دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 4168
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

2143 بازدید
اسامی جغرافیایی در دیوان عمعق بخاری

مقدمه

قدیمی ترین جایی که نامی از عمعق بخاری شاعر معروف قرن ششم به میان آمده، چهار مقاله ی عروضی سمرقندیست که در حدود 550 تالیف شده است. وی هنگامی که شاعران پیش از خود را می شمارد، می گوید:

«اما اسامی آل خاقان باقی ماند بلولوی و گلابی و نجیبی و عمعق بخاری و رشیدی سمرقندی و نجار ساغری و علی بانیذی و پسر درغوش و علی سپهری و جوهری و سغدی و پسر تیشه و علی شطرنجی»

و پس از آن در جای دیگر درمورد وی حکایتی نقل می نماید.

پس از آن محمد عوفی در لباب الالباب که در حدود سال 618 آن را تالیف کرده است در فصل شعرای آل سلجوق در ماوراء النهر درباره عمعق چنین نوشته است: «الاجل شهاب الدین عمعق البخاری - استاد شعرای عصر خود عمعق بود و در دعوی ساحری در شاعری برحق، آنچه از شعر او عذب و مطبوعست در غایت سلاست و لطافتست و آنچه مصنوعست جمله استادان را در حیرت افگنده است و اتفاق جمهور شعر است که چند بیت که در مطلع این قصیده گفته است که پیش از وی کس مثل آن نگفته است و بعد از وی هم نتوانسته است گفتن، می گوید، نظم:

اگر موری سخن گوید و گر موری روان دارد

من آن مور سخن گویم، من آن مویم که جان دارد...»

و پس از این بیت 125 بیت دیگر از اشعار وی را آورده است.



ابو طاهر خاتونی در تاریخ آل سلجوق می گوید که: چون ماه ملک خاتون، دختر سلطان سنجر، درگذشت، که در حباله سلطان محمود بن ملکشاه بود، سلطان سنجر بسیار از وفات او تنگدل و ملول شد و عمعق را از بخارا طلب کرد، تا مرثیه خاتون بگوید. عمعق پیر و عاجز و نابینا بود، از قصیده ی مطول اسنعفا خواست و این ابیات بگفت و این واقعه در فصل بهار بود، قطعه:

هنگام آن که گل دهد از صحن بستان

رفت آن گل شکفته و در خاک شد نهان

هنگام آنکه شاخ شجر نم کشد ز ابر

بی آب ماند نرگس آن تازه بستان



دیگر شعرا از جمله جامی در بهارستان، علی ذکری کاشانی، محمد عارف لقایی در مجمع الفضلا، امین احمد رازی در هفت اقلیم و... نیز از وی به بزرگی و توانایی و نیکی یاد کرده اند. که در این مجال فرصت پرداختن به آن نیست و خود نیازمند نحقیق جداگانه ای است.

در این مقاله سعی اینجانب بر آن است تا تمامی اسامی جغرافیایی که در اشعار وی به کار رفته را همراه با توضیحاتی از کتب جغرافیایی مانند معجم البلدان یاقوت حموی و... بیان دارم.

و اما بیت هایی که در آن نام های جغرافیایی به کار رفته همراه با توضیح مختصر:

در این تفکر بودم که: این چه شایبه بود؟

و زین سپس سخن او کجا گذارد کام؟

که روی سوی بخارا نهاد و گفت بمهر:

ایا بخارا، بر تو درود باد و سلام

بدست دولت و اقبال و اتفاق و قضا

همیشه خرم و آباد بادی و پدرام

چنین شنیدم کندر کتابها لقبت

مدینه المحفوظست و قبه سلام

نسیم باد تو مشکست و آب ابر توشتر

هوات کان مرادست و خاک معدن کام

بخار بوی تو نافه گشاید اندر مغز

نسیم کام تو شکر فشاند اندر کام

تو همچون بیت المعموری و همه قومت

همیشه در تو چو روحانیان گرفته مقام

نه در تو تیرگی اعتقاد اندر دین

نه در تو تازگی اختلاف در احکام

ایا بخارا، چندین بزرگواری تو

ترا چه مایه ثنایست و عزوجاه و مقام؟

که ایزدت بچنین شاهزاده کرد عزیز

که بهترین ملوکست و برترین کرام



سلم را دیدم، از روم، که بنشست بملک

تو را دیدم بر تخت شهی در توران

گفت: یک چند بدم دستکش اسکندر

گفت: یک چند بدم بارگی نوشیروان

در عرب بودم، یک چند، عدیل بحموم

گر همه اسبان بگریزندمرو را نعمان

گفت یک چند مر داشت جنیبت فرعون

گفت: یک چند مرا داشت بر آخر هامان

یاددارم که: چو یوسف بعزیزی بنشست

سوی مصر آمد و یعقوب نبی از کنعان

یاد دارم که عبیدان شد در دشت حران

همه جا دشت شد آراسته و آبادان

لوط را دیدم درمانده بشارستانی

چون دعا کرد، نگوم گشت همه شارستان

یاد دارم که: یکی کرم شد اژدهایی

بزمینی، که بخوانند مر آنرا کرمان



قیصر رومش ز یک سو خدمتت آراید همی

و زدگر سو طاعتش دارد همی فغفور چین



خداوندی، که خاک پای او را

بدیده در کشد، در روم، قیصر



شاه اعظم، خسرو ترک و عجم، فخر امم

پادشاه چین، قدرخان و خداوند جهان



المستغاث ای مسلمین!

کان شمسه ی خوبان چین



ز اقبال بر کمال شهنشاه شرق و چین

زینت گرفت صدر وزارت بصدر دین



دل را بدان نگار سپردم، که داشتم

زو چون نگار خانه ی چین پر نگار دل



بیاراید جهان را از پی تو

چو هیکلهای چین از نقش آزر



آن چون بهارخانه ی چین پرز نقش چین

این چون نگارخانه ی مانی پر از نگار



نه دیبا ماند اندر چین، نه گوهر ماند اندر که

نه لولو ماند اندر بحر و نه زر ماند اندر کان



این سرو تاج غزان و آن کَت مهراج هند

این کله خان چین و آن کمر قیصری





از من برمیدی، ره کاشان بگزیدی

رفت از تو همه قلعه ی کاشان بکس مار

کاشان و خسیکت را گردی بظریفی

وز تری و تیزی ره مرغینان هموار



هر چه بعالم دغا و مسخره بودست

از حد فرغانه، تا بغزنی و قزدار



وز ناوک مژگان تو در بابل و کشمیر

بسیار صف جادوی مکار شکسته



شهریارا، بابل و خوارزم جای سحر شد

سحر این عین الرشاد و سحر آن عین الضلال

خطبه بابل اگر گشتست پر سحر حرام

شد زطبعم خطه ی خوارزم پر سحر حلال



سواد ساحت فرغانه ی بهشت آیین

چو کربلا همه آثار مشهد شهد است



نخست گویی سحر حلال در ره شعر

چنان نمایم کز نای و از دماوندم



هم بر آن گونه که استاد سخن عمعق گفت:

