شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 4796
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

962 بازدید
مثلث جهانی

دو جریان بعد از فوت پیامبر اکرم (ص) غالب است: یکی «سنت گرایان» و دیگری «تجددگرایان» رهبری سنت‌گرایان بر دوش حضرت‌زهرا (س) و رهبری تجددگرایان بر دوش بقیه افراد است که از مقتضیات زمان و شرایط روز و درک عصری از دین و مفهوم هرمنوتیک سخن گفته و صحبت از تغییر شرایط می‌کنند؛ بدین گونه که دوران پیامبر دیگر تمام شده و ما وارد دوره جدیدی شده‌ایم و بدین وسیله حق و باطل را در هم می‌آمیزند. قسمتی از خطبه‌ی حضرت زهرا (س) نیز اشاره به همین مسأله دارد و اینکه بعد از رحلت پدر بزرگوارشان هر کسی بساطی پهن کرده و ادعایی می‌کند. کسانی که به شمار نمی‌آمدند به صورت نوظهور مطرح می‌شوند.
اما سخن در مورد «جهانی شدن» 2 مصطلح و مفهوم «گلو بالیزیشن» است که به ‌هر حال این روزها مطرح شده و شاید یکی از چالش‌های عمده‌ی فرهنگی ما و نیز یکی از بحث‌هایی است که تقریباً تا حدی فراگیر هم شده است.
جهانی شدن مصطلح نسبت وسیعی با نظام سرمایه‌داری دارد. البته خودم مدعی هستم که تنها «ورژن» و تعبیر قابل قبول از جهانی شدن، جهانی شدن دینی است. این نکته را، هم به لحاظ فلسفی، هم به لحاظ تاریخی و هم به لحاظ فلسفی ـ تاریخی عرض می‌کنم زیرا اعتقاد دارم اکنون نیز ادیان جهانی شده‌اند.

محورهای بحث جهانی شدن
محور اول تعریف جهانی شدن است. جهانی شدن چه تعریفی دارد؟ چه تعریفی در این مورد وجود دارد؟ و کدام تعریف را به عنوان تعریف مختار می‌پذیریم؟

محور دوم مؤلفه‌ها، ابعاد و مراحل جهانی شدن است. جهانی شدن چه مؤلفه‌ها، عناصر و اجزایی دارد؟ ابعاد آن کدام است؟ جهانی شدن چه مراحلی را پشت سر گذاشته و احتمالاً خواهد گذاشت؟ وقتی سخن از جهانی شدن است ابتدا باید معلوم کنیم کدام جهانی شدن مدنظر ماست؟

محور سوم بحث «تاریخچه جهانی شدن»

محور چهارم که امعان‌نظر بیشتری را می‌طلبد، امکان وجودی «جهانی شدن» است. آیا جهانی شدن امکان وجودی دارد و به لحظ فلسفی و معرفتی امکان شکل‌گیری دارد؟ آیا جهانی شدن بر پایه‌ی آن نظام سرمایه‌داری که مبنای لیبرالیستی، اومانیستی، خداکشی و خدامرگی شکل گرفته است امکان وجود و بقا دارد؟ متأسفانه از زمانی که جامعه‌شناسی و کلاً علوم اجتماعی از فلسفه، منقطع و بریده شد، این علوم قادر به پاسخگویی به آن نیست.
درواقع باید با یک نگاه فلسفی به این سؤال پاسخ داد، یعنی بدون انقطاع و انفکاک آن از فلسفه. پس بحث بعدی ما امکان وجودی جهانی شدن است.

محور پنجم بحث، پارادوکس‌های جهانی شدن است. یعنی جهانی شدن با پارادوکس‌های عدیده‌ای روبه‌رو است که صرفاً با یک نگاه عمیق معرفتی می‌توان این موارد را آشکار کرد.

محور ششم، دین و جهانی شدن است، اینکه نسبت دین با جهانی شدن چیست؟ دین کدام قسمت از جهانی شدن را می‌تواند بپذیرد و کدام را نمی‌تواند؟ موضع دین در قبال جهانی شدن که در قالب‌های مختلف و گوناگون و به انحای مختلف، خودش را تحمیل و دیکته می‌کند، چه باید باشد؟

تعریف «جهانی شدن»
تلاشمان این است که از مجموع تعاریف این موضوع به یک قدر متقن و مشترکی از تعریف برسیم، چرا که این تعاریف ناظر بر ابعاد مختلفی هستند، ولی با این حال می‌توان تعریف مشترکی از لابلای این تعاریف به دست آورد. بنده از ارائه دو سه نوع تعریف، تعریف مختار خودم را برایتان بیان می‌کنم.
اولین تعریف را از «مالکم والترز»3 عرض می‌کنم و بعدی از «رابرتسون» است. نکته‌ی قابل تأمل این است که هنگامی که آقای رابرتسون بحث جهانی شدن را مطرح کرد، وی تحت تأثیر تحولات اصول‌گرایی اسلامی بود و به گونه‌ای به‌درهم‌ آمیختگی مذهب و سیاست در بعد جهانی فکر می‌کرد و این که تحولات اصول‌گرایان اسلامی نیز خاستگاهش به انقلاب اسلامی برمی‌گردد.

تعریف والترز: «کاهش نقش دولت‌های ملی»
تعریف «مالکم» این است که فرآیند اجتماعی که در آن، قیدوبندهای جغرافیایی بر روابط اجتماعی و فرهنگی سایه افکنده است از بین می‌رود و جغرافیا و فضایش خود را از دست می‌دهد. مرز، دیگر مطرح نیست و اهمیت مرزهای جغرافیایی از بین می‌رود.
در اینجا دو نکته مطرح است: یکی اینکه جهانی شدن یک فرایند اجتماعی است که در آن به تدریج شاهد کم‌رنگ شدن و کاهش نقش و اهمیت فضای جغرافیایی هستیم و دوم اینکه مردم به طور فزاینده از کاهش این قیدوبندها آگاه می‌شوند. یعنی آگاه می‌شوند که دیگر مرزهای جغرافیایی در ارتباطات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نقش بازی نمی‌کند. این تعریف همه کسانی است که در طرح جهانی شدن به نوعی به این مسأله یعنی کاهش نقش دولت‌های ملی توجه داشته‌اند.
دولت - ملت (Natiin-State) که زمانی پدیده نوظهور غرب بود در حال رنگ باختن است. وقتی صحبت از Notion – State است، حتماً دولت ـ ملت با مفهوم جامعه و مفهوم جامعه نیز با فضای جغرافیایی خاصی همراه است. به عنوان مثال وقتی «جامعه‌ی ایران» مطرح می‌شود یک نقشه‌ی جغرافیایی در ذهنمان نقش می‌بندد. در فرایند جهانی شدن، این فضای جغرافیایی، مفهوم جامعه ایران و مفهوم دولت ملی، همه رنگ می‌بازد.

