شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶
بر خط: 3207
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1215 بازدید
بزرگ شدن تهران و کوچک شدن ایران!

اگر بخواهیم بدانیم که چه بر سر ایران و ایرانی و فرهنگ، هویت و شوکت آن آمده، بخشی از پاسخ در این است که ببینیم چه بر سر پایتخت و دارالخلافة آن آمد و چگونه رویکردهای شهرسازی و معماری از عهد ناصری تا عهد رضاخانی، فرهنگ و نظام کارآمد و طبیعی محلّه‌ای شهرهای ایرانی را در خود بلعید.
شکاف طبقاتی عمیقی که بر اثر تحولات معماری و شهری تهران به‌وجود آمد و به گستردگی تمامی شهرهای ایران منجر شد مانند سیاهچاله‌ای فرهنگی و اجتماعی، توانمندی‌ها را هنوز هم که هنوز است، فرو می‌بلعد و خبری از احیای هویت شهری ایرانیان نیست که نیست.
در دوره‌ای از تاریخ معاصر ایران، هرچه تهران بزرگ‌تر و رنگ و لعاب¬دارتر گردیده، به همان اندازه ایران و هویت ایرانی کوچک‌تر و بی‌رنگ و رخسارتر شده است. شهری که شاهان قاجار به دارالخلافه بودنش مباهات می‌کردند به تدریج چنان بی‌قواره شد که روحیة مدنی و فرهنگی‌اش را باخت و از ترس نگاه سنگین روزگار متجدد هر روز به شکلی درآمد و آخرش هم نه کبک شد و نه کلاغ!
مقالة ذیل را خوب بخوانید که در همین زمینه حکایتی خواندنی است.


آقا محمدخان قاجار در 11 جمادی‌الاخری سال 1200ق تاج‌گذاری کرد. گفته می‌شود وی تهران را، که شهر بزرگی نبود، به دلیل نزدیکی به استرآباد، مقر ایل قاجار، به پایتختی برگزید. وی شاید هیچ‌گاه به این نمی‌اندیشید که پس از او چه بر سر این شهر خواهد آمد و طی چه فرایندی تهران به یکی از کلان‌شهرهای پرمسئلة جهان امروز بدل خواهد شد؛ البته رشد تهران پیش از آن آغاز شده بود و می‌توان زوال شهر ری را آغازی برای رشد اولیة آبادی‌های اقماری آن، از جمله ده تهران، به‌شمار آورد.
پس از پایتخت شدن قزوین از سوی شاه تهماسب صفوی کم‌و‌بیش به تهران توجه شد. موقعیت کوهپایه‌ای تهران، که شرایط مناسبی را برای سکونت، کشاورزی و باغ‌داری فراهم می‌آورد، به‌ویژه وجود شکارگاه‌های خوب در دامنة کوه‌های البرز و شمیران، و همچنین وجود اماکن متبرکه، سبب شد توجه سلاطین وقت به این منطقه جلب شود. در این بین، شاه تهماسب در سال 961 ق اولین بارو را به دور تهران کشید. ساخت نخستین بارو به گرد تهران را می‌توان از جمله نخستین تلاش‌ها برای هویت‌سازی این شهر دانست، اما این هویت‌سازی، با تخریب و بازسازی باروی تهماسبی، در سال 1288ق، سمت و سویی دیگر به خود گرفت. در 11 شعبان این سال، چنان‌که اعتمادالسلطنه روایت ‌کرده است، چون جمعیت تهران رو به ازدیاد نهاده بود، مقرر شد تهران از سمت دروازه شمیران 1800 ذرع و از سه جانب دیگر، از هر طرف، یک هزار ذرع وسعت داده شود و از همان روز بود که شهر تهران به دارالخلافة ناصری موسوم شد.
این نوشته بر آن است تحولات شهرنشینی در تهران را در همین دوره، یعنی دورة ناصری، با شهرنشینی در تهران دورة رضاشاهی مقایسه کند.
درواقع، پرسش اصلی این نوشته آن است که در دو مقطع یادشده از تاریخ ایران، تودة مردم چه نوع تلقی‌ از شهرنشینی در تهران داشته‌اند و از سوی دیگر این شهرنشینی، که به تعبیری همان شیوة زندگی است، در این دو دوره دارای چه ویژگی‌هایی بوده است. اگر دقت شود، پرسش نخست به ساحت شخصی، فردی، یا به تعبیری سوبژکتیو مربوط است و پرسش دوم به ساحت فضای جمعی شهرنشینی و اشکال فرهنگی و روابط اجتماعی بستگی دارد. این مقاله تنها نگاه بلکه نیم‌نگاهی است به مسئلة بس گسترده، ژرف و پیچیدة شهرنشینی در تهران.

معماری و شهرسازی
تحول شهرسازی و معماری نخستین مسئله‌ای است که در تهران در مقایسه بین دو دورة ناصری و پهلوی اول مطالعه شده است. شاید بتوان این بخش از بررسی را مطالعة قالبی شهرنشینی در تهران تلقی کرد؛ البته باید به یاد داشت که عرصة شهرسازی و معماری از یک‌سو با سیاست مرتبط است و از سوی دیگر تأثیر مستقیمی بر شیوة زندگی، هویت شهری و شهرنشینی به‌ مثابة ویژگی‌های محتوایی شهر دارد.
بررسی ما از روز 11 شعبان 1288ق آغاز می‌شود. آن روز که ناصرالدین شاه کلنگ نقره‌ای به دست در کنار باروی تهران حاضر شد تا تخریب باروی قدیمی را کلنگ بزند و دارالخلاقة ناصری را تأسیس کند. این اقدام ناصرالدین‌شاه را امروزه نماد ورود تجدد، به‌ویژه در عرصة شهرنشینی، به تهران تلقی می‌کنند که به گفتة نخستین سفیر ایالات متحده در ایران، این شهر مجهول‌الحال را به یکی از بلاد بزرگ مشرق بدل کرد. این امر جدا از ایجاد فضای بیشتری در محدودة جدید، به پیدایش شهری مدرن و ظهور گروه اجتماعی و سیاسی ممتازی با پایگاه اقتصادی جدید، که در ادامه بررسی شده است، منتهی شد. با وجود این مدرنیزاسیون شهر تهران به ‌کندی پیش می‌رفت و به تعبیری می‌توان گفت که مدرنیته در تهران تا مدت‌ها به یکی دو نشانه محدود ماند: دیوارهای قدیمی را خراب می‌کردند تا دیوارهای زیباتر به جای آنها بسازند؛ درواقع به‌زعم بعضی از صاحب‌نظران، به ظاهر شهرسازی مدرن می‌شد، اما زمینه یا لوازم اجتماعی تجدد با کندی تغییر می‌کرد. تحول در امر شهرسازی و معماری در این دوره تا بدان‌جا بود که صاحب‌نظران این عرصه، معاصرسازی شهری در دورة ناصری را موجد سبکی جدید در معماری و شهرسازی تلقی ‌کرده، آن را سبک تهران نام داده، و نخستین پژواک مدرنیته در ایران ‌دانسته‌اند.
