جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶
بر خط: 3942
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

792 بازدید
چیستی فلسفه

اگر معرفت عامیانه و دین و عرفان از جمله مهمترین شناختهای نامنظم بشری باشند؛ فلسفه و هنر و علم در زمره عمده ترین شناختهای منظم وی قرار می گیرند. شناخت فلسفی برخلاف معرفت عامیانه، به نحو ارادی صورت می پذیرد و البته موضوع اندیشیده آن همانند همه عرصه های شناخت با اوضاع انسانی - اجتماعی اندیشنده خود همایندی می یابد. موضوع شناخت رسمی فلسفی، وجود به ما هو موجود (مشایی) یا نورانیت (اشراقی) است که با روش تعقلی - قیاسی بررسی شده و دریافتهای آن در گزاره هایی انتزاعی عرضه می گردد و دیدگاههایش به شکل مکاتب فلسفی متظاهر می شود. این در حالی است که موضوع معرفت عامیانه، دین و عرفان به ترتیب امور دنیوی و ماورایی، امور ماورایی و وجود باری است و موضوع هنر و علم، طبیعت و واقعیات محدود به زمان و مکان مشخص. روش شناختهای آنها نیز شامل شرطی سازی، وحی، کشف و شهود، ابتکار و تجربه است. همچنین نتایج دریافتی این شناختها در چهارچوب ضرب المثلها، احکام وحیانی، اشعار عارفانه، گزاره های کیفی و گزاره های کمی ارائه می شود. بالاخره قالبهای نظری این شناختها نیز جلوه های متفاوتی می پذیرد؛ چنان که غیر از معرفت عامیانه، دین و عرفان و هنر که از مکتب برخوردارند، علوم انسانی - اجتماعی نیز علاوه بر دارا بودن نظریه همانند علوم طبیعی - فیزیکی، از مکتب هم بهره دارند.
فلسفه بر این مبنا عهده دار پاسخ به سئوالات انتزاعی برآمده از تصاویر ذهنی است؛ زیرا اطلاعات برای پاسخگویی به نیازهای موضعی احساسی - ادراکی بسنده است و مسائل علمی نیز با زایش از زهدان فلسفه به هدایت نظری تجربه دلخوش است و مفهوم پردازیهای آن از روزن تعاطی اراده و عمل به جریان زندگی دل می سپارد و به اتکای تبیین و پیش بینی، کاربردی برنامه ای می یابد. در این راستاست که فلسفه، به نحو کلی ذات گرایی مفهومی پیشه می کند؛ ولی علم به روابط قابل سنجش نمودها در جزئی ترین ماوقع قابل تکرار التفات می ورزد. واژه فلسفه (philosophy) در اشتقاق از لفظ یونانی به معنای "حکمت دوستی" یا متضمن آرای فلاسفه است یا مبین فعالیتهای آنان نظیر نحوه تفکر در باب مسائل معین، استناد به استدلال (طرح استدلال خود یا نقد استدلال دیگران)، تحلیل و توضیح مفاهیم و بالاخره نقد باورهای مسلم راجع به معنی زندگی و دین و درست و غلط و ذهن و عین و سیاست و اخلاق و علم و هنر. در این میان روش مطالعه فلسفه آمیزه ای از تعقیب تاریخ اندیشه فلسفی (ذکر توالی اندیشه فلاسفه و صحت و سقم آنها) و کسب مهارت اندیشه فلسفی (تامل در چیستی موضوع آرای‌فلسفی و مسائل ویژه فلسفی، راه حلهای برهانی فلاسفه، چگونگی نقد آرا و جمع بندی نقاط قوت و ضعف آنها به منظور تقویت نقاط قوت و پرهیز از نقاط ضعف شان و نهایتا طرح موضوعات و مسائل و راه حلهای جدید) است. اهداف مطالعه فلسفه نیز بر این سیاق شامل بررسی معنی زندگی (چرا من اینجا هستم، دلیل وجود خدا، غایت زندگی، صحت و سقم امور، واقعیت زندگی، دوگانگی جسم و روح، چیستی هنر، پیشرفت علم و...) و آموختن تفکر (طرح مفاهیم، نقد آرای، تعمیم مهارت درست اندیشی راجع به زندگی، دقت در مشاهده حوادث و...) است. هرچند مطالعه فلسفه با مشکلاتی نظیر صعوبت تفکر انتزاعی و بیان مغلق و انتقال دشوار همراه است؛ لیکن این عرصه در کمک به روشن اندیشی نسبی در باب معنی زندگی، ابعاد پیچیده و مسائلش کاربرد دارد و نمی توان کلی نگری تعقلی آن را از معرفت عامیانه و دین و عرفان و هنر و علم سراغ گرفت و یا به عبارتی سایر حیطه های شناخت را جایگزین فلسفه ساخت. جامع نگری فلسفی ضمنا به همه عرصه های شناخت و از جمله خودش تا جایی قابل تعمیم است که گرچه پرسش "علم چیست؟"، پرسشی علمی نبوده و پرسش "تاریخ چیست؟"، پرسشی تاریخی به حساب نمی آید؛ ولی پرسش " فلسفه چیست؟" می تواند فلسفی باشد و حتی تاریخ بردارد.