مفهوم «پساجامعه»
ما در جهانی شدن با مفهوم تازه‌ای به نام (Society Post) یعنی «پسا جامعه» روبرو هستیم امروز کسانی می‌آیند دم از جهانی شدن می‌زنند که دیروز دم از جامعه مدنی می‌زدند، این دو قابل جمع نیست یعنی وقتی شما (Nation – State) را زیر سؤال بردید، سوسیالیست و فضای جغرافیایی را زیر سؤال بردید، شهروندی و جامعه‌ی مدنی را زیر سؤال بردید، دیگر نمی‌توانید بحث جهانی شدن را مطرح کنید چون جهانی شدن با مفهومی به نام «پساجامعه» (Post Socity) پیوند خورده که در آن، دیگر جامعه، واحد اصلی نیست، واحد اصلی، «جهان» است. در اینجا مشخص می‌شود که جهانی شدن مصطلح، امکان وجودی ندارد و نقدهای وارد بر آن قابلیت‌هایی دارد که از آن قابلیت‌ها می‌توان برای مطرح کردن جهانی شدن دینی استفاده کرد.

جهانی شدن دینی
«ادیان ابراهیمی» هیچ‌وقت قائل به مرز نبودند. یعنی بحثی که امروزه به لحاظ مفهومی مطرح می‌شود قطع نظر از آن انگیزه‌ها و مبانی، به گونه‌ای بستر را برای بحث شما مطرح می‌کند که امروز باید جهان را به صورت کل دید، چه شما جهانی شدن را قبول داشته باشید، چه نداشته باشید. جهان را به عنوان Globality و به عنوان یک کل ببینید. مگر حضرت امام (ره) نفرمودند: «صدور انقلاب»، مگر نگفتند: «هرجا ظلم هست ما هستیم».
مرزهای کمرنگ برای گسترش فضای سرمایه‌داری: سرمایه‌داری برای ادامه‌ی بقا نیاز به تولید فضا دارد تا بتواند خود را نجات داده و آن تضادهای ذاتی که گریبانش را گرفته، کنار بزند. این درواقع یکی از معضلات و تضادهای نظام سرمایه‌داری است که به تضاد سود سرمایه‌داری و نیاز مردم برمی‌گردد و لذا برای نجات از این بحران با این تضاد باید دست به تولید فضا بزند، یعنی فضای سرمایه‌داری گسترش پیدا کند و لزوم گسترش فضای سرمایه‌داری این است که مرزها کمرنگ شود و این نکته در این تعریف نهفته است.
تعریفی دیگر از جهانی شدن (سیاره‌ای شدن جهان) تعریف دیگر که به همین تعریف هم شبیه است، تعریف رابرتسون به عنوان یکی از پیشگامان جهانی شدن است. تعریف دوم نیز پیش از آن که به جهانی شدن بپردازد به نظر می‌رسد که Globality را مطرح می‌کند. تعریف این است: جهانی شدن یا سیاره‌ای شدن جهان مفهومی است که هم به تراکم جهانی و هم به تشدید آگاهی درباره‌ی جهان به عنوان یک کل، هم به وابستگی متقابل و واقعی جهانی و هم به آگاهی از یکپارچگی جهان در قرن بیستم اشاره می‌کند. این تعریف قدر متیقنی است که ایشان ارائه می‌کنند، اما تعریف والترز دقیق‌تر است.

«رابطه بین‌المللی» در تعریف «گیدنز»
دو تعریف کوتاه و مختصر دیگر، یکی از «آنتونی گیدنز» 4 و دیگری از «دیوید هاروی» 5 است که دقیق‌تر می‌باشد. آنتونی گیدنز مفهومی به نام فاصله‌گیری زمانی و مکانی دارد. بحث هاروی این است که هرچه از جوامع قبیله‌ای و جوامع منقسم به جامعه‌ی صنعتی و طبقاتی نزدیک می‌شویم اهمیت زمان و مکان کمرنگ‌تر می‌شود. دیگر، روابط محدود به فضای جغرافیایی و تماس‌های چهره‌به‌چهره و تعاملات رویارو نیست. اتفاقی که در جایی می‌افتد بلافاصله قابل انتقال به جایی دیگر است. آنتونی گیدنز این مطلب را در قالب مفهومی جهانی مطرح می‌کند که از خصلت‌های جوامع جدید است، در حالی که جهانی شدن با روابط بین‌المللی یکی نیست.
نکته‌ی دوم این که اهمیت زمانی و مکانی را از بعد جامعه‌ای، به بعد محله‌ای، محدود می‌کند که این مربوط به شکل‌گیری طبقات اجتماعی می‌شود و ما از این بحث صرف‌نظر می‌کنیم.

تعریف هاروی: «فضا در سیطره زمان»
ایراد وارد به «آنتونی گیدنز» این است که در این جا معلوم نیست جایگاه زمان و مکان کجا است؟ هاروی از این نکته به گونه‌ای تحت عنوان تراکم زمانی فضایی یاد می‌کند، او می‌گوید که تقدم با زمان است، یعنی زمان، فضا را نیز پشت‌سر گذاشته و آن را درنوردیده است. سازماندهی فضا، در اختیار زمان است. بحث زمان و فضا یک بحث فلسفی قشنگ، ظریف و پیچیده است ولی به هر حال این است که زمان، فضا را هم پشت سر گذاشته، یعنی فضاها دیگر، فضاهای مجازی می‌شوند و تحت سیطره‌ زمان قرار می‌‌گیرند. این تحت سیطره‌ی زمان قرار گرفتن بحثی است که در نگاه مارکسیست‌ها بود. عده‌ای بحث جغرافیایی را مطرح کردند و مجدداً بعضی از نئومارکسیست‌ها به این نکته که مارکس نیز بر آن تأکید داشت برگشتند، یعنی تفوق زمان و ماتریالیزم تاریخی در قالب ماتریالیزم تاریخ. نمی‌خواهم بگویم کسانی که بحث تفوق زمان را مطرح می‌کنند الزاماً ماتریالیست هستند، اما توجه به بعد تاریخ یعنی توجه به زمان، این دقتی است که درتعریف آقای هاروی هست.
حال، آیا این تعریف را فی‌الحال بپذیریم که مرزها کمرنگ می‌شوند، جغرافیا اهمیت خودش را از دست می‌دهد، روابط در سطح فرافضایی و فراجغرافیایی ملی، عمل می‌کند؟

مؤلفه‌های جهانی شدن
حال ببینیم مؤلفه‌های جهانی چه هستند؟ لذا وارد بحث‌های محتوایی خواهیم شد. بسیاری از افراد به جهانی شدن ساده و بسیاری، پیچیده می‌نگرند. بسیاری جهانی شدن را به عنوان نظام اجتماعی مطالعه می‌کنند. آنها که عمیق هستند یعنی صرفاً به یک وجه آن بسنده نمی‌کنند آن را به عنوان فرماسیون می‌بینند، همان طور که سرمایه‌داری و فئودالیزم یک فرماسیون است، جهانی شدن هم یک فرماسیون است. وقتی به جهانی شدن به عنوان یک فرماسیون اجتماعی نگاه کنید آن وقت است که چهره جهانی شدن آشکار می‌شود. اما اگر بگویید که جهانی شدن یعنی «عصر ارتباطات» یا دهکده‌ی جهانی، یا همین که شما از طریق شبکه اینترنت از اتفا‌ق‌هایی که در جاهای دیگر می‌افتد، اطلاع پیدا می‌کنید، حق مطلب را ادا نمی‌کند، این یک وجهه اقتصادی از جهانی شدن است و همه‌ی جهانی شدن نیست.
بحث «تکنولوژی اطلاعات» تنها یک ضلع مثلث سه ضلعی مؤلفه اقتصادی جهانی شدن است. هنوز بحثی از مؤلفه فرهنگی و سیاسی آن نکرده‌ایم، یعنی اینکه شما از طریق اینترنت خیلی راحت می‌توانید وصل شوید، اما چگونه وصل می‌شوید؟ آیا به همه‌ی اطلاعات اطراف اشراف پیدا می‌کنید؟ آیا آن چیزهایی که در اینترنت نیست، تحت اشراف شما هست؟ که اینگونه نیست. این مطلب که چه کسانی قدرت دارند داده به اینترنت بفرستند و چه کسانی فاقد این قدرت هستند، دیگر بحث نمی‌شود. ما در این تکنولوژی اطلاعات یک سطح رویینی از دهکده جهانی را مشاهده می‌کنیم.