به گفتة این کارشناسان، نقشة دارالخلافة ناصری نکات جدیدی دارد که سبک تهران را در مقابل سبک اصفهان ــ که اصفهان دورة شاه‌عباس یکی از شاخص‌های آن است ــ مطرح می‌کند. یکی از ویژگی‌‌های این سبک مداخله نکردن در بافت کهن شهری محسوب می‌شود که ایجاد مراکزی چون دارالفنون و تکیة دولت بدون تعرض به بافت قدیمی از نشانه‌های آن است. این تغییرات، با وجود تمام گستردگی، در مقایسه با تغییرات دورة پهلوی اول، بی‌رحمانه به جان بافت کهن شهر نیفتاد. دارالخلافة ناصری، که به سبک شهر پاریس و زیر نظر مهندس بوهلر در زمانی بیش از ده سال پدید آمد، آرزوی ناصرالدین‌شاه در ایجاد شهری به‌سان پاریس را، که همواره پس از بازگشت از فرنگستان در دل داشت، برآورده ساخت؛ البته به گفتة یکی از دیپلمات‌های اروپایی مقیم تهران در آن دوره این امر بیشتر تفنّنی و برای تفریح بود تا توسعه و تحولی کاربردی. به‌هرحال این‌گونه شهرسازی جدید در تهران تأثیر خود را بر زندگی شهری و شهروندی بر جا گذاشت. سبک تهران از طریق جابه‌جایی مرکز شهر، سبب جابه‌جایی‌های اجتماعی نیز شد. مرکز شهر از سبزه میدان و میدان ارگ به میدان توپخانه منتقل گشت و مفهومی جدید و چهره‌ای تازه از میدان حکومتی، اجتماعی و فرهنگی به دست داده ‌شد. خیابان مفهومی جدید و چهره‌ای تازه ‌یافت. این بار خیابان نه تنها تفرجگاه، بلکه مکان تجارت و بازرگانی هم بود. در محلات نیز تغییراتی به‌وجود ‌آمد.
چگونگی تحول معماری با تحول شهرسازی تفاوت داشت. خیلی زود و در اواخر قرن نوزدهم، تحولات معماری مهمی چهرة شهر را دگرگون ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که به قول لرد کرزن آنهایی که در نیمة اول قرن نوزدهم به تهران آمده بودند، وقتی در دورة ناصری، به‌ویژه پس از تأسیس دارالخلافة ناصری، بار دیگر از تهران دیدن می‌کردند، به‌ سختی آن را باز می‌شناختند. در این دوره ساختن بناهای مدرن در ایران آغاز ‌شد؛ به‌ویژه ساختن کلاه فرنگی به ‌سبک اروپایی، اما این تحولات به‌زعم برخی صاحب‌نظران با تغییر ساختار شهر همراه نبود و ساختار سنتی همچنان به حیات خود ادامه داد. در این دوره، در تقابل بین کهنه و نو، فعالیتی جدی برای تحول معماری درون‌گرای سنتی به معماری برون‌گرا و جدید آغاز ‌گردید و الگوها و سبک‌های مختلفی در بیان معماری به‌کار گرفته ‌شد. سبک معماری دوران قاجار را اغلب قشرهای میانه حال معلق میان کهنه و نو، در ساخت بناهای کوچک و به‌ویژه ساختمان‌های مسکونی به کار می‌بردند. به ‌دلیل تمایل بیشتر به برون‌گرایی، ایجاد پنجره مسئله‌ای مهم در این سبک تلقی می‌شد. این برون‌گرایی فقط در معماری خانه‌ها نبود، بلکه احداث مغازه‌های ویترین‌دار در حاشیة خیابان‌های جدید، چنان‌که بیان شد، نیز نمونه‌ای دیگر از این برون‌گرایی است. شاید این برون‌گرایی امروزه برای ما مفهومی نداشته باشد، ولی در آن روزگار، که خانه‌ها به‌ویژه خانه‌های اعیانی افرادی همچون حاج امین‌الضرب خانه‌هایی پدرسالارانه و از نوع بسته بود و بیرونی و اندرونی داشت، این امر بسیار مهم بود. چه بسیار سیاحان و دیپلمات‌های بیگانه‌ای بودند که اندرونی نادیده را افسانه‌ای می‌دانستند و آرزو می‌کردند یک بار اندرون خانه‌های ایرانی را ببینند. در این میان حاج مهدیقلی‌خان هدایت چه زیبا تحول محتوایی درون‌گرایی به برون‌گرایی را در «خاطرات و خطرات» تبیین، و نقد اجتماعی کرده و گفته است: «... طمطراقی اگر بود در خانه مستور بود، امروز در سینما، هتل‌ها، رستوران‌ها، قهوه‌خانه‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها مکشوف و برملاست، همه سبب رشک، حسد، رقابت و بدتر از همه تخریب زندگی خانوادگی و ترویج فحشا...». چه بسا آنچه سخن ساموئل گرین و مخبرالسلطنه را بدین‌جا کشانید، مسئلة آزادی زنان و پوشش زنانه باشد که به نظر می‌رسد هم‌آوا و همراه تحول معماری درون‌گرا به برون‌گرا، آن هم به سوی نوعی برون‌گرایی حرکت کرد؛ البته سخن بیشتر در‌این‌باره مجال دیگری می‌طلبد.
در دورة رضاشاه، تحولات عمیق‌تر از تغییرات دورة ناصری بود؛ زیرا هدف اصلی از آن تغییرات، تغییر جامعة ایران و دست کم منطبق ساختن آن با مقتضیات قرن بیستم و وضعیت جدید به‌وجودآمده پس از پیدایش نفت بود. رضاشاه با ساختن خیابان‌های تازه و مغازه‌ها، ویترین‌ها، رستوران‌های مشرف به خیابان، مانند هتل نادری، می‌خواست به تدریج آداب استفاده از فضای عمومی را تغییر دهد.
اما مشکل اینجاست که این حرکت عمیق نبود و اقدامی از بیرون‌ تحمیل‌‌شده به‌شمار می‌رفت؛ بنابراین می‌توان گفت اصلاحات رضاخان در این زمینه بیشتر تغییراتی آمرانه و ظاهری بود تا تغییر اساسی در بافت اجتماعی ــ مکانی. انتخاب کریم آقاخان بوذرجمهری به‌ سمت صاحب اختیار بلدیة پایتخت، و نظامی کردن شهر و اعمال قدرت از طرف وی، آمرانه بودن این دگرگونی‌ها را بیش از پیش نشان می‌دهد؛ در واقع به‌زعم بعضی از پژوهشگران تحولات شهرسازی در این دوره به توسعة استبداد رضاخانی منجر شد. در زمان تصدی سرتیپ کریم آقاخان بوذرجمهری بر بلدیه، دروازه شهر همراه بناهای بی‌شمار دیگر، در سال 1309، به‌ منظور «نوسازی شهر» تخریب شد و مسیر خندق و دیوارهایی که در دورة ناصری، دارالخلافه را معین می‌کردند فضایی را برای احداث بلوارهای عریض فراهم کرد. در این بین دو خیابان شاهرضا و پهلوی نیز محورهای اصلی شرقی ــ غربی و شمالی ــ جنوبی ساختار شهر گردیدند.
ایجاد خیابان به ‌نشانة نماد تجدد، اولین پژواک از شهرسازی «هوسمان» گونه‌ای است که با نظریه‌پردازی‌های نوگرایان دهة 1920م اروپا جنبه‌ای بین‌المللی یافت و در ایران نیز شنیده ‌شد. این تغییرات جدید، تهران را به طور کامل از پیشینة تاریخی خود تهی ‌کرد و به‌شدت بر ابعاد محتوایی این شهر تأثیر ‌گذاشت و از سویی تأثیر نیز ‌پذیرفت. تحولات ایجادشده در شهرسازی تهران بار ارزشی و محتوایی خود را بر شهر تحمیل ‌کرد. یکی از نظریه‌پردازان معماری و شهرسازی به خوبی این تأثیر محتوایی را بیان ‌کرده و نوشته است: «شهر به‌ عنوان تبلور فضایی ــ کالبدی دگرگونی ارزش‌ها، ارزش‌های کهن و پایدار سازمان فضایی خویش را به دور می‌افکند. با استحالة ’کهن‘ به ’کهنه‘ و ’سنت‘ به ’عقب‌ماندگی‘ بافت شهر و سازمان فضایی آن کهنه و عقب‌مانده تلقی می‌شوند. شهر از نقطه نظر ذهنی و نه عینی کارایی خویش را از دست می‌دهد؛ حال‌آنکه ذهنیت شهر در هویت کهن خویش باقی می‌ماند. ذهنیت شهر یعنی آنچه مردمان و شهروندان بدان باور دارند در فراسوی عینیت دگرگون‌شدة آن و آنچه دولت پهلوی از شهر مراد می‌کند، به حیات خویش ادامه می‌دهد. این ذهنیت نه تنها چون خاطره‌ای از دوران گذشته، که به‌عنوان عنصر هویت‌دهنده به شهروند در فضای شهری و به ساکن محله در فضای محله‌ای در عرصة زمان باقی می‌ماند. به‌رغم دگرگونی‌ها، وقتی تخریب عناصر و نشانه‌های مکانی، مفهوم ذهنی و هویتی مکان در زمان جاری می‌شود، عدم انطباق ذهنیت شهر با عینیت آن نکتة بارز و تعیین‌کنندة آن است».
