دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 2903
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

786 بازدید
نجات آمریکا

مارین ویلیامسن، نویسنده کتابی است که در آن سردمداران کشورش، آمریکا را به تلیفق معنویت و سیاست دعوت کرده است. او پیش‌بینی می‌کند که در صورت بی‌توجهی به این امر، ملت آمریکا و بلکه بشریت در آینده با فاجعه‌ای بزرگ روبه‌رو خواهد شد. بنابراین مردم باید از سیاستمداران بخواهند تا شیوه‌های خود را اصلاح کنند. در گفت‌وگوی زیر، ویلیامسن از ایده‌های خود دفاع می‌کند.



«طی ده سال آینده، جهان یک نوزایی و یا یک فاجعه را تجربه خواهد کرد. در این دوره، عواملی باعث می‌شود که به خویشتن بازگردیم و از خود بپرسیم ما که هستیم؟ ما خط سیر معنوی خود را گم کرده‌ایم و بدون آن، ما نه دارای خود فردی و نه خود جمعی هستیم. فرهنگ ما، درک ارتباط مقدس با هر گونه قدرتی ماورای قدرت خودمان را از دست داده است. وجدان ملی ما به طور واضح بر این نکته واقف است که ما هم چون ماری در کف صحرا به سمت هر لانه‌ای که در آن پول وجود دارد، می‌خزیم. بدون یک بیداری درونی، هیچ چیز قادر به سامان دادن به این ملت آسیب‌دیده نمی‌باشد».

این عبارات را «مارین ویلیامسن» مؤلف کتاب «نجات آمریکا» (1997) بیان کرده است. مارین ویلیامسن نویسنده و مدرس بین‌المللی، یکی از مشهورترین اشخاص در زمینه ادبیات معنوی معاصر و فلسفه می‌باشد. وی به وسیله سه کتابش «بازگشت به عشق»، «ارزش زن» و «لوسیناتا» که پرفروش‌ترین کتب ملی نیز بوده است، هیجان میلیون‌ها انسان را برانگیخته است. آنچه در زیر می‌خوانید، گفت‌وگویی با ویلیامسن درباره‌ی ایده‌های مطرح شده در کتابش است:


● چه چیزی باعث شد که شما چنین کتابی را بنویسید و در آن، نقش معنویت را در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی مطرح کنید؟
مارین ویلیامسن: برای من جذاب بودن این مسأله امری طبیعی است. اصل معنویت باید به کمک قدرت‌های جهان در عرصه سیاست وارد شود. در غیر این صورت، ما در پاسخ به تاریخ ناکام خواهیم بود. اگر عقاید ما در رحم ذهن ما باقی بماند و هیچ گاه متولد نشود، آن گاه ما با دوران بارداری طولانی مدتی مواجه خواهیم بود. حقیقت این است که بسیاری از ما طی 20 یا 30 سال گذشته از جهت معنوی و روحانی تغییری نکرده‌ایم. لیکن ما امروزه با دورانی مواجه هستیم که میزان اکتساب علوم مقدس در حال کاهش یافتن است و نهایتاً کار به جایی می‌رسد که شما مانند هر چیز دیگر، باید تنها برای حفظ این علوم تلاش کنید که از میان نروند.
کسب علوم مقدس، برای ساختن یک ماشین، کسب پول بیشتر و یا هر چیز دیگر از این قبیل نیست؛ اینها کلیدهایی هستند که خداوند به ما عطا کرده است تا او را به وسیله آنها برای ساختن جهانی بهتر یاری دهیم.
بسیاری از ما که مدت بیست تا سی سال معلوماتمان را تنها در ذهنمان نگه داشته‌ایم، الان آمادگی بروز معلوماتمان را در جهان داریم. میلیون‌ها نفر، الان آماده به کار بردن آنچه که آموخته‌ایم، هستند و ترکیب معنویت و سیاست، فرصتی برای انجام این کار است.

● نظر شما در مورد انتقاداتی از این قبیل که آوردن معنویات و فلسفه در سیاست از کارهای ناشدنی است، چیست؟
اگر به کار بردن فسلفه در سیاست، امری ناشدنی است، پس در مورد کسانی چون توماس جفرسون، گاندی، مارتین لوترکینگ، جی آر و همچنین آبراهام لینکلن چه باید گفت؟ فعالان سیاسی بزرگی که همیشه اصول فلسفی را در سیاستشان مطرح می‌نمودند. ما الان در زمانی زندگی می‌کنیم که دچار فقدان رهبران سیاسی بزرگ هستیم؛ زیرا رهبران ما به اصول فلسفی توجه ندارند.