مثلث جهانی شدن از دیدگاه «کاستلز»
اما کسی که ماتریس (نمودار) سه ضلعی اقتصادی جهانی شدن را بسیار دقیق مطرح کرده «مانوئل کاستلز» است، البته غافل از مؤلفه‌های فرهنگی و سیاسی‌اش. او که دل‌مشغولی عمده‌ای به اقتصاد دارد، می‌گوید جهانی شدن یک مثلث است در بعد اقتصادی. به این بعد اقتصادی دقت کنید: جهانی شدن یک مثلث است که یک ضلعش تکنولوژی اطلاعات، یک ضلعش اطلاعات‌گرایی به مثابه‌ی شیوه‌ی جدید توسعه است. امروزه این ضلع دوم توسعه، پیش از آنکه براساس سخت‌افزار تعریف شود براساس نرم‌افزار تعریف می‌شود، آن کسی که بتواند بیشتر دانش تولید کند توسعه‌یافته‌تر است. ضلع سوم همان گونه که نام بردیم نظام سرمایه‌داری است.
این جریان، جریان غالب توسعه امروز ما است.
کاستلز بیشتر به مؤلفه‌ اقتصادی که تقریباً قریب به اتفاق کسانی که بحث جهانی شدن را مطرح کرده‌اند این را گفته‌اند پرداخته است.

جهانی شدن، یعنی جهانی شدن اقتصادی
مؤلفه اقتصادی همان نظام سرمایه‌داری است، یعنی مثلثی که نام بردیم، بدون ضلع نظام سرمایه‌داری کامل نمی‌شود. در جهانی شدن اقتصادی، سه مؤلفه نظام سرمایه‌داری، تکنولوژی اطلاعات و اطلاعات‌گرایی به مثابه‌ی شیوه‌ی جدید توسعه موجود است. اگر می‌خواهیم در جهانی شدن و «WTO »، سازمان تجارت جهانی وارد شویم باید این سازمان را در ارتباط با آن ضلع سرمایه‌داری ببینیم. آیا ما به لحاظ فلسفی این مسأله را فهمیده‌ایم که می‌خواهیم جزئی از پیرامون مرکز سرمایه‌داری باشیم؟ آیا با بحران‌هایی که نظام سرمایه‌داری همواره برای مردم ایجاد کرده چه برای مردم خودش و چه مردم جهان پیرامون خودش آشنایی داریم؟
اینها نکته‌هایی اساسی است. به هر حال بحث جهانی شدن نسبت وسیعی با سرمایه داری و جهانی شدن اقتصادی دارد.

نکاتی در تعریف «کاستلز»
در مورد نسبت جهانی شدن با نظام سرمایه‌داری و آن ضلع اولی که کاستلز می‌گوید و دیگران هم تأئید کردند نکاتی است که باید به آنها توجه داشت.
جهانی شدن اقتصادی که امروزه مطرح می‌شود تنها راه افزایش سود، شناخته شده و افزایش سود نیز یکی از مؤلفه‌های اساسی نظام سرمایه‌داری است، محمل این جهانی شدن اقتصادی سرمایه‌داری است. خاستگاه اولیه و مبانی اصلی جهانی شدن اقتصادی، تجارت است. یعنی بدون بحث تجارت جهانی، جهانی شدن معیاری ندارد.
تجارت جهانی دو مرحله‌ی خاص‌ را هم پشت سر گذاشته که یکی همان به اصطلاح مسأله موافقت‌نامه‌ی عمومی تعرفه و تجارت یا GATT بود که جای خودش را به سازمان تجارت جهانی WTO داد. اخیراً هم خود را تحت عنوان تجارت جهانی معرفی می‌کند که با یک تقسیم کار جهانی که در گذشته نیز در اندیشه بسیاری از منتقدین سرمایه‌داری هم شاهدش بودیم همراه است. پس درواقع خاستگاه اولیه جهانی شدن اقتصادی به تجارت برمی‌گردد.

ابرازهای جهانی شدن اقتصادی
کانون امید جهانی شدن اقتصادی، شرکت‌های چند ملیتی یا فراملی هستند یعنی این بحث مطرح است که کشورها به خاطر اینکه از کاروان جهانی شدن اقتصادی غافل نمانند بایستی به شرکت‌های فراملی بپیوندند و مسیر را برای آنها فراهم کنند. یکی از محمل‌های ایجاد زمینه برای شرکت‌های فراملی، پذیرش سرمایه‌گذاری خارجی است. به طور عمده پیشرفت نظام جهانی شدن اقتصادی تاکنون در بازارهای مالی بوده که از طریق صندوق بین‌المللی پول اعمال شده است.
یکسری ابزارها در اختیار جهانی شدن اقتصادی وجود دارد که این ابزارها نوعاً بخشی به سازمان ملل متحد و بخشی به همین اهرم‌های مختلف پولی و مالی، مانند صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی و گروه هفت برمی‌گردد. کسانی که به جهانی شدن پیوسته‌اند، چون به مرکز سرمایه‌داری پیوسته‌اند، ضرر و زیان‌های زیادی را متحمل شده‌اند.
به عنوان مثال در 25 سال گذشته بالغ بر هشتاد بحران مالی بر کشورهای عضو سازمان تجارت جهانی وارد شده است.

مراحل گذار سرمایه‌داری
یکی از نویسندگان رادیکالی که بر مرامش نیز استوار است «سمیر امین» 7 است. وی نیز سه مرحله برای سرمایه‌داری امپریالیستی یاد می‌کند. یکی سرمایه‌داری سوداگر که تحت عنوان «مرکانتلیست» از آن یاد می‌شود. دیگری سرمایه‌داری صنعتی و سوم هم همین سرمایه‌داری جهانی است که در قالب جهانی شدن اقتصادی خود را مطرح می‌کند. به‌هرحال سرمایه‌داری این مرحل را پشت‌سر گذاشته است: 1. سرمایه‌داری تجاری و استعماری که برمی‌گردد به زمانی که مواد خام اولیه برای سرمایه‌داری مسأله بود و از طریق جهان سوم استخراج گردید. 2. سرمایه داری مالی و کارآفرین 3. سرمایه‌داری بین‌المللی 4. جهانی شدن سرمایه‌داری که به عنوان آخرین مرحله در حال حاضر شناخته می‌شود.
آیا پیش‌بینی «مارکس» محقق خواهد شد:
مارکس پیش‌بینی کرده بود که عاقبت، کارگران جهان علیه سرمایه‌داری به اتحاد و ائتلاف می‌رسند و نظام سرمایه داری را از بین می‌برند. اما مثل اینکه پیش‌بینی مارکس تاکنون درست از آب درنیامده است نه اینکه درنخواهد آمد، بلکه فعلاً درست درنیامده است.
«واندر پل» می‌گوید که برعکس ما شاهد خودآگاهی طبقاتی نظام سرمایه‌داری و طبقه‌ی سرمایه‌دار هستیم؛ یعنی، این سرمایه داران هستند که به خودآگاهی طبقاتی در سطح بین‌المللی نائل آمده‌اند. یعنی طبقات در سطح بین‌المللی آگاهی پیدا کرده‌اند؛ اولاً برای کنترل مسائل موردنظرشان در سطح بین‌الملل که به جامعه و سازمان ملل که با تکیه بر قدرت آمریکا اداره می‌شود برمی‌گردد، یک ساختار شبه‌دولتی در اختیار دارند و در ثانی نیروی کار را از طریق بین‌المللی کردن تجارت، سرمایه‌گذاری و تولید، اجتماعی کرده‌اند.
این درواقع، بُعد اقتصادی نظام سرمایه‌داری است.

