سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
بر خط: 1546
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1542 بازدید
تاریخ انتقادی ورود علوم جدید به ایران(2)

نوشتار حاضر بخش دوم و پایانی متن سخنرانی حجت الاسلام حمید پارسانیا است که بیست و سوم فروردین ماه سال جاری با عنوان «تاریخ انتقادی ورود علوم جدید به ایران» در سالن همایش های کانون اندیشه جوان ایراد شد.


هر نظریه علمی به لحاظ معرفتی یک سری از لوازم، مبانی و پیامدهای معرفتی دارد که ربط منطقی با آن نظریه دارند و این ربط منطقی نظریه با مبانی اش و پیامدهایش مربوط به جهان فرهنگ، تاریخ و جهان سوم نیست. منظور از جهان سوم، زیست جهان (فرهنگ) است. مربوط به جهان دوم نیست(منظور ذهن عالِم است). یک مطلبی را بنده می فهمم، یک مطلبی هم در فضای فرهنگ شیوع پیدا می کند که مربوط به جهان اول است. جهان اول یعنی نفس الامر.
هر نظریه ای یک سری مبانی و یک سری لوازم معرفتی دارد که ربط ضروری و منطقی بین آن ها برقرار است. یک سری اصول موضوعه دارد. برخی از این اصول موضوعه، اصول هستی شناختی هستند، برخی انسان شناختی هستند، برخی اپیستمولوژیک و معرفت شناختی هستند. بعضی ها فکر می کنند و فکر می کردند که نظریه علمی مستقل از همه حوزه های معرفتی است. مستقیماً به حس بر می گردد. همین فکر، خودش یک مبنای معرفت شناختی دارد که می گوید علم آن است که از راه حس به دست آید. این یک اصل موضوعی است. چون این اصل موضوعی را مثل ماهی که در آب شنا می کند، نمی‌دیدند، می گفتند نظریه به هیچ چیز دیگری وابسته نیست. نه، هر نظریه علمی یک سری مبانی انسان شناسی، هستی شناسی و معرفت شناسی دارد که از سایر علوم می گیرد. تعاملات منطقی دارد. یک سری پیامدهایی در خود همان علم و در سایر علوم دارد. قبل از این که نظریه وارد ذهن انسان شود و با انسان و شخصیت وجودی او بازی کند و تأثیر بگذارد و یا وارد جامعه شود و بر رفتارهای اجتماعی اثر بگذارد، این روابط را دارد. این مربوط به جهان اول است. یعنی مربوط به ساختار درونی خود نظریه است؛ قبل از این که عالِم بداند این روابط هست، هرچند عالِم آن را نداند یا جامعه متوجه آن نباشد. اگر تأمل کنید دیر یا زود به آن ها می رسید.
هندسه اقلیدس روی این مبناست که ما مکان مسطح داریم، فضای دو بعدی داریم. اگر شما آن را زیر سؤال ببرید، هندسه اقلیدس زیر سؤال خواهد رفت. اما این مبنا را داریم و به دنبالش پیامدهایی هم دارد. شما وقتی که قوانین هندسه اقلیدس را دانستید می توانید ساخت و ساز و پیش بینی های خود را راجع به خطوط و شکل ها داشته باشید و این قدرت را در پیش بینی مسائل خارجی پیدا می کنید. چون آن لوازم را به لحاظ منطقی دارید.
این نکته مهمی است که در بحث ما تأثیر گذار است. پس هر نظریه ای به لحاظ منطقی یک مبانی و پیامدهایی دارد. هر نظریه ای برای این که شکل بگیرد با صرف نظر از این روابط منطقی اش باید زمینه های وجودی آن در تاریخ به وجود بیاید. انگیزه ها باید محقق شود. حال اگر نظریه ای بخواهد در حوزه فرهنگ موجود شود باید مبانی منطقی او از جهان اول و نفس الامر به حوزه فرهنگ وارد شده باشد. اگر مبانی منطقی نظریه در قلمرو فرهنگ نیامده باشد، نظریه متولد نمی شود.
شاید این مسئله که مطرح کردم با بحثی که «توماس کوهن» در بحث پارادایم ها مطرح می کند یک مقدار تناسب داشته باشد. او ذکر می کند برای به وجود آمدن نظریه باید پارادایم‌ها شکل گرفته باشد. یعنی جامعه علمی، آن اصول موضوعه و مبانی را پذیرفته باشد؛ حال به هر دلیل و انگیزه ای. نظریه هایی که در علم مدرن وجود دارد یک سری مبانی دارد و این نظریه ها برای این که متولد شوند باید آن مبانی در عرصه تاریخ آمده باشد و جامعه علمی آن مبانی را پذیرفته باشد. این البته کفایت نمی کند.
