دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 3754
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1384 بازدید
صداقت در گذر و گذار

این سخنرانی در همایش «آوینی،متفکر دوران گذار» ایراد شده که پس از بازبینی سخنران محترم در پنجره منتشر شده است.


انقلاب اسلامی حقیقتی است در دوران گذار و برای پاسخ به همین دوران. انقلاب برای گذار از یک ساختار، نظام، حوزه و حیات و ورود به یک ساحت اجتماعی دیگر رخ می‎دهد. انقلاب، پاسخ به یک نیاز، در جهت گذر و گذار، است. پاسخ به نیازی تاریخی و نیازی اجتماعی است؛ نیازی اجتماعی که در بستر تاریخی شکل می‎گیرد، انباشته می‎شود، طلب می‎کند و جامعه، در مسیر تاریخی خود، گاه ناگزیر از یک سری تحولات انقلابی می‎شود.
تاریخ معاصر ایران شاهد مسائل، جریان‎ها و حوادث ویژه‎ای بوده که آن را از دیگر مقاطع تاریخی ایران ممتاز کرده است. ما، در گذشته‎ تاریخ، مسائل اجتماعی و تحولات و تغییرات فراوانی را پشت سر گذاشته‎ایم. شاید منطقه‎ جغرافیایی ایران یکی از عواملی بوده که این تحولات و تغییرات فراوان در آن ایجاد شده یا زمینه‎ این تحولات در آن فراهم می‎آمده است. کشورهای دوردستی که به‎لحاظ جغرافیایی از امواج تحولات انسانی فاصله دارند، به نسبت کشوری که در یک موقعیت جغرافیایی بین فرهنگ‎ها، تاریخ‎ها و تمدن‎های مختلف واقع شده، کمتر با یک سری مسائل متنوع مواجه می‎شوند. اسلام، خود یکی از مسائلی است که ایران با آن آشنا شده و در هویت این کشور هم تأثیرگذار بوده است. قبل از اسلام هم، ایران با یونان و فرهنگ‌های دیگری که در همسایگی‎اش بوده‎اند، مواجه بوده است. بعد از اسلام هم، هر یکی دو سده‎ای، با یک سری تغییراتی مواجه شده که از عوامل بیرونی متأثر بوده‎اند نه از عوامل درونی. یکی از برجسته‎ترین این تغییرات آن چیزی است که در حادثه‎ مغول رخ داد و بعد از آن هم تیموریان آمدند.
اما هیچ‎کدام از این تحولاتی که بعد از اسلام رخ دادند و دوره‎هایی که در ایران گذشت و گذرها و گذارهایی که اتفاق افتاد، از نوع تغییرات و تحولات دوران معاصرِ ما، از صدر مشروطه تا به امروز، نبوده‎اند. تحولات و مسائل رخ داده در دوره‎ معاصر ما، تحولات و مسائل بسیار عمیق‎تر، وسیع‎تر، فراگیرتر و تأثیرگذارتری هستند. این یک مواجهه همه‎جانبه‎ تمدنی و تاریخی است. جامعه‎ای که ظرف شکوفایی و ظهور و بروز یک فرهنگ تاریخی و جهانی، یعنی اسلام، بود با حضور یک فرهنگ و تمدن رشد یافته‎ بالغی مواجه شد، که از خانه‎ وجود خود بیرون آمده بود و در مراحل رشد و توسعه خود، به مرزهای جهان نزدیک می‎شد و بعد از دست‎کم دو سده تحولات درونی، از قرن 19 به بعد، به تحولات و تغییرات بیرونی دست زده و به‎سوی کشورهای دیگر آمده بود.
ما، از قرن 19، به‎طور جدی، با این مسئله رو‎به‎رو شدیم و به‎دنبال آن، یک جریان اجتماعی، در درون این تاریخ، با ویژگی‎های مختص جامعه شیعی ایران، به‎وجود آمد، که مسیر ویژه و به نوبه‎ خود ممتازی را در قیاس با دیگر مسیرهای تاریخی دنیای اسلام داشت.
