز نائل آمد. وی در بازگشت از سفر دستگیر شد و تا پاییز 1357 در زندان به سر برد و سرانجام در جریان اوج‌گیری نهضت اسلامی مردم ایران آزاد شد. در آستانة پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت شورای انقلاب درآمد و در سال 1358 معاونت وزارت کشور را نیز به عهده گرفت. آقای هاشمی رفسنجانی در اولین دوره انتخابات مجلس به نمایندگی از طرف مردم تهران انتخاب شد و از سوی نمایندگان ملت مسئولیت ریاست مجلس را به عهده گرفت. ایشان در همین حال به عنوان یکی از اعضای شورای عالی دفاع محسوب می‌شد. وی در سال 1362 به عنوان مسئول عملیات جنگ از سوی امام برگزیده شد که تا پایان جنگ این مسئولیت را به عهده داشت. آقای هاشمی‌رفسنجانی در سال 1368 در پنجمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری از سوی مردم برگزیده شد و برای دو دوره در این سمت باقی ماند. ایشان هم‌اکنون ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام و مجلس خبرگان رهبری را برعهده دارد.

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
روزانه‌نویسی جناب آقای هاشمی‌رفسنجانی به عنوان اقدامی ارزشمند و ماندگار هرچه به سال‌هایی که وی در آن نقش محوری‌تری در مدیریت کلان کشور داشته نزدیک‌تر می‌شود، از روایتگری صرف تاریخ انقلاب اسلامی فاصله می‌گیرد و تبیین و توجیه‌ گرایش‌ها و عملکردهای فرد محور را نیز شامل می‌شود. به تبع چنین تغییر رویکرد هرچند جزئی مزیت بارز نگارش خاطرات در زمان وقوع، در مقام تدوین و بازنگری‌های بعدی تا حدی تحت الشعاع قرار می‌گیرد. از ابتدای دهه 60 تا اواسط آن به دلیل جراحات عمیق جسمی آیت‌الله خامنه‌ای (که ناشی از سوءقصد به ایشان بود)، همچنین شهادت آیت‌الله بهشتی و جمع کثیری از شخصیت‌های تراز اول انقلاب همچون رجایی و باهنر، مسئولیت‌های متنوع و پرحجمی متوجه آقای هاشمی می‌شود.
اهمیت ویژه خاطره‌نگاری این شخصیت برجسته سیاسی نیز از یک وجه به همین شرایط خاص این سال‌ها باز می‌گردد. چنین اهمیتی علی‌رغم پررنگ‌تر‌ شدن شیوه حداکثر اختصارنویسی و تقویت‌ زبان رمز و راز در آن، لطمه جدی نمی‌بیند. این‌گونه روایتگری از وقایع ریز و درشت، قطعاً برای پژوهشگران بیشتر از عامه مردم مفید واقع خواهد شد. محققان تاریخ معاصر به منظور دستیابی به سرفصل‌ها و موضوعات آشکار و پنهان این دوران حتی می‌توانند از اشاره‌ای هرچند کوتاه و غامض‌ بهره‌ گیرند و با تطبیق آن با خاطرات و روایت‌های دیگر مطلعین به حقیقت نزدیک‌تر شوند؛ به عبارت دیگر، پویندگان تیزبین راه کشف حقایق تاریخی قادر خواهند بود اجزا و تکه‌هایی از تاریخ را در لابلای سطور و صفحات روزانه‌نویسی جناب آقای هاشمی بیابند، آن‌گاه با تجزیه و تحلیل و پیگیری روند قضایا نمای جامع‌تری برای روشن‌تر شدن مبهمات و مجهولات به علاقه‌مندان ارائه دهند. در نگاهی کلان به «امید و دلواپسی»، صرفنظر از تقویت جایگاه ایما و اشاره، نخستین نکته‌ای که خودنمایی می‌کند به چالش کشیدن جزئی، اما علنی ابعاد گسترده جایگاهی است که به دلایل مختلف از ابتدای دهه 60 تا زمان نگارش این خاطرات، مؤلف از آن برخوردار شده است. این سخن هرگز بدان معنا نیست که تحول و تغییری اساسی در مناسبات سیاسی سال 64 شکل می‌گیرد، بلکه زمینه‌هایی هرچند اندک فراهم می‌آید و اراده و منویات صاحب خاطرات با «ان قلت»‌هایی مواجه می‌گردد که از آن خشنود نیست: «شب به همراه مسئولان قوا میهمان آقای موسوی اردبیلی [رئیس قوه قضائیه] (رئیس شورای عالی قضایی- د) بودیم. جلسات ما به خاطر بعضی اختلاف‌نظرها کم‌بار است.» (ص213) یا در فراز دیگری می‌خوانیم: «جلسه هفتگی با سران قوا امشب تشکیل نشد، به خاطر بی‌رونقی و عدم تفاهم، جلسات کم‌اثر است، اصراری بر تشکیل آن نکردیم.» (ص226) با این وجود صرفنظر از درستی یا به خطا بودن دیدگاه‌های آقای هاشمی‌رفسنجانی در زمینه چالش‌های چگونگی شکل‌گیری کابینه، در نهایت نظرات ایشان تامین می‌شود. اما ظاهراً این طلیعه در سال‌های بعد ناخرسندی ایشان را فراهم می‌سازد و این سخن فرزند مؤلف محترم نیز در این ارتباط معنا پیدا می‌کند:
«بگذارید برویم جلوتر، بعد بحران‌ها را می‌بینید. دعواهای خود حاج‌آقا بعد از این شروع می‌شود.» (شهروند امروز، شماره 13، مورخ 4/6/86) علی‌القاعده تا زمانی که نظرات آقای هاشمی‌رفسنجانی در جایگاه ریاست قوه مقننه در سایر قوا نیز مستقیم و غیرمستقیم جاری و ساری بود، دعوا معنی پیدا نمی‌کند. حتی در این سال (64) بر طبق سنوات گذشته همچنان جای پای رئیس‌ مجلس را در سایر قوا و ارکان نظام بسیار پررنگ می‌یابیم: نامه‌ای در 14 بند راجع به جنگ و شرایط خودمان و دادگاه [جنایات جنگی] برای دولتهای دنیا تهیه کردم که از طریق سفرا برای آنها ارسال شود... عصر دکتر ولایتی آمد و قبل از جلسه سفرا مذاکره کردیم. از همه سفرای خارجی مقیم ایران دعوت کرده بودیم که به مجلس آمدند. برای آنها مفصلاً صحبت کردم و پیامی کتبی به آنها داده شد. (ص132) علی‌القاعده ارسال پیام به دولت‌های جهان می‌بایست از سوی دولت ایران صورت می‌گرفت و جناب آقای هاشمی برای رؤسای مجالس کشورها پیام می‌فرستاد، اما انجام وظایف دولت آن‌هم با استفاده از ساختار قوه مجریه در این سال‌ها امری کاملاً عادی تلقی می‌شود، یا مراجعه مسئولان کشور به آقای هاشمی برای وقت گرفتن از دفتر امام امری کاملاً پذیرفته شده است: «به دفتر امام گفتم، وقت ملاقات زودتر به آقای ری‌شهری بدهند.» (ص343)، «به دفتر امام گفتم وقتی برای ملاقات فرماندهان ارتش بگذارند.» (ص351) همچنین انتقال اموال بنیاد مستضعفان به نهادهای مختلف آن‌ هم بدون اذن ولی فقیه به دستور رئیس مجلس امری عادی محسوب می‌شود:
«با نخست‌وزیر تلفنی صحبت کردم و از او خواستم... یک چاپخانه از بنیاد مستضعفان در اختیار دانشگاه آزاد اسلامی قرار گیرد.» (ص65) در حالی که امام به عنوان ولی فقیه زمان انتقال اموال این بنیاد را حتی به دولت نیز جایز نمی‌دانستند: «امام فرمودند به نمایندگان موافق دولت بگویم از حربه‌ای که به دستشان آمده در مورد مخالفت با نظر امام علیه مخالفان دولت استفاده نکنند و اموال بنیاد مستضعفان که مال فقراست به دولت منتقل نشود.» (صص8- 356) رمز و راز این شیوه مدیریت و بسط ید را می‌بایست در جذب کردن‌هایی جست که هزینه‌های جانبی چشمگیری برای جامعه انقلابی داشته است: «آقای آذری [قمی] آمد و درخواست ارز برای معالجه پروستات در لندن داشت. برای آقای مهدوی [کنی] هم به خاطر کسالت قلبی، گفته شد در لندن جا رزرو کنند.» (ص348) علی‌القاعده تأمین ارز برای معالجه پروستات آقای آذری قمی یا تشخیص این امر که آقای کنی برای مختصر کسالت قلبی، باید به لندن بروند به ساختار مشخصی باز می‌گردد و باید روالی بدین منظور طی شود. صرفنظر از وجود مسیر قانونمند برای رتق و فتق این‌گونه امور، اصولاً تسهیل نمودن راه برای سفر روحانیون به لندن به منظور معالجاتی که در ایران به سهولت انجام‌پذیر بود چگونه می‌تواند قابل توجیه باشد؟ در سال 64 کشور به لحاظ تأمین ارز برای امور ضروری در مضیقه جدی بود؛ به‌ گونه‌ای که حتی اعزام بسیاری از رزمندگان مجروح که درمان آنها در کشور ممکن نبود به همین دلیل ناممکن می‌شد. جلب‌نظر شخصیت‌ها به این وسیله علاوه بر تبعات سیاسی غیر قابل جبران همواره روابط را بر ضوابط برتری می‌بخشید، در حالی‌ که امام در این زمینه‌ها به شدت رعایت اصول را می‌نمودند و علاوه بر این که در زمینه‌های درمانی، خود به امکانات کشور بسنده ‌می‌کردند اجازه نمی‌دادند از امکانات عمومی کمترین استفاده‌ای شود: «برای تشییع جنازه مرحوم [غلامرضا] رحیمی نماینده ماهشهر به سالن رفتم. اطلاع دادند که امام با دستور دفن در صحن [حضرت معصومه(س) ] قم بدون پرداخت پول قبر موافقت نکردند. به برادرش گفتم خود ما می‌پردازیم در صحن دفن کنند.» (ص372) علی‌القاعده اگر جذب افراد ذی‌نفوذ از طریق هزینه کردن برای آنها از منابع عمومی مجاز بود امام نمی‌بایست این چنین در مسائل سختگیر می‌بودند. از جمله تبعات مخرب مدیریت متمرکز که جناب ‌آقای هاشمی‌رفسنجانی را براساس همین مکتوبات می‌بایست یکی از باورمندان جدی آن تلقی کرد، تضعیف جایگاه قانون در کشور است. مدیریت تمرکزگرا در چند دهه گذشته، همواره تلاش داشته است قانون را به شیوه‌های مختلف دور بزند. برای نمونه، در مورد دانشگاه آزاد این نوع مدیریت کاملاً محسوس است؛ از یک سو آقای هاشمی مسئولیت تصمیم‌گیری به جای همه اعضای هیئت مؤسس را شخصاً به عهده می‌گیرد؛ به عبارتی، سایرین تفویض اختیار می‌کنند، که این خود بدعتی است در امر مدیریت؛ زیرا هیئت‌ها و شوراها با اعضای فعال معنا پیدا می‌کنند و مصوبات، بدون رأی اکثریت قابل اجرا نیستند. اگر تفویض اختیارات به آن دلیل است که آقایان وقت برای اختصاص دادن به این امر مهم نداشته‌اند اصولاً چه لزومی داشته است چنین مسئولیت خطیری را بپذیرند و سپس آن را تفویض کنند؟! به نظر می‌رسد واگذاری چنین مسئولیت‌هایی نقض غرض است. علاوه بر این نکته شاید این‌گونه تلقی گردد که جناب آقای هاشمی‌رفسنجانی که علاوه بر عهده‌دار بودن مسئولیت امور متعدد و متنوع خود مسئولیت تصمیم‌گیری به جای دیگران را نیز می‌پذیرد وقت مبسوطی برای کنترل این دانشگاه مصروف داشته است. براساس یادداشت‌های روزانه سال 64، ایشان صرفاً 16 بار در طول سال با مسائل آقای جاسبی و دانشگاه آزاد در محافل مختلف همچون جلسه سران، شورای عالی انقلاب فرهنگی و... مواجه شده است که 3 بار آن مربوط به ارائه گزارش توسط آقای جاسبی در مورد دانشگاه به ایشان است و در بقیه موارد یا انتقادی از دانشگاه آزاد به آقای هاشمی انتقال یافته (ص450) یا نماینده‌ای خواستار طرح موضوعی به نفع دانشگاه آزاد در مجلس شده که با توجه به جو مجلس، ایشان طرحش را صلاح ندیده‌اند (ص355) یا آقای جاسبی برای حل مشکل وام شرکتی (کفش ملی)، ترتیب ملاقات مسئولان آن را با ریاست مجلس داده است تا از قِبل آن به منافعی نایل آید. (ص365) البته این نوعی دلالی مسبوق به سابقه است: «اتحادیه حلواسازان اهل جاسب، همراه با آقای جاسبی آمدند پول برای کمک به جبهه‌ها و دانشگاه آزاد اسلامی آوردند و برای گرفتن اجازه ورود کنجد برای حلواسازی کمک خواستند.» (به سوی سرنوشت، کارنامه و خاطرات هاشمی‌رفسنجانی، سال 63، به اهتمام محسن هاشمی، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1385، ص515) همچنین از این 16 مورد مطرح شدن مسائل دانشگاه آزاد در طول سال، بعضاً ابراز ناراحتی جناب آقای هاشمی از مقاومت‌ها در برابر شیوه مدیریت دانشگاه آزاد است: «احمد آقا آمد... همچنین درباره دانشگاه آزاد اسلامی که مورد مخالفت افراطیهای دانشگاه‌ها است و باید از آن حمایت کرد، مذاکره کردیم.» (ص454) یا در مورد دیگری از این 16 مورد آمده است: «عصر در [جلسه] شورای (عالی) انقلاب فرهنگی شرکت کردم. در شرایط گزینش دانشجویان دور فوق‌لیسانس اصلاحاتی در جهت سخت‌گیری انجام شد. درباره دانشگاه آزاد اسلامی بحث شد. تندروها با توسعه آن مخالفند. ادامه بحث به جلسه بعد موکول گردید.» (ص445) برای فهم بهتر دلیل مخالفت اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی با توسعه دانشگاه آزاد توجه به این فراز روشنگر خواهد بود: «در جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی شرکت کردم. بحث درباره دانشگاه آزاد اسلامی بود. جمعی با توسعه آن مخالفند. قرار شد فقط آن واحدهایی که شرایط اساسنامه را دارند، رسمی شوند و مدرک بدهیم.» (ص451) تفسیر این سخن آقای هاشمی آن است که حتی در مقام تشخیص درستی یا نادرستی فعالیت‌های مدیریت دانشگاه آزاد نباید اساسنامه آن مبنای قضاوت منتقدان قرار گیرد؛ زیرا در این جلسه بعد از مقاومت اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی، ایشان به این مطلب تن می‌دهند: «واحدهایی که شرایط اساسنامه را دارند، رسمی شوند و مدرک بدهیم» اما در مورد برچسب تندرو زدن به مخالفان مقید نبودن مدیریت دانشگاه آزاد به قوانین آموزش عالی و حتی اساسنامه خودش باید عرض کرد قابل پذیرش نبودن این ولنگاری، حتی همفکران آقای هاشمی را شامل می‌شده است: «ظهر آقای [محمدعلی] نجفی [وزیر فرهنگ و آموزش عالی] آمد و انتقاداتی به سیستم اداره دانشگاه آزاد [اسلامی] داشت.» (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات هاشمی‌رفسنجانی، سال 62، به اهتمام مهدی هاشمی، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1381، ص527)
براساس مدیریت متمرکز جناب آقای هاشمی ظاهراً هیچ کس نباید اعتراضی داشته باشد که آقای جاسبی حتی قبل از تصویب اساسنامه دانشگاه آزاد، دورة دکتری راه‌اندازی می‌کند؛ آن هم در آغاز تأسیس آن موسسه!: «ظهر، آقای دکتر [عبدالله] جاسبی آمد گزارشی از وضع دانشگاه آزاد اسلامی داد. امسال بناست پنج هزار دانشجو بگیرند و شاگردان تک درسی را به بیست هزار نفر برسانند و چند واحد جدید باز کنند و دوره دکترا داشته باشند.» (به سوی سرنوشت، کارنامه و خاطرات هاشمی‌رفسنجانی، سال 63، به اهتمام محسن هاشمی، دفتر نشر معارف انقلاب، سال انتشار 1385، ص252) راه‌اندازی دورة دکتری در هر کشوری طی روالی دقیق و سخت و اثبات توانمندیهایی را می‌طلبد، اما متأسفانه دانشگاه آزاد در چارچوب مدیریتی متمرکز حتی قبل از تصویب اساسنامه‌اش در هیئت موسس (نه شورای عالی انقلاب فرهنگی) مبادرت به این امر می‌کند. براساس خاطرات آقای هاشمی، اساسنامه دانشگاه آزاد که طبق آن این دانشگاه بتواند مدرک بدهد در سال 64 (یعنی یک سال بعد) در هیئت مؤسس تصویب می‌شود: «شب سران قوا مهمان من در مجلس بودند. آقای دکتر [عبدالله] جاسبی آمد و به عنوان هیات مؤسس دانشگاه آزاد اسلامی، اساسنامه پیشنهادی را تصویب کردیم.» (ص368) در کدام کشور به یک مؤسسه اجازه داده می‌شود که قبل از تصویب اساسنامه آن در نظام آموزش عالی دوره دکتری دایر کند؟ متاسفانه چنین انحرافی از قانون و نظارت موجب شد که آقای جاسبی بتواند اخلالی جدی در نظام آموزش عالی و به تبع آن در نظام مدیریتی کشور ایجاد کند. عدم نظارت برعملکرد آقای جاسبی و اعمال نشدن قوانین بر این مجموعه آموزشی، همچنین نبود سایه هیئت موسس و هیئت امنا بر این موسسه موجب می‌شود که اعطای دکتری به مدیران و صاحب‌منصبان، ابزاری برای جذب و وامدار کردن آنان شود. برخلاف آنچه آقای هاشمی صرفاً به منتقدان این نوع اداره دانشگاه آزاد نسبت می‌دهد در ابتدای امر جریانات فکری و سیاسی از هر طیف بابت تبعات منفی‌ بی‌انضباطی و بی‌قانونی در این مجموعه آموزشی ابراز تأسف و تأثر نمودند. هرچند به تدریج با شدت گرفتن روند وامدار ساختن، بسیاری از آنها ترجیح دادند بعدها از مزایای مراودات پنهان برخوردار شوند و در برابر عملکردهای غیر قانونی سکوت پیشه نمایند. خواننده خاطرات سال 64 آقای هاشمی به خوبی درمی‌یابد که آقای جاسبی هم از نظارت شورای عالی انقلاب فرهنگی رها بوده است و هم از نظارت هیئت مؤسس و هیئت امنا، زیرا جناب آقای هاشمی بعد از تعطیل نمودن هیئت مؤسس صرفاً سه جلسه در طول سال شنونده گزارش‌های آقای جاسبی بوده است. به این ترتیب باید اذعان داشت پرانتزی در کنار نظام آموزشی کشور گشوده می‌شود تا دادوستدهای خلاف مقررات در میانه آن پرانتز صورت گیرد. شاید هنوز برای درک ابعاد مفسده مدیریتی آنچه به این ترتیب شکل گرفت، زود باشد. وقتی براساس «مدیریت متمرکز» بنا بر جذب (فارغ‌ از اصولی بودن یا نبودن ابزارهای آن) باشد، طبعاً «دکترای مراوده‌ای» آقای جاسبی ابزار مؤثری برای وامدار ساختن صاحبان نفوذ و قدرت خواهد بود. از جمله نکات کلیدی دیگری که در کتاب «امیدها و دلواپسی‌ها» خودنمایی می‌کند، مسائل مربوط به مدیریت جنگ و بحران سیاسی ناشی از سفر محرمانه مک‌فارلین (مشاور امنیت ملی رئیس‌جمهور آمریکا) به ایران است. هرچند سفر این مقام آمریکایی به ایران در تاریخ 7/3/65 صورت می‌گیرد، اما از آنجا که مقدمات چنین سفری عمدتاً در سال 64 فراهم می‌آید بخش قابل توجهی از خاطرات این سال به این موضوع اختصاص یافته است. در نگاه اول به آنچه در این زمینه به خوانندگان عرضه شده است، این باور تقویت می‌شود که جناب آقای هاشمی برخلاف وعده‌اش به مردم در سال 1365 مبنی بر این که جزئیات این ماجرا را به اطلاع خواهد رساند همچنان مسائل را در هاله‌ای از ابهام مطرح می‌کند، البته مؤلف در مقدمه کتاب همچنان قول بیست و اندی ساله خود را تکرار نموده است. آنچه در این زمینه به خاطرات سال 64 ارتباط پیدا می‌کند، درهم آمیختن غیرعامدانه یا هوشمندانه سه مسئله مجزا از یکدیگر است؛ 1- تهیه تجهیزات نظامی آمریکایی از بازار سیاه این کشور، 2- نوعی مراوده غیرمستقیم با مقامات واشنگتن برای دستیابی به قطعات یدکی به بهانه‌ همکاری برای آزادسازی گروگان‌های غربی در لبنان و 3- ابراز تمایل‌ها برای تغییر مواضع آمریکا نسبت به ایران. هرچند حاصل این مراودات و تعاملات مستقیم و غیرمستقیم در یک بعد تأمین برخی قطعات یدکی و موشک‌های دفاعی است، اما آنچه منجر به ابراز تمایل مقامات آمریکایی برای حضور در تهران جهت بررسی نیازهای ایران شد، ابعاد متفاوت دیگری از این مسئله را مطرح می‌سازد: «آقای کنگرلو آمد و گزارش مذاکره با آمریکایی‌ها را داد. اطلاعات چندان مهمی نداده بودند و خواستار آمدن به ایران- به طور سری- برای بررسی نیازهای جنگی ما بودند. گفتم اگر می‌خواهند ما در لبنان برای آزادی گروگانهایشان کمک کنیم، باید100 موشک فونیکس بدهند.» (ص435) چند نکته در این فراز مبهم مانده است. اولاً مذاکره مورد اشاره بین چه کسانی صورت می‌گرفته است؟ ثانیاً اطلاعات‌دهی آمریکایی‌ها به ایران مقوله‌ای به مراتب فراتر از همکاری غیرمستقیم ایران برای آزادی گروگان‌های آمریکایی در لبنان در ازای دریافت قطعات تجهیزات نظامی است. ثالثاً موضع آقای هاشمی در قبال درخواست آمریکایی‌ها چه بوده است؟ آیا پاسخ ندادن به این درخواست در این جلسه به این دلیل بوده که از موضع امام و سایر سران قوا در ارتباط با چنین موضوع خطیری اطلاع نداشته است؟
علی‌القاعده آقای هاشمی برای برداشتن هر گامی در جهت تحقق درخواست آمریکایی‌ها می‌بایست این موضوع مهم را در جلسه سران با حضور امام مطرح می‌ساخت، اما از آنجا که در خاطرات هیچ‌گونه اشاره‌ای به چنین هماهنگی‌ای نشده این‌گونه استنباط می‌شود که حرکت در این وادی صرفاً براساس گرایشات و تمایلات آقای هاشمی بوده است. شاید اگر این درخواست آمریکایی‌ها مسکوت می‌ماند، بی‌اطلاع گذاشتن دیگر شخصیت‌های برجسته نظام چندان محل تأمل نبود، اما از آنجا که آقای هاشمی در این وادی گام برمی‌دارد تا جایی که هواپیمای حامل مک‌فارلین در تهران به زمین می‌نشیند، لذا نمی‌توان دیگران را در این رخداد دخیل دانست؛ به عبارت دیگر، سفر مک‌فارلین به ایران - چه زیانبار و چه مفید- صرفاً در کارنامه مؤلف نقش بسته و شمه‌ دیگری از عملکردهای تک محور و مدیریت تمرکزگرا در این سال است. البته نوع روایتگری ‌آقای هاشمی به گونه‌ای است که خواننده معمولی را دچار این خطا می‌کند که گویا دیگر شخصیت‌ها نیز در جریان این مراودات سری بوده‌اند. این برداشت خلاف واقع از این رو شکل می‌گیرد که از یک سو افراد درگیر در امر قاچاق تجهیزات آمریکایی، با مذاکره کنندگان با آمریکایی‌ها بر سر گروگان‌ها و در نهایت با افراد مراوده کننده برای برقراری برخی ارتباطات، از یکدیگر تفکیک و متمایز نمی‌شوند. مسائل دسته اول و دسته دوم در جلسه سران قوا مطرح می‌شود و آقای هاشمی اشار‌اتی به آن دارد، اما به گواه همین خاطرات، مسائل مربوط به دسته سوم صرفاً نزد ایشان می‌ماند. از سوی دیگر، در تنظیم عبارات این بخش به نوعی عمل شده که گویا قشر وسیعی - از مسئولان سپاه گرفته تا اعضای کابینه آقای میرحسین موسوی- با آمریکایی‌ها در حال مذاکره بوده‌اند، در حالی که ماهیت این اقدامات و سطح اطلاع از آن با آنچه به حضور مک‌فارلین در ایران می‌انجامد کاملاً متفاوت است. البته بعد از علنی شدن ماجرای مک‌فارلین، امام خمینی (ره) به سرعت مدیریت این مسئله را به دست گرفتند و با قدرت از تبدیل این موضوع به یک بحران داخلی پیشگیری کردند و با واداشتن آقای هاشمی به ارائه گزارش به مردم ابتکار عمل را در بعد بین‌الملل نیز در دست گرفتند؛ بدین ترتیب آمریکایی‌ها که ابتدا در مقام تکذیب برآمده بودند به تدریج ناگزیر از تأیید سفر مک‌فارلین به ایران شدند. همین امر نیز واشنگتن را در موضع انفعال قرار داد و یک بحران سیاسی جدی را برای آمریکا رقم زد. بدون تردید اعتماد بی‌نظیر اقشار مختلف ملت به رهبری و اینکه ایشان را از هرگونه سیاسی کاری منزه می‌دانستند موجب شد شوک وارده به افکار عمومی در داخل به آرامش بدل شود. صرفاً چند تن از نمایندگان خواستار توضیحات وزیر خارجه در صحن مجلس شده بودند که با نهیب امام مواجه شدند و سکوت پیشه کردند. بدون شک اگر امام این موضوع را هدایت نمی‌کردند لطمه‌ای جدی به اعتبار انقلاب اسلامی وارد می‌شد؛ زیرا به اعتقاد بسیاری از صاحبنظران در آن زمان عاجل‌ترین هدف آمریکا خدشه‌دار کردن حیثیت ایران و کنترل امواج گسترش یابنده فرهنگی انقلاب اسلامی بود؛ از همین رو پیش گرفتن دیپلماسی مذاکره و فراهم آوردن ابزار لازم برای آن در دستور کار واشنگتن قرار گرفت که در صورت عدم مداخله امام، کاخ سفید قادر بود با زدن مهر «توافق» و «مذاکره» دور از اطلاع مردم بر دامن انقلاب این ادعایش را به نوعی به کرسی بنشاند که هیچ کشوری را از نیاز به تفاهم با آنها گریزی نیست و سرانجام و فرجام هر مبارزه استقلال‌طلبانه جز بازگشت به سر منزل اول نخواهد بود. آنچه موجب شد که این ترفند آمریکا به جایی نرسد واداشتن آقای هاشمی به سخن گفتن با مردم در این زمینه بود. در حالی که بعد از انعکاس سفر سری مک‌فارلین به ایران در مجله لبنانی الشراع در 12 آبان، مشاور رئیس‌جمهور آمریکا دیدار خود از تهران را قویاً تکذیب کرد، آقای هاشمی در روز 13 آبان بدون اشاره به هماهنگی‌های قبلی با آمریکایی‌ها درباره چنین سفری گفت: «یکی از هواپیماهایی که برای ما از کشورهای اروپایی اسلحه می‌آورد اجازه عبور گرفت که وارد شود و اسلحه‌اش را در فرودگاه تخلیه کند... آنها در بدو ورود اسامی ایرلندی به ما داده بودند. وقتی که هواپیما وارد فرودگاه مهرآباد شد به ما اطلاع دادند که این آقایانی که در فرودگاه از هواپیما پیاده شده‌اند می‌گویند ما آمریکایی هستیم و برای مسئولان کشور ایران از ریگان و مسئولان آمریکا پیام آورده‌ایم... امام فرمودند که با آنها صحبت نشود و پیام آنها را نگیرید و ببینید که آنها کی هستند و برای چه به ایران آمده‌اند...» آقای هاشمی که در مراسم سالگرد گرامی‌داشت روز 13 آبان سخن می‌گفت همچنین اضافه کرد: «قیافه یکی از آنها به قیافه مک‌فارلین شبیه بود. البته ما هنوز صددرصد مطمئن نیستیم که همان بوده است یا نه، چون کسی تا حالا صحبت نکرده است و کسانی که از طرف ما با آنها روبرو بودند همان ماموران امنیتی ما در منطقه هستند و یکی از کسانی که در خرید اسلحه با آن دلال‌ها بود... ما گفتیم بروید همان جا، این جا جای این حرف‌ها نیست، ما با آمریکا قهریم ما با شما در جنگ هستیم شما آتش‌افروز این جنگ هستید. ما چطور بیاییم و با شما ملاقات کنیم و با شما حرف بزنیم. مگر ما یادمان رفته که برژینسکی با دولت موقت ما در الجزایر ملاقات کرد و دولت موقت را آب برد... گفتند که این دلال‌ها به ما گفته‌اند اینها به ما گفتند که شما بیایید به ایران، اینها استقبال می‌کنند... ما فهمیدیم که آنها را حسابی رنگ کرده‌اند.» (روزشمار جنگ ایران و عراق، ماجرای مک‌فارلین، جلد چهل و چهارم، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1380، ص585) گزارش مفصل آقای هاشمی به مردم در روز 13 آبان 1365 دارای نکات متعددی است که در رأس آن عدم اطلاع امام از این ماجراست؛ زیرا ایشان به محض در جریان قرار گرفتن می‌گویند: «ببینید که آنها کی هستند و برای چه به ایران آمده‌اند»، در صورتی که آقای هاشمی در سال 64 از سفر مسئولان آمریکایی به ایران برای بهبود بخشیدن به روابط تحت عنوان «ارزیابی نیازهای ایران» اطلاع داشت و اگر امام را در جریان امر قرار داده بود نیازی نبود سؤال شود که هیئت آمریکایی برای چه به ایران آمده‌اند. نکته قابل تأمل دیگر در این زمینه آن است که جناب آقای هاشمی در چندین فراز عنوان می‌کند اشتباه آنها پنهان کردن هویت اصلی‌شان بود: «در چهارم خرداد 65 خبر رسید که هیئتی برای گفت‌وگو درباره تحویل سلاح و حل مشکل لبنان همراه با محموله‌ای که در هواپیمای حامل آنها وجود دارد به ایران می‌آیند. اشتباهشان این بود که هویت اعضای هیئت را درست نگفته بودند.» (مقدمه، امید و دلواپسی، ص20-19) صرفنظر از اعلام مأموریت متفاوت برای هیئت آمریکایی در این فراز بنابر آنچه در متن کتاب آمده است دستکم آقای هاشمی چند روز قبل، از ورود یک هیئت آمریکایی به ایران مطلع بوده است؛ بنابراین آن گونه نیست که ایشان با یک عمل انجام شده مواجه باشد، اما متاسفانه حتی در چهارم خرداد 65 نیز این گزارش خدمت امام تسلیم نمی‌شود و سایر سران قوا نیز در جریان قرار نمی‌گیرند. آنچه در این زمینه اهمیت دارد تاکید آقای هاشمی بر خطا خواندن اعلام هویت متفاوت از سوی مقامات آمریکایی است. آیا اگر این هیئت از ابتدا براساس اعلام قبلی با هویت آمریکایی وارد کشور می‌شد هیچ مشکلی به وجود نمی‌آمد؟ بر این نکته در سخنرانی 13 آبان نیز تأکید می‌شود: «به آنها گفتیم شما با چه جرأتی به صورت عوضی وارد کشور ما می‌شوید.» به زعم آقای هاشمی در صورتی که این اشتباه رخ نمی‌داد و آمریکایی‌ها خود را ایرلندی معرفی نمی‌کردند چه اتفاقی می‌افتاد؟اما با وجود تمهیدات امام برای جلوگیری از بحران در داخل کشور انتقادات غیرآشکاری به این تحرک آقای هاشمی شد. برای نمونه، آقای موسوی خویینی‌ها در مراسم سالروز تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در جمع دانشجویان می‌گوید: «آمریکا از یک نقطه کور وارد می‌شود. برای او مهم نیست که ما بپذیریم که از یک ارزشی از ارزشهای انقلاب دست برداریم. مهم این است که اراده انقلاب را بشکند. مهم این است که یک ملتی پرچمدار مبارزه با آمریکاست ولو یک آن این پرچم را برزمین بگذارد. او حالا از اول دنبال این نیست که ما بیاییم بگوییم که نه، آمریکا دیگر دشمن ما نیست او می‌داند که این ملت چنین حرفی نمی‌زند و نه چنین توقعی دارد. این پذیرفتن، مهم است. برای او کافی است و برای او موفقیت است. همین برای او کافی است که به دنیا و به همه انقلابی‌ها و همه نسل‌های بعد... بگوید که یک لحظه من با آنها کنار آمدم.» (روزشمار جنگ ایران و عراق، ماجرای مک‌فارلین، جلد چهل و چهارم، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1380، ص594) همچنین در غرب به ویژه در آمریکا بعد از اعتراف اجباری مقامات کاخ سفید به اعزام هیئتی عالی‌رتبه به ایران، انتقاداتی جدی مطرح شد. برای نمونه، ویلیام کیسی - رئیس اسبق «سیا» - طی مقاله‌ای در روزنامه هرالد تریبیون نوشت: «امید جایگزین کردن رهبران میانه‌روتر در ایران یک ساده‌اندیشی و به معنای نادیده گرفتن واقعیات ژئو پولتیک و ایدئولوژیک منطقه خلیج‌فارس است.» وی با تأکید می‌افزاید: «به قدرت رسیدن هاشمی‌رفسنجانی امید بازگشت ایران به مدرنیسم و روابط متمدن بین‌المللی را به همراه نخواهد داشت.» وی همچنین پیشنهاد می‌کند: «آمریکا برخاستن رضاشاه جدیدی را ترجیحاً از میان رده‌های ارتش... تشویق می‌کند.» (همان، ص737) بی‌بی‌سی نیز در تفسیری درباره اهداف واشنگتن در اعزام هیئتی بلندپایه به ایران گفت: «بسیاری ناظران معتقدند که آمریکا هدف‌های بلندپروازانه‌تری از آزادی گروگانها، برای آینده دارد که آن فراهم کردن زمینه بهبود روابط با ایران پس از خمینی است و این امری بسیار حساس است... ایران و آمریکا باوجود خصومت دوجانبه منافع مشترک هم دارند... با این که رژیم آیت‌الله خمینی مورد نفرت آمریکاست در دراز مدت آمریکا نمی‌تواند ایران را از دست رفته حساب کند و از خیر آن بگذرد. ایران بالقوه توانایی آن را دارد که قدرت مسلط در منطقه خلیج‌فارس بشود، بنابراین به نفع آمریکاست که با گروه‌های معتدل‌تر در ایران به امید روابط بهتر درآینده راه ارتباط و تماس را بگشاید. ایران هم در برقراری مناسبات با آمریکا منافعی دارد. این کشور به آمریکا به عنوان تامین‌کننده سلاح و قطعات یدکی سلاح‌های آمریکایی خود نیازمند است، گزارش شده که روز گذشته حجت‌الاسلام‌ هاشمی‌رفسنجانی گفته است که ایران ممکن است در ازای دریافت اسلحه از آمریکا به آزادی گروگان‌های آمریکا در لبنان کمک کند. این اولین بار است که یک مقام بلندپایه ایران علناً به آمریکا پیشنهاد معامله کرده است. ضمناً اظهارات هاشمی را باید با ملاحظه امتناع قاطع سایر مقامات ایران از جمله میرحسین موسوی نخست‌وزیر از هرگونه معامله‌ای با آمریکا مورد توجه قرار داد. گفته می‌شود که افراد با قدرتی مانند هاشمی‌رفسنجانی و علی‌اکبر ولایتی (وزیر خارجه) نسبت به آمریکا برخورد انعطاف‌پذیرتر و آشتی‌جویانه‌تری دارند. اما تا آیت‌الله خمینی در قید حیات است این گروهها و افراد نمی‌توانند عقاید خود را علناً‌ ابراز کنند.» (همان، ص664) صرف‌نظر از صحت و سقم این‌گونه تحلیل‌های رسانه‌ها و محافل غربی دربارة لایه‌های پنهان ماجرای مک‌فارلین، آنچه که با قطعیت بیشتری می‌توان گفت آن است که سفر این مقام عالی‌رتبه آمریکایی به ایران نمی‌توانست صرفاً در ارتباط با تأمین تسلیحات برای ایران بوده باشد. اینکه جناب آقای هاشمی می‌نویسد: «خواستار آمدن به ایران - به طور سری- برای بررسی نیازهای جنگی ما بودند»، هرگز نمی‌تواند مورد قبول واقع شود. این مسئله برای آقای هاشمی‌ کاملاً‌ روشن بوده که بحثی فراتر از تامین قطعات یدکی و برخی تجهیزات در میان است. شاید گفته شود ریاست محترم وقت مجلس اطلاعی از سطح مقامات آمریکایی که در چارچوب ابراز تمایل برای سفر به ایران می‌خواستند باب چنین مراوده‌ای را بگشایند نداشته است. این مسئله تغییری در اصل موضوع نمی‌دهد. با توجه به اهمیت انقلاب اسلامی ایران هر سیاستمدار و دیپلمات معمولی نیز می‌توانست اهداف پس‌پرده این درخواست آمریکایی‌ها را درک کند که هدف، باز کردن باب مراوده مستقیم بین دو کشور است. وقتی آقای هاشمی موافقت می‌کند که هیئتی با هر رده‌ای به ایران بیاید و در پی آن مک‌فارلین در فرودگاه مهرآباد ظاهر می‌شود، به طور قطع اگر امام و سایر سران در جریان این درخواست مقامات آمریکایی قرار می‌گرفتند با آن مخالفت می‌کردند، اما با این وجود مؤلف در مصاحبه‌های مختلف به گونه‌ای این موضوع را روایت می‌کند که گویا سایر شخصیت‌ها در جریان پیشنهاد آمریکایی‌ها برای بازکردن باب مراوده بوده‌اند: «بعد از جنگ که می‌خواستم روابط را کمی تلطیف کنم، دیدم آمریکایی‌ها قابل اعتماد نیستند. دلایل روشن عملی دارم که به درد شما می‌خورد. در جنگ که مسئله مک‌فارلین پیش آمد امام و سران سه قوه در جریان بودند. به ما گفته بودند که آمریکایی‌ها می‌خواهند سیاست خود را تغییر دهند.» (هاشمی بدون روتوش، پنج سال گفتگو با هاشمی‌رفسنجانی، انتشارات روزنه، چاپ دوم، سال 87، ص182) ابهام این روایت در این است که آیا امام و سران قوا قبل از سفر مک‌فارلین در جریان درخواست آمریکایی‌ها برای بهبود روابط و تغییر سیاست‌ها بودند یا بعد از پیاده شدن آنها در فرودگاه مهرآباد در جریان قرار گرفتند. براساس روایت خود آقای هاشمی، امام از این سفر مطلع نبودند وگرنه به آقای هاشمی دستور نمی‌دادند که بروید ببینید کی هستند و به چه منظوری به ایران آمده‌اند؟ واکنش سران قوا نیز مؤید این واقعیت است که از موضوع تلطیف روابط مطلع نبوده‌اند: «آقای میرحسین موسوی نخست‌وزیر در روز 14 آبان در پایان جلسه دولت در گفت‌وگویی با خبرنگاران، نظر رسمی دولت درباره سفر هیئت آمریکایی به ایران را تشریح کرد: «هدف نمایندگان ریگان در سفر به کشور ما دستیابی به کلید فتح روابط با جمهوری اسلامی بود و طبیعتاً اگر موفق می‌شدند با مسئولان نظام ما به مذاکره بنشینند در حقیقت به طور رسمی و غیررسمی روابط دو کشور آغاز شده بود. لذا برخورد قاطع مسئولان کشور و عدم مذاکره با آنان دقیقاً‌ به همین دلیل صورت گرفته است... ما به هیچ وجه با آمریکا مذاکره نخواهیم کرد و نفس مذاکره با این کشور جز در چارچوب بیانیه الجزایر و دادگاه لاهه محکوم است.» (همان، ص605) بی‌تردید ابهامات فراوانی در مورد ماجرای مک‌فارلین وجود دارد. هرچند این موضوع در چارچوب درایت و هوشمندی امام به سرعت در همان زمان مهار شد و بحرانی را برای آمریکا رقم زد، اما توانمندی سیاسی آقای هاشمی در تبیین حرکتی که به نام وی در تاریخ به ثبت رسیده است زمانی مشخص‌تر خواهد شد که ایشان به وعده خویش در انتشار اثری اقناع کننده در این زمینه جامه عمل بپوشاند.