((خاک خون آلود، ای باد، باصفاهان بر))



بهفته ای که مثال و خطاب تو بگشت

از آن طرف که حداوش و اوزجند و نساست



بگردون برین برشد، زفخر این مملکت ایران

که گسترده از برش سایه خجسته رایت سلطان

اگر ویران شد این ایران زجور ترکمان بد

ز عدل شاه نیک اختر بساعت گردد آبادان



گر بشنود صفات وی، از آرزوی او

در حال سوی باختر آید، زقیروان



ملک خضر، آنکه یک انگشت رادش

هزاران کوثرست و بحر اخضر



هامون زغم جیحون کنم

زین غم مگر دل خون کنم



مبارک حضرت شاه سمرقند، آن خداوندی قدرت

که از مثالش را فلک بر فرق سر دارد



بنان نخشب خطی نویس، تا برسد

که من بخدمت صدر تو در سمرقندم



زبسکه گفتی اشعار و پس فرستادی

بضاعتی ز سمرقند به ز در عدن



در هنرمندیست گویی صاحب ری را خلف

در جوانمردیست گویی حاتم طی را بدل



ز تبت کاروان آری، شوی در دشت مشک افشان

ز ششتر قافله گیری شوی در کوه دیبافن



ز تو مشک ختن گردد همی ارزان بهر ماوی

ز تو در عدن گردد همی کاسد بهر معدن



نشستگاه من از رنگ و بوی او دایم

چو کارگاه عدن گشت و بارگاه ختن



بداد شعرت از طبع آگهی ما را

چنانکه بوی داد آگهی زمشک ختن



ز من صحیفه ی سیمیست و ابر گنج گوهر

درخت قبه ی کافور و سنگ در عدن



کلمات به کار رفته شده در اشعار به ترتیب حروف الفبا عبارتند از:

اخسیکت توشتر ششتر نسا

اوزجند جیحون عدن هند

اوش چین فرغانه

ایران ختن قیروان

بابل خوارزم کاشان

بخارا روم کربلا

تبت ری کشمیر

غزنه سمرقند مرغینان

اخسیکت

کاشان و خسیکت را گردی بظریفی

وز تری و تیزی ره مرغینان هموار

اخسیکت: با سین بی نقطه و ثای سه نقطه که برخی با دو نقطه تلفظ کنند و این درست تر است، زیرا که ثای سه نقطه در حروف فارسی نیست. نام شهری در ورارود است، که قصبه ی بخش فرغانه به شمار آید. در زمینی در پهنه ی کرانه ی رود چاچ است و پیرامون یک فرسنگ از کوه شمالی دور است. یک قهندر (کهندژ) دارد و ربض آن پیرامون سه فرسنگ باشد. دور آن نیز دیواره ای دارد، شهرک اندرونی چهار دروازه دارد. در این شهرک و ربض آن آبهای روان و استخرها بسیار است. هر دروازه از ربض به باغستان ها می پیوندد که شهر را تا یک فرسنگ در خود گرفته و رودخانه ای همیشه روان دارد، یکی از زیباترین شهرهای ورارود در اقلیم چهارم است، طول جغرافیایی آن نود و چهار درجه و عرض آن سی و هفت و نیم درجه است. گروهی از دانشمندان و ادیبان از آن برخاسته اند.

1) ابوالوفا محمد پسر محمد پسر قاسم اخسیکتی که در لغت و تاریخ پیشوا بوده و پس از سال 520 درگذشت.

2) برادر او احمد پسر محمد پسر قاسم ادیبی شاعر بوده و هر دو در مرو زیسته و درگذشته اند. احمد این دو بیت را در وصف شهر خود گوید:

مِن سوی تربه ارضی خلق الله الّلئاما

انّ اخسیکث امُّ لم تَلِد اِلّا الکِرامَا

نوح پسر نصر پسر محمد (تا پنج پشت دیگر فرغانی) اخسیکتی بوعصمت. شیرویه گوید: به سال 415 به همدان آمد و از بکر پسر فارس ناطقی و احمد پیر محمد پسر احمد هراتی و جز ایشان روایت دارد. ما از بوبکر صندوقی از وی نقل می کنیم. حافظ بوالقاسم او را یاد کرده گوید: حدیث او کجی دارد و پرگوست، در عراق و شام و خراسان حدیث شنیده است.

اوش

بهفته ای که مثال و خطاب تو بگشت

از آن طرف که حداوش واوزجند و نساست

اوش: با شین نقطه دار. شهری بزرگ از بخشهای فرغانه نزدیک «قبا» دارای بارو و چهار دروازه و یک کهندژ، چسبیده به کوهی است که دیده بانان در آنجا رفتار ترکان را زیر نظر دارند. سرزمین زرخیز است.

گروهی نیز بدان نسب دارند:

1) عمر پسر موسی اوشی که نام او در کتاب ابن نقطه، عمران دیده می شود.

2) مسعود پسر منصور اوشی فقیه که در ذیحجه ی 519ر درگذشت.

3) محمد پسر احمد پسر علی پسر خالد ابو عبدالله اوشی. در بخارا بود. برای حج به سال 612 به بغداد آمد و از مردم آنجا گفته ها و احادیث شنید و در آنجا به صفر 613 درگذشت.

ایران

بگردون برین برشد، زفخر این مملکت ایران

که گسترده از برش سایه خجسته رایت سلطان

اگر ویران شد این ایران زجور ترکمان بد

ز عدل شاه نیک اختر بساعت گردد آبادان

ایران: که بخشی از ماده ی ایرانشهر است و گاهی در شعر چنین تلفظ می شود.

ایرانشهر: با شین نقطه دار. ابوریحان خوارزمی گوید: ایرانشهر کشورهای عراق، فارس، کوهستان، خراسان را در بر می گیرد. فارسها گویند: ایران نام ارفخشد پسر سام پسر نوح (ع) است و «شهر» به معنی کشور باشد، پس نامی مرکب به نام کشور ارفخشد است. یزید عمر فارسی گوید: { سواد ( بین النهرین) را به دل تشبیه کردند و جهان را به تن، پس آن را«دل ایران شهر» گویندو ایرانشهر کشوری در میان جهان است. حمزه از اصمعی روایت کند که سرزمین عراق «دل ایرانشهر» نامیده می شود، که مرکز کشور فارسیان بود، پس عرب ها آن را عراق می گفتند. فارسیان گویند: {طهمورث شاه که از دیدگاه کتاب «اوستا» پایگاه آدم را دارد، جهان را در میان بزرگان دولت خویش بخش نمود، او به فرزندان ایران پسر اسود پسر سام پسر نوح (ع) که ده تن بودند:

خراسان، سگستان، کرمان، مکران، اصفهان، گیلان، سبدان، گرگان، آذربایجان، ارمنان را واگذاشت و سرزمین هریک را به نام او نامید. پس همه اینها ایرانشهر شدند. }فارسیان دیگر گفتند که افریدون شاه، زمین را میان سه فرزند خود تقسیم نمود، باختر را به (سلم) داد که همان (شرم) است و شاهان روم از فرزندانش هستند. بابل و سواد و عراق را به ایران که همان ایرج است داده و ایرانشهر نامیدکه به معنی«کشور ایران» می باشد و عراق و کوهستان و فارس را در بر می گیرد و خسروان از فرزندان اویند.