فلسفه در تامل بیرونی، متضمن فلسفه علم، فلسفه تاریخ، فلسفه آموزش و پرورش، فلسفه سیاست و مواردی از این دست می گردد؛ ولی در تفکر درونی متضمن متافیزیک، معرفت شناسی، منطق، اخلاق و زیبایی شناسی است. متافیزیک یا همان فلسفه اولی به مثابه جستجوی نخستین اصول و علل و بررسی بودن چونان بودن در شکل محدود شامل هستی شناسی (Ontology) و در شکل گسترده شامل الهیات (Theology) و جهان شناسی (Cosmology) و روانشناسی (Psychology) است. الهیات، طرح پرسشهای بنیادی و اندیشیدن راجع به خدا و نسبت او با جهان هستی است و در حالی که پرسشهای اصلی جهان شناسی به زمان و مکان و ماده و طبیعت و نظایر آن ارجاع می یابد؛ روانشناسی به ماهیت روان و نامیرایی آن و چگونگی رابطه اش با تن التفات می ورزد. پس از هستی شناسی، معرفت شناسی (Epistemology) قرار دارد که از ماهیت و خاستگاه و ارزش و حدود شناسایی آدمی پرده برمی دارد و در ادامه، منطق (Logic) مبین قوانین صوری درست اندیشیدن است که تا تکوین روش شناسی (Methodology) چونان سنجش روشهای گوناگون پژوهش علمی پیش می رود. همچنین اخلاق (Ethics) به سئوالاتی در باب نیک و شر، وظیفه، قانون اخلاقی، هنر اخلاقی و نیکبختی انسان ناظر است و بالاخره زیبایی شناسی (Aestheties) به پرسشهای بنیادی در باب زیبایی و شکوه و هنر زیبا ارجاع دارد. بر این سیاق مهمترین موضوعات مورد توجه فلسفه شامل مواردی چون ذهن(Mind)، عین (عالم خارج)، علم، دین، هنر (فلسفه هنر و نقد آن)، سیاست (فلسفه سیاسی) و اخلاق (امور شایست و ناشایست) است.
راجع به موضوع ذهن، تحلیل تصورات و مفاهیم ناشی از تفکر در باب ذهن عمدتا در مسئله رابطه ذهن و بدن (Mind-Body Problem) تجلی کرده است. در این زمینه اولا دیدگاه دوگانه انگاری ذهن و بدن (Mind-Body Dualism) به نمایندگی اندیشمندانی چون دکارت مدعی است ذهن و بدن دو چیز متفاوت، ولی متعاملند. فرایندهای ذهنی در بدن رخ نمی دهند؛ زیرا ذهن به دلیل دارا بودن شعور (Consciousness)، غیرمادی است. عدم امکان آزمون علمی ذهن جز از راه استدلال در باب آثار عینی آن، ابهام چگونگی تطور آمیب بی ذهن به انسان صاحب ذهن و چگونگی تاثیر مستقیم ذهن بر وقوع رویدادی فیزیکی در عین فیزیکی بودن علت همه رویدادهای فیزیکی نیز از جمله انتقادات وارد بر این دیدگاه به شمار می رود. ثانیا فیزیکالیسم به یگانگی ذهن با بدن اذعان کرد و مدعی شد ذهن حسب قواعد فیزیکی ماده قابل تبیین است؛ زیرا ذهن و بدن در جوهر فیزیکی از وحدت برخوردارند. گرچه این دیدگاه معتقد بود رویدادهای ذهنی با رویدادهای فیزیکی یکی هستند؛ اما نقد وارد بر آن این بود که ذهن به فرایندهای ذهنی خود، علم ندارد و جدایی فکر از حالات ذهن ممکن است و علی رغم اینکه همه افکار در باب چیزی هستند، نمی توان دانست کیفیات چگونه چیزهایی هستند و تفاوتهای فردی ذهن چطور قابل توجیه است. به علاوه این دیدگاه می گفت همه افکار با حالات مغز یکی هستند؛ ولی افکاری که از نوع واحدند، لزوما همگی دستاورد حالات ذهنی واحد نیستند. نقد وارد بر این اصل هم آن بود که حالات ذهنی مشابه می توانند به افکار متفاوتی رهنمون شوند. ثالثا رفتارگرایی معتقد گردید ذهن وجود ندارد