چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۳
بر خط: 1133
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

116 بازدید
تجلی اسطوره در شاهنامه(4)

متن حاضر چهارمین و آخرین جلسه سخنرانی دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور است که با عنوان «تجلی اسطوره در شاهنامه»، چهارشنبه 5 تیر 1387 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.


بحث امروز ما اختصاص به سیاوش و کیخسرو دارد. همانطور که می دانید داستان سیاوش یکی از سوگنامه های اصلی شاهنامه را تشکیل می دهد و کیخسرو هم که آخرین چهره اساطیری شاهنامه است.
سیاوش یک نام اوستایی بنام قهرمان سیاه است. او دو چهره برجسته دارد؛ یکی چهره اساطیری و دیگری چهره حماسی. این دو چهره او زمینه هایی متفاوت ولی ریشه هایی یکسان دارند. سیاوش اسطوره جزو ایزدان است و قداست دارد. او را نماد پاکی و رستگاری و خدای مرگ راستین و شهادت می دانند. البته خدای گیاهی نیز به شمار می آورند چرا که بعدها از خون او گیاه می روید. استاد مهرداد بهار، سیاوش را باز مانده آیین قدیمی و اصیل در بین النهرین می نامد و آورده است که ایزدی بوده است به نام تموز که او را بسیار شبیه به سیاوش می دانند؛ چرا که اعتقاد براین بوده است که تموز در زمستان شهید می شود و دوباره در ابتدای بهار زنده می شود و با زنده شدنش گیاهان و نباتات می رویند.
سوگ سیاوش در ایران قدیم گرامی داشته می شده است و حتی در بخارا و نقاطی دیگر برای او سوگواری می کرده و او را ایزد شهادت می دانسته اند. مرگ او یکی از اندوهبارترین مرگهایی است که در حماسه های ملی جهان به ثبت رسیده است. این مرگ که بسیار ناجوانمردانه صورت گرفت در دوره آمیختگی رخ می دهد که البته با رستگاری و رهایی ایرانیان به پایان می رسد.
سیاوش در حماسه نیز پهلوانی است که فرزند کیکاووس است. نه تنها ایزد نیست بلکه یک انسان است و قبلا نیز ذکر شد که خدایان اساطیری در حماسه تبدیل به قهرمانان زمینی می شوند. سیاوش حماسه قربانی دسیسه های دربار کاووس می شود. البته سودابه است که باعث و بانی تمام این دسیسه هاست. او ایرانی نیست بلکه اهل هاماوران در جنوب غربی ایران است که اصیلتی عرب دارد. در آن زمان هاماورانی ها جزو دشمنان ایران بودند و اصولا این وصلتها در جریان صلح نامه ها و برای آشتی دو ملت انجام می شوند و اینجاست که درمی یابیم او به هیچ وجه ایران دوست نبوده است و به نوعی در پی جبران ستمهای قدیم ایران به آنهاست.
داستان از این قرار است که سودابه عاشق سیاوش می شود و همان عشق است که باعث طرد و نهایتا نابودی سیاوش می شود. در ادامه می بینیم که سیاوش از سودابه دوری می کند و سودابه به منظور تلافی کردن به دسیسه چینی می پردازد. نزد کاووس می رود و اذعان می کند که سیاوش قصد تعرض به وی را دارد. کاووس با وجود آنکه می داند که پسرش سیاوش گناهکار نیست ولی برای اثبات این قضیه آزمایش عبور از آتش را به اجرا می گذارد.
در ایران باستان برای اثبات گناهکاری یا بی گناهی متهم دو روش را بکار می بردند:
اول اینکه آتش بزرگی همانند آتشی که زرتشتیان در آتشکده ها داشتند برپا می کردند و فرد را از آن عبور می دادند. اگر سالم بیرون می آمد بی گناه بود در غیر این صورت حتما کشته می شد. دیگر اینکه آب گوگردداری را که سوگند نام داشت به فرد می خوراندند. واژه سوگند خوردن هم از آنجا نشات می گیرد و معنای آن آب گوگرددار خوردن است. سیاوش از این آزمون دشوار سالم بیرون می آید و همانند یوسف از آتش به سلامت عبور می کند. البته تفاوت او با یوسف اینست که یوسف پس از این ماجرا رو به اعتلاء و پیشرفت می رود ولی سیاوش افول می کند و تباه می شود. در ادامه داستان هم می بینیم که او سودابه را می بخشد و از کشتن سودابه صرف نظر می کند. سپس جنگی میان ایران و تورانیان درمی گیرد و افراسیاب به ایران حمله می کند. سیاوش هم با اجازه گرفتن از کیکاووس داوطلبانه به جنگ می رود تا خود را از این مخمصه و تهمتی که به او زده اند برهاند و هم احساس می کند که ادامه حیاتش در ایران جایز نیست. کاووس هم برای خلاص شدن از دست سیاوش از این پیشنهاد استقبال می کند و سپاهی را به یاری سیاوش می فرستد.