این دسته عواملی هستند که برای تکوین یک نظریه مورد نیازند. اسم این ها را می گذاریم عوامل وجودی معرفتی. یعنی عوامل وجودی که ربط منطقی و معرفتی با خود نظریه دارند. اگر شما اصول موضوعه یک نظریه را نپذیرفته باشید آن نظریه در آن جامعه علمی شکل نمی گیرد. چون نظریه به لحاظ منطقی ربط دارد. وقتی که شما آن را می‌پذیرید ذهنتان آن ربط را درک می کند و آن را که نمی پذیرد نوعی تناقض احساس می کند. اگر امروز احساس نکند فردا احساس می کند یا باید مبانی را عوض کند و یا نظریه را. اما این کافی نیست. نظریه برای این که شکل بگیرد یک سری عوامل وجودی غیر معرفتی هم باید حضور داشته باشند. عوامل وجودی غیر معرفتی ربط منطقی با نظریه ندارند. بر می گردد به آدمی با استعداد و نبوغ که انگیزه خاصی داشته باشد تا وقتش را صرف کند. حال ممکن است مشکلش اقتصادی باشد. به یک مشکل اقتصادی گیر کرده است و برای حل آن فکر می کند و راه حل می یابد. انگیزه او اگر نبود حاضر نبود تمرکز پیدا کند. یا نه یک آدمی با جنونی نسبت به حقیقت، می خواهد این مسائل را بفهمد. یک آدم خوش ذهنی که بتواند با عوامل شخصیتی و فردی زمینه شکل گیری نظریه شود. اما این کافی نیست. عوامل وجودی غیر فردی هم باید باشند. ساختارها و نیازهای اجتماعی هم لازم است. حال این نیازها ممکن است اقتصادی، سیاسی و فرهنگی باشد. بسیاری از نظریات علمی در شرایط اقتصادی و با انگیزه‌های اقتصادی و سرمایه گزاری هایی که تراست ها، کمپانی ها و شرکت ها انجام داده اند تولید شده است. الآن وجود و دوام و بقاء و استمرار خیلی از کانون های اقتصادی به انحصاری است که در شناخت خیلی از نظریه‌ها دارند که این تولید را برایشان ممکن می کند و آن ها را از رقبایشان مصون می دارد. این به عنوان یک حق برایشان شناخته می شود.
بسیاری از علوم در شرایط رقابت سخت نظامی و با انگیزه های نظامی رشد پیدا کرده اند. این ها عوامل وجودی نظامی یا اقتصادی هستند. عوامل وجودی ممکن است فرهنگی باشد و زمینه های دیگر. یک نظریه برای موجود شدن دقیقاً به دلیل این که نظریه با محیط خودش و با ساختارهای اجتماعی خودش با فرهنگ، اقتصاد و سیاستش تعامل دارد تأثیرگذار است. گاهی مانع می شوند و گاهی تشویق می کنند. صنایع فضایی در رقابت های نظامی شکل گرفته است. عده زیادی هم عمدتاً با انگیزه های وجودی اقتصادی شکل گرفته اند. نظام اقتصادی جهان طلب می کند تا ذهنیت انسان در حوزه خاصی بیاید و کار کند. نسل، امکانات اقتصادی و انسانی را بسیج می کند تا یک علمی رشد کند. حال در مجموعه ای وقتی علم این گونه رشد پیدا می کند، البته بعد از این که یک نظریه شکل گرفت، ممکن است یک پیامدهای اقتصادی و سیاسی به دنبال داشته باشد. وقتی که آمد، یک مسئله را در آن حوزه ایجاد و آن مسئله زمینه می شود تا جلوی بسط یک نظریه گرفته شود و یک نظریه دیگری تولید شود. تلاش می کنند برای حل این نظریه تا نظریه دیگری تولید می شود. همواره بین نظریاتی که ایجاد می‌شود با محیط تاریخی و فرهنگی او اصطکاک و درگیری و پرسش و سؤال و کشمکش و دیالکتیک وجود دارد. اما این دیالکتیک یک عرض نسبتاً هماهنگی را طی می کند. زیاد گسترده نیست. این ها مال زمانی است که نظریات در یک زادبوم و محیط فرهنگی متولد می شوند.