و بلکه رفتار بیرونی به تجربه ذهنی منتسب می شود. مع هذا نمی توان میان کسی که درد می کشد و وانمود می کند درد می کشد، تمایز نهاد و در یک حالت ذهنی خاص معلوم نیست چه چیزی حس می شود و چه حالتی دارد. به علاوه نمی توان از طریق آگاهی از باور خود به باور دیگران علم یافت و این در حالی است که باور می تواند منجر به رفتار شود. رابعا کارکردگرایی به نقش کارکردی احوال ذهنی یعنی داده - ستانده و نسبت احوالات درونی پرداخت و به تعریف هر حالت ذهنی طبق نسبت خاصش با سایر احوالات ذهنی و تاثیراتش بر رفتار همت گمارد که این دیدگاه هم فاقد توصیف جامع و مانع تجربه و احساسات آگاهانه می نمود. خامسا دیدگاه معطوف به ذهنهای دیگر بر این سیاق مدعی شد من وفق نحوه زیستن و زندگی ام می توانم بدانم دیگران مانند من حس و فکر می کنند و آگاهند. با این وجود فقدان یقین به تمثیل زندگی خود به دیگری و فقدان تحقیق پذیری و تمایز تمثیل از استدلال؛ از مهمترین انتقادات وارد به این دیدگاه به شمار می رود.
مبحث فلسفی عین، به عالم خارج ناظر است. در اینجا از یک سو شناخت عین از طریق حواس صورت می گیرد و از طرفی شناخت محیط پیرامونی، معرفت شناسی خوانده می شود. نظریه هایی که به معرفت شناسی می پردازند نیز بر چند گونه اند؛ اولا واقع گرایی معرفت عامیانه (Common Sense Realism) مدعی است جهانی از اشیای مادی وجود دارد که می توان آنها را مستقیما با حواس شناخت. وجود اشیا - چه ما آنها را ادراک کنیم یا نکنیم - تداوم دارد و اشیا کمابیش همان گونه اند که به نظر می آیند؛ زیرا حس قابل اعتماد است. این دیدگاه با این انتقاد مواجه است که حس خطا می کند و قابل اعتماد نیست و لذا بعید است عالم خارج در واقع درست همان گونه باشد که به نظر می آید. ضمنا ممکن است من خواب ببینم و یقینا ندانم خواب هستم یا نه و این بدان معناست که امکان دارد دریافتم از جهان خارج توهم باشد. ثانیا واقع گرایی شناختی معتقد است من شک می کنم و در شک، شک نمی کنم. پس به شک یقین دارم و بر مبنای این یقین می شناسم. ثالثا دیدگاه واقع گرایی نمایندگار (Representative Realism) می گوید ادراکات حسی برآیند وقوف و آگاهی به بازنمایی درون از عالم خارجند. وقوف به حس، یک بازنمایی ذهنی است که تجربه آن به شناخت می انجامد. در اینجا اشیا از دو کیفیت اولیه و ثانویه برخوردارند. کیفیت اولیه، کیفیتی است مثل اندازه و شکل و حرکت که شی، مستقل از اوضاعی که درک می شود واقعا واجد آنهاست. کیفیت ثانویه نظیر رنگ و بو و مزه نیز ناشی از عملکرد تصاویر ذهنی در بیننده است که این تصورات نه شبیه اعیان خارجی بلکه تصویری ذهنی اند که به وجهی با محرک خود مرتطبتند. نقد وارد بر این دیدگاه آن است که ادراک حسی از طریق بازنمایی ذهنی محتاج ادراک حسی مقدمی است که بتواند واقع را تفسیر کند. رابعا دیدگاه ایده آلیسم (Idealism) گمان دارد داده های حسی عامل اساسی تجربه ما از جهان است؛ اما تجربه ما کلا از بازنمایی ذهنی است نه از جهان و اصلا عالم خارج فقط وقتی وجود دارد که درک شود و آنچه می توانیم بشناسیم همان تجارب خودمان است. انتقاد وارد به این دیدگاه یکی عدم امکان تمایزگذاری میان واقعیت و خیال و