پس از هفت سال جنگ و درگیری بالاخره سیاوش و افراسیاب صلح می کنند و پیمان نامه ای بین خود به اجرا می گذارند. کاووس که ازاین صلح نامه مطلع می شود به سیاوش پیغام می فرستد و از او می خواهد که گروگانها و اسرایی را که از تورانیان گرفته است بکشد و پیمان را زیر پا بگذارد ولی سیاوش هرگز این کار را نمی کند؛ چرا که او نماد نیکی و وفاداری به عهد است و بنابر سنت اوستا عمل می کند که می گوید: «پیمان خود را نشکن حتی اگر با دشمن باشد». سپس مخالفت شدید کاووس را می بینیم و سیاوش درمی یابد که دیگر امیدی برای بازگشت به ایران نیست و چنانچه برگردد حتما توسط کاووس دستگیر می شود؛ چرا که کاووس تصور می کند که سیاوش با افراسیاب همدست است. از این رو سیاوش به عنوان یک ایرانی اصیل مجبور به زندگی در سرزمین دشمن می شود. افراسیاب وزیری داشت بنام پیران ویسه که فرد خردمندی بوده است. او افراسیاب را مجاب می کند تا سیاوش در توران زندگی کند و حتی دختر افراسیاب را به همسری او در می آورند. سیاوش نیز به ناچار سالها زندگی در سرزمین بیگانه را می پذیرد و در آن سرزمین دو شهر و کاخ بزرگ بنا می کند: یکی «کنگ دژ» و دیگری «سیاوش کرد». این دو کاخ عظیم و قدرتی که سیاوش دارد رشک دشمن را برمی انگیزد و دشمنان علیه او توطئه هایی انجام می دهند؛ چراکه احساس می کنند سیاوش قصد دارد در آنجا قدرت بگیرد و حکمرانی کند. در راس این دسیسه ها گریسیوز، برادر افراسیاب است که با او صحبت می کند و نظر او را نسبت به سیاوش برمی گرداند. در واقع سیاوش، هم در ایران و هم در سرزمین دشمن دچار دسیسه و نیرنگ می شود. کم کم این تهمت ها و توطئه ها به قدری زیاد می شود که افراسیاب به سیاوش به چشم دشمن می نگرد و به دستور او سیاوش را در «سیاوش کرد» گردن می زنند و به شهادت می رسانند.
مرگ سیاوش جنبه اساطیری نیز دارد چرا که از خون او گیاهی بنام پرسیاوشان می روید. در سوگ سیاوش ما آیین های زیادی در ایران قدیم داشته ایم. نمونه آن در کتاب سیمین دانشور است که می بینیم مردم فارس آیین سووشون را داشته اند. حتی در منطقه کهگیلویه تا همین سی سال قبل آیین سوسیاوشون را گرامی داشته اند که همان سوگ سیاوش است.
ما در آیین ایرانی نکته ای جالب توجه داریم و آن حاجی فیروز است. به گفته مرحوم بهار، پیراهن سرخی که حاجی فیروز برتن دارد نماد خون سیاوش است و چهره سیاه وی هم نماد مرگ سیاوش می باشد و برگرفته از نام وی «قهرمان سیاه» نیز هست. البته بیشتر هم به این ارتباط دارد که او از دنیای مردگان به دنیای زندگان می آید و نوید شادی و نوروز است. در واقع داستان شهادت او برگرفته از باور قدیمی زروانی گری نیز هست که به هرحال این مرگ باید رقم بخورد و فقط تضاد بین خیر و شر نیست، بلکه این تقدیرگرایی است که شادی، پایان جهان و هزاره رستگاری را رقم می زند و نور بر ظلمت پیروز می شود.
در پایان داستان سیاوش، پسر او کیخسرو انتقام پدرش را از تورانیان می گیرد و باعث رهایی و رستگاری ایرانیان می شود و همین کین ستایی هم از آیینهای قدیمی و اصیل ایرانیان بوده است. شهادت سیاوش را با تصلیب حضرت عیسی مسیح هم مقایسه نموده اند؛ چون روزی که او کشته می شود آسمان تیره می شود و طوفانی تیره سراسر جهان را فرا می گیرد که درست همانند زمان پس از تصلیب حضرت مسیح است.