وقتی یک نظریه می خواهد درون یک فرهنگ بیاید، باید مبانی معرفتی او درون فرهنگ موجود شده باشد. خود آن مبانی معرفتی در انگیزه های اجتماعی و در درون فرهنگ اثر می گذارد. انگیزه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و ایدئولوژیک متناسب با خودش را به وجود می آورد؛ چون بین بُعد انگیزه و اندیشه زیاد فاصله نیست. این ها هم بین خودشان تعامل دارند. هر فرهنگی، حوزه های رفتاری اش با حوزه های فکری اش تناسب دارد. آن زمینه های معرفتی و آن انگیزه ها مسائلی را به وجود می آورد و این مسائل تأملاتی را، و از دل این تأملات یک نظریه شکل می گیرد. این نظریه یک ربط منطقی با مبانی اش دارد. عالِم آن نظریه به آن روابط می اندیشد، اما یک روابط اجتماعی هم با حوزه های مختلف زندگی و زیست خودش دارد که آن ها حمایت می کنند و اجازه می دهند این بخش از روابط منطقی بروز و ظهور پیدا کند و گسترش یابد.
ما در تاریخ گذشته خودمان با یک این طور فرآیندی مواجه بودیم و دنیای غرب هم چنین فرآیندی را داشته است. تحولی عظیم در عرصه هستی شناسی، معرفت شناسی، انسان شناسی و بنیادهای معرفتی جهان مدرن به وجود می آید. هنر، ادبیات و فلسفه او متحول می شود. رنسانس آغاز یک تحول فرهنگی است و آن مبانی فلسفی و انسان شناختی و معرفت شناختی به تبع خود مسائی جدید و انگیزه های جدیدی برای انسان مدرن به وجود آورد. از آن سو هم انسان جدید با انگیزه های نوینی با عالم مواجه شد و این انگیزه ها مبانی فکری متناسب با خودش را طلب می‌کرد. این دوتا دست به دست هم دادند و مجموعه این ها مسائلی و نظریه هایی را مناسب با خودش در جهان غرب به وجود آورد.
در جهان اسلام هم این گونه بود. اما گاهی اوقات دو تا فرهنگ و تاریخ با هم مواجه می شوند. این جا حالت های مختلفی با هم دارد. این دو تا فرهنگ با هم مواجه شوند به گونه ای است که در چارچوب و فضای فرهنگی و تمدنی خود با دیگری برخورد می کنند. البته همین برخورد با دیگری یک مسئله می شود و یک پرسش ایجاد می کند. بعد شروع می کنند راجع به این مسئله نظریه پردازی کردن و تولید علم جدیدی می شود. این فرهنگ نوینی که هست با همه مسائلی که در خود دارد ممکن است مسائل اقتصادی‌اش، نظامی اش و یا سیاسی و یا مسائل علمی اش،اُبژه و موضوع شود برای فرهنگ دیگری که با او برخورد کرده است و بعد با عقبه خودش و مبانی هستی شناختی، انسان شناختی خودش آن را قرائت و بازخوانی می کند و حتی در نظریات پیشینی خودش تصرف می کند و فضای معرفتی جدیدی به وجود می آورد. این یک مدل مواجهه است. ما این مدل مواجهه را تجربه کردیم و غرب هم آن را تجربه کرده است. ما در تاریخ صدر اسلام این تجربه را داریم. اسلام یک فرهنگ جدیدی را آورد. یک شناخت و افق نوینی را به هستی گشود. یک تصویر جدیدی از انسان ارائه کرد. مسیر نوینی را برای معرفت پیش روی بشر گذاشت. فضای علمی جدیدی را باز کرد و به تناسب خودش رفتارهای اجتماعی و تاریخی را به وجود آورد و یک نظام فرهنگی و تاریخی را از بین برد. بعد هم از شبه جزیره بیرون آمد و با بقیه فرهنگ ها مواجه شد. یک نیم قرن بیش نگذشت که در نیمی از جهان حاضر و با فرهنگ ها و تاریخ ها و تمدن ها و علوم دیگر مواجه شد و در این مواجه مسائلی برایش به وجود آمد و گزینش کرد. دقیقاً متناسب با پارادایم های خودش عمل کرد.