نفی چیز عینی و ذهنهای دیگر است و یکی غفلت از علل تجربه حسی در دسترسی خود. خامسا پدیدارگرایی (Phenomenalism) تاکید دارد ما همیشه فقط به تجربه حسی دسترسی داریم نه به عالم خارج؛ اما برخلاف نظر ایده آلیست (مفهومی که ما از عینی جسمانی داریم فشرده و موجزی از تعدادی تجارب حسی است)، اعیان جسمانی را می توانیم فقط طبق الگوهای تجربه های حسی موجود و ممکن تبیین کنیم. مع هذا خبر دادن از عینی جسمانی، فقط بر طبق تجارب حسی دشوار است و افراد دیگر درست دارای تجارب ادراکی موجود یا ممکنی هستند که من واجدم. سادسا واقع گرایی علی (Causal Realism) اعلام می دارد علل تجربه حسی، اعیان جسمانی عالم خارجند و از طریق حس، باورهایی در باره محیط می یابیم. حس، مصداق کسب داده ها از محیط پیرامون است و نه مصداق ایجاد بازنماییهای ذهنی از هر قسم. بیرون از ما عالم خارجی وجود دارد که بی نیاز از تجربه ما استمرار دارد. نیز باورهایی که از طریق اعضای حسی می یابیم عموما صادقند و بالاخره دانش موجود ما بر موضوعات ادراک اعم از کسب اطلاعات، رده بندی دانش موجود و اطلاعات دریافتی و گزینش و تفسیر و تعاطی آنها تاثیر می گذارد. مع هذا مفروض گرفتن وجود دنیایی واقعی و مستقل از افراد مدرک و فقدان توصیف مشاهده و کیفیت آن و تحویل تجربه ادراک حسی به نوعی گردآوری اطلاعات؛ از مهمترین نقدهای وارد بر این دیدگاه به شمار می رود.
در مقوله علم (Science)، ابتدا می توان به کارکردهای آن از جهت شناختی و کاربردی توجه کرد. از جهت شناختی، علم مبین موثرترین شیوه پی بردن به رفتار جهان طبیعت و نیز پیش بینی رفتارهای آن است. کارکرد عملی علم را هم می توان در ابعادی چون کنترل بیماریها، ارتباطات الکترونیکی و نظایر آن جست.
هر دوی این کارکردها از شناخت به تصرف و تسلط بر طبیعت متمایلند. به لحاظ تاریخی، روش علم چونان جایگزین احراز حقیقت به اتکای مرجعیت (Truth by Authority) مطرح شد. در روش مرجعیت، صحت آرا و نظریات مراجع معتمد نه به دلیل چیستی مدعا که به استناد کیستی مدعی تائید می شد. مع هذا علم به آزمون و بررسی دستاوردها و نقد مدعیات توجه داشت. در تعریف علم دو دیدگاه وجود دارد؛ اولا نگرش بسیط به روش علمی معتقد است مشاهده و ثبت و ضبط بی طرف و بدون پیش داوری و بی غرض برخی داده های وجوه عالم به ابداع نظریه برای تبیین دستاوردهای اطلاعاتی و از آن طریق به پیش بینی حقیقی اتفاقات منظم آتی می انجامد و این در حالی است که جرح و تعدیل نظریات در صورت عدم انطباق پیش بینی‌ها از امکان تکرار آزمون نشات می گیرد. انتقاد وارد به این دیدگاه از یک سو ناظر به این نکته است که مشاهده تابع نظریه و ارزش و پیش داوری است و از طرفی زبان مورد استفاده برای بیان مشاهدات (گزاره های مشاهداتی) همیشه دارای انگارشهایی نظری است که این زبان بر آنها پی ریزی شده و منجر به رده بندی تجربیات ما می شود. مشاهده مبتنی بر گزینش و انتخاب محقق است که این امر هم ریشه در نظریه دارد. ضمنا مشاهده متکی بر استقراء است نه قیاس. استقراء یعنی تعمیم بر پایه تعدادی مشاهده خاص یا حرکت از مقدمات جزئی به سوی استنتاج نتیجه کلی. قیاس اما یعنی انتقال صدق از مقدمات به نتایج آنها.