تا تحقق چنین وعده‌ای بر اساس گمانه‌زنی می‌توان این فرض را دور از ذهن نپنداشت که چراغ سبز نشان دادن به آمریکایی‌ها برای سفر به ایران بی‌ارتباط با دیدگاه رئیس‌ مجلس وقت در ارتباط با نوع پایان دادن به جنگ نبوده است. جناب آقای هاشمی به عنوان فرمانده جنگ در آن ایام دیدگاهی در این زمینه دارد که براساس روایات ایشان چندان انطباقی بر استراتژی امام در جنگ ندارد. رهبری انقلاب به دلیل بی‌اعتمادی به پیشنهادهای صلح بیگانگان، به ویژه حامیان صدام، برای خاتمه دادن به تهدید نظامی دیکتاتور بغداد نقطه اتکای اصلی را مقاومت ملت قرار می‌داد، اما تز آقای هاشمی در مورد جنگ اتکا به رزمندگان برای آفرینش یک موفقیت در صحنه نبرد و سپس حل مشکل از طریق دیپلماسی بود: «شب با سران قوا، مهمان آقای خامنه‌ای بودیم. درباره آینده جنگ صحبت کردیم. بحث در این بود که حالا که نقطه مهمی از عراق مثل فاو در دست ما است و ارتباط عراق با دریا قطع شده، بهتر این است که آتش‌بس را بپذیریم و با این اهرم برای گرفتن حقوقمان و سقوط صدام از طریق محاکمه اقدام کنیم. یا اینکه به جنگ ادامه دهیم تا صدام برود...» (ص433) هرچند در این فراز، آقای هاشمی مشخص نمی‌سازد که راه‌حل اول، مورد نظر اوست، اما در سایر فرازها نیز همین دیدگاه به کرات تکرار شده است: «شب مهمان آقای موسوی اردبیلی بودیم. درباره جنگ بحث شد.
قرار شد که سیاست ما در جنگ این باشد که نقطه مهمی را از عراق تصرف کنیم و سپس خواستار صلح شویم تا وسیله‌ای برای بازپس گرفتن حقوق و احتمالاً سقوط صدام باشد. همین نظر را خدمت امام مطرح خواهیم کرد. دو نظر دیگر مبنی بر صلح از موضع قدرت یا جنگ تا سقوط صدام فعلاً مقبول نشد.» (ص53) نفس وجود دو نظر دیگر در جلسه سران قوا که با حضور حاج احمد آقا مجموعاً پنج نفر می‌شدند خود گویای این واقعیت است که نظر آقای هاشمی به چه میزان در این جمع فراگیری داشته است، ضمن آنکه ایشان در همان زمان بر این واقعیت کاملاً وقوف داشتند که این دیدگاه، یعنی پذیرش آتش بس و سپس از طریق مجاری غیرقابل اتکای دیپلماتیک و نهادهای بین‌المللی به دنبال احقاق حقوق ملت ایران رفتن، با مشی امام سازگار نیست؛ زیرا قاطبه کارشناسان معتقد بودند در آن مقطع که هنوز بخش‌های مهمی از ایران در اشغال بیگانه بود پذیرش آتش‌بس و چشم دوختن به وعده‌های سیاستمداران غربی، جز افتادن در چرخه‌ای باطل حاصلی نخواهد داشت. براساس این نظر کارشناسی از یک سو صدام فرصت تجدید قوا می‌یافت و از سوی دیگر حلقه‌ نیازی برای واداشتن انقلاب اسلامی به پیروی از منویات غرب شکل می‌گرفت.
از قضا به دنبال طرح شدن این تز جناب آقای هاشمی که مسبوق به سابقه نیز بودرهبر انقلاب نظر روشن خود را در مورد آن در یک دیدار مردمی عمومی اعلام می‌دارد: «اخوی محمد بعد از دیدار عمومی امام آمد و گفت که امام در اظهاراتشان بر مقاومت و ادامه جنگ تأکید کرده‌اند.» (ص55) قطعاً امام نیز همچون همه نیروهای دلسوز ملت طرفدار پایان جنگ بودند، اما پایان عزتمندانه و مقتدرانه را ایشان صرفاً در اتکا به قدرت مردم می‌دیدند، در حالی که در برنامه‌ آقای هاشمی نگاهی به توان ملت (دست‌یابی به یک پیروزی مهم) و سپس وارد شدن به وادی تعاملات سیاسی با قدرت‌های مؤثر در عراق بود. این دیدگاه متفاوت آقای هاشمی متأسفانه حتی با وجود اعلام رسمی مکرر نظر امام، بروز بیرونی می‌یافت. به طور منطقی توفیق برنامه ریاست‌ محترم مجلس وقت رابطه تنگاتنگی با نظر قدرت‌های ذی‌نفوذ در مجامع بین‌المللی داشت؛ از این رو برخی صاحبنظران عرصه سیاست معتقدند مسئله فراهم شدن زمینه سفر مک‌فارلین را باید در کنار طرح آقای هاشمی برای پذیرش آتش‌بس دید. البته یادآوری این نکته نیز خالی از لطف نخواهد بود که صاحب اثر توانسته بود آقای سیداحمد خمینی و آقای منتظری را نیز با خود همراه سازد: «احمدآقا آمد و درباره مذاکراتش با آقای منتظری نقل کرد که ایشان با ختم جنگ به صورت آتش‌بس موافق است که باید پس از تنظیم امور، در موقع مناسب در این زمینه اقدام شود.» (ص84) همچنین در مورد دیدگاه شخص احمدآقا در فرازی دیگر آمده است: «عصر احمدآقا آمد و در مورد اصلاح قانون اساسی، دولت آینده، جنگ و... مذاکره کردیم. او طرفدار ختم جنگ است.» (ص193) در نهایت با وجود توفیق آقای هاشمی در همراه ساختن برخی افراد دارای نفوذ با برنامه خود در زمینه پذیرش آتش‌بس، این برنامه به دلیل مغایرت آن با مصالح ملی، مورد تأیید امام قرار نگرفت. در صحت دیدگاه امام همان بس که جناب آقای هاشمی بعد از سال‌ها به غیر قابل اتکا بودن دولت‌های غربی و عدم صداقت آنها در اعلام قصد تغییر موضع در جنگ به نفع ایران، معترف است: «جلسه‌ای در منزل (سناتور باب) دول برگزار شد که بوش (پدر) و ریگان (رئیس‌جمهور وقت) هم بودند گفتند:
چه کاری است که داریم می‌کنیم؟ ایران تضعیف و عراق دارد تقویت می‌شود و این به نفع شوروی تمام می‌شود که در آن مقطع متحد اصلی صدام حسین بود. باید سیاست‌های خود را عوض کنیم تا روابط با ایران صمیمی شود. از همان جا با دادن موشک‌ هاک و تاو شروع شد. در مقابل ما به آنها کمک می‌کردیم که آنها گروگانهایشان را در لبنان آزاد کنند. در همان جریان تقلب کردند که نتوانستیم به آنها اعتماد کنیم.» (هاشمی بدون روتوش، ص184) اینکه آقای هاشمی در طرح خود برای پذیرش آتش‌بس به چه میزان به این تغییر موضع آمریکا امیدوار بوده، بحث مهمی است. البته طبق وعده آقای هاشمی، ایشان در کتاب مستقل خود در آینده در این زمینه موضوع را بیشتر روشن خواهد ساخت، اما تا آن زمان براین باوریم که نسبت دادن ارسال برخی تجهیزات جنگی به ایران به تغییر موضع آمریکا، مبانی قوی تحلیلی و منطبق بر واقعیت ندارد، کما اینکه در نهایت آقای هاشمی‌ نیز پی به فریبکارانه بودن اظهارات مقامات واشنگتن برده‌ است. این اذعان یک بار دیگر صحت نظر امام را در مورد جنگ به اثبات می‌رساند؛ زیرا نمی‌توانستیم آتش‌بس را بپذیریم و با اتکا به وعده و وعید قدرت‌هایی چون آمریکا به دنبال حقوقمان و خارج ساختن قشون صدام از بقیه بخش‌های اشغالی کشورمان باشیم. در این صورت هم اعتبار انقلابی ایران لطمه می‌خورد و هم نیازمند جلب حمایت کسانی می‌شدیم که با استقلال ایران در تعارض جدی بودند. خوشبختانه رهبری با وجود آنکه از شخصیت‌های مختلف برای پیشبرد امور جامعه به خوبی بهره می‌گرفتند، اما به شدت مانع از آن می‌شدند که این تعاملات موجب لطمه خوردن به مبانی و اصول انقلاب شود. به ویژه اینکه جناب آقای هاشمی از کانال‌های مختلف برای تغییر موضع آمریکا تلاش می‌کرد و تبعاً به نتایج آن نیز تا حدودی امیدوار بوده است: «آقای [سعید] رجایی خراسانی نماینده ایران در سازمان ملل آمد گفت که آمریکایی‌ها برای اصلاح روابط زیاد مراجعه می‌کنند. گفتم امیدوارشان کند. سفیر آمریکا در واتیکان با ایشان دوبار در این خصوص تماس گرفته است.» (ص442) با توجه به مغایرت تماس مستقیم با آمریکایی‌ها با سیاست امام تماس‌های آقای رجایی با دیپلمات‌های آمریکایی با مجوز آقای هاشمی صورت می‌گرفته و حتی قوه مجریه از آن بی‌اطلاع بوده است. از جمله رخدادهای مهم سال 64 موضوع تعیین جانشین رهبری توسط مجلس خبرگان بود.