و حتی فراز و فرودهایش با آن‎چه که در دیگر کشورها وجود داشت، چه به‎لحاظ ابعاد نظری - در سطوح مختلف کلامی، فلسفی، عرفانی، فقهی - و چه به‎لحاظ عملی، مغایر بود.
از آن زمان، سنت تاریخی اسلامی - شیعی در مواجهه‎ با یک سنت تاریخی دیگری قرار گرفت که در قبال آن به‎طور کامل حضور به هم رسانیده بود. و بخشی از ذهنیت و واقعیت جامعه را، با اهرم‎ها و ابزارهای خاص خود، تسخیر کرده بود. ما، در دوران معاصر، ضمن آن‎که آن میراث تاریخی را در بخشی از هویت خود و فرهنگ خود هم‎چنان داریم، شاهد حضور بخشی از آثار فرهنگ مدرن هم هستیم و البته ابزارها و زمینه‎های حضور هر یک از این دو فرق می‎کند و متناسب با خودشان است.
ما جهان مدرن را از افق قدرت نظامی، از افق صنعت، از افق تکنولوژی، از افق اقتدار نفوذ سیاسی‎ای تجربه کردیم که خود را از شمال و جنوب، فراز و فرود و درون و بیرون به گونه‎های مختلف نشان می‌داد. جهان مدرن وارد شد و بخش‎هایی از نظام‎ها و نهادهای اجتماعی ما را تصرف کرد، و این در حالی بود که سنت تاریخی تفکر، احساس و زیست و زندگی از این جامعه رخت برنبستند و به صور مختلف در بخش‎ها و سطوح اجتماعی، وجود و حضور داشتند.
ما، بعد از مشروطه، نظام معرفتی مدرنی را تجربه کردیم که در حاشیه‎‎ نظام علمی جهان غرب و با مرجعیت نظام معرفتی آن‎جا، به‎تدریج رشد یافت، در سطوح مختلفی بسط پیدا کرد و بخشی از ذهنیت جامعه را به دست گرفت. در محیط‎های غیر‎رسمی علمی نیز بخش‎هایی از اندیشه‎ مدرن، از مسیر احزاب و گروه‎های سیاسی و جریان‎های سیاسی و حرکت‎های ژورنالیستی، حضور به هم رساندند و به صورت فعال، گرد آمدند.
می‎توانیم این‎ مجموعه را به‎گونه‎ای تیپ‎بندی و به صوَری تقسیم‎بندی کنیم. یک نظام معرفتی رسمی، که با خصلت روشنگری مدرن، ذیل نظام معرفتی مدرن شکل گرفت؛ با همه‎ تحولات و لوازمی که در حوزه‎های مختلف علمی پیدا کرد و با تصرفی که نسبت به لفظ و مفهوم علم (science) داشت، در حوزه‎های مختلف علمی، اعم از علوم طبیعی و علوم انسانی، وارد شد و به‎تدریج، سطوح مختلف آموزش و دانشکده‎های مختلف، محل گسترش این دسته از علوم شدند. من از این وضعیت، با عنوان «نظام علمی مدرن» یاد می‎کنم. این نظام معرفتی، که خصلت روشنگری مدرن، بر آن حاکم بود، در حوزه‎ علم، از مواضع تاریخی تفکر جهان غرب به عالم و آدم می‎نگریست و تئوریزه می‎کرد و بخشی از ذهنیت ما، که متأثر از آن شد، از این افق، هویت و تاریخ خود را ابژه و موضوع معرفت قرار داد.