اسلام با سؤال های جدیدی مواجه شد. با انباشت وسیعی از معرفت علمی تاریخ بشری در شمال آفریقا، میراث اسکندریه و یونان و در ایران و جاهای دیگر مواجه شد. متناسب با نیاز خودش و مسائل خودش برگزید. در فرهنگ یونان ادبیات گسترده و دانش وسیعی بود. فرهنگ غالب یونان، فرهنگ اساطیری بود. یک رگه ای از عقلانیت هم درون آن بود که عنصر مقتول این فرهنگ بود. قتل سقراط، قتل عقل است و عقلانیت. اما اسلام هیچ کدام از فضای غالب اساطیری را ترجمه نکرد و به سراغ آن ها نرفت. زیرا با هستی شناسی که توحیدی بود ناسازگار بود و عنصر عقلانیت را برگزید و تحلیل کرد و در فضای متناسب با خودش بسط داد. غرب هم همین کار را بعد از رنسانس با ما کرد. بخش هایی از دانش جهان اسلام را که با روی کرد او تناسب داشت که تصرف در عالم بود، آن ها را برگزید. قانون ابن سینا را تدریس می کرد. به آثار ابن هیثم توجه کرد. علم الحیل را و آن چه را که در این راستا بود به کار می گرفت. اما با الهیات جهان اسلام کاری نداشت. پیشینه آشنایی جهان غرب با جهان اسلام به مقطعی از قرون وسطی بر می گردد و او متناسب با نیازهای خودش عمل کرد.
ما یک مواجهه سومی هم در دوران معاصر داریم. جهان غرب نظریه های درون خودش را متناسب با فضای فرهنگی جدید خودش تولید کرد. یکی از اموری که باید توجه داشته باشیم این است که اگر ما علم مدرن داریم این هویتش چیست؟ علم مدرن پارادایم هایش، هستی شناسی اش، شیوه معرفتی اش، متناسب با فضای فرهنگی خودش است. جهانی که برای به وجود آمدن خودش هزینه اش ستیز با پیشینه دینی خودش است و ادبیات و هنر مدرنش عبور از هزاره ای است که دیانت در آن حضور به هم رسانده و بازگشت به اساطیری است که دین جلوی آن را سد کرده و استمرار بخشیدن به فرهنگی است که در اثر حضور دیانت متوقف شده. حالا آن عقبه را عقبه وجودی و معرفتی خودش با یک تصرفات جدیدی قرار داده است و به تناسب این انگیزه و اندیشه بنیادین، نظریات جدید را شکل داده. حالا عالم را تصویر می کند بدون این که در این تصویرگری و صورت گری، حقیقت قدسی و متعالی را در این عالم قائل باشد. بدون این که نگاه توحیدی به عالم داشته باشد و آن را تحت تدبیر حکمتی فراگیر قرائت کند. یک عالمی که عالم حس و محسوسات است و مواجهه او با حقیقت، همین جزئیات است. هرنوع کلیتی که بخواهد در این عالم تصویر شود، حاصل تصرف او و ذهنیت اوست. اصلاً کلی یک نامی است که انسان در جهان می گذارد نه این که حقیقتی که انسان به او می رسد. لذا صحنه علوم دیر یا زود می شود صحنه تصویرگری انسان نسبت به عالم.
فلسفه هایی که ادعایی نسبت به متافیزیک و به وجود و حقایق متعالی می کنند فقط در همین افق تصویر می کنند. این یک نظام معرفتی، علم خاصی و تئوری های متناسب با خودش را دارد که در عرصه های کاربردی، در حوزه علوم طبیعی و در حوزه علوم انسانی ساخته و پرداخته می شود. علم اجتماعی، فیزیک اجتماعی است. از دانش اجتماعی توقعی می رود که از فیزیک می‌رود. برای تصرف در عالم انسانی که تدبیر و مهندسی عالم انسانی است. دانشی که در قرن 19 بسیاری از حوزه‌های فرهنگی بشر از افق معرفت او خارج و بیرون می ماند و اذعان می کند که این گونه است. یعنی نه راجع به ارزش ها و هنجارها می تواند داوری علمی کند و نه راجع به ابعاد متافیزیکی. یک دانش ابزاری که فقط برای به خدمت گرفتن بدون این که درباره جهت خدمت هم گفت و گو کند، نظریه پردازی می‌کند. عالمی که در او خداوند احد و خداوندگاران متعدد همه فراموش شده اند و انسان در او صورت گری و نظریه پردازی می کند. حالا یا در فرآیند رفتار و عمل خودش با یک تفسیر پراگماتیستی از علم و یا با تصویرهای ذهنی دیگری که هست. البته این ذهن آزاد فقط در افق آزمون باید موفقیت یابد و پیروزی در عمل برای تسلط انسان بر طبیعت ملاک پذیرش نظریه های علمی می شود.