در کتاب بلاذری چنین آمده که ایران شهر همان نیشابور، قهستان، طبسین، هرات، پوشنگ، بادغیس و طوس که طایران نام دارد می باشد.

اوزکند

بهفته ای که مثال و خطاب تو بگشت

از آن طرف که حداوش واوزجند و نساست

اوزکند: شهری در ماوراء النهر، از بخش های فرغانه که آن را «اوزجند» نیز می گویند. به من گفته شده که کند در زبان آن مردم به معنی دیه است، به همان معنایی است که (کفر) نزد مردم شام دارد. اوزکند آخرین شهرهای فرغانه پشت مرز دارالحرب است و بارو و قهندژ (کهندژ) و چند دروازه و بستان ها و آب روان دارد. و ترکان تا آن محل بازرگانی می کنند.

منسوبان بدانجا: گروهی بدانجا نسبت دارند: یکی از ایشان علی پسر سلیمان پسر داود خطیبی ابوالحسن اوزکندیاست. شیرویه گوید: او به سال 405 به همدان نزد ما آمد. او از ابوسعد عبدالرحمن پسر محمد ادریسی و از ابوالحسن محمد پسر قاسم فارسی و از ابوسعد خُرکُوشی و از عبدالرحمان سُلمی و جز ایشان روایت دارد.

بابل

وز ناوک مژگان تو در بابل و کشمیر

بسیار صف جادوی مکار شکسته



شهریارا، بابل و خوارزم جای سحر شد

سحر این عین الرشاد و سحر آن عین الضلال

خطبه بابل اگر گشتست پر سحر حرام

شد زطبعم خطه ی خوارزم پر سحر حلال

بابل: نام بخشی که کوفه و حله در آن است. سحر بابل و می بایل بدان شهرت دارد. اخفش گوید: واژه بابل غیر منصرف است. زیرا که نام هر چیز اگر مونث باشد و بیش از سه حرف در حالت معرفه، غیر منصرف خواهد بود. ما معنی بابل را نزد ما معنى «بابل» را نزد اهل کتاب در واژه «بابلیون» یاد خواهیم کرد. مفسران نیز درباره آیت»و ما انزل على الملکین ببابل هاروت و ماروت = و مطالبى که در بابل بردو ملک: هاروت و ماروت فرود آورد (بقره: 102: 2). گوید: «بابل عراق بود و دیگران گویند: بابل دنباوند باشد. ابوالحسن (عمرانى) گوید: بابل کوفه است. ابومعشر گوید: در زمان باستان کلدانیان در بابل مى‏زیستند گویند: نخستین کس که پس از طوفان بدانجا آمد و آن را بنیان نهاد نوح بود، که با همراهانش از کشتى بیرون آمده بدانجا وارد شده به زاد و ولد پرداختند و پس از نوح بسیار شدند و پادشاهان برگزیدند و شهرها ساختند، خانه هایشان از دجله تا فرات به یکدیگر چسبیده در کنار دجله تا به کسکر در کرانه فرات تا کوفه رسید، سرزمین ایشان «سواد» خوانده مى‏شد. پادشاهان ایشان در بابل مى‏زیستند و کلدانیان سپاهیان ایشان بودند. پادشاهى ایشان همچنان برپا بود تا دارا آخرین پادشاه و گروهى بسیار از ایشان کشته شد، و پست شدند و پادشاهى ایشان برافتاد. یزدگرد پسر مهبندار از گفته ایرانیان آرد که ضحّاک، پادشاهى که مى‏پندارند سه دهان و شش چشم مى‏داشت، بابل را بنیان نهاد و هزار سال یک روز و نیم کم پادشاهى کرد، پس فریدون شاه او را اسیر کرده، به کوه دنباوند فرستاد، ایرانیان سال روز دستگیرى ضحاک را جشن گیرند و مهرگانش نامند.

او مى‏گوید: {پادشاهان باستان؛ فرعون زمان ابراهیم (ع) همگى در بابل مى‏زیستند، بخت نصر که تاریخ نگاران او را یکى از پادشاهان سراسر زمین مى‏شمردند، پس از آن که بر سر بنى اسرائیل آن آورد که آورد، به بابل رفت و در آنجا بماند. ابومنذر هشام پسر محمد گوید: بابل دوازده در دوازده فرسنگ بود، دروازه آن پشت کوفه مى‏بود، رود فرات از میان بابل مى‏گذشت تا بخت نصر آن را به جایى که امروز است گردانید، زیرا از زیر دیواره بابل مى‏گذشت و بیم ریزش دیوار مى‏بود.} او مى‏گوید: شهر بابل را بِیُوراسپ زورگو بنیان نهاد و نام آن را از ستاره مشترى = هرمز گرفت، که «بابل» در زبان بابلى کهن نام ستاره هرمز است، و چون ساختمان آن به پایان رسید، هر چند توانست از دانشمندان در آنجا گرد آورد، دوازده کاخ به شمار دوازده برج بساخت و به همان نام‏ها نامید، و اینها و همچنان پا بر جا بود تا اسکندر بیامد و آنها را ویران کرد. ابوبکر احمد پسر مروان مالکى دینورى، در کتاب«مجالس» از اسماعیل پسر یونس و محمد پسر مهران از عمر و پسر ناحیه از نعیم پسر سالم پسر قنبر آزاد شده على پسر ابوطالب (ع) از انس مالک نقل کند که گفت: خداوند مردم را به وسیله بادهاى خاورى و باخترى و قبله (جنوب) و دریا (شمال) به سرزمین بابل گرد آورد، پس فریاد شنیدند که: هرکس دست راست خود را به باختر و دست چپ را به خاور دارد، رو به خانه خدا باشد و به زبان آسمان سخن خواهد گفت، پس یعرب پسر قحطان چنان ایستاد، پس بدو گفته شد: اى یعرب پسر قحطان پسر هود تو همان هستى. پس او نخستین کس بود که به زبان تازى [ عربى] سخن گفت. پس آن فریادگر همچنان فریاد مى‏کشید: هرکس چنان کند، چنان خواهد بود تا مردم به هفتاد و دو زبان گروه بندى شدند، پس آن فریاد بند شد و مردم به بلبله افتادند و تا آن روز زبان همگان بابلى بود. پس فرشتگان نیکى، بدى، شرم، ایمان، بهداشت، تنگدستى، ثروت، شرافت، مروت، نامردى، نادانى، شمشیر، نیرو به عراق فرود آمدند. پس گفتند: از یکدیگر جدا شویم: فرشته ایمان گفت: من به مدینه و مکه شوم، فرشته شرم گفت: من نیز با تو خواهم زیست. از این رو مسلمانان هم زبانند که ایمان و حیا در شهر پیامبر است، فرشته تنگدستى گفت: من در بیابان خواهم زیست، بهداشت گفت: من نیز با تو خواهم بود، از این رو همگان بر آنند که تنگدستى و بهداشت از آن عربان است. فرشته جفاء گفت: من به مغرب مى‏روم، جهل گفت: من نیز با تو خواهم زیست، پس همگان بر آنند که نامردى و نادانى از آن بر برهاى مغرب است. فرشته شمشیر گفت: من در شام خواهم بود، نیرو گفت: من نیز با تو هستم! پس فرشته ثروت گفت: من در همین جا [عراق] خواهم زیست شرافت و مروّت گفتند: ما نیز با تو خواهیم ماند. من [یاقوت] گویم: این روایت را چنانکه یافتم نوشتم درستى آن با خدا است.