در مقام مقایسه، اگرچه در تهیة نقشة دارالخلافه، ناصری نیز نوعی ذهنیت سنّت‌گریز وجود داشت و تصوری دیگر از شهر و فضای آن بر اذهان حاکم بود، این ذهنیت انگاره‌هایی آشنا با تاریخ را از شهر به‌دست می‌دادند؛ حال‌آنکه در شهر جدید تهران، انگاره‌های آشنا با تاریخ در مقابله با ذهنیت سنّت‌گریز رنگ می‌بازد. نکتة اصلی در این است که دگرگونی شهر، برخلاف آنچه در دورة قاجار رخ ‌داد، نه در پی وجود نقشه‌ای ازپیش‌اندیشیده که براساس تصمیمات مقطعی و گهگاه آنی بود. در‌واقع می‌توان گفت دولتمردان در دو دوره خواستار بازسازی شهر تهران براساس ایده‌ها و مشاهدات غربی بودند، اما تفاوت‌های عمده‌ای میان این دو دوره وجود دارد. می‌توان گفت تغییرات دورة ناصری طبیعی‌تر، و تغییرات دورة پهلوی اول بخش‌نامه‌ای‌تر بود. برای نمونه در مقایسة مسیر تحولات معماری و شهرسازی در این دو دوره می‌توان گفت که همراهی این دو نوع تحول در دورة ناصری که هر دو بیشتر در سطح نخبگان رخ نمود، طبیعی به نظر می‌رسید، اما در دورة پهلوی اول این دو فرایند در کنار یکدیگر حرکت نکردند، بلکه فرایند تحول شهرسازی از سطح نخبگان به میان تودة مردم آمد بدون اینکه توجه یا اعتنایی به معماری درونی خانه‌های این توده شود. آن موفقیت که در ساخت راه‌ها در تهران آن دوره به‌دست آمد، در ساخت خانه‌های زیبا، آن‌طور که مدّنظر بود، کسب نشد.

نظام محلات
یکی از واحدهای شهری مهم در گذر تاریخ شهرهای ایران و در این مبحث تهران، واحدی به ‌نام محله است که کارکردهای گوناگونی از جمله کارکرد هویتی و امنیتی داشته است. بی‌گمان توجه به محله‌های شهری، که از یک‌سو واحدهای شکلی و از سوی دیگر سازندة محتواهای شهری هستند، به مقصود ما کمک بسیار می‌کند. درواقع جامعه‌شناسان تاکنون نتوانسته‌اند تعریف جامع و نظام‌مندی از محله بدهند، اما می‌توان گفت با توجه به سیر‌های شهرنشینی، این جغرافیای محله‌های شهری است که مستقیماً آنها را با شکل‌های مختلف طراحی می‌کند. واقعیت جغرافیایی محله پیچیده است و واقعیت جامعه‌شناختی آن به ‌مراتب پیچیده‌تر؛ بااین‌حال می‌توان گفت سیمای اجتماعی محله، وحدت عمومی اعضای آن است و معیار محله بیشتر اجتماعی است تا طبیعی؛ زیرا محله با نظم اقتصادی ــ اجتماعی شکل می‌گیرد. به ‌طور کلی، محله سهم پذیرشی، گروهی و قومی با کارکرد انسجام در حیات شهری دارد و در عین حال تحت تأثیر جنبه‌های کالبدی و اجتماعی محله‌های دیگر نیز هست. می‌توان گفت زندگی اجتماعی در محله‌های قدیم به‌گونه‌ای خود‌بسنده و بر‌خلاف فضاهایی عمومی‌ همچون بازار، ادامه داشت و این محله‌های مسکونی به تعبیری دارای حجاب مسکونی ویژة خود بودند که تمام اهالی آن محل را زیر چتر خود جمع می‌کردند.
اما دربارة تهران باید گفت که با روی کار آمدن ناصرالدین‌شاه نظام دوازده محله‌ای، که گفته می‌شد پیش‌تر وجود داشت، به نظام پنج محله‌ای تبدیل شد. این محله‌های پنج‌گانه عبارت بودند از: عودلاجان و ارگ در شمال، محلة بازار (جدا از خود بازار) در جنوب، سنگلج در غرب، و چالمیدان در شرق.
نبود توافق میان گزارش‌های تاریخی آن دوره در اینکه کدام محله بهترین محلة آن روز تهران بوده، خود نشان‌دهندة این امر است که در آن دوره محله‌ها تفاوت چندانی با هم نداشته‌اند. در بحث دربارة محله‌های سنتی ایرانی، تفکیک نشدن طبقات اجتماعی از جمله نکات مهم درخور تأمل است؛ به‌ گونه‌ای که اغلب ثروتمندان در گروه‌های انحصاری و جدا از طبقات فقیر و کم‌درآمد جامعه زندگی نمی‌کردند. البته این امر با روش زندگی مردم در آن زمان نیز رابطة مستقیم داشت؛ یعنی همان پیوند دوسویة شکل و محتوا. در‌واقع با توجه به روایت پیشین مخبرالسلطنه هدایت و روایت‌های دیگری که دراین‌باره وجود دارد، زندگی ثروتمندان از لحاظ ظاهری تفاوت چندانی با فقرا نداشت و در‌واقع وسایل زندگی چنان کم بود که تفاوت زیادی را برنمی‌تافت و فرزندان طبقات بالا به سادگی با افراد طبقات پایین ارتباط برقرار می‌ساختند؛ امری که به‌ لحاظ کندی تحولات محتوایی نسبت به تحولات شکلی، با وجود تغییرات فراوان نظام محلات حتی در اوایل دورة رضاخانی نیز به چشم می‌خورد؛ ازاین‌رو می‌توان گفت تهران در آن ایام هنوز جامعه‌ای یکپارچه محسوب می‌شد.
تحول توأمان این نظام در شکل و محتوای خود، از زمان اصلاحات ناصری و به‌ویژه با ایجاد محله‌های جدید در شمال شهر، مانند محلة دولت و خیابان لاله‌زار، آغاز شد. کلیة مناطق مشرف به محلة دولت و خیابان لاله‌زار، که پس از جلوس ناصرالدین‌شاه، احداث و آباد شد، پیش‌تر خرابه یا باغ بودند. این اولین اقدامی محسوب می‌شد که زمینة گسست اهالی تهران را فراهم کرد. براساس بعضی از روایات در این دوره اعیان و دولتمردان و فرنگی‌ها در باغچه‌های زیبا و خانه‌های خوبِ محله‌های جدید شهر سکنی می‌گزینند، این امر آشکارا از خود‌آگاهی نسبت به طبقاتی شدن محلات خبر می‌دهد. از این پس بود که به‌ تدریج قشرهای متموّل تهرانی محلات قدیمی را به قصد محلات جدید شمال شهر ترک می‌گفتند، و این گونه فقرا را در محلات قدیم باقی می‌گذاشتند و خود بالانشین می‌شدند.