البته این علم با یک آن طور هدفی، آزمون متناسب با خودش را دارد و موفق بیرون آمده و یک فرهنگ و تمدن غالبی را بسط و گسترش داده و او را از خانه وجود خودش بیرون آورده و به مرزهای جهان، نزدیکش کرده است. ما در قرن 19 با این طور فرهنگ و تمدنی مواجه هستیم. مواجهه با این فرهنگ و تمدن ابتدا در افق سیاست رخ می دهد. قدرت و نفوذ او بعد تکنیک و توانمندی های او در تصرف در طبیعت و به خدمت گرفتن طبیعت، در سلاح او و شیوه زیست و زندگی اوست. این مواجه رخ می دهد و بعد هم این مواجه در سطح سیاست موازنه اقتدار را به هم می زند. با قدرت برتر این فرهنگ و تمدن است که با کالسکه آتشین می آید. اگر درها را باز نکنید خواهد آمد و اگر راهش ندهید باز می‌آید و این را وظیفه خودش می داند که بیاید و تو چه می دانی که کالسکه آتشین چیست و چه کار می کند؟ البته او در آمدن خودش باز انگیزه هایی دارد. در مواجهه خودش و نمودن و بروز خودش بی مقصد نیست. انگیزه های اقتصادی، سیاسی دارد. مشکلات داخلی و رقابت ها دارد. مجبور است بیاید چون اگر او نیاید، دیگری می آید. گفت اگر من این کار را نکنم یک ظالم دیگری می کند. حال او تصرف نکند رقیبش تصرف می کند. جا برای او تنگ می شود و فضای تنفسی اش کم می شود. این فرهنگ نیاز به فضای تنفسی دارد. این استدلالی بود که در جنگ دوم جهانی به کار می بردند و رقابتشان بر سر این مسئله بود. حال علم جدید دارد بعد از این مواجهه می آید.
آیا مثل آن چه در گذشته جهان اسلام قدرت تصمیم و انتخاب داشت و شروع می کرد از جهان غرب یا یونان آن چه را می خواست بر می داشت، اکنون هست، یا نه این ها نیست؟ عوامل وجودی که تأثیرگذار کدام هستند؟ احساس قدرت بیشتر آن طرف یا ضعف این سو؟ چه انگیزه ای باعث می شود ما دارالفنون بزنیم و فن و فنون این ها را منتقل کنیم؟ آن وقت احساس نیاز نسبت به این مسئله بود. قدرت نظامی این ها را دیدند، نتیجه گرفتند که افرادی بفرستند که این علوم و تکنولوژی را به ما منتقل کند. بعد هم به تدریج سایر علوم آن ها مثل حقوق، قوانین و علوم انسانی آن ها به تدریج کمبود وجودشان احساس شد.
باید پرسید از ناحیه کدام بخش از جامعه احساس می شود و کدام بخش از ساختارهای اجتماعی تدبیر این مسئله را دارند و این مسئله را تنظیم می کنند؟ نهادهای سیاسی هستند که قبل از همه مدیریت برنامه را به عهده دارند و با یک سرعت و حالت بهت زدگی و شیفتگی شروع به این انتقال می کنند. این انتقال را شما در ایران با هندوستان مقایسه کنید. در هندوستان هم این انتقال رخ می دهد و در ایران هم همین طور. در هندوستان این انتقال با کارگزاران مستقیم غربی است که انجام می پذیرد. اما در ایران با کارگزارانی است که نوعی شیفتگی نسبت به غرب دارند. یعنی آن جا عقل غربی به تناسب نیازی که از حضور خودش در این جا دارد، علوم را بسط می دهد یا بساط دانش بومی و سیستم تعلیم و تعلم پیشین را در هم می ریزد. اما در ایران نیازهای مستقیم جهان غرب یا تدبیر آن جا نیست.