در روایت است که عمر خطاباز دهگان «فلّوجه» شگفتیهاى کشورشان را پرسید، او گفت: بابل هفت شهر بود و هر یک داراى شگفتى ویژه که در دیگرى نبود؛ در شهرى که پایتخت شاه بود نقشه همگانى زمین با همه روستاها، دیه‏ها، رودخانه‏ها، ساخته شده بود هرگاه کسى از پرداخت خراج سرپیچى مى‏نمود سدّ رودخانه شان را مى‏شکست، تا کشت زارها و خانه‏هایشان غرق مى‏شد، و چون خراج را مى‏ستدبا انگشت بر روى نقشه شکستگى را مى‏بست تا آب از شهر فرو نشیند.

درشهر دوم استخرى بزرگ بود و چون شاه مردم را به نهار میهمان مى‏کرد، هر یک شراب ویژه خود را مى‏آوردو در آن استخر مى‏ریخت، و هنگام نوشیدن هر کس شراب ویژه خود را که آورده بود مى‏نوشید.

در شهر سوم طبلى به دروازه شهر آویخته بود، هرگاه کسى از شهر گم مى‏شد و مى‏خواستند بدانند که زنده یا مرده است، بر آن طبل مى‏کوفتند، هرگاه صدا مى‏داد ى‏دانستند که زنده است، و هرگاه صدا شنیده نمى‏شد مى‏فهمیدند که مرده است.

در شهر چهارم، آینه‏اى از آهن بود که هرگاه کسى از خانواده گم مى‏شد، براى آگاهى از حالش در آن آینه مى‏نگریستند، و او را در حالت خود مى‏دیدند.

در شهر پنجم، اردکى مسین بالاى ستونى از مس بر سر دوازه شهر نشانیده بودند، هرگاه جاسوسى به شهر در مى‏آمد، اردک فریادى مى‏کشید که همه مردم شهر مى‏شنیدند و آگاه مى‏شدند که جاسوس به شهر درآمده است.

در شهر ششم، دو قاضى بر روى آب نشسته بودند، هرگاه دو دادخواه رو به روى ایشان مى‏نشستند، زورگو در آب فرو مى‏شد.

در شهر هفتم، درختى مسین پر شاخ و برگ بود که هیچ سایه نداشت، ولى همین که یکى تا هزار تن به زیر آن مى‏نشستند برایشان سایه مى‏افکند. و هرگاه بیش از هزار تن مى‏شدند همگى در آفتاب مى‏شدند. من [یاقوت] گویم: این داستان چنانکه بینى از عادت بدور است اگر آن را در کتابهاى دانشمندان نمى‏دیدم یاد نمى‏کردم آرى داستان هاى مردم باستان همگى چنین است.

بخارا

در این تفکر بودم که: این چه شایبه بود؟

و زین سپس سخن او کجا گذارد کام؟

که روی سوی بخارا نهاد و گفت بمهر:

ایا بخارا، بر تو درود باد و سلام

بدست دولت و اقبال و اتفاق و قضا

همیشه خرم و آباد بادی و پدرام

چنین شنیدم کندر کتابها لقبت

مدینه المحفوظست و قبه سلام

نسیم باد تو مشکست و آب ابر توشتر

هوات کان مرادست و خاک معدن کام

بخار بوی تو نافه گشاید اندر مغز

نسیم کام تو شکر فشاند اندر کام

تو همچون بیت المعموری و همه قومت

همیشه در تو چو روحانیان گرفته مقام

نه در تو تیرگی اعتقاد اندر دین

نه در تو تازگی اختلاف در احکام

ایا بخارا، چندین بزرگواری تو

ترا چه مایه ثنایست و عزوجاه و مقام؟

که ایزدت بچنین شاهزاده کرد عزیز

که بهترین ملوکست و برترین کرام

بخارا: [بُ] از بزرگترین و مهمترین شهرهاى ورا رود است. از آمُل شَطّ بدانجا شوند. از آنجا تا جیحون دو روز راه است. پایتخت سامانیان بود. بطلمیوس در کتاب «ملحمه» گوید: در درازاى هشتاد و هفت درجه و پهناى چهل و یک درجه در اقلیم پنجم است. طالعِ آن برج شیر پایین درجه دهم است. قلب الاسد کاملاً از آن او است، زیر بیست و یک درجه «سرطان» و همان اندازه از «جدى». خانه ملک او حمل خانه عاقبت او همان اندازه از «میزان» است. در سه درجه از «عیّوق» نیز شریک است. هفت درجه دُبّ اکبر = ( خرس بزرگ) را نیز دارد. لیکن ابوعون در زیج خود گوید: بخارا در پهناى 36 درجه و پنجاه دقیقه در اقلیم چهارم است.