از این پس محله به نماد تمایزات اجتماعی و تبلور کالبدی ــ فضایی آن تبدیل ‌شد؛ محلة فرادستان و محلة فرودستان، محلة شمال (محلة دولت) و محلة جنوب (محلة چالمیدان و...). محله‌های کهن سازمان فضایی خویش، مرکز خود و شبکة ارتباطی‌شان را کماکان حفظ می‌کردند، اما محله‌های جدید در کنار خیابان‌های تازه‌احداث ایجاد شدند و بدین‌گونه خدماتی را که مردم این محله‌ها به آن نیاز داشتند نه در درون محله، که در حاشیة آن، در کنار خیابان‌ها باز می‌یافتند. در‌واقع محله نیز مانند خانه‌های جدید، اندامی برونی پیدا کرد. این تحولات بسیار مهم است؛ زیرا می‌توان سیر ایجاد شکاف طبقاتی را به‌ وضوح در آن دید. در این دوره محلة متوسط‌نشین عودلاجان کوچک شد، و بعضی از منطقه‌هایش به محلة اعیان‌نشین دولت و برخی دیگر به محلة فقیرنشین چالمیدان ‌پیوست. گویی از بخش‌های متوسط شهری به سود مناطق اعیان‌نشین و فقیرنشین کاسته ‌شد، این به معنای افزایش شکاف طبقاتی بین فقیر و غنی و کم شدن حجم جامعة متوسط شهری بود که طی زمان و به‌ دنبال عوامل مختلف یا به طبقة فقیر یا به طبقة اعیان می‌پیوستند. بااینکه رشد مناطق شمالی شهر زیاد بود، مناطق جنوبی و فقیرنشین نیز به تبع مناطق شمالی و نیازهای این محلات اعیانی رشد درخور ملاحظه‌ای داشتند؛ در واقع فعالیت‌های ساختمانی، تعداد زیادی کارگر غیرماهر را از مناطق اطراف شهر، که برای زندگی به جنوب شهر آمده بودند، جذب کرد. اینان پایین‌ترین لایة اجتماع بودند و اثری تشدید‌کننده بر لایه‌بندی اجتماعی و فضایی شهر داشتند. این افراد نه در محله‌های شیک شمال شهر، که توسط نهرهای جدیدی از آب‌های کوهستان سیراب می‌شدند و خیابان‌های پرگل و لای سابقشان سنگفرش شده بود، بلکه در کوچه‌های جنوب شهر، که عبور از آنها به دلیل وجود گداها و حمال‌ها آسان نبود، و مردم بسیار فقیر آنها در محله‌های متعفن با چند دکان، که کالاهایشان از آشغال‌های جمع‌شدة دیگر محلات بود، زندگی می‌کردند.
فرایند تحولات نظام محلّه‌ای تهران در دورة رضاشاه صورت دیگری به خود گرفت و سریع‌تر از قبل پیش رفت. در این دوره با توجه به تغییرات عمده‌ای که خیابان‌کشی‌ها در فضا و کالبد شهر به‌وجود آوردند، بعضی محله‌های قدیمی یا به ‌طور کلی تخریب، یا بازسازی شدند. با ایجاد شبکة راه‌ها و خیابان‌کشی‌های جدید، دسترسی در گستره‌ای جدید و بزرگ به‌ وسیلة وسایط نقلیه تأمین شد. فرایند خیابان‌کشی‌های جدید سبب شد محله‌ها از حالت بسته خارج شوند و بر فضاهای عمومی شهر افزوده شود. در پی این تغییر یکی از کارکردهای اصلی محله‌ها، که همانا ایجاد نوعی شبکة نامرئی نظارتی بود، کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد، و فضاهای عمومی جدید به مکان‌هایی بدل شدند که افراد گوناگون در آن فضاها بدون هویت محله‌ای و خانوادگی خاصی می‌توانستند به دور از شبکه‌ای نظارتی که محله‌های قدیمی فراهم می‌آوردند ناشناخته، به شیوة دلخواه و مطابق ذوق و سلیقة خود زندگی کنند و بیش از پیش به نظام شهری جدید نزدیک شوند. در این بین حاکمیت با دست گذاشتن روی محله‌هایی قدیمی، مانند سنگلج و تخریب آن به ‌نام نوسازی، به این فرایند کمک شایانی کرد.
به نظر می‌رسد این فرایند به ایجاد یک جامعة توده‌ای یکسان ساخته‌شده، که هویتش فشرده شده و در دولت یا شخص شاه تمرکز یافته بود، کمک می‌کرد. امری که می‌توان گفت یکی از خواسته‌های آگاهانه یا ناآگاهانة رضاشاه بود؛ نظارت‌ها همه ‌باید از هم می‌گسیخت و فقط نظارت حکومت باقی می‌ماند.
اما بی‌گمان این امر سبب تعارضات اجتماعی و روانی بی‌شماری می‌شد؛ زیرا نظام محله‌ای پیش از آن نوعی نظام شبه‌ارزشی نیز بود؛ برای مثال یکی از شخصیت‌های رمان «تلخ و شیرین» جمالزاده، که همین روزگار را توصیف می‌کند، با افتخار، خود را اهل دارالخلافة تهران و بچة شیرپاک‌خوردة سنگلج معرفی می‌نماید؛ در‌حالی‌که پس از چندی، بر اثر اصلاحات رضا‌شاه اثری از همین محله، که منتسب بودن به آن مایة افتخار بود، باقی نماند.
در این بین محلات جنوبی و اصیل تهران کم‌کم از تهرانی‌های اصیلی که در خانه‌های بزرگ زندگی می‌کردند تهی شدند و پر از مهاجرانی گشتند که بخش صنعت و دیگر جاذبه‌های پایتخت آنها را به تهران می‌کشانید؛ مهاجرانی که به‌ صورت کولونی‌ها در خانه‌های قدیمی متموّلانی که دیگر در شمال شهر می‌زیستند زندگی می‌کردند.
این فرایند به‌ کلی کارکرد شبکة نظارت محله‌ای و هویت مبتنی بر نظام محله را مختل می‌کرد؛ زیرا مهاجران معمولاً یکدیگر را نمی‌شناختند و به‌شدت دچار بحران هویت بودند تا جایی‌ که این بحران‌ها به یکی از علل بروز بیماری‌های روانی در آن دوره بدل شد. از سوی دیگر ساکنان قدیمی‌ای نیز که در برابر نقل مکان به شمال شهر مقاومت کرده بودند، نسبت به این مهاجران و ساکنان جدید بیگانه بودند و تحت این فشارها دیر یا زود به شمال شهر نقل مکان می‌کردند.
به همین دلایل بود که مرتضی مشفق کاظمی، روشنفکر تندرو دورة رضاشاه، در سال 1301، وقتی رمان «تهران مخوف» را نوشت، نه تنها آشکارا شکاف بین شمال و جنوب تهران را نشان ‌داد، بلکه محلة مدّ‌نظر خود را، که در جنوب تهران واقع است، این‌گونه توصیف ‌کرد: «در این محله عده‌ای از مردم هستند که در اثر بی‌سوادی و بی‌اطلاعی از همه‌جا، اخلاق‌های غریبی داشته و برای اختلافات کوچک کمر قتل هم را می‌بندند. مردم این محله از سیاست به‌ کلی دور و با یک بی‌قیدی تمام به زندگی خود ادامه می‌دهند و غالباً وقایع مهمی که در قسمت شمال طهران روی می‌دهد و تمام عالم از آن آگاه می‌شوند، مانند تغییر کابینه، برای آنها پنهان می‌ماند».
با این تفاصیل می‌توان گفت که از دورة ناصری به‌ویژه پس از تأسیس دارالخلافة ناصری، فرایندی به‌وجود آمد که طی آن انسجام و یکپارچگی محله‌های تهران، که واحدهای مدیریتی، نظارتی و اجتماعی طبیعی این شهر بودند، به هم ریخت و شکاف میان شمال و جنوب تهران به‌ طور آشکارا آغاز شد. این فرایند که در دورة پهلوی اول ضمن سیاست‌های رضاخانی شدت یافت، تا اکنون نیز ادامه پیدا کرده است.

تحول در سازمان‌های رسمی
وجود نهادها یا سازمان‌های رسمی و دولتی یکی از شرایط شهرنشینی به‌شمار می‌رود. این سازمان‌ها بی‌گمان در دورة ناصری تحولات عمده‌ای یافتند و در دورة پهلوی اول تحولاتشان را به‌گونه‌ای دیگر پی‌گرفتند. دربارة هر یک از واحدهای سازمانی ایجادشده یا متحول‌شده در این دوران می‌توان رسالة کاملی نوشت، اما در اینجا به فراخور حال دربارۀ هریک بیش از چند سطر بیان نشده است.