بخشی از جریان‎های فکری دیگر هم که از دهه‎ بیست به بعد، بیشتر در خارج از محیط‎های رسمی تعلیم و تعلم، حضور به هم رساندند، جریان‎های روشنفکرانه‎ چپ بودند. این‎ بخش هم در ذهنیت جامعه‎ ایرانی و در بین روشنفکران، تأثیرگذار بود و هم به‎لحاظ سیاسی فعال بود و به صورت گروه‎ها و احزاب، عمل می‎کرد. جریان‎ها فکری چپ، از این بُعد که جهان خود را موضوع معرفت‎ علمی مدرن قرار می‎داد، با جریان قبل مشارکت داشت و اگر اختلافی وجود داشت، از نوع اختلافاتی بود که بین نظریه‎های گوناگون حوزه علوم انسانی در جهان غرب وجود دارد، یعنی مبانی مشترک فرهنگی - تمدنی بین آن‎ها وجود دارد و این نظریه‎ها همگی برای حل مسائل تاریخی خود آنان به‎وجود آمده است. رویکردهای انتقادی، در قرن نوزدهم، به‎تدریج شکل گرفتند و در پایان قرن نوزدهم، با اتکا به علم و معرفت خود، با عنوان روشنفکری، قدرتی به دست آوردند و تأثیرگذار بودند و کم کم، توانستند، از این موضع اقتدار سیاسی، خود را به چالش بکشانند و حتی دنیای سیاست مدرن را به دو بلوک، شرق و غرب، تقسیم کنند؛ چنان‎که هر دوی این‎ها به‎گونه‎ای در فضای معرفتی جامعه ما بازتاب داشتند.
نظام معرفتی یا سنت معرفتی تاریخی ما، که به‎تدریج از یک سری از حوزه‎های اجتماعی دور شده و در قلمروهای خاصی محدود شده بود، از مسیر تعلیم و تعلم رسمی دور ماند و تقریبا به حوزه‎های آموزش فقه و اصول محدود شد. البته بین جمع محدودی از همان نخبگان داخل قلمرو فقه و اصول، و گاه گفتگوهای عمیق‎تر فلسفی و عرفانی و سلوک‎های عملی متناسب با آن، در حوزه‎ زندگی شخصی، استمرار داشت. این حوزه‎ معرفت، در برخی از سطوح، نمادها و نشانه‎ها و ایده‎های خود را، در فضای فرهنگ عمومی، داشت و ارتباطش با حوزه‎ فرهنگ عمومی برقرار بود و مردم نیز، بسیاری از مسائل زندگی خود، احساس و حیات خود و معانی‎ای را که با آن زیست می‎کردند در ارتباط با این حوزه معرفتی، که ریشه‎ای تاریخی داشت، سازمان می‎دادند. اما همین مردم ذهنیت علمی‎شان را در نظام آموزشی مدرن و موضع‎گیری‎ها و اندیشه‌ اجتماعی و سیاسی‎شان را در چهارچوب تئوری‎ها و نظریه‎های احیانا چپ سازمان می‎دادند یا از آن‎ها اثر می‌پذیرفتند. بنابراین دو سنت و حوزه فکری مغایر در تاریخ معاصر ما فعال شدند.
یکی، در تداوم سنت تاریخیِ تفکر و اندیشه جامعه ما بود و دیگری، از حوزه‎های معرفتی مدرن تغذیه می‎کرد، و در این بخش جریان‎های گوناگونی وجود داشت. یکی از آن‎ها، جریان عام روشنگری بود که در چهارچوب علم مدرن‎ و سایِنس [science] ظاهر می‎شد، و نظام آموزشی دانشگاهی را در تصرف داشت. یکی دیگر جریان روشنفکریِ بیشتر سیاسی بود که به صورت جریان چپ ظهور کرده بود و به‎تدریج، حلقه‎های دیگری هم، متأثر از فضاهای معرفتی مدرن، شکل گرفتند. اندیشه‎های رسمی روشنگری مدرن، در ذیل نگاه علم قرن نوزدهم و با رویکرد غالب پوزیتیویستی و اندیشه‎های انتقادی، بیشتر با رویکردی مارکسیستی منتقل می‎شد. اما، در جریان‎های معرفتی دنیای غرب، حرکت‎های فلسفی و فلسفه‎های اجتماعی و اندیشه‎های دیگری هم در حال تدوین بود. رویکرد پدیدار شناختی، از هوسرل به بعد، از پایان قرن نوزدهم، در جریان فلسفی قرن بیستم امتداد پیدا کرد که به فلسفه‎های اگزیستانس و فلسفه‎های وجودی کشیده شد و بازتاب این اندیشه‎ها هم، در حوزه معرفتی جامعه‎ ایران، به تبع خود، جریان‎هایی به‎وجود آورد. تا وقتی‎که علم با تعریف پوزیتیویستی خود منتقل می‎شد، ما چیزی جز ابژه برای این نظام معرفتی نبودیم و البته سایِنس، از این منظر، نسب تاریخی خود را نمی‎دید و هویت فرهنگی خود را نمی‌نگریست و به آن اذعان هم نمی‎کرد؛ به بیان دیگر، موقعیت تاریخی خود و بنیان‎های تاریخی خود را کاملا مطلق و فراگیر می‎دید. تصور این‎که این بنیان‎ها در معرض تزلزل قرار بگیرند یا نوعی نسبیت، به معنای محدودیت تاریخی و فرهنگی، بر آن‎ها غالب باشد، انکار می‎شد. علم، خود را واقعیتی کاملا جهانی می‎دید، مطلق می‎دید و غربی و غیر‎غربی برای او قابل تصویر نبود.