درباره ریشه واژه بخارا من هر چه جستجو کردم نیافتم بى گمان آنکه شهرى کهن، با باغهاى بسیار، پر از میوه نیکو است، میوه هایش را به مرو با فاصله دوازده مرحله و به خوارزم با پانزده روز راه مى‏برند. میان بخارا و سمرقند هفت روز راه یا سى و هفت فرسنگ باشد و کشور سغد در میان آن دو است. صاحب کتاب«صور» گوید: در سرزمین فرارود و دیگر شهرهاى اسلامى شهرى به زیبایى بخارا ندیدم. هرگاه به بالاى کهندز آن بروى و به اطراف بنگرى چیزى جز سبزى نبینى که به سبزى آسمان چسبیده است، گویى آسمان گنبدى سبز است که بر فرشى سبز نهاده شده باشد و کاخها در میان آن چشمک مى‏زند، دیه‏ها، همه پاکیزه و روشن همچون آینه است در خراسان و فرارود هیچ شهر پر جمعیت‏تر از بخارا نیست و مردم هیچ یک از شهرها به اندازه مردم بخارا به ساختمان دیه‏ها علاقمند نباشند، که گردشگاه‏هاى جهان، سغد، سمرقند، رود ابلّه است! سغد را به جاى خود من گزارش خواهم داد. ان شاء اللَّه تعالى.

او مى‏گوید: نام بخارا «بومجکث» است شهرى است که بر زمینى هموار ساخته شده است ساختمان‏ها از چوپ است یک سور این شهر با مساحت دوازده در دوازده فرسنگ و ساختمانها، کاخها، کوچه‏هاى سنگ فرش، باغها، محله‏ها و دیه‏هاى آن را در بر مى‏گیرد که در آن ویرانه و بیابان دیده نمى‏شود. و مردم تابستان و زمستان در آن مى‏زیند و درون این شور شهرى است که با رویى استوار و یک کهن دژ به اندازه شهرکى در بیرون بدان پیوسته است. این دژ زیستگاه شاهان سامانى خراسان بود که ربض و مسجد آدینه نزدیک کهن دژ داشت. در همه فرارود، شهرى پر کوى به نسبت پر جمعیت‏تر از بخارا نباشد. ربض ایشان را پایانه رود سُعد سیراب مى‏کند و به آسیاها و کشتزار مى‏افتد و بازمانده آن به مرداب کنار بیکند نزدیک»فربر«مى‏ریزد که به»سام خاس«معروف است. رودهایى دیگر نیزاز آن‏جا مى‏گذرد/ درون این سور شهرک‏ها و دیه‏هاى بسیار مانند «طواویس»، «بومجکث» و «زندنه» هست.

شریف ابوهاشم عبدالمطلب گفت: امام عادل ابوالفتح احمد پسر محمد پسر احمد پسر جعفر حکمى از املاى ابوالیس از گفته املائى ابویعقوب یوسف پسر منصور سیارى حافظ، باسندى از حذیفه پسر یمان آرد که رسول خدا (ص) فرمود: شهرى در خراسان گشوده خواهد شد که در پشت رودى به نام جیحون است و «بخارا» خوانده مى‏شود، پر از رحمت خدا و درود فرشتگان است مردم آن پیروزند. کسى که در آن شهر به رخت خواب خفته، مانند کسى است که شمشیر کشیده مى‏جنگند. در پشت آن شهرى است که سمرقندش خوانند یکى از چشمه‏هاى بهشت و گور یکى از پیامبران و باغچه‏اى از باغهاى بهشت در آنجا است مردگان ایشان به رستخیز با شهیدان برخیزند. در پشت آنجا دیهى است که آن را»قطون«خوانند، هفتاد هزار شهید از آنجا برخواهند خواست که هر یک از ایشان هفتاد هزار خویشاوند خود را شفاعت خواهند کرد. حذیفه گفت: من آرزو داشتم در آنجا باشم و این بهتر از آن مى‏بود که شب قدر را در یکى از دو مسجد باشم مسجد پیامبر و مسجد الحرام.

داد و ستد مردم در بخارا به روزگار سامانیان بر درم سیم مى‏بود و با دینار زر داد و ستد نمى‏شد. زر مانند دیگر کالاها خرید و فروش مى‏شد. درمى مرکب از آهن، مس، آنک (سرب) و مواد دیگر داشتند که در دوران اسلام ضرب شده«غطریفى» خوانده مى‏شد تصویر هایى بر آن نقش بود و جز در بخارا و بخشهایش رواج نداشت درم هایى دیگر نیز مى‏داشتند که «مسیّبیّه» و «محمدیه» خوانده مى‏شد و همگى در اسلام ضرب شده است. با همه نیکهائى که براى این شهر یاد کردم شاعرانى آن را به کثافت نکوهیده‏اند که در خانه‏ها آبریز ندارند و پلیدى در کوچه هایش ریخته است. ابوطیب طاهر پسر محمد پسر عبداللَّه پسر طاهر طاهرى چنین مى‏سراید:

بخارا من «خرا» الا شکَّ فیه یعزّ بربعها الشّى‏ء النظیف

فان قلت الامیر بها مقیم فذامن فخر مفتخر ضعیف

داستان گشودن بخارا نیز چنین بود که چون زیاد بن ابیه به سال پنجاه و سه به روزگار معاویه در گذشت، عبید اللَّه پسر زیاد به سوى معاویه شد، معاویه بدو گفت: برادرم چه کسى را بر جاى خود نهاد؟ عبید اللَّه گفت: او خالد پسر اسید را بر کوفه و سمرة پسر جندب را بر بصرة گمارد. معاویه گفت: اگر پدرت تو را گمارده بود من نیز مى‏پذیرفتم. عبید اللَّه گفت: امیدوارم کسى دیگراین جمله را بر زبان نراند، که«اگر پدرت یا عمویت تو را گمارده بود من نیز مى‏گمارم!» پس معاویه فرمان صادر کرده مرزدارى خراسان را بدو واگذارد. نیز گویند: کسى که پس از مرگ زیاد، از فرزندان او بر خراسان گمارده شد، عبدالرحمان بود. بلاذرى گوید: چون زیاد درگذشت معاویه عبید اللَّه پسر زیاد را که بیست و پنج ساله بود بر خراسان بگمارد. او با بیست و چهار هزار تن از رود بگذشت. پادشاهى بخارا در آن روز با زنى بود به نام «خاتون» عبید اللَّه به «بیکند» آمد، پس خاتون که در بخارا بود کس به نزد ترکان فرستاده خواستار کمک شد و گروهى از ایشان به کمک وى شتافتند، ولى مسلمانان در جنگ ایشان را گریزاندند، ساز و برگشان را غارت کردند، مى‏سوختند و ویران مى‏کردند تا خاتون امان خواسته جویاى آشتى شد، پس عبید اللَّه برابر یک میلیون با خاتون آشتى کرد، و به شهر درآمد و «زامین» و «بیکند» را بگرفت که و فرسنگ از یکدیگر دورند و «زامین» را به «بیکند» نسبت دهند. گویند او چغانیان را نیز بگشود و با دو هزار اسیر از مردم بخارا به بصره بازگشت، که هر یک از ایشان نشابگرى نیکو بود، پس براى ایشان عطا مقرر داشت. به سال 55 معاویه، سعید پسر عثمان عفان را بر خراسان بگمارد و او از رود بگذشت و او از رود بگذشت، گویند او نخستین مسلمان بود که با سپاه از رود بگذشت، رفیع ابوالعالیه ریاحى نیز که به امیرى بنى ریاح گماشته شده بود با وى بود، پس به مقام و مرتبتى رسید. چون گزارش گذشتن او به خاتون رسید، آشتى نامه را به نزد او آورد پس یکصد و بیست هزار تن از ترکان و مردم سغد و کش و نسف براى نبرد با سعید به بخارا آمدند و خاتون از آن باج داده بود پشیمان شد و پیمان بشکست. ولى یکى از بندگان آن گروه با همراهانش بگریخت و دیگران نیز شکست خوردند. خاتون که چنین دید بدهى را به پرداخت و به آشتى باز آمد، سعید به شهر بخارا در آمد، سپس چنانکه در واژه سمرقند خواهیم گفت، بر این شهر بتاخت. من پس از آن گزارشى از آنجا ندارم، تا سال 87 که فرماندار خراسان قتیبه پسر مسلم از رود گذشته بخارا را در میان گرفت و پس از چهار ماه جنگ با سغدیان، فرغانیان، چاچیان، مردم بخارا قتل عام کرد و پنجاه هزار تن اسیر گرفت. دیگ هایى به غنیمت گرفت که با پلکان از آن بالا مى‏رفتند. سپس از آنجا به سمرقند شد که نخستین تاختن او به شمار است، پس بخارا تسلیم مسلمانان شد.