حال به سرگذشت کیخسرو می پردازیم. همانطور که می دانید کیخسرو از کیانیان است. کیانیان سلسله ای دین آور و روحانی بودند که کاوی هم نام داشتند. کی به معنای فرزانه و دانا می باشد و خسرو هم معنای خوشنام می دهد. در ادبیات هندی او را از یاران ایندرا می دانند که خدای بزرگ جنگ است و شخصیت جنگاوری و انتقامجویی او در اساطیر هندی نیز به چشم می خورد. او واپسین چهره دوره اساطیری شاهنامه است و در دوره رستگاری واقع است. زمانی که سیاوش می میرد پیران ویسه به نوعی زن و فرزند سیاوش را نجات می دهد و آنان را در خفا به ایران می رساند. کیکاووس کناره گیری می کند و سلطنت را به کیخسرو واگذار می کند؛ چرا که خود را در مرگ سیاوش مقصر می داند اما بعضی از پهلوانان به مخالفت می پردازند و شرطی را برای سلطنت می گذارند که آن شرط فتح «بهمن دژ» است. در میان پهلوانان تنها کیخسرو است که موفق به فتح بهمن دژ می شود. او بهمن دژ را فتح می کند و در آنجا آتشکده ای بنا می کند. این نمایانگر دیدگاه دینی کیخسرو نیز هست که دژ بت پرستان را تسخیر می کند و دین بهی را گسترش می دهد. او علاوه بر پهلوانی، شخصیت دینی و آرمانی دارد.
به هرحال او به سلطنت می رسد و سپس 40 سال به جنگ با تورانیان می پردازد. در واقع او ناجی ایران و مغلوب کننده افراسیاب است. افراسیاب شکست می خورد و آواره و فراری می شود و تمام توران زمین به دست ایرانیان می افتد. یکی از پهلوانان، افراسیاب را که پنهان شده بود اسیر می کند و به ایران می آورد. در ایران کیخسرو او را گردن می زند و انتقام سیاوش را از او می گیرد.
در شاهنامه و حماسه ایرانی، دو نوع پادشاهی به چشم می خورد. یکی حکومت آرمانی است مانند حکومتی که کیخسرو انجام داد و دیگری حکومتی مانند حکومت گشتاسب است که نمونه حکومت جبر و ظلم و ستم است. در ابیات پایانی هر داستان به خوبی در می یابیم که فردوسی مدافع حکومت آرمانی بوده است.
آنچه که در مبارزات کیخسرو اهمیت دارد فقط زور بازو و دلاوری های وی نیست، بلکه عزم ملی و اتحاد ایرانیان در آن اهمیت دارد. در داستان کیخسرو مشاهده می کنیم که تمام اقشار ملت متحدند و عزم ملی و دینی در آنان به چشم می خورد و درمی یابیم که در یک برهه زمانی خاص، ایرانیان همدل و یکپارچه شده اند و پس از 40 سال مبارزه موفق می شوند استقلال ایران را رقم بزنند.
نکته جالبی که در شخصیت کیخسرو وجود دارد و در شخصیتهای دیگر شاهنامه وجود ندارد اینست که او عملکردی نامتعارف و فرازمینی دارد و مانند شخصیتهای انسانی عمل نمی کند.
یکی از وجوه شخصیتی او اینست که پس از 60 سال حکومت از سلطنت کناره گیری می کند. یعنی شخصیتی که پس از سالها توانست سالار ایران و جهان شود به یکباره به سلطنت پشت می کند و این البته در اوج قدرت اوست.
کیخسرو پس از یک هفته نیایش تمام فرماندهان و پهلوانان را دعوت می کند و در نزد آنان با حکومت و فرمانروایی خداحافظی می کند. او شب هنگام به سمت چشمه ای می رود و دیگر از او اثری یافت نمی شود و از نظر شاهنامه جاودان می شود. این نشان دهنده آنست که وی از نظر اساطیری دوباره به صورت ایزدان درآمده است و به آسمان می رود. بنابراین او دارای بن مایه های ایزدی نیز می باشد.
اسب زیبای کیخسرو هم که در اصل اسب پدرش سیاوش بوده است، اسبی جادویی است و وی با سوار شدن برآن از نظرها پنهان می شود و به آسمان می رود. این اسب هم جنبه متافیزیکی و آسمانی دارد. در واقع درست است که سیاوش به شهادت می رسد اما کیخسرو این درخت فروافتاده را دوباره سبز می کند و میوه ای که از آن می روید، رستگاری است؛ همان کاری که ایزد تموز کرده است. وی در زمستان می میرد و دوباره در بهار زنده می شود و نتیجه اش شادی و سرسبزی بهار است. زمستان نماد مرگ گیاهی و نباتی است و کیخسرو میوه مرگ سیاوش و نماد زندگی پس از مرگ است.