یکی از نهادهای نیمه‌رسمی‌ای که روابط جامعة ایرانی پیشا‌مدرن در آن سامان می‌یافت صنف بود. این نهاد در این دوره، به دلایل مختلفی از جمله ضعف صنعت بومی، اهمیت دادن بیشتر به صنایع بزرگِ اغلب دولتی و به‌وجود آمدن تجارت عمده و دلالی‌گری، رو به ضعف نهاده بود. تقریباً از دورة ناصری با ایجاد سازمان‌های کاملاً رسمی‌ای مانند بلدیه و نظمیه روابط بسیاری از پایتخت‌نشین‌ها از رهگذر این سازمان‌های رسمی بین خود و با حکومت سامان می‌یافت؛ سازمان‌هایی که باعث ایجاد طبقات اجتماعی نوینی شدند که ایران تا آن روز به خود ندیده بود.
در این میان خدمات بلدی در همان دورة ابتدایی نفوذ تمدن جدید در ایران، یعنی در سال 1267، از ارگ شاهی، و برای آسایش شاه آغاز شد. سال بعد هم برای نظافت شهر دارالخلافه قراری مجدد گذراند و سال بعد از آن هم رسیدگی به امور اصناف و ارباب صنایع به وزارت دارالخلافه محول شد. این امور کم‌کم گسترش پیدا کرد و به‌ویژه با گسترش شهر تهران و تبدیل آن به دارالخلافة ناصری، بلدیه نیز گسترش یافت و وظایفی جدید پیدا کرد؛ برای مثال زمانی که کنت دومونت فورت برای تجدید سازمان نظمیه استخدام شد، امور مربوط به بلدیه هم به عهدة او گذاشته شد. نگاه انتظامی به امر بلدیه، آن‌چنان‌که بیان شد، در دورة رضاخان نیز با انتخاب کریم‌خان بوذرجمهری دنبال گردید. این نگاه انتظامی به امر بلدیه در نگاه نخست از وجود گونه‌ای مقاومت اجتماعی در برابر طرح‌های بلدیه حکایت می‌کند و در مرحلة دوم نشان می‌دهد که به‌ خاطر ناهمگون بودن اقدام‌های بلدیه با ساختار اجتماعی یا ضربتی بودن این اقدام‌ها، دولت‌ها بهتر می‌دیدند این امور را به افرادی نظامی و انتظامی واگذار کنند؛ البته تمام کارهای بلدیه را از این‌گونه کارهای ضربتی نباید به‌شمار آورد، بلکه وظایف مربوط به نظافت شهر نیز از وظایف بلدیه بود. حتی قبل از ساخت خیابان خیام و مولوی، در دورة رضاشاه سپوری از سوی بلدیه می‌آمد و با آبی که از حوض خانه‌ها بیرون می‌کشید کوچه‌ها را آب‌پاشی، و چراغ‌های نفتی را تمیز می‌کرد.
موفق یا نا‌موفق بودن سازمان مهم و تازه تأسیس نظمیه، که در دورة ناصری پدید آمد و مدیریتش به کنت دومونت فرت داده شد، جای بحث دارد. عده‌ای معتقدند که با ایجاد این نهاد، جرم و جنایت در تهران کم نشد، و بعضی دیگر عکس آن را می‌گویند. اما در سال 1310، یعنی در دورة رضاشاه، محمدحسین آیرم، از دست‌پروردگان افسران روسی قزاقخانه، در رأس شهربانی، که نسخة جدید نظمیه بود، روی کار آمد. آیرم شهربانی را توسعه داد و دایره‌ای به ‌نام ادارة سیاسی تأسیس کرد. در‌واقع در این دوره، با وجود گسترش کارهای انتظامی، تمرکز بیشتر روی امور سیاسی بود؛ بر ‌این ‌اساس امنیت شهری با وجود بحران‌های اجتماعی و هویتی، که از پیامدهای تجدد بود، همچنان با موانع بی‌شماری دست و پنجه نرم می‌کرد؛ ازهمین‌روست که محسن صدرالاشرف، از رجال دورة رضاشاه، در توصیف سفر حج خود از نظم و امنیت عربستان سعودی بسیار تمجید کرده است؛ گویی که چنین امنیتی در ایران تحت حاکمیت رضاشاه وجود نداشت.
در این میان نهادهای آموزشی رسمی تحول نسبتاً طبیعی‌تری را از سر گذرانیدند، و دو نمادی که یکی در رأس این دوره به‌وجود آمد، یعنی دارالفنون، و دیگری در انتهای دوره، یعنی دانشگاه تهران، سیر تاریخی خود را به ‌طور منطقی‌تری نسبت به دیگر تحولات پشت سر گذاشتند. عده‌ای ایجاد دارالفنون را عمده‌ترین کار دورة ناصری در تهران می‌دانند. دارالفنون به تشویق امیرکبیر و در سال 1268ق، هنگامی که شاه حدود 22 سال داشت، طی مراسم با شکوهی تأسیس شد. بعضی نیز بر این باورند که دارالفنون در هفت سال ابتدای تأسیس خود بسیار خوب کار کرد، اما بعد از آن، این مؤسسه هم نتیجه‌ای اساسی برای مملکت نداشت و باز سررشتة کارهای مهم به‌دست مستوفیان و خدّام دربار افتاد و بدین‌گونه دارالفنون به یکی از مؤسسات درباری بدل شد. با وجود این نمی‌توان تأثیر دارالفنون را در حوادث بعدی، به‌ویژه مشروطه‌خواهی، دست کم گرفت؛ همچنان‌که نمی‌توان تأثیر دانشگاه تهران را در به‌وجود آمدن انقلاب اسلامی در سال‌های بعدی از نظر دور داشت؛ با این حال تأسیس دانشگاه تهران آمیزه‌ای بود از فرهنگ غرب و فرهنگ باستانی که البته فرهنگ غرب در آن کاملاً برتری داشت. در این ایام در سطوح پایین‌تر مدارس خصوصی، به‌ویژه مدارس وابسته به خارجی‌ها، نیز بیش از پیش تجدد را در شهر و میان شهروندان ترویج می‌کردند؛ به همین دلیل بود که خیلی زود زبان فرانسه در تهران رواج چشمگیری یافت؛ با این حال نسبت به این مدارس جدید و تأثیر آنها بر جامعه انتقاداتی وجود داشت. یکی از انتقادات جدی به این مدارس را می‌توان در سه‌گانة محمد مسعود (دهاتی) یعنی «تفریحات شب» (1311)، «در تلاش معاش» (1312)، و «اشرف مخلوقات» (1313) دید. محمد مسعود در آثار داستانی خود، به‌ویژه این سه‌گانه، مسائل بی‌شماری را مطرح ‌ساخته است، اما آنچه تمام این مسائل را به ‌هم مربوط می‌سازد همین انتقاد از نظام آموزشی، به‌ویژه آموزش و پرورش، است. او در جایی از کتاب «در تلاش معاش» خود ‌نوشته است: «از یک طرف آمال و آرزوهای ما در اثر تربیت غلط (در مدرسه) به‌ قدری اوج گرفته است که خودمان هم از نگاه به آنها دچار سرگیجه شده‌ایم؛ در‌ صورتی ‌که اراده و روحمان به‌ قدری ضعیف است که حتی قدرت تحصیل حداقل زندگانی را هم نداریم. از طرفی محیط به‌قدری ما را فاسد و رذل بار آورده که اساساً رعایت عفاف در میان ما مبتذل شده تمام مقدسات طبیعت را پشت پا زده حتی به زناشویی با دید تمسخر و نظر افتضاح می‌نگریم! هم می‌خواهیم زنی عفیف داشته باشیم هم با زلف و غبغب زن‌های قشنگ معروفه بازی کنیم... مرض این‌گونه افکار مختصر به ما نیست، دخترانی که در آغوش مدارس با تعلیم جدید تربیت می‌شوند هم از مالیخولیای احمقانة ما سهم وافری دارند».