توران

سلم را دیدم، از روم، که بنشست بملک

تور را دیدم بر تخت شهی در توران

توران (با رای بی نقطه): گشوری است در فرارود که همه ی آن بدین نام خوانده می شود و به پادشاه آن«توران شاه» می گویند.

در کتاب «اخبار الفرس» آمده است هنگامی که افریدون، زمین را میان فرزندانش بخش نمود به سلم که پسر بزرگتر بود کشور روم و پشت باختری آن را داد و به پسر دیگرش توج که فرزند میانگین بود چین و یاجوج و ماجوج و پیرامون آن را داد. پس ترکان کشور خود را «توران» خواندند. و به کوچکترین فرزند که ایرج بود «ایران شهر» را واگذار کرد و در واژه ی ایران شهر مفصل ذکر آن آمد.

غزنه (غزنین)

هر چه بعالم دغا و مسخره بودست

از حد فرغانه، تا بغزنی و قزدار

غزنه: شهر غزنه در یکى از راههاى عمده ایالت سیستان، مقصدِ راه به شمار مى آمد. ابوزید بلخى ـ بنا به گزارش مقدسى ـ شهر غزنه را داخل در ایالت سیستان مى دانسته است. برخى نیز غزنه را جزء سرزمینى به نام زابلستان به شمار آورده اند که «لسترنج» استعمال این اسم را مبهم، و مشتمل بر مناطق پیرامونى غزنه دانسته است. اصطخرى و نیز مقدسى، شهر غزنه را جزء خراسان ذکر کرده اند. با این تفاوت که اصطخرى ایالتهاى سیستان و خراسان را جدا از یکدیگر بررسى کرده، اما مقدسى تمام بلاد سیستان را داخل در قلمرو خراسان آورده است. نگارنده «حدودالعالم» نیز به طور سربسته غزنه را شهر مرزى میان مسلمانان و کافران دانسته، مى گوید غزنه از قدیم از هندوستان بوده است و اکنون اندر اسلام است.

به هر روى، غزنه در قرن چهارم بندرگاه هندوستان به شمار مى آمده است، و در میان شهرهاى پیرامون بلخ، از دیگر شهرها اموالش فزون تر بوده است و تجارتش پر رونق تر در کتاب «حدود العالم» غزنه چنین وصف شده است: «جاى بازرگانان، و با خواسته بسیار.» مقدسى نیز غزنه را به عنوان یکى از بار اندازهاى خراسان و انبارهاى سند به شمار آورده، در بیان ساختار شهر مى نویسد:

«قلعه اى در میان شهر است و جاى سلطان در آن است. جامع در سمت قبله با چند بازار در شهر است... چهار دروازه دارد....»

ناگفته نماند که شهر غزنه در اواخر قرن چهارم در تاریخ شهرت پیدا کرد; یعنى از زمانى که پایتخت سلطان محمود غزنوى واقع شد. سلطان محمود در حدود سال 415 هجرى قمرى به تجدید بناى غزنه همت گماشت، و این شهر در زمان وى به اوج عزت و شکوه و جلال رسید و این حال بیش از یک قرن دوام یافت. اما سلطان علاء الدین غورى به انتقام مرگ برادرش که به دست بهرام شاه غزنوى کشته شده بود به غزنه تاخت، و سپس آنجا را سوزانید. وى به همین مناسبت به «سلطان علاء الدین جهانسوز» شهرت یافت.

چین

قیصر رومش ز یک سو خدمتت آراید همی

و زدگر سو طاعتش دارد همی فغفور چین



شاه اعظم، خسرو ترک و عجم، فخر امم

پادشاه چین، قدرخان و خداوند جهان



المستغاث ای مسلمین!

کان شمسه ی خوبان چین



ز اقبال بر کمال شهنشاه شرق و چین

زینت گرفت صدر وزارت بصدر دین



دل را بدان نگار سپردم، که داشتم

زو چون نگار خانه ی چین پر نگار دل



بیاراید جهان را از پی تو

چو هیکلهای چین از نقش آزر



آن چون بهارخانه ی چین پرز نقش چین

این چون نگارخانه ی مانی پر از نگار



نه دیبا ماند اندر چین، نه گوهر ماند اندر که

نه لولو ماند اندر بحر و نه زر ماند اندر کان



این سرو تاج غزان و آن کَت مهراج هند

این کله خان چین و آن کمر قیصری

چین: در منابع کهن جغرافیایى، مرزهاى چین ـ یا چینستان ـ چنین تصویر شده است که از مشرق به دریا، و از جنوب به سرزمین واق واق و کوه سرندیب و دریا، از مغرب به هندوستان و تبت، و از شمال به تبت و تغزغز و خرخیز منتهى است.

ابن خردادبه درباره چین مى نگارد: «چین داراى سیصد شهر آباد است که نور شهر آن معروفند.»

همو شهرى به نام «لوقین» را اولین بندرگاه چین ـ از سوى هندوستان ـ به شمار مى آورد، و پس از آنجا، بندرگاههایى چون «خانفو»، «خانجو» و قانطو» را بااشاره به مسافتها و فرآورده هایشان ذکر مى نماید، و سپس مى گوید:

«هر بندر از بندرگاههاى چین داراى رودخانه اى بزرگ است که کشتیها وارد آن مى شوند... و درازاى چین بر کناره دریا از ارمابیل تا آخر، دوماه راه باشد.»