هوسرل بحث بحران علم اروپایی را، و بحث از این‎که این علم چه مقدار مالک حقیقت است و به حقیقت راه می‎یابد، و بحث از در پرانتز بودن وجود و هستی، و این‎که نظام معرفتی مدرن، نوعی انگاره و صورت پردازی نسبت به جهان است را طرح کرد هوسرل سعی کرد در برابر شک ساختاری هیوم و کانت، که تمام نظام معرفتی را فرا گرفته بود، موضع بگیرد و بگوید که آن‎چنان نیست که ما هیچ‎چیز ندانیم؛ دست‎کم در حوزه‎ پدیدارها معرفت داریم، اگرچه ارتباط با وجود قطع است ولکن مجموعه مفاهیم را با ساختارها و نظام‎های معرفتی آن می‎توانیم بشناسیم. معانی هویت انسانی و هویت تاریخی دارند؛ و علم مدرن بخشی از این معانی است. این مسئله، رابطه‎‎ بین سوژه و ابژه را از آن نگاه مطلقی که علم پوزیتویستی داشت خارج کرد. منظرهای مختلفی را تصویر کرد که می‎تواند در حوزه‎های فرهنگی مختلف وجود داشته باشد.
در قلمرو پدیدارشناسی این سئوالات نیز به‎وجود آمد که آیا ما به‎راستی می‎توانیم کاملا از وجود گسسته باشیم یا می‎توانیم به آن بنگریم. هایدگر درکتاب وجود و زمان، با پرسش از وجود آغاز کرده، ولی تا آخر هم نتوانست به این پرسش پاسخ دهد او بحث دیگری را دنبال کرد و آن هم این بود که ارتباطی و تعینی از وجود، با ما هست.
او بحث از تعین و دازاین را مطرح کرد که نسبتِ این حوزه‎های پدیداری با وجود را در نظر می‎گیرد. این مسئله، بین دانشی که در حوزه‎های معرفتی مدرن شکل می‎گرفت با تعینی خاص از وجود، رابطه برقرار می‎کرد. شاگردان هوسرل، و کسانی که از او متأثر بودند، همچون کُربن، نخست در علوم انسانی، در اوریانتالیسم، و شرق‎شناسی، که به حوزه‎های فرهنگی نظر داشتند و تعدد فرهنگ‎ها را می‎دیدند، تحولی کیفی ایجاد کردند، البته بعدها و پس از چندین دهه، دامنه‎ این تحول، به قلمرو جامعه‎شناسی هم کشانده شده.
بازتاب این مسئله، در درون جامعه‎ ایران و در اندیشمندان ایرانی، که در حاشیه‎ جریان‎های فکری مدرن می‌اندیشیدند؛ تزلزلی نسبت به نحوه‎ نگاه آن‎ها ایجاد کرد. حضور کربن در ایران، تأثیر اندیشه‎های هایدگر در این‎جا و آمدن اندیشه‎های اگزیستانس حلقه‎ای ایجاد کرد که تأمل درباره نسبت سوژه و ابژه و این‎که ما چگونه باید خود را بشناسیم را مد نظر قرار داد. و به دنبال آن پرسش‎هایی به‎وجود آورد. البته این پرسش‎ها گاه نظری است؛ یعنی، نقل است، پُز است، گفت‎وگوست که در قالب امواج اجتماعی موجود اجرا می‎شود و گاهی، عمیق‎تر است؛ یعنی، آن کسی که مشغول حرف زدن است، گاه در حالی که مشغول نقل اندیشه‎های پدیدارشناسانه است، برایش فرقی نمی‎کند که این سخن و یا اندیشه‎های مارکسیستی را بگوید یا اندیشه‎های پوزیتیویستی را بگوید؛ یعنی، در حاشیه‎ یک جریان دیگر در حال حرف زدن است و در حال انتقال آن چیزی که آن‎جا هست، ولی گاه گفت‎وگو از این مرز و محدوده عبور کرده و بُعد وجودی و بخش گرم گوینده را هم تصرف می‎کند.