در این فراز، هر‌چند با اغراق، می‌توان وضعیت متناقض یک دانش‌آموختة مدارس جدید در آن دوران را به ‌خوبی مشاهده کرد. می‌توان گفت محمد مسعود خود یکی از کسانی بود که پس از اخذ دیپلم، و برای اینکه سری در سرها در آورد، از قم به تهران آمد و شغل معلمی را انتخاب ‌کرد. گویی انتظار داشت در تهران برایش فرش قرمز پهن کنند، اما این‌گونه نشد و دست کم در ابتدای دورة مهاجرت به تهران زندگی سختی را سپری ‌کرد. تقابل مهمی که در سه‌گانة محمد مسعود همواره به چشم می‌خورد، تقابل بین بازار و مدرسه است. مسعود در این آثار این‌گونه القا ‌کرده که دانش‌آموختگان مدارس جدید سال‌ها وقت خود را در مدارس تلف می‌کنند، اما سرانجام نمی‌توانند معاش خود را همچون یک پادو یا شاگرد بازار، کسب کنند.
البته این نقد مسعود به نظام دیوان‌سالاری جدید نیز ادامه می‌یابد. برای نمونه در آنجا که وی نوشته است: «همان‌طوری‌ که درس‌های مدرسه موافق ذوق و طبع ما نبوده و مدرسه در نظر ما جبر‌خانه شده از آن گریزان بودیم، همین‌طور هم اداره برای ما زندان است». در ادامه بجاست بحث دربارة دیوان‌سالاری جدید در تهران بررسی شود.
شاید یکی از شاخص‌‌ترین پدیده‌های اجتماعی و حتی سیاسی‌ای که از دوران ناصری در پی ایجاد سازمان‌های جدید پدید آمد و شهرنشینی در تهران را تحت‌تأثیر خود قرار داد، همین دیوان‌سالاری جدید بود. بی‌گمان یکی از وجوه مهم تمدن جدید غرب همین بوروکراسی است؛ به‌گونه‌ای‌که بعضی آغاز مدرنیسم در غرب را مرهون انقلاب بوروکراتیک می‌دانند. بوروکراسی و دیوان‌سالاری جدید، که یکی از وجوه مهم شهرنشینی بود، سازمان اجتماعی را براساس تخصص و اشتغال قرار می‌داد نه روابط خویشاوندی، اما این پدیده به آن‌ شکلی که به ایران و به‌ویژه تهران وارد شد، نه تنها این کارکردها را در پی نداشت، بلکه سبب دگرگونی‌های اجتماعی و حتی روانی بسیاری شد. همان‌گونه که دیدیم ایجاد سازمان‌های جدید از دورة ناصری آغاز گردید؛ در این دوره حتی تلاش‌هایی برای ایجاد مجلس حفظ‌الصحه و سازمان ثبت املاک (کاداستره) انجام شد، اما هیچ‌گاه این سازمان‌ها در دورة ناصری هویت شهری تهران را تغییر ندادند و سبب پدید آمدن طبقه‌ای جدید در جامعه، همچون دورة پهلوی اول، نشدند. در دورة پهلوی، آن‌چنان‌که در داستان محمد مسعود نیز مشاهده شد، بسیاری از دیپلمه‌ها و تحصیل‌کردگان مدارس جدید به این دیوان‌سالاری گسترده پیوستند و زمینه‌های دگرگونی‌هایی را فراهم کردند. سخن دربارة طبقة جدیدی که در این دوره به‌وجود آمد جای دیگری می‌طلبد، اما آنچه در وهلة نخست در این سازمان بزرگ و گسترده جلب‌نظر می‌کند، فسادی است که تمام بدنة دیوان‌سالاری جدید را دربرگرفته بود؛ امری که به‌ویژه در ادبیات داستانی آن روزگار نمود بسیار داشت. در سراسر یکی از رمان‌های معروف این دوره، یعنی رمان «زیبا»، نوشتة محمد حجازی، نویسنده از فساد اداری مبتنی‌شده بر فسادی اخلاقی سخن گفته است، چنین موضوعی (فساد اداری مبتنی بر فساد اخلاقی) را در بخش مربوط به داستان زندگی عفت در رمان «تهران مخوف» نیز می‌توان دید. به نظر می‌رسد در این دوره فقط صورت‌ها و شکل‌ها مدرن شده، اما روابط انسانی نه تنها ویژگی ارباب و رعیتی سابق را حفظ کرده بودند، بلکه افراد بسیاری که در گذشته ارباب نبودند تا بر جان، مال و ناموس مردم مستولی شوند، با این تغییرات در صورت‌ها و در پس پردة دیوان‌سالاری جدید، اربابانی از همان قسم شده بودند. دیوان‌سالاری جدید چنان در تهران گسترده شده بود که عده‌ای دیوان‌سالاری یا کارهای اداری و سازمانی را وظیفه‌ای تلقی می‌کردند که تهران پس از انقراض قاجاریه در کنار وظیفة سیاست، بازرگانی و صنعت، تقبل نمود؛ وظیفه‌ای که کم‌کم به وظیفة اصلی این شهر بدل شد و تغییرات عمده‌ای را در فرایند شهرنشینی تهران به‌وجود آورد.
احداث ساختمان‌های دولتی به ‌طور عمده در محدودة قدیمی شهر و در کنار یا در خود محلات قدیمی و در بخش‌های توسعه‌یافتة جدید، و درعین‌حال دست‌کاری نظام محلاتی قدیمی، از نوعی تغییر هویتی حکایت می‌کرد. هویت تهران که با وجود تغییرات دورة ناصری و حتی بعد از آن هنوز در محله‌های قدیمی تعریف می‌شد، با ساختن بنای مؤسسات جدید بر خرابة این محله‌ها معنایی دیگر به خود ‌گرفت؛ افراد این شهر که در اداره‌ها و سازمان‌های دولتی کار می‌کردند، یعنی همان کارمندان و دیوان‌سالاران جدید، دیگر هویت خود را در محلاتی چون سنگلج و عودلاجان تعریف نمی‌کردند، بلکه آن را با توجه به شغل اداری و سازمانی خود تعریف می‌کردند.

تحول طبقات اجتماعی
از جمله تحولات اجتماعی‌ دیگری که شهر تهران در این دوران به خود دید و تأثیر بسیاری بر سیر شهرنشینی داشت، مسئلة تحول طبقات اجتماعی در تهران بود؛ البته مفهوم طبقات اجتماعی در اینجا در معنای مارکسیستی آن به کار نرفته است و گویا این مفهوم در این نوشته بی‌تأثیر از تحولات اقتصادی نیز نیست. در هر دو دورة موضوع مورد بررسی، تحولاتی در طبقات اجتماعی، به‌ویژه در تهران روی داد که سبب شد تغییراتی در شکل و محتوا به وجود آید.
پیش از اشاره به این تحولات باید صورت‌بندی طبقاتی در تهران پیش از دورة ناصری و اوایل آن بررسی شود؛ با توجه به آماری که برحسب طبقات در سال 1269 گرفته شد، طبقات اجتماعی تهران عبارت بودند از: شاه و شاهزادگان، رجال و اعیان، کارمندان دولت، خارجی‌ها، بازاری‌ها، سربازان، و غلامان.
یکی از دیپلمات‌های اروپایی، که در اوایل دورة ناصری در تهران حضور داشت، طبقات اجتماعی تهران را این‌‌گونه بر‌شمرده است: روحانیان با بیشترین قدرت، کارمندان یا میرزاها، مستخدمان، سربازان، تجار، کسبه، لوطی‌ها و جاهلان محله‌ها. در اینجا نمی‌توان تمام این طبقات را بررسی کرد؛ بنابراین فقط به طبقه‌های مهمی که دچار تغییر و تحولاتی شدند، توجه شده است.