● شما برای «رهایی آمریکا» پیشنهاد می‌کنید که ما باید فراتر از راست و چپ فعالیت کنیم؟
قطعاً، چپ و راست سیاسی در ایالت متحده، الگوهای مکانیکی و ماشینی هستند. راست سیاسی به این نکته گرایش دارد که بازار ما را به سمت رسیدن به رفاه اجتماعی هدایت می‌کند (ساختاری جدا از خودمان) و چپ سیاسی نیز قائل به این است که دولت می‌تواند ما را به سمت رفاه اجتماعی هدایت کند. (باز هم ساختاری جدا از خودمان). یک راه سوم نیز وجود دارد که با گسترش الگوی اصول متافیزیک و همچنین فهم علمی قرن بیستم هماهنگی دارد. بر اساس این نظریه، تنها چیزی که ما را به سوی رفاه اجتماعی می‌تواند سوق دهد، معنویت است که درون و بین همه ما وجود دارد. این معنویت، زمانی که در خلاقیت، عشق، علاقه و خدمت به دیگران تجلی یابد، طوفانی از قدرت به وجود می‌آورد که می‌تواند آن چه را که آسیب دیده، بهبودی ببخشد و از لحاظ اجتماعی ما را به سمت مدینه فاضله با شکوه تری سوق دهد.
ما شاهد آن بوده‌ایم که چگونه تفکر الهی و مقدس، مدل و الگوی طب و پزشکی را در ایالات متحده دگرگون کرد، ما عادت داشتیم فکر کنیم که سبب بهبودی بیماران، پزشک و داروهای وی می‌باشد، اما امروزه متوجه این نکته شده‌ایم که ذهن و روح یک فرد بیمار، عامل مهمی در بهبودی وی می‌باشد؛ به همان مقدار که داروها به واسطه پزشک بهبودی بیمار را رقم می‌زنند.
تجارت و بازرگانی یکی دیگر از عرصه‌های مهم در ایالات متحده است و در مسیر و فرآیند تغییرات اساسی قرار دارد. شما دیگر نمی‌شنوید که یک تاجر یا بازرگان ادعا کند که تنها توسعه و گسترش‌ دادن و بازنگری مجدد برای احیای یک سازمان کافی است. این امر اکنون فهمیده شده است که ذهن، روح، احساس مسوولیت، خلاقیت و علاقه کارگر، بسیار بااهمیت‌تر از مدیریت و توسعه ماشینی و مکانیکی یک سازمان است.
اما سیاست آمریکا، آخرین عرصه بزرگ در این کشور است که به نظر نمی‌رسد، پذیرفته باشد که جهان به مقدار زیادی تغییر کرده است. من اکنون نمی‌خواهم سیاست را بررسی کنم، اما می‌گویم اکنون فرصتی عالی برای بهبودی و رهایی جهان وجود دارد، اما این دلیل علاقه من به سیاست نیست. من بیشتر برای آن به سیاست علاقه دارم که در طریق کنونی، سیاست می‌تواند به عنوان وسیله‌ای قوی برای از بین بردن تکلیفات باشد.

● یکی از مسائلی که در کتاب‌تان به آن اشاره کردید، «حس ناتوانی» است.
دلیل این که ما فکر می‌کنیم نمی‌توانیم، ساده است. دلیلش این است که ما اصلاً خواسته‌های خود را بروز نمی‌دهیم. یکی از دلایلی که تمامی قدرت‌های سرکوبگر در آمریکا نتوانستند سرپا بایستند، این بود که مردم آمریکا بیدار بودند. بنابراین تقصیر دیگران نیست که شما هرگز یک مکالمه و گفت‌وگو نتوانسته‌اید انجام دهید و یا هرگز نامه‌ای ننوشته‌اید و یا هرگز در مراسمی مشارکت نکرده‌اید.
من می‌فهمم که ما به مسائل سیاسی همان گونه که هستند، می‌نگریم و با خود می‌گوییم که من حتی نمی‌خواهم بخشی از آن باشم. این حق از لحاظ عاطفی، فلسفی و معنوی، در درجه بسیار پایینی قرار دارد، ولی حتی اگر ما بتوانیم با بی‌اعتنایی به سیستم سیاسی آمریکا بنگریم، این با نگاه تحقیرآمیز به دموکراسی تفاوت دارد. اگر ما بخواهیم نقش خود را در حفظ و نجات دموکراسی آمریکا ایفا کنیم، آن گاه ما باید یک سیستم سیاسی جایگزین، خلق کنیم و چه بسا در آینده این کار را انجام دهیم.
من می‌شنوم که مردم از برخی افراد مانند «راش لیمبو» شکایت می‌کنند. مشکل این نیست که او صحبت می‌کند، بلکه مشکل این است که ما سکوت اختیار می‌کنیم. وی بر اساس حق دموکراتیک خود عمل می‌کند اما ما براساس حق خود عمل نمی‌کنیم.