مع هذا در استقراء علی رغم صدق مقدمات، نتایج ممکن است صادق باشند یا نباشند. اگرچه ما بر مبنای استقراء، پیش بینی و کنش می کنیم، ولی این امر کاملا موثق و مطمئن نیست؛ زیرا تعمیم گذشته به آینده ناموجه است و همین پیش بینی‌ها هم ممکن است با شواهد گردآوری شده، تائید نگردد. ثانیا در تعریفی دیگر، ابطال گرایی معتقد است اصلا استقراء شالوده روش علمی نیست. کار دانشمند نه با مشاهده که با نظریه آغاز می شود و نظریه هم نه مدعی صدق که کوششی است ذهنی برای تحلیل وجوه گوناگون طبیعت.
نظریه ها، حدسهایی (Conjecture) هوشمندانه اند برای اصلاح نظریات قبلی که با آزمون تجربی به اثبات کذب حدس و نه صدق آنها می پردازند تا پس از سلب اعتبار، اصلاحشان کنند. فرض این است که به لحاظ تاریخی ما نمی دانیم قطعا کدام نظریه کاملا صادق است؛ ولی می دانیم هر نظریه اصولا می تواند ابطال شود. در ابطال پذیری، یک مورد مبطل برای اثبات نامقنع بودن نظریه کافی است؛ ولی هر قدر مشاهده موید نظریه وجود داشته باشد کافی نیست اطمینان دهد، نظریه با وجود همه مشاهدات آینده همچنان اعتبارش را حفظ خواهد کرد. پس نظریه مفید آن است که ابطال پذیر باشد و نظریه غیر علمی آن است که هیچ مشاهده ممکنی نتواند ابطالش کند. سه نقد به این دیدگاه وارد است؛ اولا در زمینه نقش تائید وقتی همه کوششها متمرکز بر ابطال فرضیه ها باشد؛ از تاثیر پیش بینی‌های موفق که آیا نظریه ای علمی را باید پذیرفت یا نه، کاسته می شود. ثانیا در زمینه خطای بشری، نظریه را نمی توان فقط با یک مورد ابطال کننده رد کرد و این ابطال نیز ممکن است متاثر از خطای آزمون، تفسیر نادرست، ضعف ابزار اندازه گیری یا نامطمئن بودن روشهای گردآوری داده ها باشد. بالاخره ثالثا در زمینه ضعف تاریخی نیز وجود مصادیق ابطال کننده قطعا منجر به ابطال فرضیات نمی شود و دگرگونی در سرمشق علمی سرشت عالم، از راه فرایند حدس و سپس پیامد ابطال آن رخ نداد. فلسفه دربررسی هنر(Art) ابتدا به چیستی آن می پردازد. فلسفه در این قسمت، چیستی هنر را به شکل موضوعی (موزه، نقاشی، داستان، شعر، تئاتر، سینما، عکاسی، موسیقی و نمایشنامه) و کارکردی (خادم مقاصد عبادی، مذهبی و نمایشی) و اظهاری (مظهر باورها، ترسها و آرزوهای فرهنگی) تبیین می کند. دومین مسئله فلسفه در رویکرد به هنر عبارت از تعریف آن است. در اینجا یک دیدگاه، تعریف هنر را به لحاظ تنوع آثار هنری، ناممکن می شمارد و حتی نظریه شباهت خانوادگی به تعریف هنر در حوزه موضوعی و حسب خصایص مشترک آنها می پردازد. دیدگاه دیگر که تعریف هنر را ممکن می شمارد، سه رویکرد دارد؛ اولا رویکرد ترکیب موثر مدعی است هنر، احساس زیبایی شناختی (نامرتبط با علایق عملی) در بیننده و شنونده و خواننده پدید می آورد. این احساس متضمن ترکیب موثر (نسبت خاص اجزای ساختی و نه موضوع) است که منتقدان حساس را به نحو شهودی متاثر می کند و چون هنر وجه ارزشی دارد و نه وجه رده بندی؛ لذا دارای مکان و منزلت خاصی است. نقد وارد بر این رویکرد آن است که دور حس زیبایی و تولید آن باطل است و به علاوه درک شهودی، ابطال ناپذیر است. ثانیا رویکرد معنی گرایی معتقد است اثر هنری واقعی وجه غیر مادی (معنی یا حس ذهنی در هنرمند) دارد. موجد این معنی یک تاثر خیال انگیز واقعی است و به واسطه درگیری هنرمند با واسطه هنری خاصی جرح و تعدیل می شود؛ ولی خود