«مؤلفه‌های فرهنگی» نیاز جهانی شدن به پیشرفت
حال می‌پردازیم به این که این سرمایه‌داری مبانی و مؤلفه‌هایش کدام است؟ چه مراحلی را پشت‌سر گذاشته و با چه تضادها و کاربردهایی روبه‌رو است؟ بنابراین هر تضادی که شما برای جهانی شدن اقتصاد ذکر می‌کنید همان تضادهایی است که برای نظام سرمایه داری وارد است. پس اگر می‌خواهید ورودی در جهانی شدن داشته باشید، باید نسبت خودتان را با سرمایه‌داری معلوم کنید.
جهانی شدن برای پیشرفت نیاز به مؤلفه فرهنگی دارد.

«فوکویاما» و «پایان تاریخ»
مؤلفه فرهنگی نظام اجتماعی سرمایه داری جدید همان بحث‌هایی است که تحت عنوان حقوق بشر، لیبرال دموکراسی، دموکراسی بین‌المللی و این قبیل مفاهیم مطرح می‌شود. همان چیزی که «فوکویاما» 8 تحت عنوان «پایان تاریخ» از آن یاد می‌کند. یعنی این که بشر هیچ آرزویی ندارد، هیچ مدینه‌ی فاضله و اتوپیایی وجود ندارد جز رسیدن به همین نظام‌هایی که غرب و اروپای غربی پشت‌سر گذاشته و آمریکای مرکزی در اوج آن به سر می‌برد. بحث پایان تاریخ یعنی آرزو، پایان هزاره گرایی، پایان مهدویت، پایان مدینه فاضله؛ بشر همین را می‌خواهد که الان وجود دارد، دیگر هم آرزویی نیست.
این بعد فرهنگی جهانی شدن است که در قالب‌های مختلف نیز القاء می‌شود. به عنوان مثال قالبی که برای ایران انتخاب کرده‌اند قالب اصلاحات بود نه این که هرکسی که اصلاحات را مطرح می‌کند در این وادی است. این اصلاح‌طلبی غالب، که دسته‌بندی «محافظه‌کاران» و «اصلاح‌طلبان» را مطرح ساخت از ایرانیان نبود، از طیف لیبرال‌های دوم خرداد بود که این هم از بیرون آمده بود، حتی یکی از آقایانی که امروزه دم از اصلاح‌طلبی می‌زند وقتی در این دسته‌بندی وارد می‌شود، خودش هم موضع می‌گیرد که این دسته‌بندی از ما نیست آیا می‌توانیم به کار ببریم؟ در واقع جهان سرمایه‌داری خودش را در قالب مفاهیم ظاهراً قشنگ مثل حقوق بشر، دموکراسی، لیبرال دموکراسی و پایان تاریخ مطرح می‌کند. این پایان تاریخی را که فوکویاما مطرح می‌کند چیز تازه‌ای نیست. در سال 1940، ادوارد شیلز، بحث «پایان ایدئولوژی» را مطرح می‌کرد. بعد از فروپاشی بلوک شرق بعد از جنگ جهانی دوم که آمریکا به عنوان قدرت برتر مطرح شد، این قدرت را به پای تفوق سرمایه‌داری می‌نویسد اما بعد که سرمایه‌داری با بحران روبه‌رو شد همگان متوجه شدند همان پایان ایدئولوژی، خودش یک عبارت ایدئولوژیک برای تحریف واقعیت بوده است.

مدرنیته به قیمت خدامرگی
اکنون سرمایه‌داری سرعقل آمده که باید دقت بیشتری داشته باشد. سرمایه‌داری با ابزارهای سخت‌افزاری خودش را پیش نمی‌برد و به ابزارهای نرم‌افزاری متوسل می‌شود. اما اگر سرمایه‌داری دغدغه‌ی آزادی و دموکراسی دارد چرا نسبت به سرنوشت فلسطینی‌ها ساکت است و فقط در بعضی جاهای به خصوص تضییع حقوق بشر را می‌بیند و بعضی جاها نمی‌بیند؟ این حقوق بشر که غرب از آن یاد می‌کند به ضد حقوق بشر می‌انجامد و تاریخ هم نشان می‌دهد که این حقوق بشر در غالب اومانیزم و در قالب مدرنیته است و مدرنیته به قیمت خدامرگی مطرح شده است. شعار روشنگری این بود که «هر چیزی که زیر تیغ عقلانیت فردی و تجربه‌گرایی نیاید خرافه است». 9 منطق حسی مستحکمی را تحت عنوان فلسفه طبیعی یا حس‌گرایی دنبال کردند و خدا از بین رفت. اینها بشری بدون خدا را دنبال کردند. مگر می‌شود بدون خداگرایی از انسان‌گرایی هم دم زد، به لحاظ معرفتی امکان ندارد. این همان حرف منتقدین انقلاب فرانسه نیز هست. این حقوق بشر، جدا از نیات پلید آنها مبنای معرفتی درستی نیز ندارد، مبنای ضد حقوق بشری دارد. شما در مقاطع مختلف ببینید! فاشیزم نتیجه‌ی چه بوده است؟ پست‌مدرنیزم نتیجه‌ی چه بوده است؟ قالب فعلی «فاشیزم و نیهیلزم» نتیجه همان مدرنیته‌ای است که در دوران نیچه مطرح می‌شود. چه نسبتی بین فاشیزم و لیبرالیزم وجود دارد؟ چه نسبتی بین پست‌مدرنیزم و مدرنیزم وجود دارد؟
جهانی شدن یک بعد سیاسی دارد که به همان مفهوم دولت ـ ملی یا دولت ـ ملت بازمی‌گردد و به تدریج در حال رنگ باختن است. مفهوم جامعه، دولت‌سازی، ملت‌سازی و مفاهیم بین‌المللی رنگ می‌بازد و جای خودش را به یک مفهوم وسیع‌تری می‌دهد. مؤلفه‌های مطرح سه مؤلفه: فرهنگی، سیاسی و اقتصادی است که ما سعی کردیم اقتصادی‌اش را به عنوان یک زیربنا ببینیم. این مؤلفه‌ها، ابعاد و درواقع اجزای مختلف جهانی شدن بود.

مراحل جهانی شدن
5 مرحله متفاوت را برای جهانی شدن ذکر کرده‌اند که این مراحل در دوره‌های 1400 تا 1750، 1750 تا 1875، 1875 تا 1925، 1925 تا 1969، 1969 تا 1999 مطرح می‌شود.