در آغاز بی توجهی به تفاوت تاریخی، فرهنگی و تمدنی وجود دارد یا اصلاً بهت زدگی نسبت به فرهنگ رقیب و شیفتگی نسبت به آن طرف. به سرعت سعی می‌کنند همه مسائل را از آن طرف بگیرند. ابتدا ظواهر جهان غرب را می بینند. لذا ابتدا فناوری است، بعد به تدریج در یک سری از لایه علوم انسانی که باز جنبه های کاربردی تر دارند مورد نظر واقع می شود. از یک طرف به سرعت حوزه های معرفتی فنی و کاربردی که احیاناً نوعی هم افقی و هم عرضی با علوم رقیبشان داشتند در جامعه ایران برچیده می شود. یعنی یک نسل بعضاً طول نمی کشد که یک دانش از این جا می رود و یک دانش از آن طرف می آید. یعنی یک دانش با وارثان او در طی یک نسل طومارشان برچیده می شود و دانش جدید با افرادی که آن جا رفتند بساطشان پهن می شود. کاملاً گسل بین حوزه های معرفتی این جا شکل می گیرد و رشته های جدید می آیند.
خوب عوامل وجودی چیست؟ عوامل وجودی در این هجرت و انتقال بخشی از آن عوامل وجودی معرفتی است. بعضی از این عوامل هم عوامل وجودی غیرمعرفتی است. عوامل وجودی که این جا دخالت می کند برای حضور معرفت مدرن، عوامل وجودی غیرمعرفتی است؛ یعنی عوامل سیاسی، اقتصادی، نظامی و قدرت. تازه این عوامل سیاسی، اقتصادی و نظامی، عوامل سیاسی، اقتصادی و نظامی درون این فرهنگ نیست که به طور طبیعی نوعی مسانحت با زمینه های عمیق فرهنگی خودشان دارد. چون اقتصاد و سیاست این جا در یک موضع ضعف است و اقتصاد برتر نیاز به حضور دارد، او تدبیر می کند که کدام لایه از معرفت بیاید و در حاشیه نیازهای سیاسی، اقتصادی و نظامی آن سوست که مدیریت می شود و دانش و به این جا منتقل می آید. او نیاز دارد برای این که یک بخشی از کالا و تکنولوژی به این جا منتقل شود و یک عده تکنسین این جا حضور داشته باشند. ضمن این که یک سطوحی از معرفت را در آن جا حفظ می کند. یک بخش هایی را احساس نیاز می کند که استعدادهای این جا را بگیرد و جذب کند. اگر این استعداد توانست در رده عمیق رشد کند آن جا در خدمت خودش می گیرد، اما اگر در حدی باشد که کار کاربردی این جا را برای محیط خودشان ایجاد کند، باید برگردد و دوره هایی را ببیند. مراکز و کالج هایی که کشورهای اروپایی دایر می کنند برای مناطق مختلف با انگیزه های اقتصادی را ببینید. پشت سر این قضیه، انگیزه های سیاسی، فرهنگی هم حضور دارد.
نکته مهم دیگر، این است که حوزه علوم انسانی با اُبژه خودش یک تعامل بسیار مستقیم دارد و به سرعت اثر می گذارد. اگر یک دانشی در فضای فرهنگی خودش شکل گرفته باشد، یعنی از مبانی معرفتی خودش شکل گرفته باشد، در جهت تعمیق آن مبانی و مسائل عمل کرده است. اما اگر این نظریه را با یک مبانی معرفتی که متعلق به یک فرهنگ دیگر است و شما ابتدا این نظریه را در افق یک دانش کاربردی آورده اید، این نظریه لوازم منطقی خود را به عرصه فرهنگ وارد می کند. خودتان هم توجه ندارید که این نظریه دارد از آن زمینه ها بهره می برد. استادی هم که منتقل می کند توجه ندارد. این ربط منطقی مال این جهان نیست. مال استاد و دانشکده نیست. این ربط منطقی مال نفس الامر خودش است. دیر یا زود آن را آشکار می کند.
نظریاتی که در حاشیه یک فلسفه پراگماتیستی شکل گرفته، این فلسفه در او اشباع شده است. نظریاتی که در حاشیه فلسفه ماتریالیستی و یا پدیدار شناختی شکل گرفته این فلسفه در او اشباع شده و با یک انسان شناسی خاصی شکل گرفته است. این انسان شناسی را بدون این که بیاید به بحث بگذارد و در خودآگاه تو بیاورد، ناخودآگاه منتقل می کند. من و تو در این فرهنگ، علم را مقدس می دانیم. این علم یک تعریفی داشت و با نوعی هستی شناسی پیوند خورده بود. حالا این علم را بدون توجه به معنایی که علم مدرن پیدا کرده که اصلاً با آن هستی شناسی درگیر است، بدون این مسئله می آوریم این جا. این جا علم مقدس است ولی در جهان مدرن چیزی مقدس نیست که علمش مقدس باشد. با همین قداست برمی گردید این جا. اما وقتی با آن کار می کنید کم کم با آن مأنوس می شوید، آن هستی شناسی و انسان شناسی خودش را منتقل می کند و آن نگاه قدسی شما به عالم و آدم را حذف می کند. این چالشی است که در عرصه فرهنگ به وجود می آورد.