همچنین وى مى نویسد:

«در انتهاى سرزمین چین به موازات قانصر، کوههاى زیادى وجود دارد و پادشاهان بسیارى به سر مى برند و آنجا سرزمین شیلا باشد که طلاى فراوانى دارد... و بعد از آن نقطه، شناخته شده نیست.»

همچنین در قرن چهارم، شهر خمدان به عنوان قصبه چین و پایتخت فغفور چین معرفى شده است و در وصف آنجا مذکور است:

... ( (شهریست عظیم... با نعمت، و بر کران دریا نهاده است، و از وى مروارید خیزد... و جامه ایشان دیباست و حریر.... ) )

اما در قرن هفتم، یاقوت حموى، در ضمن گزارش خود از متن قدیمى سفرنامه «ابودلف مسعربن مهلهل» در بلاد ترک و چین و هند، از شهر «سَندابِل» به عنوان پایتخت چین یاد مى کند. با این همه، در سفرنامه سید على اکبر خطائى ـ معاصر شاه اسماعیل صفوى ـ به سرزمین چین، از شهر نمطاى به عنوان پایتخت قدیم، و از شهر «خانبالغ» به عنوان پایتخت جدید خاقان چین یاد شده است، با این توضیح که «خانبالغ لفظ اویغوریست وگرنه خطائیان [چینى ها] به آن دیدو گویند; یعنى پایتخت.»

همچنین در سفرنامه مزبور ـ موسوم به «خطاى نامه» ـ روى هم رفته، تمام سرزمین چین در قالب دوازده بخش، به تفصیل شناسایى شده که از آن میان، از سرزمین «ختن» به عنوان مرز میان بلاد چین و بلاد اسلام یاد گردیده است.

در مورد بازرگانى چین، و صادرات آنجا باید دانست که از دیر باز، بسى پررونق بوده است. ابن خردادبه در قرن چهارم هجرى، در ضمن گزارش از محصولاتى که از دریاى شرقى به سایر بلاد آورده مى شود، مى گوید: «از چین، ابریشم، پرند و کیمخاو و مشک و عود و زین اسب و سمور و گل چینى و صیلبنج و دارچین و خولنجان [بار مى شود]....»

همچنین وى در یادکرد از فرآورده هاى لوقین ـ بندرگاهى در چین ـ مى نویسد: «از آنجا سنگ چینى و ابریشم چینى و گل عالى چینى و همچنین برنج به دست مى آید.»

نگارنده حدودالعالم نیز مى نگارد: «از این ناحیت زر بسیار خیزد و حریر و پرند و خاوخیر چینى و دیبا و غضاره و دارسینى و ختوکى.»

همو در اشاره به مهارت چینیان در صنعت و بازرگانى مى گوید: «مردمان این ناحیت خوب صنعت اند و کارهاى بدیع کنند و به رود عنان اندر نشسته و به تبت آیند به بازرگانى.»

بى گمان، اطلاعاتى که سید على اکبر خطائى در خطاى نامه، درباره محصولات بلاد مختلف چین ارائه کرده، یکى از دقیق ترین و جامع ترین گزارشهاى تاریخى است.

بر اساس گزارش مزبور، از ایالت «شنگ سى»، مشک و ریوند اعلى حاصل مى شده; از ایالت «منزاستان»، جامهاى زرین و سیمین، و از ایالت «خانبالغ»، نقره حاصل مى گردیده; از «حیزا»، گرمه دارو (مانند فلفل)، و از «فوکن سى»، اقمشه و اطلس هاى ملون و کتانهاى نازک حاصل مى شده است. و در قلمرو «لمصین» همه فغفورى کار مى کرده اند.

گفتنى است که فغفورى از سنگى بوده است به غایت سفید و با طراوت که آن سنگ را آرد کرده و پخته، پس از انجام دادن مراحلى بر روى آن، از آن ظرفى بسیار گران قیمت مى ساخته اند.

در «یونن» که از دو طرف به دریا محصور بوده، مروارید استخراج مى کرده اند. از «کولى استان»، طلا و نیز کتانهاى نازک حاصل مى شده است.

در «جاوه» که بندرگاه چین بوده، امتعه هندى وجود داشته است. و متاع «ختن»، یشب بوده است. البته یشب (یشم) سنگى قیمتى، و از بهترین امتعه چینیان بوده است و در «ییلان فر» شکر فراوان و ارزان حاصل مى شده است.

از آنچه درباره فراورده هاى چین ذکر شد، به روشنى معلوم مى شود که «ابریشم» ـ دست کم از نظر جغرافیدانان مسلمان ـ نه محصول یگانه چین بوده است، و نه عمده ترین محصول آن; بلکه ابریشم یکى از محصولات چین بوده است و بس; اما چگونه این محصول، نام خود را به جاده تاریخى مواصلاتى شرق و غرب عالم بخشیده است بى گمان این امر برخاسته از واردات عمده و ذهنیتى بوده است که اهالى مغرب زمین از «ابریشمِ» چین داشته اند:

«بیشتر از همه، این ابریشم بود که مردم غرب را به خود جذب مى کرد و باعث مى شد که امپراتوریها یکى در پس دیگرى از راه جاده ابریشم به سوى شرق کشانده شوند.» و «خود ابریشم، تخیل این ناظران را به خود جلب کرده بود.»

فرغانه

هر چه بعالم دغا و مسخره بودست

از حد فرغانه، تا بغزنی و قزدار

فرغانه نام اقلیم و شامل اعمال پهناور و شهرهای وسیع و دهکده هاست.. کرسی آن اخشیکت است که شهری بر لب رود چاچ (سیحون) و در شمال آن و در زمین هموار است و فاصله آن از کوهها نیم فرسخ است. فرغانه دارای قهندز و ربض و دارالاماره و زندان- که در قهندز است- و مسجد جامع در بیرون قهندز و مصلای عید در لب رود چاچ است. بازارهای آن در شهر و ربض قرار دارد و بیشتر آنها در شهر است. وسعت شهر یک سوم فرسخ و بناهایش از گل است.

فَرغانه دره‌ای در آسیای مرکزی است. این دره بر مسیر سیردریا واقع شده که از جنوب خاوری به ترکستان چین محدود است و اطراف آن را کوه‌های تین‌شیان فرا گرفته. قسمتی از فرغانه را استپ بسیار حاصلخیز قراقالپاق فراگرفته است و قسمتی از آن بیابان است. امروزه فرغانه به سه بخش در کشورهای ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان تقسیم شده است.

در گذشته در کشورها و ایالت‌های کرانه‌های سیردریا صنایع گوناگون و مهمی وجود نداشت و بیشتر صادرات آنجا غلام و کنیز بود. صادرات طبیعی ایالت فرغانه زر، سیم، فیروزه، زیبق، آهن و مس همچنین نشادر، نفت و قیر بود که از معادن آنجا استخراج می‌گردید.