اثر هنری در ذهن هنرمند باقی می ماند و صادقانه ابراز می شود. اثر هنری به کار هیچ مقصودی نمی آید و از پیش طرحی ندارد. این هنر غایتی فی نفسه است و به کار تفریح و سرگرمی یا خلق احساسات خاص نمی آید. نقد وارد بر این رویکرد آن است که در هنرهای تجسمی، آفرینش بالفعل مشهود است نه معانی ذهنی و بسیاری از هنرها نظیر نقاشی و معماری با قصد عملی و طرح قبلی پدید آمده اند. ثالثا رویکرد نهادگرایی در زمینه ویژگیهای مشترک آثار هنری معتقد است همگی آنها از مصنوعات بشری اند و هنر نه قاعده ای کلی بر زمان که وجه فرهنگی و نهادینه در زمان دارد و بر همین سیاق اثر هنری همان است که جامعه جزئی (هنرمندان و هنرشناسان) به عمل هنرمند (نشر و نمایش و اجرا) اطلاق نماید. نقد این دیدگاه نیز از عدم تمایزگذاری میان هنر اصیل و غیر اصیل، طبقاتی شدن هنر بر حسب تعریف جزئی آن و دوری شدن هنر با تعریف هنرمندان برمی خیزد. بالاخره فلسفه به نقد هنر همت می گمارد و در این عرصه به بررسی روش و دلیل نوشتن و صحبت در باب هنر می پردازد و از حدود ارتباط مقاصد مصرح هنرمند به تفسیر نقادانه اثر هنری پرده برمی گیرد. در این حیطه از یک سو ضد قصدگرایی به مقاصد مکنون در اثر هنری و نه بررسی روانشناسی یا جامعه شناسی خاستگاه هنر می پردازد و معتقد است در نقد باید فقط به قرائنی پرداخت که ذاتی اثرند، یعنی در آن مندرجند و حتی گزارش شخص هنرمند از ماوقع ذهنش، نسبت به اثر جنبه بیرونی داشته و ربطی به نقد اصیل هنری ندارد. از این نگره موشکافی در متن مبین بیناذهنی بودن تفسیر آن است که نشانگر اهمیت خواننده در تفسیر و ارتقای جایگاه منتقد است. نقد وارد بر این دیدگاه آن است که قصدمندی مقدم بر عمل نیست و می تواند همزمان با انجام عمل شکل گیرد. به علاوه بدون درک نیات و مقاصد هنرمند که وجه بیرونی دارند؛ درک برخی روشهای هنری نظیر کنایه و ایهام ناممکن است. اضافه بر این به نظر می رسد بیان و اجرای هر اثر هنری، نوعی تفسیر باشد. از طرفی دیدگاه قائل به اعتبار تاریخی در کار اجرا مدعی است رعایت دکوراسیون باستانی در نمایشهای تاریخی یا استفاده از سازهای قدیمی برای اجرای موسیقی جهت ارتقای اعتبار کار هنری ضروری است. نقد وارد بر این دیدگاه آن است که می توان از ابزار گذشته سود جست؛ ولی نمی توان از چشم و گوشهای گذشته دید و شنید. تحدید اجرای خوب و بد به اعتبار تاریخی و نه ملاحظات هنری از نوآوری جلو می گیرد و این بدان معناست که تقلید مبین نوآوری نیست. همچنین نه تنها درک شهودی تفسیر هنرمند در طول تاریخ از اثر ممکن نیست؛ بلکه تمیز آثار مجعول و ارزش هنری نیز امکان ندارد و با فریب در تشابه، اصالت از بین می رود. برابری، آزادی، محدود کردن قانون شکنان توسط دولت، شرایط نقض قانون و سرپیچی از آن، دموکراسی و مجازات؛ از مهمترین موضوعات مورد توجه فلسفه و خصوصا فلسفه سیاسی در قلمرو سیاست (Politics) است. از این دیدگاه اولا برابری متضمن تحقق آرمان مساوات طلبی در زندگی توسط حاکمان بر تابعان حسب برابری الهی یا معقولیت احترام به همگان و افزایش سعادت می باشد. این در حالی است که برابری به دلیل تفاوتهای آدمیان همواره برابری از جهات معین است و نه جمیع جهات و لذا هر نظام باید روشن کند منظور از آن چیزی که افرادی باید در آن کمابیش به یکسان سهیم شوند چیست و پیشنهاد دهنده این وجه یکسان کیست.