بحث این است: نقد تاریخی ورود علم مدرن به جامعه ایران. علم مدرن شناسنامه داشت. علم مدرن یک مبانی معرفتی متناسب با فضای فرهنگی مدرن داشت. علم مدرن متناسب با آن حوزه به وجود آمده بود. ورود علم مدرن به جامعه ایران، در اثر یک گفت و گوی متوازن فرهنگی و انتخاب سالم دو فرهنگ در قبال هم دیگر شکل نگرفت. ورود این علم در حاشیه عوامل وجودی غیر معرفتی بود. این عوامل وجودی غیرمعرفتی هم عوامل وجودی غیرمعرفتی بومی و تاریخی درونی نبودند. عوامل وجودی غیر معرفتی بودند که تحت نفوذ یک فرهنگ و جهان دیگری عمل می کردند. اصلاً استمرار عوامل جهان بیگانه بودند. موقعی که کادر سیاست گذار و برنامه ریز متعلق به این فرهنگ نبودند و ایرانی نبودند، خوب این مدیریت کلان چه نوع معرفتی و با چه سمت و سویی کارکردن را شروع می کند؟ بعد البته نظریه می آید و چالش را در عرصه فرهنگ، فلسفه، معرفت شناسی و زمینه های دیگر وجودی به وجود می آورد. این علوم از حوزه فناوری و تکنولوژی آمدند. خود فناوری و تکنولوژی پارادایم داشت. به هویت پارادایمی علم، فیلسوفان علم نه در قلمرو علوم انسانی بلکه در قلمرو علوم پایه و فیزیک در جهان غرب و مدرن توجه کردند. در فیزیک ما توجه نداریم که این عالم را به عنوان آیت و نشانه الهی تفسیر می کنیم یا اسطوره اکام و تیغ او را برمی داریم و در حاشیه ذهنیت متوجه به تسلط بر این دنیا تفسیر می کنیم.این فیزیک است. مهم تر از آن علوم انسانی است که تعامل مستقیم بین سوژه و اُبژه است. وقتی شما نظریه های مدرن را درباره دین که براساس یک فلسفه‌های ماتریالیستی شکاکانه هست می پذیرید و به زعم خود دارید تحلیل دین می کنید، چگونه توقع دارید دین دار باقی بمانید؟ اصلاً این شدنی است؟ شما قائل باشید که ما در زمینه های فلسفی راهی به حقیقت نداریم و مدام برگردید و بگویید و البته نگاه همدلانه هم داشته باشید که دین مفید است، برای زندگی اجتماعی مناسب است، کارکردهای دنیایی و این جهانی بسیار خوبی هم دارد، خوب چطور می خواهید دینی را که قوامش به یقین هست خودتان را به آن وصل کنید؟ لذا ضرابخانه تولیدش می شود ایدئولوژی و قدرت.
برگر می گوید که این معانی، معانی مورد نیاز است. شما در حوزه علم نمی توانید هرگز از دین دفاع کنید. دین را باید با تبلیغ ازش دفاع کنید. تا به صحنه علم بروید، یقین دینی از دست شما می رود. خوب همدلانه هم می خواهد کار کند، اما چه چیزی از دین باقی می ماند؟ این زندگی دینی در جایی می تواند استمرار داشته باشد که فلسفه متناسب با او باشد. من بحث فلسفی نمی کنم که فلسفه سکولار و ماتریالیستی درست است و یا اصلاً متافیزیک درست است یا نه. اما اگر شما قائل بودید که متافیزیکی وجود ندارد نمی توانید فرهنگ و باور دینی داشته باشید. اگر برای خودتان توجیه کنید و بخواهید دین دارانه زندگی کنید این دین نیست بلکه چیز دیگری است و قرائت جدیدی از دین است.