نسا

بهفته ای که مثال و خطاب تو بگشت

از آن طرف که حداوش واوزجند و نساست

ابن حوقل هنگامی که نواحی خراسان را بر می شمارد نسا را از ولایت های کم اهمیت و کوچک می داند. که در شش منزلی نیشابور قرار دارد.

و در جای دیگر می نویسد: نسا شهری پر نعمت و با باغ های بسیار و آب فراوان است. وسعت آن در حدود وسعت سرخس و از میان خانه ها و باغ ها آب جاری است و سرزمینی با صفا و دارای روستاهای پهناور و فراخ نعمت است و در لابه لای کوه ها قرار دارد

ختن

نشستگاه من از رنگ و بوی او دایم

چو کارگاه عدن گشت و بارگاه ختن



بداد شعرت از طبع آگهی ما را

چنانکه بوی داد آگهی زمشک ختن

که باید حرف اول آن را ضمه و حرف دومش را فتحه دهیم.

که بنا بر نوشته یاقوت این شهر در وادی بین کوه ها و در وسط بلاد ترکان قرار دارد. و این شهر در پشت یوزکند واقع شده است و از بلاد ترکستان شمرده می شود. و از منسوبین به این شهر سلیمان بن ابو داود معروف به حجاج الختنی است که از ابا علی الحسین بن علی بن سلیمان المرغینانی شنیده است.

روم

قیصر رومش ز یک سو خدمتت آراید همی

و زدگر سو طاعتش دارد همی فغفور چین



خداوندی، که خاک پای او را

بدیده در کشد، در روم، قیصر

مسلمانان ممالیک روم شرقی را به طور کلی بلاد روم می گفتند. کلمه رومی در قرون اولیه اسلامی همان معنای کلمه نصرانی را داشت. خواه یونانی بود خواه از ملت های لاتین. دریای مدینترانه را هم بحر الروم می گفتند و رفته رفته اسم بلاد روم به روم اختصاص یافت و کلمه روم بر آن کشورهای مسیحی که به کشورهای اسلامی مجاور و نزدیک بودند اطلاق گردید و از این جهت اعراب سرزمین پهناور آسیای صغیر را که در اواخر قرن پنجم هجری با استیلای سلاجقه بر آن جا به دست مسلمانان افتاد روم نامیدند.

خوارزم

شهریارا، بابل و خوارزم جای سحر شد

سحر این عین الرشاد و سحر آن عین الضلال

خطبه بابل اگر گشتست پر سحر حرام

شد زطبعم خطه ی خوارزم پر سحر حلال

خوارزم نام اقلیمی منقطع از خراسان و ماوراءالنهر است و از هر سو بیابانها آن را فرا گرفته، و سرزمین غزان در شمال و مغرب آن، و خراسان و ماوراءالنهر در جنوب و مشرق آن واقع است. خوارزم ناحیه ای پهناور و دارای اعمال وسیع و شهرهای بسیار است و در انتهای جیحون قرار دارد و پس از آن آبادی نیست تا آجا که آب رودخانه در دریاچه خوارزم می ریزد. این ناحیه در دو طرف جیحون و شهر بزرگ آن در قسمت شمال جیحون واقع است. در قسمت جنوب، شهری بزرگ به نام جرجانیه، که پس از مرکز آن بزرگترین شهر خوارزم است، قرار دارد.

مرکز خوارزم به کاث در خاش معروف بود که نابود گردید و مردم آن در نزدیکی آن، ناحیه دیگری چون جرجانیه ساختند.

ری

در هنرمندیست گویی صاحب ری را خلف

در جوانمردیست گویی حاتم طی را بدل

بزرگترین شهر ناحیه دیلم ری است و طول و عرض آن 5/1 در 5/1 فرسخ، و بنای آن از گل است و آجر و گچ نیز به کار می رود. این شهر قلعه زیبای معروفی با دروازه های مشهور دارد. از جمله آن ها دروازه ماطاق است که از آن به جبال و عراق، و دروازه بلسیان که از آن به قزوین، و دروازه کوهک که از آن به طبرستان، و دروازه هشام که از آن به قومس و خراسان و دروازه سین که از آن به قم می روند. آب شهر از قنات تامین می شود و در شهر دو نهر جاری است.

سمرقند

مبارک حضرت شاه سمرقند، آن خداوندی قدرت

که از مثالش را فلک بر فرق سر دارد



بنان نخشب خطی نویس، تا برسد

که من بخدمت صدر تو در سمرقندم



زبسکه گفتی اشعار و پس فرستادی

بضاعتی ز سمرقند به ز در عدن

کرسی سغد (در ماوراءالنهر) سمرقند است. در جنوب وادی سغد و بلندتر از آن است، و قهندژ و شهر و ربض دارد و در زمان ما (ابن حوقل) زندانی نیز در آنجا ساخته اند. دارالاماره در این شهر بود که اکنون ویران است و من بدان بالا رفام و مناظری زیبا دیدم. درختان سرسبز، قصرهای درخشان، چشمه های بسیار، ساختمان های بی نظیر، همه جا پر از سبزه و گیاه، میدان های مشخص و زیبا که با درختان سرو آراسته شده بود و حیوانات بسیار از قبیل فیل و شار و گاو و جانوران وحشی که به یکدیگر رو آورده اند چنان که گویی با یکدیگر نجوا می کنند.....

سمرقند بارویی با چهار دروتزه دارد که دروازه چین در طرف مشرق که به وادی سغد مشرف است. این از زمین بلندتر است و با نردبان با پله بسیار از آن فرود می آیند. در سمت معرب دروازه نوبهار است که بر تپه ای قرار دارد، و در شمال دروازه بخارا و در جنوب دروازه کش است. این شهر به سان شهرهای بزرگ محله ها و گرمابه ها و کاروانسراها و مسکنها دارد و در آن آبهای جاری است....

مرغینان

از من برمیدی، ره کاشان بگزیدی

رفت از تو همه قلعه ی کاشان بکس مار

کاشان و خسیکت را گردی بظریفی

وز تری و تیزی ره مرغینان هموار

شهر کوچکی در ولایت نسیا (آن قسمت از فراغنه را که در جنوب رود سیحون بود نسیا یا نسائیه می گفتند) و در قسمت نسائیه پایین قرار داشت. مسجد جامع آن در بازار جای داشت.

یاقوت در ذیل این نام تنها آورده است که حرف اول را فتحه و حرف دوم را ساکن بخوانید. و شهری در ماوراءالنهر است و از مشهورترین شهرهای فرغانه می باشد. و جماعتی از فضلا از آن شهرند.


تاریخ انتشار در سایت: ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
نقش ها
نویسنده : رضا کاوش
عناوین
رسته: 2