طبقۀ بازاری
یکی از طبقاتی که در همین دورة ناصری به ‌طور چشمگیری رشد کرد طبقة بازاری بود. رشد این طبقه بیش از هر چیز مدیون توسعة تجارت در تهران بود. این توسعه به گونه‌ای بود که در سال 1281 دکان‌ها چهار برابر و کاروان‌سراها 5/2 برابر پنجاه سال پیش شده بودند. ورود ایران به بازارهای جهانی در این دوره سبب شده بود تعداد میلیونرها، ملاکان و ثروتمندان در ایران رشد فزاینده‌ای داشته باشد. این ثروتمندان بازاری، با توجه به ناکارآمدی صنعت، با احتکار کالا و بالا بردن مصنوعی قیمت‌ها سود کلانی به جیب می‌زدند؛ گاه دربار نیز در این کار مداخله می‌کرد. درواقع تهران به ‌دلیل وجود دربار به شهری تجاری بدل شده بود، وگرنه از شهرهای درجه دوم و سوم تجاری محسوب می‌شد.
شاید همین نداشتن ظرفیت تجاری بالا و همچنین موفق نبودن پروژة صنعتی کردن تهران، تجارت در این شهر را غیرمولّد، مبتنی بر دلالی و گاهی هم غش و کلاه‌برداری کرده بود. سفیر ژاپن در دربار ناصرالدین‌شاه، با یادآور شدن این نکته که خیلی از جنس‌هایی که در بازار تهران می‌فروختند نامرغوب بود، دربارة بازار این شهر ‌نوشته‌ است: «به بازار تهران که برای خرید می‌رفتیم قیمت را ده برابر می‌گفتند تا جای چانه باشد. ما که غریب بودیم باید مواظب می‌بودیم سرمان کلاه نرود، در بازار قسم دروغ رایج بود. اگر از ظاهر کسی می‌فهمیدند مشتری است ده نفری بر سرش می‌ریختند و می‌گفتند از ما بخرید».
البته این کسادی که یوشیدا از آن سخن ‌گفته است شاید به خاطر مغازه‌های جدیدی بود که در خارج از بازار به‌وجود آمده بودند و کالاهای خارجی می‌فروختند؛ فروشگاه‌هایی که کم‌کم جای خود را در تهران باز می‌کردند. به‌هرحال با وجود اینکه عده‌ای بازرگانی را از ویژگی‌‌های مهم دورة ناصری می‌دانند، نمی‌توان این نکته را نادیده گرفت که این تجارت مولّد نبود؛ به‌ویژه اینکه کم‌کم سبب رواج امتعة خارجی و کساد کالاهای ایرانی شد. حتی بعضی از دیپلمات‌های اروپایی، که در ایام قحطی نان طی دورة ناصری، در تهران اقامت داشتند، سرمایه‌دارانی را که در تهران تجارت می‌کردند و به نظر آنها احتکار را از اروپایی‌ها آموخته بودند در به وجود آمدن این قحطی‌ها با مقامات دولتی سهیم می‌دانستند؛ ازهمین‌رو سرمایه‌هایی که نمی‌توانستند مولّد باشند کم‌کم در این دوره و با توجه به توسعة دارالخلافه به سوی املاک شمال شهر حرکت کردند، و به گونه‌ای از شکاف طبقاتی جدید هم بهره بردند و خود بیش از پیش به آن دامن زدند. از این طریق گروه اجتماعی ــ سیاسی ممتازی به‌وجود آمد که پایگاه اقتصادی بسیار چشمگیری داشت. شاید بتوان گفت دو نوع تجارت در تهران آن روز انجام می‌شد؛ یکی تجارت سنتی در حجره‌های بازار بود که اصناف مختلف آن را به‌دست داشتند. حکومت‌ها نیز از رهگذر سازوکارهای همین اصناف از ایشان مالیات دریافت می‌کردند و بیشتر آنها در این روزها حال و روز خوبی نداشتند؛ دیگری تجارت دلالان و عمده‌فروشانی بود که کارهای مختلفی انجام می‌دادند، از جمله تجارت زمین، و مالیات هم نمی‌پرداختند و روز به روز بر ثروتشان می‌افزودند.
به نظر می‌رسد این طبقة نوخاسته، زمینه‌های تحول فرهنگی مردم را نیز بیش از پیش فراهم آوردند و به متجدد شدن تهران کمک بسیاری کردند؛ حاج امین‌الضرب، شاخص‌ترین فرد طبقة سرمایه‌دار و عمده‌فروش بود که یکی از دستاوردهای تکنولوژی جدید، یعنی برق، را در سال 1282 وارد تهران کرد. این قشرهای نوپای سرمایه‌داری تجاری، حتی برای بازسازی شهر، آن‌چنان‌که آمادة پذیرش روابط جدید قدرت شود، به تکاپو افتادند.
این طبقات در دورة رضاخان به گونه‌ای دیگر تحول یافتند. بازار بر سر جایش بود و تا حدودی سازوکار سنتی خود را حفظ کرده بود، اما در میان طبقات دیگر بازرگان یا دلال تغییراتی به‌وجود آمد که شاید بتوان گفت به ایجاد طبقة سرمایه‌دار دولتی انجامید. فرماندهان نظامی دورة رضاشاه با کمک قوانین جدید ثبت اسناد و تبدیل زمین به کالای مبادله‌شدنی، املاک زیادی در اطراف تهران و اماکن دیگر به‌دست آوردند که تقریباً مجانی به چنگشان می‌آمد. درواقع توسعة نظام دیوانی و افزایش کارکنان دولت، افزایش امکانات حمل‌و‌نقل و توسعة تجارت و دیگر خدمات عمومی سبب شد طبقة جدیدی از سرمایه‌داران اقتصادی پدید آید. فرزندان نامه‌رسان‌ها و مستخدمان دولت به سرمایه‌داران کلان تبدیل شدند و ثروت در دست کسانی انباشته شد که آمادگی فعالیت وارداتی در زمینه‌هایی چون وسایل نقلیه، قطعات یدکی و ماشین‌آلات صنعتی از انواع مختلف را داشتند؛ اموری که بازرگانان قدیمی به سختی به آن دست می‌زدند. بسیاری از این سرمایه‌داران دولتی با رواج تجارت زمین در تهران متموّل شدند. برآمدن این طبقه، که بیشتر به غرب چشم داشت، تأثیر بسیار زیادی بر روابط شهرنشینی گذاشت و حتی الگوی مصرف را نزد شهرنشینان تهرانی دگرگون ساخت.
توجه روز افزون به کالاهای غربی که واردات آن بیش از همه به‌دست همین طبقه بود و همچنین تبدیل تملک کالاهای خارجی به ارزش و هنجار اجتماعی بستگی زیادی به این طبقة اجتماعی داشت. خودنمایی‌هایی که هدایت از آنها شکایت کرده است و پیش از این دربارة آن بحث شد، نیز بیشتر مربوط به این طبقه بود. فضای فساد و ویژه‌خواری و پارتی‌بازی و زد‌و‌بندهای این طبقه نیز تأثیر بسیاری بر جامعه گذاشت. نوکیسگی و فساد قهقرایی این طبقه در رمان‌های سه‌گانة مسعود به خوبی توصیف شده است. عده‌ای معتقدند نفرت مسعود از پولدارها اغراق‌آمیز است، ولی عده‌ای دیگر همچون جمالزاده نوشتة مسعود را بهترین کتابی می‌دانند که به فارسی دربارة کیفیات ایران نوشته شده است.
مسعود در جایی از کتاب «در تلاش معاش» به دگرگون شدن هنجارها و ارزش‌ها اشاره کرده، و از فضایی که در آن دروغ در کاسبی، هنر، زرنگی و لیاقت معنا می‌شود سخن گفته است.