بعد از بروز بیماری قلبی امام و بستری شدن ایشان، دل نگرانی‌های عدیده‌ای برای استمرار نظام نوپای جمهوری اسلامی، طیفی از ارادتمندان انقلاب را بر آن داشت که بر روی مسئله آینده رهبری متمرکز شوند. به طور کلی، گذشته از ساختار سیاسی شکل گرفته پس از انقلاب، که رهبری نقش محوری و اساسی را در آن برعهده داشت، به لحاظ روان‌شناسی اجتماعی نیز، رهبر و نهاد رهبری از جایگاه بسیار مهمی در افکار عمومی برخوردار بود، به‌گونه‌ای که استحکام و استمرار نظام از نگاه مردم، ارتباط مستقیمی با این نهاد داشت و این همه در حالی بود که انواع و اقسام توطئه‌های داخلی و خارجی از سوی دشمنان متوجه حرکت استقلال‌طلبانه ملت ایران شده بود. بدیهی است با توجه به جمیع شرایط، دلسوزان آینده کشور نیز به منظور اطمینان خاطر بخشیدن به مردم دربارة نهاد رهبری به چاره‌اندیشی بپردازند. در آن زمان آیت‌الله منتظری با اقدام به تأسیس مدارس مختلف حوزوی و به دست‌گیری ریاست عالیه آنها و در عین حال برخی ارجاعات فقهی حضرت امام به ایشان، می‌رفت که از موقعیت حوزوی برجسته‌ای برخوردار شود، همچنین تشکیل دفتر و ترتیب ملاقات‌های مردمی و صدور گاه و بیگاه پیام‌ها و احکام مختلف نشان از اعلام آمادگی ایشان برای قبول مسئولیت‌های خطیر در آینده داشت. اما در کنار دغدغه جریان دلسوزی که با هدف رفع نگرانی جامعه، آقای منتظری را به عنوان رهبر آینده مطرح می‌ساخت، گروه‌های سیاسی فعالی هم از ابتدای اوج‌گیری نهضت سیاسی امام خمینی به دنبال آن بودند که با سنگر گرفتن پشت یک شخصیت برجسته به تضعیف انقلاب بپردازند. یکی از بارزترین اقدامات در این راستا، تمرکز تبلیغاتی سازمان مجاهدین خلق (که خود را با انقلاب اسلامی کاملاً در تعارض می‌دید) بر روی مرحوم آیت‌الله طالقانی بود و به صورت مشهودی این سازمان بدون آن که اعتقادی به مبانی فکری و سیاسی آیت‌الله طالقانی داشته باشد (به ویژه بعد از گرایش به مارکسیسم)، با هدف «رهبرسازی» در کنار حضرت امام و بهره‌گیری از ایشان در جهت تضعیف موقعیت امام، دست به این اقدام می‌زد. البته آیت‌الله طالقانی پس از ناامیدی از هدایت این جماعت با صداقتی کم‌نظیر که از خصوصیات عناصر مخلص است در خطبه‌های نماز عید فطر (2/6/1358) ضمن خطا خواندن حمایت خود از رهبران مجاهدین خلق و محکوم کردن عملکردهای عنودانه آنان علیه انقلاب اسلامی، بار دیگر بر تبعیت خود از رهبری با صراحت تأکید کرد. آیت‌الله منتظری نیز که از ابتدای سال 60 آمادگی خود را برای رهبری آینده به نوعی نشان داده بود مورد توجه جریانات سیاسی معارض انقلاب قرار گرفت.
لذا قبل از انتخاب ایشان توسط مجلس خبرگان رهبری، مناسباتی از سوی نیروهای نه چندان سالم در اطراف کسی که در آینده نقش مهمی را به عهده‌ می‌گرفت،‌ شکل یافت. حال سؤال این است که چرا چنین حرکت‌هایی صورت می‌گرفت؟ پاسخ این سؤال را باید در ویژگی‌های شخصیتی حضرت امام جست و جو کرد. ایشان با اعتقادی راسخ به اصول و مبانی اسلام اصیل و با هوشیاری و دقتی بی‌نظیر در هدایت انقلاب و با قاطعیتی مثال زدنی در پیشبرد اهداف نهضت اسلامی مردم ایران، رهبری جامعه را برعهده داشت و به این ترتیب راه را برایجاد هرگونه انحرافی در حرکت انقلاب، مسدود ساخته بود. از همین رو، گروه‌های روشنفکری که از پایگاه مردمی چندانی برخوردار نبودند و به هر دلیل معارض انقلاب اسلامی بودند، برای تحقق اهداف خود بهترین راه را «رهبرسازی» در عرض رهبری امام می‌دیدند. حداقل دستاورد این اقدام به زعم این جریانات، ایجاد شکاف در رهبریت جامعه بود که به تدریج زمینه تضعیف و فروپاشی نظام نوپا را فراهم می‌آورد. اما از جمله دیگر دستاوردها نفوذ برای خط‌دهی در آینده بعد از امام بود؛ بنابراین دو جریان کاملاً متمایز از یکدیگر بحث طرح شدن آیت‌الله منتظری به عنوان رهبر آینده را دنبال می‌نمودند، اما یک تفاوت اساسی و بنیادی بین این دو حرکت هم‌عرض وجود داشت؛ حرکت نیروهای دلسوز انقلاب به منظور تضمین استمرار حرکت انقلاب و استحکام بخشی به بنیان‌های نظام نوپا بود ولی حرکت نیروهای مسئله‌دار و ضدانقلاب دقیقاً با هدف متضادی دنبال می‌شد.
در حقیقت نیروهای انقلاب، آقای منتظری را برای بعد از امام در نظر داشتند، در حالی که نیروهای مخالف حاکمیت دینی، ایشان را برای زمان حیات امام و شکستن ایشان می‌خواستند. باید اذعان داشت سرمایه‌گذاری جریان دوم در اطراف منتظری بسیار سنجیده‌تر و زودتر آغاز شده بود. هرچند آقای هاشمی معتقد است که ایشان در این زمینه پیش قدم بوده است: «برای اولین بار در نماز جمعه من آقای منتظری را «آیت‌الله العظمی» خطاب کردم.» (حقیقت‌ها و مصلحت‌ها، به کوشش مسعود سفیری، نشرنی، 1378، 110) نماز جمعه مورد اشاره آقای هاشمی رفسنجانی در تاریخ 6/1/61 برگزار شد، در حالی که نخستین بار دفتر آقای منتظری در سال 60 طی اطلاعیه‌ای مبنی بر درخواست از مردم برای همکاری در جمع‌آوری اسناد تاریخ انقلاب، عنوان «آیت‌الله العظمی» را برای ایشان به کار برد. (روزنامه کیهان، سه‌شنبه 14 اسفند60،ص2) و بعد از آن روزنامه کیهان که در ارتباط تنگاتنگی با نیروهای متجمع شده در اطراف منتظری بود همواره این عنوان را برای آقای منتظری به کار می‌برد. از جمله: «رهنمودهای آیت‌الله العظمی منتظری در مورد بسیج همگانی برای فراگیری علم و معرفت» (تیتر صفحه اول روزنامه کیهان، شنبه 8 اسفندماه 60) متاسفانه آقای هاشمی حتی در زمان تنظیم خاطرات سال 64 و حتی در پاورقی، نه تنها به تلاش‌های اطرافیان و جریان‌های سیاسی خاص برای رهبرسازی از منتظری هیچ‌گونه اشاره‌ای ندارد بلکه با مطرح کردن نامه تعارف‌آمیز ایشان به خبرگان این‌گونه وانمود می‌سازد که گویا تدارک دیدن‌ها برای رهبر آینده وجود خارجی نداشته است: «آقای مشکینی مختصری صحبت کردند و سپس نامه‌ آقای منتظری را خواندند که با تشکر از خبرگان خواسته بودند که از انتخاب ایشان به عنوان جانشین امام در زمان حیات امام منصرف شویم» (ص317) اما مؤلف محترم هیچ‌گونه اشاره‌ای به پاسخ ریاست مجلس خبرگان ندارد.