● درست است ایجاد تغییر و تحول، وظیفه خود ما (مردم) است.
بله. مشکل حقیقی در جهان امروز که شامل ایالات متحده نیز می‌شود، نزاع بین جناح چپ و راست نیست بلکه منازعه اصلی بین دو نظریه است. نظریه‌ای که می‌گوید، جامعه باید بر اساس اصول اقتصادی سازماندهی شود. در مقابل نظریه‌هایی که می‌گوید، جامعه باید در جهت رسیدن به اصول انسانی سازماندهی شود.
سازماندهی اقتصادی جامعه که محصول فرعی عصر صنعتی شدن است، حاوی مشکلات اخلاقی آشکار است. در چنین جوامعی، یک نوع ورشکستگی معنوی وجود دارد که حاصل قرار دادن پول و ثروت به عنوان موضوعی اساسی و بنیادی است. همچنین عصر صنعتی، نگرش ما درباره جهان بیرونی و خارجی را دچار تغییرات زیادی کرده و ما را در یک دنیای فاقد معنویت رها کرده است.
اکنون که ما قرن بیستم را پشت سر گذاشته‌ایم، مطمئناً ما می‌توانیم اعلام کنیم که پیشرفت‌های مادی، تکنولوژیکی، علمی، فعالیت‌های عقلانی و سایر موفقیت‌ها، حوزه‌های جدید و متعددی را در جهان خارجی برای ما گشوده است، اما پر واضح است که همین پیشرفت‌ها، ما را به سمت نادیده انگاشتن جوانبی از طبیعت روحی و روانی خودمان سوق داده است. جوانبی چون اسطوره‌شناسی، معنویت‌گرایی، نمادگرایی، ارتباطات، مفاهیم و ارزش‌های انسانی.
«کارل جونگ» می‌گوید: در حال حاضر در اعماق روح بشری، تلاش بی‌وقفه‌ای وجود دارد. ما نیز در پی ایجاد تعادل در این کشور و همچنین در میان تمدن غربی هستیم. زمان حاضر، زمان فوق‌العاده خطرناکی در طول تاریخ آمریکا است، زیرا کاری که ما انجام می‌دهیم، منجر به غفلت و بی‌خبری می‌شود نه بیداری. در حال حاضر، ما در زمانی زندگی می‌کنیم که محرومیت عمومی وجود دارد، من فکر نمی‌کنم اکثر مردم آمریکا بدانند که برای مثال، میلیون‌ها نفر ازمردم نواحی فقیرنشین آمریکا در چه شرایط اجتماعی و اقتصادی‌ای زندگی می‌کنند. امروزه وجود یأس به حدی است که با بدترین زمان‌های نومیدی و یأس جامعه برابری می‌کند.
انحطاط و افسردگی به مدت ده سال به طول انجامید و شاید تا سی سال دیگر نیز ادامه یابد. سی و شش میلیون نفر از مردم آمریکا در فقر زندگی می‌کنند، تعداد آنها مانند هر زن، مرد و کودکی که در بیست و پنج شهر بزرگ دیگر آمریکا زندگی می‌کنند، زیاد و قابل توجه است. یک پنجم کودکان ما و یک دوم کودکان سیاه‌پوست در فقر زندگی می‌کنند. اختلاف و شکاف اقتصادی بین فقیر و غنی در آمریکا، از سال 1926آغاز شده است. این اختلاف اقتصادی، به وسیله‌ی شاخص‌های اساسی اقتصادی به وجود آمده است. بزرگ‌ترین صنعت شهری و مدنی، ساختن زندان‌ها است. بیشترین درصد و آمار افرادی که در محکمه‌ها و دادگاه‌ها حضور دارند، در مقایسه با دیگر ملت‌ها متعلق به کشور ما است. ما مقدار بسیار ناچیزی را صرف تعلیم و تربیت کودکان و از بین بردن فقر کرده‌ایم، (در مقایسه با صرف هزینه دیگر کشورهای صنعتی با منابع مالی برابر، در این زمینه).
اما کاری که ما انجام دادیم، صرفاً انتقال این مشکلات به بخش دیگری از شهر بوده و مطمئناً من اولین کسی نیستم که به این مسأله اشاره می‌کنم. بسیاری از افراد دلسوز و خیر هستند که نمی‌دانند چه چیزهای بد در جامعه وجود دارد. برخی هم که بر این مشکلات واقفند، می‌گویند: من مجبور نیستم هیچ کاری را انجام دهم. این مشکلات به صورت یک سندرم در میان ما وجود دارد. دموکراسی و آزادی آمریکایی، همان گونه که ما آن را می‌شناسیم، بی‌اعتقادی نسبت به امور مقدس و مهم را جبران نخواهد کرد.
ما اگر قوانینی براساس وجدان، صداقت و درستی تهیه کنیم که خط مشی جامعه قرار گیرد، پس مجبوریم از خودمان بپرسیم: آیا ما با اختصاص 22 درصد بودجه به ارتش و اختصاص 5 درصد بودجه به آموزش و پرورش، می‌خواهیم به رفاه عمومی و اجتماعی برسیم؟ و این در حالی است که میلیون‌ها کودک آمریکایی به مدارس دولتی‌ای می‌روند که حتی از سرویس بهداشتی خوبی برخوردار نیستند. تنها ساخت مدارس دولتی با کمترین استانداردهای بهداشتی، بالغ بر صد و دوازه بیلیون دلار هزینه در برخواهد داشت و ما چنین بودجه‌ای را صرف این امکانات نکرده‌ایم.
اگر نگاهی به این امور داشته باشیم، بی‌شک درمی‌یابیم که فکر کردن به این مسأله چقدر غم‌انگیز است. با این حال، نیروهای بالقوه بزرگی وجود دارد که این کار را برای ما ممکن می‌کند.
امروز صبح در روزنامه می‌خواندم که چگونه عده‌ای در سانفرانسیسکو از خانواد‌ه‌ها درخواست می‌کنند که به طور داوطلبانه وقتشان را در اختیار آنها قرار دهند و هدایایی را برای کمک به مدارس اختصاص ‌دهند. معذرت می‌خواهم، این ملت، ثروتمندترین ملت در جهان است و این وضعیت برای ما وقاحت‌بار است. مدارس دولتی ما برای تأمین کاغذ مورد نیازشان، از مدارس خصوصی گدایی می‌کنند. ما باید دید خود را گسترده‌تر کنیم و بگوییم که واقعاً چه چیزی این جا در حال رخ دادن است.
اگر یک اراده عمومی نسبت به این مسأله وجود داشته باشد که کودکان ما در جهان دارای بهترین تحصیلات باشند و جزو خلاق‌ترین، سالم‌ترین و شاداب‌ترین افراد محسوب شوند، تنها یک کار باید انجام شود و آن چیزی نیست جز تغییر اساسی در محیط اقتصادی و سیاسی خودمان.
تا زمانی که از شرایط موجود روی نگردانیم و حتی به خودمان اجازه فکر کردن به مسائل گذشته را ندهیم و با دردها و مشکلات روحی که نشأت گرفته از نگریستن به چیزهایی که کاملاً مخالف و عکس اصولی است که ما فکر می‌کردیم جامعه ما به خاطر آنها به وجود آمده است، مقابله نکنیم، چیزی تغییر نخواهد کرد.
من در کتابم ایده‌ای را مطرح کردم که شهروندان گرد هم آمده، متحد شوند و گروه‌هایی را برای حمایت از کشور تشکیل دهند. زمانی که ما در حال فکر کردن هستیم، عبادت می‌کنیم و یا در حال انجام مکالمات روشنفکری سطح بالا هستیم و یا فعالیت شهروندی انجام می‌دهیم، در حقیقت این کارها به اجرا درآوردن سیاست مقدس است. فرامینی که از وجدان یک شخص صادر می‌شود، بسیار مهم‌تر از فرامینی است که از سوی دولت صادر می‌گردد و بر این اساس، ما هم می‌توانیم دوره اعجازآمیزی در تاریخ داشته باشیم، مانند افرادی که قبل از ما چنین دوره‌ای داشتند.