خصوصیات مراحل جهانی شدن
مرحله‌ی اول یعنی از 1400 تا 1750، مربوط به دوران اروپای غربی می‌شود و از آن به عنوان مرحله بدوی یا مرحله‌ی اولیه یاد می‌کنند. در این مرحله کم‌کم بحث جهانی شدن و ابعاد آن مطرح می‌شود. در مرحله اول شاهد کلیساهای جهانی کاتولیک و ظهور جوامع «دولت‌مدار» هستیم. یعنی هر مفهومی که در سطح جهانی مطرح می‌شود با ایجاد تعمیم‌هایی در مورد بشریت همراه است. یعنی بشریت دیگر به عنوان یک خصلت قومی، گروهی و نژادی شناخته نمی‌شود. بشر به عنوان کلیت واحد است، نخستین نقشه‌های کره‌ی زمین به تصویر کشیده می‌شود. تقویم جهانی در غرب مطرح می‌شود. اکتشافات جهانی مطرح و درنهایت این «استعمار» است که مرزها را درمی‌نوردد و وارد عرصه‌های جغرافیایی دیگر می‌شود و این مرحله بدوی است.
مرحله دوم که تا سال 1875 میلادی تداوم پیدا می‌کند، شکل‌گیری دولت ـ ملت و «دیپلماسی رسمی» بین دولت‌ها را می‌بینیم و شاهد مسأله‌ای به نام «شهروندی» و «گذرنامه»، نمایشگاه ها و موافقت‌نامه‌های مربوط به ارتباطات و پیمان‌های حقوق بین‌المللی هستیم و نیز نخستین ملت‌های غیراروپایی و در پایان هم نخستین عقیده‌ها در خصوص بین‌الملل‌گرایی و جهان‌گرایی مطرح می‌شود.
مرحله‌ی سوم، «مرحله جهش» است که از سال 1875 تا 1925 تداوم پیدا می‌کند و ما شاهد تغییر مفهومی جهان در قالب چهار عامل جهانی‌کننده‌ی دولت ـ ملت، فرد، جامعه واحد بین‌المللی و بشریت واحد هستیم که در شکل پیشرفته‌تر از قبل عمل می‌کند، همچنین شاهد ارتباطات بین‌المللی هستیم. شاهد ورزش و روابط فرهنگی در سطح جهانی و شاهد تقویم جهانی هستیم که خود به گونه‌ای در یکی از مراحل جهانی شدن مطرح می‌شود.
مهاجرت‌های وسیع بین‌المللی و محدودیت‌هایی که بر آن اعمال می‌شود یکی از مؤلفه‌های این مرحله است و در نهایت افزایش تعداد غیراروپائیان در باشگاه بین‌المللی دولت ـ ملت.
مرحله‌ی چهارم که درواقع از سال 1925 تا سال 1969 ادامه دارد، مرحله‌ی تلاش برای کسب سلطه است. در این جا شاهد سازمان ملل متحد و جامعه ملل و جنگ جهانی دوم و بعد هم جنگ سرد، مفهوم جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت، تهدید جهان با بمب اتمی و ظهور جهان سوم به عنوان بخشی از جهان هستیم.
مرحله‌ی پنجم و آخر که مرحله‌ی «عدم قطعیت» نامگذاری شده، شامل کشف فضا، ارزش‌های فرامادی و گفتمان حقوق جوامع جهانی بر مبنای تبعیض جنسی، قومیت و نژاد، سیال و پیچیده شدن روابط بین‌الملل، شناخت مسائل زیست محیطی جهانی و رسانه‌های گروهی جهانی از طریق دست‌یابی به تکنولوژی‌های اطلاعاتی و ارتباطاتی از قبیل ماهواره و ... است. این ها در واقع مراحلی است که در مورد جهانی شدن مطرح شده است.
بهترین فردی که تاریخچه جهانی شدن را مطرح کرد «دیوید هلم» 10 است که می‌گوید: آخرین مرحله‌ی جهانی شدن، ایجاد یک دولت فراگیر نظامی است یعنی کاری که امروز آمریکا آن را به عهده گرفته است.
مراحلی که دیوید هلم در مورد جهانی شدن می‌گوید شامل مراحل زیر است:
مرحله‌ی اول: افزایش روابط اقتصادی و فرهنگی که موجب کاهش قدرت و کارایی حکومت‌ها در سطح دولت ـ ملت می‌شود و قبلاً به آن اشاره کردیم که حکومت‌ها دیگر کنترلی بر نفوذ ایده‌ها و اقلام اقتصادی از ورای مرزهای خود ندارند و از این رو، ابزارهای سیاست داخلی کارآیی خود را از دست می‌دهد و این اولین مرحله است.
مرحله دوم این است که قدرت دولت‌ها باز هم کاهش پیدا می‌کند زیرا فرایند فراملی، هم از لحاظ وسعت و هم از لحاظ تعداد، افزایش می‌یابد برای مثال شرکت‌های فراملی که غالباً از بسیاری از حکومت‌ها بزرگ‌تر و مقتدرتر هستند و سود یک شرکت فراملی به مراتب از سود سالانه یک کشور بیشتر است.
مرحله‌ی سوم اغلب حوزه‌های سنتی مسئوولیت دولت مانند دفاع، ارتباطات و مدیریت اقتصادی باید متناسب با اصول بین‌المللی یا هماهنگ بین حکومت‌ها باشد. از این رو در مرحله‌ی بعد دولت‌ها ناگزیر هستند که حاکمیت خود را در قالب واحدهای سیاسی بزرگ‌تر مثل «جامعه‌ی اروپایی» یا پیمان‌های چندجانبه مثل «ناتو» یا سازمان‌های بین‌المللی مانند «سازمان ملل متحد»، «سازمان تجارت جهانی» و «صندوق بین‌المللی پول» محدود کنند.
مرحله‌ی چهارم یک نظام حاکمیت جهانی نظام سیاست‌گذاری و مدیریت ویژه‌ی خود که باعث کاهش قدرت بیشتر دولت می‌شود، در حال ظهور است.
مرحله‌ی پنجم و آخر این که نظام، پایه و اساس را برای ظهور دولت فراملی با قدرت مسلط نظامی و قانون‌گذاری فراهم می‌کند. مسئوولیت در شرایط کنونی در واقع این بر دوش آمریکا گذاشته شده که به یک قدرت مسلط فراملی تبدیل شود. بعضی‌ها می‌گویند که جهانی شدن از زمانی آغاز شد که مدرنیته مطرح شده است. بین مدرنیته و سرمایه داری نیز نسبت وسیعی مشاهده می‌شود. یعنی جهانی شدن از زمانی مطرح بوده که سرمایه‌گذاری شکل گرفته و شکل‌گیری سرمایه‌داری هم غالباً به تفکرات «جان‌ لاک» 11 باز می‌گردد. اما عده‌ای می‌گویند که جهانی شدن بیشتر در قالب ادیان مشاهده می‌شود و ادیان همیشه مخصوصاً ادیان ابراهیمی ادعای جهانی شدن داشتند اما جهانی شدن مصطلح به گونه‌ای است که به مدرنیته و سرمایه‌داری رجعت می‌کند.
جهانی شدن از دید «مارکس» 12، «وبر»13، «دورکیم»14:
در بین متفکران کلاسیک جامعه‌شناسی نیز بحث جهانی شدن مطرح شده بود، اما نه دقیقاً با مفهومی که بار تئوریک به خودش می‌گیرد، شما اگر مارکس را نگاه کنید، کاملاً از سرمایه‌داری جهانی یاد می‌کند. مارکس معتقد است که سرمایه‌داری برای برون رفت از تضادهای ذاتی خودش، خود را گسترش می‌دهد، این درواقع، «جهانی شدن» در اندیشه‌های مارکس بوده است. به گونه‌ای دیگر نیز یک نوع جهانی شدن غیرسرمایه داری در اندیشه «وبر» هم مطرح بوده است. وبر وقتی بحث «عقلانیت» را پیش می‌کشد بحث افسون‌زدایی از عالم را به عنوان پیش‌فرض اساسی برای عقلانیت مطرح می‌نماید. او می‌گوید که این سرنوشت هر چند سرنوشت بدی است اما ناگزیر سراغ همه خواهد آمد. همه، روزی افسون‌زدا خواهند بود و افسون‌های عالم را از خودشان دور می‌کنند، رمز و رازها را کنار می‌زنند و به تفکر عقلانی روی می‌آورند. هرچند این تفکر عقلانی، آنها را در قفسی می‌اندازد و آزادی و فراست آنها را می‌گیرد اما این، یک سرنوشت اجتناب‌ناپذیر است که در سطح جهان اتفاق می‌افتد. این هم یک نوع نگاه جهانی است که در اندیشه کلاسیک‌ها مطرح بوده است. «دورکیم» هم بحثی از جهانی شدن دارد. آنجا که بحث تراکم ماده‌ای و اخلاقی و بحث تقسیم کار و تخصصی شدن را مطرح می‌کند. یعنی در اندیشه جامعه‌شناسان کلاسیک هم به گونه‌ای رد نوعی جهانی شدن را می‌توان دنبال کرد.