این تحولات باید به وجود بیاید و به وجود می آید. این ها چالش هایی نیست که ما در عرصه های علمی خودمان احساس می کنیم؟ چرا این به وجود آمده است؟ به دلیل نحوه ورود هست. این نحوه یک پدیده تاریخی است. با عوامل تاریخی خودش به وجود آمده است. به این سادگی هم از بین نمی رود. همین که ما به این مسئله توجه کردیم و مسئله ما شده این هم خودش یک پدیده تاریخی است. یعنی نشان می دهد که فرهنگ دینی و فرهنگ تاریخی و بومی ما هنوز در یک لایه ها و سطوحی، حضور زنده خودش را دارد و دارد احساس تنش می کند با این حوزه ای که دارد می آید. خوب اگر این احساس، حضور دارد پس این مسئله ایجاد می شود. وقتی مسئله ایجاد شد این راه کار می طلبد.
خوب این فرهنگ امکانات خودش را در عرصه های مختلف برای حل این مسئله بسیج می کند. اگر این فرهنگ، قدرت، اقتصاد، سیاست را به دست گرفته باشد، از این امکانات استفاده می کند. اما اگر این قدرت و سیاست دست رقیب باشد از این امکانات استفاده نمی کند، بلکه از امکانات دیگر شروع به استفاده می کند. در مقاطع مختلف ما این مسائل را داشتیم و اوضاع فرق می کرده است. این مسئله جدی است که ما در مورد نحوه ورود داریم. علم مدرن در دوران معاصر وقتی وارد شده که فرآیند تولید بومی علم دچار اختلال شده است. نحوه ورود، نحوه ای نیست که فرهنگ و علوم بومی با حفظ هویت خودش نگاه کنند. یعنی برای پزشکان ما مسئله شده باشد که پزشکی جدید چیست و بعد برگردند حرف های آن ها را ببینند و بازخوانی و تئوریزه کنند. امروز غرب وقتی که با پزشکی کشورهای دیگر مثل طب سوزنی مواجه می شود، طب سوزنی را با روایت و قرائت چینی ها برنمی‌دارد، بلکه آن را در مبادی و اصول موضوعه خودش بازخوانی و تفسیر مجدد می کند. خوب حال آیا ما بر گشتیم این کار را بکنیم؟ اصلاً؛ هیچ گفت و گویی در این سطوح ایجاد نشد. اصلاً عالمان تصمیم نگرفتند. سیاست مداران بودند که در یک رقابت قدرت از یک موضوع ضعف، فکر کردند که چرا ما مثل آن جا نیستیم؟ آن جا را از موی سر می دانند تا ناخن پا. یعنی ظواهر فرهنگ و تمدن خود را سعی کردند شبیه آن جا کنند و علوم از افق کاربردی خودش وارد شد و علوم انسانی به تدریج با همین نگاه وارد شد و این علوم مجرای انتقال فرهنگ مدرن در عمیق ترین لایه هایش شدند.
به لحاظ منطقی، جامعه ای که برای حفظ هویت خودش تکان می خورد، انقلابی را ایجاد می کند، دیر یا زود احساس می کند که لبه های چالش مال این نحوه ورود هست. آیا معنای این سخن این است که ما باید دروازه خود را به فرهنگ و تمدن و جهان ببندیم؟ معرفت هایی را که آن ها دارند، نداشته باشیم؟ یا نه! تجربه هر فرهنگی برای فرهنگ دیگر خودش یک تجربه تاریخی است و باید از آن استفاده کنیم؛ منتها با توجه به فرهنگ و اصول خودش و مبانی معرفتی خودش. نمی شود یک بخشی از یک فرهنگ دیگر را که یک بخش نرم افزارانه و حساس هم هست، مستقیماً بدون تصرف وارد کنیم و به این سو بیاوریم. یک انتقال مستقیم با یک مدیریت بیرونی و انتقال دانش بیرونی با یک مدیریت آن سویی. حتی ما وقتی شروع می کنیم که مدیریت کنیم، دانش مدیریت‌مان را می فرستیم آن جا در دانشکده های آن ها با نگاهی که آن ها نسبت به علم دارند، سیاست گذاری علم را به این جا منقل می کنیم. خوب اول کلام این است که خود علم چیست؟ این ها فردا می شوند آدم های بومی که به جای این که مستقیماً در انگلستان درس بخوانند در این جا درس خوانده اند و آن مسیر را تولید مونتاژ درونی در هر آن چه که آن جا رخ می دهد، می دانم./پایان




تاریخ انتشار در سایت: ۲۹ آبان ۱۳۸۹
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۸۹/۰۸/۲۹
نقش ها
سخنران : حمید پارسانیا
خبرنگار : سعید بابایی
مطالب
عناوین
رسته: 1