● شما آمار در خور توجهی در کتاب‌تان تحت عنوان «تمام جهان در دستانش» ارایه کرده بودید: اگر شما جمعیت کره زمین را تا صد نفر کاهش دهید که در یک روستا با تمام ویژگی‌های انسانی موجود که شبیه به هم باقی مانده‌اند، زندگی کنند، آن وقت ما چیزی شبیه به ترکیب زیر خواهیم داشت: هفتاد و پنج نفر از این جمعیت آسیایی خواهند بود، بیست و یک نفر اروپایی، چهارده نفر از نیم کره غربی، شمالی و جنوبی و هشت نفر نیز آفریقایی.
بر طبق این آمار، هفتاد درصد این جمعیت غیرسفیدپوست خواهد بود و همچنین هفتاد درصد غیرمسیحی و تنها سی درصد مسیحی خواهند بود. پنجاه درصد از تمام ثروت جهان در اختیار شش درصد خواهد بود و تمام این شش درصد، شهروندان آمریکایی خواهند بود. هفتاد درصد توانایی خواندن نخواهند داشت، پنجاه درصد از سوءتغذیه رنج خواهند برد. هشتاد درصد در خانه‌های غیراستاندارد زندگی خواهند کرد و فقط یک درصد، تحصیلات دانشگاهی خواهند داشت. این آمار و ارقام مرا به یاد حرفی انداخت که «باک مینستر فولر» در گذشته بسیار تکرار می‌کرد و آن این بود که همه مشکلات حل می‌شوند اگر ما فقط اولویت‌های خود را تغییر دهیم؛ زیرا ما گرفتار سلطه خواست‌های خودمان هستیم. اما با این حال، تأمین منابع مالی لازم و ضروری برای حل این مشکلات، خود جزئی از این مشکلات است.
البته تمام آن چه که ما نیاز داریم، قصد و اراده و تعهد عمومی است. فولر می‌گوید: هر فرد ساکن در روی زمین، می‌تواند در شرایط خوبی از نظر مادی زندگی کند، اما آنچه که ما برای انجام این کار فاقد آن بودیم، قصد و اراده عمومی بود.
یکی از چیزهایی که من می‌خواهم به آن اشاره کنم، فصلی از کتاب است که شما در آن به سیاست مقدس پرداخته‌اید، فصلی که شما در آن به رهیافت سیاسی جدیدی اشاره کردید.
بله من پیشنهاد تشکیل سازمانی با نام «اتحاد برای تجدید حیات آمریکا» را دادم. این سازمان برای افرادی است که علاقه‌مندند تا افراد دیگری را که به تجدید حیات آمریکا علاقه دارند، پیدا کنند و به این سازمان ملحق کنند.