امکان وجودی جهانی شدن
آیا جهانی شدن، امکان وجودی دارد یا خیر؟ برای پاسخگویی ابتدا دو سؤال اساسی را مطرح می‌کنم. اول اینکه؛ چرا جهانی شدن پس از مسأله پست‌مدرنیزم مطرح شده؟ و دوم؛ چرا جهانی شدن بعد از فروپاشی بلوک شرق مطرح می‌شود؟ از این دو سؤال اساسی سؤال اول معرفتی‌تر است. پست‌مدرنیزم یعنی شالوده‌زدایی، ساختارزدایی، اصل‌زدایی، جوهرزدایی، یعنی دیگر هیچ اصلی و فراروایتی وجود ندارد و کاری ندارم ک این غلط است یا درست. این در وهله‌ی اول، یقه مدرنیزم را گرفته و چالشی است علیه مدرنیزم، به اصالت انسان و به اصل و شالوده اعتقاد دارد، اما چطور، در چه مبنای معرفتی و در چه بستری؟
درواقع پست‌مدرنیزم، مدرنیزم را به چالش می‌کشد که این نگاه مطلق‌گرایانه که شما به اصالت انسان دارید اساس محکم ندارد اما بعضی‌ها غافل از این نکته، فکر می‌کنند که پست‌مدرنیزم صرفاً یک واکنش اجتماعی علیه مدرنیزم است. حتی خیلی از بچه مسلمان‌ها وقتی می‌خواهند به مدرنیزم حمله می‌کنند از منظر پست‌مدرنیسم حمله می‌کنند. این خیلی خطا است. پست‌مدرنیزم صرفاً واکنش اجتماعی مدرنیزم نیست، واکنش ذاتی مدرنیزم است. پست‌مدرنیزم از ذات مدرنیزم می‌جوشد. اینکه چرا و چطوری می‌جوشد، به خودآموزه‌های مدرنیزم برمی‌‌گردد.

هدایت تکوینی یا بحث جهانی شدن
مدرنیزم می‌آید بحث اومانیزم را مطرح می‌نماید، به قیمت نفی خدا، یعنی خدا را از بین می‌برد و متافیزیک را کنار می‌گذارد. که این خودش به بحث مفصل معرفتی و فلسفی نیاز دارد. می‌خواهد سخن از حق بشر بگوید. «بنالد» از منتقدان انقلاب فرانسه در انتقاد از این انقلاب جمله‌ای عمیق دارد، چون انقلاب فرانسه هم براساس آموزه‌های فردگرایانه‌ی نهضت روشنگری شکل می‌گیرد. او می‌گوید: اعلام حقوق بشر به اعلام حقوق خدا خواهد انجامید. یعنی شما در صورتی می‌توانی از حق بشر دفاع کنی که از حق خدا دفاع کنی. این جمله را «ژان‌پل‌سارتر»15 خیلی زیباتر می‌گوید. اعتقاد ندارند ولی می‌فهمد، فهم عمیق دارد. می‌گوید: اول باید غایت انسان را از او بگیرید چون اگر انسان را غایتی باشد در سرنوشتش اثر می‌گذارد. مسیر را به آن سمت می‌برد. اسمش را ما بگذاریم هدایت تکوینی. هدایت تکوینی که در اسلام مطرح است، غایت است. این درواقع نوعی انسان‌زدایی است. چون شما وقتی از حق می‌گویی باید از طبیعت بگویی از ذات بگویی، نمی‌شود از حق بگویی از طبیعت نگویی. حتی همان کسانی که بحث حق بشر را مطرح می‌کردند ابتدا به عنوان حقوق الهی از آن یاد می‌کردند.
یعنی می‌گوید باید ذاتش را از او بگیری و برای این که جوهر و ذاتش را از او بگیری باید خدایش را از او بگیری.
خدا را بگیر، تمام است. با گرفتن جوهر و خدا همه چیز مباح می‌شود، سرنوشت انسان می‌افتد دست خودش. در صورتی می‌توان از حق انسان دفاع کرد که از حق دفاع کنی و اعتقاد به یک ارزش غایی و یک وجود ضروری داشته باشی. در غیر این صورت همه چیز حقیقت تقلیل پیدا می‌کند به ارزش‌ها و باورها و آن وقت هیچ ملاکی برای سنجش حقیقت در اختیار نیست. تو همان قدر بر حقی که من. تو همانقدر بر باطلی که من. این از کجا آمده؟ از دل مدرنیزم آمد. به کجا ختم شد؟ به «هیچ انگاری». هیچ‌انگاری به کجا ختم شده به فاشیزم. فاشیزم چه نتیجه‌ای داشت؟ جنگ جهانی اول و دوم و بار دیگر همین سرنوشت از طریق پست‌مدرنیزم سراغ مدرنیزم آمده و جهان در انتظار یک بحران عظیم اجتماعی است.
جهانی شدن یعنی باور به یک اصل در حالی که این اصل این قدر ناپایدار است. یکی از این تضادها، تضادهای پست‌مدرنیتی است که از ذات خودش هم جوشیده و می‌خواهد نجات پیدا کند، می‌خواهد بار دیگر برگردد به شالوده جهانی شدن. سرمایه داری با آموزه‌های معرفتی خودش هم همواره سه تضاد داشته.