از لحاظ دیگر کیخسرو از همکاران سوشیانس می باشد. سوشیانس منجی بشریت است و کیخسرو پس از عروج به آسمان در روز پایان جهان (البته به اعتقاد ایرانیان باستان) در کنار ساحل دریاچه ارومیه ظهور می کند و رستاخیز را رقم می زند. او نماد آرزوهای یک ملت است و اوست که آرزوی ملت ایران را که همانا رستگاری است برآورده می سازد. این در اسطوره ها و حماسه های ایران تجلی یافته است.
اسطوره همانگونه که گفته شد ویژگی های کهن الگویی یک ملت را بیان می کند. کهن الگوی ملت ایران هم اینست که درست است که تیرگی و ظلمت بر جهان حاکم است ولی روزی سوشیانس و کیخسرو می آیند و اهریمن را نابود می کنند و جهان نور را برپا می سازند. اتفاقا این روز را که روز رستگاری است ششم فروردین می دانند. چرا که این روز مقدس است و روز تولد زرتشت نیز هست.
آخرین نکته مهم در مورد کیخسرو جام اوست. شاهنامه برخلاف بسیاری از تواریخ کهن و باستانی مثل تاریخ طبری که جام جهان بینی را به جمشید منسوب کرده است؛ آنرا به کیخسرو نسبت داده است. این موضوع بسیار جالب توجه است. جام جهان نما، جامی بوده است که کل جهان در آن قابل مشاهده و پیشگویی بوده است. در اصل راهنمای بشر و ایرانیان بوده است.
در واقع این جام متعلق به کیخسرو بوده است و او با شخصیت ویژه خود امیدهای ایرانیان را زنده می کند و سرنوشت ایرانیان را با آن جام تغییر می دهد. او با داشتن این جام نماد یک انسان کامل است و این وجه از شخصیت وی را در متون دیگر نمی بینیم.
شاهنامه فقط شخصیتهای کهن را توصیف نکرده بلکه آنها را تحلیل هم نموده است. شاهنامه، کیخسرو را که از هر نظر به کمال رسیده است نماد انسان کامل و آگاه به جهان می داند و شخصیت معنوی و والایی برایش قائل است.
این در حالی است که هنوز در زمان شاهنامه و قرن چهارم ما متون عرفانی نداریم و متون و نگرش عرفانی از قرن پنجم شکل می گیرد و در قرن ششم و هفتم به اوج می رسد. در قرن سوم و چهارم که عصر خردگرایی است متون عرفانی بسیار کم است. بنابراین کیخسرو را می توان نخستین گرایش عرفانی در نظر گرفت؛ چرا که او جهان را وداع می کند و در اوج قدرت از سلطنت کناره می گیرد و به آسمان عروج می کند و این یعنی سیطره معنویت بر قدرت که در متون آن زمان به چشم نمی خورد و چنین نمادی از یک انسان کامل نمی بینیم.
این آغاز یک نگرش معنوی به هستی است. فردوسی اگرچه به داستان سرایی و حماسه و اسطوره پرداخته است ولی در پشت و وراء این داستانها و تراژدیها نتیجه و نگرش خاصی را مدنظر داشته است. نتیجه غایی داستانها و از جمله داستان کیخسرو که همان مفهوم انسان کامل است برای حماسه سرا اهمیت دارد.
به راستی فردوسی یک شخصیت جهانی است. یک شخصیت جهانی به آینده بشر و آینده انسان اهمیت می دهد و فقط داستان و ماجراهای سرگرم کننده بیان نمی کند، بلکه پیام نهایی او پیامی برای بشر و انسانهاست که آزاده باش، سیاوش گونه باش و....
به همین خاطر است که فردوسی را حکیم خوانده اند. به راستی که او حکیم و بسیار دانا و با ذکاوت بوده است. برای او در شاهنامه همیشه پیروزی نور بر ظلمت مهم بوده است و این پیام آن حکیم برای ماست و به منظور آن سالها تلاش نموده و حماسه ها و سوگنامه های زیادی را خلق کرده است.
این در حالی است که ما هرگز دین خود را به آنان ادا نکرده ایم. فردوسی پا به پای هومر که او را بزرگترین حماسه سرای جهان می نامند حرکت کرده و حماسه های بزرگی را رقم زده است، ولی ما در شناساندن آن حماسه ها به جهانیان کوتاهی کرده ایم و حتی در شناساندن به مردم خودمان هم ناکام بوده ایم.

تاریخ انتشار در سایت: ۷ مرداد ۱۳۸۸
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۸۸/۰۵/۰۷
نقش ها
خبرنگار : سعید بابایی
مطالب
عناوین
رسته: 1