عرصه های برابری از این نگره عبارتند از؛ توزیع عادلانه ثروت بین افراد بر پایه یکسانی درآمد (عدم امکان تحقق به واسطه تنوع نیازها و همایندی تنوع مزد و شغل با استحقاق)؛ فرصت برابر کسب شغل بر پایه توانایی تا حد رواداری تبعیض معکوس استخدامی محرومان به شرط تساوی در سایر خصایص (عدم امکان تحقق به واسطه رشد دادن بی عدالتی و احساس انزجار) و تحقق دموکراسی چونان برابری سیاسی و تبلور مشارکت سیاسی و روش اعطای سهم به همه شهروندان در تصمیم گیری سیاسی از راه مستقیم یا انتخابات یا حمایت از دولت حافظ منافع واقعی مردم (عدم امکان به واسطه کم اطلاعی و فریبکاری و تبلیغات انتخاباتی موثر در انتخابات غلط و نیاز دموکراسی به خبرگی شهروندان حسب ارائه آموزشهای وسیع و ناسازگاری تبعیت اقلیت از اکثریت حاکم). ثانیا آزادی در عرصه فلسفه به دو شکل مثبت و منفی مورد بحث قرار می گیرد. آزادی در شکل مثبت از سیطره فرد بر زندگی خودش پرده برمی دارد و البته با این نقد مواجه می شود که امکان فشار ناعادلانه بر همه انواع اعمال وجود دارد. از سوی دیگر آزادی منفی حاکی از نبود اجبار است و به اجازه افراد برای اجرای تجربیات خودشان در زندگی بدون دخالت دولت تا هنگام عدم آسیب رسانی به دیگران ارجاع می یابد. این دیدگاه هم با انتقاد ابهام اینکه چه چیزی آسیب محسوب می شود، مواجه است. ثالثا فلسفه سیاسی در زمینه تامل در دلایل نفی آزادی (مجازات) معتقد است افراد فقط اگر علیه خودشان مصونیت یابند، آزادند و در غیر این صورت می توان آنها را با سلب آزادی مجازات کرد. از این حیث دلایل انواع مجازاتهای حکومت علیه افراد، دو شکل می یابد؛ یکی دلایل اخلاقا نامقبول و دیگری دلیل مقبول اجتماعی. نخستین شکل اخلاقا نامقبول مجازات، نظریه عقوبت است که می گوید ناقض قانون مستحق مجازات است و با این نقد هم مواجه می شود که کشش آن فقط برای احساسات پست و فرومایه (انتقامجویی) بوده و به نتایج و آثار مجازات توجهی مبذول نمی دارد. دومین شکل اخلاقا نامقبول مجازات، نظریه عبرت است که می گوید مجازات موجب فهم دیگران از شمول مجازات بر آنان در صورت نقض قانون می شود و با این نقد مواجه می گردد که امکان مجازات بی گناه مبین فقدان کارآیی آن تواند بود. سومین شکل اخلاقا نامقبول مجازات، نظریه صیانت جامعه است که می گوید مجازات موجب حفظ جامعه در برابر قانون شکنان می شود و با این نقد مواجه می گردد که گویا چنین مجازاتی فقط مربوط به برخی جرایم بوده و لذا از کارآیی آن کاسته می شود.


تاریخ انتشار در سایت: ۱۸ آذر ۱۳۸۹
منبع: / روزنامه / رسالت ۱۳۸۹/۹/۹
نقش ها
نویسنده : عباس محمدی اصل
عناوین
رسته: 0