در حالی که آیت‌الله مشکینی طی نامه‌ای در پاسخ به نامه آیت‌الله منتظری، به وضوح و روشنی به آمادگی ایشان اشاره می‌کند و در پاسخ به تعارفات می‌گوید: «و اما قولکم: با وجود حضرات آیات عظام تعیین آن جناب توهین به مقام رهبری و آیات است فتقول لابأس بذلک فی‌الجمله؛ زیرا مقدمه آن را قبلاً عده‌ای از بزرگان در مصاحبه‌ها و روزنامه‌ها به جا آورده‌اند و خود جنابعالی نیز با اعلام آمادگی عملی برای مرجعیت و رهبری و انجام برخی از مقدمات هر دو امر اقدام فرموده‌اید...» (پیوستهای خاطرات آیت‌الله منتظری، ص923) نکته دیگری که آقای هاشمی در خاطرات خود به آن اشاره نمی‌نماید اعتراضات و گلایه‌های دوستان انقلاب در جلسه خبرگان به اطرافیان آقای منتظری، از جمله بیت ایشان است، اما آقای مشکینی در ادامه نامه به این حقیقت تلخ اشاره مختصری دارد: «در خاتمه چون کلام بدینجا کشید جسارتاً معروض می‌دارد نظر اغلب دوستان برای روز مبادا شمایید، لکن با یک نگرانی از ناحیه بیت و بعضی حواشی آن جناب که متاسفانه به قول آن مرحوم، مراجع قبلی پس از مرجعیت گرفتار می‌شدند و شما قبل از آن، من در این باره لامتثال امرکم کلی می‌گویم پیوسته از دوستان صمیمی‌تان اظهار ناراحتی می‌شنوم حتی در مجلس نیز مطرح شد و بی‌سروصدا گذشت و قبلاً هم پس از سمینار ائمه جمعه برخی به حقیر می‌گفتند حضورتان گفته شود و اینان از دوستان مخلص آن جنابند و شما را برای اسلام می‌دانند و راضی نیستند شخصی که از آن عموم است در قبضه خصوص باشد.» (همان صص- 4-923) جناب آقای هاشمی رفسنجانی در خاطرات سال 64، خود همچنین از مخالفت صریح امام با انتخاب آقای منتظری توسط مجلس خبرگان به سرعت عبور می‌کند، حتی فراخوانی برای برگزاری جلسه اضطراری سران نمی‌دهد و نظر منفی ایشان را در یک جلسه اضطراری سران منعکس نمی‌سازد:
«آقای محمدی‌گیلانی به دفترم آمد و پیام امام را درباره برنامه مجلس خبرگان آورد... گفت که امام با انتخاب آقای منتظری [برای جانشینی رهبر] موافق نیستند.» (ص312) آقای هاشمی بدون در جریان قرار دادن سایر شخصیت‌ها به صورت تلفنی، خود به دیدار امام می‌رود تا نظر ایشان را تغییر دهد، اما توفیقی نمی‌یابد: «شب خدمت امام رفتم و راجع به پیام ایشان در مورد مجلس خبرگان مذاکره کردیم. نگرانند که تعیین آیت‌الله منتظری به عنوان رهبر آینده، باعث عداوت و کارشکنی رقبای دیگر شود.» (ص314) اما آیا نگرانی امام صرفاً واکنش دیگران بود یا ایشان به مراتب بیشتر از شخصیت‌هایی چون آیت‌الله مشکینی از حاکمیت جریانی در اطراف آقای منتظری نگران بودند. آقای هاشمی خود در فرازی مربوط به قبل از این تاریخ معترف است که امام مسائل اطرافیان آقای منتظری را به دقت زیر نظر داشته‌اند: «پیش از ظهر احمدآقا آمد و گفت سپاه اصفهان به دستور امام در مورد گروه قهدریجان- که احتمالاً روحانیت بیدار و شاید حزب‌الله هم باشند- تحقیق کرده و آنها را دارای تشکیلات مخفی و خانه امن می‌داند. قرار شد با آیت‌الله منتظری در میان گذاشته شود.» (ص300) با وجود این‌گونه قراین دال بر این که گروه مهدی هاشمی با وجود قتل‌های متعدد در پرونده خود همچنان فعالیت‌های پنهان و مخفی‌اش را ادامه می‌دهد، امام از تقویت و فراهم شدن زمینه حاکمیت این جریان پرمسئله بر امورات کشور بعد از انتخاب آقای منتظری به شدت نگران بودند. با وجود این نگرانی بحق امام، آقای هاشمی سران قوا را در جریان قرار نمی‌دهد بلکه صرفاً در روز قبل از جلسه خبرگان در نشستی با احمدآقا در مورد نظر امام مذاکره می‌کنند که این بدین معناست که امام همچنان بر مخالفتشان باقی‌اند: «عصر احمدآقا آمد و راجع به برنامه مجلس خبرگان در خصوص رهبری آقای منتظری و نظر امام مذاکره کردیم.» (ص316) با علم به موافق نبودن امام، آقای هاشمی هیچ تغییری در برنامه‌ تدوین شده برای اخذ رای از مجلس خبرگان جهت تعیین آقای منتظری به عنوان رهبر آینده نمی‌دهد. چنان که اشاره شد، حتی رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر و رئیس شورای عالی قضایی را در جریان قرار نمی‌دهد تا با کمک آنان نظر امام را در این زمینه تغییر دهند یا تدبیر جمعی دیگری بیندیشند. بنابر روایت آقای هاشمی، روز شنبه 18 آبان جلسه خبرگان آغاز می‌شود و در میانه بحث‌ها پیام امام دریافت می‌گردد که نظر ایشان پیگیری نشود: «ساعت هفت و نیم جلسه هیأت رئیسه مجلس خبرگان تشکیل شد. سپس به تالار رفتیم. جلسه رسمی ساعت هشت و نیم تشکیل شد... بحث‌ها شروع شد. احمدآقا اطلاع داد که امام به آقای محمدی [گیلانی] گفته‌اند موضوع پیام را پیگیری نکنند. هم در جلسه صبح و هم در جلسه عصر در این باره بحث کردیم و در تنفس‌ها به مشورت پرداختیم و سرانجام بعد از نماز مغرب با بیش از دو سوم حضار تصویب شد که آیت‌الله منتظری مصداق صدر اصل 107 قانون اساسی هستند.» (ص317) همان‌گونه که در این فراز تصریح شده است آقای هاشمی حتی هیئت رئیسه مجلس خبرگان را در جریان نظر امام قرار نمی‌دهد، در حالی‌که با توجه به حساسیت آقای مشکینی نسبت به اطرافیان آقای منتظری ممکن بود بعد از اطلاع از این امر تمهید دیگری اندیشیده شود. شاید ادعا شود امام بعد از اطلاع از نظر اکثریت خبرگان، دیدگاه خود را براساس تمایل آنها تغییر داده و آن پیام را از طریق احمدآقا برای آقای هاشمی ارسال داشته‌اند. چنین استنباطی را حتی از آنچه توسط آقای هاشمی روایت شده، نمی‌توان داشت: «همراه با نمایندگان مجلس خبرگان خدمت امام رسیدیم. آقای مشکینی صحبت کرد... راجع به انتخاب آقای منتظری، آقای مشکینی با اشاره گفت و امام چیزی نگفتند.» (ص318) سکوت امام در برابر اقدام مجلس خبرگان به تعیین رهبر آینده که به حسب ظاهر از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است چه مفهومی برای اهل نظر دارد؟ آیت‌الله منتظری درباره واکنش حضرت امام در مورد تصمیم مجلس خبرگان می‌گوید: «اگر ایشان در آن وقت مخالف بودند لازم بود همان وقت ولو با کنایه یا پیغام به من یا دیگری و یا به خبرگان می‌فرمودند، زیرا مصلحت نظام از همه چیز مهمتر بود، بلکه بعضی از آقایان نقل کردند پس از تعیین شما از طرف خبرگان خدمت ایشان رسیدیم و به ایشان گفتیم ایشان خیلی خوشحال شدند.» (خاطرات آیت‌الله منتظری، ص476) چنانچه این اظهار صحت داشته باشد گواهی است به این امر که آقای هاشمی به‌گونه‌ای عمل نموده بود که هیچ‌کس از موضع منفی امام در این زمینه مطلع نشود. البته این ادعا بعد از گذشت سالها از آن رخداد به هیچ وجه پذیرفته نیست؛ زیرا دستکم قرائن بسیاری بعد از انتخاب خبرگان حکایت از عدم رضایت ایشان داشت. این نکته روشن است که تصمیم مجلس خبرگان در آن مقطع از اهمیت زیادی برخوردار بود، اما پس از بازتاب یافتن آن در سطح مطبوعات، امام در قبال این تصمیم، سکوت مطلق پیشه کردند؛ به نوعی که نه پیامی بدین مناسبت صادر فرمودند، نه به نامه‌ها و پیام‌های تبریکی که به این مناسبت خدمت ایشان ارسال می‌شد، پاسخی دادند و نه حتی در سخنرانی‌های خود پس از این تاریخ، اشاره‌ای به این مسئله داشتند. جالب این که حضرت امام حتی در برابر پیام تبریکی که از سوی نمایندگان مجلس شورای اسلامی بدین مناسبت برای ایشان ارسال شد و در مطبوعات به چاپ رسید (روزنامه کیهان 17/9/1364، ص2) نیز سکوت پیشه کردند. آقای هاشمی به عنوان رئیس مجلس در خاطرات خود هیچ اشاره‌ای به بی‌پاسخ گذاشتن تبریک مجلسیان از سوی امام نمی‌کند. آیا به راستی اگر امام با تصمیم خبرگان مخالف نبودند، ضمن اعلام پشتیبانی خود از آن و حمایت از رهبر آینده، مردم را به پشتیبانی از ایشان دعوت نمی‌کردند؟ بنابراین باید گفت امام چه قبل از انتخاب خبرگان و چه بعد از آن نه به کنایه و اشاره بلکه به صراحت تمام، رأی و نظر خودشان را اعلام کردند.