1. تضاد سود و نیاز: سرمایه داری چون زرق و برق دارد خیلی راحت گسترش پیدا می‌کند کمترکسی متوجه این تضادها می‌شود. سود سرمایه داری الزاماً با نیاز مردم قابل جمع نیست. سرمایه دار می‌خواهد سرمایه‌اش بازگشت کند و هرچه بیشتر سود داشته باشد و این با نیاز مردم تناقض دارد و اگر می‌بینیم در نظام‌های سرمایه داری به دولت رفاه توجه می‌شود، برآمده از ذات سرمایه داری نیست، بلکه برای مقابله با رقبایش بوده است. همیشه رقیب روسی او شعار حقوق اجتماعی، عدالت اجتماعی، نفی مالکیت خصوصی می‌داد. این برای چالش با آن می‌آمد و بحث دولت رفاه را مطرح می‌کرد. ولی بعد از فروپاشی بلوک شرق دوباره روی آورد به سرمایه داری رقابتی و تظاهراتی که علیه جهانی سازی اقتصادی و سازمان تجارت جهانی می‌شود به این دلیل است. جهانی شدن اقتصادی بعد از رجعتش به سرمایه داری رقابتی، باعث بحران کار شده، بیکاری را دامن زده و در جهان دائماً علیه جهانی‌سازی تظاهرات برگزار می‌شود، چه بسا پیش‌بینی مارکس هم درست از آب دربیاید، بار دیگر کارگران بیکار علیه این خودآگاهی طبقاتی بین‌المللی نظام سرمایه‌داری که در قالب جهانی شدن اقتصادی دارد خودش را نشان می‌دهد، متحد بشوند حتی قطع نظر از هر تفسیر فرافکنانه‌ای که از 11 سپتامبر می‌شود زدن این برج‌های دوقلو بی‌ارتباط با جنبش‌های ضدجهانی سازی اقتصادی نیست. در 110 شهر جهان علیه جهانی‌سازی تظاهرات می‌شود. چرا؟ برای اینکه سرمایه‌داری به ذاتش برگشته و ذاتش هم نیازگرایی را پشت سر می‌گذارد. کارگر مساوی است با نیاز. در جهان علیه سرمایه داری و به طرفداری از عدالت اجتماعی که در دنیا جریان غالب دهه‌ی آتی ما خواهد بود. تظاهرات می‌شود. آن وقت در ایران دریغ از یک اطلاعیه، و بیانیه علیه جهانی‌سازی.
متفکرین جنبش‌های اجتماعی معتقد بودند که عصر جنبش‌های سخت‌افزار به سر آمده است، اما دوباره دارد مطرح می‌شود. تضاد و سرمایه کار خودش را نشان می‌دهد و فرافکنی می‌کند.

2. تضاد خودویرانگری خرد خود بنیاد یکی از تضادهایی است که سرمایه‌داری همواره با آن روبه‌رو است. خرد خودبنیاد، خودویرانگر است. ما اعتقاد به جزء داریم. اعتقاد به انسان داریم. عقل انسان یکی از منابع استنباطات فقهی به شمار می‌آید. اصلاً ما می‌گوییم دو حجت داریم. یکی حجت ظاهری و دیگری حجت باطنی و حجت باطنی را عقل می‌دانیم. اما چه عقلی؟ عقلی که وصل است به یک منبع، عقل شهودی، عقل کلی. نه عقل جزئی، نه عقل معیشتی، نه عقل ابزاری و نه عقلانیتی که فقط سود و هزینه را می‌شناسد، عقل ملتزم به خدا، خود ملتزم به خدا است. این عقل نه دچار بحران معنا می‌شود نه افسون‌زدایی می‌کند.
این هم نکته دوم که هیچ وقت نتوانسته این را حل بکند و دائم به ضد خودش تبدیل شده، یعنی حقوق بشر به ضد خودش تبدیل شده، میزان تلفات جنگ جهانی اول و دوم به اندازه‌ی جمعیت قرن 19 است و لیبرالیزم که همه سخن از حق فردی است منجر به فاشیزم می‌شود و در اثر برخوردهای افراطی آنها یک کاریزمای هیتلر پیدا می‌شود. وقتی شما جامعه و فرهنگ را زیر سؤال بردی و فردیت را جانشین کردی باید منتظر جمع‌گرایی افراطی هم باشی. چه طور می‌شود که دولت حداقلی موردنظر «جان لاک» سر از دولت حداکثری یا به تعبیر بهتر، دولت مطلقه‌ی هیتلر درمی‌آورد؟

3. تضاد بنا و مبنا: بنای سرمایه داری متناسب با مبنای سرمایه داری است. چه طور حلش می‌کند؟ مبنای سرمایه‌داری برمی‌گردد به آموزه‌های جان لاک که می‌گوید دولت حداقل، دولتی که اختیارش به حقوق اولیه مردم محدود است. اما چه طور می‌شود که یک دفعه ما شاهد شکل‌گیری امپریالیزم هستیم که مرزها را درمی‌نوردد و جامعه مدنی را پشت‌سر می‌گذارد، حقوق مربوط و محدود به یک فضای جغرافیایی را پشت سر می‌گذارد. به لحاظ منطقی این تضادها چگونه قابل جمع است؟

پارادوکس‌های جهانی شدن
اما پارادوکس‌هایی که جهانی شدن با آنها روبرو است:
1. اقتصاد جهانی شده اما جهان اقتصادی نشده، این هم از آن معماهای تاریخی عصر ما است یعنی این فرماسیون شکل نگرفته می‌خواهد شکل بگیرد. هویت‌های قومی، منطقه‌ای و فرهنگی دارند پا می‌گیرند و این با آن هویت جهانی فرهنگی که آنها به دنبالش هستند بیگانگی دارد.
اتفاقاً در بحث‌ جنبش‌های اجتماعی جدید هم مطرح می‌شود که ما یک سری جنبش‌های اجتماعی جدید داریم که اصلاً فرهنگی بوده و به دنبال هویت‌های فرهنگی هستند، یعنی ممکن است اقتصاد جهانی شده باشد اما جهان، اقتصادی نشده است. جهان دارد فرهنگی می‌شود این هم یکی از این پارادوکس‌ها است.
2. مسأله دیگر که بی‌ارتباط با این نیست، مسأله منطقه‌گرایی است. یعنی در جهان جدید که اینها سخن از جهانی شدن می‌گویند شاهد منطقه‌گرایی یا هویت‌یابی‌های منطقه‌ای هستیم. بنده معتقد هستم که اگر می‌خواهیم با جهانی شدن مصطلح مقابله بکنیم راه مقابله ما با این جهانی شدن این است که باید از طریق ابزارهای هژمونیک (سلطه‌جویانه) آنها استفاده بکنیم و به احسن وجه هم استفاده بکنیم، اما حرف‌های خودمان را بزنیم.