رواج چنین خصلت‌هایی در تهران را می‌توان در رمان «زیبا» اثر حجازی نیز دید. وی در جایی از رمان خود از زبان قهرمان داستان ‌گفته است: «بلی این همه خوی پسندیده را من از طرز زندگانی و آداب شما آموختم؛ دروغ، خودنمایی، کینه، انتقام و بعدها احتیاج به تجمل و ضروریات غیرضروری و هزاران خصلت دیگر اینها همه را تمدن تقلیدی و دروغی شما بار خاطر من کرد!». ردپای نقدهای این‌گونه دربارة رفتار آن روز مردم، به‌ویژه تهرانی‌ها، را می‌توان در مطبوعات نیز به فراوانی مشاهده کرد؛ برای مثال مجلة ایرانشهر در جایی اصل شدن امور غیرضروری و تجملی حتی برای طبقة فقیر را نقد کرده است.
وارد شدن تمدن اروپایی و سرگردان ماندن میان قدیم و جدید و نیز نبود همسازی روانی و اجتماعی با تغییرات اقتصادی از دلایل به وجود آمدن این رفتارها می‌تواند باشد.

طبقة اداری و دیوان‌سالار
طبقة دیگری که در این دوره بسیار رشد کرد طبقة اداری و دیوان‌سالار جدید بود؛ طبقه‌ای که تهران آن روز درواقع با آن هویت خود را باز می‌یافت. بسیاری از جوانانی که به هر صورت تحصیل می‌کردند می‌خواستند در خدمات دولتی وارد شوند؛ چون به تعبیر عده‌ای زحمت کم، درآمد زیاد و زمان فراغت کافی داشت. ارتش و دیوان‌سالاری بنیان رشد طبقة متوسط شهری را در پایتخت فراهم آورد. اعضای این طبقة متوسطِ متجدد، به لحاظ فرهنگی و اقتصادی با رژیم جدید پیوند می‌خوردند. این دیوان‌سالاری نیز تا حدی فاسد و دستخوش بند و بست‌های مختلف بود.
محمد مسعود دربارة فساد اداری و پلّه‌های ترقی در نظام بوروکراسی آن دوران از زبان (فیلسوف)، یکی از شخصیت‌های رمان «در تلاش معاش»، گفته است: «آخر این آقایان رؤسا و مافوق‌ها یک وقتی هم مرئوس و مادون بوده‌اند. این‌قدر تملق از رؤسا گفته این‌قدر فحش شنیده و توسری خورده‌اند، این قدر دوز و کلک جور کرده و پشت‌هم‌اندازی نموده‌ تا مقام ریاستی برای خود دست و پا کرده‌اند». در رمان «زیبا» نیز مشاهده می‌شود که چگونه فردی که کارشناسانه در اداره‌ای به کار خود مشغول است و از فنون چاپلوسی بهره‌ای ندارد به هیچ جایی نمی‌رسد.

طبقة کارگری
در پی رشد کارخانه‌ها و صنایع در تهران از دورة ناصری ــ که در دورة پهلوی اول بسیار سرعت گرفت ــ طبقه‌ای جدید در تهران پدید آمد که اغلب افراد آن مهاجر و کارگر بودند. نخستین کارگران مهاجر را می‌توان با آغاز ساخت و ساز در دارالخلافة ناصری در تهران دید؛ کارگرانی که برای کارهای ساختمانی شمال تهران، به جنوب تهران مهاجرت می‌کردند. اینان پایین‌ترین لایة اجتماع بودند و اثری تشدید‌کننده بر لایه‌بندی اجتماعی و فضایی شهر داشتند. از همین دوره بود که حاشیه‌نشینی در تهران نیز آغاز ‌شد.
در همان دوره اولین اقدام‌ها برای پیشرفت صنعت نیز به تشویق امیرکبیر انجام شد. امیرکبیر تعدادی کارخانه در رشته‌های کاغذسازی، بلورسازی و جعبه‌سازی راه انداخت که البته بیشتر آنها در ادامة راه خود موفق نبودند. کارگران فصلی و دائمی در همین دوره بود که به تهران روی ‌آوردند و در مناطق فقیر و جنوبی شهر، مانند دروازه نو، مستقر ‌شدند. اما این دوره را فقط می‌توان دورة آغاز تلقی کرد؛ آغازی که در دورة پهلوی اول تحولات عمده‌ای به خود دید. در دورة پهلوی اول با پیشرفت در ایجاد کارخانه‌های صنعتی نیاز به کارگران صنعتی و غیرصنعتی افزایش ‌یافت؛ از‌همین‌رو مهاجرت کارگران به تهران نیز تشدید ‌شد. به نظر عده‌ای این کارخانه‌ها چهرة شهر و نیز ساخت اشتغال شهری را دستخوش تحول ‌ساختند.
محمد مسعود در ابتدای کتاب «در تلاش معاش» به ‌خوبی طبقة کارگر به‌وجودآمده در این دوران را توصیف کرده است؛ جوانانی رها و تقریباً بی‌هویت که زیردست سرکارگران خارجی مشغول به کار می‌شدند. بیشتر این کارخانه‌ها در جنوب شهر احداث می‌شدند، و جنوب تهران به‌ تدریج موقعیتی صنعتی پیدا کرد و برای کارگران سکونت‌گاه ایجاد شد؛ ازاین‌رو صنعتی شدن و گروه‌های اجتماعی جدید وابسته به آن جایگاه جغرافیایی می‌یافتند.
در این بین نباید رشد جمعیت در تهران را از یاد برد؛ طبق آمار نجم‌الملک در وزارت سپهسالار، تعداد نفوس تهران در سال 1286 به 147256 نفر رسیده بود. اما طبق سرشماری سال 1301 این تعداد به 210هزار نفر و در سال 1311 به بیش از 310هزار نفر و در سال 1318 به بیش از نیم‌میلیون نفر رسید. این رشد جمعیت به چند دلیل بود؛ یکی مسئلة مهاجرت، که به دلایل مختلفی چون توسعة شهرها و ایستا ماندن توسعة روستایی در دورة پهلوی، و زرق و برق‌هایی که تازه در تهران به‌وجود آمده بود و در شهرهای دیگر کمتر وجود داشت، و... رخ نمود، دیگری می‌تواند کاهش بیماری و قحطی در شهرها، به‌ویژه تهران، باشد که مسئلة حمل‌ونقل غذا و سرعت گرفتن آن در این امر تأثیر بسیاری داشته است.

تحولات فرهنگی
بی‌گمان تحولات در عرصه‌های مختلفی که برای راحتی کار پژوهش از آنها با عنوان سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی... تعبیر شده است، پیوستگی عمیقی با هم دارند؛ بنابراین آنچه تاکنون گفته شد باید هم‌بسته با تحولات فرهنگی در نظر گرفته شود؛ تحولاتی که شاید بتوان با مسامحه گفت از دورة ناصری در تهران آغاز، و در دورة پهلوی اول با رویکردی شدیدتر و دولتی پیگیری شدند. این تحولات به ‌طور عمده در مواجهه با تجدد غربی و در یک شبکة تعامل و مقاومت روی داد؛ البته سهم تعامل و تقلید از غرب در آن بیشتر بود؛ از جمله جایگاه زن که در دورة ناصری هنوز به گونة مدرن پا به عرصة اجتماع ننهاده بود و بسیاری از سیاحان و دیپلمات‌ها از ندیدن صورت حتی یک زن در کوچه پس کوچه‌های تهران آن روز سخن می‌گفتند، به یک‌باره در دورة رضاشاهی، به ‌تعبیر مخبرالسلطنه هدایت، این گونه تحول پیدا می‌کند که «قبیح‌ترین زندگی پاریس مرکز فواحش، امروز مصدر زندگی تهران شده است... هجوم مردم ولایات به تهران و تنگ شدن عرصه بر اهالی روی همین ولنگاری‌هاست». پرسش اینجاست که این تحولات سریع چه پیامدهای اجتماعی و روانی‌ای داشته است.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۳ مهر ۱۳۸۹
نقش ها
نویسنده : سید محمد سادات
عناوین
رسته: 0