ما با همه‎ این رویکردهای مختلف در بین اشخاص گوناگون در صحنه‎ تاریخ معاصر مواجهیم. برخی افراد، امواج آن‎سو را؛ بسته به این‎که گرفتار کدام استاد شده یا در کدام محیط قرار گرفته‎اند و در کدام محفل نشسته باشند، با کدام حوزه‎ مفهومی آشنا شده باشند؛ تحت جاذبه‎هایی که آن جهان برای‌شان دارد، فقط منتقل می‎کنند. حتی وقتی این افراد آن جهان را زیر سئوال می‎برند، این زیر سئوال بردن هم پژواکی از سئوال‎هایی است که در آن‎جا، نسبت به خود شده است و در این صورت پرسشی که ناشی از هویت وجودی خود این سئوال‎کنندگان باشد، وجود ندارد. چون این سئوال‎ها آمده است، این‎ها هم این سئوال‌ها را طرح می‎کنند.
پس پرسش از یک مسئله و پدیده تاریخی را گاهی انسان در حد زبان می‎گوید و گاهی، یک گام پیش می‎رود و این پرسش مسئله فکری او می‎شود، ونه فقط در حوزه‎ اندیشه‎، بلکه در حوزه‎ عمیق‎تر وجود او خانه می‎کند، و این مطلب همه‎ شخصیت او را تصرف می‎کند.
به هر حال، حضور رویکردهای پدیدارشناختی و جریان‎های انتقادی فرصتی جدید و حلقه‎هایی را در بخش مدرن اندیشه‎ جامعه‎ ایران، به‎وجود آورد که توجه به سنت تاریخی تفکر ایران را، زمینه‎سازی می‎کرد؛ مثلا، در حاشیه‎ کُربن، توجهی به علامه طباطبایی شد. البته کربن وقتی آمد، متفکری بود که از آن‎سوی جهان، با همه‎ مسائل وجودی خود، آمده بود و سئوال خود را طرح می‎کرد؛ اما، در حاشیه‎ کربن، مجموعه‎ای از افراد آمدند و به مسائلی و به افرادی که تا قبل از آن هم وجود داشتند، به تبع کربن، توجه کردند.
قبل از آمدن کربن، ملاصدرا وجود داشت، علامه طباطبایی وجود داشت و تهران وارثان شایسته و عظیمی از سنت فکری، فلسفی و عرفانی باقی‎مانده از دوران قاجار را در خود داشت و هیچ‎کس به سراغ این‎ها نمی‎آمد.
البته این مسئله، یک فرصت بود. افرادی بودند که اگر کربن نبود و کس دیگری بود، پا به پای او می‎رفتند. باید دید که این مسئله چه مقدار مسئله‎ خود این افراد شده بود.
از طرف دیگر، در تجربیات تاریخی بعد از مشروطه، از حوزه‎ سنت تاریخی جامعه‎ ایران نیز به‎تدریج جوششی و حرکتی شکل گرفته بود.
این‎چنین نبود که تفکر تاریخی جامعه ایران، به سهولت و به سادگی، عرصه را برای فضاهای معرفتی مدرن خالی کرده باشد. این جریان هم تلاش خود را نموده است، خیزش خود را داشته است، کوشش خود را برای تفسیر جهان پیرامون خود و برای عرضه‎ تئوری‎هایی جهت چگونه عمل کردن در مشروطه داشته است.
کوششی که میرزای نائینی داشت و بحث مشروطه‎ای که در چهارچوب فقه شیعه طرح شد و مسائل دیگری نظیر این‎، بخش‎هایی از روشن‎اندیشی این تفکر برای حضور فعال داشتن در مسائل اجتماعی بود.