گرامشی 16 و بحث «هژمونی»
آقای «گرامشی» یکی از کسانی است که بحث هژمونی سرمایه‌داری را مطرح می‌کند و می‌گوید که از طریق ابزارهای هژمونیک غرب و سرمایه داری می‌شود به مقابله با آنها برخاست.
ابزارهایی که آنها در اختیار گرفتند و به وسیله‌ی آنها هژمونی خودشان را می‌رسانند شما هم از آنها استفاده کرده و نفوذ بکنید.
مقابله جدیدی که می‌شود با جهانی شدن کرد، روی آوردن به جهانی شدن دینی است؛ به عنوان تنها ورژن و تعبیر قابل قبول از جهانی شدن. همان که هم به لحاظ معرفتی موجه است و هم به لحاظ تاریخی الان اتفاق افتاده، حتی هانتیگتون وقتی که تمدن‌ها را تقسیم می‌کند که همه تمدن‌ها دینی هستند این نکته حساسی است، پس باید برویم به دنبال جهانی شدن دینی، راه تحقق جهانی شدن دینی هم گفت‌وگوی بین ادیان است. گفت‌وگو بین تمدن‌ها هیچ معنای قابل قبولی ندارد، جز همان گفت وگوی بین ادیان باید گفت‌وگوی بین ادیان را تقویت بکنیم. اول بین فرق اسلامی و بعد بین ادیان ابراهیمی و این را همین طور جلو ببریم. یکی از شیطنت‌های هانتیگتون این است که سرمایه‌داری را پشت مسیحیت پنهان کرده است. ما باید نشان بدهیم که امروز مسیحیت پشتیبانی خودش را از سرمایه‌داری گرفته، چون که معتقد است امروز نه این سرمایه‌داری ابزارش مبتنی بر قناعت است نه هدفش مبتنی بر رستگاری انسان و کاملاً پشتیبانی خودش را از سرمایه‌داری گرفته است و جریانات جنبش اجتماعی غرب حکایت از این می‌کند.

پی‌نوشت‌ها:
1ـ با اندکی دخل و تصرف.
2ـ گفتمان جهانی شدن، گفتمانی است که در دهه 1990 در محافل علمی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی گسترش یافت. جهانی شدن فرایندی است که به واسطه آن روابط اجتماعی و انسانی کیفیتی بدون مرز به خود می گیرند؛ به طوری که کیفیت زندگی انسان حالت تک‌نگرشی و تک‌ساختاری به خود گرفته و روابط اجتماعی و فرهنگی با همین تک‌نگرشی‌ها و ‌تک‌ساختی‌ها انسجام می‌یابد و تحول این رویکرد چیزی جز حذف باورها و اعتقادات سنتی مقدس نیست.
3ـ «مالکوم والترز» اندیشمند معاصر در ارتباط با نظریه جهانی شدن، سه احتمال و رویکرد را درباره جهانی شدن مطرح می‌کند که عبارتند از:
الف) جهانی شدن، فرایندی است که از شروع تاریخ بشر آغاز شده و تأثیرات آن با گذشت زمان افزایش یافته است؛ لیکن این فرایند در سال‌های اخیر یک جهش ناگهانی داشته است.
ب) جهانی شدن، همزاد تجدد یا نوسازی و مدرنیزاسیون است و در نگاهی دیگر همان توسعه سرمایه‌داری است که اخیراً یک جهش ناگهانی داشته است.
ج) جهانی شدن، پدیده و فرایندی متأثر است که با فرایندهای اجتماعی، تحت عناوین فراصنعتی، فراتجدیدیابی سازمانی سرمایه‌داری، همراه است.
4ـ «آنتونی گیدنز» مهم‌ترین و بانفوذترین نظریه‌پرداز اجتماعی انگلیسی و جهان در دوران معاصر است. وی در آثار علمی‌اش، چشم‌انداز ویژه‌ای را بنا گذاشته که به عنوان نظریه «ساختاربندی» معروف شده است.
5ـ دیوید هاروی: جامعه‌شناسی که به رهیافت‌های فرانظریه و فراجامعه‌شناسی پرداخته است که رشته‌ایست که به تازگی به آن پرداخته شده و هنوز موقعیت مشخصی در جامعه‌شناسی ندارد.
6ـ کاستلز: جامعه‌شناس معاصر که منتقد الگوهای نوسازی جوامع غربی و تأثیر آن بر روند توسعه جامعه در حال توسعه می‌باشد.
7ـ سمیر امین: اندیشمند عرب که معتقد است مدرنیته مستلزم کنار نهادن امور متافیزیکی است و برای پیشرفت باید سکولار شده و اسلام را کنار گذاشت.
8ـ «فرانسیس فوکویاما» نظریه‌پرداز تئوری «پایان تاریخ» معتقد است که جهان به طور اجتناب‌ناپذیری در مسیر دموکراسی لیبرالی حرکت می‌کند و به نوعی شاید بتوان از او به عنوان تئوریسین مخالف نظریه برخورد تمدن‌ها یاد کرد.
«ساموئل هانتیگتون» نظریه پرداز برخورد تمدن‌ها معتقد است که پس از جنگ سرد، ایدئولوژی‌ها، قدرت مؤثر در معادلات بین‌المللی را از دست داده و تمدن‌ها جایگزین آن شده‌اند. او بر این اساس تمدن‌ها را به هشت گروه که عبارتند از تمدن غرب، کنفوسیوس، ژاپن، اسلام، هندو، اسلاو، ارتدکس، آمریکای لاتین و تمدن حاشیه‌ای آفریقایی تقسیم کرده و مرزهای تمدنی رابه شدت تشنج‌زا و خونین می‌داند. وی این مرزها را گسل‌های تمدنی نامیده است.
9ـ این جمله منسوب به «ویلیام اُکامی» از متفکران اواخر قرون وسطی است و از آن به تیغ اُکامی یاد می‌شود.
10ـ دیوید هلم: متفکر انگلیسی که الگوهای آمریکایی را برای نوسازی کشورهای جهان سوم و چگونگی پیدایش و پیاده کردن آن را در این کشورها در کتاب خود با عنوان جامعه‌شناسی و توسعه بیان کرده است.
11ـ جان‌ لاک: فیلسوف و سیاستمدار انگلیسی مبدع نظریه جامعه مدنی است.
12ـ مارکس: نظریه‌پرداز یهودی سوسیالیست قرن 19 شخصیتی که در وجوه مختلف فلسفی، اقتصادی و اجتماعی نظریاتش مکاتب مختلف دنیا را به خود مشغول داشته و در عرصه جهانی تحولات فراوانی را به وجود آورده و بسیاری از تحولات جهانی به دنبال همراهی با دشمنی با نظریات او اتفاق می‌افتد.
13ـ وبر: جامعه‌شناس فرهنگی و نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی که دید بدبینانه نسبت به جهان داشته و شروط پیشرفت را نظم و بروکراسی (دیوان‌سالاری) می‌داند که این در نهایت موجب می‌شود جهان مانند قفس آهنینی شود. او به مسأله دین در جوامع به طور مفصل پرداخته و کتاب مشهور او اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری است که وی در این کتاب به بررسی نقش مذهب در جوامع می‌پردازد و اینکه روح اخلاق پروتستانی موجب انباشت سرمایه و در نهایت سرمایه داری در اروپا شد.
14ـ دورکیم: جامعه‌شناس یهودی فرانسوی قرن 19 که چارچوبی مشخص و برنامه‌ای معین با روش‌های تحقیق خاص برای جامعه‌شناسی پیدا کرده است.
15ـ فیلسوف اگزیستانسیالیست و ملحد فرانسوی که در توسعه تفکر مدرن فرانسه نقش بسزایی داشته است.
16ـ آنتونیو گرامشی: مارکسیست ایتالیایی نخبه‌گراست و معتقد است که توده‌های مردم نمی‌توانند به خودی خود به آگاهی اجتماعی دست پیدا کنند بلکه احتیاج به یک رهبر نخبه‌گر فرهنگی دارند نظریه‌گرایان اقتصادی مارکسیست که معتقدند بازار و اقتصاد موجب تفوق توده‌ها می‌شود.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۴ شهریور ۱۳۸۳
نقش ها
نویسنده : عماد افروغ
عناوین
رسته: 1