خواننده کتاب «امید و دلواپسی» این سؤال جدی در ذهنش ایجاد می‌شود که چرا آقای هاشمی در این امر بسیار مهم و حیاتی نه تنها از کنار نظر امام می‌گذرد بلکه تلاش می‌کند آن را مکتوم نگه دارد، به ویژه زمانی که فرازهای دیگری از کتاب را از نظر می‌گذراند که نویسنده محترم در آن درس لزوم تبعیت از نظر رهبری به جریانات سیاسی می‌دهد: «قبل از رسمی شدن مجلس به نمایندگان تذکر داده شد که با قلت‌ آرای موافق نخست‌وزیر باعث رنجش امام از مجلس و خوشحالی دشمنان از عدم نفوذ امام نشوند... 99 رای مخالف و ممتنع که [علیرغم تذکر قبلی] برخلاف نظریه امام بود، باعث ناراحتی شدید اکثریت نماینده‌ها شد و وسیله‌ای برای بدنام شدن و ضد ولایت فقیه معرفی شدن جریان محافظه کار گردید. بعضی این را از اشتباهات بزرگ سیاسی آنها می‌خوانند. نقطه مثبت آنها تعبد آنها بود که با این رای از دستشان ممکن است گرفته شد (شود).» (ص283) در جریان انتخاب مجدد آقای مهندس میرحسین موسوی به نخست‌وزیری با تأکید امام، نمایندگان وابسته به جریانی با این ادعا که امام هم راضی نیستند نماینده برخلاف نظرش رأی دهد به رئیس دولت معرفی شده به مجلس رای مخالف یا ممتنع دادند. تردیدی نیست که این جریان با چنین رأی دسته‌جمعی کارنامه مناسبی در تبعیت از رهبری از خود به ثبت نرساند. اما آیا آنچه در جریان انتخاب آقای منتظری در مجلس خبرگان بروز یافت این تردید را ایجاد نمی‌کند که دستکم برخی در جریان انتخاب نخست‌وزیر سلایق مدیریتی خود را در پوشش دفاع از نظر امام با جنجال بسیار دنبال می‌کردند؟خوشبختانه چندان طولی نکشید که حقانیت نگرانی امام در مورد اطرافیان آقای منتظری به اثبات رسید. قدرت‌طلبی مهدی هاشمی بعد از انتخاب آقای منتظری به عنوان رهبر آینده به یکباره چنان فزونی یافت که موجب اختلاف و شکاف در جریان به اصطلاح خط 3 شد و به فاصله سه ماه سیل شکایات به سوی آقای هاشمی سرازیر گردید: «ظهر آقای هاتفی آمد. از فشار گروه سیدمهدی هاشمی بر دفتر تبلیغات [اسلامی قم] از طریق دفتر آقای منتظری و من‌جمله درخواست کتابهای کتابخانه دفتر برای کتابخانه سیاسی- که به وسیله گروه هاشمی اداره می‌شود- گله داشت.» (ص374) همچنین در فرازی دیگر در این زمینه آمده است: «عصر آقای [محمد] عبایی [خراسانی] [رئیس دفتر تبلیغات اسلامی قم] آمد. اصرار به رفتن بیشتر من به قم داشت... برای سازمان دادن به اداره بیت آیت‌الله منتظری و محدود کردن نفوذ مهدی هاشمی استمداد کرد.» (ص381) طبعاً اصرار آقایان بر حضور بیشتر آقای هاشمی در قم برای حل و فصل اختلافات این جریان، نشان از میزان نفوذ ریاست مجلس در میان نیروهای متنوع خط 3 دارد. شاید هنوز در این مقطع درک دقیق علت نگرانی امام ممکن نبوده است؛ زیرا افرادی از خط 3 چون آقای عبایی بر این باور بودند که می‌توانند اداره بیت آیت‌الله منتظری را سامان دهند! در این ایام عمده حملات شاخه تندرو خط 3 متوجه ریاست‌جمهوری است؛ چه در قالب شبنامه یا با امضای مجهول نمایندگان مجلس و چه برخوردهای آشکار و علنی نیروهای معتدل‌تر آن همچون آقای محمدعلی هادی نجف‌آبادی که جناب آقای هاشمی از ابعاد برخورد توهین‌آمیز وی با رئیس‌جمهوری هنگام نقل روایت تا حدودی می‌کاهد: «آقای خامنه‌ای در جلسه سه‌شنبه نمایندگان شرکت کردند و انتقاداتی علیه دولت داشتند اما نگفتند که می‌خواهند دولت را عوض کنند، ولی مخالفت خود را به نحوی گفتند. موافقان دولت ناراحت و مخالفان دولت خوشحال شدند. سپس به دفتر من آمدند. محمدعلی هادی آمد و به ایشان انتقاد کرد.» (ص252) (البته مراد همان «جسارت کرد» است) از جمله نکات مغفول مانده در خاطرات سال 64 آقای هاشمی شفا‌ف‌سازی جناح بندی‌هاست. ریاست محترم مجلس ارتباط خویش را به لحاظ تشکیلات با جریان خط 3 مشخص نمی‌سازد، هر چند خواننده، حضور ایشان را به عنوان پدر معنوی این جریان درمی‌یابد، اما بعضاً وجود دیدگاه‌های مختلف اقتصادی پذیرش این امر را نیز مشکل می‌سازد. شاید تنها مطلبی که بتواند این تناقض را برطرف سازد اشتراکات در مدیریت متمرکز است. برای نمونه، تشابه دیدگاه‌های مدیریتی بین اطرافیان آقای منتظری و آقای هاشمی را به وضوح می‌توان دید: «سابقاً‌ من به حضرتعالی پیشنهاد کردم ده الی پانزده نفر افراد غیرشاغل و متخصص در امور سیاسی و نظامی و اقتصادی بی‌نام و نشان در پشت صحنه بایستند که همه مسائل و مشکلات و راه‌حلها را بررسی نمایند و طرحهای متقن در قسمتهای مختلف تهیه کنند و پس از ارائه به حضرتعالی قاطعانه اجرا شود، و این امر در همه دنیا معمول است و حل مشکلات را نیز حضرتعالی از آنان بخواهید، آنها باید کاری جز این معنا نداشته باشند و ملاک انتخابشان نیز لیاقت و عقل و تخصص باشد و نه خط‌بازی.» (از نامه آیت‌الله منتظری به امام، پیوستهای خاطرات آقای منتظری، ص1167) البته می‌توان به سهولت دریافت که این الگو، منبعث از همان شیوه پنهان‌کاری نهادینه شده توسط مهدی هاشمی در بیت و دستگاه ایشان است و به هر حال کاملاً‌ مشهود است که در صورت پذیرش این پیشنهاد از سوی امام، چه وضعیتی بر قوای سه‌گانه کشور و روال قانونی اجرای امور، مستولی می‌شد و نظام و انقلاب و کشور به چه جایی می‌رسیدند. مقایسه ساده نگاه آقای هاشمی به ساختارگرایی و این طیف، نقاط‌ اشتراک را روشن می‌سازد. برای نمونه، بی‌اثر شدن شورای عالی دفاع به عنوان بالاترین جایگاه تصمیم‌گیری در شرائط جنگی یکی از مسائلی است که از چشم خواننده تیزبین به دور نمی‌ماند. در سال 64 هفت بار شورای عالی تشکیل می‌شود.
در این چند نوبت نیز مسائلی چون تقسیم مشمولان سرباز بین ارتش و سپاه» (ص214) همچنین «موذی‌گری‌های افغانستان درباره آب سیستان» (ص334) و... مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد. مسائل عمده جنگ در جلسات خصوصی و خارج از ساختار رسمی دنبال می‌گردد، در حالی‌که شورای عالی انقلاب فرهنگی که تحت مدیریت ایشان نبوده و البته اهمیتش در رده شورای عالی دفاع قرار ندارد در این سال 26 جلسه داشته است. تبعات مدیریت متمرکز البته منحصر در تضعیف ساختارها نبوده است، بلکه چنان‌که اشاره شد، تلاش برای جذب افراد در خارج از مکانیزم سیستم از جمله خسارت‌های این نگرش است. برای نمونه، به دلیل مراجعه جماعتی از مردم قزوین به تهران و اعتصاب آنها در برابر مجلس در اعتراض به عملکرد آقای قدرت‌الله علیخانی معروف به شیخ قدرت، هیئتی برای رسیدگی به مسئله از سوی سران قوا به منطقه اعزام می‌شود. آقای هاشمی در مورد گزارش هیئت رسیدگی کننده می‌گوید:
«هیات اعزامی از سوی [سران] سه قوه به قزوین برای بررسی اختلافات آقای [قدرت‌الله] علیخانی و مردم شال [از توابع قزوین] آمدند. گزارشی که آوردند، بیشتر به نفع آقای علیخانی بود؛ گرچه پیشنهاد تعویض ایشان را هم به خاطر تندی‌ها دادند.» (ص297) تندی‌های شیخ قدرت به دلیل ارتباط وی با خط 3 اصفهان تا حدی قابل درک است، اما با وجود نظر هیئت به عزل وی، اقدامی در این زمینه تا سال 70 صورت نمی‌گیرد و در این سال، وی به دلیل تعدی و زورگویی به مردم منطقه و عملکردهای غیرقانونی‌اش عزل می‌شود. در آخرین فراز از این نقد مجدداً لازم به تأکید است که شخصیت‌های برجسته‌ای که حیات سیاسی آنها دارای فراز و نشیب‌های فراوانی است همواره در کانون بحث‌های حاد با رویکرد افراط و تفریط قرار می‌گیرند. آثاری که به قلم شخص جناب آقای هاشمی‌رفسنجانی به نگارش درآمده می‌تواند منابع بسیار مفیدی برای شناخت دقیق این چهره بارز انقلاب اسلامی باشد. البته در کنار منطقی ساختن بحث‌ها حول شخصیت جناب آقای هاشمی، خاطرات ایشان کمک مؤثری به تدوین تاریخ انقلاب نیز خواهد بود.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۷ آبان ۱۳۸۷
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : عباس سلیمی نمین
عناوین
رسته: 3