اما این جریان در مشروطه شکستی سخت‎ و عظیم خورد و به‎سرعت، همان کسانی که پیشتازان صحنه‎ معرفت‎ برای عمل بودند، پیشتازان انزوا شدند؛ خود میرزای نائینی که رفتنِ به تبعید انزوا را خود انتخاب کردند. آن‎ها ارتباط خود را با تحولات گسترده‎ جامعه قطع کردند و گفت‎و‎گوهای عمیق درونی را، در یک فرهنگ خاص نخبگانی، بین خود ادامه دادند. حلقه‎ درس میرزای نائینی، حلقه‎ درس آقا ضیاء و حلقه‎ درس مرحوم کمپانی حلقه‎ها‎ی بسیار توانمندی بودند، اما هیچ ربطی با آن‎چه در بعد سیاسی جامعه می گذشت نداشت. در حوزه اجتماع، میرزا معتقد بود باید نوعی مماشات با فضای موجود کرد و بس، همین.
اما، بعد از شش یا هفت دهه، این چالش صدساله از متن این کانون معرفت و از زبان و بیان و کلام یک نفَس پخته شده در این سنت تاریخی، فلسفی، عرفانی و فقهی به سخن آمد و یک‎بار دیگر، برای مسائل پیرامون خود، نظریه‎پردازی کرد، به میدان آمد و ذخیره‎ تاریخی معرفت را، در عرصه‎ فرهنگ عمومی، در خدمت گرفت و یک انقلاب عظیم را به پا کرد، انقلابی که کاملا نمادهای خاص خود، خیال خاص خود، هنر خاص خود، شعر خاص خود، احساس و عاطفه‎ خاص خود و فلسفه‎ خاص خود را داشت و در حال ساختن معانی کلانی راجع به عالم و آدم بود و در سطوح مختلف، با دانش‎های متناسب با خود، این انقلاب، به‎گونه‎ای شگرف و باورنکردنی، ظرفیت خود را، برای انسجام گسترده‎ اجتماعی، از اقصی نقاط بلاد و روستاها تا متن پایتخت نشان داد. این انقلاب، حرکتی بود که در بین دیگر انقلاب‎های قرن بیستم، که قرن انقلابات آزادی‎بخش در کشورهای مختلف در تقابل با استعمار بود، بی‎نظیر بود و هیچ‎یک از آن انقلاب‎های دیگر این‎قدر مردمی، فراگیر و تاریخی نبودند.
شهید آوینی در موقعیتی این‎چنین و در جایگاه میانه‎ای بین نظام‎های مختلف معرفتی و رفتاری قرار گرفت. خاستگاه تعلیم و تعلم او در نظام علمی مدرن، در ذیل یکی از حاشیه‎ای‎ترین بخش این نظام نسبت به سیستم معرفتی مدرن و در ذیل کسانی مثل هدایت و امثال او، بوده و شهید آوینی این فضای معرفتی را کاملا درک و لمس کرده بود. او از ظرفیت حضور رویکردهای پدیدارشناسانه و اگزیستانس، برای توجه به چالش بین نظام معرفتی مدرن با هویت تاریخی و فرهنگی‎ای که می‎خواهد ابژه‎ آن معرفت بشود، به‎خوبی استفاده ‎کرد و همچنین، از جاذبه‎ این خیزش عظیم تاریخی و تمدنی که به‎صورت یک انقلاب پُرتوان اجتماعی ظاهر شده بود، به خوبی بهره برد.
او خود را، به‎لحاظ وجودی و تاریخی، در معرض این جاذبه می‎دید و همه‎ این ظرفیت‎ها را برای کار نظری کردن و برای تحلیل مسائل پیرامون خود به کار می‎گرفت.
کسانی بودند که در سطوحی از این تقاطع تاریخی واقع شدند و امکان آوینی را، برای پیمودن گسل موجود بین این دو نظام معرفتی، داشتند. برخی‎ها فقط در حد نظر و گپ زدن به این مطلب پرداخته‎اند.