● آیا چیز دیگری وجود دارد که شما دوست داشته باشید درباره آن صحبت کنید که برای «رهایی آمریکا» اهمیت داشته باشد.
همه مردم می‌دانند که گام بعدی چیست. برخی باید کارهای داخلی را انجام دهند، برخی باید به بیرون گام نهند و داوطلبانه خدمت کنند و برخی دیگر باید فهم روشنفکرانه ما را از جهان اطرافمان افزایش دهند.
زمان حاضر، زمان بسیار هیجان‌انگیزی است و یک نیروی قدرتمندی برای جلب توجه ما نسبت به یکدیگر وجود دارد. آیا شما می‌دانید، چیزی درون شما وجود دارد که شما به واسطه آن رشد روحی و روانی و همچنین رشد شخصیت خودتان را احساس می‌کنید؟ من نمی‌دانم آن چه چیزی است؛ اما می‌توانم بگویم که ایمان دارم شما می‌توانید این کار را انجام دهید و اگر ما از یکدیگر خالصانه حمایت کنیم، معجزه دیگری در اینجا رخ خواهد داد.
منبع: online journal

تاریخ انتشار در سایت: ۷ شهریور ۱۳۸۳
نقش ها
نویسنده : مارین ویلیامسن
عناوین
رسته: 3