گاهی گپ‌زدن‎هایی که صورت تقلیدی آن‎ حکایت از آشفتگی وجودی آن‎ها می‎کند؛ کسانی که وقتی از خویشتن یا تاریخ خود سخن می‎گویند، دقیقا همه‎ خویشتن خود را به زبان و دهان دیگری قرار می‎دهند یعنی، چون آن‎ها درباره او می‌گویند، او هم از خود می‎گوید؛ یعنی، این گفتن هم نوعی شیفتگی و نوعی محو‎شدن و نوعی بیگانگی است.
اما آوینی این‎گونه نبود. او از این ظرفیت استفاده کرد و با همه‎ وجود، به میدان آمد. وقتی که انسان، با همه‎ وجود، خود را به عرصه‎ یک تفکر و ساحت یک تمدن بسپارد، نمایندگی آن تفکر را، در عرصه‎ تاریخ، پیدا می‎کند و نیاز آن تاریخ، از کلام او، از زبان او، از رفتار او و از بیان او بروز و ظهور پیدا می‎کند. عرصه‎ اندیشه، عرصه‎ عمیقی است، اما گپ و گفت‎و‎گو و قال و مقال دامنه زیادی دارد. خیلی‎ها تفلسف می‎کنند و فیلسوفی نشان می‌دهند، اما از فلسفه حظی نبرده‎اند و هیچ‎‎یک از مسائلی که می‌گویند، مسئله‎ آن‎ها نیست و هیچ‎یک از آن مسائل، برای آن‎ها حل شده نیست. و فقط یک فضایی را باز‎می‎تابانند. می‎شود کسی انبانی از اصطلاحات باشد و در عین‎حال، ابتداییات مسائل فلسفی، مسئله‎ تفکر او نبوده باشند و برایش حل نشده باشند، اما وقتی که انسان پخته شد و با یک معرفت عجین و همراه شد، مسلما آن‎گاه حرف‌هایی که می‎زند، حرف‎های خودش خواهد بود.
آوینی به جز عرصه اندیشه، فرصتی دیگر هم پیدا می‎کند و آن در عرصه‎ هنر است. رابطه‎ هنر با معنایی که هنر نماینده‎ آن است کاملا رابطه‎ وجودی است. هنر، انسان را مستقیما، از افق خیال و از طریق احساس به آن حقیقت هدایت می‎کند و کسی که دل به یک معنا بدهد هنر مربوط به آن معنا از مسیر وجودش تراوش پیدا می‎کند، وگاه حتی این تراوشات بی‎آن‎که او خود بداند یا بتواند به‎لحاظ نظری از آن سخن گوید، انجام می‎شود.
البته در بسیاری از موارد هنر هم، جای قال و مقال و جای نشستن و صناعات ادبی را چیدن و قالب درست کردن و بعد، محتوا درون آن ریختن است، اما آن کس که شاعری می‎کند این‎گونه نیست که ابتدا، قواعد را بیاموزد و بعد، الفاظ را، مطابق این قواعد عروض و قافیه، بچیند بلکه ابتدا، سخن می‎گوید و بعد، قواعد، از دل سخن، می‎جوشد و بیرون می‎آید.
ما در تاریخ معاصرمان گسل فرهنگی و تمدنی را در عرصه‎ هنر داشته‎ایم و داریم. و شهید آوینی، به دلیل این حضور صادقانه خود در دو عرصه‎ معرفتی و هنری توفیقات شایسته‎ای متناسب با بنیان‎های وجودی و حصه‎ وجودی متعلق به جهان اسلام، پیدا کرد.
مهم‎ترین خصوصیت آوینی، که شهادت او هم گواه بر این ادعا است، همان صداقت او در گذر و گذار بود او با همه‎ وجود خود، در عرصه‎های متنوع معرفتی و هنری که صحنه چالش‎های فرهنگی و تمدنی جهان امروز و جامعه امروز ما بودند، وارد شد و به سهم خود، توانست، با تقدیم هستی خود، حظی از حقیقت ببرد و به‎دنبال آن راهی را به جویندگان حقیقت، ارائه کند.


تاریخ انتشار در سایت: ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
نقش ها
سخنران : حمید پارسانیا
عناوین
رسته: 1